بازار سیــــاه قاچاق اعضای بدن (۲)

    ...قسمت قبل


    《 دروازه غار 》


    از خط متروی شوش که پیاده شی و لرستانی رو مستقیم بگیریو خیابونو بیای بالا ؛ از چنتا محله و کوچه پس کوچه رد میشیو کم کم کوچه ها باریک و باریک تر میشن . وارد عظیم زادگان که بشی خودت سنگینیه فضارو حس میکنی . انگار حتی آسمون اون تیکه ی شهرم خاکستری میشه . یکم که بیای جلوتر میرسی به قعر جهنم . اینجا ظاهرش دروازه غاره ، کوچه های باریک با جوی هایی که خشک شده . بوی زباله میاد . از گوشه و کنار محله و پستوهاش که رد میشی میتونی عده ای بی خانمان و کارتن خواب رو ببینی که دور فضایی رو که با یه دیوار سفید احاطه شده پر کردن . مثلا اسمش میدونه اما از جاهای سوختگی و آثار دوده و خاکستر روی دیوار مشخصه که محل ِ زندگی کارتن خوابهاست .
    یکیشون که پیراهن ژنده ای به تن داره آهسته از کنار دیوار عبور میکنه و به سمت جدول اونطرف خیابون میره و از توی ظرف پلاستیکی یکبار مصرف برنج نیم خوردرو با ولع میبلعه . اینجا غار نداره ؛ دروازه هم نداره اما تا دلت بخواد فقر داره . زیر پوسته ی خودش کلی جرم و جنایت دفن کرده که “مواد” سطحیترینشه .
    انتهای یکی از همین کوچه های پست و تاریک یه ساختمون خاکستری رنگ وجود داره . اگه از دور بهش نگاه کنی به نظرت میرسه که یه زمانی اینجا یه خونه ی دوطبقه بوده با سقف کوتاه و در و پستوهای زیاد . از اون خونه هایی که با اندرونی و بیرونی تفکیک میشن . از هموناییکه دره ورودیه زنگ زدشون به یه حیاط مربع مانند کوچیک باز میشه . عمارتی که یه زمانی محلِ مناسبی برای یه خانواده ی اعیونی بوده اما الان به جز یه ساختمون فلاکت زده که ضلع جنوبیش در اثر فرسایش و گذر زمان رو به خرابیه چیزی ازش دیده نمیشه . توی همین ساختمون فراموش شده سناریوی جنایت های فراوونی رقم خورده و خط مرگ خیلیها روی در و دیوارش حک شده


    اینجا جاییه که خیلیا از وجودش بیخبرن


    ما فعلا از گوشه ی "یکی" از جنایتهای اینجا پرده برداری میکنیم


    13 ساعت گذشته بود و مرصاد گوشه ی زیرزمین روی مبل چندنفره ای با زیر و زِبَر در رفته ، توی خلسه ای از خستگی و بیخوابی چرت میزد . در عالم خواب یسری تصاویر نامفهوم با سرعت خیلی زیاد از مقابل چشماش رد میشدن .
    تصاویری که آهسته آهسته سرعتشون کم و کمتر میشد تا به جایی برسن که مرد بتونه صحنه ای رو که داخل یکی از اونها میگذشت کامل ببینه و درک کنه . توی اون تصویر خودشو میدید در کنار زینب دختری که دوستش داشت . زینبی که شال نارنجی رنگش از زیر چادر مشکی ، به صورت گردش نمایی نورانی بخشیده بود و تصویر خودش که در کمال التماس و خواهش سعی داشت تا دستای زینبو میون دستاش بگیره ؛ هوس کوری از اعماق قلبش به بیرون تراوش میکرد. تصویر دوم خودشو زینبو روی یه تختِ بزرگ نشون میداد ، اون سعی داشت زینبو در آغوش بکشه اما دخترک حجابشو محکم به خودش پیچیده بود و از بازوان مرد فرار میکرد . تصویر سوم واضح تر بود . انگار دخترک راضی شده باشه با لبخندی اغواگر پوشش چادرو از بدنش دور میکرد . زیر اون پارچه ی مشکی هیچی تنش نبود و بدن سفیدش تو پس زمینه ی تصویر قلب مرد رو به هیجان می آورد . تصویر بعدی با سرعت بیشتری از مقابل چشماش گذشت . خودشو میدید که با وَلَع به سمت بدن زینب هجوم برد . تصویر آخر به قدری دهشناک بود که عرق سردی رو روی پیشونیش نشوند . توی اون تصویر ، دستاش روی بدن زینب قلاب شده بودن و انگشتاش به مانند خنجر از سطح پوست شکمش میگذشتن و با پاره کردن گوشتِ نرم یه مشت دل و روده رو بیرون میکشیدن . زینب با شکم سوراخ میخندید و با هر قهقهه از دهنش جویباری از کف و خون بیرون میریخت و مرصاد با ولع دل و روده های توی دستاش رو میبویید و گاهگداری از اون دهنِ خونی کام میگرفت....


    ” تَــــــــــــــــــــــق“


    مرد با صدای برخورد یه جسم فلزی با زمین از کابوس وحشتناکش به عالم واقعیت پرتاب شد و توام با لرز از جاش پرید . کمی دورتر دختری که روی تختِ فلزی خوابیده بود با گیجیه ناشی از داروهای بیهوشی سعی کرد دستی رو که به سینیه بزنتیه کنار تخت برخورد کرده و محتویاتش رو روی زمین ریخته بود ؛ کنار بدنش قلاب کنه تا نیم خیز شه
    تلاشی بیفایده
    مرصاد به خودش لرزید ؛ دخترک بالاخره بعد ساعتها بهوش اومده بود . بدن ضعیفش از عرق خیس بود و کنار شکمش درد طاقت فرسایی رو احساس میکرد . دردی که دلیلش رو نمیفهمید . یه درد وحشتناک که با هر ذق ذقش باعث میشد تا نفسهای سنگین و خس خس مانندش توی سینه گیر کنن .

    دختر سعی کرد لبهاشو با بزاق نداشتش خیس کنه اما نتونست . با دست لرزون و بدنی که از درد و سرما میلرزید ماسک اکسیژن رو از صورتش برداشت . گلوش میسوخت . ناخودآگاه با صدای ضعیفی که هنوز تحت تاثیر داروها بود زمزمه وار نالید « آب »
    مرصاد با احتیاط از روی مبل بلند شد ، کشون کشون خودشو کنار تخت دخترک رسوند ، سرنگی خالی رو از آب پر کرد و به طرف لبهای خشکیده ی دخترک برد و آب ولرم رو قطره قطره روی لبهاش چکوند . صدای دختر لرزون و منقطع بود :
    ـ م... م... من...کُ کُج کجا...کجام؟
    مرد لبهاشو گزید و بدون اینکه چیزی بگه به دختر خیره موند .
    ـ درد... درد دارم... درد...خیییییلی
    مرد چند قدم از تخت فاصله گرفت و سعی کرد به چشمهای دخترک نگاه نکنه
    ـ مَ...مَ من چم شده ؟
    مرصاد جوابی نداد ، حتی نمیتونست به صورت رنگ پریده ی دخترک نگاه کنه ؛ ناخودآگاه با چشماش دو تا سوسکی رو که توی تاریکی از کنار دیوار رد میشدن دنبال کرد و مشت دستهاشو بهم فشرد تا جلوی لرزششونو بگیره .
    دختر با عجز دست ضعیفش رو بلند کرد و ملافه ی سفید رو از روی بدنش پس زد ، سَری که بزور بلند کرده بود تا به بدنش خیره بشه با ته ناله ای از فریاد به روی بالش افتاد . پشت بندش فقط جیغ بود و جیــــغ .
    جیغی بلند با ارتعاشی پر از درد و وحشت .
    مرد میتونست اون وحشتِ بیمانند رو توی چشمای دخترک ، درست زمانیکه به بخیه های بزرگ شکمش خیره شده بود تا ابد به خاطر بیاره . قلبش از درد بهم پیچید اما بازم نتونست چیزی بگه . اون لحظه ی وحشتناک مثل ماست در چند قدمی تخت ماتش برده بود و تاب کوچکترین حرکتی رو نداشت . فقط زمانی با شوک به سمت دخترک رفت که صدای جیغ و مویه ی ممتدش کل فضای سرد و تاریک اطراف رو پر کرده بود .
    ـ هییس هییییییس ساکت ، ساکت باش
    ـ چ...چ...چه بلا....بلایی س سرم آو...آور...دین؟؟؟؟؟؟؟
    مرد در مقابل فریاد دخترک لابه لای گریه های زجرآورش ، به التماس افتاد : ـ تورو خدا ساکت باش اینجوری بخیه های شکمت باز میشه محض رضای خدا آروم باش.... جان هرکی دوست داری زودتر ساکت شو تا همه نریختن اینجا . محض رضای خـــــدا
    دختر بدون اینکه آروم بگیره با صورتی وحشت زده و خیس از اشک ناله کنان ، دستی بروی بریدگی بزرگ کنار شکمش و بخیه ها کشید و با درد نالید : ـ ب...ب...بهم ب...بگو...چ...چه...چه بلایی س... س... سرم آوردین؟ ش... شما عوضیای حررررررروم زاده چ.... چی... چیکارم کردیییییییییییییییییییین؟
    مرصاد فرصت جواب دادن پیدا نکرد . درست لحظه ای که میخواست دهنش رو باز کنه و دخترک رو از این شوکِ عمیق بیرون بیاره درِ زیرزمین با ناله ای جیغ مانند باز و صورتِ کریه مردِ قد کوتاه و عضلانی تو چارچوب در پدیدار شد ، صدای عربده و لحنِ تند و گستاخانش پرده ی گوشِ مردِ جوون رو لرزوند : ـ چی شده محشر کبرا درست کردین این پایین ؟
    صورتش با دیدن دختر که رو تخت با اشک و ناله تقلا میکرد برق زد : ـ اِ پس این جنده خانوم به زندگی برگشت؟
    مردکِ قد کوتاه با قهقهه ای کریه ، پا تو فضای کم نور زیرزمین گذاشت و به دنبالش دو تا مرد دیگه هم داخل شدن تا فضایی رو که از قبل ، به شدت خفقان آور بود ، غیرقابل تحمل تر کنند .
    مرد شیطان صفت آهسته به سمت تخت دختر راه افتاد درحالیکه زیر لب از خوشحالی مثل بچه ها قان و قون میکرد . صداش به طرز بیمانندی شاد بود . یه شادیه بیمارگونه
    ـ خوبه تبریک میگم !! میدونستی زندگیتو مدیون این دُکیه احمقی؟
    مرصاد به خودش لرزید . مرد دستی به صورت چِرک و ژولیدش کشید و با همون صدای چندشناک رو به دخترک رنگ پریده ادامه داد : ـ به خاطر این چلغوزِ ترسو امروز حدود 200 ملیون ضرر کردیم ولی مهم نیست . هرچی که عوض داره گله نداره حالا تاوان این ضررو ”تو“ پس میدی و دُکی هم نتیجه ی اشتباهشو با دقت نظاره میکنه تا بفهمه دفعه ی بعدی اشتباه دوباره چه تاوانی داره
    دختر که با وحشت به مرد قد کوتاه و دو غریبه ی همراهش خیره شده بود با لکنت نالید : - ش ...شش ...شماها کی ...کی هستین؟
    مرد خنده کنان جلو اومد و لحافی که دختر بهش چنگ زده بود رو از روش کنار زد . صدای جیغِ دخترک مثل ناقوس کلیسا فضارو پر کرد اما خنده ی مرد و دست هرزش روی دهن دخترک ، صداشو به ناله ای بیعنی تبدیل کرد
    ـ میدونستی با اینکه الان یه مهره ی سوخته و ناقصی اما پستونای ”واقعا“ خوشگلی داری...هرچی نیگاشون میکنم میبینم که ابدا نمیشه ازشون گذشت
    وقتی مرد درنده خو به یکی از سینه هاش چنگ زد چشمای دختر از ترس گشاد شد و با ناله و ضعف فریاد زد : ـ بهم دست نزن بهم دست نزن عوضی...
    مرصاد وحشت زده به خطوط چهره ی مرد خیره شده بود . مردی که با وقاحت روی یکی از سینه های دخترک بیدفاع افتاده بودو نوکش رو با ملچ مولوچی داغ میمکید .
    دلش ناگهان بهم پیچیدو نتونست خودشو کنترل کنه ، جوری متحول شده بود که خودش هم صدای فریادشو نمیشناخت
    ـ ولش کن...چیکار داری میکنی؟ قرارمون این نبود قرارمون این نبود

    خواست واکنش نشون بده اما قبل از اینکه بتونه حرکتی بکنه دو تا مردی که پشت بندِ این هیولا وارد زیرزمین شده بودن بازوشو گرفتن .
    دختر با سِرمی که توی دستاش بود بشدت تقلا میکرد اما بدنش انقدر ضعف داشت که عملا کار خاصی از دستش بر نمیومد . شونه هاش از گریه و هق هق میلرزیدن و با مشت هایی که هیچ صدمه ای به مرد وارد نمیکرد به سر و کله ی مهاجمش میکوبید و از شدت درد زار میزد . مرد قدکوتاه بدون اینکه به مرصاد توجهی بکنه با چشمانی عصبی دختر رو تیربارون کرد و غرید: ـ کم تقلا کن حیوون تو که قراره بری به درک پس سعی کن از ثانیه های آخر عمرت لذت ببری و به منم لذت بدی
    ـ توروخدا....توروخدا
    ـ توروخدا چی؟ بکنمت؟
    ـ تورررررروخدا ولم کنین
    ـ جوووون التماس کن التماس کردنو دوست دارم تخم حروم
    مرد چنگ زد و بازوی دختر رو کشید و از تخت پایینش آورد ، دخترک بالافاصله از شدت درد روی زانوهاش خم شد و جیغ زد .
    ـ بلند شو جنده میخوام سرپا بکنمت تا دُکی نمای بهتری از صحنه داشته باشه
    مرصاد با شوک عمیقی به دستای مرد خیره مونده بود . دستایی که دخترک ضعیف و رنجور رو از زیر کتف گرفته بودنو با زانو از پشت میکوبیدن به پشتش تا مجبورش کنن روی پاهاش بایسته . خودشم نمیدونست که از ترس بود یا عذاب وجدان اما بازم صدای خودشو که انگار از ته چاه درمیومد شنید : ـ ولش کن بیشرف اون دختر بدنش زخمه اینجوری میکشیش
    مرد لحظه ای به مرصاد خیره موند و دهنش به لبخندی شیطانی باز شد ، دخترِ متشنج رو با یکی از دستاش نگه داشت و با اون یکی دست ؛ شکمش و جای زخم تازه ی بخیه رو نوازش کرد و با صدایی که تحقیری توام با لذت ازش میبارید جواب داد : ـ این زخمو میگی؟ ـ با همون دست رو جای بخیه ها فشار آورد و زمانیکه نفس طعمش از درد بند اومد ، کنار گردنش رو لیس زد و رو به مرصاد ادامه داد ـ چرا بهش نمیگی که کسی که اینجوری تیکه پارَش کرده تو بودی؟؟ نکنه ازش خجالت میکشی؟ بهرحال باید بدونه که این زخمو تو بهش هدیه دادی ـ مرد با بیحرکت شدن مرصاد نچ نچ خندید ـ به نظر میاد جای این زخم هیچ وقت از روی بدنش نره... حیــــــــف ! حیف از هیکل به این زیبایی که با این خط خطیه کوچولو خراب شده ، راستی میگن چیزی که خراب شده ؛ دیگه شده و راه برگشتی هم براش نیستو باس انداختش دور ! آخه کودوم دختری میتونه با جای زخم به این زشتی زندگی کنه؟ باهام موافق نیستی دُکی؟
    دختر با مخلوطی از ترس ، انزجار و ناباوری به مرصاد چشم دوخت . لبهاش از شدت وحشت و درد میلرزید .
    وقتی دست مردک هیولامانند دوباره به سمت سینش رفت با فریادی خفه به شدت خودشو به جلو پرتاب کرد تا بلکه بتونه از زیر دست و بال این مهاجم وحشی نجات پیدا کنه .
    مرد با زانو لگد دیگه ای به پشت دختر که با تمامِ ناتوانیش سخت به تقلا افتاده بود زد و با لحنی بیشرمانه فریاد زد : ـ هُـــــــــــش آروم تر کُس پاره بهتره وقتی دارم با ینفر حرف میزنم انقدر جفتک نندازی چون صبرم زیاد نیست
    دخترک که از این جسارت ؛ بی ادبی و رفتار خشونت آمیز حسابی ترسیده بود و رفته رفته وضعیت جسمانیش هم رو به وخامت میرفت توجهی به تهدید مهاجمش نکرد و با ناله ای از درد و نفرت سعی کرد بازوهاش رو از دستهای مرد بیرون بکشه ، در همین حین مرد قدکوتاه با عصبانیتی که قیافه ی کریهش رو به ارغوانی گراییده بود ؛ با دستِ آزاد ضربه ای محکم به محل بخیه زد و باعث شد تا دخترک با جیغ وحشتناکی از درد روی زمین پخش شه .
    ـ خودت خواستی مثل اسب لگد بپرونی کره خرِ ولدزنا اینم جوابش
    مرد با غیظ دخترک رنجورو از روی زمین بلند کرد . از محلِ بخیه ها خون بیرون میزد و پوست اطرافش به طرز خطرناکی قرمز و ملتهب شده بود .
    دختر از درد شدید و ترس به خود میلرزید و با صدای بلند زار میزد .
    مرد دوباره از پشت بغلش کرد و صورتِ بیرحمش رو به گردن و موهای دخترک مالید . با اینکه دختر وزن زیادی نداشت اما مرد برای اینکه بتونه سرپا نگهش داره با هر دو دست زیر پستونهاشو گرفته بود و خودش رو از پشت به باسن لختش میمالوندو بلند بلند ابراز نیاز میکرد . بوی شهوتی مریض از تک تک کلماتش استشمام میشد


    چشم مرصاد تمام مدتی که مرد قدکوتاه از پشت به دخترک رنجور و سلاخی شده تجاوز میکرد ، به جای زخم خیره مونده بود . با هر کوبش شدید مرد ، لایه ای از خون و خون آبه از جای زخم بیرون میزد و انتهای قسمتی از گوشت کناره ی شکم هم ؛ از چنتا از بخیه ها جدا شده بود . دختر دیگه تکون نمیخورد ، درست مثل یه تیکه گوشت لخم میون دست های مرد افتاده بود و حتی دیگه ناله هم نمیکرد .
    حالا تنها صدایی که توی زیرزمین به گوش میرسید صدای شلپ شلپ تلنبه های مهاجم خونخوار بود که آوایی حزن انگیز و هراس آور داشت .
    بازوهای مرصاد از ردِ دستِ دومردی که همراه این شیطان وارد زیرزمین شده بودن میسوخت ، طوری محکم گرفته بودنش که یارای کوچکترین حرکتی رو نداشت اما خودشم خوب میدونست که حتی اگرم دربند نبود بازم شدتِ این وحشت ، توان هر حرکتی رو ازش میگرفت .
    ضربه های مرد ممتد مرد هر لحظه تند تر میشد و صدای چندشناکِ کلمات رکیکش توام با آوای شلپ شلپ کیری که از برخورد با کپل دختر بوجود میومد در هم می آمیخت : ـ جوووون جنده چه کوسی داری . میییگــامت سگِ کثیف . پـــاااااارت میکنم . سورااااخت میکنم . زیر کیرم جـــــووون میدی مادرسگ... میدونی که همه ی زنا فقط واسه گاییدن ساخته شدن فقط واسه کس دادن....تو هم مستثنی نیستی... جووون کس بده کسسسس بده
    دستهای مرد دور شکم دختر محکم شد و دوباره فوج جدیدی از خونِ تازه از محل زخم ملتهب شکمش بیرون زد
    ـ هووووووووف پتیاره داااااری میاریش...داااااااااااااری آبـــــــــمو میاری... جررررررت میدم جررررررررررت میدم اووووووف آآآآآآآآخ... دااااااااااااااره میاااااااااااااااد همشو میریزم تو کوست جنده . تو کسِ داغت ............. آآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه


    توام با محکم شدن بازوهای مرد دور شکم دخترک و با اومدن آب کیرشو آخرین ضربه ی محکم ، باریکه ای از خون همراه با بخشی از گوشتِ صورتی رنگ که قسمتی از روده بود از زخم پاره پوره ی شکم بیرون زد . دختر ثانیه ای به خودش لرزید و بعد با خون و کفی که از کناره های لبش بیرون میریخت کاملا بیحرکت شد .
    به محض اینکه مرد دستهاش رو از دور کمر دخترک برداشت ، زنِ بیچاره بدون هیچ مقاومتی پخش زمینِ سرد شد و همانطور بیحرکت موند.


    شیطان هیولا مانند بعد از اینکه کیرشو داخل شلوار چپوند از روی حجم بیحرکت دختر گذشت و با لبخندی بیحالت به سمت مرصاد قدم برداشت تا درست مقابلش قرار بگیره . مرصاد از ترس فلج شده بود . توان کوچکترین حرکتی رو نداشت ؛ پلک چشماش از وحشت میپرید و با دهانی نیمه باز حس میکرد که بزور نفس میکشه .
    مرد شیطان نما لبخند زد ؛ دستهای ضمخت و بیقوارش رو که آغشته به خون بود روی سینه ی مرصاد قرار داد و همونطور که با حرکاتی دایره وار دستش رو با پیرهن مرد جوون تمیز میکرد غرید :
    ـ این سناریو برای این بود که بفهمی اینجا تو تصمیم گیرنده نیستی ! وقتی دستور گرفتی که کبدشو کامل دربیاری باید بی کم و کاست انجامش بدی نه اینکه از خودت ابتکار به خرج بدی تا یه جندرو به زندگی برگردونی . اینجا فرشته ی نجات نمیخوایم . مثل اینکه یادت رفته واسه چی اینجایی؟ نکنه فکر کردی برای برای نجات یه مشت آدم بدبخت آوردیمت؟ ـ مرد با لبخند کریهی نوک انگشت اشارشو که هنوز آغشته به خون مونده بود روی گونه ی مرصاد کشید و ردی از خون با بوی تازه به جا گذاشت ـ نچ احمق جان ؛ تو برای سلاخی کردن اینجایی . اشتباه دوم باعث مرگ خودته حتی ممکنه این اشتباه منجر به اتفاقی بدتر از مرگ بشه! خودت که میدونی چی میگم...


    مرد اینارو گفت و از مرصاد فاصله گرفت . با اشاره ی دستش دو نفر مهاجمی که مرد جوون رو گرفته بودن رهاش کردن و با وَلَع به سمتِ دخترک بی حرکت هجوم بردن
    ـ میتونین خوب باهاش حال کنین کس فوق العاده تنگی داره


    مرصاد شق و رق ایستاده بود و به صحنه ی تجاوزی نگاه میکرد که میتونست دقیقا یکی از تاریک ترین صحنه های جهنم رو تداعی کنه صحنه ی عشق بازی دو نفر آدم مریض با دختری که کاملا مطمئن بود که از صفحه ی این زندگی سیاه بیرون رفته .
    وقتی یکی از مردا سر روی پستونهای دختر 22 ساله گذاشت و اونیکی بین پاهاش قرار گرفت تا کیرشو وارد بدن مچاله شدش کنه ، مرصاد به راحتی شاهدِ باز شدن بخیه ها و بیرون ریختن امعا و احشام شکم دخترک بود . ناخودآگاه وقتی بوی خون و گوشت تازه به مشامش رسید سرشو خم کرد و محتویات شکمش رو با عقی دردناک روی کف سرد زیرزمین بالا آورد .


    حضور شیطان وار مرد قدکوتاه رو هنوز احساس میکرد . آخرین کلماتی که شنید وجودشو سخت به لرزه انداخت :
    ـ نگران نباش دُکی ؛ چون تازه کاری اینجوریه واست ....کم کم به اینجور مسائل عادت میکنی ولی یادت نره این تو بودی که برای این دختر ایییییین همه دردو خریدی ! اگه کارتو از همون اول درست و کامل انجام میدادی میتونستی مرگ راحت و آرامش بخشی رو بهش هدیه بدی اما ندادی این اشتباهتو همیشه به خاطر داشته باش تا تکرارش نکنی


    این شیطان راست میگفت همه ی جنایت ها از یه اشتباه شروع میشد . از یه راه اشتباه . از یه حرکتِ اشتباه . اشتباه زندگیه مرصاد هم از "سمن" شروع شد .


    از خواهرش سمن


    ذهن مرصاد به مانند پرنده ای در بند به کوچَشون سفر کرد ؛ به روزِ اولین اشتباه همون روزی که تو خیابون اصغری ،خواهرشو در حال پیاده شدن از اون ماشین دید و دنبالش وارد خونه شد تا بفهمه جریان چیه :


    «وقتی وارد خونه شدن دخترک خواست به بهانه ی درآوردن شال و مانتو به اتاق خودش بره اما برادر مچش رو گرفت : ـ نه سمن ، بمون
    ـ اما داداش بزار لباسامو عوض کنم بعد
    ـ وقت برای عوض کردن لباس زیاده . بشین
    چشمای متعجب سمن از اظطراب کدر شد . همونجا چارزانو به یکی از پشتی های سالن تکیه زد و سعی کرد به هوای بازی کردن با ریش ریشهای شالش از نگاه کردن به برادر طفره بره
    مرصاد روبروی خواهرش دو زانو نشست و با خونسردی زمزمه کرد : ـ خودت شروع میکنی یا من بگم؟
    دستهای ظریف سمن برای لحظاتی از حرکت ایستادن ، خواست چیزی بگه اما حرفش رو با ژستی عجول قورت داد
    ـ خیلی خب! اگه دوست داری من شروع کنم پس من شروع میکنم . تو فقط جواب بده ” اما “
    مرصاد ”اما“ رو که گفت ، چونه ی خواهرشو با یه دست به سمت خودش کج کرد و ادامه داد : - اما وای بحالت بهم دروغ بگی سمن...وای بروزی که بفهمم اعتمادی که این همه سال بهت داشتمو آب لای درزش نمیرفت دود شده و رفته هوا
    خواهرش توی اون لحظات فقط سکوت کرده بود . سکوتی سنگین و عمیق . برادر اما احمق نبود . خوب میدونست لبهای قشنگ خواهرش که از ترس یا شایدم استرس داشت طعمه ی دندوناش میشد بیدلیل نبود پس با صدایی که همچنان خونسرد بود بازجویی رو شروع کرد :
    ـ کجا رفته بودی؟
    دختر کمی مکث کرد و بعد از لحظاتی بدون اینکه به چشمهای مرصاد نگاه کنه زمزمه وار شروع به جواب دادن کرد ؛ صداش با وجود اصرار به خونسردی کمی میلرزید :
    ـ رفته بودم مغازه ی خانوم درودی
    مرد با حالتی تمسخر آمیز لبخند زد : ـ جدا؟ تو که میگفتی حالت خوب نیستو امروزو خونه استراحت میکنی واسه همینم دانشگاه نیمدی
    ـ آره حالم خوب نبود اما وسطای روز کلافه شدم . گفتم یسر میرم تا هفت تیر هم خانم درودیو میبینم و هم یه بادی به سرم میخوره
    ـ خوبه ! توجیه قانع کننده ای بود...
    ـ توجیه نیست داداش...
    ـ هیییییش فقط جوابِ منو بده سمن . گفتی رفتی هفت تیر . با چی رفتی؟
    ـ پیاده و با تاکسیو اتوبوس مثل همیشه ! با چی میخواستی برم آخه
    ـ و با تاکسی هم برگشتی؟
    ـ معلومه دیگه داداش این چه سوالاییه آخه من اصلا نمیفهمم منظورته...
    ـ که اینطور ؛ پس با تاکسی رفتی و با تاکسی برگشتی! چه تاکسیه مدل بالا و شیک و پیکی! حتما رانندشم باید خیلی مناعت طبع داشته باشه که مسافرشو صاف بیاره تو خیابونی که محل گذر تاکسی نیست و همونجام پیادش کنه...
    سمن به طور ناگهانی ساکت شد
    ـ ببینم...دست بر قضا اسم رانندشم دکتر جاوید نبود؟... هوم؟ البته فقط دارم احتمال میدم...
    دخترک با وحشت نیم نگاهی به چهره ی برادر انداخت و رنگش پرید . بالافاصله فهمید که برادرش اونو دیده . آب دهنشو با سختی قورت داد و لحن طلبکارانشو عوض کرد و زمزمه کنان گفت :
    ـ م... م.. من برگشتنی با تاکسی نیمدم قبول دارم این تیکشو الکی گفتم
    مرصاد یکی از ابروهاشو انداخت بالا و منتظر موند
    ـ ولی اصلا اونجوری که تو فکر میکنی نیست داداش . م... م...من من فقط "اونو" اتفاقی توی هفت تیر دیدم بعدشم پیشنهاد داد که منو برسونه و منم قبول کردم همش همین بود
    ـ چه تصادف جالبی...
    ـ داداش به خدا... به خود خدا راست میگم...به روح ماما
    ـ ٍســــــمـــــــــــــن ! بسه لااقل حرمت خاک مامان بابارو داشته باشو دروغ نگو
    چهره ی مرصاد از خشم قرمز شد . با نگاهی که مثل تیغ تیز برنده بود رو به خواهرش غرید :
    ـ گوشیت
    چهره ی سمن از ترس بیرنگ شد و با صدای نامطمئنی پرسید : ـ چی؟
    ـ گوشیتو بده به من
    ـ داداش
    ـ گفتم گوشیتو بده به من سمن
    ـ ولی....
    ـ مگه نمیگی کاری نکردی . مگه نمیگی اتفاقی دیدیش؟ مگه نمیخواستی جون مامان بابارو قسم بخوری! اوکی قبول میکنم حرفتو ولی بعد از دیدن گوشیت
    ـ داداش توروخدا گوشی یه وسیله ی شخصیه
    اشک از چشمهای سمن شروع به غلطیدن کرد و درست لحظه ای که برادر خم شد تا گوشیرو با زور از دستش بگیره به التماس افتاد
    ـ داداش توروخدا داداش لطفا داداش غلط کردم
    مرصاد بدون توجه به خواهرش گوشیرو از دستش بیرون کشید و بلند شد ایستاد تا چند قدم از ثمنِ هراسون فاصله بگیره . بدون لحظه ای مکث جعبه ی پیام هارو باز کرد و نگاهش روی آخرین اس ام اس با نام ”ایمان“ ثابت موند


    «امروز ساعت 11 بیا سه راه ضراب خونه ، اونجا میام دنبالت»


    پیام هارو اومد پایین ؛ این یکی مربوط به دوروز پیش بود


    «دانشگاهی ؟ امروز خودم میام خیابون دانشگاه دنبالت باید منتظرم بمونی . میدونی که...»


    باز هم پایین تر، چنتا پیغام معمولی رو رد کرد تا اینکه چشمش روی یه جمله ی هولناک که کل رویاهاشو مثل خاک ویرون کرد ثابت موند


    «گربه کوچولوی من در چه حاله ؟ دلم براش تنگ شده بدجور دوست داشتم که الان تو کسش تلمبه میزدم »


    بدن مرصاد در کسری از ثانیه یخ کرد . گوشی از دستش افتاد روی فرش سالن و برای اینکه بتونه کنترلشو بدست بیاره ، مجبور شد به دیوار کنارش چنگ بزنه . باورش نمیشد . همه چی مثل یه کابوس بود . چقدر احمق بود . چقدر ساده بود
    احساس کرد کلاه بزرگی سرش رفته . احساس کرد تنِ مادری که تنها خواهرشو قبل مردن سپرده بود دستش تو گور داره میلرزه . احساس کرد کمر پدرش در عرض کمتر از چند ثانیه شکست . چقدر ساده بود ساده و احمق


    خواهرش کمی اونورتر روی زمین کنار گوشیش اشک میریخت و مرصاد با نفس هایی سنگین تر از سرب این کلمات رو تو سرش هضم میکرد


    《 دکتر جاوید . دکتر جاویدی که اون همه باشخصیت و مبادی آداب به نظر میرسید . دکتر جاویدی که سمن خیلی راحت ”ایمان” صداش میکرد . دکتر جاوید چهل و چند ساله ای که حداقل 20 سال از خواهرش بزرگ تر بود . دکتر جاویدی که میگفت از خارج برگشته . دکترجاویدی که با ناموسش عشق بازی میکرد . دکتر جاویدی که اونقدری به خودش جسارت و شهامت داده بود که خیلی راحت تو پیامی برای خواهرش بنویسه دوست دارم تو کست تلمبه بزنم...》


    تــــو مغز خــر خوردی دختر


    سمن با وحشت و درموندگی به شیون افتاد و سعی کرد به پای برادرش چنگ بزنه
    ـ داداش تورو خدا داداش بزار توضیح بدم داداش بزار توضیح بدم
    مرصاد پاشو از دستای دخترک بیرون کشید و کمی اونورتز کنار دیوار مچاله شد
    ـ آبرومو بردی سمن آبروی یه عمر زندگی شرافت مندانه ی بابارو... داغونم کردی کمرمو شیکوندی داغونم کردی سمن حتی رغبت نمیکنم تو روت نگاه کنم تف تو روت توف
    دخترک با اشکو هق هق به التماس افتاد
    ـ داداش توررروخدا اینجوری نکن بزار توضیح بدم داداش بزار حرف بزنم
    ـ چه توضیحی میخوای بدی ؟ چه توجیهی وجود داره واسه این....واسه این گنداب ـ مرصاد با رعشه به خودش لرزید ـ بهم بگو چن وقته سمن؟ چن وقته این آشغالو میبینی؟ از همون روزِ همایشه آره؟ هه من احمق بودم... من ابله بودم که مثل چشمام بهت اعتماد داشتم . اعتماد داشتم چون فکر میکردم آدمی ، فکر میکردم عاقلی . از صبح تا شب سرم تو این درسا و دانشگاه لعنتی بود و بعدشم کار نیمه وقت تا بتونم واست یه آینده ی آبرومند بسازم . دلم خوش بود که دانشگاه قبول شدیو سرت به درس و زندگیه هیچ وقت فکرشو نمیکردم بری سمت مردی که همسن باباته هیچ وقت فکرشو نمیکردم از پشت خنجر بزنی....این همه دروغ و نمایش فقط واسه این مرتیکه ی پاپتیه ع....لــــــــــعنت به تو دختر لــــــــــعنت به تو...کی فکرشو میکرد دختر حاج اسماعیلی که یه محله رو شرافتش قسم میخوردن بتونه همچین....همچین....گهی بخوره
    مرصاد از خشم لرزید . دندوناش با رعشه بهم میخورد و جوری دستاشو بهم مشت کرده بود که میتونست فرو رفتن ناخون تو گوشت کف دستهاشو حس کنه
    ـ از چشمم افتادی سمن . دیگه هیچی مهم نیست وقتی با پای خودت رفتی دیگه هیچی مهم نیست.... دیگه مهم نیست
    مرصاد از جاش بلند شد ، کتشو برداشت و با پاهایی لرزون به سمت در رفت تا از اون محیطی که به شدت خفقان داشت دور شه . دیگه دلش نمیخواست پا توی اون خونه بذاره حتی دیگه دلش نمیخواست خواهرشو ببینه


    هنوز پا توی پاگرد در نزاشته بود که صدای هق هق خواهرش با التماسی بیسابقه تو گوشش پیچید :


    ـ من اینو نمیخواستم داداش . به ارواح مامان بابا قسم خواستِ من نبود . گولم زد مجبورم کرد ازم سواستفاده کرد تا چشمامو باز کردم که بفهمم چی شده واسم یه سی دی فرستادو گفت آبرومو میبره... داداش من نخواستم بَردَش بشم ولی اسیرم کرد ، بعد از اینکه فهمیدم همه چی صحنه سازی بوده خواستم برم... خواستم از زندگیم بیرونش کنم اما با تهدید پابندم کرد و نزاشت تکون بخورم . تا اومدم به خودم بجنبم دیدم که تا گردن تو منجلابشم . به قرآن تنها اشتباهم این بود که فکر میکردم آدم خوبیه اما اینجوری نبود . تو نمیدونی اون بیشرف از روز اول واسم چه کارایی انجام داد . تو نمیدونی با حرفاش چقدر بهم امید میداد . تو نمیدونی برای اینکه به خودش وابستم کنه واسم چیکارا میکرد . من فقط باورش کردم ولی نمیدونستم چه نقشه ای واسم داره....وقتی فهمیدم که خیلی دیر بود اما به کسی هم نمیتونستم بگم . داداش نمیتونستم بهت بگم چون منو مقصر میدیدی . مجبور بودم بریزم تو خودم تا خودش یروزی خسته شه و ولم کنه ولی..... داداش به خدا من اینجوری نیستم . به خاک مامان فهیمه من اینجوری نیستم .... داداش تورو خدا نرو.... به جاش کمکم کن ازش خلاص شم کمکم کن داداش. منو بکش ولی ترکم نکن اگه تو از زندگیم بری من هیشکسو ندارم.....هیشکیو ندارم....


    صدای هق هق و اشکای سمن به همراه کلماتی که ادا کرده بود شدن زنجیرو پیچیدن دور پاهای لرزونِ مرصاد .


    مردِ جوون با قدمهای لرزون خودشو به اولین پاگردِ پله رسوند و پخش زمین شد .
    حالا علاوه بر خشم از خواهرش نفرتی عمیق رو نسبت به ینفر دیگه هم حس میکرد . فکرش ناخودآگاه سرک کشید به آخرین تصویری که از "اون بیشرف" داشت


    به مردی تو کت شلوار خاکستری و صورت اصلاح کرده . به مردی با موهای جوگندمی و نگاه نافذ . به مردی با صورتی متین و رفتاری متشخص . به کسی که ادعا میکرد متخصص جراحی عمومیه . به گُرگی در ظاهر میش . به دکتر ”ایمان جاوید“ »


    ادامه دارد
    نوشته ی سیاه پوش

  • 27

  • 3




  • نظرات:
    •   آئورت21
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • وای!چقد چندش و حشتناک بود اون تیکه های تجاوزش.همه اش یاد آتنا اصلانی افتادم.حالم خیلی بد شد.
      ولی نگارشت وموضوعش حرف نداره. خیلی قلم و ذهن خوب و توانایی داری ساهپوش عزیز.خسته نباشی!


    •   koostala70
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • وای محشر بود مرسی خیلی دردناک بود انقدر روان و ساده نوشته بودی که راحت باهاش ارتباط برقرار کردم خیلی واقعی به نظر میاد ادامه بده لطفا قسمت بعدی زود بنویس بی صبرانه منتظرم ممنون خیلی زیبا بود لاییییییک (rose)


    •   one-noob
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • فوق‌العاده بود توصیفات ^___^


    •   lasvegas13
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • ادامه بده منتظرم
      فقط خواهشا آخرش این جاویدو بکش خب
      نکشی آخر داستانت جدو آبادتو آباد میکنم خب.......


    •   او.
    • 2 سال،3 ماه
      • 2


    •   Master-Fucker
    • 2 سال،3 ماه
      • 1

    • توصیفات که عالی (rose)


      تیکه ی تجاوز به دختررم دوست داشتم


      ایول....


      فقط کیرم تو اون دکتر بیشرف و کلهم اجمعینی که واس سواستفاده دس به دامن فیلم و دروغ میشن


      بقیشم باس ادامشو بخونم تا بگم


      در کل دمت دااااغ سیاپوش


      لایک


    •   Sh1376r
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • واوووووووووو عالییییییییییییی بود عالییییی
      لایک 10 (rose)


    •   Robinhood1000
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • سیاهپوش عالیی بود ادامه ش بنویس، فلش بک هات عالیه، لایک 11


    •   Aylar990
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • قصه دردناكي بود ، اما قلم شما عالي بود كه وادارم كرد تا انتهاي داستان رو بخونم ، اولين داستاني بودكه ازتون خوندم و اصلا پشمون نيستم چون قلم خيلي زيبايي دارين ، اميدوارم موفق باشيد دوست عزيز ، لايك ١٤ تقديم شما (ok)


    •   I.love.possy
    • 2 سال،3 ماه
      • 0

    • خدا قوت ادامه بده منتظرم لایکا همه حلالت (ok)


    •   anahid75
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • موضوعت داستانت و طرز نگارشت و کلن همه چیز داستانت باعث میشه از کسشعر گفتن بمانم:/
      مثل پارت اولش قشنگ نوشتی موفق باشی (rose)


    •   ARAD_SM
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • اووووووف قشنگترين داستان بودبعدمدتهاعالي بودسياهپوش


    •   Yase3fid2
    • 2 سال،2 ماه
      • 1

    • دردناك و تأسف برانگيز در عين حال واقعيتي تلخ ،بيصبرانه منتظر ادامه و دليل سر در آوردن مرصاد ازون جهنم هستم


    •   teenbaz
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • بسیار عالی


    •   f.tanha
    • 2 سال،2 ماه
      • 0

    • چرا ادامه اش رو نمیذارید????


    •   vid_vid
    • 1 سال،12 ماه
      • 0

    • کجایی مشتیییی
      من ینفر که دلم حسابی واس قلم توانا و گیرات تنگ شده


    •   fredmveii
    • 1 سال،11 ماه
      • 0

    • امیدوارم قسمت های بعدیش upload شه، یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم اینجا


    •   sami6718
    • 1 سال،5 ماه
      • 0

    • توروخدا یا ننویسید یا مینویسی همشو بنویسین اخه چیه نیمه نصفه میدونی چند ماهه هر شب میام ببینم اومده یا نه بقیش :( :( :(


    •   Hastiseif
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • بقیییییش پس چ شد؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو