بازخورد

    1398/6/21

    من هیچ وقت نخواستم این طوری بشه...


    بازپرس:نام و نام خانوادگی؟
    -امیر ### هستم.
    سال ،ماه و روز تولد؟ ...
    جرمت رو قبول داری ؟
    -بله!
    سرباز برگردونش به سلول
    سرباز :بله قربان!


    چند سال قبل.
    تک فرزند خانواده بودم و همه جا به خاطر شیطنت و ناز پروردگی و درس نخواندن معروف بودم .
    تا اومدیم ببینیم تو دنیا چه خبره رسیدیم سال سوم دبیرستان و یک معضل بزرگ به نام کنکور .
    خلاصه دو سال مثل بچه آدم نشستیم و درس خوندیم و دارو سازی تهران قبول شدیم .
    به خاطر این جمع بستم چون با یکی از بهترین دوستای اون موقع خودم که زندگیم رو بعد ها سیاه کرد دانشگاه قبول شدیم.
    تو دانشگاه هم همیشه جزو برترین ها بودیم و فقط دنبال این می‌گشتیم که یه دختر بیاد و یه اشکالی بپرسه یا مثلاً جزوه یا دفتر یا هر چیزی بخواد و ما با ژستی استادانه و سر افرازانه تقدیمش کنیم.
    به همین منوال گذشت تا اینکه تو ترم آخر عاشق یه دختری شدم به اسم دنیا.
    برای ازدواج با دنیا دل تو دلم نبود .
    نتونستم جلوی خودم رو بگیرم یه نامه نوشتم و دادم بهش .
    با تعجب پرسید این چیه ؟
    گفتم :لطفاً به کسی چیزی نگین و تنها بخونید.
    دوستاش اومدن و من هم زود رفتم قضیه تابلو نشه.
    تو نامه نوشته بودم بهت علاقه دارم و اگه موافق باشید تا پایان دانشگاه خانواده ها و خودمون با هم آشنا بشیم .
    تو کلاس ها سعی کردم در حد امکان نزدیکش بشینم .
    تو این مدت تقریبا شش ماهه خوب با هم آشنا شدیم ، اون هم به من علاقه پیدا کرده بود و هر دو بی صبرانه منتظر
    پایان دانشگاه بودیم .
    یه مدت بعد فهمیدم دنیا یه خاطر خواه دیگه هم داره و اون دوست صمیمی دوران دبیرستان من که با هم دانشگاه قبول شدیم ، سینا هست.
    با وجود رفاقت چند ساله با سینا ، من دنیا رو به کل دنیا ترجیح می دادم.
    یه بار که سینا رو تو راه رو دانشگاه دیدم، گفتم :کنار این دختره زیاد نگرد.
    گفت:مگه صاحبش تویی؟!
    گفتم:دهنت رو ببند ، می خوام با هاش ازدواج کنم، نمی خوام اتفاقی برایش بیفته.
    گفت:خب منم می خوام...
    بدون اینکه چیزی بگم رفتم، خب خواستگاری حق مسلم هر کسی هست.
    خبر بد این بود که ظاهراً سینا به اندازه من یا حتی بیشتر عاشق دنیا بود.


    بعد دانشگاه خانواده های من و سینا برای خواستگاری رفتن.
    با توجه به اینکه وضع مالی خانواده سینا چندان خوب نبود ، من تونستم با دنیا ازدواج کنم.
    روز عروسی سینا رو دیدم ، اومد و در گوشم گفت:
    پشیمون میشی!!!
    بعد زود از مراسم عروسی رفت ،البته من فکر کردم شوخی کرده ولی...


    من تو یه کارخانه استخدام شدم و دنیا تو یه دارو مشغول کار شد. تا اینجا زندگی من پر از موفقیت و خوشی بود و تونستیم یه خونه ویلایی خوب بخریم.


    برای امرار معاش ناچار بودم دو شیفته کار کنم و شاید ماهی پنج ، شش روز به موقع خونه بودم .
    یه روز برخلاف همیشه که خیلی خسته بودم ترجیح دادم زودتر بیام خونه ، حوصله باز کردن در رو نداشتم و ماشین رو بیرون پارک کردم، ساعت دوازده بود، گفتم شاید الان دنیا برگشته و خسته گرفته خوابیده، خودم در رو باز کردم و رفتم تو حیاط همه چیز طبیعی بود ، رفتم داخل خونه دیدم لامپ اتاق آخری روشنه و صدای مرد میاد ، دست و پامو لرزید، رفتم از گوشه در پنهانی داخل رو نگاه کردم...
    باورم نمی شد این سینا بود که افتاده روی دنیا و داره میکنتش و این عشوه و ناز های دنیا بود ، زود با گوشیم چند تا عکس ازشون گرفتم و بعد زود رفتم از تو ماشین کابل برقی رو که از یک جایی پیدا کرده بودم رو آوردم و پریدم وسط اتاق هر دو تاشون تا مرز سکته رفتن،دنیا رو بلند کردم و با یک سیلی محکم از اتاق بیرون انداختم،و یک دل سیر با کابل سینا رو زدمش یکم که آروم شدم گفتم :پاشو لباساتو بپوش برو گمشو اگه بخوای به خاطر کتک خوردنت شکایت کنی این عکس هارو به پلیس نشون می دم تا کلت بره بالای دار.
    سینا لنگ لنگان از خونه بیرون رفت .
    دنیا هم تو یکی از اتاق ها قایم شده بود.
    روز بعد تعطیل بود.
    دنیا از اتاق بیرون اومد و کار های خونه رو انجام داد، تا شب با هم حرف نزدیم و حتی به هم نگاه نکردیم،بعد شام بهش گفتم :آخه چرا؟
    گریه کرد و رفت.
    شب رفتم تو اتاق،با وجود اتفاقات اون شب هنوز دوسش داشتم ،برای همین عکس هارو به پلیس نشون ندادم .
    بی اختیار خودم رو انداختم روش بهش گفتم:بابت اون سیلی ببخشید، لبام رو گذاشتم رو لباش و با دستام سینه هاشو مالوندم به شکم خوابوندمش و آروم کیرم رو کردم تو کصش و بعد شروع کردم به تلمبه زدن ، ولی نه علاقه ای در چهرش بود و نه احساس لذتی ، من هم حالم گرفته شد.
    صبح روز بعد مرخصی گرفتم و آدرس خونه سینا رو پیدا کردم (با چه مصیبتی)
    می خواستم کلکش رو با دستای خودم بکنم، مقداری قرص خواب ریختم تو غذا دادم به یکی از بچه های محلشون که به عنوان نظری(احسان) بهش بدن ونقشم گرفت تا ظهر صبر کردم محله خلوت بشه بعد از دیوار خونشون بالا رفتم، بله!! خودش و یه زن خییییییلی زیبا که تا حالا تو عمرم این طوری ندیده بودم افتاده بودن رو تخت.
    بزرگترین اشتباه زندگیم رو انجام دادم، به جای کشتن سینا توجه ام به دختره جلب شد ، با تمام قدرتم بغلش کردم و شروع کردم به تلمبه زدن روش ، خوب حالا یک جورایی برابر شدیم و بی سر و صدا رفتم.
    شب گرفتم با خیال راحت خوابیدم.
    صبح روز بعد،
    پس گوشیم کجاست؟
    دنیا، تو گوشی من رو ندیدی؟!
    دنیا:عزیزم بیا دم در کارت دارن.
    چیه ، چی شده سر صبحی؟!
    پلیس:آقای امیر###
    بله خودم هستم ...


    جناب باز پرس باور کنید من به این خانوم تجاوز نکردم.
    بازپرس:نظرت در مورد این فیلم چیه؟
    وای خدا کارم تمومه(تو ذهنم) ، کی این فیلم رو گرفته؟!
    بازپرس:همسرتون
    دنیا رو سرم خراب شد ،اگه قرار بود بیفتم تو دره دنیا و سینا هم باید می افتادند،ولی گوشیم کجاست؟


    دنیا، گوشی من کجاست؟!
    دنیا:عزیزم یادت میاد دیروز گوشیت افتاد زمین ، ماشین از روش رد شد؟


    من:چی؟!!
    البته انکار دیگه فایده ای نداره،
    من به حبس ابد محکوم شدم، به خاطر دو تا اشتباه:
    ۱-علاقه و عشق کور کورانه
    ۲-خیانت_تجاوز_


    امیدوارم از داستان لذت برده باشید.
    داستان های دیگر: یک هفته طلایی


    نوشته: mab

  • 9

  • 12




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • خیلی کسشعر و غیر قابل باور بود...........


    •   m.lover20
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • باشه باورمون شد... الانم داری از پشت میله ها واسمون مینویسی


    •   mehdi.98
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • نباید وارد زندگی کسی میشدی که به یه نفر دیگه علاقه داشت. همه قلبت نابود شد هم جوونیت


    •   Oberyn.Martell
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • یهو از عیاشی رسیدی به دارو ؟ اونم تهران ؟ آزمون های کجا شرکت کردی ؟ مدرسان شریف . کتاب چی خوندی ؟ مدرسان شریف .
      برو تا نیومدم بکنمت


    •   sepideh58
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • خیلی غیر قابل باور بود ....


    •   Mohsenteh8
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • ینی کیرم توداستانت یجوری نوشتی که فقط خودت کسشراتوباورنکردی...ننه حرمله (dash) (rolling)


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • گنگ‌و مبهم ... وقتی تو ذهنت یه ایده برای نوشتن داری کاملا بشین تمیزش کن با قلم چکش به جونش بیفت .. یه صخره هیچ شکلی نداره و این هنر سنگتراشه که یه مجسمه ی زیبا ازش میسازه ..ایده هایی که ب ذهنت میرسه بشین تراش بده ک مخاطب حال کنه با قلمت


    •   koskholkir.koloft
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • واقعا چرا اینقدر وقتی وقت میزارید یه داستان بنوسید حداقل رو واقعی بودن کار کنید بعدشم یه دستی ننویس غلط املایی


      نه_به_گایش_مغز


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • لایک دادم ولی با داستانت حال نکردم.بنظرم اومدی ادای مهران رو دربیاری ولی حتی نزدیکشم نشدی.میخواستم دیسلایک بدم ولی لایک دادم تا دفعه بعد داستان بهتری ازت بخونم.داستان بنظرم خیلی بی سر و ته و شلخته بود.
      ممنون بابت ویرایش خوبت
      موفق باشی؛


    •   Neshane21
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • صحنه سازیاتو دوس داشدم :/


    •   toolejen
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ای کرم کون برگرد سر جات تو بیرون چیکار داری؟خیلی از حبست مونده،


    •   ali80xx
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • الان تو زندان اینو نوشتی؟؟؟؟؟!!!!!!
      ولی هشدارات خوب بود


    •   bn1380
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • زیادی کس بود
      دیس سوم


    •   darya54
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • چرا اینقدر با عجله و اشفته نوشتین؟
      مگه دزد دنبالتونه؟
      داستان جنایی احتیاج به حوصله و فراز و فرود و تعلیق داره که خواننده رو دنبال خودش بکشونه.
      خوب حداقل دلیل خیانت دنیا رو به ما سر گشتگانِ مبهوت میگفتین.
      واقعا مسابقه ای برای داستان نویسی گذاشتن که چند روزه یه عده تو‌ این ماراتن نفس گیر خیلی ناشیانه شرکت کردن و‌ شعور و وقت مخاطب رو هم به هیچیشون حساب نمیکنن؟!


    •   Erfan.17
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • خداااااوکیلی ای کاش حداقل بحث گوشیو فیلم تجاوز رو باز میکردی..نفمیدیم چیشد چرا گرفتنت..داستان به این باحالیو کیر زدی توش... کیر تو مخت ..یه کیر بزرگگگگ


    •   Hooman.esf.60
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • زر نزن بابا جریمه تجاوز حبس ابد نیست برو ازیه وکیل بپرس تا بهت بگه اینجا نمی نویسم چون بدآموزی داره


    •   Shabsavar
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • همه جور آدم تو شهوانی هست دیگه فک نمی کردم زندانی هم داشته باشه دمت گرم شهوانی
      و ی دمت گرم دیگه به زندان های ایران این قد امکانات در اختیار زندانیا میزاره دلم میخواد برم زندان از اونجا وارد سایت بشم


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • روند اتفاقات داستانت هیچ دلیل منطقی پشتش نبود.
      ایده داستانتو اول تو مغزت چند بار مرور کن بعد اگه خودت باورش کردی بنویسش. اگه تو ذهنت منطقی بوده پس نتونستی درست بیاریش رو کیبورد.
      ولی در کل بد نبود.


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • دوست من تو که قدرت نوشتن داری سعی کن از ایده و الگو های کسی کپی برداری نکنی
      هنر هر نویسنده سبک خودشه که باید اونو جلو ببره
      گاها داستان هایی آپ میشن که از نوع نوشته شدن من به راحتی میفهمم اون داستان رو چه شخصی نوشته
      به هر حال امیدوارم سبک خودتو پیدا کنی و برای ما بنویسی


    •   mrchicco
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • یکی از نکاتی که که میتونه یک داستان رو مورد توجه مخاطب قرار بده اون هم در این سبک و سیاق مگضوع بازی با کلمات هست که البته تو داستان شما هیچ نمودی نداشت هرچند فکر میکنم سعی کردی از این تکنیک استفاده کنی اما خوب در نیومد خط روایی داستان هم دارای نظم و ترتیب نبود اما میتونی موفق بشی و برات ارزو میکنم در این راه موفق باشی


    •   amiralixyz
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • چ کصشر


    •   Vashkin
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خوب بود ، بهتر میشد اگه توضیح میدادی زنت چطوری فیلم گرفته ازتون و ....
      به خاطر گنگ بودنش دیس


    •   Koshti.pars
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • خیلی دارم کنترل میکنم که فحش ننویسم
      ولی اخه خوار ابتکار تو گاییدم
      مرتیکه فیریک چی حساب کردی مارو
      واقعا خیلی کسشعر بود
      ننویس دیگ .
      هفته طلایی!؟ هفته گوهی بود


    •   lezatbebarim
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • سوژه های به ظاهر خوب ولی بخاطر عدم دانش کافی در مورد هنر نویسندگی و داستان نویسی و عدم تسلط بر فن نگارش که البته خود من نیز فاقد چنین تبحری هستم و اشکالات و غلط های املایی یا تایپی کلیت کار را نتوانستید خوب درآورید ، نتیجه اینکه خراب کردید ، بهتر است از نویسندگان برتر و ماهر در این امور که در سایت هستند کمی تحربه کسب کنید مانند دوست خوبم لاولی و دیگر عزیزان که معرف ذحضور همه عزیزان هستند


    •   royaei
    • 1 هفته،1 روز
      • 0

    • موضوع داستانت خوب بود ؛
      داستانت رو یه کم هول و یه کم بی حوصله نوشتی ولی سبک نگارشت خوب بود ؛
      خیلی بهتر از این میتونستی روایتش کنی ؛
      ایشاا‌... تو داستانهای بعدی یکم بیشتر حوصله و وسواس بخرج بدی ؛
      موفق باشی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو