این داستان واقعیست (۱)

    از بس گریه کرده بودم شقیقه هام نبض میزد کاش میشد مثه بچگی ها بگم غلط کردم
    مثه همون موقع ها که میگفتم غلط کردم و بابام لبشو گاز میگرفت میگفت :زشته نگو غلط کردم میبخشمت اما دیگه تکرار نکن
    اون وقت منم از ذوق بیشتر گریه میکردم
    در بزرگ و سیاه رنگ بازداشتگاه باز شد
    چشمم به زنه چادری و اخمویی افتاد که با حالت عصبی گفت :پاشو بیا بیرون
    چونم از بغض لرزید :نمیام
    چشمای ریزش و درشت کرد و داد زد:بیا بیرون مگه اینجا خونه خاله ست؟
    با گریه گفتم:نمیام من کاری نکردم
    دستمو محکم کشید و تقریبا با زانو کشیده میشدم دنبالش
    از جام بلند شدم و گریه کنان دنبالش راه افتادم
    (حامد: من هر وقتم مردم تو گریه کن )
    با یاداوری جمله‌ش گریه‌م بلند تر شد
    وارد اتاق دیگه ای شدیم که مردی رو صندلی نشسته بود
    چهره اش خیلی ارامش داشت و اشکم ناخوداگاه بند اومد
    یه لیوان اب جلوم گذاشت و اروم گفت:من میدونم تو بی گناهی ولی اگه بشینی و گریه کنی هیچی درست نمیشه باید حرف بزنی همکاری کنی باشه؟
    کمی از حالت وحشت زده بیرون اومدم
    این سه ساعت بازداشت شدنم انگار اون خاطرات لعنتی رو تازه کرده بود
    اروم گفتم:مامانم اینا میدونن؟
    چهره اش حالت تاسف گرفت و گفت: اونا هم مثه ما فقط میدونن دخترشون تو اون شب که دوتا قتل اتفاق افتاده تو اون خونه حضور داشته
    دوباره هق زدم:بابام منو میکشه
    چشمشو بهم فشرد و گفت:از اول شروع میکنیم و تو مو به مو همه چی رو میگی باشه؟
    _منو اعدام میکنین؟
    +الان فقط باید حرف بزنی تا ما بدونیم موضوع چیه ؟ا ون شب تو اون خونه چیکار میکردی؟ تو به مادرو پدرت گفتی میری خونه دوستت که رسالت بود ولی اون شب توی رامسر بودی
    از خجالت لبمو گزیدم: با حامد رفته بودم
    +حامد کیه؟
    خجالت زده تر گفتم:دوست پسرم ...سریع اضافه کردم:قرار بود بعدنا بیاد خواستگاری
    سر تکون داد :پسری که تورو بدون اطلاع خانواده میبره مسافرت شک دارم قصدش خواستگاری باشه ...از اول بگو این حامد رو از کجا میشناسی
    (+مهسا این پسره رو زوم کرده رو تو
    ریز خندیدم و زدم تو پهلوش :خفشو اینقدر بلند گفتی خودش فهمید اقا چقدر خوشتیپه این پسره
    نگار خندید :اوه داره میاد جلو
    قدم هاش که سمت ما میومد باعث شد دوباره نگاش کنم هیچ چیزه خاصی نداشت یه پسره چشم قهوه ای با پوست روشن و قد بلند اما چهره معمولی
    به قدری دوستش داشتم که شبو روزم شده بود فکر کردن بهش
    اینقدر ضایع نگاش کرده بودم که خودشم یه هفته ای حواسش به من جلب شده بود و بالاخره هم امروز داشت میومد طرفم
    کنارم نشست و گفت:از بچه های همین اموزشگاهین؟
    با ذوق گفتم:اره من ویالون یاد میگیرم با استاد نجفی
    سرشو با لبخند تکون داد:اقا حبیب (استاد نجفی) از خوبای اموزشگاهه
    صدامو صاف کردم : شما هم اینجا کار میکنید؟
    سرشو تکون داد:اره من گیتار اموزش میدم
    و من چقدر خودم لعنت کردم که چرا گیتار رو دوست نداشتم!
    کمی مکث کرد که نگار با خنده گفت:من برم بابام اومده دنبالم
    هر دو سر تکون دادیم با رفتن نگار اعتماد بنفسم خیلی اومد پایین
    با استرس نگاش کردم که گفت:اسمت چیه؟
    ذوق زده گفتم:مهسا
    گفت: منم ح...
    میون حرفش گفتم:شما حامد نعمتی هستین ۳۸ سالتونه مجردین معمولا شنبه ها و چارشنبه ها از صبح اینجایین ولی بقیه روزا فقط عصر ها هستین
    خندید:خب اطلاعاتت کافیه و سنمم میدونی مهسا خانوم گل فکر کنم هفده هجده سالته اره؟
    سریع گفتم: نه ۲۱ سالمه
    سرتکون داد:بازم از من خیلی کوچیک تری کاملا از رفتارت مشخصه که از من خوشت اومده طبیعیه تو سن شما که عاشق مردای بزرگ تر بشین اما باید بدونی که ...
    میون حرفش گفتم:اقا حامد من واقعا شما رو دوست دارم سن و سالو این حرفا برای من اهمیتی نداره بخدا من بچه نیستم با آگاهی از همه چیم میخوام کنارت باشم خواهش میکنم یه فرصت بده تا بشناسیم همو )
    اشک روی گونم ریخت سروان سری تکون داد و گفت:بالاخره قبول کرد؟
    _اولش نه اما اونقدر اصرار کردم و شبو روز نگاش کردم تا قبول کرد یه مدت باهم اشنا بشیم
    (همه چی شیرین بود و خوب کنار اون بودن بالاترین لذت بود و بس
    دوماه از دوستیمون گذشته بود و حالا واقعا کنارهم خوشحال بودیم
    در خونشو باز کرد اروم وارد شدم دلم نمیخواست برم خونش ولی میگفتم اگه نرم نکنه فکر کنه بچم؟
    بهش نگاه کردم:کتونیمو در بیارم؟
    سرتکون داد:اره عزیزم الان برات صندل میارم
    خونش کوچیک بود و مجردی گفتم:تنها زندگی میکنی؟
    +اره خانوادم شهرستانن .شیر میخوری بیارم برات یا چایی؟ البته چون کوچولویی شیر بهتره
    نیشمو باز کردم و گفتم:کوچولوام شیر بیار .
    کنارم نشست و گفت : میدونی من قبل تو هر شب یه دخترو میاوردم اینجا ؟
    اخم کردم:میدونم نیاز نیست بگی
    دست به موهام کشید:ولی تو مو بلند اومدی تو زندگیم دیگه کسیو نیاوردم
    سرشو نزدیک کرد به گوشمو گفت :میشه امشب یکم نزدیک تر شیم؟
    خر که نبودم میفهمیدم چی میگه از حالت نگاهاش از همون روز اول مشخص بود
    اگه میگفتم نه میگفت بچم نه؟
    چشمامو که دید لبشو رو لبم فشرد از هیجان دستش که لای موهام بودو محکم گرفتم چندین بوسه به چونه و زیر لبم زد و بعدش گردنمو بوسید حس قلقلک و خلسه لحظه به لحظه بیشتر شد صورتمو کج کردم و سعی کردم فاصله ایجاد کنم ولی صورتش به گردنم چسبید حس ته ریشش روی گردنم باعث شد بیشتر عاشقش شم قفسه سینمو بوسید و دستشو توی شلوارم برد بغض کردم ولی سکوت کردم دوستش دارم نباید فکر کنه بچم

    چیز سنگینی روی واژنم حس کردم خودمو سفت کردم که با نفس زدن تو گوشم گفت :شل کن خودتو عزیزم شل کن دردت میگیره
    لال شده بودم فقط منتظر بودم هرچی بگه بگم چشم
    با فرو رفتن چیزی تو بدنم لبمو گاز گرفتم لبمو با انگشت از زیر دندونم کشید بیرون گفت : دردت تموم شد دیگه
    با خون لای پام تازه فهمیدم چه غلطی کردم
    ولی راستشو بگم ؟ پشیمون نبودم
    پایان قسمت اول


    ادامه...


    نوشته: Aram375

  • 12

  • 8




  • نظرات:
    •   pepsi1975
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • کوتاه بود ولی منتظر ادامه هستیم


    •   mahdi@milf
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • از شربت و ابر خبری نبود پس لایک.
      فقط چرا داستان سکسی مینویسی زورت میاد اسم آلات مبارک رو بیاری؟؟ چیز سنگینی روی واژنت حس کردی؟؟


    •   shahx-1
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • به علت کمبود وقت شاگرد گیتار قبول نمیکنم ( البته اینکه خودمم بلد نیستم بی تاثیر نیست!!) ولی مزقون حاضرم یادتون بدم بزنید خانم های هنردوست برا ثبت نام بیاین خصوصی!! (biggrin)


    •   osdosdosdosdosd
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • الان که دیگه پردتو زد دیگه بچه نیستی؟کسو


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • تا حالا ژانر جنایی ندیده بودم تو سایت تازگی داشت . لایک 5 دادم ببینم بقیشو چیکار میکنی . ولی ناموسا چرا از اینایی ک راحت پا میدن گیر ما نمیفته تازشم اخر داستانمون ب پاسگاه ختم نمیشه .


    •   Mehi58
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • ضایع نشسته داره به مامور از دانش میگه


    •   مسیحی۰
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • شاه ایکس استاد نواختن گیتارم، خواسی مجانی یادت میدم.
      تو هم خواستی مزقون زدن دخترمدرسه ای ها رو یادم بده.
      لبخندی بزرگ قد خنده عکس پروفایلت.


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • مطمئنی که دختر داستان ۲۱ سالش بوده !!!
      مث یه بچه ۱۲ ساله آمار حامد رو گرفته و به خودش هم گفته !!
      من که فک نکنم هیچ دختر ۱۵ سال به بالا ، اینقدر کودکانه حرف بزنه بجز خودت


    •   divid51
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • کوس و شعره.مگه شهر هرته دستشو بندازه پردشو پاره کنه


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو