این ،من هستم!!!

1391/02/13

نمیدونم شب بود یاروز…برام مهممم نبود که تو چه زمان و مکانی بودم…راه افتادم به سمت جنگل خیابونهای شهر…برای اعلام وجود یه بوقی هم میزدم،که بگم من هم هستم…من بوق میزنم پس هستم!!دنبال یه عروسک میگشتم…دنبال یه عروسک برای بازی اخر شبم… عروسکی که بشه بزاری رو پات و برات قصه بخونه…جنگل شلوغ بود و پر از هیاهو…پرازگرگ و میشهایی که در صلح و ارامشی وحشی بار کنار هم زندگی میکردن…از عروسکهای خیابونی زیاد خوشم نیومد…یا از مد گذشته بودن یا اینکه خیلی بزک کرده بودن… داشتم پشیمون میشدم و اینکه برگردم ولی یه آن سر یه کوچه تاریک یه چیز ناز دیدم…جوون،ناب و خالص،وجذاب…برای تازه کارها اون یه دختر با لباسهای کهنه و بدون ارایش ومعمولی بود…ولی برای من اون یه مروارید تو صدفی زشت بی ترکیب بود که باید با دستهای هنرمند خودم پرداختش میکردم!!!اروم کنارش ایستادم و شیشه رو دادم پایین…هوا سرد بود و از آسمون چرک چیلی داشت بارون ملایمی میبارید…آخر شب بود،دیگه کسی رو به غیر از من نمیتونست پیدا کنه…با اشاره دستم اونو به طرف خودم کشوندمش…
تا بیاد پیشم چندبار وایساد…انگار یه نفر به زور داشت اونو به سمتم هل میداد…زیر نور چراغ برق تونستم صورتش رو کامل ببینم… باور کردنی نبود،مثل یه دختر بچه مظلوم و معصومانه داشت نگاهم میکرد…مثل خیلیها توچشماش خبری از دریدگی و وحشیگری نبود…خواست حرف بزنه که ازش خواستم داخل بشینه وصحبت کنیم…داخل نشست…برام عجیب بود از خجالت سرخ شده بودش…نمیدونم از من میترسید یا ازسرمای بیرون بود که میلرزید…سرش رو انداخت پایین…بهش گفتم:خانومی خواهشن اخرشب بامن راه بیا.بهت قول میدم که بعدها اولین مشتری سرچراغیت من باشم!!!با تعجب و از عجز ناتوانی یه نگاهی بهم انداخت و گفت: خواهش میکنم آقا با این حرفهاتون منو ازار ندین…خواهش میکنم منو بااین حرفها تحقیر نکنین…من چیزی از این حرفهایی که گفتین نمیفهمم…آقا من یه دخترم…خواهش میکنم ازارم ندین!!!بیچاره داشت فکر میکرد که با این حرفها میتونه دلم رو به رحم بیاره…اگه دلی داشتم حتما به رحم میومد و اون لحظه با دادن یه مقدار پول از خیرش میگذشتم…ولی خیلی وقت بود که من حریف دلی شدم که بارها شکسته بود،بارهاسوخته بود ولی لجبازانه میتپید…ولی من شکستش دادم و برای همیشه خاموشش کردم…از این کشف خودم و کسب یه تجربه عالی به خودم میبالیدم…چرا که نه؟کی فکرشو میکرد که این دختر ته کوچه تاریک،با اون مقنعه ولباسهای مندرس یه مروارید دست نخورده و زیبا باشه…راه افتادیم،فکرشو نمیکرد که راه بیفتم…فقط ناخونهاشو میجوید…انگار داشتمش پای چوبه دار میبردمش… هر لحظه که میخواست میتونست برگرده ولی یه دست نامریی پرقدرت صداشو،غرورشو،شخصیتشو داشت خفه میکرد و بهش افسار انداخته بود…اون افسار اسمی بجز فقر نداشت…از این سکوت بینومون داشتم لذت میبردم…نمیخواستم تالحظه تسلیم شدنش حرفی ازش بشنوم…حتی نمیخواستم اسمشو بدونم…تالحظه اخر میخواستم ناشناخته بمونه…حکم گرگی رو داشتم که داشت با رضایت خود آهو، اون رو به مسلخ گاه میبردم…در رو باز کردم…بردمش داخل خونه…یه لحظه وایساد…خشکش زده بود…با اشتیاقی کودکانه داشت تمام وسایل خونه رو ورانداز میکرد…انگار هرکودومشون یه تیکه از رویاهاش بود که یه جا دور هم جمع شده بودن…داشت تو دلش به همشون سلام میکرد و احوالشون رو میپرسید…ولی برای من انها یه مشت خرت پرت دست وپاگیر بیشتر نبودن…واقعا فاصله من اون توهمین نگاه بود…تو وادی و رویای خودش غرق بود…از پشت بهش نزدیک شدم دستم رو دور کمرش حلقه کردم…شوکه شد…انتظار این رو نداشت انگار یادش رفته بود برای چی اومده اینجا…مثل یه بره کوچولو خودش رو جمع کرد و یه گوشه اتاق پناه گرفت… مثل اخرین تیر ترکش برای به رحم اوردن یه انسان!!ولی این ادم خیلی وقت بود که انسان نبود…به هرحال اینجا زمین است و ساعت به وقت انسانیت خواب…به چشم غضب کرده نگاهش کردم…ببا یه حالت شرم وعجز به طرفم اومد…میخواستم خودش بیاد تا اخرین تیکه غرورش هم خرد بشه…برای من غیر انسان !!!خیلی لذت بخش بود…خییییییییییلی…کنارم اومد…دستاش که داشت به شدت ملرزید رو گرفتم ارووم صورتش رو بوسیدم،نوازششش کردم…مقنعه کثیف و داغونش رو در اوردم…به زور داشت جلو گریش رو میگرفت…انگار تو دیگ روغن داغ بود.تصور دیدن موی سرش رو به دست یه نامحرم نداشت…میخواستم خودم رو به خودم ثابت کنم…واقعا نیاز به این چالش برای خودم داشتم که آیا میتونم این آهوی وحشی رو رام کنم یانه…شروع کردم به خوردن گردن و لباش…کمی بدنش شل شد نفس نفس نیزد…انگار خودش هم هیچ تجربه ای نداشت…انگار داشت به یه جزیره ناشناخته وارد میشد…خوابوندمش روی زمین…باشدت بیشتری با لب و گردنش ور میرفتم…طمعش هیچ وقت فراموش نمیشه…مثل خوردن یه سیب ترش ولی آبدار بود…وتوتنهاکسی هستی که اولین بار این طمع رو میچشی!!دستم رو گذاشتم رو سینش…به خودش لرزید…شروع کردم به در اوردن مانتو و پیرهنش…عجب سینه هایی بود …باور کردنی نبودش …فوق العاده زیبا و تمیز…بعداز کمی نوازش گذاشتم تو دهنم…چشماشو بست،صدای نفسهاش بلندتر شده بود… وقتی چشاشو میبست لذت میبرد…داشت به چی فکر میکرد؟حتما به شب عروسیش که تو ذهن هر دختر بچه ای از هفت هشت سالگی نقش میبنده…به شبی که اون شاهزاده سفید بر اسب میومد دنبالش و اون رو به خونه بخت و حجله میبرد…به شب زفاف…به آغوش گرم یار و چشیدن لبهای عاشق…ولی تا چشاشو باز میکرد میدید که واقعیت با حقیقت چقدر فاصله داره…پس خوشا کور کر بودن و نفهمیدن…
بعد از کلی ناز نوازش نوبت لخت کردن کاملش بود…دستام رو بردم زیر لباسهاش…داغ داغ بود…داشت از گرمی شهوت میسوخت… آره خودشه…اره اهو ،باید اینجوری رام بشی…باید اینجوری تن به شکارچی بدی…تمام لباسهاشو در اوردم…شروع کردم به خوردن تمام وجودش…شروع کردم به نوازش گوهر دختریش…دیگه طاقت نمیورد…تحمل انتظار رو نداشت…صیدی بود پی صیاد…چه شبی بود ان شب…حالا نوبت من بو تا اثار شب زفاف رو نشونش بدم…آثاری که زاده شهوت شبی چرکین بود ومن در مذهب عشق کافری بی دین بودم…اثار شب زفاف آن شب کامی بود پلید،،خونی فسرده در دل خونین آن دخترک…با ترس چشمانش رو باز کرد…اخرین نگاه به من برای رحم کردن به او…اخرین نگاهی که هیچ اثری به سنگ خارای وجودم نکرد…
چند دقیه بعد با کمی خون لخته شده،صورتی اشک بار،معصومیتی ازدست رفته ،داشتم لذت این شکار ناز رو میبردم…اونهم تن به این سرنوشت داده بود …میخواست لذت ببره…ولی دلیلی براش پیدا نمیکرد…همون لحظه بود که از اون دختر یه زن متولد شده بود…ولی این بار تولد یه زن با صورتی همچون مرده سرد بی روح…ترسناک…دیگه اون کودک رو پیدا نمیکردی…چون چند لحظه پیش خونش رو ریخته بودم…دیگه خبری از اون صورت شیرین نبود چون من همشو خورده بودم…دوباره چشماشو بست رفت توریاهای خودش…جیغ میکشید کمی هم از روی شهوت ناله میزد ولی به سختی میتونستی صدای گریه هاشو از ناله هاش تشخیص بدی

فردا صبح اون دخترک زن شده رو تا نزدیکهای خونشون رسوندم…توکوچه های که مرگ هم همسایشون بود…وقتی داشت پیاده میشد با صدایی که هیچ اثری از بغض یا نفرت یا خوشحالی نبود،صدایی که اصلا هیچ حسی توش نبود گفت:آقا پولم رو نمیدید؟دستم رو گذاشتم تو جیبم و دوتا تراول بهش دادم…ارزش دختریش همین دوتا کاغذ بود…انگار یه تیکه از گوشتش یا اصلا یه تکیه از وجودش رو ازم بگیره محکم از تودستم قاپید…تیکه ای که دیگه مرده بود فاسد شده بود…راه افتاد به سمت خونش…ولی این بار باهمه روزهای دیگه فرق داشت…دیگه درختهای بهار نارنج کنار خیابون رو مثل بچگیهاش نمیشمرد…دیگه به آقا یحیی،بقال سر محل سلام نکرد…چون یحیی هم این زن رو دیگه نمیشناخت…توکوچشون قبلا کنار اون درخت سرو،خونه خدا بود با اون در سفید بزرگ…ولی خیلی وقت بودش که خدا از کوچشون کوچ کرده بود و رفته بود بالای شهر و با ازمابهتران چای مینوشید…خدا خیلی وقت بود که دیگر وقت ملاقات به اون نمیداد…چون جلسه صلح و ریشه کنی فقر رو داشت…خدا داشت اون بالاها برای این پایینیها سهمیه بندی میکرد زندگی و خوشبختی رو…چه قدر خدا خوب هستش…
پشت در خونشون رسید…در رو باز کرد…بوی عطر یاس مثل همیشه براش خوش نبود…آزارش میداد…مادر رو دید که باز تو دنیای یک متری در نیم متری خودش که اسمشو سجاده گذاشته بود غرق شده بود…از غرق هم گذشته داشت خفه میشد…مادر یه گنهکار مادرزاد بود…تمام عمرش با ترس از خدایی که جز خشم و عذاب چیز دیگری ازش انتظار نداشت بزرگ شده بود…خدایی که مادر همیشه بهش بدهکار بود…نمیدونم این خدا با چه بهره ای به مادر وام داده بود که بعد از عمری همش بهش بدهکار بود…مادر میترسید چون فکر میکرد خدا ناراحته چون داره مجازاتشون میکنه…مردن پدر ربطی به سواستفاده کارفرما از اون نداشت…خدا خواست که اون بمیره چون عمرش به دنیا نبود و خدا خواست…معتاد شدن برادر ربطی به بیکاریش نداشت…مریض شدنش هم ربطی به بی پولی اونها نداشت…خداخواسته بود که تو این دنیا آزمایششون کنه،طاقتشون رو بسنجه و یه نمودار از تحمل و ایمانشون بکشه…شاید میخواست تو یه کنفرانسی نشون بده…نباید این حرفها رو جلو مادر میگفت چون خدا دوباره عصبانی میشد…چون خدا خوب بودش…
اون زن تصمیم گرفت که بین بره بودن و گرگ بودن یکی رو انتخاب کنه…اون محکوم به این تصمیم بودش…و تصمیمش رو گرفت… دیگه نگاه کودکانشو کشت…تک تک کودکهای درونش رو حلق آویز کرد…دیگه شکار نبود یه شکارچی قهار بود…اون زن بدون اینکه بفهمه صدای نازش رو از دست داد …بدون اینکه بفهمه نگاه معصومش،عطر تنش،وقار زنانش،مهربانی کودکانش رو از دست داد…
اون نفهمید که دیگه از هرچی گرگ گرگتر شده چون یه چیز رو فهمیده بود واین بود که مردها در چارچوب عشق و محبت،به وسعت غیرقابل تصوری،نامردند…برای اثبات کمال نامردی مردان همین بس که تنهادرمقابل قلب عاشق وفریب خوردهی یک زن،احساس میکنن که مردند!!تاهنگامی که قلب زن تسلیم نشده،پست تر و سمج تر از یک سگ ولگرد،عاجزترو توسری خورده تر از یک زندگی اسیر،گداتر ازهمه گدایان سامره،پوزه برخاک ودست تمنا به پیش،گدایی عشق میکنن…اما تا خاطرشان از تسلیم شدن قلب زن،راحت شد،یکباره به یادشان می افتد که خدا مردشان افریده!!!وتازه کمال مردانگی رادربی نهایت نامردی جستجو میکنن…در شکنجه دادن قلب یه زن اسیر…پس خوش باد گرگ بودن در میان درندگان
اون گرگ ندیدش سوختن مادرش رو…ندیدش مردنش و خاک کردنش رو …چون داشت پیش از ما بهترونهای عربی خوش میگزروند…اون نفهمید که وقتی برگشت هیچکس اونرو نمیشناسه…چون اون دیگه یه اسم دیگه ای پیدا کرده بود…
ولی اون زن یه روز فهمید که دیگه حتی زن هم نیست

نوشته: من


👍 1
👎 0
38666 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

318704
2012-05-02 01:20:22 +0430 +0430
NA

بدک نبود.

0 ❤️

318705
2012-05-02 01:29:36 +0430 +0430
NA

خوب بود، خیلی.
حالا خودت دختری یا پسر؟

0 ❤️

318706
2012-05-02 01:33:11 +0430 +0430
NA

جالب بود!
فقط بايد دنبال يه سوژه بهتر باشي واسه داستان نويسي…

0 ❤️

318707
2012-05-02 01:59:13 +0430 +0430

دوست عزیز مطالب خیلی قشنگی رو گفته بودی و مشکلات زیادی که الان گریبان گیر جامعه ی ما هستش رو با لحنی زیبا بیان کردی.
تضاد طبقاطی توی جامعه ی امروز ما بیداد میکنه ولی این دلیل نمیشه همه چیز رو گردن خدا بندازی هر چند خدات ایهام داشت و چندین بار اولی که ازش استفاده کردی بیشتر به رهبر جامعه میخورد ولی اون سجاده و حصار و این چیزا به همون خدای بالای سریمون بر میگشت.
نمیدونم چرا ولی باور کن خدا به من قوت قلب میده
شاید بگی داری چرت و پرت میگی ولی باور کن خیلی جاها حس بودنش باعث شده خیلی کارها رو نکنم
اونم جوابم رو داده.
وقتی عزیز ترین کس زندگیم بعلت سرطان توی بیمارستان بود و دکترا ازش قطع امید کرده بودن و همه میرفتن تا برای بار آخر ببیننش.
خدا جواب منو داد
رفیق خدا اون چیزی نیست که به ما نشونش دادن.
برامون یه تعریف غلط ازش کردن و گرنه اون خیلی مهربون تر از اون چیزی که ما فکر میکنیم
این عذاب و این چیزایی هم که دارن به خورد ما میدن بیشترش الکی و برای کنترل جامعه است وگرنه خدامون خیلی خوب تر از اون چیزیه که حتی بتونی تصورش رو بکنی.
طولانی شد شرمنده ام بچه ها

0 ❤️

318708
2012-05-02 02:07:52 +0430 +0430

تخمی بود دیگه ننویس . . . . . . . .
میدونی چرا میگم تخمی بود؟ چونکه داستانت اولش از زبون خودت گفته میشد یعنی ذهنیات خودت بود ولی وقتی از ماشین پیاده اش کردی چطوری شد که رفتی تو ذهنیات دختره و مادره و خدا و این حرفا؟ در ضمن اینکه یک نفر پرده یک دختر رو پاره کنه فکر میکنی خیلی هنر کرده؟ کیرم تو ذهنت. کثیفه. دیگه ننویس.

0 ❤️

318709
2012-05-02 02:32:40 +0430 +0430
NA

فکر کنم هدف اصلیت از طرح این داستان این بود که خطاب به اون دسته از افرادی که همه مشکلات زندگیشونو به گردن خدا میندازن و خودشونو بی گناه میدونن بگی : ریشه مشکلات خودتونین ، که دلها تون از سنگ سختر و از تاریکی سیاه تر شده…
خدا همچین قلباییو دیگه هدایت نمیکنه…
به جایه این که بیاییم اشتباهامون رو اصلاح کنیم فقطو فقط میگیم: من بدشانسم ، من بیگناهم ، من…®

0 ❤️

318710
2012-05-02 02:35:12 +0430 +0430
NA

من بهتون تبريك مي گم بابت سبك و محتواي اين نوشته . واقعيت امروز اين جامعه رو به تصوير كشيدن در قالب اين داستان كوتاه قلم توانايي مي خواد. براتون ارزوي موفقيت مي كنم و همچنين از اقايي با نام كاربري كفتار پير هم بابت كامنتهاي جالبشون تشكر دارم.

0 ❤️

318711
2012-05-02 02:38:25 +0430 +0430
NA

اگه فلسفی بهش نیگا کنی حرفهای زیادی واسه گفتن داره نویسنده کم تجربه است ولی با استعداد بازم بنویس

0 ❤️

318712
2012-05-02 04:35:47 +0430 +0430
NA

95% میگم این داستان و یه دختری نوشته که این اتفاق براش افتاده
آقا و خانوم مــــن! نمیدونم چی بگم داستانت بد نبود ولی خیلی تجملاتیش کرده بودی
یه جملاتی بکار برده بودی که آدم نمیتونه این داستان و تو مغذش جا کنه
بـــیشتر فکر کنم این یه خاطره بود تا داستان !
به هر حال
مـــوفق بــــاشید

0 ❤️

318713
2012-05-02 04:54:46 +0430 +0430

چرا باید این داستان قشنگ باشه؟چه سوژه ی ناب و جدیدی داره که بخواد ازش لذت برد؟من نظرم رو وقتی داستان رو توی خصوصی برام فرستادی بهت گفتم اقای …اما اینجا هم میگم داستانت اصلا جالب نبود بشدت سیاه بود که فقط بقول شاملو باید بنشینی و بر سرنوشت خویش گریه ساز کنی
داستانی بشدت تحقیر کننده برای جنس زن
دختری که قراره بره بده و با این نیت سوار ماشین شده نمیگه وای تو رو خدا اینجوری به من نگو
یه فاحشه با هر انگیزه ای که باشه(که بیشتر انگیزه ی مادی داره و بخاطر فقر فاحشه شده)دیگه نمیاد جلو مشتریش جانماز اب بکشه
داستانت رو نخوندم اما اگر دقیقا همونی باشه که برام فرستادی چطور ماادرش خونه بوده و اون شب بیرون از خونه مونده؟اونم یه مادری که سر جانمازه؟

0 ❤️

318715
2012-05-02 05:55:42 +0430 +0430
NA

vagean ali bod hamin …

0 ❤️

318716
2012-05-02 06:02:34 +0430 +0430
NA

به کیرم که این تو هستی… میخاستی نباشی… آهو اگه آهو باشه چه توی طویله پر از الاغ باشه چه جنگل پر از گرگ بازم آهو بودن خودشو در هر شرایطی حفظ میکنه

0 ❤️

318717
2012-05-02 07:03:48 +0430 +0430

داستانت خیلی عالی ساخته و پرداخته شده بود فضاسازی خوب بود . فقر و فحشا جزء بزرگترین معضلات جامعه محسوب میشه .
در جنگل انسانها گرگم آرزوست !!

0 ❤️

318718
2012-05-02 07:29:58 +0430 +0430
NA

فوق العاده زیبا بود

0 ❤️

318719
2012-05-02 09:22:53 +0430 +0430

” اثاری که شهوت شبی چرکین بود و من در مذهب عشق کافری بی دین بودم…”
داستان از لحاظ نگارش وادبیات چیزی کم نداشت. بیشتر شبیه نوشته های کارو بود. نمیدونم واقعا نوشته یکی از کاربران همین سایت بود یا اینکه از جایی کپی پست شده بود. ولی واقعا زیبا نگارش شده بود.
در باره موضوع داستان هم با سپیده 58 موافقم. خیلی سیاه و تاریک بود مثل همون فضایی که خلق کرده بود. هرچند به نظر من خیلی خوشبینانه نوشته بود چون مطمئنا اگه داستان دختر فراری رو مینوشت که اسیر باندهای فساد میشه و سراز ناکجا اباد درمیاره به مراتب سیاه تر و دلزننده تر بود. یه جورایی این دخترک شانس اورد که گیر کسی افتاد که حداقل میدونست چه غلطی داره میکنه و بهاش رو هرچند ناچیز پرداخت کرد…

0 ❤️

318720
2012-05-02 11:24:38 +0430 +0430
NA

قشنگ بود
این اطراف خیلی از این چیزا نمینویسن
مشکل اینجاس که همه به خدایی مهربون اعتقاد ندارن
که اگر داشتن دیگه هیچ فقیری نبود
همه همدیگرو دوست داشتن

سعی کن بیشتر تو موضوعاتی بنویسی که قابل گسترش باشه و مخصوص سنی خاص نباشه

تا بتونی نظرت رو به همه بگی
مثلا اگه قسمت سکسش رو اینقدر باز نمیکردی میشد تو خیلی از سایت های رسمی مطلبت رو پخش کرد تا همه بخونن

0 ❤️

318721
2012-05-02 12:06:15 +0430 +0430
NA

راستشو بخوایید این داستان تکونم داد .ما هممون یه مشت حیوان انسان نما هستیم که تو یه جنگل به نام جامعه شهری زندگی میکنیم

0 ❤️

318722
2012-05-02 13:08:26 +0430 +0430

نمیدونم…
شما هم از جهاتی درست میگین سپیده خانم.
تو دایپستان تضاد های مختلفی وجود داره مخصوصا آخرش که دیگه گند زده بود به داستان
نویسنده از قلمش قشنگ استفاده کرده ولی بعضی چیزا رو هم یادش رفته.
اما یه حرف دیگه
مهری خانم
که نمیخوام اون لقبی که گذاشتین پسوند اسمتون رو ببرم
شما مطمینید اون وبلاگه داستان های سکسیه؟
ببندمتون به فحش؟؟
دارین رو اعصابم راه میرین
خواهشا این بازی مسخرتون رو تموم کنید و یه جای دیگه دنبال بازدید کننده برا وبلاگتون بگردید
افتاد یا کاری کنم بیوفته؟

0 ❤️

318723
2012-05-02 15:08:01 +0430 +0430
NA

من که نتونستم ارتباط برقرا کنم! نه اینکه به خوندن مزخرفات و هجویات یه مشت بچه عقده ایی یا چندتا آدم اسکل که اینجا داستان مینویسند عادت کرده باشم هاااا… داستان پر از توصیفات بود که سعی در انتقال معنا که چیزی ورای سکس بود داشت و یه جورایی هم میخواست حس همدردی خواننده رو برانگیخته کنه… اما من با این چیزا ارتباط برقرار نمیکنم. به نظرم اینی که در قالب داستان و توصیفات آنچنانی بتصویر درآمد فقط یه داستانه و فانتزی تر از اونه که بخواد با واقعیت گره بخوره…
کسی که بخواد بده یا به واسطه فقر، بدبختی یا هرچی مجبور به دادن باشه بلاخره میده یکی هم پیدا میشه که بکنه، گیریم اولی دلش سوختو نکرد آخرالعمر این اتفاق رخ میده که بنظرم آسمون هم به زمین نمیاد! جنده هم مثه دکتر مهندس واسه جامعه لازمه… گیریم شوهر کرد با یه بدبختی مثه خودش چندتا بدبخت دیگه هم پس انداخت!!! احتمالاً هم لذت میبره هم کسب درآمد میکنه، اتفاق وحشتناک و غیر قابل درکی نمیافته.
راستی یه جاییش که درست درگیر موضوع شده بودم منو بخنده انداخت… اسم بقال محلم بلد بودی؟؟ آقا یحیی دیگه زیادی بود، نباید اسم خاص میاوردی!

0 ❤️

318724
2012-05-02 15:29:34 +0430 +0430
NA

salam . man kheili vaghte be in sait miam vali ta hala hata ozv ham nashode bodam vali dastane shoma baes shod ke bekham yekam ba bache hay ke daran bad sohbat mikonan harf bezanam .rofagha tamame moshkelle ma ine ke nemitonim tabo haro beshkanim . in dostemon khast baraye ma chandta tabo ro beshkane . omidvaram motevajeh bashid .rofagha age tabo hay mesle khodaye adel ya din shekaste beshe va ma dge az kasi ya chizi natarsim dge kasi ham nemitone bezane to saremono estekbar be ma tahmil beshe . be omide azadi fekrahamon !!!
mer30 doste man az dastane zibat . karo va hedaiat nevisandegane bozorgian . yadeshon gerami .

0 ❤️

318725
2012-05-02 17:28:46 +0430 +0430
NA

وای اینجا سایت شهوانیه یا فرهنگستان ادب و هنر فارسی؟؟؟؟؟ من که پاک گیج شدم؟؟؟
دست به کیر بودم یه دفه رفتم ت فاز شکسپیر

0 ❤️

318727
2012-05-02 18:08:02 +0430 +0430
NA

salam khanoomi man armin 20 hastam mishe ba ham ahna shim man gf nadaram

0 ❤️

318728
2012-05-03 03:12:13 +0430 +0430
NA

سلام به دوستان،جدي عجب آش شلم شوربايي شده اينجا! يكي مياد دنبال جي اف! ميگرده،يكي ديگه اومده وبلاگي را بنام اينكه داستانهاي سكس جذاب داره تبليغ ميكنه(وبلاگي كه تنها چيزي كه نداره داستان سكسه)!،اون يكي مياد از خدا ميگه، بچه ها مطمئنيد اينجا شهوانيه؟؟ منكه خيلي مطمئن نيستم

0 ❤️

318729
2012-05-03 10:19:36 +0430 +0430
NA

ببین همین داستان رو تو یکی از کتابهای مودب پور بوده اما نه این مدلی ولی میشه رگه هاشو تو اینجا پیدا کرد… دیگه لطف کن سعی نکنی راجع به این چیزا نثر سرایی کنی چون اصلا واجدش نیستی و لازم نکرده واقعیات تلخ دنیا رو جناب عالی برای ما به متن بکشی و از واژه های ادبی و توصیفات هنری برای همچین چیزی استفاده کنی!!! همین بسه واست!!!

0 ❤️

318730
2012-08-23 18:22:40 +0430 +0430

داستانتون زیبا بود با اینکه میتونستید با دور کردن بعضی چیزها زیباترش کنید ولی بازم خوب بود مرسی خسته نباشی

0 ❤️

808042
2021-05-06 03:28:35 +0430 +0430

اون هم من هستم ولدم

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom