بازیِ آخر

    از همون برخورد اول برام جذاب بود با اون عکس های جالبی که به در و دیوار گالری زده بود‌ و حضور گاه و بیگاهش در بین بازدید کننده ها و سکوتش.
    رفتن به گالری برام عادت شده بود، هر هفته سر راهم به خونه، حتما سری به اونجا می زدم و توی جمعیت دنبالش می گشتم گاهی صداش رو می شنیدم که چند کلامی حرف میزد، چقدر که تشنه ی شنیدن صدای بم و مردونش بودم.
    این اواخر می رفتم قاطی شلوغی، پشت سرش؛ در مورد یکی از کارهاش نظری می دادم یا در جواب حرفی که میزد چیزی می گفتم، بر نمی گشت، غرور بود یا سردی نمیدونم هرچی بود منو بیشتر و بیشتر در خودش غرق می کرد. با کلماتی کوتاه و اصوات جوابم رو می داد: اوهوم، بله، همینطوره و گاهی خنده ای که درمان روحم بود و تا فردا و دیدار دوباره اش بارها خنده اش رو مرور می کردم، تغییر تک تک اجزای صورتش به همراه اون خنده، تغییر زیر و بم صوتش و هرچیزی که بهش مربوط می شد و گاهی حتی پریدن پلکش دلچسب بود.
    بدون اینکه خودم بفهمم، این دیدارها برام ضرورت شده بود، فاصله دیدارها کمتر می شد و دیالوگها بیشتر.
    ملاقاتهای هفتگی، روزانه شده بود و دیالوگ ها صمیمانه تر...
    خیلی خوب بود، می تونستم بدون ترس از قضاوت، درمورد مسائل مختلف حرف بزنم حتی از سکس و سیاست!
    دیگه خودم رو لابه لای جمع پنهان نمی کردم، اما همچنان وانمود میـکردم این ملاقاتها کاملا معمولیه با این وجود نه اسمش رو می دونستم، نه سنش و نه هیچ چیز دیگه ای به جز تفکراتش!
    احساس می کردم یه جور بازیه، من همیشه بازی کردن رو دوست داشتم، حس ماجراجویی ام رو اغنا میـکرد.
    اما بازی واقعی از شبی شروع شد که رابطه ام رو با معشوقه ام تموم کردم.
    مدتها بود فهمیده بودم با کس دیگه ای ارتباط داره ولی پذیرفتنش برام سخت بود.
    تار موهای بلند و سیاه روی تخت، بوی عطر ارزان قیمتش روی ملافه هام، دیر اومدنها و بالاخره تمومش کردم.
    توی یه کافه ارزان قیمت قرار گذاشتم، بدون هیچ حرفی کلید خونه رو گرفتم و قول دادم وسایلش رو کامل و سالم براش پیک کنم. همین!


    نه اشکی و آهی، نه توضیحی و توجیهی! فکر می کنم اونم انتظارش رو داشت حتی انگار آهی از سر آسودگی هم کشید یا شاید تصور من بود نمیدونم اما هرچی بود من کارش رو راحت کردم. بهرحال تمام توانم رو جمع کرده بودم که قوی باشم از نقش همیشگیم یک زن ضعیف و گریان خسته شده بودم. من حالا یه زن مستقل و قوی بودم که رابطه ی عاطفیش رو تموم کرده.
    با قدمهایی مطمئن از کافه بیرون اومدم تظاهر به قوی بودن از تلاش برای قوی بودن به مراتب سخت تره این رو همون شب فهمیدم .
    سر نبش خیابون وقتی مطمئن شدم دیگه در دیدرس نگاهش نیستم نقاب رو برداشتم.
    با شونه هایی افتاده و نگاهی خالی خودم رو جلو گالری دیدم، آدم نه بنده ی هوسه نه شیطان، فقط و فقط ناخودآگاه هدایتش میـکنه.
    پشت شیشه دست به بغل بود. منو دید و لبخند زد از اون لبخندهایی که: سلام حال شما؟ بیا کمی گپ بزنیم.
    من هم لبخند زدم سعی کردم مبادی آداب باشم اما نتونستم واقعا دلم میخواست با یکی درد و دل کنم و رفتم داخل گالری.
    صندلی رو برام گذاشت نزدیک بخاری، پاییز بود سوز سردی پاهای بدون جورابم رو می گزید، نشستم، دست راستم مشت شده بود؛ تمام طول راه کلید رو فشار می دادم سنگین ترین باری بود که در کل زندگیم حمل کرده بودم. طوری رفتار می کرد انگار همه چیز رو کامل میدونه و منو میفهمه. دلم میخواست چیزی بگه مثلا نصیحت کنه تا تمام دق دلیم رو سرش خالی کنم ولی چیزی نگفت به جز: متاسفم و واقعا بود.
    زیاد طول نکشید، چند جمله کوتاه توضیح دادم و چند جمله و عبارت کوتاه شنیدم همین.
    موقع خداحافظی چشمم به کلید افتاد برش نداشتم بازی شروع شده بود.
    درست یادم نمیاد همون شب بود یا یکی دو شب بعدش گفت: میدونی من عاشقتم؟
    لحنش واضح نبود، آیا اظهار عشق بود یا نوعی دلداری؟ یا ابراز احساسات در برابر شوخ طبعی ذاتی من که در غمگین ترین حالت هم خودشو نشان می داد؟
    اما ترسیدم، از تصور واقعی بودن و از قبول بار عشق یک ناشناس و گفتم: میدونستی تمام بدبختیای من از کساییه که عاشقم بودن؟
    نبودن کسی که دیگه دوستش نداری می تونه آزار دهنده باشد این رو اون شب فهمیدم.
    اون شب آنچنان احساسات متناقضی رو تجربه کردم که ترسیدم کارم به جنون بکشه. خودم تمومش کرده بودم، بخاطر اینکه با کس دیگه ای بود، نه حتی اتفاقی و یکبار، زن دیگه ای با عطر ارزان قیمت و موهای بلند و به زور صاف شده ی سیاه، لابه لای ملافه های من غلت زده بود، خندیده بود و ناله کرده بود...
    با این وجود حالم خوش نبود. شروع کردم به جمع کردن وسایلش خاطرات ریز و درشت مشترک جلو چشمم رژه می رفت.گاهی چیزهای معمولی و شاید احمقانه ای مهم می شه و بهانه ای برای بغض...
    آیا می تونستم از پسش بر بیام؟ کاش حرفی نمی زدم به روی خودم نمی آوردم، مگه فقط برای من پیش اومده؟مگه تمام این مردها وفادارند؟ کاش سکوت می کردم حتما تموم میشد و برمیگشت.
    چند تا زن دیگه همین حالا در همه جای دنیا دارن این فکرها رو می کنن؟ بخاطر بچه هاشون، بخاطر خانواده هایشون و نگه داشتن ازدواج مقدسشون سکوت می کنن و ملافه ها رو می سابند؟ لااقل من نه بچه داشتم و نه ازدواج کرده بودم.
    سعی کردم با این فکرها خودم رو دلداری بدهم.
    با گریه خوابم برد، توی فیلمها همیشه روز بعد روز بهتری بود.
    با سردرد و چشمهای پفدار بیدار شدم. قطعا روز بهتری نبود. تمام شب کابوس های وحشتناکی دیده بودم و تنم درد می کرد.رفتم زیر دوش، عجیب بود هنوز هم از لغزش آب روی موها و پوستم لذت می بردم و دستهای قوی و مردانه ای رو میخواستم، با خودم گفتم همینه زندگی ادامه داره حتی بدون او!
    عصر، بعد از کارم کمی شیرینی خریدم و رفتم اونجا خلوت بود، لبخند زدم: چای داری؟با شیرینی تازه عجیب میچسبه.
    سرتا پام رو برانداز کرد: میدونستی من عاشق لبخندتم؟ و دکمه چایساز رو روشن کرد.
    لبخندم پخش شد توی تمام تنم، چشمهام، موهام و حتی دستهام میخندید.
    چقدر خوب بود حرفهاش هرجمله اش انگار طوطیایی بود بر زخمهای دلمه بسته تنم.
    دو ساعت تمام حرف زدیم از زندگیمون و گذشته ای که دوستش نداشتیم، سبکتر شدم.
    پیاده تا خونه رفتم تا شیرینی این مکالمه به جانم بنشینه اما درِ خونه رو که باز کردم لبخندم ماسید، بغض شدم. جای خالی اشیاء گاهی چقدر آزار دهنده می شه ...چه کسی مقصر بود؟
    رفتم زیر دوش و زار زدم.
    دلم می خواست زمان به عقب برگرده و خیانتی در کار نباشه و من مجبور نباشم تصمیم بگیرم و قوی باشم و تنهایی، آه تنهایی...
    با لباس، زیر دوش نشستم و زار زدم ...فردا باز باید قوی می بودم.
    با صدای موزیک همسایه از خواب پریدم به طرز عجیبی سبک شده بودم و حالم خوب بود، یاد حرف دوستم افتادم که میگفت: "بعد از جداییم تا مدتها ثبات روحی نداشتم صبح پا میشدم حالم خوب بود لباس تنگ می پوشیدم آرایش میکردم لیست خرید می نوشتم بعد یهو دم ظهر عصبی می شدم، نفرینش می کردم از همه چیز بدم میومد و دلم می گرفت احساس تنهایی می کردم و حتی پشیمونی، تصمیم می گرفتم برگردم پیشش و حتی ببخشمش و آخر شب به این نتیجه می رسیدم که حتما خودمو بکشم و تموم، تا به یه آرامش نسبی رسیدم خیلی طول کشید".
    با خودم گفتم: تا شب که تصمیم به خودکشی بگیرم وقت دارم یکم زندگی کنم و خندیدم، تقریبا بلند وچقدر عجیب بود، آدم چیزهای عجیبی یاد می گیره حتی تنهایی قهقهه زدن رو.


    از غلت زدن و تنبلی توی رختخواب لذت می بردم. پیامهای تلفنم رو چک کردم نوشته بود: ناهار میام با هم بخوریم.
    جواب دادم: ۱۲ منتظرم و با لبخند کش و قوس آمدم.
    آفتاب پاییزی گرمی بود اما حالم انقدر خوب نبود که پیرهن بپوشم، یه جین و یه بافت گشاد پاییزی پوشیدم.
    راس ساعت ۱۲زنگ زد.
    _خوش اومدی
    دستم رو توی دستش نگه داشته بود و به صورت بدون آرایشم نگاه می کرد .
    _همیشه بخند باشه؟ اصلا تو باید لبخند بزنی و روز کسی که شانس بیاره و تو رو ببینه رو بسازی.
    دیده شدن! و احساس کردم زنده ام!
    نگام کرد: هوا را از من بگیر خنده ات را نه!
    دوستش داشتم؟ نه! اما چه کسی از دیده شدن بدش میاد؟ مگه بازی نبود؟
    همه چیز خوب پیش می رفت دیدارهای هر روزه، دوستیمون صمیمی تر شده بود ...بازی قشنگی بود تا روز نمایشگاه.


    چیزی به من نگفت عمدی یا سهوی بودنش رو هرگز نفهمیدم. اصلا از کجا معلوم شاید اونم بازی می کرد. من همچنان دوران سختی رو سپری می کردم، با دیدن هر چیز کوچک و بی اهمیتی یاد معشوق خائنم می افتادم، تمام ملافه ها رو عوض کردم، دکور خانه رو تغییر دادم، اما هنوز هم حضورش رو حس می کردم.
    گاهی نیمه شب از خواب می پریدم به عادت همیشگی کمی عقب میرفتم تا با بدنش تماس پیدا کنم و دلم آروم بگیره عقب می رفتم و چیزی جز ملافه های سرد و تخت خالی نبود و هق هق!
    روزها بهتر بود، سر کار فرصت نداشتم به چیزی فکر کنم، گاهی یه لحظه، یه کلمه، یه بو، یه غذا...نفسم بند می اومد اما اجازه نمی دادم طول بکشد من یک زن قوی بودم که معشوقم رو بخاطر خیانت ترک کردم.
    یکی از همکارم گفت:خوبه که خونه مال توئه اگر مجبور میشدی بخاطر اشتباه یکی دیگه آواره بشی چی؟
    راست میگفت همیشه حالت بدتری هم بود.
    رفتن به گالری شده بود کار هرروزم با لبخند و شیرینی. ۴ تا کیک مافین توی پاکت بود، برای ۴ لیوان چای که ۴ ساعت آخر روزمان را با اون سپری می کردیم. رفتم تو، غلغله بود همه بلند بلند حرف می زدند؛ آثار جدیدی چیده شده بود. با نگاه دنبالش گشتم، در مرکز یک جمع ۱۲-۱۰ نفری بود لبخند بر لب و به تبریک های بعضا شیطنت آمیز افراد دور و برش جواب می داد، مثل همیشه کوتاه و مختصر.
    نزدیکتر رفتم، دختری با چشمهای بادامی روشن بازویش رو گرفته بود و نگاهش می کرد، ظرافت اولین چیزی بود که به نظرم رسید.
    با یه پاکت کیک ایستاده بودم و سعی داشتم سر در بیارم چه خبره.
    دخترک رو قبلا دیده بودم، توی سفری به پایتخت از گالریش دیدن کرده بودم آوانگارد بود خوشم می اومد، اما خیلی پر هیاهو بود اونو هم به حساب سن کمش گذاشته بودم، اما اینجا چه خبر بود؟
    عشقتون پایدار
    _وای شما چقدر به هم میاین
    _شیطون چطور از این راه دور تورش کردی؟
    و...
    دخترک با عشق نگاهش می کرد. میخواستم برم بیرون، کسی از پشت سرم صداش زد برگشت و منو دید. باید چکار می کردم؟ پاکت شیرینی رو پشتم قایم کردم و سعی کردم لبخند بزنم مثل یه دزد که حین ارتکاب جرم مچش رو گرفته باشن. دستپاچه سری تکون دادم و خودم رو به در رسوندم تاکسی گرفتم، منگ تر از اون بودم که خیابون ها رو بشناسم.چرا تعجب کردم؟ چرا حالم بد شد؟ چرا حسادت کردم؟ نه شوهرم بود نه معشوقم، پس این حس چه دلیلی داشت؟داشتم بازی می کردم یا بازی خورده بودم؟ با قرص خوابیدم ...
    سرم درد می کرد، دهنم خشک شده بود نمی دونستم چه ساعتی از شبانه روزه. رفتن به اشپزخانه بشدت سخت شده بود .
    حالا نه! فردا فکری براش می کردم.
    از محل کارم تا گالری با خودم حرف زدم و برای هر احتمالی آماده شدم.
    هردو سعی می کردیم طبیعی رفتار کنیم اما نگاه رو از هم می دزدیدیم، می دونستیم رابطمون دیگه مثل قبل نمی شه .
    گفتم: پس قضیتون با هنرمند مشهور جدیه.
    _نمی دونم، شاید
    _شاید؟ بیخیال! عاشق شدی .
    _نمیدونم واقعا، یکم پیچیدس.
    نفسم تنگ شده بود، حس عجیب و پیچیده ای که نمی تونستم مهارش کنم.
    گفتم: یکم راه بریم؟ از خداخواسته قبول کرد شاید چون دیگه مجبور نبود به چشام نگاه کنه، معذب بودیم سعی می کردیم حرف بزنیم تا هوا تلطیف بشه اما چیزی پیدا نمی‌کردیم.
    یک مرتبه دیدم جلوی خونه ام هستم، ناخودآگاه مسیر همیشگیم رو اومده بودم و اونم صرفا منو دنبال کرده بود دعوتش کردم بیاد داخل. می خواست نشان بده اتفاقی نیفتاده و همه چی عادیه و قبول کرد. با طعنه گفتم: نترس آقای عاشق پیشه فقط یه چیزی میخوریم.
    کلید برق رو زدم کیفم رو گذاشتم روی پیشخوان آشپزخانه و زیر کتری رو روشن کردم. رفتم توی اتاق، پیراهن راحتی بلندی پوشیدم و موهام رو باز کردم، سرم رو تکون می دادم که موهام هوا بخوره از آیینه دیدمش توی چارچوب در بود و نگام می کرد. همچنان با اون نقاب کذاییِ همه چیز عادیست پرسیدم: چای یا قهوه؟
    _هرکدوم خودت میخوری
    _من چای مثل همیشه.
    حین دم کردن چای بلند بلند حرف می زدم که صدام به سالن برسه، برگشتم سینه به سینه شدیم ...چشم ها آدمها رو لو می دهن ...انگشتش رو روی استخون ترقوه ام کشید و پوست تنم از برخورد دستهاش گز گز کرد...
    لب تخت، پشت به من سیگار می کشید ...وارد مرحله ی خطرناکی از بازی شده بودیم. موهام رو از صورتم کنار زد، لبخند زدم.
    گفت:آاااخ عاشق خنده هاتم
    زیر لب گفتم: اونم قشنگ می خنده؟
    نشنید یا خودش رو به نشنیدن زد؟!
    چای جوشیده بود خواستم دوباره دم کنم اما گفت باید بره با اینکه شب تعطیل بود!
    اصلا به اتفاق افتاده فکر نمی کردم حسی هم نداشتم.
    فردا ظهر زنگ در رو زد، من با چشمای خواب‌آلود و تقریبا نیمه برهنه در رو باز کردم فکر کردم چیزی رو جا گذاشته، خواستم بپرسم اما با بوسه دهانم رو بست.
    کلمات شتابزده، دستها شتابزده و کوبیده می شدم به دیوار...یک مجسمه از روی میز افتاد و تا رسیدن به کاناپه نفس نفس میزدیم ...
    بخاطر شکستن مجسمه عذرخواهی کرد، من با لبخند غذا میپختم. بعد از ناهار رفت و من تمام روز را از خانه بیرون نرفتم ...سه روز بعد در آرامش گذشت.
    روز چهارم جلو در گالری ایستاده بود مرد پستچی یک بسته بزرگ تحویل داد، یه تابلوی بزرگ با امضای "عشق تو"...نوشته ای بود که قبلا دیده بودم ضربان قلبم تند شد یادم اومد که حتی پرسیده بودم: این یعنی چی ؟معنیشو نمی فهمم و جواب داده بود: خودمم نمی فهمم.
    صادقانه بگم به خودم گرفته بودم، خوشم اومد ه بود فکر کرده بودم هذیان های عاشقانه ای برای من بوده؛ که نبود ...برای زنی که بازوش رو گرفته بود و نگاهش می کرد، زنی که من نبودم...
    حالا اون زن نقاشی ای برای اون حرفها کشیده بود از همین بده بستانهای عاشقانه و هنری.
    پشت گوشهام داغ شد، چه انتظاری داشتم ؟چه چیزی از من پنهان شده بود ؟چه دروغی شنیده بودم؟هیچ!
    فرصت ندادم چیزی بگه: ببین عزیزم من میدونم تو نه دوست پسرمی نه عشقم و نه شوهرم ولی وقتی این چیزا رو میبینم، نوشته هایی که برای اونه، عکساش و پیامهای تبریک دوستاتون...حالم بد میشه نمی دونم چرا، واقعا نمی دونم ...خیلی احمقانس اما دست خودم نیست واقعا اذیت میشم.
    نگاهم می کرد دستش رو دراز کرد سمتم خودمو پس کشیدم: خواهش میکنم تمومش کنیم این یه بازی لطفا منو بلاک کن من دیگه اینجا نمیام تو هم نیا پیشم .
    مستاصل نگام کرد و گفت: این کارو با من نکن خواهش میکنم.
    کدوم کار؟ها؟کدوم کار؟
    سکوت کرد ..فقط نگام می کرد با چشمهایی غمگین و سرگردان.
    _اذیت میشم میفهمی؟ لطفا بلاکم کن، می دونم من طاقت نمیارم باهات تماس میگیرم پس باید اینکارو بکنی.
    _من نمیتونم اینو از من نخواه.
    حالا وقت این بود که بیاد سمتم و محکم بغلم کنه من هم چند تا مشت آروم بکوبم روی سینه اش و اونم هی فشارم بده تا گریه ام بگیره و آروم توی بغلش اشک بریزم و اونم بگه عاشق من شده و جایی نمی ره و...
    اما اینطور نبود، تنها مبهوت به هم نگاه می کردیم! و برگشتم سمت در
    _۲۴ ساعت به خودمون زمان بدیم باشه؟هیچ تماسی نباشه بعد در موردش تصمیم بگیریم لطفا ؟ گفتم :باشه
    ۲۴ ساعت بعد رو جوری برنامه گذاشتم که فرصت فکر کردن نداشته باشم. بعد از کار با چند نفر از دوستام شام رو بیرون خوردیم بعدش به خانه اومدیم و تا نیمه شب نوشیدیم و حرف زدیم.
    انقدر منگ بودم که روی مبل خوابم برد. سردرد و تشنگی بیدارم کرد تنم خشک شده بود باید دوش میگرفتم و میرفتم سر کار ...صدای آلارم تلفن توی خانه پیچید. افتاده بود زیر مبل، خاموشش کردم.
    یک پیام نخوانده! _دلم برات تنگ شده ...جواب دادم : منم .
    دلم تنگ شده بود؟ نمیدونم. آدمها گاهی اسم های اشتباهی روی احساساتشون میذارن مخصوصا وقتی تنها می شن...نمیخواستم اشتباه کنم بنابراین تمام روز رو نه زنگ زدم و نه به دیدارش رفتم.
    بعد از خوردن شام کتابی برداشتم و سر خودم رو گرم می کردم.
    پیام داد: خوبی؟
    _ممنون خوبم تو چطوری؟
    _خوب نیستم حالم بده
    _چی شده؟میخوای حرف بزنی؟
    و می خواست...یک ربع بعد در رو براش باز کردم دو لیوان چای ریختم روی کاناپه نشست تکیه داده بود به دسته مبل و خیره شده بود به جلو، با کمی فاصله پاهام رو جمع کردم و روبه روش نشستم.
    _خب؟ و تمام شب حرف زدیم از گذشته مون و تبعاتش که هرگز رهامون نمیکرد اما حرفی که شوکه ام کرد انقدر که نتونستم اشاره ای بهش بکنم این بود: میدونی من بچه دارم؟
    میدونستم ازدواج ناموفقی داشته با همه جزئیات از آشنایی تا جدایی برام تعریف کرده بود از اعتیادش به الکل و اینکه با چه سختی ای ترک کرده بود حتی اقدام به خودکشی...اما بچه!
    آه بچه ها با خودخواهی احمقانه ما به این دنیا میان، ما آدمهایی که هستی برامون تصویری بیهوده است که می تونیم با یه لیوان چای عصر عوضش کنیم و امشب این رو به عشقش گفته بود، هرچند اونم همانطوری که از یه زن هنرمند و روشنفکر انتظار می رفت گفته بود که مشکلی با قضیه نداره و مهم نیست اما مهم بود ...اینو ما میدونستیم با رابطه هایی شکست خورده؛دستامو باز کردم: بیا بغلم...کمی نزدیک شد و مثل یک پسر بچه سرش رو در آغوش گرفتم. گفت: ببخش نباید اینا رو به تو بگم...
    _شششش، حرف نزن من آگاهانه وارد این بازی شدم میدونم عاشقشی و اونم عاشقته.
    سرش رو بلند کرد و توی چشمهایم نگاه کرد: حتما فکر میکنی من یه حرومزاده عوضیم ولی دوستت دارم.
    گفتم: نوجوون که بودم تو کتابا یا فیلما وقتی کسی با دونفر بود اصلا درک نمی کردم یعنی چی ؟مگه میشه؟ نمیشه که آدم دونفرو با هم دوس داشته باشه این احمقانس حالا میدونم نیس، احمقانه نبود؛ زندگی چیزهای عجیبی در چنته داشت که رو کنه حالا در این لحظه میدونستم می شه دو نفر رو باهم دوست داشت .
    از پیشم رفت...سبک شد و رفت و تنهایی با حجمی عظیم در دلم سنگینی کرد.
    همیشه در مناسبتها و جشن ها دوست داشتم به میهمونی برم رستوران، کافه؛ هرجا. از نشستن توی خونه بدم می او مد. دلم میخواست برم بیرون آدمها رو نگاه کنم و براشون قصه بسازم و در موردشان خیالبافی کنم.
    معشوقم برعکس من دلش میخواست توی خونه باشه، پیژامه بپوشه کمی نوشیدنی بخوره و سریال ببینه اما حالا که نبود چرا منتظر باشم همیشه مردی همراهیم کنه؟ مگه نمیشه آدم تنهایی خوش باشه؟ لباس پوشیدم و زدم بیرون.


    حواسم بود مسیرم رو به سمت گالری کج نکنم!روابط و احساساتمون به قدری پیچیده شده بود که سعی می کردم کمتر ببینمش. موهام رو روی سرم جمع کرده بودم یه جور شیکی بی قید و بند، شال لطیف بزرگی رو پیچیده بودم دور گردنم؛ به خودم فکر می کردم میخواستم خودم رو دوست بدارم؛ زنی که اواخر جوانی رو میگذراند که همیشه تمیز و مرتب لباس میپوشید کتاب میخوند، فیلم میدید و آشپز خوبی بود.
    یک عالمه دوست خوب داشت، به پیرها و بچه ها محبت می کرد و دلش برای گربه ها غنج میرفت و حالا تونسته بود تنهایی رو تحمل کنه خوب بود میشد دوستش داشت. تصمیم گرفتم به جای رفتن به رستوران همیشگی و خوردن غذای تکراری جای جدیدی رو امتحان کنم زیاد اهل ریسک نبودم اما در مورد غذا شجاعانه عمل می کردم. رستوران شلوغی بود با یک دو جین گارسون لبخند بر لب زن جوانی با چشمهای درشت مشکی جلو اومد: خوش اومدین تنهایین یا منتظر کسی می مونین؟
    _تنهام عزیزم
    انگار کمی موذب شد: چه خوب اصلا تنهایی غذا خوردن خیلی بهتره و لبخند زد .
    _قطعا همینطوره آدم نگران این نیست یکی ناخنک بزنه سس قارچش رو تموم کنه.
    هردو خندیدیم، میز شام دو نفره ای رو نشونم داد. خواستم رو به دیوار بنشینم اما تصمیمم عوض شد.اومده بودم دیوار رو ببینم؟ شالم رو باز کردم و گذاشتم روی صندلی خالی مقابلم؛دستهام زیر چونه ام گذاشتم و به مردم نگاه می کردم. دختر کوچولوی قشنگ میز کناری نگاه می کردم که خشکم زد. معشوق سابق و یه زن منتظر میز بودن گارسن سالن شلوغ رو نگاه می کرد و سعی داشت جای مناسبی پیدا کنه کیف و شالم رو برداشتم رفتم سمتشون به دختر گارسن چشمکی زدم و گفتم: زنگ زدن شام دعوتم کردن و به زن نگاه کردم به نظر نمیرسید من رو شناخته باشه. گفتم: اونجا بشینید، شب خوبی داشته باشین...
    با قدردانی بازوم رو لمس کرد: خیلی ممنون به شمام خوش بگذره
    لبخند زد و به معشوق سابقم گفت: دیدی؟این خانومو دعوت کردن مام جا برا نشستن پیدا کردیم و گرم و صمیمی خندید.
    اما معشوق سابقم نگاهش رو میدزدید به لبخند کوتاهی اکتفا کرد و از کنارم گذشت.
    فرار کردم، به تنها مامنم، محکم به در چوبی ضربه میزدم گالری این ساعت بسته بود باید صدا به اتاق محل سکونتش می رسید. بهت زده در رو باز کرد خودمو پرت کردم توی آغوشش. چرا گریه می کردم؟ چون اون زن اونطوری که فکر می کردم یک عفریته دزد نبود؟ چون مرد من بیرون اومدن با اونو به پیژامه و سریال ترجیح داده بود؟ گریه می کردم و لبخند گرم و صمیمی اون زن جلو چشمام بود. دیدن اون زن تمام معادلات ذهنیمو بهم ریخت همیشه یه عفریته بدجنس رو مجسم می کردم زنی بدون احساس و اخلاق، هیولایی که به راحتی می تونستم تمام تقصیرها رو به گردنش بندازم و خودم نقش مظلوم رو بازی کنم اما چشمهای مهربانش و لبخند ساده و صمیمی اش تئوری هیولا رو یکسره خنثی کرد. پس از آن شب هربار که توی آیینه نگاه می کردم چهره ام با اون زن یکی می شد. آیا منم نفر سوم یک رابطه دیگه بودم؟ قطعا بودم. اینکه من عطر گرانقیمت میزدم، موهام مثل ابریشم بود و کتاب میخواندم میتونست جایگاهم رو توجیه کنه؟
    تازه از یک سفر کاری برگشته بودم خسته و گرسنه روی کاناپه ولو شدم.
    پیام دادم: سلام من تازه رسیدم کارت تموم شد بیا اینجا یه غذای گرم بخوریم
    بلافاصله جواب داد: فردا دارم میرم.
    با اینکه میدونستم اما باز پرسیدم: کجا؟پیشش؟...
    _آره آخر شب میرم صبح زود میرسم شب برمیگردم.
    پرسیدم :الان کجایی؟
    _دارم میرم خونه
    _باشه مراقب خودت باش
    بلند شدم بسرعت غذا پختم لباس عوض کردم و یکساعت بعد جلوی گالری بودم ؛ جا خورد. لبخند زدم از همونهایی که دوست داشت. ظرف غذا رو روی میز گذاشتم. وسط اتاق ماتش برده بود گفتم: برو دستاتو بشوربیا غذا بخور میدونم استرس داری ولی باید یه چیزی بخوری معدت داغون میشه.
    بلند بلند حرف می زدم که نشون بدم همه چی عادیه: ساک نبر دست و پا گیره کوله برات آوردم توش یه جفت جوراب و یه دست لباس زیر تمیزه، آها چندتا قرص هم هست مسکن و سرماخوردگی، دستمال کاغذی و ادامس هم گرفتم وخوشبو کننده دهان.
    چشمک زدم با خنده شلوغش کرده بودم که غوغای درونم رو نشنوه؛ نگاهش نمی کردم از پشت بغلم کرد: ششش آروم باش
    آخرین توانم برای خندیدن رو جمع کردم: آرومم.
    آروم بودم؟ نه فقط سعی می کردم کمی از بار عذاب وجدانم کم کنم داشتم مردی که دوستم داشت رو راهی میکردم بره به دیدار عاشقانه زنی که دوستش داشت چه مثلث غمباری.
    سفر یکروزه بود اما سه روز شد.مگه میشه دل کند؟ آدم بلند شه و بره عشق رو بازی کنه فقط یک روز؟ بیخبر بودم، نگران و کلافه با هزار جور فکر و خیال نکنه دیگه زنگ نزنه؟ شاید همین حالا اسمم توی لیست سیاه تلفنش باشه، نکنه اون زن فهمیده باشه؟نکنه نکنه
    آخر پیداش شد خسته، دلتنگ و غمگین. در یک آن تصمیم گرفتم: بیام اونجا؟
    باید کاری میکردم اون پسرک غمگین و تنها که قلبش توی چشمهاش بود هربار پای درد و دل های من اشک ریخته بود و حالا به من نیاز داشت. پیراهن کوتاهی پوشیدم رژ زدم پالتوی سبزی که دوست داشت رو پوشیدم و نیم ساعت بعد توی اتاق گالری لای پتو و کوسن ها روی زمین نشسته بودیم.
    گفتم:خب نمیخوای تعریف کنی؟
    ریز به ریز با جزئیات گفت درست همون چیزی که میخواستم. با هرکلمه چشماش برق میزد هربار که اسمش رو بر زبان می آورد. او بغض می کرد من نفسم قطع می شد. چه کسی عشق رو تجربه کرده و اینها رو نمیفهمه؟ این خلسه رو این نشئگی رو هنگام تعریف کردن. سه روز تمام معاشقه سه روز تمام بوسه و آغوش لمس و نفس و من؟احساس میکردم روی رنده بزرگی سر میخورم و هربار زخمی تر میرم بالا و باز سر میخورم پایین و حالا بعد از سه روز فقط لمس و نگاه و نه چیز دیگه کنارم نشسته بود با چشمهای خیس و یک لیوان چای یخ زده توی دست. نزدیکش شدم مثل همیشه پسرک من خطابش کردم و سرش رو در آغوش گرفتم سری رو که سه روز گذشته در آغوش دیگری بود چشمهای خیسش رو بوسیدم نگاهم کرد. چه کسی می گه نگاه کافی نیست؟
    به سقف خیره شدم خالی ولی سنگین بغلم کرد و سرم رو روی سینه اش گذاشت: تو خیلی خوبی
    آخرین لبخندم رو زدم و صورتم خیس شد. نگاه خیسش رو به چشمهام دوخت: هر تصمیمی بگیری من بهش احترام میذارم فقط بدون خیلی دوستت دارم.
    من هم داشتم!...دماغم رو بالا کشیدم دامن لباسم رو پایین و با خنده گفتم: از دستم خلاص نمیشی گاهی بهت سر میزنم و مجبوری برام چای دم کنی این مدتو توی یه جعبه کوچیک قایم میکنم مثه یه گنج ممنوعه
    اشکهایش رو بوسیدم و خیابان های نیمه شب رو تا خونه قدم زدم.


    نویسنده : sepideh58

  • 94

  • 13




  • نظرات:
    •   boyboy36
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اشکال از معشوقت نبود اینو مطمئن هستم
      چیزه شما جای دیگه گیر کرده بود


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 26

    • لایک اول از من.
      زخمی که با خیانت تو وجود آدمها میشینه، اون احساسی که پَرپَر میشه، اون تازیانه ای که به اعتماد آدم میخوره، اون دلی که شکسته و اون صورتی که خنده از روش محو میشه فراموش نشدنی و نابخشودنیه!
      حتی اگه خیانت شریک زندگیت رو ببخشی، هیچوقت نمیتونی اون اعتماد از دست رفته رو بازسازی کنی. لذا به همین مناسب مجلس یادبودی باید واسه شریکت بگیری تا خودت رو از صدمات روحی بدتر از جدایی نجات بدی.
      بیشتر از قبلی دوسش داشتم (rose) (rose)


    •   Mah_mb7
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • سپید عزیز من
      خیلی به دلم نشست! لایک هفتم.
      نوشتن از چنین موضوعی سخته و تو چه خوب بر اومدی از پسش. هرچقدر که بیشتر میخوندم، بیشتر متوجه میشدم که خبری از کلیشه نیست و چه قشنگ واقعیت هارو گنجونده بودی تو داستانت! بدیهی ترین احساسات با قلم تو خوندنی شدن.
      از لحاظ نگارش و حتی تشبیهات ریز ریزی که به کار برده بودی بی اغراق میگم عالی بودی.
      یه چیزی که به نظرم ایراد محسوب میشه علائم نگارشی بود که به نظرم جا داشت بهتر و بیشتر ازشون استفاده کنی. من به شخصه چندین بار برگشتم تا بعضی جملاتو بفهمم.
      و دوم اینکه حس میکنم بعضی جاها لحن گفتاری و نوشتاری قاطی شده بود.
      غیر از این، محشر بود جیگر (rose)


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • حقیقتش، تا نصفه بیشتر نتونستم بخونم. دلیلش هم ارتباطی به داستان نداره. سعی کردم، ولی به دلایل شخصی اونقد برام ناراحت کننده بود که نتونستم ادامه بدم. ولی تو همین نصفه هم مشخصه که سطح داستان واقعا بالاست و نویسنده از دل و جون و روحش برا این متن مایه گذاشته.


      فقط دوتا ایراد بگیرم که عریضه خالی نمونه! اول اینکه کاش دیالوگ ها رو داخل گیومه قرار میدادین تا بهتر بشه نسبت به قسمتای روایتی تشخیصشون داد.
      دومی، "طوطیایی بر زخم"؟ اگه منظور اون جونور دریاییه، که درستش "توتیا" اس. و البته من یکی اینطور عبارتی رو بلکل نشنیده بودم تا حالا، که احتمالا از سر بی مطالعگی خودمه.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 15

    • بازم خانم سپیده و داستان سنگین و جذابی که مغز فندقی بنده درکش نمیکنه(سعی‌شو میکنه بنده خدا ولی نمیکشه.)
      اگه از این چرتایی که به خاطر هنگ کردنم گفتم بگذریم، بی‌شک افتخار خوندن یکی از بهترین آثارتونو داشتم. مطمئنا هیچوقت از ذهنم پاک نمیشه. در عین سنگینی مطلب، خیلی ساده و روون نوشته شده و نویسنده کاملا از پس داستان بر‌اومده.
      اینکه میگم عالی شده یعنی دیگه نمیتونم بالاتر از اینو بنویسم.
      ولی خب بی مشکل ام نبود. بعضی قسمتارو باید حداقل دوبار میخوندی تا بفهمی. منظورم از سادگی خوده داستانه.
      به هر حال. خوندنش انرژی زیادی برد پس نوشتنش چه اذیتی کرده مشخصه.
      خسته نباشید و موفق باشید
      نمیدونم لایک چندم ... (dash)


    •   Ballasa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لایک دهم تقدیم بهت سپید جان ... مثل همیشه عالی ..(rose)


    •   saman_safa1
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • واقعا قشنگ بود. منم موافقم بعضی قسمتا کمی سنگین بود برا امثال من.خسته نباشین لایک


    •   Diplomat_pv
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • حقیقتن زیاد برام جذابیت نداشت که تا آخر بخونم، با عرض پوزش دیسلایک


    •   Ballasa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • پند اخلاقی داستان : بعد از سکس ملافه هارو خوب بتکونید تا بگا نرید !! (biggrin)


    •   کاربر_ساده
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • حس خوبی داد...


      خوبیش بخاطر این بود که میشد از داستان حس رو دریافت کرد و قلب آدم به تپش میافتاد...اصلا یه حس عجیبی بهم داد!
      نمیدونم جوری شدم که دستم رو مشت کردم احساس درد میکردم تو سینم...
      در کل خوب بود ممنون بخاطر زحمتی که کشیدی و نوشتین (rose)


    •   donyaa29
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چرا بخش داستانهای سکسی، بجای نوشتن خاطره های من در آوردی و خزعبلات تخیلی ساختگی که به زور اصرار و تاکید بر واقعی بودنشون میشد، تبدیل شده به رمانهای ادبی که یه تم ریز سکسی دارن؟
      اونجوری مثل قبل بهتر بود.


    •   ایکاروس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • خیلی خوب بود.
      یه نامه به مجله ی روزهای زندگی می نویسم تا چاپش کنند ...
      و من الله توفیق


    •   HADI_2322003
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سپیده ی عزیز لایک سیزدهم هدیه ی من به شما... بسیار زیبا نوشتی. از خود بی خود شدم و رفتم توی فضای داستان... خیلی زیبا بود... خیلی زیبااا


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • جالب بود و درد ناک ؛
      هرچند تو این دنیا دیگه حتی به چشمهاتم نمیتونی اعتماد کنی اما مجبوری و محکومی که خیلی چیزهارو ببینی و بفهمی و جیک نزنی و تحمل کنی ؛
      تگارشت مثل همیشه عالی بود ؛
      موفق باشی


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • محشر بود ..لذت بردم ازاینهمه توانایی و استعداد درنویسندگی..


    •   EIA
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی عالی عالی عالی، مدتهاست کە تو شهوانی همچین چیزی نخوندم . مرسی کارت درستە بوس


    •   Abnabatkiri
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از داستانت ایراد نمیگیرم و نقد نمیکنم.(با اینکه توان نقد فنی رو دارم)ترجیح میدم ازت کمک بخوام. تمام اون حس و عواطف اولیه ی تلخ خیانت که گفتی رو من تجربه کردم...
      به کمکت احتیاج دارم
      میتونم روت حساب کنم ؟
      اگه آقایی در لباس بانو ، که آرزوی موفقیت...
      وگرنه لطفا خصوصی بهم راه ارتباطی بده
      میکنم بخت بد خویش شریک گنهت...
      تا نه تنها تو ، سزاوار ملامت باشی


    •   Jojo.jiji
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • اَهههههه
      ریدی تو صبحم با این داستان مسخره
      اگه فرستادی سایت شهوانی چرا سکساش را سانسور کردی؟
      یکی بیاد بم بگه اینها که لایک دادن و تعریف کردن برا چی بوده دقیقا؟؟؟؟؟؟؟
      حاضرم قسم بخورم فقط برای نویسنده بوده نه این داستان گنگ و رو اعصاب ومسخره
      موجه جلوه دادن شخص دوم رابطه شدن خیلی جالبه؟؟؟؟
      یک داستان باعجله وبه معنای واقعی بی معنی
      تنها نکته ی مثبت رعایت علایم نگارشی بود
      عطر گرون قیمت و کافه ی ارزون!!! چه فکر سطحی و واژه های بی ارزشی
      داستان تو هم یک داستان ارزون قیمت بود که سکسی نبود، که حتی سکس هاش سانسور شده بود،که هیچ پیام مثبت و به درد بخوری نداشت،که بسیار بی منطق بود!!!!
      یارو بعد عشق بازی سه روزه با معشوق میاد تو رو میکنه؟
      توام میگی پسرک من باشه بیا بکن؟!
      حتی بلوغ فکری نداشت داستان
      سعی کن به تعریف دیگران توجه نکنی!واقعا میگم!گاهی نقد کسانی که دوستت نیستن بیشتر از دوست نماهایی که تعریفت میکنن،ارزش داره.البته اگر بفهمی.....
      باصداقت دیسلایک.


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • به زیر ناف گلستان آفریدی


    •   پاک‌آلود
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • با توجه به اسم سپید عزیز ادامه دادم یعنی وسط هاش همش میخواستم از صفحه خارج بشم اما اسم‌ نویسنده دلگرمم میکرد. تا پایان هم منتظر بودم اتفاقی بیافته که بگم آفرین! اما نیفتاد.
      متعجبم از ضعف و نارسایی داستان
      امیدوارم نوشته ی بعدی خوب باشه و با احترام به اسم نویسنده دیسلایک


    •   Tara.tt198
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • خوب بود


    •   Naziiiii
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چقدر خوب توصیف کرده بودی :( واقعن عالی بود عزیزم. خسته نباشی (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • Mehraaan
      کاملا با حرفهات موافقم .خیانت دیدن باعث میشه همون لحظه بشکنی و دگ هر چی تلاش کنی نتونی آدمی باشی که بودی ...امیدوارم برای هیچ کس اتفاق نیفته چون تهش آدم فقط یه مرده ی متحرک میشه و بس
      مرسی که خوندی و خوشحالم که مورد پسند بود (inlove)


      Mah_mb7
      جان دلم ممنونم ازت بانو جانم .
      از لحاظ نگارش محاوره و کتابی حق با توه .داستان با نگارش کتابی نوشته شد ولی بعد نظرم عوض شد و خواستم محاوره ای کنم برای همین گاهی چند فعل یا اسم به همون شکل مونده با اینکه چک کرده بودم .(rose)


      TheBitchKing
      متاسفم برای تداعی ...
      درمورد توتیا حق با شماست و اشتباه از من بود .
      در مورد دیالوگ ها، زیاد نبود که بخوام مشخص کنم در ثانی کنارش خط گذاشتم که مشخص بشه دیالوگه .مثل همه داستان ها که دیالوگ ها رو با دو نقطه یا خط مشخص میکنن (rose)


      Irish..GuNNer
      مرسی خوندی دوست خوبم و ممنون از تعریفت .خوشحالم دوسش داشتی .صد البته هیچ داستانی بی ایراد نیست ولی حداقل انقدر روون باشه که بشه باهاش ارتباط برقرار کرد . خوبه که در حدی بوده که نظرت رو تامین کرده(rose)


      Ballasa
      مرسی علیرضا جان(rose) مراقب ملحفه هات باش ;-)


      کاربر_ساده
      ممنونم محمد جان .ببخش اگر ناراحت شدی با خوندنش. اما هر داستانی بخشی از واقعیت تلخ زندگی ماهاست(rose)


      donyaa299
      بانو جان حقیقتش ترکیب فعل و فاعلتون و جمله بندی بحدی داغون بود که بسختی متوجه شدم چی بود منظورت یه سر به پروفایلت زدم و فهمیدم دنبال چی میگردی ! اینجا زیر داستان ها نظرت تامین نمیشه حداقل توی داستان های من چیز کلفتی پیدا نمیکنی .تگ اسم منو دیدی رد شو برو .افزون بر این باید عرض کنم این داستان مستقیم برای ادمین فرستاده شده و ایشون تصمیم گرفتن در بخش داستان ها قابل اپ شدنه :-)


      ایکاروس
      رفیق جان داستان هایی که در مجله های زردی مثل روز های زندگی و مجله سبز چاپ میشن ارزش خوندن ندارن :-) من بالاتر رو میبینم نه زیر پامو ؛-) مرسی خوندی(rose)


      HADI_2322003
      ممنون دکتر کامران عزیز .افتخاریه که مقبول افتاد .از شما هم بخونیم ایشالا(rose)


    •   .Nazanin.
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • سپیده عزیز داستان قشنگی بود و با اینکه هیجان نداشت، ولی همراهی برانگیز بود و این خیلی خوبه. البته ایراداتی داشت که بچه های خودمون گفتن.


      لایک 24 هم از من دوست عزیز. (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • royaei
      با حرف هات کاملا موافقم و این فهمیدن هر روز و هر ساعت روح آدم رو نابود میکنه(rose)


      Zanbory
      باعث مباهاته که دوستش داشتین. امیدوارم باز هم بخونید از من و نقدم کنید(rose)


      EIA
      ممنونم عزیزم(rose)


      Abnabatkiri
      همه ما یه جورایی زخم خورده ایم .چیزی که بهمون کمک میکنه خودمون هستیم دوست عزیز .هر چی دیگران بگن تا خودمون نخوایم هیچ اتفاقی نخواهد افتاد .باید گذشت و بخشید و فراموش کرد چون این وسط تنها کسی که نابود میشه خودمونیم و بس. اگر کسی ارزش نداشت با ما بمونه پس لایق موندن در فکر ما هم نخواهد بود ! دست و پا زدن در باتلاق خاطرات و مرورش جز فرو رفتن بیشتر و غرق شدن چیز دیگه ای در پی نداره(rose)


      مجلوق_پیر
      ممنونم دوست خوبم .خوشحالم که دوستش داشتی (rose)


      Jojo.jiji
      دوست عزیز ! این داستان اصلا توجیهی برای رابطه زیر ابی نبود ! سر تا پا نکوهش بود!
      وقتی از یه داستان با نثر ساده این معنی عجیب غریب رو استنباط کردید واقعا من کاری نمیتونم بکنم !
      عطر ارزون قیمت یا پایان دادن یک رابطه پر از خیانت توی یه کافه ارزون رو متوجه نشدید؟
      سانسور کردن سکس ؟!
      هیچ اجباری برای اروتیک نویسی یا حذفش نبود. همه چیز رو من حاضر و آماده توی سینی تقدیمتون کردم ! فقط کافی بود بدون نظر مغرضانه ببینید .
      موفق باشید(rose)


      پاک_الود
      دوست عزیز. متاسفم که نتونستم نظرتون رو تامین کنم. این یه داستان اجتماعی در مورد پی آمد های خیانت بود .چیزی که میخواستم بهش برسید این بود که وارد شدن با عجله به یه رابطه بعد از پایان دادن به رابطه قبلی بزرگترین اشتباهه
      باید به خودمون فرصت بدیم و ذهنمون رو پاک کنیم از رابطه قبلی. آدمی که شکست خورده به هر چیزی چنگ میزنه و این بدترین راهه
      امیدوارم داستان های بعدی رو دوست داشته باشید (rose)


      Tara.tt198 (rose)


      Naziiiii
      مرسی عشق جان .ممنونم ازت که خوندی .عشق دوست داشتنی من(rose)(love)


    •   eyval123412341234
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • سپیده ی عزیز :-) داستان قشنگی بود :-) میفهممش خیلی بیشتر از اونکه فکرشو بکنی... خیانتی که میبینی بدجوری آدمو میشکنه... بخصوص وقتی که از کسی باشه که انتظارشو اصلا نداشتی... آدم‌هایی که بی ترحم میذارن و میرن و تو حس میکنی همیشه نفر سوم رابطه بودی، حتی در روابط والدین و فرزندیت... (rose)


    •   BRICE
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • جذاب بود و خوندنی. لذت بردم
      لایک 28


    •   mardekhashan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سلام سپیده ! من قبل از ورود به متن اول نام ، دوم عنوان وسوم درانتهای متن نام نویسنده رو میخونم واگر طبعم پسندید این سه رو وارد متن میشم . بااینکه نام داستان زیبا و حرفه ای عنوان هم قابل قبول اما تکراری و نام نویسنده سپیده بود ، به زور تا وسطای من خودمو کشیدم ...نمیدانم شاید از کم حوصلگی من بود یا داستان خارج از انتظار و ظرفیت سایت . در هرصوزت زیبایی قلمت میدرخشید کاش اینقدر طولانی نبود و میتونستم تا آخر بخونمش . درود


    •   Jojo.jiji
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • مغرضانه؟ ؟؟؟!
      از جوابت به کامنتا غرورو خودپرستی میباره
      هرکی هم نقد کرد اشکال از اونه، ولی این شبه داستان عالی بوده؟ !!!!! من دیگه حرفی ندارم در مقابل این حجم از خودپرستی چندشناک یک زن که احوالات منفیش از صبح حالم رو خراب کرد
      یک جایی میگن با دروغ نوازشم نکن اما با سیلی حقیقت رو بهم بگو،اونجا تو دروغ با نوازش رو ترجیح میدی مسلما
      برو خوش باش پس اینطور........


    •   SexyMind
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • من با خوندن پاراگراف اول نتونستم ارتباط برقرار کنم...
      فقط واسه این که کمکی کرده باشم: نقطه ها و ویرگول هارو اگه شد یه بار چک کنین... یه سری جاها درست رعایت نشده بود... اینجا اگه درست بشه، همیشه درست میمونه... موفق باشین :)


    •   Hidden.moon
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • تجربه ی نفر سوم‌ رابطه بودن رو نداشتم، اما امروز حسش کردم انگار... خیلی بد.....


      "نازنین آمد و دستی به دل ما زد و رفت
      پردهٔ خلوت این غمکده بالا زد و رفت


      کنج تنهایی ما را به خیالی خوش کرد
      خواب خورشید به چشم شب یلدا زد و رفت


      درد بی عشقی ما دید و دریغش آمد
      آتش شوق درین جان شکیبا زد و رفت


      خرمن سوختهٔ ما به چه کارش می‌خورد؟
      که چو برق آمد و در خشک و تر ما زد و رفت


      رفت و از گریهٔ توفانی ام اندیشه نکرد
      چه دلی داشت خدایا که به دریا زد و رفت


      بود آیا که ز دیوانه ی خود یاد کند
      آن که زنجیر به پای دل شیدا زد و رفت..."


      هوشنگ_ابتهاج


      قلمت مانا مهربون ترین سپیدم...
      لایک ۳۲


    •   mrs_thetis
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • سپیده جانم:)
      اولین نکته ای که به ذهنم اومد این بود که این داستان بسیار فراتر از این سایت بود و یجورایی میشه حق داد به کسایی که پیچیده ترین مسئله براشون فکر کردن راجع به سوراخ بودن یا نبودن کاندوم بوده:)پس نمیشه از هر کسی انتظار داشت داستان و مفهوم و پیام هاش رو درک کنه.ولی از این بابت برای همون قشر از آدما که واقعا اگر تعداد کتابایی که خوندن به شمار پنج انگشت هم نمیرسه و میان اینجا به خودشون اجازه ی نقد تند و بی رحمانه و به قول شما مغرضانه میدن عمیقا متاسفم!!!
      آقا یا خانومی که دنبال اروتیک با دوز بالا میگردی در حدی که فقط سکس تعریف کنه!با شمام تگ اجتماعی نخون!!!!وقتی هم خوندی و دیدی سکس نداره و مجبور شدی بری فیلم ببینی دق دلیت رو سر نویسنده خالی نکن!!!!!!


      نکته ی بعدی بانو:)راجع به خود داستان..خیلی خیلی خیلی کم پیش میاد من با فیلم یا رمان جریحه دار بشم ولی اینکه سر یه داستان قبل از تموم کردنم بشینم و زار بزنم اولین تجربه ام بود!با تک تک سلول هام تک تک جملات و احساسی که پشت نوشتنش بوده رو لمس میکردم و آخرشم تسلیم سیل اشک هام شدم..مخصوصا اون جمله تظاهر به قوی بودن از تلاش برای قوی بودن به مراتب سخت تره...اونجاش که فکر میکنی که صبح بعد که بیدار شم حتما بهتر میشم ولی بدتر میشی..از تک تک عواطف و احساسات بعد خیانت دیدن حرف زدن برمیاد که کار هر کسی نیست توصیف احساسات:)و جرئت برای بیان کردن حالات:)برخلاف نظرات تعداد معدودی از دوستان که فرمودن روون و قابل درک نبود باید بگم این سبک از داستان ها خاصه و پیشنهاد میکنم رمان شاه شطرنج رو بخونن تا دیدشون به این نوع از داستان ها بازتر بشه..


      نکته بعدی بانو:)تا جایی که از سوادم برمیاد توتیا در قدیم ضماد و مرهمی برای چشم استفاده میشد و برای همین ازش به عنوان بینایی بخش و شفابخش بیماری های چشم یاد میکنن:)نوشدارو میتونست انتخاب بهتری برای زخم دل باشه با اینکه کلیشه ای و تکراریه ولی مرهم دیگه ای نداریم که به اون قدرت باشه..


      قلمتون پایدار :)
      33 (rose)


    •   SSAa699
    • 1 ماه،1 هفته
      • 7

    • لایک 34
      سپیده عزیزم چه قشنگ خیانت رو توصیف کردی


      تمام گفتنیهارو مهران جون گفتن ،منم باگفته های ایشون کاملا موافقم.
      موفق و سلامت باشی سپیده جان . (rose)


    •   69Ali1369
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • استعدادت رو تو نوشتن رمان امتحان کن نه این کسشعرای مزخرف.


    •   Hooman.esf.59
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اووووه رمان بلند نوشتی سپیده جان؟
      ببخشید کامل نتونستم بخونم، فقط میگم خسته نباشی
      خداقوت


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 13

    • لذت بردیم (biggrin)

      مثله همیشه خوب و پر از احساس.
      سعی کردم لبخند بزنم مثله دزدی که در حین ارتکاب جرم گرفته باشن.(جالب بود)
      لایک۳۶


    •   _Mehraaan_
    • 1 ماه،1 هفته
      • 11

    • حمید 30گاری میشه دوخط خلاصه داستانو بگی واسمون؟؟
      منم سعی کردم بخندم مثل بچه ای که تو دستشویی سیگار میکشه و آقاش مچشو میگیره (برگرفته از خاطرات کودکیت)
      تو میری دزدی میخندی؟؟ (rolling)


    •   Mj6633
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • خیلی خوب بود من واقعا داستان نخوندم بیشتر داشتم فیلم میدیدم همه جای داستانت و خیلی خوب میشد دید موفق باشی امیدوارم بازم بنویسی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،1 هفته
      • 12

    • _Mehraaan_جون به گشادیم نگاه نکن داستان رو که تا آخر خوندم و کلی لذت بردم.
      فقط روی سخنم با دوستانی هست که انتقاد کرده بودن، واقعا اگر کسی حتی یه نامه هم نوشته باشه براحتی میتونه متوجه بشه نوشتن یه همچین داستانی با این همه ریزه کاری و در عین حال روون بودن چقدر سخته و سخت تر اینکه بتونی یجور بنویسی که حتی نفراتی که حال خوندن داستان های طولانی رو ندارن رو با خودش تا انتها همراه کنه.
      واقعا به بانو سپیده خسته نباشید میگم.


    •   hamid.real
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دمت گرم.واقعا عالی بود.همه چی عالی.واقعا تو این داستانا حق با کیه؟؟؟؟


    •   سدمرتضی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • اینو می‌گند یه داستان قشنگ،، قابل توجه بعضیا که میخواند یه مشت چلغوزیات و به زور قسم و آیه به اسم خاطره و داستان بکنند تو ما ،،واما نویسنده محترم دمت گرم داستان
      احساسی قشنگ مناسب حال و روز این روزای منو نوشته بودی دمت گرم خسته نباشی این سایت فقط رو دوش شما استوار مونده والا باید تا حالا ها کلکش کنده میشد..


    •   Avvaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • خیلی عالی....


    •   Pirefarzane
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • سلام سپیده بانو:
      یاد فیلم نوبت عاشقی محسن مخملباف افتادم.پیام فیلم در نهایت اینه که همه ما هم میتونیم عاشق باشیم هم معشوق.هم خیانتکار باشیم و هم خیانت بهمون بشه.هم نفر دوم یه رابطه مثلثی باشیم که بشیم آدم خوبه و هم ضلع سوم همون رابطه باشیم که اون رابطه رو گناه آلود و خیانتبار کنیم.فقط نوبتمون توی رابطه خیانت وعشق و معشوق عوض میشه..ولی در نهایت این درسته که اشتباه ترین کار در انتهای یک رابطه جایگزینی و قربانی کردن شخص دیگه برای فرونشاندن خودخواهی خودمونه.قهرمان زن داستان که اول بهش خیانت میشه می‌ره تا به زن دیگه خیانت کنه و اون مرد رو هم قربانی عمل خیانتکاری خودش می‌کنه.جالب اینه که به قول راوی دردش که دوا نمیشه بلکه مثل رنده روحش هم ساییده میشه...ممنون که دست به قلم شدی


    •   Abnabatkiri
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از راهنماییت ممنونم
      قصدم چیز دیگه ای بود،اگرچه جواب سوال مستترم ، رو ندادی...
      خواستم به قلم تو ، البته به انشائی که میپسندم ، داستان یک عشق 7 ساله و ازدواج و بعد جدایی رو بنویسیم
      که خب قسمت نبود انگار


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • از داستانهای طولانی و غیر واقعی خوشم نمیاد. دیس لایک


    •   Tahadayan
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • چقدر ارام میگیرم و به زندگیم عمیق میشم با اینجور داستانها. تشکر سپیده خانم.


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • دهنت سرویس که منو مجبور میکنی واسه لایک کردن حتماً با اکانتم وارد بشم.
      مرسی ازت قشنگ و جذاب
      موفق باشی


    •   Look251373
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • بابت داستانه زیبات واقعا ممنون باعث شدی بعده دو سال خوندن سایت شهوانی و خندیدن به داستان های مسخره ی مردم بعد مدت ها یه داستان زیبا بخونم و بعد دوسال یک داستان آنقدر برام ارزش داشته باشه که به خاطرش اکانت بسازم که بتونم نظر بدم.


    •   پروفسور بالتازار
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • شاید با انتظارات ما که برای خواندن یه داستان شهوانی به اینجا مراجعه میکنیم جور نباشه اما اینکه اسم نویسنده خودش یه تگ تو این سایتها قابل احترامه


    •   Marshaall_Boss
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اوووف...حدس میزدم تو نوشته باشیش...چون جز تو کسی توانایی پردازش چنین نوشته ای رو نداره.مرسی مرسی مرسی....اما چرا انقدر طولانی بود سپیده جان؟؟
      کاش یکم کوتاه تر بود.
      از این خانم چه تصویر دقیقی تو ذهن من نقش بست!!


    •   Alex_sexi
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بسیار لذت بردم از قلمت،آفرین :)


    •   Wolf6661368
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • همون اولش رو خوندم که چون معشوقت خیانت کرده در حالی که همون موقع توهم درگیر عطر تلخ و صدای مردانه و گالری بودی. این ایراد اول
      اما کانل نخوندم چون دیدم طولانیه خیلی واین به درد داستان کوتاه سکسی نمیخوره و البته نثر عالی در نگارش شاید میتونس یه داستانک قشنگ غیر اروتیک رو رقم بزنه.. خسته نباشی واسه نگارش ولی لایک نمیدم چون به اینجا زیاد نمیخورد


    •   Alfred_H
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اینم قشنگ بود 53


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • سامان (rose)


      شادی ممنونم ازت شادی جانم .خوشحالم دوسش داشتی...(rose)


      BRICE (rose)


      shahab_sang
      ممنونم (rose)


      masterkhashen
      ممنون تا هر جایی خوندین و امیدوارم داستان های بعدیم در حدی باشه که نظر شما رو تامین کنه(rose)


      jojo.jiji :-) (rose)


      sexy.mind
      ممنون .ایشالا داستان های بعدی رو دوس داشته باشی .نقطه و ویرگول ها بیشترین نکاتی بود که بهش توجه کردم و حواسم بود.نمیدونم ! حتما جایی از زیر دستم در رفته(rose)


      Hidden.moon
      ماه قشنگم(love)
      مرسی از شعر و احساس قشنگت .مرسی همیشه همراه بودی و هستی (rose)


    •   nilajooni
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • اقا خیلی بدی من همش غصه خوردم
      انقد طبیعی مینویسی ادم گناه داره وقتی میخونه
      خیلی خوب مینویسی اخه


    •   A....k
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بهترین داستانی بود که اینجا خوندم


    •   Alouche
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • من ک ارتباط برقرار نکردم باهاش اقائه با دو نفر بود ندوس..ولی قشنگ نوشته بودی عزیزم


    •   telmaaa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • فقط یه زن میفهمه حرفات رو. لایک به قلمت


    •   sepideh58
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • miss_thetis
      ممنونم بانو .خوشحالم باهاش ارتباط برقرار کردی
      در مورد توتیا حق با تو بود و اشتباه از من (rose)


      SSAa699
      ممنونم عزیزم(rose)


      69Ali1369
      چشم سعمیو میکنم :-) (rose)


      Hooman.esf.59
      ببخش که مورد پسند نبود .ایشالا داستان های بعدی (rose)


      hamid30gari
      ممنونم حمید جان رفیق دوست داشتنی (rose)


      Mj6633
      خوشحالم فضا سازیش انقد خوب بود که تصورش کردین و باهاش همراه شدین(rose)


      Hamid.real
      اینکه حق با کیه رو خود خواننده باید تصمیم بگیره .من شواهد عینی و ماجراها رو چیدم جلوی چشم شما:-) (rose)


      سد مرتضی
      ممنونم از لطفتون .قطعا هستن دوستان و نویسندگان بزرگوار و خوش قلمی که بتونن یه تنه جور این سایت رو بکشن من فقط یه سهم کوچکی دارم (rose)


      Avvaa (rose)


      zamankhan4000
      خوشحالم دوست داشتین و ممنون از شما برای خوندن و کامنت پر انرژیتون(rose)


      pirefarzaneh
      مثل همیشه موشکافانه و نکته سنج. ممنونم ازتون و افتخاریه تامین نظر شما(rose)


      مرد زخمی فدا سرتون(rose)


      Tahadayan(rose)


      vashkin
      هدف همین بود (biggrin)
      مرسی برای وقتی که گذاشتین و نظر خوبتون(rose)


    •   R.B.behruz
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • سپیده عزیز دو شب پیش داستانت رو دیدم اما چون مهمون داشتم فرصت نشد بخونمش، امروز خوندم، لایک ۶۸ تقدیم شد.
      تمام کلمات این داستان تو بند بند وجود خواننده نفوذ میکنه، تلخی خیانت دیدن، گذشت بخاطر علاقه، گذشتن از عشق بدون شکستن آشکار، فروریختن از درون، ناخواسته نفر سوم شدن در رابطه ای دیگر و درک خیانت معشوق همه و همه بدون تعارف حس میشه و این هنر شماست که میتونه اینقدر خوب منتقلشون کنه.


      فقط من اگه ایراد ویرایشی نگیرم همه میگن لال شدم!!!!
      موذب غلطه و در جایی که خودت از کلمه عذاب استفاده کردی نمیدونم چرا ننوشتی معذب.
      توتیا رو هم که دوستان اشاره کرده بودن.


    •   قعر
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • چه مثلث غمباری سپید جان
      تظاهر به قوی بودن از تلاش برای قوی بودن به مراتب سخت تره!
      چی نوشتی دختر...شاهکار تلخ


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • لايك ٧٢ (rose)


    •   mamali888
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • بازم بنویس
      اینهمه تلخی رو از کجا میاری؟
      از این تیکه عطر ارزون قیمت خوشم اومد یه جورایی ب دل میشینه


    •   شنل_قرمزی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • ۱.خیلی قشنگ مینویسی (inlove)
      ۲.به نظر من اصلا طولانی نیومد.
      ۳.موضوعش رو دوس داشتم.
      ۴.چقدر جمله ماندگار داشت!
      ۵.بازو و ترقوه و اینا خیلی سکسیه.


    •   Siin-miim
    • 1 ماه،1 هفته
      • 2

    • 76 (rose)


      13


    •   فرفريسم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • سپيده عزيزم
      من بارها اين جايگاهو تجربه كردم البته بچه بودم و دوستي مجازي بود ولي با اينحال فكر ميكردم عاشقشم نفر سوم ميشدم ناخواسته
      دل ميدادم به كسي منو نميخواست و فقط سنگ صبورش بودم و شاهد اشك و روزاي سختش
      چقدر خوب توصيف كردي و منو بردي به گذشته
      خسته نباشي عزيزم❤️❤️❤️


    •   Morrrteza
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • گاهی واقعا ادم دو نفرو دوست داره !
      تکلیف چیه ؟


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 0

    • Look251373
      بزرگوارید دوست عزیز .ممنونم که من رو خوندید(rose)


      پرفسور بالتازار ممنون از این همه درک (rose)


      Marshaall_Boss
      ممنون دوست عزیز ..‌راستش دو قسمتی بود که به خواسته ادمین مجبور شدم تک قسمتی کنم و خیلی قسمت هاش حذف ...
      واقعا امکانش نبود کوتاهتر بنویسم ...خوشحالم که نقشی ماندگار توی ذهنتون باقی گذاشتم(rose)


      **Alex_sexi(rose)


      wolf6661368
      ممنونم ازتون(rose)


      **Alfred_H(rose)


      nilajooni
      تو عشقی عزیز دلم. ببخش اگر دل قشنگت غصه گرفت(rose)


      A....K
      باعث افتخاره(rose)


      Alouche
      ممنونم عزیزم(rose)


      telmaaa
      خوشحالم که قابل درک بود (rose)


      R.B.behrouz
      بهروز عزیز ممنونم که خوندید و دوستش داشتید .با این دوتا غلط موافقم .باور کنید تقصیر ادمین شد و ماجراهایی که داشتم و مجبورم کرد زود ویرایش کنم و بفرستم وگرنه من و این سوتی ها؟:-)
      (rose)


      قعر دختر دوست داشتنی و عزیزم .ممنونم از اینکه خوندی و دوستش داشتی (rose)


      Sexybreasts(rose)


      mamali888
      مرسی رفیق جان(rose)


      شنل_قرمزی
      ۱.مرسی ازت عزیزم
      ۲.خوشحالم انقد در داستان غرق شدی که طولانی بودنش رو حس نکردی
      ۳.منم دوست دارم بنویسم و تشریح کنم
      ۴.یکیشو که دوست داشتم بولد کردم
      ۵.بازو و ترقوه ترن آن کنندس بسیار:-)
      (rose)


      siin_miim(rose)
      ممد عزیزم مرسی


      فرفریسم
      خیلی از ماها این وضعیت رو تجربه کردیم ...مثلث غم انگیزی که گاهی به اختیار انتخاب میکنیم و مث مرداب بیشتر فرو میریم ...متاسفم برای تجربه تلخت(rose)


      Morrrrteza
      راستش خودم هیچ وقت نتونستم دو نفر رو دوست داشته باشم بعنوان عشق زندگیم :-)(rose)


    •   Reza18aa
    • 1 ماه
      • 1

    • عالی بود ، عاشق اونجاهایی شدم که شخصیت داستان ، درباره لبخند ها و اون نقابی که هر روز مجبوره روی صورتش بزاره حرف میزد .واقعا حرف نداشت


      به نظر من هم بی اعتمادی ایی که از خیانت حاصل میشه رو هیچوقت نمیشه روش سرپوش گذاشت ، یه حسیه که همیشه همراهته و هیچ وقت تنهات نمیزاره منم این حس رو دوبار تجربه کردم و در حین خوندن داستان انگاری داشتم احساسات خودم رو مرور میکردم . دمت گرم بازم بنویس


    •   Arian.Floyd
    • 1 ماه
      • 0

    • با احترام به نويسنده عزيز
      خيلي كسشر بود


    •   Hambert9877
    • 1 ماه
      • 1

    • داستان خیلی گرم و گیرا بود یه جورایی سهل و ممتنع بود
      در عین سادگی ظاهری نکته ها و تشبیه های ریز زیادی داشت ک نتونستم حتی چن لحظه چشم از صفحه بردارم


    •   Ashikaviani
    • 1 ماه
      • 0

    • خیلی عجیب یهو بهش نزدیک شدی؟؟؟؟؟؟؟
      قسمت آشنایی و نزدیک شدن به هم مخصوصا وقتی که نشستی کنار«بخاری :( » داستان واقعی نیست اما لازم نیست باشه طولانی بود تا اخر نخوندم حس کردم بیشتر قابل خوندن نیست


    •   behrooz674
    • 1 ماه
      • 1

    • در ابتدا تشکر میکنم ازت بخاطر صبر و حوصله ای که صرف پاسخ گویی به همه نظرات میکنی و با اتیکت خاصه خودت و مهربانانه،نظرات بیراه و بعضا خام و هم از لطفت بهره مند میسازی. به جرات میتونم بگم تنها نویسنده ای هستی که بعد از ر- اعتمادی، با خوندن داستانت ذهنم با اون درگیر و همراه شد و با اشتیاق خط به خط داستان و بی نیاز از ویرگول و گیومه تا انتها دنبال کردم...خوبه که هستی


    •   رامین1362
    • 4 هفته
      • 1

    • افتادم یاد زندگی داغون خودم


    •   romana
    • 4 هفته
      • 1

    • وقتی تو پشت میز تحریر باشی احتمالا یک خیانت روی تخت ست.
      توانایی نگارش تو، حتی خیانت را لذت بخش میکند.
      سوای ابعاد اجتماعی و اخلاقی متن،انچه تو مینویسی در معیارهای گسترده تری از ادبیات قابل تفسیر و نقدست.
      قلمت شیوا


    •   Xa1ultra
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • سلام واقعا داستان جالب و یک درام اجتماعی بود که حقیقت جامعه رو به تصویر میکشه و نشون میده یک وقتایی بخشش و ادامه زندگی بهتره@ چون کائنات یا خدا یا...؛ هر چیزی رو که بی دلیل مورد قضاوت قرار بدی تو رو تو همون شرایط میزاره و ازت امتحان میگیره
      با سپاس از نویسنده محترم


    •   Xa1ultra
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • سلام واقعا داستان جالب و یک درام اجتماعی بود که حقیقت جامعه رو به تصویر میکشه و نشون میده یک وقتایی بخشش و ادامه زندگی بهتره@ چون کائنات یا خدا یا...؛ هر چیزی رو که بی دلیل مورد قضاوت قرار بدی تو رو تو همون شرایط میزاره و ازت امتحان میگیره
      با سپاس از نویسنده محترم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو