بازگشت پریچهر

    خونه ای که محسن برام گرفته بود رو دوس داشتم. بعد از این همه مدت برگشته بودم تهران. به در اتاق خواب تکیه دادم و دستای محسن رو گرفتم. قدم تا شونه‌اش میرسید. سرم رو روی سینه‌اش گذاشتم و گفتم:" من تهران رو دوس دارم.درسته ازش میترسم اما هنوز دوسش دارم."
    محسن پیشونیمو بوسید و گفت:" نترس.من کنارتم.دیگه اون پری تنها نیستی،الان با کلی انرژی جدید وارد این شهر شدی.با کلی تجربه‌ی جدید"
    بغلش کردم و محکم فشارش دادم.گفت"وسایلی که باهاش خونه رو پر کردم دوس داری؟"
    گفتم:" باید قشنگ نگاه کنم"
    وارد اتاق خواب شدم و روی تخت نشستم. گفتم:"تخت و کمد رو که دوس دارم اما باید ببینم سکس روش چطوره،تشک تخت رو دوس دارم"
    پخش شدم روی تخت. محسن از خدا خواسته اومد روم.وزنش زیاد بود.دستاشو کنار من گذاشت. لباشو بهم نزدیک کرد.چشمامو بستم. گفت:" چشماتو باز کن،من شیطنت نگاهتو دوس دارم.بیشتر از اون التماسی که تو چشمات میبینم تحریکم میکنه"
    چشامو خمار کردم.دستامو دو طرف صورتش گذاشتم.لبامو به لباش نزدیک کردم.هنوز نبوسیده بودمش.منو هل داد عقب.گردنمو بوسید.میدونست با این کارش دیوونه میشم. دستامو پشت گردنش گذاشتم. ناخنامو لای موهاش کردم. سرش رو به صورتم نزدیکتر کردم و گفتم:" منو ببوس!"
    لباشو روی لبام گذاشت. حالا دیگه وزنش کاملا روی بدنم حس میشد. دستمو به شلوارش رسوندم و کمربندشو باز کردم. آروم دم گوشش گفتم:" کمکم کن که بتونم کیرتو در بیارم."
    یکم از بدنم فاصله گرفت. دکمه‌ی شلوارش رو باز کرد. زیپش رو کشیدم پایین و دستمو کردم توی شلوارش. کیرش شق شده بود. شلوار خودمو کشیدم پایین. کیرشو از شورتش کشیدم بیرون. گفت:"کامل لخت شیم بهتر نیس؟ اینجوری قشنگیاتو بهتر میبینم"
    کیرشو با دستم میمالیدم. به چشماش زل زدم و گفتم" نه فقط میخوام کیرت بره تو کصم!همین"
    کیرشو دم سوراخم گذاشتم. گفت"وای که مثل همیشه خیسی پری!"
    لازم نبود هیچ تلاشی کنم. محسن خوب بلد بود چجوری منو ارضا کنه. این سکسای یهویی بدون آمادگی رو دوس داشتم. کیرشو تو کصم عقب و جلو کرد. آه میکشیدم و ازش میخواستم تلمبه‌هاشو تندتر بکنه. با سرعت که تلمبه میزد بیشتر به مرز ارضا نزدیک میشدم. گفت:" آبم داره میاد"
    زیر گلوشو بوسیدم و گفتم" یکم دیگه منم ارضا میشم"
    تمام تمرکزم رو روی لذتم گذاشتم و در یک لحظه تمام بدنم لرزید. پاهامو دور کمرش سفت کردم. گفت" جوونم،قربون اون نبض کصت بشم من!"
    دو تا تلمبه سرعتی دیگه هم زد. کیرشو در آورد و آبشو روی کصم خالی کرد. مراقب بودم آبش تو کصم نریزه. گفتم" از توی کیف من یه دستمال بهم بده"
    محسن از روم بلند شد. کیفم رو از دم در برداشت و از توش یه دستمال کاغذی بهم داد تا خودم رو تمیز کنم. همونجوری که روی کصم رو تمیز میکردم گفتم" ببین کسی به گوشی من زنگ نزده؟قرار بود عمه‌ی رادمان بهم زنگ بزنه و بگه کی برم از خونه پدرش برش دارم."
    محسن زیپ شلوارش رو بالا کشید و گوشیم رو دستم داد. خودشم کنارم دراز کشید و گفت:" من بازی با سینه‌هاتم خیلی دوس دارم. اما این یهویی هات...."
    برگشتم سمت محسن. صورتش رو بوسیدم. صفحه‌ی گوشیم رو باز کردم. یه پیام از ماهرخ اومده بود. نوشته بود" با رادمان حرف زدیم،امشب میتونی بیای و پسرت رو ببینی"
    دوباره تمام بدنم رعشه گرفت. محسن صفحه‌ی گوشی رو به سمت خودش گرفت و پیام ماهرخ رو خوند. گفت:" تو این همه سال از دیدن پسرت محروم بودی.اونا محرومت کردن،حالا قراره ببینیش،مطمئن باش تو رو یادش نرفته"


    از روی تخت بلند شدم. به صورت مهربون محسن نگاه کردم و گفتم:" هنوزم میگی یه بچه‌ بعد از ۸ سال مادرش رو یادش میاد؟" گوشیمو از محسن گرفتم و انداختم توی کیفم.گفتم:" وقتی از من گرفتنش فقط ۶ سالش بود. الان نزدیک ۱۵ سالشه..."
    خودم رو توی آینه نگاه کردم.موهام رو تازه رنگ کرده بودم. یه لبخند تصنعی زدم تا ببینم چقدر با پری سالهای قبل تفاوت دارم...
    از توی کیفم یه رژ قرمز مخملی در آوردم و به لبهام زدم. از توی آینه‌ی دراور میتونستم محسن رو ببینم که نگاهم میکنه. از توی آینه براش بوس فرستادم. لباسم رو مرتب کردم. شالم رو از روی تخت برداشتم. محسن بلند شد و سویچ ماشین خودش رو بهم داد. دم در بغلش کردم.محکم فشارم داد و بعدش تو چشمام نگاه کرد و گفت " مطمئنی نمیخوای من باهات بیام؟پری اونا هیچ اهرم فشاری روی تو ندارن...هیچی..."
    گفتم:"هنوز بچمو دارن،خدا میدونه تو این سالها چیا تو گوشش خوندن."
    سوار آسانسور شدم تا برم پایین. توی آینه‌ی آسانسور دوباره به خودم نگاه کردم و به خودم گفتم:"پریچهر باش!بخند و قوی باش!یه مادر قوی مثل تمام ایمیل‌ها و تماس‌های صوتی و تصویری که با پسرت داشتی.تازه الان قراره واقعا بغلش کنی"
    آره، این حقیقت داشت که با پسرم در تماس بودم. اما من اونور دنیا بودم و رادمانم توی ایران،به خاطر حضانت پدربزرگش،من خیلی از اتفاقات زندگی پسرمو از دست داده بودم و این حقیقت داشت...
    با خودم زمزمه کردم"بدون کینه برگرد...وقت بازگشته پریچهر!"
    نوشته: پریچهر

  • 42

  • 12




  • نظرات:
    •   khanom doctor
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • ايول


    •   dr.ali5260
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • قشنگ بود


    •   marjan_aydin
    • 7 ماه،3 هفته
      • 6

    • خسته نباشید
      خیلی یهویی شروع شد و تموم شد :///


    •   asemanabi2
    • 7 ماه،3 هفته
      • 7

    • باز خوبه اومدی ایران سر رات شهوانی رو فراموش نکردی.


    •   anonym.masi
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • بد نبود داستانت خیلی خلاصه وار نوشتی فقط قسمت سکسش رو


    •   بچه-ای-خوب
    • 7 ماه،3 هفته
      • 7

    • بعد چند سال رفتی بچه ات رو ببینی اون هم با بدنی که بوی آب گیر میده؟!
      اون بچه وقتی مامانش رو بغل کنه و بوی آبکیر رو بفهمه همه چیز برایش روشن میشه و میفهمه مامانش چه کاره هست!
      النظافت و من الایمان!!!
      اول دوش بگیر بعد برو مامان نمونه.


    •   Shamim.20
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • منتظرت بوديم
      خوش برگشتي
      بيشتر ازت بخونم


    •   Mhm13621m
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • بازگشت اژدها،، یاد فیلم بروسلی افتادم


    •   شاه ایکس
    • 7 ماه،3 هفته
      • 9

    • یه همچین سوژه ای رومیتونستید پروبال بدید بیش از حد کوتاه بود....


    •   saeedno15
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • این محسن کی بود که برات خونه گرفته بود؟ سکس کردی بعد پا شدی بری پسرتو ببینی مادر نمونه؟؟


    •   Cleverman
    • 7 ماه،3 هفته
      • 5

    • اگه پریچهر قدیم باشی که بعید میدونم خوش اومدی ، قدیمیا یادشونه ، جدیدا هم دیس میدن ، سبک نگارشت نزدیک پریچهر بود ولی قدیما طولانی بود و با جزئیات فراوان .


    •   Mmd.pm
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • یه اس ام اس میدادی دگ یهویی راس کردی چارتا خط بنویسی


    •   Iehsan
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • آفرين پريچهر
      ميگم يه سوال:
      خانمي هست كه واقعاًاينجوري حال بده، حال كنه.


    •   m...h...a...
    • 7 ماه،3 هفته
      • 3

    • ظاهرا شما از نویسندگان قدیمی سایت هستید و بنده افتخار آشنایی باشما رو نداشتم..در مورد داستانم میتونم بگم خوب بود اما جای بهتر شدن داشت...فعلا لایک...


    •   Caboos1
    • 7 ماه،3 هفته
      • 8

    • قدم 172 وزنم 67 کیلو سینه هام 75 نوکش قهوه آیه پوستم سفیده با چشمای سبز و موهای خرمایی اطرافیا میگن خوشگلم
      بی زحمت اینو بزار اول داستانت میخوام بزنم


    •   Scott12
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • یاد آهنگ مسافر از دایان افتادم. اون قسمتش که دادمیزنه جاده هر شب من رو می خوند ای مسافر نرو برگرد .
      شهوانی هم هر شب تورو میخوند. ای پریچهر نرو برگرد.


    •   Orginalboy
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستان های پریچهر قوی تر از این بود فقط همینو میتونم بگم


    •   Gayaneh
    • 7 ماه،3 هفته
      • 4

    • حتی اگر یکی از داستان های پریچهر رو خونده باشی خودت میفهمی که نگارشت اصلاً شباهتی با ایشون نداره،حتی ادمین تگ داستان پریچهر رو نزده :( ولی نگارشت بد نبود و بخاطر پریچهر لایک


    •   Reza9797
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • جالب بود اما غیر قابل باور.نمیدونم اما من که نتونستم باورش کنم
      بهرحال نوشته ت خالی از احساس نبود
      مرسی


    •   ali80xx
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • قشنگ بود.لایک


    •   Sexybreasts
    • 7 ماه،3 هفته
      • 2

    • like (rose)
      vaLi khyLi mamoLi bod dastan
      parichehr qadimi qlme zibai dasht vaLi u....


    •   تخم هایش
    • 7 ماه،3 هفته
      • 4

    • پریچهر گفت بگم

      من این نیستم.


    •   hamid30gari
    • 7 ماه،3 هفته
      • 5

    • حاجی فکر کنم چند روز نباشم پس فردا یکی میاد داستان مینویسه بازگشتhamid30gari.خخخخخ.


    •   hamid30gari
    • 7 ماه،3 هفته
      • 5

    • خدابیش اینطوری شد پرچمداری کنید بگید قلم حمید تک بود و تو نمیتونی اداش رو دربیاری.
      با تشکر:روابط عمومی بازگشتگان به سایت


    •   off_boy
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • داستانو نخوندم ولي اسم داستان شديدا منو برد تو فكر.
      اينايي كه ميان ميگن همون پريچهر قديم داداش مگه بودي كه ميگي.پريچهر يه آدم به شدت افسرده بود كه همين الانشم شك دارم زنده باشه.اميدوارم اون نباشي كه از كوتاهي داستان مشخصه داري از اسمش واسه گرفتن لايك استفاده ميكني.


    •   R.B.behruz
    • 7 ماه،3 هفته
      • 1

    • در مقابل داستان خوب نظر من تاثیری نداره، اما شما رو بخدا ننویسید کص!!! این غلط رو جا نندازین.


      لایک ۲۹ تقدیم شد


    •   infodeta
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • سلام خدمت شما نویسنده عزیز
      خیلی وقت بود که نبودین و برای بازگشت به روال داستان و شروعی دوباره این داستان قشنگ بود
      ولی یه پیشنهاد میشد اول یه فلش بک کوتاه به گذشته زد و بعد داستان رو تموممیکردی


      ولی در کل داستانتون رو دوست دارم
      و بی صبرانه منتظر ادامه داستان هستم


    •   mrchicco
    • 7 ماه،3 هفته
      • 0

    • ساده شیک و رمانتیک خیلی خوب بود و واقعی به نظر میاد موفق باشی


    •   Birdy
    • 7 ماه،2 هفته
      • 1

    • با این که داستاناتو زندگی کردم اما نمیتونم بفهمم واقعاً همون پریچهری یا نه!
      از طرفی پریچهری که ما میشناسیم اهل کوتاه نوشتن نبود از طرف دیگه تو بخش‌هایی از داستان کاملاً قلم پریچهر رو میشد حس کرد...


    •   PANAH_
    • 7 ماه،2 هفته
      • 0

    • وای?
      خوش برگشتی که داستانات ارزش وقت گذاشتن داشت واقعا?
      امیدوارم پریچهر واقعی باشی❤


    •   خشم_شب
    • 7 ماه،1 هفته
      • 0

    • مطمئنم این پریچهر اونی نیست که ‌امثریت فکر می‌کنن ، ادمین هم تگ اسمش رو نزده !


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو