اَکی (۳ و پایانی)

1399/09/04

...قسمت قبل

(توجه:این یک داستان است،نه یک خاطره)
برای سومین بار بود که تو طول امروز زیر دوش بودم.دوش صبح که عادت هرروزم بود،دوش دوم رو که بعد از جریانات زیرزمین گرفته بودم و حالا زیر دوش بعد سکس جاو تی وی!حالا که زیر دوش بودم باز عذاب وجدان سراغم اومده بود.من و اکی اون کار رو خیلی راحت و بی پروا وقتی کرده بودیم که لیلا،چند پله بالاتر بخاطر قرصا تو خواب بود.یک طرف ذهنم منو سرزنش می کرد و اما طرف دیگه تا به یاد چند دقیقه پیش و اکی و بدنش و اون سکس عالی می افتاد،به زور روی صورتم لبخند مینشوند!و بعلاوه این دو حس متناقض،کلی سوال بیجواب دیگه بود که مغزمو پر کرده بودن که مهمترینش این بود که چطور توی سکس اینقدر دووم آوردم و زود ارضا نشده بودم؟!خب خودم اینو می دونستم که مثل اکثر مردا سکس دوم در عرض چند ساعت،معمولا طولانیتر میشن،اما نه تا اینقدر که برای من طول کشید!من بدون اینکه خودم بدونم چطور،شاید ۱۰تا ۱۵ دقیقه دخول داشتم و خم به اَبرو نیاورده بودم!زیر دوش آب داغ چشمام رو بسته بودم و همونطور که داشتم به اتفاقات این چند ساعت اخیر فکر می کردم باز لیلا کاملا از ذهنم رفته و از یاد اکی،کیرم تکونایی می خورد!!حمومی که من توش بودم،حموم اصلی خونه و تو طبقه بالا بود و من هیچوقت از حموم تو اتاق لیلا استفاده نمی کردم‌.بیرون که زدم،نگاهی به طرف اتاق لیلا کردم که درش بسته و برقش خاموش بود،بعد سرم رو به طرف اتاق اکی کردم که درش نیمه باز و روشنایی لامپ مشخص بود.حولمو محکم دور خودن پیچیدم و پله هارو پایین رفتم و داخل اتاق کوچیک خودم که درواقع انباری بود و بعد مشکلاتی که برای لیلا پیش اومده بود،واسه خودم جمع و جور و تبدیل به اتاق خوابش کرده بودم.لباسهامو پوشیدم و روی تشکم که روی زمین پهن بود ولو شدم.داشتم چیکار می کردم؟!چرا داشتم به زنم خیانت می کردم وقتی هنوز تا اون حد دوسش داشتم؟!چرا داشتم سکس می کردم اونم با مادر زنم؟!منکه به این چیزا اصلا فکر نمی کردم.منکه همیشه وقتی این چیزارو می شنیدم،بدم میومد و اصلا جدیش نمیگرفتم و حتی بهش فکرم نمی کردم.منکه هیچوقت آدم هَوَلی نبودم که اینقدر راحت وا بدم،پس چی شده بود؟!چه بلایی داشت سر من و زندیگم میومد؟!!
.
چشمامو باز کردم و بلافاصله اتفاقات دیشب لحظه ای از جلوی چشام رژه رفتن.سرم رو که به طرف دیگه چرخوندم یکهو از ترس داد کوچیکی زدم و نیم متری توی جام جا به جا شدم!پشمام ریخت!لیلا بالای سرم نشسته بود و با چشمهایی که زیرشون سیاه شده بود و پف کرده بود نشسته و نگاهم می کرد!آب دهانم رو قورت دادم و قبل اینکه چیزی بگم،پیش خودم اشهد خودم و زندگیمو خوندم!میدونستم الانه که دهنش رو باز می کنه و هرچی از دهنش بیرون میاد بارم میکنه.
_بالاخره بیدار شدی سعیدم؟مگه مغازه نمیری؟
منکه هنگ کرده بودم زبونم نمی چرخید اما با هزار زور و زحمت جواب دادم؛
+آره عشقم میرم.تو از کی اینجایی؟
_یه ساعتی هست.حالت خوبه؟هنوز انگار کامل بیدار نشیدیا‌
+آره آره خوبم،نه خوابم،یعنی آره بیدار شدم،یعنی نه بیدارم اما…
_ولش کن حالا،مگه ساعت کوک نمیکنی که خواب موندی؟
صدای آرام و بیحالش و درعین حال چشمان مظلوم و نگرانش تپش قلبم را آروم کرد.
+چرا عشقم کوک میکنم،اما دیشب تا حدود ۳،۴ خوابم نبرد،خاموشش کردم.نادر مغازه رو باز می کنه خودش.تو چرا اینجایی؟
_نمیدونم.معمولا مامان اکی صبح میومد قرصمو میداد میخوردم،اما نمیدونم امروز چرا نیومد.منم پاشدم دیدم نیست.بهشم زنگ می زنم در دسترس نیست.نمیدونم کجا غیبش زده.تو نمیدونی کجاست؟
پیش خودم گفتم حتما پیش پسرست.
+نه نمیدونم.به منم چیزی نگفت.حتما رفته خریدی چیزی،میاد.حالا کدوم قرصت هست؟
_نمیدونم.فقط مامان اکی میدونه کدومارو باید کی بده…سعید…
+جون سعید عزیزم.
_سعید من میخوام زود خوب بشم.من دیگه طاقت ندارم.من،من،من…
+تو چی عزیز دلم؟
_من دلم واسه تو تنگ شده.من دلم واسه زندگیمون تنگ شده.
انگار که سطل اب یخی روم ریخته باشن یا کسی سیلی محکمی بهم زده باشه تکونی خوردم و ناراحتی همه وجودم و پر کرد.
+منم همینطور بخدا لیلای نازم.بخدا منم دلم واست یه ذره شده.
_میشه از دکترم وقت بگیری؟باید بریم ببینیمش.باید ازش بپرسم که چرا دوا درموناش اثری روم نداشتن.
+آره حتما امروز زنگ میزنم از منشیش وقت می گیرم.تازه رفتیم پیشش فکر نکنم تو این چند روز بهمون وقت بده،اما حتما اولین وقتی رو که بده،رزرو میکنم.
خودش رو یکم روی زمین کشید و بهم نزدیک شده و صورتشو به صورتم نزدیک کرد و لبهای خشک و ترک ترکش رو روی لبام گذاشت.چقدر دلم واسه طعم لبهاش تنگ شده بود.چقدر گرمای تنش رو دلتنگ بودم.پتوم دگرو کنار زد و زیر پتو کنار من خودشو جا داد…
.
اونروز هم به نادر زنگ زدم و مغازه نرفتم.دم ظهر که اکی برگشت،کلی خرید کرده بود اما چهرش فوق العاده خسته و داغون بود.قرصای لیلا رو داد و لیلا بعد مدت کوتاهی به خواب رفت.اونقدر که کلافه و ناراحت بود،اصلا حرف نمیزد و فقط تند تند مشغول شستن میوه ها شده بود.
_چیزی شده؟به عقب برنگشت و فقط جواب داد:
+نه،چطور؟
_مطمئنم که چیزی شده.چون خیلی داغونی.
+نخ سعید جون فقط یکم خسته ام.همین.
_صبح کجا رفتی؟چرا قرصای لیلا رو ندادی؟
+آره یادم رفت بدم.چیزی شده؟
_نه چیزی نشده،اما آخه تو هیچوقت بیخبر جایی نمیرفتی.
+گفتم صبح زودتر برم تا تو خونه ای خریدارو بکنم و بیام.میدونستم که اونقد خسته ای که بیتر میخوابی امروزو.
_از کجا میدونستی؟
صداش رو پایینتر آورد و گفت:
+خب اونقدر انرژی که تو دیشب سوزوندی،خب معلومه بیشتر میخوابی.تازه احتمالشم میدادم که حتی سرکارم نری که خب نرفتی.
شلوار جینی که به پا داشت،همون شلواری بود که زیر مانتوش پوشیده بود و از بیرون اومده بود یه تیشرت مشکی آستین کوتاهم تنش بود و این لباسهاش کاملا با لباسهای دیشبش متفاوت بود.
_از کجا خرید کردی حالا که اینقد دیر شد؟
یکهو انگار که برق گرفته باشدش میوه های تو دستش رو توی آب جمع شده داخل سینک پرت کرد و به طرف من که پشتش ایستاده بودم برگشت و با اخمهای توهم رفته و صورتی که از خشم سرخ شده بود گفت:
+میشه بگی چرا اینقد سین جیم میکنی منو؟مگه من بچه ام که واستادی اینجا دوساعته بیخیال من نمیشی؟
تا به حال اینطور ندیده بودمش.لحن صحبت و نوع بیان کلماتش،نشوندهنده عصبانیت زیادش بود.اما من که حرفهای صبح لیلا روم اثر گداشته بود و خیانتهایی رو که بهش کرده بودم از چشم اکی میدیدم،کم نیاوردم و محکم جواب دادم؛
_حالا یه دوتا سوال کردم،چرا اینقد به تریج قبات برخورد؟
+آخه دقیقا سوالایی می پرسی که اصلا به تو ربطی نداره.تو مگه بزرگتر منی که منو چک میکنی؟
_نه من بزرگترت نیستم،اما اگه کوچیکترم باشم باز سوال بدی ازت نپرسیدم که الان داری زمین و آسمون رو بهم میدوزی!
+آره اصلا من دارم اینکارو میکنم‌.به توچه؟
مثل دوتا زن و شوهر که به وقت دعوا کلی حرفهای بیربط و باربط به هم میزنن،به جون هم افتاده بودیم و من اصلا نفهمیدم که چرا اینو گفتم؛
_با این پسره کیوان بودی آره؟
خشکش زد،رنگش سفید شد.دستاش که تا چند لحظه پیش تو هوا اینطرف اونطرف میرفتن،مثل شاخه درخت تو هوا خشک شدن.
_تو فکر میکنی من جریان کیوان و نمیدونم؟تو فکر میکنی من نمیدونم حتی اون موقعم که آقا قاسم زنده بود،تو باهاش رایطه داشتی؟و فکر میکنی من نمیدونم…
مثل سگ هاری به طرف حمله ور شد و سینه به سینه و رو در روم واستاد و با چشمایی که ازشون آتیش میبارید با صدایی لرزون گفت:
+آره با کیوان بودم.رفتم بهش کس دادم.اونیم که میگی زمان قاسم بود،کیوان نبود و ده تای دیگه بودن که همشون کس و کونم و جر دادن!خب کردم به همشون دادم.خوب میکنم به کیوان میدم.به هر پسر جوون دیگه ای هم که بخواد منو بکنه میدم.حالا بهم بگو گوه خوریش به تو اومده؟!!
چشمام چهارتا شده بود.نمیدونستم باید چی بگم.فقط چند لحظه ای سکوت کردم و بعد گفتم:
_نه،راست میگی،گوه خوریش به من نیومده.
و از آشپزخونه زدم بیرون و یکراست رفتم تو اتاقم و روی مبل تک نفره ای که کنارش بود نشستم.انتظار همچین چیزی رو اصلا نداشتم.همش فکر می کردم که اگه یه روزی مجبور بشم و بخوام جریان کیوان و به اکی بگم،حتما میتونستم بعنوان یه نقطه ضعف ازش استفاده کنم،اما الان فهمیده بودم که زهی خیال باطل!
_این زنیکه دیوونست،نه به اون کار دیشبش و اونهمه ناز و عشوه که برام ریخت،نه به این حرفاش.چه سلیطه ای و من نمیدونستم!
لجم گرفته بود.از خودم و از اکی لجم گرفته بود.خون خونم و می خورد و نمیدونستم چیکار کنم که یکم آروم بشم.داشتم به این فکر می کردم که این داره میگه با ۱۰۰نفر بوده،اونوقت من احمق بدون کاندوم،بی احتیاط…فکر و خیالها خستم کردن.لحاف تشکم مثل همیشه وسط اتاق پهن بودن،پس رفتم دراز کشیدم و نفهمیدم کی خوابم برد.بیدار که شدم دوساعتی گذشته بود.بلند شدم از اتاق بیرون رفتم.خونه تو سکوت کامل غرق بود.آروم به طرف آشپزخونه رفتم و بعد اینکه مطمئن شدم کسی نیست داخل شدم.گرسنم شده بود و چیزی روی گاز نبود.یکهو نگران لیلا شدم که نکنه ناهار نخورده باشه.در اتاقش رو که باز کردم خواب بود،اما ظرف غذاش که یکم ازش خورده بود روی میز پاتختیش بود.خیالم که راحت شد که اکی حداقل رو سر لیلا کرم نریخته،برگشتم و بیصدا به طرف اتاق اکی رفتم تا ببینم کجاست.صدایی از اتاقش نمیومد.به اتاقش که رسیدم،درش چهارطاق باز بود.نگاهی به داخل انداختم،نه روی تخت بود نه جای دیگه اتاق و فقط چیزی که به چشمم جالب اومد در کمد قفل داری بود که نیمه باز خودنمایی می کرد.دوباره حس فضولیم گل کرد.با سرعت تمام بالا پایین خونه رو چک کردم و اطمینان پیدا کردم که باز خونه نیست و وقتی من خواب بودم دوباره زده بیرون.بدون مکث جلوی کمدش زانو زده بودم و داشتم توشو نگاه مینداختم.یکسری کیف و جعبه طلا جواهر و یکسری کاغذ و دفتر و یه سند منگوله دار که برش داشتم و نگاهش انداختم.سند همین خونه بود که به نام لیلا بود و منم اینو میدونستم،اما اینکه چرا تو کمد اکی بود رو نفهمیدم!یه کیف سی دی نظرم و جلب کرد!سند و سرجاش گذاشتن و اونو برش داشتم و زیپش و باز کردم.یه کیف ۵۰برگ دوطرفه سی دی که پرِ پر بود.اینا چی بودن که اینجا تو این کمدش نگهشون می داشته.یه فکرایی به ذهنم اومد اما جدی نگرفتم.توی اتاقم لپ تاپمو روشن کردم و با استرس اینکه هر لحظه امکان داره که برگرده،یکی دوتا از دیسکارو در آوردم و تو دستگاه گذاشتم.بله،دقیقا همونی بود که فکرش رو می کردم اما نمیتونستم باور کنم!فیلمای پورن.فیلمای پورن از زنای سن بالا با پسرهای جوونتر از خودشون‌.یکیشون و در می آوردم به طور رندوم از یه قسمت دیگه کیف یکی دیگه بیرون میاوردم و باز فیلم پورن و باز همون موضوع.هم خندم گرفته بود و هم تعجب کرده بودم.پس بگو اینهمه ناز و عشوه گری و لوندی رو از کجا اینقد حرفه ای یاد گرفته…
.
غروب به مطب دکتر لیلا زنگ زدم و  شرایطش رو به منشی دکتر گفتم و اونم بعد مشورت با دکتر بهم واسه ۴روز دیگه وقت داد و تاکید کرد که تمام قرصاشم با خودم ببرم تا دکتر ببینه.سه روز گذشت و توی اون سه روز من میرفتم مغازه و اما واسه ناهار برنمی گشتم و همونجا یه جیزی می خوردم.شبا که برمیگشتم اکی باهام سرسنگین اما آرومتر شده بود.لیلا طبق معمول این چند مدت اکثرا خواب بود و نمی دیدمش ولی بخاطر رسیدگی های اکی خیالم از بابت غذا و داروش راحت بود.اما چیزی که توی این چند روز عوض شده بود،این بود که هروقت من نبودم لیلا تا بیدار میشد بهم زنگ می زد و یکم باهم صحبت می کردیم که این نشونه خوب و امیدوارکننده ای بود.اینکه انگیزه داشت واسه خوب شدن و البته نمیدونست هربار که زنگ می زنه،بعد از قطع کردن تلفن باز عذاب وجدان سراغم میاد!
.
درحال خروج از داخل اتاق دکتر بودیم که دکتر صدام زد و گفت:
_آقا شما لطف کنید،خانومتون رو بنشونید بیرون و تشریف بیارید من کارتون دارم.
+بله چشم آقای دکتر.
لیلا رو بیرون نشوندم و مضطرب و نگران برگشتم داخل.
+درخدمتم آقای دکتر.چیزی شده؟
_داروهای خانومتون رو کی بهش میده؟
+از روز اول مادر خودشون این کارو می کردن،چطور مگه؟
دستش رو به طرف نایلون قرص و داروهای لیلا دراز کرد.
_بدید به من قرصارو.
ببینید،این قرص توی این قوطی باید شبی یکی استفاده بشه،شما میدونی مادر خانومت چنت ازین به خانومات میداده؟
+والا یه شب که به من گفت برم و قرصاشو بدم،گفت دوتا بده.
_عجب،و این یکی چی؟
+این رو هم بارها دیدم که هم صبح هم شب یکی بهش میده.
_مادر خانومتون سواد دارن؟!
+سواد؟بله باسواد هستن،منظورتون ازین حرفا چیه آقای دکتر؟
_ببینید،به زبون ساده اگه بخوام بگم این میشه که دوز این داروهایی که تجویز کرده بودم،باید در طول شبانه روز دقیقا به همون مقدار که گفته بودم استفاده میشد.نه کمتر،نه بیشتر.میدونی اینی که شما میگی یعنی چی؟یعنی اینکه فقط همین دوتا دارو رو دقیقا دوبرابر از مقدار کافی استفاده می کرده!تازه اگه فرص رو بر این بگیریم که همین دوتا در روزی رو که شما میگی باشه!و تازه اون یکی دوتا قرص دیگرو حساب نکنیم!اینکه میگید چرا بهتر نشده یا چرا همش خوابه دلیلش دقیقا همینه.متوجه شدید؟
+زبونم بند اومده بود،نمیدونستم چی باید بگم.یعنی این چند وقت لیلا داشته بیشتر از حد مجاز داردهاش رو مصرف می کرده و…
.
به خونه که رسیدیم اکی به استقبالمون اومد.سلام و علیک خشکی کردم و لیلا رو به اتاقش بردم.برگشتم پایین و جریان حرفای دکتر رو با حالتی عصبانی برای اکی تعریف کردم که تو اولین عکس العملش،سیلی محکمی تو صورت خودش زد و لباش رو گاز گرفت و رو صندلی میز ناهارخوری نشست و با نگاهی متعجب و پرسان و مظلوم و با چشایی که اشک توشون حدقه بسته بود،با صدای بغص آلودی گفت:
_ولی بخدا روز اول روی قرصا و داروهاش همینی رو نوشته بود که من میدادم به لیلا.مگه میشه من اشتباه کنم آخه؟!الهی بمیرم واسه دخترم.یعنی این چند مدت داشتم با دستای خودم دخترم و اذیت می کردم؟!!
و زد زیر گریه و هق هق کنان خودش رو ناله و نفرین می کرد.خب اشتباه کرده بود و حق داشت که اینطور گریه زاری راه بیاندازه.ازش خیلی ناراحت بودم اما دلمم نمیومد چیز اضافی دیگه ای بهش بگم.همچنان توی سکوت نگاهش می کردم که دستش و جلوی صورتش گرفته بود و اشک می ریخت.راستش اونقدر دلخراش گریه می کرد که دلم واسش کباب شد.اومدم چیزی بگم یا بهش نزدیک بشم و دلداریش بدم اما غرورم اجازه نداد و یاد حرفای چند روز پیشش که افتادم بیخیال شدم و فقط از آشپزخونه زدم بیرون.
اونروز هم گذشت و فردا شبش که از سر کار برگشتم دیدم که اکی ناراحت نشسته و انگار که منتظر من باشه،ملتمسانه نگام میکنه.
_چی شده اکی؟
+سعید لیلا قاطی کرده.رفتم اتاقشو مرتب کنم که یهو سر هیچی پرید بهم و داد و قال راه انداخت و هرچی تو اتاقش بود زد شکست!
_آخه چرا؟چی گفتی بهش مگه؟
+والا بخدا فقط بهش گفتم ازین قرصه باید یکی بخوری،که گفت نه باید دوتا بخورم!گفتم دکتر گفته که یکی بخوری که قبول نکرد و یه چیزایی گفت که…
_بالاخره چنتا دادی بهش؟
+همون یکی رو دادم و بهش گفتم اگه دوتا میخواد باید واسته تا تو بیای.
و دوباره زد زیر گریه.در اتاق لیلا رو باز کردم و دیدمش که نشسته رو تختش.سرش رو بلند کرد و قبل اینکه من چیزی بگم شردع به داد و بیداد کرد و گفت:
_شما بی همه چیزا میخواید منو بکشید،شما نمیخوای من زنده بمونم.شما بیشرفا کمر بستین به قتل من.اون جنده خانوم که میگه از قرصم باید یکی بخورم و اون یکی روهم اصلا نخورم.آخه به تو چه ربطی داره پتیاره خانوم؟!توی دیوث بیغیرتم که اصلا واست مهم نیست که من چی میخورم و چی نمیخورم.معلوم نیست سرت تو کدوم آخور گرمه که اصلا واسه من وقت نمیذاری.
از چشماش خون می بارید و بلند بلند اینهارو فریاد میزد.
+نه بخدا لیلا جان،داری اشتباه می کنی.خود دکتر گفته یکی بخوری،من و اکی جون اصلا…
که یکباره از روی تخت بلند شد و به طرفم حمله ور شد و با ناخونهای بلندش شروع به چنگ انداختن روی صورتم کرد و موهام و کشید و صورتمم از مشتاش بی نصیب نداشت و همونطور فقط مدام میگفت شما میخواید منو بکشید.شما میخواید منو بکشییییید.بگو قرصمو بیاره اون پتیاره،بگو قرصمو بیاره اون جنده خانوم.بگو بیاره ه ه ه…
ناچارا یه قرص دیگه بهش دادم تا بالاخره اروم شد و به خواب رفت.
غرورم شکسته بود و اونقدر عصبانی بودم که اگه دو دقیقه دیگه ادامه میداد اصلا بعیرگد نبود دستم روش بلند بشه.تمام صورتم میسوخت و پوست سرم از بس که موهامو کشیده بود درد میکرد.هی از جای همیشگیم روی مبل جلوی تی وی بلند میشدم و هی می نشستم.اونقدر بهم ریخته بودم که میخواستم برم جلو یه دیوارو فقط مشت بزنم بهش.سیگاری نبودم اما همیشه چند نخی تو اتاقم داشتم که تفننی بکشم.رفتم یکی برداشتم و برگشتم سرجام و شروع به کشیدنش کردم.چند دقیقه ای نگذشته بود که اکی آروم و بیصدا اومد و درست کنارم،با یکم فاصله نشست.پیش خودم گفتم اگه خواست درباره سیگار کشیدنم فضولی کنه،میرینم بهش!
_سعید من خیلی تنهام!
با تعجب به طرفش برگشتم و سیگار به لب نگاهش کردم.
_سعید من سالهاست خیلی تنهام.نه پدر و مادری که بهشون پناه ببرم،نه خواهر برادری که بهشون سری بزنم.چنتا فامیل دارم که اکثرشون اونورن.اوناییم که اینطرفن یه مشت آدم مزخرف بدرد نخورن.
انگار که شیطون توی جلدم رفته باشه و بخوام تمام لجمو سر کسی خالی کنم گفتم:
+توکه اینهمه دوست پسر و بکن داری،دیگه تنها چرا؟!
برگشت و با چشمای اشکبار نگاهم انداخت.
_آره تیکه بنداز،حق داری.به قول زنت من یه جنده پتیاره ام که کل شهر ترتیب منو دادن!
با این حرفش به خودم اومدم و عصبانیتم فروکش کرد.نباید اون حرفو بهش میزدم.حداقل تو این موقعیت نباید می زدم.
+منظورم این بود که…
_میدونم منظورت چی بود.اما بخدا اون روز خیلی عصبی بودم و اون حرفارو بهت زدم.تو نمیدونی اصل قضیه چیه.
+خب بگو که بدونم.
_آخه…
+آخه نداره که یا بگو یا پاشو برو!
نفس عمیقی کشید و بعد مکث کوتاهی گفت:
_بخدا من این چندسال فقط با کیوان بودم و بس.خدا میدونه اولش از رو تنهایی و بی توجهی های قاسم باهاش دوست شدم و تلفنی حرف میزدیم.تمام نیازام و تو خودم می کشتم و اگه خیلی بهم فشار میومد جود دیگه تخلیش می کردم،تا اینکه کیوان پیداش شد.از وقتی که اومد زندگیم ازین رو به اون رو شد.تمام نیازای طبیعیم برگشتن،شاد و خوشحال بودم،بیشتر انرژی داشتم واسه قاسم و لیلا.با اینکه چندباری فهمیدم با کسای دیگه ای هم میپره،اما اونقد بهش عادت کرده بودم که باز ولش نمی کردم و بیخیالش نمیشدم.
+س اونقد دوسش داشتی که هرروز هرروز میاوردیش خونه و اینجا باهم…
_میدونم لیلا بهت اینارو گفته اما نه اونجوری نبود واقعا.اولا که اصلا بحث دوست داشتن و عشق و عاشقی نبود،بعدشم اینکه هروقت دیگه مجبور میشدیم،اون میومد اینجا و باهم…اما الان یکساله که معتاد شده.پدر منو در آورده.همش اذیتم میکنه،ازم باج میگیره،این دفعه آخریم که دستش روم بلند شد!
+یعنی چی باج میگیره؟
-یه فیلم ازم داره که باهمون تهدیدم میکنه،میگه آبروتو میبرم.اما دیگه خسته شدم از کاراش.مگه من کیو جز تو و لیلا دارم که آبروم پیششون بره؟!شمام که جریانمو میدونید.اون روزم واسه این اینقدر عصبانی بودم،چون نشسته بود و با تریاک خودشو ساخته بود و بعد افتاده بود به جونم.آخرسرم که کارش تموم شد،سر هیچ و پوچ کتکم زد.
و دوباره زد زیر گریه.واقعا دلم براش سوخت.احساس میکردم خیلی بدبخت و تنهاست.دستم و دراز کردم و دستش رو گرفتم و فشار کوچیکی دادم.و همین کافی بود که یکهو یه ور بشه و سرش رو بذاره رو پام و به بغل دراز بکشه.باز همون اتفاق،باز همون احساس لعنتی.برخورد بدنش به بدنم تمام تنمو مور مور کرد.به یاد لیلا افتادم و باز عصبی شدم.باید تلافیشو سر کسی در میاوردم.باید بهش میفهموندم که حق نداره با من اینطوری رفتار کنه!آره همه اینا دلایل خوبی بود تا دستم و تو موهای اکی بکنم و نوازش بدم.دیدن بدن داغش و مخصوصا سینه های درشتش از بغل حشریترم کرد!بعد چند دقیقه…
.
کامل لختش کردم.کشیدمش روی مبل کنارمو شروع کردم به مالیدنش.سینه هاش به نوبت تو یه دستم و جاهای دیگه بدنش به نوبت جاهای دیگش رو لمس میکرد.دستم و به طرف کسش بردم و کس تپلش رو تو دستم گرفتم و فشار دادم.به همین زودی خیس خیس شده بود و آماده!اما من امشب چیز دیگه ای میخواستم!
.
سر کیرم و آروم توی سوراخ کونش فرو کردم.اول جا خورد و خودش رو سفت کرد،اما اصلا اعتراضی نکرد و نفسی کشید و خودش رو شل کرد تا بره داخل.آروم و بدون عجله کم کم دادم داخلتر و اونم مثل یه جنده کاملا حرفه ای با حرکات ریزی کیر من رو توی خودش جا میداد.تا ته که رفت نگهش داشتم تا جا وا کنه،بعد آروم آروم شروع به تلمبه زدن کردم.برخلاف دفعه پیش جفتمون اصلا حال و حوصله مقدمه چینی نداشتیم و خیلی زود و سریع رفته بودیم سر اصل مطلب!انگار که اینجوری آروم میشدیم.شروع کرده بود به آه و ناله هایی که معلوم بود یکم واسش دردآورم هست.اما اصلا غر نمیزد و کارش رو انجام میداد.یهو یاد اون فیلمای تو کمدش افتادم و لبخندی زدم و تلمبه هام رو محکمتر کردم.به لیلا فکر کردم و اخمام رفت توهم و کپلای کون اکی رو محکمتر فشار دادم و باز محکمتر کردمش!با هر جلو عقب کردن من سینه های بزرگش تکون می خوردن و به اینطرف اونطرف میرفتن.مثل دفعه پیش موهاشو تو دستم گره زدم و ضربه هامو محکمتر کردم.دیدن تن سفیدش من و برده بود توی رویا.فکرش رو میکردم که ازین به بعد دیگه به لیلا کار ندارم و فقط این جنده رو میکنم.دو سه دقیقه ای گذشته بود که دیگه اکی هم دردش کمتر شده بود و بیشتر لذت میبرد که یکهو صدایی از بالای پله ها اومد که جفتمون سریع به طرف صدا برگشتیم.تو تاریک روشن نور تلویزیون و چراغهای خاموش بیحرکت به بالای پله ها خیره مونده بودیم اما چیزی ندیدیم.
_چیزی نبود سعید جونم.کارتو کن توروخدا.جرم بده سعیدم
و من دوباره شردع کردم و فقط یکی دو دقیقه کافی بود تا تمام آبم رو توی سوراخ کونش بریزم…
وقتی بلند شد که بره گفت:
_فردا صبح اگه پاشدی و دیدی من نیستم دوباره نگران نشو.با دوستام یه دوره داریم،قراره بریم خونه یکیشون.
+دوستات یا کیوان؟
_نه بابا اون کثافت بره گمشه.نمیخوام ریختشو ببینم دیگه.من دیگه تورو دارم سعید جونم!
.
فردا صبح چشمامو باز کردم.جمعه بود.چشممو به ساعت دیواری اتاقم دوختم.ساعت نزدیک ۱۱ بود.از جام بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.خونه ساکت و آروم بود.اتفاقای دیروز و دیشب دوباره به ذهنم اومد و دوباره حس عصبانیت و شهوت سراغم اومد.اما طبق عادت به طرف اتاق لیلا رفتم.در رو آروم و با طمانینه خاصی باز کردم تا متوجه نشه.لای در که باز شد با صحنه ای متوجه شدم که باعث شد قلبم تا آستانه ایست بره.چشمام چهارتا شده بود و تنم شروع به لرزیدن کرد.زبونم قفل شده بود و موهای تنم سیخ.دستگیره در اتاق هنوز تو دستم بود اما تواناییش رو نداشتم که رهاش کنم و به طرفش لیلا برم.یادم نمیاد بالاخره کی به طرفش رفتم و پام رو توی دریاچه خونی که کف اتاق راه افتاده بود گذاشتم.به تن بی جون لیلا رسیدم و چشمهای بستشو نگاه کردم و به مچ دستش که از روی تخت آویزون بود و خون همچنان ازش میچکید…
.
.
.
داشتم بساط عرق خوری رو آماده می کردم تا اون برسه!پنجاه روزی از فوت لیلا گذشته بود.توی این مدت همش درگیر پلیس و دادگاه و رفت و آمد بودیم تا ثابت شد که فوت لیلا خودکشی بعلت بیماری روانی بوده و بالاخره ما بیگناه شناخته شدیم.اما من میدونستم اینجوری نبود.یعنی درواقع خودکشی بود،اما نه فقط واسه خاطر بیماریش!ده روزی بعد جریان خودکشی،یه روز از درد ناراحتی و غصه و عذاب وجدان باز رفتم توی زیرزمین و سراغ اون کمد و اولین چیزی که دیده بودم یه نامه بود از لیلا.نامه ای که همون صبح جمعه از نبود اکی و خواب من استفاده کرده بود و توی کمد گذاشته بودتش.نامه ای که با خوندنش درد و رنج و عذاب وجدانم کمتر که نشد هیچ،چندین برابرم شد!
سلام سعید.توانش رو ندارم که زیاد بنویسم،پس کوتاه میگم.مطمئنا وقتی این نامه رو میخونی من دیگه نیستم.راستش دیشب موقع سکس با اکی دیدمتون!این مدتم با تمام حال ناخوشم میتونستم بفهمم یه چیزایی بینتون عوض شده.یکبارم صدای جر و بحثتون رو که البته نمیدونم سر چی بود شنیدم.شاید فکر کنی که ناراحتم،اما نه واقعا نیستم!تا قبل دیشب همیشه عذاب میکشیدم که زندگی تورو خراب کردم،اما با دیدن شما توی اون حال متوجه شدم که من واست تموم شده ام و حالا با خیال راحت میرم پیش بابا جونم.فقط دوتا نکته؛اول اینکه این نامه رو نمیذارم تو اتاق تا واست دردسر نشه و دوم اینکه برو سر کمد توی زیرزمین و بعد خوندن این نامه با دقت همه دفتر خاطراتم رو بخون تا متوجه بشی اکی واقعا چطور آدمیه!تا بدونی که من از روی اجبار تحملش میکردم و اون واقعا کسی نیست که به بقیه نشون میده.اینهارو نگفتم برای اینکه دوست دارم،گفتم تا اگه مرد بودی و واقعا وجدان داشتی،تا آخرین لحظه عمرت من جلو چشمات باشم و یه خواب راحت نداشته باشی.خداحافظ سعید،برای همیشه…
  پوستم سرخ شده بود و بغض گلوم رو فشار میداد.تمام کمد رو بیرون ریختم و شروع به خوندن کردم.تمام خاطرات دیگه ای که لیلا از کارها و خیانتهاش به آقا قاسم داشته و یا بدیهایی که درحق لیلا کرده بود.حالا بعد پنجاه روز،خیلی چیزارو متوجه شده بودم.حالا دیگه واسم مسجل شده بود که داستانهایی که اونشب درباره کیوان گفته بود،دروغ محض بوده.اینکه فقط با اون بوده،یه دروغ دیگه بوده.متوجه شده بودم که از روی قصد و غرض و برای اینکه نقشه هاش رو راحتتر اجرا کنه یا با خیال راحت جوونارو بیاره خونه،اون قرصارو طبق دستور به لیلا نمیداده تا حالش بدتر بشه.اینکه وکیل گرفته بود تا اون خونه رو به چنگ بیاره و منتظر فرصتی بوده تا این کارو انجام بده.فهمیده بودم که هروقت یه مشتری پولدار پیدا میکرده بهش نه نمیگفته و بارها با آژانس به چه جاها و خونه هایی که نرفته بود و…
اینکه تمام اینها رو با صرف چه وقت و زمان و زحمتی فهمیده بودم،اصلا مهم نبود،مهم این بود که انتقام بگیرم فقط همین!
.
تو این پنجاه روز سه چهار باری بیشتر ندیده بودمش.میگفت موندن توی اون خونه واسش خیلی سخته و بخاطر همین با پس اندازی که داشته،یه خونه واسه خودش رهن کرده بود.هربارم که دیده بودمش واسه کارای دادگاه و ازین حرفا بود‌.با تمام چیزایی که ازش فهمیده بودم اما هیچی به روش نیاوردم تا اشتباه سری قبلم دو تکرار نکرده باشم.دیشب بهش زنگ زده بودم و جوری باهاش عاشقانه حرف زده بودم و اظهار دلتنگی کرده بودم و حتی از دوریش و تنهایی خودم اشک ریخته بودم تا راضی شده بود که امروز بیاد و باهم یه مشروبی بخوریم و بعدش هم که مشخص بود!همه چیزو آماده کرده بودم تا بالاخره رسید و زنگ زد.درو که باز کردم و داخل که شد،انگار که ده سال جوونتر و خوشگلتر شده بود!لباسی که به تن داشت خود به خود کیر آدم رو راست میکرد.آرایشی که کرده بود به همراه بوی عطرش آدم و دیوونه میکرد!بغلش کردم و بوسیدمش و همین بغل کردن کوچیک دوباره حسهایی رو توی من زنده کرد!پیش خودم فکر کردم امروز حتما نقشم رو اجرا میکنم اما یه چیزایی باید تو نقشم تغییر کنه!حیفه ازین فرشته بی نصیب بمونم!میدونستم این کارم خیلی کثیف بود اما دیگه واسم اهمیتی نداشت!حالا که لیلا فهمیده بود،خب پس یه دفعه دیگه ام روش!!نشستیم پای بساط.اونقدر طبیعی رفتار می کردم که کوچکترین شکی نبرد.دامن کوتاه نارنجی رنگی به ما داشت که شورت سفیدش به راحتی دیده میشد و اونهم هیچ تلاشی برای پوشوندن لای پاهاش نمیکرد.و البته تاپی که بیشتر شبیه سوتین بود تا تاپ!با پیک هفتم کامل چپ شد.بغلش کردم و بردمش بالا روی تخت لیلا و انداختمش روی اون.اونقدر گوز شده بود که اصلا متوجه نشد که روی تخت لیلاست.با شدت و حدت زیادی لختش کردم.به جونش افتادم و شروع به گاز گرفتنش کردم.با تمام قدرت میزدم در کونش و اون هربار داد کوچیکی میزد و بعد لبخند ملیحی روی لباش نقش میبست.تازه فهمیدم چقدر خشن بودن دوست داشته و من نمیدونستم.خوابوندمش روی تخت و کیرم در آوردم و اونقدر روی خط کسش کشیدمش تا کاملا راست شد.راستش واسه لحظاتی فراموش کردم که چرا کشونده بودمش اونجا.ناخودآگاه از خشونتم کم شده بود و با اینکه این موضوع وحشت زدم میکرد،اما دیدنش توی اون حال و بدنش که نمیشد نگاهش کرد و لذت نبرد،آرومم می کرد!لیلا از خاطرم رفته بود!این غریزه لعنتی همه چیز رو از یاد آدم می برد!این زن،بدنش،عطرش،صداش و چهره زیباش همه چیز رو از یاد آدم می برد!
.
چشمانش را بسته بود و فقط آه و ناله می کرد.مثل عروسک بی اختیاری بود که هرکاری که دوست داشتم میتونستم روش انجام بدم.پاهاش رو از هم بازتر کردم و کیرم رو محکمتر داخل کسش فرو کردم،جیغ بلندتری زد و باز با صدای دورگه شده خودش گفت:بزن سعید،محکمتر بزن سعیدم.داغی داخل کسش اونقدر زیاد بود که احساس می کردم کیرم درون چاله آتیشی فرو رفته.چشماش همچنان بسته بود و لبهای خودش رو گاز می گرفت و از خودش صداهای عجیب غریب در می آورد.به سینه هاش نگاه کردم که با هر جلو عقب کردن من بالا پایین می رفتن و زیباییشون چند برابر میشد.باورم نمی شد بدن این زن بتونه اینقدر خوب باشه.پاهاش رو بلند کردم و گذاشتمشون روی شونه هام تا تنگی کسش واسم بیشتر بشه.در همون حال که پاهاش روی شونم و البته کنار صورتم بود تلمبه میزدم،با دقت تمام بدنش رو از بالا تا پایین ورانداز می کردم.بدن بدون موی کاملا صاف و صوفی که معلوم بود تازه شیو شده و انگار بهترین عطر دنیا رو داشت.نمی دونم چند دقیقه داشتم می کردمش اما توی اون حالت فقط میدونستم خیلی دیرتر از معمول ارضا شدنم طول کشیده.پاهاش رو باز کردم و همونطور که کیرم همچنان توی کسش بود،وزنم رو روش انداختم و سینه های گرد و بزرگش رو تو دستام گرفتم و شروع به بازی باهاشون کردم و با این کارم تازه صدای جیغ و دادش بلندتر و شهوتناکتر شد و ترسیدم الان همسایه ها بشنون و بریزن اونجا!بدن جفتمون عرق کرده بود و لیزی عرق بدنهامون برخورد اونها رو باهم لذتبخشتر می کرد.احساس کردم که دارم ارضا میشم،بخاطر همین سرعتم رو بیشتر کردم و پاهاش رو بالا دادم و روی ساقش رو گرفتم و محکمتر و البته با حرص بیشتری جلو عقب کردم.لحظه ای صداش قطع شد و یکباره جیغ وحشتناکی کشید و  و پاهاش رو از زیر دستام در آورد و پشت کمرم قفل کرد و من رو به طرف خودش کشید و با یک دست موهام رو توی دستاش گرفت و ناخنهای بلند اون یکی دستش کمرم رو سوراخ کردن.لرزشهای محکمی تو بدنش اتفاق افتاد و من هم با دیدن او در این حال از خود بیخود شدم و انگار آب تمام بدنم از نوک کیرم بیرون زد و درون کسش خالی شد.روش افتاده بودم و جفتمون نفس نفس می زدیم و اون همچنان که چشماش بسته بود و با حالت شل و ول توی صداش قربون صدقم می رفت و با موهام بازی می کرد.خودم رو از زیر فشار دستاش بیرون کشیدم و متکایی که کنار دستم روی تخت بود رو که قبلا نشون کرده بودم برداشتم و روی صورتش گذاشتم و شروع به فشار دادن کردم.اولش فکر کرد شوخیه و با صدایی که همراه با نفس نفس زدن بود می گفت سعید نکن خفه میشم،و من فشار دستم را بیشتر و بیشتر کردم.چند ثانیه بعد من با تمام قدرت متکا را روی سر او فشار میدادم و او با تمام قدرتش تقلا می کرد که خودش رو از زیر دستام بیرون بکشه…
.
بالاخره انجامش داده بودم.اون غریزه لعنتیم که ارضا شد،باز لیلا رو به یاد آوردم و اون کار رو انجام دادم.متکا هنوز روی صورتش بود اما دیگه تکونی نمی خورد.از روش بلند شدم و به طرف میز توالت لیلا رفتم و از توی کشوش،قاب عکس لیلا رو به همراه قوطی کنار دستش برداشتم.لخت مادرزاد کنار تخت نشستم و به عکس لیلا خیره شدم و با تمام قدرت و توانم شروع به گریه کردن کردم.گریه ای که هیجوقت نظیرش رو تجربه نکرده بودم.قوطی قرص برنج رو که کنار دستم بود برداشتم و نگاهش انداختم.حالا یک نگاهم به قاب عکس لیلا در لباس عروس بود و نگاه دیگم به قوطی قرص برنج…
(پایان)

نوشته: Farhad_so


👍 43
👎 9
35901 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

778391
2020-11-24 01:05:43 +0330 +0330

الان مردی؟

5 ❤️

778393
2020-11-24 01:13:09 +0330 +0330

اوووف کی حوصله داره اینو همشو بخونه😐

1 ❤️

778396
2020-11-24 01:13:49 +0330 +0330

بجز چندتا غلط املایی ایراد دیگه ای ندیدم.
خوب بود و لایق لایک.

2 ❤️

778404
2020-11-24 01:26:26 +0330 +0330

آخرش خراب کردی دوقسمت قبلش خیلی بهتر بود 😏

2 ❤️

778412
2020-11-24 01:43:54 +0330 +0330

خسته نباشی فرهاد عزیز
خوب بود و خیلی دوست داشتم، دوباره بخونیم ازت لایک❤

2 ❤️

778423
2020-11-24 02:16:00 +0330 +0330

عالی بود بهترین بود

1 ❤️

778430
2020-11-24 02:42:14 +0330 +0330

عالی بود

1 ❤️

778431
2020-11-24 02:47:58 +0330 +0330

قشنگ نوشتی

1 ❤️

778441
2020-11-24 04:05:34 +0330 +0330

اين داستان بايد جورى تموم ميش كه تو جفتشونو ميكردى
نه اينكه تند تند كس بكنى پشيون شى دوباره بكنيو پشيمون شى دعوا كنى و راست كنى كس كنيو كشته بدى عرق بخوريو ابتو نتونى تو كس نريزيو بعد گريه كنون قوطيه قرص برنج و نگاه كنى بعد كسى كه كردى و كشتيشو نگاه كنى بعد بياى داستانشو بسازى

خودت تسمه تايم پاره نميكنى؟

همه سبكارو ريختى تو هم
خورشتارو تو ماستو
ابتو تو كس كيرتو تو قرص برنج

تخيله توهمه
بازم دمتگرم دمه ساغيتم گرم خيلى زحمت كشيدين
ديگه هم راضى به زحمتت نيستيم
خيلى هم اقايى ممنوننن

2 ❤️

778451
2020-11-24 06:54:54 +0330 +0330

خیلی زور زدی شبیه متن ادبی و رمان بنویسی ولی آب قطعه 😁

1 ❤️

778458
2020-11-24 08:30:49 +0330 +0330

این لیلاها نباید انقدر زود تسلیم بشن و باید بدونن که دنیا پر از امثال این شوهرا و مادرهای هرزه هستن که با کوچکترین اشاره ای و موقعیتی خیانت میکنن و هرز میپرن و حتی تورو به پوست خیار میفروشن
این زخم و دردها هستن که آدم رو قوی میکنن نه فرار و خودکشی ها
وااااااای دلم تنگم
اما عیبی نداره

به لیلا های قصه :
یه جشم رو بگیری به چشم دیگه ت روشنایی و سو نمیده ، باید خودت گلیم خودت رو از اب بکشی بیرون و روی پای خودت بایست و به هیشکی متکی نباش و انتظار محبت نداشته باش حتی از خدا
انقدر دلت از سنگ و بیرحم باشه
که انتظار هیچی از هیچکس نداشته باشی
توجه کن چی میگم حتی از خدا

تمام این دکترهای روانپزشکی و …همه دروغ و باعث نابودی روح و روان شما میشن و مغز شمارو خشک و تهی از تفکر و احساس زنده بودن میکنن
هیچوقت سراغ اون مراکز نرین و قرصاشو نخورین
اونها فقط خواب هستن خوااااااب
پاشین حرکت کنید
دندوناتون بهم فشار بدین و پیشونیتونو به افق ها خیره بشین و واسه آیندتون نور و روشنایی هدیه بدین و
شبهای روشن تاریک منم دعا کنین

4 ❤️

778464
2020-11-24 09:54:33 +0330 +0330

بزنم_دهنت؟؛
سلام.ممنون از لطفتون و اینکه همیشه دنبال کردید و نظر دادین.راستشو بخواید من تو متن اصلی خودم این کارهارو میکنم،اما اینجا که آپ میشه خیلی توهم توهم میشن!

1 ❤️

778466
2020-11-24 09:56:02 +0330 +0330

Shayea_JR؛
ممنون از شما.نمیدونم چه غلطهایی رو میگید اما اگرم هست شما ببخشید

2 ❤️

778467
2020-11-24 09:57:25 +0330 +0330

alisafi32؛
ممنون از شما ولی خب هر داستانی رو میشه به هزار نوع تموم کرد!

0 ❤️

778468
2020-11-24 09:59:30 +0330 +0330

Reza_sd77؛
ممنون از لطف و محبتت دوست من

2 ❤️

778469
2020-11-24 10:01:55 +0330 +0330

EAZY
Saeed_ni2000
danik76؛
ممنون از شما عزیزان

0 ❤️

778470
2020-11-24 10:04:06 +0330 +0330

Hamid397؛
دوست من اصلا بایدی وجود نداره!اصلا چرا باید حتما همه همدیگرو بکنن؟!این فقط یه داستان بود،همین‌.ممنون از نظرت.

0 ❤️

778471
2020-11-24 10:06:34 +0330 +0330

m5247؛
من فقط سعی کردم شما خوشتون بیاد رفیق.مرسی از نظرت و
ممنون از مسئولان شرکت آب و فاضلاب که وصل کردن آبو!

1 ❤️

778472
2020-11-24 10:08:30 +0330 +0330

شبهای روشن سنت پترزبورگ؛
بسیار بسیار ممنون از شما که از دید یک داستان نگاه کردین و تحلیلتون کاملا درست بود.

0 ❤️

778511
2020-11-24 18:05:31 +0330 +0330

من تا حالا هیچ داستان سکسیو دقیق نخوندم همشو تقریبا یه نیم نگاهی انداختم و رد شدم ولی این داستانی که نوشتی عالی بود تا تهشو خوندم دمت گرم قشنگ بود …****

1 ❤️

778518
2020-11-24 18:44:13 +0330 +0330

فوق العاده بود
لایک
خستگیم درومد. آخیییییی حال کردیم

1 ❤️

778520
2020-11-24 18:47:37 +0330 +0330

عالی بود ادامه بده

1 ❤️

778539
2020-11-25 00:07:10 +0330 +0330

شبهای روشن سنت پترزبورگ
تو که از خدا توقعی نداری چرا از بنده خدا میخوای برات دعا به درگاه همون خدا بکنه؟
پارادوکسی تمام.
ولی امیدوارم صبح روشن هم ببینی. 🌹

0 ❤️

778540
2020-11-25 00:09:25 +0330 +0330

Farhad_so
خوب بود داستان ولی انتظار سکس با محارم اونم مادر زن یکم دور از ذهنه.
از قسمت دوم تقریبا دیگه انتهای داستان قابل حدس بود.
خوب نوشی در کل ادامه بده.

0 ❤️

778541
2020-11-25 00:12:08 +0330 +0330

Farhad_so
یادم رفت بگم من انتظار داشتم کیوان یا هرکی اومده خونه با کمک اکی به لیلا هم تجاوز کرده باشه که این قدر حالش بده.

0 ❤️

778581
2020-11-25 01:22:33 +0330 +0330

امیدوارم بازم بخونم ازت.لایک

2 ❤️

778595
2020-11-25 02:15:48 +0330 +0330

مشکل نوشتاری داشتی
استفاده از را رو به خوبی یاد نگرفتی
از این بگذریم، نوشته‌ی بدی نبود. من دارم با کصتان‌های سایت مقایسه می‌کنم و واقعاً ده‌ها برابر بهتر از اونا نوشتی
اما من از روند داستان و خودکشیش خوشم نیومد که نظر شخصیمه 😂

1 ❤️

778604
2020-11-25 02:39:02 +0330 +0330

هر ۳ داستان رو خوندم
قدرت توصیف خوبی داری
عالی بود

1 ❤️

778620
2020-11-25 04:28:08 +0330 +0330

کیر اقای جو بایدن تو کونت با این درام کیری تخیلی👎🏽👎🏽👎🏽

0 ❤️

778690
2020-11-25 22:26:50 +0330 +0330

اگه تو هم در آخر خودکشی کردی پس چه کسی داستانو نوشته؟

1 ❤️

778703
2020-11-25 23:27:43 +0330 +0330

تخیلی ودروغ بود ملی جالب بود

0 ❤️

778905
2020-11-27 00:40:38 +0330 +0330

انقدر خوب بودی که جای هیچ حرفی نیست. موفق باشی. ❤

1 ❤️

779158
2020-11-28 06:46:57 +0330 +0330

چه‌داستان…چه‌خاطره…چه‌حقیقت…چه‌دروغ… محشــر بـود فضاسـازی و پرداختن به جزیــیات درحـد لزوم 👏 👍
اگه غیر این، بازم نوشــتی، معرفی‌کن بــخونم

1 ❤️

779167
2020-11-28 09:30:42 +0330 +0330

خوب نوشته شده بود فووووووووول لاااااااااااااایک 👍 👍 👍

1 ❤️

780233
2020-12-05 10:45:27 +0330 +0330

عالی

1 ❤️

780296
2020-12-05 21:16:39 +0330 +0330

داستان خوبی بود ولی به نظرم بد تموم شد.
میتونست خیلی بهتر تموم بشه

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom