این فقط یه خاطره است

    1398/7/19

    یه صبح پاییزی سرد بود قطار به ایستگاه اخر رسید تا ایستاد همه با عجله وسایل و برداشتن و بیرون رفتن تخت بالا بود م .
    بدنم خسته بود اخرین نفر از کوپه بیرون اومدم چن نفری تو واگن بودن پله ها رو پایین رفتم قدم زنان به سمت در خروجی رفتم عجله نداشتم دم در زیپ سیوشرت و بالا کشیدم کوله رو انداختم پشتم از کنار تاکسی های ایستگاه رد شدم کنار خیابون اولین ماشین ایستاد . دربست . گفتم اره . ادرسو دادم و نشستم عقب یه سالی بود مشهد نرفته بودم ( شهرستانهای مشهد بودیم که از تهران برای رسیدن به شهرستان باید میرفتم مشهد و بعد به شهر خودم به منزل پدر ) .
    بخار پنجره عقب و تمیز کردم و فقط خیره به بیرون نگاه میکردم تا پایان مسیر چیزی بین منو راننده رد و بدل نشد.
    سر کوچه گفتم وایستا ممنون پیدا میشم
    کرایه رو دادم و به سمت خونه عمه ام راهی شدم همیشه قبل رفتن خونه بهش سر میزدم یکی دو روزی مشهد میچرخیدم دیگه واسم رسم شده بود که بعد و قبل سفر به خونه اشون سر بزنم .
    ساعت حدود ده بود رسیدم جلوی در و زنگ و زدم صدایی نیومد دوباره زنگ و زدم که صدا اومد کیه اومدم .
    در و باز کرد دختر عمه ام بود
    در و باز کرد و گفت بفرمایید چشش به من افتاد خوشحال شد و دعوت کرد خونه جلوتر رفت منم لفت دادم برای رفتن داخل گفتم شاید بهم ریخته باشه خونه .
    پله هارو بالا رفتم خونه خالی بود و ساکت گفتم کسی نیست گفت نه مامان رفته بیرون تا یکی دوساعت دیگه نمیاد گفتم تنهایی گفت اره بهش گفتم میدونستم داخل نمیومدم
    خندید
    رفتم تو اتاق روبه روی در ورودی هر وقت میرفتم خونه اتاق میشد واسه من کوله رو گذاشتم کنج. زیر جالباسی سیوشرت و در اوردم و کنار بخاری که شعله کمی داشت دراز کشیدم چه لذتی داشت
    داشت یخ بدنم اب میشد چشمام روی هم گذاشتم
    نمیدونم چقدر گذشته بود ک تکونم داد پاشو چایی اوردم و است خندیدم و بهش گفتم یاد گرفتی ها سینی رو گذاشت کنارم زیر چادر تاپ داشت سینه هاش خیلی کوچیک بودن ولی لاشون قشنگ دیده میشد فهمید به چی نگاه میکنم
    خندید گفت چیه گفتم بزرگ شدی یاس گفت بله کم کم میشم رفت تو اشپزخونه و منم نشستم به چای خوردن که دوباره با میوه اومد نسشت کنارم مثل بزرگ ا چه خبر پسر دایی
    خبری نیست مثل همیشه گفت داری میری تا تازه اومدی گفتم تازه اومدم گفت پس خسته ای یه چای دیگه واست بریزم میوه بخور کمی طول کشید تا چای بعد و اورد دستم به میوه نمیرفت سرم پاین بود که دیدم چای و گذاشت کنارم بوی عطر احساس کردم وقتی نگاه ش کردم ارایش ملایمی کرده بود
    نسشت کنارم و گفت تو که میوه نخوردی بزار واست پوس بگیرم چادر و کنار گذاشت دوباره چشمم به سینه هاش افتاد گفتم واقعا بزرگ شدی حدود هجده سالش بود من اون موقع 24 سال داشتم
    پوست گرفت و گفتم نمیخوام که گذاشت دهنم دستم به دستش خورد احساس خوبی بهم دست داد بهش نگاه کردم که فهمیدم احساس مشترک ه
    فقط نگاه کردیم به هم که دیدم لب هام روی لب اشه چن لحظه نگه داشتم تا شروع به مک زدن کردیم اروم خودش امد سمتم
    بدنشو بهم چسبوند و منم دست بردم پشت کمرشو و لمسش کردم کم کم پشتشو بهم کرد و پشتشو مالید به سینه هام دست انداختم زیر تاپ و شروع کردم به مالیدن سینه هاش
    بندش شده بود مثل کوره منم داشتم میسوختم چن لحظه ای با سینه اشش بازی کردم و مالش دادم .
    کیرم حسابی راست شده بود که دیدم دستشو کشید روی کیرم چن باری فشارش داد و دکمه رو باز کرد منم تاپ و در اوردم و شلوار و شرت وبا هم پایین کشیدم هجده سانت ی میشه با قطر 4 4و نیم گرفت تو دستش و بالا پایین کرد
    حرفه ای نبود ولی دفعه اولش هم نبود بلد بود کجا رو بماله و بالا پایین بده لباس خودمم دراوردم و لخت شدم بدنشو چسبوندم به خودم چن دقیقه ای تو این حالت بودیم خودشو جدا کرد ازم خم شد و لباشو گذاشت سر کیرم و بالا پایین کرد چن سانتی بیشتر تو دهنش جا نمیشد ولی تمام سعیشو میکرد بهم لذت بده
    اومد روم و باسنشو داد سمتم یه پاش اینطرف من و پای دیگه اش اونطرفم و شروع به خوردن کرد
    فهمیدم چی میخواد چشمم به لای پاش افتاد
    قشنگ از روی شلوار هم معلوم بود که خیس کرده
    شلوارشو کشیدم پایین شرت نداشت
    چه کوس تازه و سفیدی لبه های صورتی یه نقطه هم بالاش بود باسنشو به سمتم هل داد که بخورم لب و گذاشتم لبه کوس ش صداش بلند شد آه آه آی
    بیشتر حشری شد و بیشتر مک میزد البته فقط بالای کیرم دهنش جا میشد که زیاد داغم نمیکرد
    چند مک دیگه به لبه های کوسش زدم
    با دستم لبه ها رو ازهم جدا کردم و لب و بردم وسط کوسش جیغ کشید تنهایی صدایی که تا اون لحظه ازمون در اومده بود
    دهنم و برم وسطشو چن مک زدم از خوردن دس کشیده بود و فقط سر صدا میکرد کوس تمیز و کوچیکی داشت دوباره دهنمو چسبوندم وسط کوسش تو همون حالت زبونمو یه نمه فشار دادم وچرخوندم تو کوسش که دیدم یه مایه ای ازش در اومد سرمو کشیدم عقب و تف کردم تو استکان چایی همون حالت


    انگشتمو دادم تو سوراخ کونش کمی تکون خورد ولی در نیاوردم هی عقب جلو دادم با یه دست دیگه زیر کوشو میمالیدم تا درد و کمتر حس کنه


    کم کم چرخوندم در اوردم و خیسش کردم و دوباره چن باری اینکارو کردم و هر دفعه بیشترفرو میکردم تا دو تا انگشت فرو کردم یه نمه دردش گرفت اخ گفت و اعتنا نکردم دوباره مثل دفعه قبل
    تا فهمیدم به اندازه کافی باز شده


    همون حالت هلش دادم دمر خوابوندمش اروم دراز کشیدم روش
    کیرمو گذاشتم لای پاش دو تامون داغ بودیم داغ مثل جهنم میسوختیم سر کیرمو گذاشتم در سوراخ کونش تکون میخورد کم کم فرو میکردم داخلش تنگ و داغ بود با هر تکون من بیشتر داخل میرفت و جا باز میکرد دیگه تا وسط رفته بود داخل دستاشو محکم به هم فشار میداد
    دراوردم و که یه نفسی کشید تف زدم دوباره فشار دادم که دیدم راحت تر رفت داخل
    شروع کردم
    عقب و جلو کردن
    اوومم تنگ بودو داغ ونرم
    عقب
    جلو
    هر دفعه بیشتر فشار میدادم
    دیگه تا ته رفته بود و اونم بی حس شده بود انگاری
    دیگه داشت ابم میومد دوس داشتم تو همون حالت بمونم که فهمیدم زیاد وقت نیس دستاشو گرفتم و تا ته فشار دادم چن تا عقب جلو ی نرم انجام دادم که ابم با فشار اومد و خالی کردم تو کونش یه نمه شل شدم تو
    گوشش گفتم ممنون
    خستگیم در اومد
    خندید و ولو شد
    بلند شدم از روش شلوارشو پاش کردم وچن تا دستمال کاغذی گذاشتم لای باسنش
    فهمیدم سختشه بلندش کردم
    بغلم کرد و فشارم داد و رفت که دوباره چایی بریزه ........


    نوشته: سعید

  • 4

  • 15




  • نظرات:
    •   Teenwolf.
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • عه سعید باز داستان گذاری رو شروع کرده؟ (biggrin) من بعد هر شب با سعیدنوشته‌ ها سر میکنیم (rolling)


    •   shahx-1
    • 1 هفته،4 روز
      • 12

    • میگما جدیدا هر چی داستان سکسه تو مشهد اتفاق میوفته فکر کنم ناظر جدید استان قدس تازگیا با پول حرم ویاگرا میخره میریزه تو اب !! (biggrin)


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،4 روز
      • 8

    • نه این فقط یه خاطره نبود سعید (hypnotized) چطوری انقد چرت و پرتو جمع کردی دور هم؟ (preved) از اینکه دستش خورد بهت فهمیدی حستون مشترکه؟هر کی به تو کوچک ترین برخوردی کنه ینی میخاد بده بت؟ (dash) (preved)


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،4 روز
      • 7

    • من بهت لایک دادم چون خوب نوشته بودی ولی نتونستم بفهمم چطوری اون داشت واست ساک میزد و تو کسش رو میخوردی.چون نگفتی 69شدیم.اون حالتی که تو گفتی بنظرم فقط از ژیمناستیک کارا بر میاد.و کاش آخر داستان میگفتی که فانتزی بوده.چون انقدر بی مقدمه با دوبار گفتن جمله ی بزرگ شدی هیچکس پا نمیده.
      منصرف شدم لایک رو برداشتم برم تا دیسلایک نشده
      به هر حال موفق باشی.


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • تبريك ميگم نويسنده عزيز
      جايزه خلاق ترين داستان به شما تعلق ميگيره
      پيشرفت بزرگيه از شربت به چايي رسيدن
      چند نانو گرم هورمون با تو و اون دختر چيكار كرده
      يه بزرگ شدي گفتي و كار تمام شد
      تكبير


    •   M_O_o
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • عجب کاش ماهم دختر عمه اینطوری داشتیم


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • نه دیس نه لایک این خودس بزرگترین حالیه که بهت دادم
      اولشو خوب داشتی میومدی ولی یاد دختر عمت افتادی و چون دستت به اون نمیرسید کردیش تو شرتت و کلاً ریدی به قالب داستان، البته میشه بهت امید داشت داستانهای نویسنده های خوب سایتو بخون و دوباره سعی کن


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،4 روز
      • 5

    • فقط یه سوال داشتم ازت چطور اینهمه سال که یه بار اومدرثنی میرفتی خونه عمت و یه بار رفتنی به دختر عمت نظر نداشتی یهویی شد یعنی؟! ذهنم درگیره!!!


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،4 روز
      • 2

    • الکسیس هم انقدر زود توی فیلم هاش راضی نمیشه که دختر عمه جناب عالی خوابید زیرت!
      برو کونت رو بده پلشت.
      درکت میکنم که سالهاست از درد تو کف بودن دختر عمهت جلق فکری میزنی.


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،4 روز
      • 4

    • ممنون ک یه اندام‌جدید کشف کردی حالا دقیقا این کوش کجای بدنش بود؟


    •   masih_roma
    • 1 هفته،4 روز
      • 3

    • هرکی میگه کسشربودلایک کنه


    •   Clay0098
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • Masih داداش امشب گیر دادی ها
      ولشون کن به اندازه کافی اعصابشون خرابه‌‌... (biggrin)


    •   vitamin4rooh
    • 1 هفته،4 روز
      • 1

    • بندش شده بود مثل کوره!!
      بند کفشش یا بند سوتینش یا شایدم بند نافش!
      بیشتر چرت و پرت نوشته بودی!


    •   sexybala
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • خاطره مشترک اکثر مردان ایرانی با دختر یکی از اقوام من هم یک خاطره مثل این دارم


    •   Caboos1
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • دهنتو گاییدم بشر
      دیگه تو خونه ی کسی چایی نمیخورم
      یه جا گفتی گذاشت دهنت
      اینجاشو باور کردم
      دمش گرم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو