ایوان

    ایوان
    تراس
    بالکن
    خانه ما بیشتر از یک اتاق خواب نداشت و آن اتاق هم برای درس خواندن مناسب نبود چون زمانی که مهمان داشتیم خانم ها در آن اتاق بودند و اقایان در هال.
    من سال دوم راهنمایی بودم که درس ها کمی برایم سخت تر شده بود زمان امتحانات نمیتوانستم در خانه خودمان درس بخوانم و به خانه مادر بزرگ میرفتم که ان زمان پنجاه و سه ساله بود و تنها زندگی میکرد و الان هم تنهاس اما اکثرا عمه و زن عمویم ب همراه مادرم ب طور نوبتی هر روز ب او سر میزنند فقط برای جدا کردن قرص هایش.چون سواد درستو حسابی ندارد. از پس مابقی کارهای خانه هم خودش ب طور کلی بر می اید ب نوعی ک از کار دختر ها و عروسهایش هم راضی نیست. در کل هنوز به قولی فرسوده و داغون نشده بود اما تنهایی همه را دمغ میکند.آن هم تنهایی زود هنگام که مادر بزرگ را کمی افسرده کرده بود.
    بگذریم مادر بزرگ من که از پدر بزرگ برایش یک خانه ویلایی ب سبک قدیم با حوض ابی و ماهی قرمز و باغچه و ایوانو... وهمینطور دو دهنه مغازه درون بازار برایش مانده بود.زندگی خوبی دارد .و از زندگیش راضی است. همیشه سحر خیز استو خانه را مثل دسته گل نگه میدارد.صبح زود نان تازه و همه چیز در خانه دارد. دستو دل بااااازو مهربان هم ک هست پس همه جوره من و دیگر نوه هارا جذب خودش میکرد .به طوری که من از سال دوم راهنمایی که خرداد ماه تا اخر امتحانات مهمان دایم او میشدم. لحظه شماری میکردم تا باز هم خرداد شود و به خوراکی ها و مهر بی پایان او نزدیک شوم.و ازبودن در انجا تمام استفاده ام را بکنم.
    همان سال خرداد که انجا بودم شب که مادربزرگ امد جایمان را بیندازد به من گفت کجا میخوابی آرمان من هم گفتم ایوان.ایوان هم حالتی راهرو برای ورود به خانه اصلی را داشت ک مادر بزرگ در ان قسمت خانه زندگی میکرد .دیگر اتاقهای خانه خالی بود و برای مهمان اماده بود.و کسی از انها استفاده نمیکرد اما خانه مادر بزرگ را پدرم از داخل بازسازی کرد و از داخل به درون دوتا از اتاقهای مجاورش در ساخت و راهشان را از حیاط بست.درون یکی از اتاقها حمام ساخت و درون هال هم یک اشپزخانه نقلی اوپن که کار مامانبزرگ را راه می انداخت.فقط مانده بود دو اتاق دیگر در طرف روبروی حیاط و دو زیر زمین در این طرف و ان طرف که حکم انباری را داشت.
    این توضیحات مارا ب این میرساند که فقط یک قسمت از خانه ایوان داشت که خنک بود و شبهای تابستانی و گرم میتوانستی انجا بخوابی.ان ایوان هم به تقریب یکو نیم عرض در دو ونیم طول است.مادر بزرگ گفت من انجا میخوابم پسرم نمیشه تو تو خونه بخوابی؟گفتم نه من ب باد کولر حساسم و مریض میشم از امتحانات میمونم.تو گرمام خوابم نمیبره. گفت باشه پس من تو خونه میخوابم. منم اول گفتم باش.بعدا گفتم مادر توام اینجا بخواب که اذیت نشی .اونم بدون هیچ تردیدی قبول کرد.چون اصلا در اون لحظه من هیچ نیت بدی داشتم.و اینکه قیافه بچگانه و هیکل نحیفو قد کوتاهم به مادر بزرگ تردیدی نمیداد.و محرم هم بودیم . خلاصه جارو انداخت چون تنگ بود یک تشک دو نفره انئاخت ک از تنگی جا یک قسمتش به روی دیوار افتاده بود وقسمت دیگرش از زیر نرده پایین رفته بود. و دو تا پتو گزاشت و خودش خوابید منم درسم که تموم شد رفتم کنارش خوابیدم.
    امتحانات 20-25 روزی طول کشید و تازه پنجشنبه ها هم ب تعطیلی هفتگی اضافه شده بود.
    هر شب کنار هم بودیم گاهی در خواب مادر مرا محکم بغل میکرد و سرم را به سینه اش میفشرد و من هم از نرمی که روی صورتم حس میکردم و معلوم بود که بی واسطه و بدون کرست هستن خوشم میامد اما حسی بعنوان حس جنسی نداشتم. در ان زمان من تازه با جق هم اشنا شده بودم و چندبار هم فیلم سوپر دیده بودم و کامل میدانستم که چه خبره. و قوه تخیل بسیاااار گسترده ای در ان زمینه داشتم هرشب درخیال خودم بازیگر ها و زنان بسیااااار زیبای سینمای جهان را در بغل خودم و همخواب با خودم میدیدم.اما تخیلاتم را خرج زنان اطراف نمیکردم. جون انها را هرروز میدیدم .جذابیت خاصی برایم نداشتن.
    شب دهم تا یا دوازدهم بود و من شش یا هشت امتحان داده بودم و باز کنار مادر بزرگ بودم و آن شب هم مانند بعضی شبهای دیگر بجای دو پتو یک لحاف بزرگ اورده بود که کمتر رفتو امد کرده باشد.دستش دور گردنم بود و خوابش برده بود .من هم به پشت خوابیده بودم .دستش را از گردنم جدا کرد و منهم بدون هیچ توجهی به پهلو و به طرف او برگشتم و فهمیدم ک او پشت به من خواب است .منهم از پشت بازویم را بر روی بازویش انداختم و بهش چسبیدم. دستم خیلی نامحسوس به نوک سینه اش برخورد داشت و همینطور کیرم به باسنش چسبیده بود .از نرمی لذت میبردم. اما چون هنوز ذهنم الوده نشده بود .بدون توجه خوابم برد.
    نصفه های شب که از فشار دستشویی از خواب بیدار شدم دیدم که کیرم راسته (برای کسایی ک نمیدانند مانند خانمها وقتی در نیمه شب یا اول صب فشار ادرار باشد کیر کاملا راست و حجیم میشود. اگر ادرار هم نباشد به طور طبیعی در اول صبح باز هم راست میشود که به ان لوپ صبحگاهی میگویند) و سیخ لای باسن مامان بزرگ بود و لباس خوابشم کامل تا نقطه اخر یعنی تا سوراخ کونش رسیده بود. وچون کیرم در حالت نعوظ درتحریک کامل بود خیلی لذت بردم.به طور نیمخیز در ان حالت نزدیک بیست ثانیه ماندم و به کون او و کیر خودم از روی لباس نگا کردم و لذت بردم. اما فشار ادرار نذاشت بیشتر بمونم کشیدم بیرون و سریع رفتم دستشویی شاشیدم و بعد برگشتم سرجام. اما دیگر فکرم به سر جاش بر نگشت . به این فکر کردم که مامان بزرگ زیر اون لباس خواب دراز که شبیه لباس عرباس هیچی نمیپوشه حتما چون سینش قشنک حس میشد که فقط یک لایه لباس روش قرار داره.و حتما شلوار هم نپوشیده و شورتم پاش نیست ک کیرم تا ان حد جلو رفته بود یا ی شلوار نخی خیلی نازک. اما از نبود شرت مطمن بودم. کیر من هم چهارده سانت بود ان موقع وباریک .فقط کله اش لختی از تنه اش بزرگ تر بود ک همه را ب اشتبا می انداخت. همه یعنی همکلاسی های بیشعورم ک ب من بزرگ علوی میگفتند .(با عرض پوزش از اوردن نام اشخاص بزرگ) اما این چیزی بود که ب من میگفتند. چون شوخی های دستی میکردند و ب سر کیر من از روی شلوار دست زده بودند اینطور به من میگفتند.به اندام مادر بزرگ فکر کردم. توجه کردم که سبک زندگی اش .سحرخیزی و کار کردن دایم او در خانه وکار کردن زیاد او درقدیم اجازه چاق شدن به او نداده. نمیگویم که شکم شش تیکه و باسن سنگی وسینه نود دارد اما چاق نبود با وجود پنجاوسه سال سن.و شاید هم همان ژنتیکش باعث این موضوع بود چون او سبزه و ریز اندام بود و با وجود سن کمم من هم قد او بودم. درحالی که در میان دوستان و همکلاسی هایم کوتاه بودم.و اینکه چطور با وجود دو پسر و یک دختر چطور سینه هاش شبیه سینه های مامان بزرگ مادری ام نشده بود که شبیه توپ بیلیارد درون جوراب شلواری بودند.سینه های این مامان بزرگ هم سفت نبودند اما حالت خود را حفظ کرده بودند و هنگامی که لباس خواب داشت میدیدم ک سینه هایش بدون سوتین هم تکان چندانی نداشت.من سنم کم بود ولی خب فیلم سوپر و حرفهای دوستان تقریبا ب من تصوراتی داده بود ک غالبا درست بود و چیز هایی هم میدانستیم ک اشتباه بود.
    خلاصه در ان فکر ها بودم و فکر اینکه ایا مادر بزرگ زیر ان لباس خواب دراز و ضخیم نخی چیزی ب تن دارد یا نه.بیشتر در ذهنم بود وهرجه تلاش کردم نتوانستم بخوابم . گفتم حتما باید مطمن شوم.گوشی ساده مادر بزرگ را برداشتم و چراغ قوه اش را روشن کردم و به صورت برعکس مادر بزرگ زیر لحاف رفتم. او هنوز پشتش به من بود. رفتم پایین و ارام لبه لباسش را بلند کردم و چراغ رات به داخلش انداختم. داشتم پایین تر میرفتم که مادربزرگ برگشت و ب سمت من شد. من هم سریع چراغ را زدم وسرم را کنار سرش گزاشتم. اه خداراشکر که هنوز خواب بود.امامن دیگر جراتش را نداشتم چون میترسیدم نور چراغ قوه بیدارش کند.
    نا خود اگاه دستش را به گردن من انداخت و من هم چون خیلی دیر بود و ترس داشتم همانطور به پشت خوابم برد.
    فردای انروز امتحان نداشتم اما چون شب بعد..شب یازدهم.. امتحان داشتم و ریاضی سخت بود دیر به رخت خواب رفتم و خستگی بر کنجکاوی غلبه کردو ...
    شب دوازدهم اخرشب که قرص های مادر بزرگ را بهش میدادم گفتم ک این قرص ها برای چیست؟ گفت شبها خوابم نمیبرد و همش به یاد پدر بزرگت هستم. دکتر هم انهارا داده که مثلا تو افسرده ای. منم گفتم چطور با وجود این همه قرص خواب انقد زود بیدار میشی؟گفت یکیش فقط برای خوابه و ما بقی ارام بخش و چرتو پرتن بچه همش گچه تاثیری نداره فقط ادمو الکی خواب میکنه.
    گفتم اها کدومش برای خوابه.؟ گفت این سبزا. منم قرصهاشو طبق دستورالعملی ک نوشته شده بود دادم بهش و رفتم برایش اب بیارم او درایوان منتظر بود من رفتم اشپز خانه .و اب اوردم و یک قرص خواب دیگر درونش حل کردم برای اینکه مادر بزرگ شک نکند که چرا دیر برگشتم گفتم برات شربت میارم.اونم کلی قربون صدقم رفت که این قرصا خیلی تلخنو... شربت را به او دادم که با قرصها خورد وبعد از مسواکو دستشویی رفت دراز کشید و من هم چون فرداش پنجشنبه بود وتازه امتحان داده بودم گفتم یکم فیلم میبینم بعد میخوابم.بعد یک ساعت ک مطمن شدم از خواب رفتنش.رفتم زیر لحاف و یکم صداش زدم. دیدم جواب نداد فقط ی صدای گنگ ازش بیرون اومد. و تا فهمید منم تو رخت خوا بم باز بغلم کرد. ای بابا چعه غلطی خوردم صداش زدم. چون از روبرو بغلم کرده بود وپاهایش جمع نشده بود کیرم به میان رانش وفاصله تقریبا ده سانتی کسش میخورد و سینه اش هم به صورتم چسبیده بود بال مامانبزرگ زیر سرم بود و معلوم بود ک هیچی زیر این لباس نداره. اما از پایین تنش مطمن نبودم.خلاصه یواش یواش کیرم بلند شد و ترسی از اینکه مامانبزرگ بفهمه نداشتم چون بدجور خواب بود. اگرم میفهمید سرع کیرمو لای پام قایم میکردم. داشتم کیرمو لای رون نرمش تکون میدادمو نوک سینشو خیلی اروم از رو پیرهن میک میزدم. خیلی خیلی آروم. که اصلا تکون نمیخورد. یجورایی من تکیه ش شده بودم و از اون طرف به نرده تکیه داده بود راحت بود و تکونی نمیخورد.منم خیلی لذت میبردم . یهو دیدم ابم داره میاد ک نزاشتم و زود کیرمو کشیدم بیرون از لای رونش. و صبر کردم تا کاملا شل شد. این اتفاقا در صورتی بود ک تپش قلبمو همسایه ها هم میشنیدن.
    خودمو از تو دستاش بیرون کشیدم و این بار من رفتم بالا تر و جوری که بهش که چسبیدم کیرم با کسش تراز بشه.بغلش کردم و بهش چسبیدم اما کیرم بین مثلث کسشو روناش گم شد و اصلا به جایی نمیخورد. و لذتی نداشت این دفه شورتمو در اوردم ک کیرم راحت تر باشه و به جایی برسه اما شلورام پام بود .این دفه خور به کسش و خیلی آرووم خودمو فشار میدادم روی مامانبزرگ و کسشو با کیرم میمالیدم. ک دیدم شلوارم نم دار شده.اون موقه نمیدونستم اما ترسیدم و ادامه ندادم .یکم به سینه هاش دست کشیدمو. بهش پشت کردم با جق ابمو اوردمو خوابیدم. من خیلی بهش دقت کردم اما هیچ نشانی از بیداری نبود.اگه بود من هیچ وقت تخم هیچکاری نداشتم. اون موقه اونقد حشریتم قوی نبود ک اختیارمو از دست بدم.
    فرداش مامانبزرگ نیم ساعتی دیر تر از ساعت همیشگی بیدار شدو یکم حالت لش داشت. گفت لعنت بر شیطانو رفت حموم بعداز صبحانه.
    بعد من شنبه علوم داشتم.مشغول درس بودم بازم تا شب.
    باز شب شدو قرصاشو دادمو براش شربتم بردمو یک قرص دیگم توش حل کردم.
    خورد و کنارش خوابیدم و منو بغل کرد باز و خوابید اما من روبروش نبودم ک کیرمو حس کنه و...


    خوابش بردو خرو پف باز شروع شد.اروم از بین دستاش بیرون اومدمو تصمیم گرفتم حتما جواب سوال توی ذهنمو بگیرم.چرا قوه رو برداشتم و رفتم زیر لحافو لبه لباسشو کشیدم و چراغو انداختم و نگا کردم دیدم هیچی پاش نیست قشنگ کیرم راس شد. قشنگ معلوم نبود اما کسش موی کمی داشتو روناشم خیلی فرم خوبی داشتن.
    تصمیم گرفتم که امشب چون فرداش جمعه بود تا صبحم شده .طول بکشه لباسشو بکشم بالا و کسو کونشو از نزدیک ببینم..

    مادر بزرگ وقتی روبروی من میخوابید خیلی کم پیش میومد تکون بخوره چون تکیه گاهش خوب بود . ی بالش گذاشته بود پشتش ک به نرده بود و اهنه اذیتش نمیکرد. منم از روبرو نمیتونستم اقدامی کنم و اون همه وزنم برای من از روی لباس برداشته نمیشد. ب فکرم افتدا که بالشو از پشتش بندازم تو حیاط ک نتونه درستشم کنه و پشت به من بخوابه. اروم نیم خیز شدم و بالشو از زیر نرده سر دادم پایین. ک پشتش خورد به نرده و دردش گرفت و نگا کرد دید من خودمو ب خواب زده بودم بالشم پایینه حسش نیس بره پایین دقیقا نقشم عملی شد و پشت به من خوابید و ی پاشو جم کرد زیرش و خیلی عادی کونشو ب کیرم چسبوندو بدون هیچ فکری باز خوابید.من از همون پوزیشن لذت میبردم چون جا تنگ بود و کاملا چسبونده بودم . کیرمو دراوردم و باز گزاشتم بین باسنش از رو لباس و قشنگ عقب جلو کردم تا ابم اومد ریختمش تو شرتم. اونم ن تکونی میخورد و ن هیچ.به همون حالت خواب بود و ساعت نزدیک سه بود.چراغو زیر لحاف روشن کردم و دیدم اون پاش که سمته منه و درازش کرده لباس تا زانوش بالا اومده و ساق لختش معلومه. من باز مشتاق تر شدم رفتم اروم لباسو از زیر کشیدم و اروم اروم تا وسطای رونش بالا اوردم. هرچقدر که رونشو بیشتر میدیدم اشتیاقم بیشتر میشد برای دیدن کونش. که باز تکون خورد اما تکونش به نفع من نبود.برگشت سمت من ک صدم ثانیه چراغ خاموش کردم و به پشت خوابیدم. جوری برگشت که کامل یکی از پاهاشو روی رونای من گذاشت و کاملا کیرم ک شق بودو له کرد زیرش و از بالا هم سینه هاش رو ی شونه وسینه من افتاده بودن. من بدبختم حشری بودمو .نمیتونستم کیرمو لمس کنم ن میتونستم کیرمو جایی بزارم که حالی بده.دست راستمو که ازاد بود اروم رو سینش گزاشتم. ویواش یواش فشار میدادم.اما دست چپم از زیر سینش تا زیر شکمش گیر کرده بود. و کف دستم هم ازاد بود یکم که تکونش دادم دیدم بعله این حرکتش چون لباسش تا نیمه بالا بوده .تا روی کمرش بالا اومده. چون میتونستم کسشو بدون هیچ واسطه ای لمس کنم.خیلی عالی بود. اما نمیدونستم چطوری وکجاشو لمس کنم یخورده اروم اروم که لمسش کردم انگشتم رفت تو سوراخ کسش.یکم در اون حال بودم دست راستم رو سینشو دست چپمم رو کسش بود و خیلی خیلی اروم تکون میدادم. و اونم هیچ حرکتی نداشت.منم یکم ک گذشه خسته شدم و کیرمم زیر رونش داشت میشکست. ی فکری ب سرم زد. گفتم تازه که شده و نمیتونم ببینم الان (چ ادمی بودم دیدنشونو از نزدیک بیشتراز کردنشون دوس داشتم).تو همون حال به سمتش برگشتمو اروم شلوارمو دادم پایین وکیرمو با همون دست چپم رسوندم به سوراخ کسش اما جرات نداشتم کامل بفرستم داخل چون اگ این کارو میکردم خیلی باید تکون میخوردم و اون امکان داشت به پشت بیفته و ابروم بره. کیرمم دراز نبود پس همون طور که پاش رو رون من بود من وسط پاش بودم اروم سر کیرمو به سوراخش فشار میدادمو خییییییلی حال میکردمو مخصوصا که سر کیرم پیش اب داده بود و لیز بود. وانگار یکی داشت سر کیرمو میمکید. و یجوری بود که دلم میخواست جلو تر برم که جرات نداشتم. رو هوا بودم ک ابم اومد و کامل رفت تو کسش اما چون کیرم فقط سرش تو بود همش ریخت بیرون بین رونش.
    دعا میگردم بیدار نشه برای دستشویی چیزی.همونطور موندم که خودش تکون بخوره. من حالمو کرده بودم اما برای پاک کردن ابمم شده بود باید کسو کونشو از نزدیک میدیدم. خلاصه اون همونجور خواب بود ی لحظه هم خروپفش قط نمیشد.بار ب پشت خوابیدمو شلوارمو اروم دادم بالاو دست راستمو بردم از پشت سریع موهاشو کشیدم که بیدارشه. همینطورم شد و یکم دوروبرو نگا کردو دید ک توی وضعییت بدی خوابه باز پشتشو بمن کردو خوابید بدون توجه به لباسش که بالا رفته و ...
    ساعت چهارو نیم و این حدود بود هوا نمه نمه داشت رنگ عوض میکرد منم فرصت زیادی نداشتم اروم و سریع رفتم تو خونه و پنج تا دستمال کاغذی برداشتم رفتم زیر لحاف چراغو روشن کردم و ی دیقه فقط محو کسو کونش بودم. که خیلی قشنگ بودن و کامل هم رنگ بدنش بودن و تیره تر نبودن.اون همونجور ک قبلا بود خوابیده بود ی پاشو جمع کرده بودو یکیش صاف بود. ابم همه جای رونش پخش بود. اروم اروم تمیز میکردم ک اونم یکی دوباری تکون خورد داشتم خودمو از ترس کثیف میکردم. اما از قلقلک بود و سریع صب میکردم تا باز بی حرکت بشه.حدود ده دیقه اون زیر داشتم خفه میشدم تا اروم اروم پاکش کردم.
    و دستمالارو بردم ریختم تو دستشویی کلی اب گرفتم تا رفت.برگشتمو رفتم زیر لحاف سریع لباسشو گرفتم تا پایین کشیدم. سریعدراز کششیدم. که بیدار شدو ترسیده بود .ساعت پنج اینا بود خبر مرگم خوابیدم.اونم باز خوابیدو صب ایندفه خیلی دیر پاشد . گفت دیگه قرص خواب نمیخورم این زهرماریا چیه .منم گفتم باشه نصفش کن یا صلا نخور خوب نیست.منم چون فرداش امتحان بود تا شب درس خوندمو شب بهش قرص خواب ندادم که چیزی نگه اما یدونرو ریختم تو شربتش ک دوز دارواش زیاد بهم نخوره.
    و ساعت سه خوابیدم پیششو یکم کیرمو بهش مالیدم از رو لباسو سینم لمس کردم و خوابیدم. صب باز زود بیدار شده بود بهم صبونه دادو منو راهی کرد.
    بعد امتحان که خیلیم خوب بود آریا رو دیدم.یکم باهم حرف زدیمو مطابق همیشه از کسو کون گفت ک گفت کون دختر عمش گذاشته و خیلی کیف داده و اینا منم چیزی از مادر بزرگ بهش نگفتم اما خواستم جزئیاتشو بهم بگه.که قشنگ توضیح داد باید اول انگشتی چیزی بکنی و چربش کنی و لیز کنی چون من اول کردم جیغ زده و .... کامل همرررو گفت. منم تو ذهنم گفتم ینی تو بیداری انقد دردسر داشته تو خواب چقد باید اروم عمل کنم. این فکر به سرم زده بود که کونشو بکنم چون کس ریسکش خیلی زیاد بود اگه روبروم میخوابید فقط کافی بود تا چششو باز کنه تا ببینه چیکار میکنم.اگرم پشت به من میخوابید کیرم اونقد دراز نبود از پشت به کسش برسه.منم انقد حرفه ای نبودم ک بدونم چی کجاس.خلاصه من چون تا پنجشنبه بدون فرجه امتحان داشتم .فقط برای اون شب نقشه میچیدم که وازلین ببرم کنار جامو بسته دستمالو دوتا قرص بریزم تو شربتو یکیم به خودش بدم که درد احساس نکنه تا گشاد بشه و ...
    چون من دیر تر میرفتم بخوابم بخاطر درس اون قبل من خوابش برده بود
    یک شنبه شب یکم دست مالی کسوکونشو کردم از جلو و بی ترس از بیدار شدنش جق زدم.
    دوشنبه شب دستمالی بدون جق و خواب.
    سه شنبه شب چسبیدن از روبرو با کیر شق و صورت چسبیده به سینه بدون جق.
    چهارشنبه شب مهمون اومد خونه مامان بزرگ و نقشه هام ریده شد. مامان بابام عمو و زن عمو عمه و بچه هاش. من نوه بزرگ بودمو وعمو هم بچه نداشت. عمه هم ی پسر و ی دختر لوس خود سفیدبرفی بین داشت که همش مثل کنه بمن چسب بود و هر جا مهمونی باهم بودیم همش منو از اعصاب می سپوخت. سه سال کوچیکتر از من بود اما از من بلندترو قوی تر بود. و قشنگ معلوم بود تو سن بلوغه و میخواره.منم همینطور بودم اما اخلاقش کاری کرده بود که بجای راس کردن براش فقط ازش متنفر باشم.
    خلاصه چهار شنبه شب عمه به مامانبزرگ قرصاشو دادو گفت چرا قرصای خواب انقد کم شده؟ آرمان روزی چنتا قرص ب مامان دادی ?منم گفتم فقط شبا یدونه.خلاصه هرچی گشت پیدا نکرد چون به تعداد قرص اعصاب میدن.گفت ی ورقش کمه.منم گفتم پیدا میشه.فرداش با بدبختی دفترچه و قرصاشو بردم بیس تا داروخونه گشتم بهم ندادن. تا اخرش ی پیرمرده بچه باز تو داروخونه گفت که تو خونه دارم بیا تا بهت بدم. رفتم دنبالش تا دم در خونشون رفتم تو حیاط قرصو داد و منم دو ورق گرفتم که یکیشو جایگزین کنم و اون یکیشو ب خورد بدبخت بدم . بعد نذاشت بیرون بیام گفت بیا تو دم در بده ی چای بزنیمو ... منم گفتم اقا چقد میشه معطل منن تو خونه باید برگردم. و نمیزاشت مرتیکه پدوفیل . اخرش گفتم درو باز کن ببین سر کوچتون ی پژو مشکیه منو فرستادن تا تو داروخونه ها ببینم کی غیر قانونی دارو میفروشه. که پشماش ریخت تا درو باز کرد ببینه از زیر بغلش فرارکردمو پولم بهش ندادم.
    خلاصه من اونروز از دو جهت کونمو نجات دادم. هم از دست پیرمرده و هم از دست تیز بینی عمه.
    پنجشنبه شبش که باز جارو انداخت من گفتم پاهام ترک برداشته وازلینو بردم کنار جامون و کلی دسمال تو جیب گرمکنم گذاشتم. بعد مامانبزرگ گفت ک منم پاهام یخورده درد میکنه میشه پاهامو بمالی؟ منم گفتم چشم وایسا قرصاتم بیارم. رفتمو دوتا قرص خواب تو لیوان شربته حل کردمو بقیه قرصاشم جدا کردم با یدونه قرص خواب ک باید در حالت عادی میخورد. یکم برای خوردن قرصا مقاومت کرد ک گفتم من فردا ک نمیرم مدرسه جمعس. خیالت راحت بخواب. اونارو با شربته خورد اما شربتو تا اخر نخورد. منم چیزی نگفتم نصفش مونده بود گفت تو بخور منم ی قلپ خوردم گفتم شما اروم اروم بخور وگرنه معدت درد میگیره از این همه قرص.منم پاهاتو میمالم برات. خلاصه یکم وازلین کف دستم زدمو کف پا و انگشتاشو براش ماساژ دادم ک گفت زانوم و ساق پام درد داره گفتم خب شلوارتو یکم با لباس خوابت بده بالاتر .ینی من نمیدونم شلوار نداره. وانمود کرد که شلوارشو خیلی داده بالا و لباس خوابشم تا زانو داد بالا. ساق پاشو حتی رونشم قبلا زیاد میدیدم وماساژشون میدادم اما همونطور که قبلا گفتم تا ذهن الوده نشه هیچ اتفاقی نمیفته. خلاصه قشنگ براش ماساژش دادم و اروووم اروم قرصام اثر میکردن. گفت دستت درد نکنه دیگه بخوابیم . منم گفتم باش یکمم الکی به پام زدمو کنارش دراز کشیدم .بخاطر اینکه بالشه افتاده بود ی پشتی جلوی نرده گزاشته بود که خیلی بزرگ بود یجوری شده بود که همین که دراز کشیدیم ده پونزده سانتی فاصله داشتیم از هم. که گفتم بزار من اونطرف بخوابم ک لاغر ترم نمیزنم به پشتی ک نیفته. با این کار من. فاصله از ده سانتم کمتر شد چون من از پشتی الکی فاصله گرفته بودم.لحافو کشیدم رومون و بازم بغلم کرد و ب پهلو روبروی هم منو به خودش چسبوند ی دستش زیر گرنم بود و اون دستشم گذاشت پشتمو محکم بغلم کرد ک صدام درومد.خفه شدم ننه افاق بعد منو یکم شل تر گرفتو گفت اخه دوست دارم آرمان جان. منم گفتم منم دوست دارم دست راستم ک گیر گرده بود. اما با دست چپم یکم فشارش دادم ک قشنگ یکی از سینه هاش رفت تو دهنم. ی اخی گفت و بعد گفت بخوابیم دیگه دیر میشه فردا باید درس بخونی. گفتم باشه. کیرمم وسط رونم فشار میدادم ک نخوره بهش بدبخت بشم. شاخکاش میزد تو کوره هم میخوابید یا جلو کولرم مریض میشد دیگ پیشم نمیخوابید. البته این فکر من بود نمیدونم اگه میفهمید چی میشد. خلاصه طبق عادت گفت من به سمت راست میخوابم میشه بهت تکیه بدم؟ منم گفتم چطوری؟ گفت دستتو باز کن از پشت بغلم کن نزار به پشت بیفتم. گفتم باشه ولی شاید نصف شب جام عوض شد. گفتش مهم نیست فقط خوابم ببره تمومه.منم دستمو باز کردم ی دستمو از زیر بغلش و اون دستمو از رو حلقه کردم دورش ک دستی رو بودو گزاشت رو شیکمش و اون دستی که زیر بودو جوری تنظیم کرد که دوتا سینه هاش تو دستم بودن.میجوری بهش چسبیده بودم که جا واسه جم خوردن نداشتم. حتی دستامم قفل بود. یدفه کیرم ک خیلی شق شد از بین رونم ازاد شد قشنگ لای چاک کونش رفت.اما هیچی نگفتو منم تکون نخوردم. خسته شده بودم از اینکه وضعیت خیلی مسخره بود کیرمم شل شد .همونجوری موندیم نمیدونم کی خوابم برده بود. یهو بیدار شدم. ساعت گوشیشو دیدم که ساعت سه ونیمه. دیدم دیر شده اگه الان کاری نکنم. دیگه میره تا سال بعد چون من چهارشنبه دیگه امتحانام تموم بود و باید برمیگشتم خونه.
    دیدم ب تخمی ترین حالت ممکن خوابه و به پشت خوابیده .نه از عقب و نه از جلو میشه کاری کرد. اعصابم کیری شد. ای بابا چطور اینو برگردونم ب ی وری مخم تعطیل بود.نمیخواستم کاری کنم خودش بیدار بشه و ب طرفی برگرده چون اولا معلوم نبود ب کدوم طرف بر میگرده دوما اگه خوابش سبک میشد ممکن بود درد کونش بیدارش کنه. خلاصه بعد کلی فکر گفتم .خودم خیلی اروم به طرف راست برش میگردونم و کاری کنم همونطور وایسه.قبلش لباس خوابشو از پایین پای چپش کامل دادم بالاتا زیر کونش بعد اروم همون پای لختشو گرفتم اروم ودست چپشم گرفتم به سمت دیوار برش گردونم ک خیلی جا کم بود جا بجا نشد باز میومد رو خودم. وضعیت کیری تخمی گرفتار شده بودم.عقلم به جایی قد نمیداد .که گفتم بدرک ک بیدار بشه .باز که خوابش بگیره بیهوش میشه گوشیو گزاشتم رو الارم دو دیقه ک زنگ خورد بیدار شد بعد چهار بار زنگ خوردن ک نمیدونست الارمه دکمه رو زد حرف زد کسی نبود ی فوشی دادو باز خوابید.من ب پهلو به طرف اون بودم و خیلی فاصله کم بود.باز به سمت راست خوابیدو پای چپشو جم کرد. همونطور که داشت خودشو میزون میکرد کونش به کیر شق شده من خورد که راحت وسط چاکش بود. یهو شاخکاش زد همونطوری عقب اومد تا قشنگ رفت لای کونش ولی معلوم بود این کاراش عمدی بود میخواست ببینه بیدارم یا ن ک کیرم شق شده.
    خلاصه کلی تکون خوردنو عقب جلو کردن بهش دس زد من تکون نخوردم. وبا بدبختی نفس میکشیدم که نفهمه بیدارم. تو این احوالات بودم ک آبم اومد تو دستش. اروم گفت عی پدرسوخته. نمیدونستم کیرش جون گرفته. بعد رفت دستشو شستو برگشت پشت بمن خوبید باز کونش بهم چسبیده بود اما کیرمو باز گزاشته بودم بین پاهام که نبینه. یا حسش نکنه. بعد نیم ساعت صب کردن باز دیدم این دفه خوب وایساده اما باز لباس لعنتیش پایین رفته ساعت پنج صب بود چون سرد شده بود یکم پاهاشو تو شکمش جم کرده بودو کونش قمبل رو به من بود اما هرکاری کردم لباسش بالا نیومد که نیومد. منم که ابم اومده بود اما به خواستم نرسیده بودم که کردنش بود. ن تونستم از کس بکنمش نه از کون. باز کیرمو در اوردم گزاشتم لای اون لباس نرمو کشی قشنگش که تا سوراخ کونش رسید. منم هی تکون خوردمو عقب جلو کردم تا ابم بیاد. انقد مست خواب بودم و تو حس کردن ,حواسم نبود هوا روشنه. یکم مونده بود تا آبم بیاد اذان گفتن.افاقم بیدارشد من زود پیچیدم ب بازیو خودمو زدم بخواب پاشد یکم نگا کرد ب اطراف بعد باز دراز کشیدو منو که ب پهلو رو بروش بودم بغل کردو منو به خودش چسبوند که بخت بد یا خوب کیر کاملا شق من خورد به کسش .دیدم که دستشو گذاشت رو کونمو ب خودش فشار داد ک قشنگ گرمای کسشو با کیرم حس کردم. یهو اروم شلوارمو پایین دادو یکم برام جق زد منم حال میکردم که دیدم پاش و دور کونم حلقه زدو اروم کیرمو گذاشت تو کسش و قشنگ تا اونجاکه کیرم میرسید کشیدش داخل.داشتم از خوشی قلبم وایمسیتاد. کسش گررررمو لییییز بود و از همه طرف کیرمو فشار میداد و جذب داخل میکرد.شاید بیست باری عقب جلو کرد که ابم اومد خالی شد تو کسش .اونم ی اهی کشیدو گفت تاحالا چرا نفهمیده بودم....
    پدر بزرگ ده سال بود مرده بود . تصادف کشتش.افاقم با اینکه جوون بود بخاطر آبروی پسرا و دخترش ازدواج نکرده بود.شاید سن بالاش نشون نده اما خب نیاز لعنتیو همه دارن .خلاصه من خیلی بهم خوش گذشت. و نزاشتم بفهمه ک من میدونم. یا فک نکنم از اینکه شبا با بدنش حال میکردم خبر داشته. خواستم فقط اون باشه که احسا گناه میکنه.
    من متاسفام که محارم نوشتم.یا اینکه نتونستم خودمو کنترل کنم. من هنوز نمیفهمیدم چی ب چیه.نظر من تو اون سن این بود ک فقط کیرم تو یجایی بره غیر از دست خودم.پسر دختر بزرگ کوچیک همه و همه و اینکه من تا شش سال که خونمونو عوض کردیم خرداد و اخرین سالی که رفتم پیشش . شهریورشم دوتا درس افتاده بودم اما تمام وقت امتحانات شهریور پیشش موندم سال سه دبیرستان بود.که دیگه برای کنکورو پیش تو خونه خودمون خوندم.
    این شش سال به فرصتای طلایی تبدیل شد . تو اون سن که بچه ها با همه چی جق میزدن من دستم به کسوکون رسیده بود خیلی بود انصافا وهمونم طلایی بود اما طلایی تر و بهتر هم تو خونه مامانبزرگ گیرم اومد.
    کامنت بزارید هرچی دوس دارید.در مورد قلمم بگید توصیفاتو ... هم بگید ببخشید که وسطش لحن تغییر کرد. لفظ قلم آدمو ب سالهای دور میبره غافل از اینکه همین هشت سال پیش تا دوسال پیشم ادامه داشت و چیزی نمونده بود لو بریم.
    اگه بنظر کسی خوبه میتونم ادامشوبا عنوان خرداد پر خطر یا ایوان دو بزارم.
    لطفا نگذارید نوع داستان و محتوی بر روی قضاوتتان در مورد قلمم تاثیر بگذارد.


    نوشته: آرمان پارسا

  • 9

  • 23




  • نظرات:
    •   Lasboo
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • آخه من دوم راهنمایی نمیدونستم کس چیه فکر میکردم لک لک بچه میاره، واسه ننه و بابا.
      واگذار میکنم به کدام الکاتبین شهوانی


    •   Saman.rt
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • طولانیه حوصله خوندنشو ندارم.اگه داستان کردن مادربزرگتو نوشتی منم داستان تجاوز پدر بزرگت بهتو آپ کنم


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 14

    • مادر بزرگ؟؟! مگه اصلا یه همچین تگی ام داریم؟ چراا؟
      احمق(میخواستم بگم الدنگ ولی خوب نیس گویا)! اگه نوع داستان و محتوی رو نقد نکنیم، دقیقا چرا نظر بدیم؟! کدوم آدم پلشتی فکر مادربزرگشم میکنه؟ احتمالا بچه که بودی خیلی دعوات کرده عقده‌یی شدی. خاک تو سرت کنن چاقال.
      دیس. چجوری آخه ؟ مگه ممکنه؟! پوففف.


    •   saeedno15
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • فقط تگ مادربزرگ نداشتیم که به حول قوه الهی جنسمون جور شد.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • البته با محتوا موافق ترم تا محتوی


    •   AmirALI_553
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • شمارو به مقدسات قسم میدم یه راهی جلوی پای مابذارید بلکه بتونیم ازایران فرار کنیم .اخه اینهمه ذهنیات وهوس های ناجور ادمو به وحشت میندازه از جامعه ای ک توش هستیم.فک نکنم تو دورافتاده ترین قبایل وحشی دنیا چنین جانورایی پیدا شن .از فک اینکه یه چنین ادمی فرداممکنه توجامعه کنارم تو تاکسی بشینه ترس ورم داشته.یکی بداد این ملت برسه?


    •   Hysterical_man
    • 1 ماه،2 هفته
      • 9

    • دریچه جدیدی از بیناموسی و بی چشم و رویی باز کردی،تبریک میگم


    •   Nasr7070
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • نخوندم ولی واقعا دیگه شورشو درآوردی
      گوه بریزم تو فرهنگ خانوادگی و تربیتت


    •   Meisam65
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • ریدم به قلمت قبل از اون به فکرت.مزخرف.طولانی.چرت.بدون جذابیت.ادبیات تخمی


    •   L(G)BT_LIFE
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • نفهمیدم چی نوشتی هیچ ارتباطی با داستان و طرز نگارشت برقرار نکردم انگار کتاب فارسی اول دبستان بود. ان مرد آمد و...
      بعدم


      نه_به_محارم


    •   Alouche
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • چی بگم والا دیگ به پیرزن پیرمردم رحم نمیکنین!


    •   Aber11
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بهت لایک دادم... به دو دلیل، اول اینکه صادقانه بود.. اونایی که میگن مادربزرگ و محارم و اخ اخ و این کسشعرا، این یه بچه ده دوازده ساله بوده.. نصف شب کیر شق کون لخت دم دست، اگه این رفتار رو نمیکرد عجیب بود... بنظر من کاملا طبیعی بود و معصومانه... دلیل دوم لایک دادن هم اینکه نحوه نگارش یا بقول خود کونیش قلمش خوب بود.. البته پر از غلط املایی و نقطه گذاری و پانکچوویشن و اینا بود و نشون میداد اینقدر کونش گشاده که زحمت بخودش نداده یه بار بخونه و غلط گیری کنه قبل از فشار اون دکمه لعنتی ارسال؛ ولی خب ساختار داستان خوب بود.. شرح جزيیاش خوب بود، نکته مثبت هر داستانیه، گرچه ریده بود از بس افراط کرده بود و به جزییات متر و سانتیمتر و پلن بیفایده خونه رسیده بود...


      در آخر هم خدا پدر اینترنت رو بیامرزه که یه داهاتی هایی در پشت کوه های کابل و هرات و قندهار هم میتونن خاطرات کودکیشونو بنویسن و ارسال کنن... ولی خب کون لقش، داستانش خوب بود... منو برد به خاطرات دوران کودکی خودم و خونه مادربزرگ...


    •   Mattyo
    • 1 ماه،2 هفته
      • 3

    • داستان اصلی اینجوریه که تو تو کف مادر بزرگه بودی به مغز نداشتت رسید بری قرص خواب بگیری بعد پیرمرد مهربون تورو برد خونشون تا بهت قرص بده و اونجا درو بست و از کون به سه روش ایران قدیم و دو روش ایران جدید کردت کصکش


    •   zanbory
    • 1 ماه،2 هفته
      • 6

    • حرومزاده ای بیش نیستی..نمیتونی ذهن نوجوانان عزیز کشورمون را بااین جفنگیاتی که سرهم کردی آلوده کنی..
      اینقدر بدبخت و ذلیل و درمانده شده اید که از هر راهی جهت منحرف کردنشان استفاد میبرید.
      مردک شیاد..


    •   Emperatoorxxx
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • چشات روشن


    •   arsh2452
    • 1 ماه،2 هفته
      • 5

    • تو تا مادربزرگت رو با قرص خواب نکشی راحت نمیشی ؟
      می سپوخت ؟ روح حکیم فردوسی رو هم تو گور لرزوندی ! قلمت رو بکن تو کون خانجونت !


    •   Armin_veniz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خوب بود ، قسمت دومشم بذار


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،2 هفته
      • 7

    • تگ تابو و مادربزرگ رو دیدم، یه ذهنیت اولیه اومد تو سرم. نخونده اومدم پایین سروقت کامنتا ببینم فکرم درست بوده یا نه، دیدم بــــــــــلـــــــــه. نویسنده طالب کیره. لذا کیرم دهنش.


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • معلوم نیست ننه‌ی جنددت به کی کووص داده که توی حرومزاده رو پس انداخته. برو پیگیر شو ببین بابای بی همه چیزت کدوم کسکششیه.


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • بیا تا بکنمت نصیحت


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،2 هفته
      • 2

    • وای .....فقط وای.....یه چیزی مثل ِ تگ حیوانات بود.
      قلمت کیری،فازت کیری،موضوعت کیری.‌‌‌‌.... (dash) (dash) (dash)


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • بعله کوکب خانومم بعله ،،،،کوکب خانوم از تو دیگه انتظار نداشتیم


    •   arash.abi
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • خب... دوست عزیز به جرات میگم داستان مهیجی بود
      و صحنه های سکسی عالی توصیف شده بود، من که خیلی خوشم اومد.. فقط کاش جای مادربزرگ، دخترخاله ای، زندایی یا زن عمو بود.. مادربزرگ خیلی تو ذوق میزد، چون بعد مادر مقدس ترین جنس دنیاس..
      اخ که چقدر تو خواب با دخترخاله و دختردایی و اقوام دو مالیدم و کردم،، شاید بخاطر همین بود که داستانت خیلی بهم چسبید
      مرسی مرسی


    •   Permiumsex
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • با حال و جالب توصیف کرده بودی دمت گرم


    •   Kir_derraz
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عاالی ادامه لده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو