بازیِ پر هوس!

    روی مبل نشستم. داشت واسه رفتن سر کار آماده می‌شد. رفتن به اون آرایشگاه مسخره که چیزی جز حرف و حدیث برامون نداشت. نگاش کردم و گفتم: دردت چیه؟ ها؟ میدونی چند وقته حتی کنار هم نخوابیدیم؟ اگه دلت جای دیگست بگو بهم. من ازدواج نکردم که تنها بخوابم و هروقت نزدیکت میشم با هزار بهونه خودتو ازم دریغ کنی.
    جوابش مثل همیشه سکوت بود.
    با عصبانیت بلند شدم و درحین رفتن از خونه با فریاد گفتم: تا شب وقت داری جوابمو بدی و تکلیف خودت و من و این زندگی رو روشن کنی....


    ..............................................................


    از خونه بیرون زدم و به سمت بنگاه رفتم. تا ظهرمدام به قرار امروزم فکر میکردم. ظهر که شد کلید واحد شیک و مبله سراج صاحب مغازم که واسه رهن گذاشته بود رو برداشتم و با ماشین به راه افتادم. با سعید پسرش هم که تو این مدت دیگه حسابی رفیق شده بودیم هماهنگ کردم تا ناخواسته مزاحم خلوتمون نشه! جلوی خونه مثل همیشه حلقه تو دستم رو درآوردم و توی ماشین گذاشتم.
    ساعت نزدیک 2 بود و کم کم باید پیداش می‌شد. پرده ها رو کنار زدم و از قاب پنجره چشم به راه رسیدنش بودم. بالاخره بعد از ماهها پیشنهاد برادرش واسه رفتن به ترکیه و زندگی و کار کنارش رو قبول کرده بود و فردا قرار بود بره. این آخرین دیدارمون بود و استرس و حس عجیب و خاصی چاشنی احساس این بارم بود. وقتی جلوی خونه رسید، مثل همیشه با مهارت و اعتماد به نفس مثال زدنیش ماشین رو پارک کرد، پیاده شد و درحالیکه با دست شال خودش رو کمی روی سرش مرتب می‌کرد بهم نگاهی انداخت و دست تکون داد. دکمه آیفون رو زدم و در واحد رو براش نیمه باز گذاشتم.
    گلاره تنها کسی بود که بعد از ازدواجم تونسته بود با رفتار و زیباییش دلمو ببره و من رو وسوسه و شیفته ی خودش کنه. زنی که با شهوت و عطش زیاد خودش رو کامل تو سکس در اختیارم میذاشت و میتونستم تمام رویاهای سکسی خودمو با اون محقق کنم. برعکس الهه همسرم هرچند زن سردی نبود ولی دختری سافت، پراحساس و عاشق عشقبازی و سکس رمانتیک بود و تحمل خشونت در حد "آخ"رو هم در سکس نداشت!
    با گلاره تو مهمونی مجردی یکی از هم دانشگاهی هام آشنا شدم. تو اون جمع اکثرا غریبه کسی از ازدواج من خبر نداشت و منم ترجیح میدادم مجرد به نظر بیام! وقتی خواستم وارد بالکن بشم و هوایی تازه کنم، ناخواسته توی چهارچوب در و پشت بهم ایستاده بود و مشغول مزه مزه کردن مشروبش بود. صدام رو توی گلوم صاف کردم و گفتم: می بخشید اجازه میدین رد بشم؟؟!!
    خیلی آروم برگشت و با لبخند و شیطنت خاصی، لبش رو آروم گاز گرفت و گفت: بفرمایید ارباب! همین جمله و خنده همزمان هردومون کافی بود تا من رو ترغیب به آشنایی و صحبت بیشتر باهاش کنه و در نهایت دوستی و رابطمون شکل گرفت.
    .......................................................................


    **برام سکس مهم ترین پارت زندگی بود و اشکان تنها کسی بود که کنارش تو سکس خودم بودم و نیازها و فانتزی هامو باهاش اجرا میکردم. اون دقیقا مکمل من توی سکس بود و هیچ وقت از بودن کنارش سیر نمیشدم...
    اما امروز آخرین دیدارم باهاش بود. واسه لذت بیشتر از امروز ذهنم رو به سمت خاطرات شیرینی که باهاش داشتم پرت کردم. لذت بخش‌ترین خاطره، آشنایی باهاش بود. رو به بالکن ایستاده بودم و به تنهاییم فکر میکردم. زن لوندی بودم و خوش سر و زبون که هیچوقت عشق واقعی رو حس نکرده بودم. موزیک ملایمی پخش می‌شد و نسیم خنکی به سر و صورتم می‌خورد. آروم مشروبم رو مزه مزه میکردم و در خلسه شیرینی فرو رفته بودم که صدای بم و مردونه‌ای من رو به خودم آورد: ببخشید اجازه می‌دید رد شم !
    صداش اونقدر جذاب و خش‌دار بود که ناخودآگاه تنم مورمور شد. با لبخند برگشتم به سمتش. مرد بلند قد و جذابی رو روبروی خودم دیدم. چشمهای مشکی و نافذش پر از طوفان بود، اما صورتش آروم. با لبخند نگاهی بهم کرد، دوست داشتم همون لحظه زیرش می‌خوابیدم و باهاش یکی میشدم!
    ناخودآگاه از فکر و تصورات ذهنم لبخند سکسی گوشه لبم نشست و لبم رو گاز گرفتم . سعی کردم هرچی لوندی بلدم چاشنی حرف‌هام کنم و گفتم : بفرمایید ارباب ...
    با شنیدن این جمله چشمهاش برق زد، لبخند مرموزی تحویلم داد و از کنارم گذشت ...این شروع آشنایی من و اشکان بود.
    ماشین رو پارک کردم و وقتی پیاده شدم مثل همیشه پشت پنجره دو چشم طوفانی رو منتظر خودم دیدم و به سمت درد و لذت حرکت کردم...
    طبق قرار همیشگی به محض ورود آروم و بدون هیچ حرفی به سمت اتاق رفتم و به جز لباس زیر همه لباس‌هامو درآوردم. گیره موهام رو که این‌بار به درخواستش کامل مشکی کرده بودم باز کردم و موهام رو روی کمرم پخش کردم.
    روی دو زانو نشستم و منتظر اومدنش شدم. بوی عطر تلخ پرادا رو با جون و دل بلعیدم. ترکیب اون بوهای متضاد نعنا و وانیل و نارنج و صمغ تلخ‌ترین رایحه شیرین زندگی من شده بود که خیسی بین پاهام رو بیشتر می‌کرد.
    با صدای بستن در لبخند صورتم عریض‌تر و از فکر طعم کیرش بزاقم ناخودآگاه ترشح شد. چشم‌هام رو بستم و بی‌صبرانه منتظر شروع آخرین سکس و یکی شدن باهاش بودم. سردی سگک کمربندش روی پیشونیم علامت شروع بازی درد و لذت بود. این سردی همیشه داغ‌ترم می‌کرد، چشم بسته کمربند و زیپش را باز کردم. صورتمو به کیر خوابیدش مالیدم و سعی کردم از روی شورت سرش رو با لبم پیدا کنم. سانت به سانت کیرش رو با لبم لمس می‌کردم و زبون می‌زدم...
    بی طاقتش کردم که لب باز کرد: بخورش !
    کیرش را بیرون آوردم . میل و عطش زیادم به خوردنش تنمو مور مور می‌کرد...برای بلعیدنش نمیتونستم صبر کنم .
    داغیشو با انگشت‌هام حس کردم. روی دو زانو بلند شدم و دهنم رو باز کردم . سرکیرش رو با لبهام به دهنم بردم.آروم مکیدم و با زبون با کلاهکش بازی کردم . همه شهوت و انرژیم از سکس از لذت بردن ارباب سرچشمه میگرفت، هر چقدر بیشتر لذت می‌برد من خیس‌تر و مطیع ‌تر می‌شدم . چشیدن پیشابش یعنی کارم رو درست انجام میدم. اونقدر به لیس زدن و مکیدن و خوردن ادامه دادم تا کیرش خوب قد کشید و تمام دهنم رو پر کرد. نفس من از فشار کیرش که سفت و سنگ شده بود سنگین و نفس اون از لذت به شماره افتاده بود ... بیشترین حالتی که اشکان رو راضی می‌کرد تلمبه زدن توی دهنم بود ...وظیفه من فشار لبهام به کیرش بود جوری که به قول خودش انگار داره توی کس تنگم کیرشو فرو می بره...
    با این کار موهای سرم رو چنگ زد و خودش شروع به تلمبه زدن تو دهنم کرد. این‌بار دهنم رو بیشتر باز کردم و جلوی کیرش ثابت فقط با شهوت به رفت و آمد و ضربه‌های کیرش ته حلقم نگاه می‌کردم.
    صورتم رو به شکمش چسبوند و تا ته حلقم فشار داد. چند ثانیه نگه داشت و باز آروم آروم توی دهنم جلو عقب کرد . صورتم از شهوت و لذت داغ شده بود و خیسی بین پاهام لحظه به لحظه بیشتر می‌شد ...حتی فکر خوردن کیرش هم می‌تونست من رو ارضا کنه.
    با خشونت موهام رو چنگ زد و ناله کرد: بیشتر بخورش گلاره! میخوام تا ته حلقت بره توله!...
    ته دلم غنج رفت از حس لذتی که بهش می‌دادم...


    با دستورش کیرش رو از دهنم درآوردم و تخماش رو لیس زدم . ناله‌هاش بلندتر شد و از فرط لذت مدام آه می‌کشید. سعی کردم نهایت لذت رو بهش بدم کاری که هیچ‌کس نتونه براش بکنه، کیرش رو دوباره توی دهنم فرو کرد و تند تر تلمبه زد. حرکاتم دیگه دست خودم نبود. ارباب امروز باید از ذره ذره تن من بیشترین لذت رو می‌برد. از دهنم بیرون کشید و آمرانه نگاهم کرد. شلوار و شورتش رو از تنش بیرون آوردم و جلوش ایستادم. مثل بچه گربه ای منو از جا بلند کرد، روی دوشش انداخت و به وعده گاه برد. همه چیز مهیا بود...
    بعد از ساک همیشه با اسپنک مهمونم می‌کرد ...
    ضربه های اسپنکش با کمربند پوستم رو می سوزوند. لب تخت قمبل کرده بودم و مطیعانه می‌شمردم سی و هشت ...سی و نه ...چهل.... و تمام!
    از پشتم آتش بلند می‌شد. آروم نوازشش کرد و خیسی زبونش رو روی پوست ملتهبم حس کردم . درد و لذت، خیسی و داغی، لذتی هزار برابر بهم هدیه می‌داد. روی تخت دراز کشیدم. از زیر خط باسنم زبونش رو روی تنم بازی میداد تا کمرم...
    به روی کمر برم گردوند. دست و پاهام رو از دو طرف به تخت بست. منتظر حرکت بعدی اشکان، نگاه سرگردونم رو روی اشیاء اتاق پرواز دادم. نمی‌خواستم فکر کنم بازی بعدی چی می‌تونه باشه. به سمت گیره،های لباس رفت و نوک سینه های من از فکر فشار اون گیره‌های لعنتی درد گرفت! کاش امروز گیره نبود ...
    سردی فلز گیره‌ها نوک سینه‌هام رو یخ کرد و دردِ فشار اونها به نوک سینه‌هام منو به مرز جنون رسوند. اشکان‌گیره‌ها رو وصل کرد و دست به سینه لحظه‌ای تن برهنه من رو نگاه کرد. رد نگاهش روی حلقه نافم ثابت موند. به سمتم اومد و از زیر گلو تا بین پاهام رو دست کشید. بین پاهام نشست و هاله قهوه ای رنگ دور سینم رو با زبون خیس کرد، فریاد می‌زدم، نمی‌دونم از درد یا لذت... فقط می‌دونم دوست داشتم تا آخر دنیا این بازی دردناک رو ادامه بده... نگاهی به پایین کرد وخیسی بین پاهام رو لیس زد. تنم پر از لذت شد. اونقدر که همه چیز رو فراموش کردم.
    _آه همینه بلیسش...
    با عصبانیت از جا بلند شد
    _مگه نگفتم حرف زدن ممنوع؟؟ به سمت میز کنار تخت رفت. این بار واسه انتخاب تنبیه تاس ننداخت و مستقیم شلاق کنفی خودش رو برداشت. نارضایتیش و رهاکردنم تو اوج لذت خودش بدترین تنبیه برام بود ولی اون تو هر حالت به قوانین بازی و سکسمون پایبند بود و باید برده خودش رو بابت نافرمانی تنبیه می‌کرد.
    فهمیدم کجا رو برای شلاق زدن نشونه گرفته و از فکر دردش تنم یخ کرد ...
    اون شلاق لعنتی قراره وسط پامو نشونه بگیره ...چشم‌هام رو بستم و منتظر خوردن اولین ضربه شدم ...
    وسط تاریکی و پشت چشم‌های بسته سعی کردم صداها رو دنبال کنم ...با حس نزدیک شدنش نفس‌هام تندتر شد.
    صداش رو شنیدم: بشمار!
    لرزش و ترس از صدام مشخص بود. لب زدم : چشم ارباب ...
    اولین ضربه درست وسط پا و روی کلیتوریسم فرود اومد و نفسم حبس شد ... درد اونقدر زیاد بود که صدام در نمیومد بشمارم.
    ضربه دوم محکم تر بود و عصبانی داد زد : قرار بود چیکار کنی؟
    _یک...ببخشید ارباب.
    ضربه دوم و سوم و چهارم و هربار درد از بین پاهام شروع و در تمام تنم پخش می‌شد ...
    چشم هام خیس از اشک شد از درد ضربه، پاهام می‌لرزید ... دردی که کم‌کم با لذت ترکیب شد و درنهایت حس شهوت فوق‌العاده ای از این تنبیه دردناک نصیبم شد ...


    ضربه‌های شلاق که تموم شد پاهام رو باز کرد، کیرش‌ رو روی کسم کشید و به چشم‌های خمار از شهوتم زل زد...صورتم پر از التماس بود انگار از چشمم خوند.
    _کیر میخوای؟
    _بله ارباب دارم میمیرم خواهش میکنم منو بکن .
    سینه هامو محکم فشار داد، از درد چشم‌هام رو بستم. همه حواسم متمرکز درد سینم بود که تمام کیرش رو داخل کسم فرو کرد و نفسم رو بند آورد ...انگار درد مث دارویی به تنم تزریق شد...اون لحظه نمی‌تونستم بفهمم کدوم قسمت تنم بیشتر درد می‌کنه اما همین درد لعنتی بهم آرامش می‌داد همیشه...
    بدون مکث میکوبید، همزمان روی تنم خوابید و تنمو به دندون گرفت. درد توی تنم پیچید و شهوتم رو به هزار رسوند. به ارگاسم نزدیک شدم. اون حس خوشایند و نیروی خاص از تمام تنم شروع شد، اما اشکان که خوب از پیچش تنم و بی‌قراریم متوجه حالم بود، کیرش رو تو بدترین زمان ممکن بیرون کشید. می‌دونستم با این تاخیر دیگه به این راحتی ارضا نمیشم. داشت گریه‌ام می‌گرفت که دست گرمش رو وسط کسم حس کردم .
    اما اون کس دردناک و ورم کرده من زیر شلاق، مالیدن نمی‌خواست، کردن می‌خواست تا آتیش درونش آروم بشه ...
    التماس کردم : اشکان کیرتو میخوام ...
    _میخوای منو ول کنی بری ترکیه؟ به همین راحتی؟ سکس امروزمون اینجوری تموم نمیشه!
    روی سینه‌هام نشست و با عصبانیت گفت: دهنتو باز کن.
    دست‌هام بسته بود و قدرت مانور نداشتم. دهنم رو باز کردم و سرمو کمی بالا آوردم. روی صورتم خم شد و کیرش رو آروم آروم فرو کرد توی دهنم. طعم کسم رو حس می‌کردم ...لبامو دور تنه کیرش حلقه کردم. سرمو ثابت گرفت و توی دهنم تلمبه زد و کیرشو فشار می‌داد توی دهنم جوری که سر کیرش رو توی حلقم حس می‌کردم... با رها کردن سرم، خودم هم همزمان سرمو جلو عقب می‌کردم تا بیشتر بهش حال بدم .
    _آه دهنت داغ و خیسه لعنتی، چه ساکی میزنی تو، عاشق خوردنتم، بخور همش مال خودته،آه، کیرم رو بخور....
    از دهنم بیرون کشید دستام رو باز کرد: داگی شو!
    قمبل کردم و منتظر کیرش بودم، کیرش رو از پشت فرو کرد توی کسم، موهام رو اونقدر کشید که سرم کامل عقب اومد توی این حالت کسم تنگ‌تر شد و درد میگرفت. جیغ می‌زدم و بیشتر حشری می‌شد و تندتر می‌کوبید ...بلندم کرد و لب تخت ایستاده کمرمو خم کرد و باز تند و تند کوبید. اینبار ولی تو اوج لذت رهام نکرد و من هم از شدت ارضا شدنم، پاهام سست و بی‌حال شد و ناخودآگاه با شکم روی تخت افتادم. اشکان همزمان روی من خوابید، پاهام رو باز کرد و کیرش رو از پشت فرو کرد و دست از کردن برنداشت. از خشونت زیاد و رفتارش فهمیدم که اونم به ارضا نزدیکه. .. من رو برگردوند، روبروم ایستاد و کیرش رو کامل تو دهنم فرو کرد ... با چند بار جلو عقب کردن کیرش ارضا شد و همه رو توی دهنم خالی کرد ... وظیفم رو بلد بودم آبش رو خوردم و دهنم رو بازکردم تا ببینه چیزی از اون رو هدر ندادم!**
    ...............................................................


    روز اول تصور این حد از وابستگی بهش رو نمی‌کردم. برام یه فانتزی و یه سکس واسه خالی کردن ذهنم از فکرهای هرز و خاموش کردن اون عطش و آتیش درونم بود. اما الان با فکر اینکه دیگه نمی‌بینمش دلم آشوب و حالم خراب شده بود. اونقدر که موقع بوسیدنش لحظه‌ی وداع اشکم سرازیر شد و این‌بار من مثل برده جلوش زانو زدم و با التماس خواستم نره.....
    تو مسیر برگشت به خونه مدام فکر لعیا بودم. سعی می‌کردم درکش کنم و تو ذهنم با رفتنش کنار بیام.
    وارد خونه که شدم لباسهام رو درآوردم. حولم رو برداشتم و بی تفاوت به الهه که پای تلویزیون نشسته بود به حمام رفتم. حمام هم هق‌هق‌های ناخواسته و خفه تو گلوم ادامه داشت. با چشم‌های سرخ از حمام بیرون اومدم. خودم رو جمع و جور کردم. باید تکلیف این زن و این زندگی رو روشن می‌کردم امشب.
    _چی شد؟ فکراتو کردی؟ میخوای حرف بزنی؟ یا بفرستمت خونه بابات بهت شوهرداری یاد بدن؟!!
    _حرف می‌زنم. به شرطی که پشیمونم نکنی و آروم باشی...
    یه نفس عمیق کشیدم. بالاخره قرار بود بفهمم چی این زن رو اینقدر از من متنفر کرده و نگاهش رو اینجور پر از حرف و نگران. کنارش نشستم.
    _آرومم. بگو چی شده.
    گوشیش رو بهم داد.
    _این شماره چند وقتیه بهم پیام میده. میگه شوهرت داره بهت خیانت می‌کنه. مدام میگه الان با یه زن دیگه قرار داره و داره به سادگیت میخنده! خودش رو معرفی نمی‌کنه. زنگ می‌زنم ریجکت می‌کنه. تهدیدش کردم به شکایت ولی با تمسخر گفت: خود دانی. اینجوری هیچ‌وقت حقیقت رو در مورد شوهرت نخواهی فهمید. میگفت نه خط به نام منه و نه من رو پیدا میکنی. کامل می‌شناسه تورو....
    منم کم‌کم به شک افتادم. گفتم اگه راست می‌گی ثابت کن. گفت فیلم خیانت شوهرت رو بهت می‌دم به شرطی که تو هم یه بار فقط مال من بشی....
    حال عجیبی داشتم. ذاتا آروم بودم. از رفتن گلاره ناراحت و از شنیدن حرفهای الهه گیج و عصبانی.... کنارش ترس از آبروی خودم و گلاره که بهم اعتماد کرده بود و شک و پریشونی...
    گوشی رو گرفتم و خوب پیامها رو از روز اول خوندم. الهه حق داشت به شک بیفته ولی حق نداشت از من مخفی کنه. پیشنهاد سکس به الهه برای دادن فیلم خیانت من آخرین پیامش بود. میگفت کافیه یکساعت مال من باشی درعوض شوهرت رو بهتر می‌شناسی و تا جوونی زندگیت رو نجات میدی....
    تو تمام قرارهام با گلاره به شدت محتاط بودم و به کسی هم حرفی ازش نمی‌زدم. از رابطه من و گلاره فقط سعید خبر داشت. یعنی ممکنه؟ یاد غرغر کردن‌هاش افتادم. یاد تیکه‌هاش بهم که من رو به تک‌خوری متهم می‌کرد. یاد اصرارش واسه اضافه شدن به سکسمون. یاد جمله همین امروزش وقتی ازش تشکر کردم و گفتم جبران میکنم و با بی‌تفاوتی گفت: دیگه ازتو ناامید شدم و انتظار جبران ندارم.
    کسی که فکرشم نمی‌کردم تو خونه دوربین گذاشته بود و الان با فیلمش از زنم اخاذی می‌کرد... تو سرم، ذهنم خودش جواب همه سوال‌های خودش رو می‌داد. پیدا کردن شماره الهه هم واسش کاری نداشته. سعید تو بیکاری هاش همیشه تو بنگاه کنارم بود و بارها گوشیم رو برای دیدن کلیپ یا برطرف کردن ایراد و ریختن برنامه، بهش داده بودم.
    آخرشب و بعد از خوابیدن الهه با خط اعتباری که خیلی وقت بود ازش استفاده نکرده بودم بهش پیام دادم. خودم رو الهه معرفی کردم و گفتم شوهرم اون شماره من رو چک می‌کنه و نمی‌خوام چیزی بفهمه. شک کرد ولی کم‌کم با حرف‌هام مجاب شد. ازش یه عکس یا یه قسمتی از فیلم رو واسه اثبات حرفش خواستم. بلافاصله توی تلگرام برام یه عکس لخت از خودم در حال شلاق زدن رو بدن گلاره فرستاد. صورت و بالا تنه گلاره رو کات کرده بود تا الهه نتونه بفهمه کیه. بدنم یخ زد از ترس... پیام بعدیش بیشتر عصبیم کرد:
    _حالا نوبت توئه حرفت رو اثبات کنی. یه عکس سکسی از خودت بده...
    چقدر سخت بود تحمل و ادامه این بازی. چقدر دلم می‌خواست برم و زندش نذارم. بهش قول عکس برای فردا رو دادم. صبح زودتر از همیشه به بنگاه رفتم و تا ظهر این بازی و پیام‌ها ادامه داشت و من نگران‌تر می‌شدم.
    تنها راهی که به ذهنم می‌رسید صحبت و خواهش از سعید بود و یا کشوندن اون برای سکس به خونه و تهدید و ترسوندنش و یه بازی غیرقابل پیش‌بینی دیگه....
    بهش زنگ زدم.
    _چطوری سعید؟ خونه‌ای؟ بیکاری؟
    _آره خونم. خیر باشه. امروزم عملیات داری؟
    _نه. پاشو بیا بنگاه میخوام برات لطف‌های این مدت رو جبران کنم. پاشو.... منتظرم.
    _اومدم. الان میام....
    خیلی زود خودش رو رسوند. نشست و خیره بهم منتظر بود. داشتم افکارم رو تو سرم جمع و جور می‌کردم و دنبال یه راه خوب واسه شروع حرف‌هام می‌گشتم. از طرفی هم دلم می‌خواست بلند بشم و تا جایی که میخورد می‌زدمش! به محض شروع کردن به صحبت متوجه پیام رسیده از همون ناشناس به تلگرام خط اعتباریم شدم:


    **این آخرین پیام من برای توست. دیگه کافیه اشکان. پیامی واسه کسی که صادقانه دوستش داشتم و با قول یکرنگی ازش رفیق راهش شدم و تن و روحم رو هربار دَم زد در اختیارش گذاشتم. چیزی به پروازم نمونده. پروازی که خواستم تو همسفر و کنارم باشی ولی گفتی به خاطر مشغله زیاد تو شرکتت فعلا نمی‌تونی و به زودی بهم ملحق میشی. تو چشمات خیره شده بودم. می‌دونستم شرکتت همون مغازه اجاره ای و بنگاه املاکته و مشغلت الهه همسرت.... اما به روت نیاوردم.
    من باهات رو بازی کردم و میونه‌ی راه فهمیدم تو داری زیرورو بازی می‌کنی. شاید باورت نشه ولی اونقدر برام جذاب بودی که شاید اگه از ازدواج و شغل واقعیت هم برام می‌گفتی همون جور برده و مریدت می‌شدم.
    اولین بار با دیدن جای حلقه توی انگشت دستت دلم به شک افتاد و با تعقیبت و دنبال کردنت دیگه شکی نبود و همه چیز مثل روز برام روشن شد.
    یادت میاد گفتم: دورویی تنها چیزیه که دلم رو سیاه میکنه؟ یادته گفتم وای به روزی که بفهمم بازی خوردم از کسی؟
    دیروز دلم خون بود. ولی ذهنم رو پاک کردم و شدم برات همون برده همیشگی. رام و دراختیار. خودم رو از لذت محروم نکردم و نخواستم تو هم شک کنی و بازیم خراب بشه. نخواستم مدرک و فیلمم واسه اثبات خیانتت به همسرت سرد و بی روح باشه. خواستم اونقدر بهت لذت بدم که هربار یادم افتادی بیشتر از نبودم آه بکشی و بیشتر از خودت متنفر بشی......
    بعد از ورودم به اتاق واسه آماده شدن برات، کیفم رو که از قبل گوشیم رو داخلش جاساز کرده بودم به رخت‌آویز دقیقا روبروی تخت آویزون کردم و دکمه ضبط فیلم رو زدم... میدونستم تو اونقدر درگیر شهوت و لذتی که متوجه چیزی نخواهی شد. نگران فیلم و آبروت نباش. چون خودم هم همراه و شریک خیانت توام. اون فیلم رو فقط مخصوص الهه گرفتم.
    امروز با الهه خیلی صحبت کردم. دلش شکست وقتی فهمید مرد رویاهاش واسه هوس به عشقش پشت پا زده. روزی که واسه بدست آوردن شمارش وارد آرایشگاهش شدم رو فراموش نمی‌کنم. موهای مشکی دیروزم که تو چنگت بود و از زیباییش میگفتی کار الهه بود ....
    بهش برای فیلم خیانتت پیشنهاد سکس دادم. چون فکر می‌کردم آدمی مثل تو حتما زنی خراب و بدتر از خودش داره.... ولی برعکس تصورم فهمیدم تو لیاقت اون زن خوب و ساده رو نداری. زنی که همه چیز رو کف دستت گذاشت.
    الهه هم خیلی زود میفهمه این ضربه و جدایی از تو براش حکم آزادی رو داشت.


    ته بازیت کی باخت اشکان؟ من اگه دنبال هوس و سکس بودم، عشقی تو زندگیم نداشتم و نگران از دست دادن چیزی نبودم. اما تو چی؟
    همیشه به سهمت قانع باش و به قرارت پایبند و امروز رو هیچوقت فراموش نکن اشکان! روزی که هم من و هم الهه رو از دست دادی. روزی که از کسی که به خیالت بازیش می‌دادی بازی خوردی**


    پایان


    نوشته :مهران و sepideh58

  • 161

  • 14




  • نظرات:
    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 8

    • liKe avaLo man bhtoon midm
      hatmn daStani k lady sepideh v mr mehRan baramon send krde bashn aLie vaLi nzRe naHaimo bad az khondn daStan b arztoon mirSooNm (rose)


    •   ali.goli33
    • 1 ماه
      • 3

    • حال کردم. ایول


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 14

    • بخاطر سر درد حس کامنت دادن نداشتم ولی ی دو بیتی میگم‌..
      دوتا بهترین پیدا کردن جفت همو ...قطب مثبت و منفی بمب اتم


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 5

    • خوابم میاد فردا میخونم چون این داستان رو باید بخونی و بعدش کیف کنی نه اینکه بخونی و بخوابی


    •   sina.ssss
    • 1 ماه
      • 4

    • خوب تموم شد. چسبید. 4 واس ماس. (rose)


    •   Vansor
    • 1 ماه
      • 5

    • Awli bod psr


    •   ashkaanm
    • 1 ماه
      • 6

    • عالی و متفاوت بود ..
      دم هردو نوبسنده گرم


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 8

    • oOopsSs khoshgL bod
      dosesH dasHtm
      fqt y tiKe eshtbah type shode bod
      تو مسیر برگشت به خونه مدام فکر لعیا بودم. سعی می‌کردم درکش کنم و تو ذهنم با رفتنش کنار بیام.
      layaaaa ????
      esm partner sexysh gelaRe bod
      esm khanoomsHm elaHe
      Laya iN vaSt karo kharab karde bod y mqdar
      vaLi baZm aZ qaLm ziBaye shoMa cHiZzZi kaM nmisHe
      mRc (rose)


    •   hirssaa1
    • 1 ماه
      • 5

    • خسته نباشید. داستان و به ویژه پیامش عالی بود. لایک 12 تقدیم به هردو بزرگوار.


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 11

    • Sexybreasts
      ممنون ازتون دوست عزیز .امیدوارم داستان رو دوست داشته باشین (rose)


      Ali. goli33
      خوشحالم دوسش داشتین (rose)


      lovely _ gel
      مرسی از شعر قشنگت. ایشالا زود خوب بشی عزیزم(rose)


      royaei
      مرسی عزیزم منتظر نظر خوبت هستم (rose)


      sina.ssss
      مرسی ازت (rose)


      سعید تبریزی عزیز
      بی دی اس ام هستا (biggrin) بی دی ام اس نداریم(biggrin)
      چون غلط املایی داشتی رز بهت نمیدم (biggrin)


      Vans or
      ممنونم دوست عزیز(rose)


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 7

    • اول اینکه عالی بود و تونستم با داستان خیلی راحت حس بگیرم
      اما
      اما
      راستش انتظار بیشتری از دوتا نویسنده ی تاپ سایت داشتم!!
      آخر داستان آبکی تموم شد . نگاهی که گلاره از بالا به شخصیت مرد داستان داشت ، درواقع بزرگترین ایراد داستان بود . تذکر ها و نصیحت ها و طعنه های آخر متن خیلی با شخصیتی که از گلاره در طول سیر داستان پرداخت کرده بودید جور درنمیومد .
      ضمنا یه تیکه از متن ، این رو دیدم (( ﻣﺴﯿﺮ ﺑﺮﮔﺸﺖ ﺑﻪ ﺧﻮﻧﻪ ﻣﺪﺍﻡ ﻓﮑﺮ ﻟﻌﯿﺎ ﺑﻮﺩﻡ . ﺳﻌﯽ ﻣﯽﮐﺮﺩﻡ ﺩﺭﮐﺶ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺗﻮ ﺫﻫﻨﻢ ﺑﺎ ﺭﻓﺘﻨﺶ ﮐﻨﺎﺭ ﺑﯿﺎﻡ ))


      لعیا کیه؟! مگه گلاره نبود ؟!


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 8

    • البته شرمنده بابت انتقاد
      به قول اینایی که قبلا با تلوزیون مصاحبه میکردن ؛ من خیلی کوچیک تر از اونی هستم که بخوام نظر بدم .....


      در کل موضوع جالبی بود ، خیلی خوب Bdsm رو به تصویر کشیدید بدون وحشی بازیایی که خیلیا تصور میکنن راجبش ، یه دید فوق العاده از حس من و امثال من به مخاطب القا کردید
      لیاقت این داستان خیلی خیلی بیشتر از این سایته ، جایی که یکی مثل من به خودش جرٱت بده بیاد ازش ایراد الکی بگیره :-D


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 12

    • یه توضیح بدم بابت این لعیا
      شخصیت زن داستان اول لعیا بود ک ترجیح دادیم اسمش رو عوض کنیم ادیت نهایی و تغییر اسم با من بود چند بار هم خوندم و چک کردم متاسفانه یه دونه از زیر دستم در رفت عذرخواهی میکنم بابت این اشتباه


    •   Shamim.20
    • 1 ماه
      • 5

    • داستان خوبي بود نويسندگان عزيز
      خسته نباشيد
      موضوع عالي و جذاب بود
      توصيف صحنه هاي سكسي يكم بيش از حد به فيلم fifty shades شبيه بود كه البته من نميگم كپي بود چون حتما تصادفي بوده
      بيشتر بخونيم ازتون
      موفق باشيد


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 5

    • Oberyn.Martell
      باعث مباهاته دوست داشتین (rose)


      ashkannm
      (rose)


      محمد اسفندیاری
      خیلی خوشحالم دوست داشتین دوست خوبم .باغچه سپید رو دارم براتون میفرستم .مرسی یادتون بود و دوسش داشتین(rose)


      sexybreasts
      بازم مرسی از کامنتتون در مورد لعیا هم توی کامنتم توضیح دادم تغییر اسم بود ک این یکی در ادیت از زیر دستم در رفت (rose)


      hirssaa1
      مرسی عزیزم (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 8

    • mazhd
      (rose)


      آرس عزیز همه ما توی زندگی خصوصی و افکار خودمون ممنوعه هایی داریم ک شاید هیچ وقت نتونیم کیس مناسبی رو از لحاظ سکسی پیدا کنیم که این فانتزی ها رو روش پیاده کنیم پس ناچاریم نقاب بزنیم و یا این فانتزی ها رو دفن کنیم
      گلاره داستان ما توی زندگی واقعی همون جوری ک در داستان گفته شد پارتنری ک فانتزی هاشو باهاش بازی کنه پیدا نکرده بود تا اشکان رو دید و..
      اما
      اما
      فانتزی های جنسی ما با شخصیت واقعی و زندگی ما ممکنه شبیه نباشه
      مثال میزنم :دختری که روابط اس ام دوس داره و بردگی رو شاید خودش رییس شرکت باشه و کلی کارمند زیر دستش کار کنن ...اما وقتی به اتاق خواب میره برده و مطیع مردش میشه و اسارت به دست عشقش براش جذابتره ...
      امیدوارم قانع شده باشین (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 5

    • shaming
      مرسی دوست عزیزم ...فیفتی شیدز 1 رو دیدم ...شباهتشو متوجه نشدم
      روابط اس ام ابزارهای خاصی داره ک خب میشه توی سکس ازش استفاده کرد ...مث bondage یا نیدل یا اسپنک یا شمع یا گیره برای نوک سینه و جاهای دیگه
      این ابزار توی اس ام ثابتن تقریبا ...پس قطعا شباهت های زیادی گاهی پیش میاد ...(rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 5

    • *shamim.20


      تبریزی عزیز شما هم بنویس با شربت و فلان و اینا (biggrin) (rose)


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 5

    • نخوندم ولی مطمئنم مهران و سپیده خانم کارشون نیاز به تعریف نداره
      درضمن آماده ویراستاری داستانهای ، نویسنده های خوب سایت هستم.


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 11

    • چقدر زیبا و ماهرانه دیدگاه ، برداشت و افکار گلاره و اشکان رو به تصویر کشیدین .


      روایت داستان از زاویه دید هر کدوم از شخصیت ها و نشون دادن حالات روحی و افکارشون کار سختی هست که شما خیلی خوب تونستین اون شرایط و تفکرات رو تو ذهن خواننده تداعی کنید به طوری که روند داستان مثل یک فیلم‌ یا اتفاقی که برای خواننده افتاده ، تو ذهن و فکرش به تصویر کشیده بشه


      از اون‌ داستانهایی هست که خواننده ، از خوندنش کیف میکنه و برای خوندنش سعی میکنه به زور چشماش رو باز نگه داره حتی اگه ساعت سه و چهل و پنج دقیقه صبح باشه و بخاد ساعت شش صبح هم بیدار بشه !!


      دم‌ جفتتون گرم


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 4

    • البته نویسندگان این داستان خیلی کارشون خوب بوده و غلط املایی ندارن حتی کلمه ی سختی مثل خلسه را که اکثرا به اشتباه خلصه می‌نویسند، درست نوشتند.


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 10

    • Lovely_grl حاج خانوم این که یه بیت بود ! بخاطر سر درده احتمالا


      royaei خانم اتفاقا باید داغ داغ خوندش ، من که بیدار موندم و خوندم هر چند که دارم میمیرم از بی خوابی


    •   Siin-miim
    • 1 ماه
      • 5

    • لایک 26
      مرسی از هردو عزیز


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 6

    • ام اف ام‌ ایران


      آقا کجای کلمه " خلسه " سخته !!؟؟؟


    •   MasihaaAryan
    • 1 ماه
      • 4

    • با بی دی اس ام حال نمیکنم اما ترکیب و قلمتون لایک داره.


    •   Javane.jahel
    • 1 ماه
      • 4

    • ما که به راه راست هدایت شدیم


    •   shureshy
    • 1 ماه
      • 3

    • عالی واقعا عالی خیلی حس گرفتم باهاش


    •   doki-kar balad
    • 1 ماه
      • 3

    • احمقانه بود رفتار گلاره
      هیچ توجیه منطقی نداشت کارش از نظر من
      وقتی طرف مسافره از خودش سند و مدرک نمیزاره که شر بشه، لعیا رو هم توضیح دادی، با اینکه دوست نداشتم ولی
      همه چیز نگارش عالی بود، ممنون از زحماتت گلم
      لایک طلایی تقدیم حضور شد


    •   asemanabi2
    • 1 ماه
      • 5

    • اولین اس ام بود که تونستم کامل بخونم .
      از وحشی بازی متنفرم.این عالی بود.


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 4

    • بزن اون دست قشنگه رو ب افتخارشون! جيغ و دست و سوت! ا ماشالا! براوو ! بعد ي مدت جيگرم حال اومد! ايول باو دست مريزاد! يعني حال كردم باهاش! عين فيلم ماتريكس ميرفت تو ذهن اينو اون، بازم تعريف كنم يا بسه؟ دست دست! دست دست! اقا اون جايزه اسكار امشبو بيار بده بهشون


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 5

    • سلام
      خیلی خوب بود متن شما اونچه که نیاز بود برای استفاده درست توسط نویسنده جای گذاری شده بود
      من لایک می کنم
      آفرین داشت خدایی
      گرچه فکر میکنم نویسنده خود سپیده بود فقط


    •   SSAa699
    • 1 ماه
      • 5

    • اوفف. بهههه بههه ...
      چه داستان لذتبخشی خیلی قشنگ بود خیلی .قسمتهای سکسیش عالی یود دست هر دوتون درد نکنه.


      لایک۳۴ (rose) (rose)


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 5

    • MFM_iran
      ممنون از کامنت خوب و پر انرژیتون. مرسی که همراه بودین(rose)


      مهتی.پاشنه.طلا
      رفیق عزیزم.ممنون از خودت و توضیحات خوب و دقیقت. باعث افتخاره دوست داشتی(rose)


      no-roots(rose)


      MasihaaAryan
      ممنونم .امیدوارم داستان های بعدی رو دوست داشته باشین(rose)


      javane_jahel
      رستگار باشید(rose)


      shureshy
      خوشحالم دوست داشتین دوست عزیز(rose)


      doki-kar balad
      دوست عزیز آدمی که مسافره و در حال پرواز (قسمت آخر داستان واضح اشاره شد )قراره چه دردسری براش پیش بیاد ؟پیام رو داد و پرید رفت ...جدا از این ؛فیلم چهره اشکان هم مشخص بود ،از ترس آبرو کاری نمیتونست انجام بده !
      متوجه انتقادتون نشدم
      ممنون که خوندید(rose)


      asemaneabi2
      خوشحالم دوست داشتین(rose)


      شوالیه_ایرانی
      ممنونم دوست عزیز (rose)


      Koshti.pars
      مرسی ازتون دوست عزیز .اما بیشتر داستان و زحمت ها به دوش مهران بود .من سهم کوچکی داشتم (rose)


      SSAa699
      مرسی عزیزم .خوشحالم دوست داشتی(rose)


    •   Jonevaro
    • 1 ماه
      • 3

    • لایک (rose) (rose) (rose) (rose)


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه
      • 7

    • لایک 38 سپیده جان
      مرسی از دستات عزیزم واسه نوشتن این داستان و میدونم زحمت کشیدی، بر خلاف دوستان که گیر دادن به الهه و لعیا و گلاره، اگه بیشتر تمرکز میکردن متوجه میشدن کی به کیه،بازم ممنون سپیده جان، گل رز تقدیم خودت و زیبایی هات....


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 4

    • نخیر قانع نشدم
      اصلا قبول نیست
      خو بذار یه ایراد الکی بگیرم دلم خوش باشه :-D
      دارید جر میزنید هی داستان خوب مینویسید
      اصلا من دیگه بازی نمیکنم :-D :-D


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 7

    • وای مگه داریم؟؟داستان مشترک مهران و سپیده...عالی بود واقعا..داش مهران تو خیلی ماهی..سپیده خانوم شما هم خوب نوشتید...دم هردوی شما گرم...خدمت شومبول به سرها و جقی های شهوانی مجددا عرض میکنم داستان به این میگن...لطفا یاد بگیرید..لایک۴۲ مال منه..


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 4

    • Jonevaro(rose)


      Niusha_sh
      ممنون از کامنت و نظرت ...از تمرکز نداشتن بقیه گلایه میکنی که متوجه اسم ها نیستن و نمیفهمن کی به کیه، اما خودت با اون همه تمرکز تگ اسم مهران رو ندیدی ... داستان مشترک بود دوست عزیز.(rose)


      Ares1
      باشه :-) ایشالا داستان بعدی کامل باشه !
      (biggrin)


      ...m...h...a
      مرسی دوست خوبم .خوشحالم دوست داشتی(rose)


    •   mahdi@milf
    • 1 ماه
      • 5

    • بالاخره اس ام هم نوشتیا. خخخخخ
      هردو کار درستین.داستان از اول تا اخر هیجان داشت. سکسش هم خدا بود. دربه در دنبال یکی ازین برده ها می گردم . (biggrin)


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 7

    • مططمئنا زنا در مورد خیانت شامه تیزتری دارن(:
      مگر اینکه مثل الهه بیتفاوت باشن نسبت بهش.
      همه چیز خوب.لایک.


    •   man 21
    • 1 ماه
      • 4

    • ممنون دوستان واقعا زحمت کشیدید برا نوشتن داستان امیدوارم سطح داستان های سایت همینجور بمونه خیلی وقت بود که داستان خوب ندیده بودم تو سایت


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 7

    • داستانتون فوق العاده بود ؛
      خیلی جذاب و ماهرانه نوشتین ؛
      یه ایرادهای کوچیک داشت که البته زیاد تو اصل داستان تاثیر نمیذاشت ؛
      با خوندن کامنتها و جواب های سپیده جون یه سری ابهام هم که داشتم رفع شد ؛
      من فقط با اون حالته برده بودن و خشن بودن و شلاق و بسته شدن به تخت مشکل دارم درسته داستانه ولی فکرش هم ترس میندازه به جونه آدم ؛
      البته این نظر منه ربطی به داستان نداره ؛
      خوشم اومد از آخر داستان که به سزای خیانتش رسید ؛
      خیانت تهش نابودیه ؛
      مرسی سپیده ؛ مرسی مهران
      عالی بود عالی بود عالی
      موفق باشید


    •   darya54
    • 1 ماه
      • 8

    • داستان تلخ خیانت و پررو بودن وطلبکار بودن شخصیت مرد داستان از زنش، خیلی ملموس و واقعی بود.
      و اینکه منم مثل بعضی از دوستان یاد فیلم پنجاه سایه گری افتادم.
      بخصوص در توصبف صحنه های زیبای اروتیک که قشنگ و با حوصله و جزئیات ،بیان شده بودند.
      اما گری نازنین و عاشق پیشه و مهربون کجا و این سعید مزخرف خائن وحشی کجا، البته لطفا برای نویسنده های نازنین داستان شبهه پیش نیاد که من دارم این رو بعنوان یک ضعف عنوان میکنم.
      خیر ،منظورم اینه که شخصیت مرد داستان شما منحصر به خودتونه و زایبده و‌خلق شده توسط فکر خلاق خودتونه،که صد البته در دنیای واقعی هم ما به ازا داره و برای همین قابل درک و لمسه.
      ازتون بخاطر نوشته های زیباتون ممنونم
      برای هر دو نازنین بهترین آرزوها رو دارم.
      قلمتون مانا


    •   AH_art
    • 1 ماه
      • 4

    • سپیده و مهران عزیز کار جفتتون فوق العاده بود
      چ ترکیب زیبایی ساختین
      خسته نباشید دوستان (rose)


    •   323Mazda
    • 1 ماه
      • 3

    • داستانش نعشم کرد. حال کردم. ایول دارین???


    •   Niusha_sh
    • 1 ماه
      • 5

    • sepideh58 من حرفی رو بدون حساب نمیزنم!!
      مهران هم خودش میدونه چقد برام عزیزه!!هر وقت خودش رو نشون داد من براش کامنت که سهله سر و دست میشکونم...


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • لایک ۵۱.
      جای هیچ حرفی نذاشتی غیر از اینکه بابت زحماتت تشکر کنیم همین.و همینجا از ادمین عزیز خواهش میکنم فعلا داستان من رو آپ نکنه تا این داستان از یاد ها بره.
      دادا یجور سطح توقعات رو بالا بردی که همین امشبم داستان من آپ بشه غیر از فحش چیزی نصیبم نمیشه‌.
      انصاف داشته باش با انصاف


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • فقط جریان اون لعیا چی بود یه لحظه اومد از جلوی دوربین ردشد رفت؟


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 5

    • مهتی پاشنه طلا
      بیت دومش مناسب نبود بگم ب این تم نمیخورد آره شاید بخاطر سر درد ی کم تو توهم بودم ... آخه خبر فیت دادن اِبی و حسین تهی رو شنیدم هنگ کردم (biggrin)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • ببخشید بابت کامنتم که بعد ارسال متوجه شدم که یکطرفه و همش رو خطاب به مهران عزیز نوشتم و سپیده خانوم رو فراموش کردم.سپیده خانوم بابت زحماتتون از شما هم ممنون هستم و نفستون گرم و قلمتون سبز باد.


    •   Naz10100
    • 1 ماه
      • 5

    • فقط میتونم بگم عالیی بود مرسی. چند وقته اصلا وقت نکردم بیام اینجا و الان اومد و یک داستان خیلی خوب خوندم مرسی


    •   mahboob66
    • 1 ماه
      • 3

    • خب ... باز هم داستایوفسکی های سایت وزین شهوانی دست به قلم شدن . اونم چی ... فیت دادن با هم (biggrin)


      جدای از این حرفا نوشته های مهران خوبه و قابل قبول ولی خب این داستان هندی و تخمی بود .


      خانم lovely_girl این شعری که شما نوشتی دو بیتی نیست . کلا یک بیت بیشتر از مخت در نکردی . یعنی میخوام بگم اینی که نوشتی یک بیت بیشتر نیست . بیشترمطالعه کن فرزندم !


    •   AH_art
    • 1 ماه
      • 5

    • lovely_grl
      بیت دوم و باید از زبان سپیده و مهران بشنویم
      هرچی لاته توی این سایت طرفدار ماست .. (biggrin)


    •   nilajooni
    • 1 ماه
      • 5

    • خیلی زیبا
      لایک٥٤ تقدیمتون


    •   MFM_iran
    • 1 ماه
      • 4

    • داش مهدی پاشنه طلا یه سرچ تو گوگل بکن ببین چندتا از رپرها مون پسوند خلصه دارند. الکی نمیگم که خیلی ها خلسه رو اشتباه می‌نویسند.


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 3

    • سلام من معمولاً تگ داستانها رو نگاه نمیکنم و شروع به خوندن میکنم کاملاً اطمینان داشتم آخرش اسم مهران باشه
      عالی بود با اینکه وسطاش یجا اسم لعیا رو هم دیدم!! ولی در کل عالی بود مرسی مهران جان و سپیده خانم (rose) (rose) (rose)


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 15

    • سپاس و مِپاس و تشکر و مَشکر و اینحرفا از تک تکتون. (love)


      حقا که آوا خیام عصری
      شعری سرودی با چیره دستی
      مصراع اول گفتم که مستی
      مصراع دوم بر سر دو دستی
      چون جق نوشتی بیتی یه دستی
      خارج ز شوخی مرسی که هستی (rose)


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 3

    • سعید عموجون هروقت گفتن زنمو حسن! بگو منم هَسَم! مگه تو آوایی؟؟
      مشتی احترام کلا تو کلامت تعطیلِ انگار. جواب کامنت اولت هم ندادم و گذاشتم پا حساب شوخی که باهات نداشتم.
      یه نویسنده اونم مثل تو بیشتر باید مراقب ادبیاتش باشه. این بار چندم و آخریه که دارم بهت تذکر میدم.


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 4

    • mahdi@milf
      خدا قسمتت کنه برادر (biggrin)
      مرسی که خوندی (rose)


      وب. گرد
      قطعا باهات موافقم .البته بعضی مردها رو هم داریم مث اشکان که زیر آبی رفتن رو بلدن و کسی شک نمیکنه (biggrin) (rose)


      man 21
      ممنون دوست خوبم(rose)


      royaei
      عزیز!
      ممنونم دوست خوبم !بله ؛ته خیانت نابودیه! (rose)


      darya54
      دوست خیلی خوبم .مرسی که هستی (rose)


      AH_art
      خیلی سپاسگزارم دوست خوبم(rose)


      323mazda(rose)


      hamid30gari
      مرسی از کامنتات دوست خوبم ...لعیا رو توی کامنت ها توضیح دادم !اول اسم شخصیت داستان لعیا بود !که تصمیم گرفتیم عوض کنیم و یکیش از زیر دستم در رفت (biggrin) (rose)


      Naz10100(rose)


      mahboob66 (rose)


      nilajooni
      دوست جانم مرسی ازت (rose):-*


      Gayandeh
      خوشحالم دوست داشتین...این لعیا اخرش کابوس من میشه و توی خواب منو میکشه (biggrin) (rose)


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 4

    • saeed-mrz : داداش ما که با هم تعارف نداریم! بیا این خُرده لایکت هم بگیر بزار رو اون گُنده لایک و یه کاسه تقدیم سپیده کن. شاید فرجی شد. (biggrin)
      کور بشه هرکی نمیتونه ببینه. (rolling)
      منو یاد اون راننده اتوبوس شهریا انداختی که فقط از مردها بلیط میگرفتن!! (biggrin)


    •   Holy_man
    • 1 ماه
      • 3

    • نه خشن به دلم میشینه نه خیانت!
      ولی خوب واقعا نمیشه به نوشته ی خوب لایک نداد :)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 11

    • من کامنتم رو زیره این داستان گذاشتم و تموم شده ولی خواهشی که از دوستان دارم اینه که یکم منصف و با ادب باشیم.
      ما اینجا دور هم جمع شدیم تا فارغ از دنیای بیرون برای لحظاتی درد و غم و مشکلات رو فراموش کنیم.
      بعنوان برادر کوچکتر و عضو کوچکی از این سایت ازتون خواهش میکنم یکم بیشتر هوای هم رو داشته باشیم و به هم احترام بزاریم.
      واقعا بعضی از کامنت هارو میخونم از این همه بی معرفتی دلم میگیره.یه نویسنده با وجود تمام مشکلات و مشغله های زندگی بیرون از وقت استراحتش میزنه و بدون کوچکترین چشم داشت یا حق الزحمه ای برامون مینویسه و بنظرم اینکه بخوایم بهش توهین کنیم دور از انصافه.
      اینی که گفتم واسه نویسنده های خوب و داستانهای خوبه سایته ها بعضی ها که واقعا آدم تا فحش نده آروم نمیشه کاری ندارم.
      اینم همه میدونیم که نویسنده های سایت باهم رقابت دارن ولی از دوستان میخوام اگه رقابتی هست بیاید سالم رقابت کنیم و دل همدیگه رو نشکونیم و بیشتر جواب حرفهای بدونه پایه و اساس رو با بهتر نوشتن داستان هامون بدیم.
      از قدیم میگن مردم خودشون بهترین قاضی هستن.
      بازم از همه تشکر میکنم و معذرت میخوام اگه ناخواسته باعث ناراحتی کسی شدم.
      بدرود


    •   Mehraaan@
    • 1 ماه
      • 2

    • hamid30gari: داداش با حفظ و رعایت شئونات اسلامی بپر در آغوشم! (biggrin)

      یه دونه ای. (love)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 4

    • مهران
      چشمه ی شعرم‌چون کویر لوت خشکید
      فکر نابم در پس کوزه ی ذهنم ترشید
      هرگاه کسی نام و نشانم را زِ تو پرسید
      نه نام و نه نشانی ده . که منم خورشید.
      منم دریای فکرای مصموم و ذهنم پوسید
      لیک بازی پرهوس زندگی را باید بوسید
      شسته رفته کنار طاقچه ی گلی آن را چید


    •   آتشکده_عشق
    • 1 ماه
      • 3

    • خیلی عالی وزیبا بود لایک


    •   mina.hisss
    • 1 ماه
      • 6

    • سپیده جون چه تلخ و چه عجیب گلم . من کمی شبیه الهه داستانتون هستم . الان هزار فکروخیال تو سرم اومد .
      لایک 69 برای دستای هنرمند شما (rose)


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • مهران جان عشق منی


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 4

    • همش عالی بود هیشکی مثه شما نمیتونه بنویسه
      خسته نباشین آقای مهران و سپیده ی عزیزم ^_^
      فقط لعیا کی بود؟من نفهمیدم اینو :///


    •   marjan_aydin
    • 1 ماه
      • 3

    • نگو نگو فهمیدم لعیا کیه :/


    •   NASOOT
    • 1 ماه
      • 7

    • معمولا زیر داستان نظر نمیذارم چون برخورد سلیقه ای رو نمیپسندم! و اما این داستان به حدی منسجم و روان بود که هرکی تگ اسما رو نبینه خیال میکنه یه نفر نوشتتش... آفرین به همکاری قشنگتون مانا باشید 76


    •   گروهبان_گارسيا
    • 1 ماه
      • 2

    • با سلام و احترام،
      از موضوع داستانتون متنفرم.
      ممنون .


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 6

    • saeed-mrz1
      بیشتر داستان رو مهران نوشت و پردازش کرد سعید عزیز ...(rose)


      Holy_man
      ممنونم مصطفی جان (rose)


      آتشکده_عشق (rose)


      mina.hisss
      مینا جان متاسفم که ناراحت شدی امیدوارم شاد باشی .تقصیر مهرانه که سوژه هاش تلخه یقه اونو بچسب من بی تقصیرم این داستان رو اون نوشته !(biggrin) (rose)


      Aram375.1
      عزیزمی دختر خوب .مرسی خوندی ماچ بهت(rose)


      marjan_aydin
      ممنونم عزیزم (rose)


      NASOOT
      ممنونم که اومدی رفیق !(rose)


    •   070707Amir
    • 1 ماه
      • 3

    • انصافا قشنگ بود
      دمت گرم حال کردم


    •   romana
    • 1 ماه
      • 3

    • یک داستان سهمیه بندی شده و ترکیبی.با دو بازیگر و دو نویسنده.
      و اجزای فیزیکی و حسی.
      میشه داستان رو بصورت زنانه و مردانه بررسی کرد و برخلاف اینکه ارباب در متن داستان یک مرد بوده،در داستان سرایی و بکارگیری مفاهیم کلامی و جنسی،این زن ست که ارباب داستان سرایی ست.
      دستمریزاد
      خسته نباشید
      لذت بردم
      به انتظار دیگر داستانهای جذاب و خواندنی از شما


    •   reza1023
    • 1 ماه
      • 2

    • داستان خوب بود بود ولی کاش توی دو قسمت مینوشتین
      همراه با جزئیات بیشتر!


    •   _Azi_
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود مرسی


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 2

    • گروهبان_گارسیا
      ببخشید نظرت رو تامین نکرد(rose)


      070707Amir (rose)


      R.Renger22 (rose)


      romana
      مرد کاغذ های سفید ممنونم از کامنتت. خوشحالم کردی که خوندی (rose)


      ماه جان (love)
      مرسی که هستی و خوشحالم دوستش داشتی ...(rose)


      reza1023
      جزئیات زیاد باعث میشه داستان حوصله سر بر بشه دوست عزیز ...برای داستان های کوتاه باید موجز گفت ...رمان های چند صد صفحه ای رو با جزئیات زیاد و کامل می نویسند. (rose)


      Azi (rose)


    •   daei1670
    • 1 ماه
      • 2

    • بسیار بسیار عالی بود دمتون گرم..


    •   Shahab_m
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک 92
      داستان جالی بود هر چند میتونست بهتر باشه.
      تعریف مهران رو که از نیوشا خیلی شنیدم
      با سپیده بانو آشنایی ندارم ولی جفتتون رو تمجید میکنم...


    •   Man.to.ok
    • 1 ماه
      • 2

    • قشنگ بوددددد


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 2

    • محشر بود!
      و واس تعریف خوب بودن داستان کلمه ها عاجزن!!
      شاد باشید و موفق


    •   Paranam
    • 1 ماه
      • 2

    • لایک 98 برای هر دو


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 1

    • daei1670 (rose)


      Shahab_m
      منم تعریف نیوشا رو از مهران زیاد شنیدم ولی با آقا شهاب اشنایی نداشتم. ولی هردوتون رو تمجید میکنم.(rose)


      Man.to.ok (rose)


      Ice_flower
      ممنونم عزیزم (rose)


    •   strong_boy
    • 1 ماه
      • 2

    • دوسش داشتممم بعد از مدتها یه داستان منو به هیجان اورد (rose) (rose) (rose)


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 2

    • خب حس میکنم‌الان وقتشه نظرم رو در مورد. استان بگم ..وقتی اول داستان اسم دوتا نویسنده ی قوی سایت میاد ناخودآگاه انتظارات بالا میره .. با داستان آشنایی داشتم نگارش عالی جمله بندی مناسب تم عالی و قلم شیوا امیدوارم بازم ببینیم ازتون


    •   ARAD_SM
    • 1 ماه
      • 2

    • ۱۰۱لایک دست خوش عاااالس بود


    •   دل_خسته
    • 1 ماه
      • 2

    • عالی بود


    •   badman.pir
    • 1 ماه
      • 2

    • بسیار بسیار بسیار عالی


    •   nima_zandd
    • 1 ماه
      • 2

    • شخصیت سازی عالی. کاش از الهه فقط یشتر میگفتین.ولی لذت بردم..


    •   @_o
    • 1 ماه
      • 2

    • به نظرم توی لذت از خشونت اغراق داشت و اصلا لحنی نداشت و باور پذیری کمی داشت سناریو و خوب بود
      کلا جای بهتر شدن داره?


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 1

    • Strong_boy
      ممنونم(rose)


      lovely_grl
      ممنونم آوا جان(rose)


      ARAD_SM (rose)


      دل_خسته (rose)


      badman.pir (rose)


      nima_zandd(rose)


      o_@
      این سلیقه شخصی شماست دوست عزیز.اما اروتیک خشن مورد علاقه خیلی از خواننده هاست .موفق باشید (rose)


    •   Behzad3213
    • 1 ماه
      • 2

    • Faqat engar man cm nazashtama ba ink khunde budam in dastano cm ham gozashte budam ama nmidunam chera qeyb shode
      Dar majmu awli budo khiyanat hamishe kare badie jaye hich tojihi nadare b nazaram...mamulanam adam bega mire inesh khube


    •   mamali888
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • چه جالب مثل برادران تاچیبانا دونفری داستان نوشتین ؟
      ب جز نوع سکس ک اصلا خوشم نمیاد و درکش نمیکنم بقیه جوانب رو دوست داشتم .
      البته اینکه من Bdsm رو نمیپسندم اصلا ایرادی ب کار شما وارد نمیکنه ولی یه جا فک کنم مرد داستان از بس ناراحت بود از رفتن دوست دخترش که یهو قیمه رو ریخت تو ماستا و بجز گلاره و الهه یه لعیا نامی رو هم وارد داستان کرد.
      در کل ممنونم از هردو بابت داستان خوبتون


    •   emad.rabanni
    • 4 هفته،1 روز
      • 2

    • binazir bood. awliii


    •   Clay0098
    • 4 هفته
      • 1

    • داستان خیلی خوبی بود و خب از دو نویسنده درجه یک سایت انتظار همینم هست.شاید تنهل نقطه ضعف داستلن استفاده از افعال بود و که با ویرایش نهایی درست میشه.
      شخصیت ها عالی
      فضا سازی معرکه
      احثاسات سپیده رو داشت و تکنیک مهران رو
      فقط خواهش میکنم کم کار نباشید.شخصا ازتون انتظار دو سه روزی یه داستان رو دارم
      بین این همه داستان های بد شما عزیزان و چند نفر دیگه(حدودا ۱۰ نفر هستید) نعمت هستید
      لایک


    •   royajooon
    • 4 هفته
      • 3

    • خیلی قشنگ بود خیلی حالم یه جوری کرد
      کاش میتونستم منم اون چیزی رو که میخوام تجربه کنم
      لعنت به همه خیانت کارا


    •   Different man
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • داستان بسیار جالب و زیبایی بود


      دم جفتتون گرم


      شرمنده بابت دیر خوندنم! دیر مطلع شدم


      لایک 126 تقدیم شما (love)


    •   sepideh58
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • behzad3213
      ممنون از کامنتت دوست عزیز(rose)


      mamali888
      تو آدم نشدی ؟:-)
      من ماست ها رو ریختم توی قیمه ها !ویرایش من بود و از دستم در رفت (rose)


      emad.rabanni (rose)


      Clay0098
      ممنون از کامنتت دوست عزیز .کاش در مورد اشکال افعال هم توضیح میدادی متوجه میشدیم(rose)


      royajooon(rose)


      Different man
      ممنونم ک اومدی دیفی جان (rose)


      eblis 414:-)


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • نویسنده عزیز این داستان خیلی قشنگ بود(بالای ۱۰۰ تا لایک (لایو واقعی نه فیک)و خوردن اسم مهران و شما خب یعنی کار خوب و درست حسابی) اگرم از افعال ایرادی گرفتم فقط واسه این بود ۱۹ شما ۲۰ باشه چون دوست ندارم این مشکلات ریز پیدا بشه وگرنه همه چیزش عالی بود و انصافا کیف کردم
      اگرم جسارتی کردم من بابب این بود که میدونم مدیوم شما دو عزیز شهوانی نیست و فراتر از اینه وگرنه (وجدانا)قصد ایراد گرفتن الکی نبود


      در هر صورت منتظر کار بعدی شما ها هستم و امیدوارم تو این چند ماه خونه نشینی اجباری من، بازم چشمم به اسم شما نویسنده های حرفه ای بیفته.


      موفق باشید


    •   g63
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • ??????


    •   raul14
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • عالی بود و قشنگ دمتون گرم


    •   ناصر39
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • مشغله های کاری باعث شد که با تاخیر این داستان رو بخوانم .خوب وقتی دوتا نویسنده ی چیره دست اقدام به خلق یک اثر می کنند باید توقع داشت که یک داستان جذاب رو خواهی خوند . شاید بهتر باشه که از بعضی از اسم های مردونه و زنونه که خاص هستنند استفاده نشود . البته این نظر شخصی من هست . اشکان مثل اشکان خطیبی ‌ . گلاره مثل گلاره عباسی و حتی لعیا که بعدا شد گلاره مثل لعیا زنگنه .تاکید می کنم که این فقط و فقط یک پیشنهاد هست . سپیده و مهران در این اثر مشترک به یک هارمونی ملموس رسیده اند و فکر می کنم این همکاری در پیشرفت هر دو دوست عزیز من موثر باشه . با افتخار لایک ۱۳۹


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • ناصر داداش خاص فقط خودت! هر اسمی بزاری یه جورایی خاص میشه آخه. مثلا ناصر ملک مطیعی (biggrin)

      مهران که دیگه مثل پراید فراوونه! از مهران مدیری تا مهران رجبی (rolling)
      فقط شعبون و رمضون میمونه و صغری و کبری...
      ولی چشم. برات اسم میزارم هلو!


    •   ناصر39
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • مهران عزیز فقط یک پیشنهاد بود و بس
      تاکید می کنم که این داستان با وسواس بسیار زیادی تحریر شده و کافیه چند بار داستان رو بخوانی
      هر مرتبه زوایای بیشتری رو لمس می کنی
      حتی الهه رو هم بهتر می شناسی
      گلاره رو با اون دغدغه ها و البته زرنگی خاص زنونه که هم خر رو می خواست و هم خرما رو
      اشکان احمق رو که فکر حتی به ذهنش هم نرسید که زن ها در این مسائل بسیار باهوش هستنند و موارد بسیار دیگر
      من به دوستداران داستان های خوب پیشنهاد می کنم که این داستان رو چندباره بخوانند
      قول می دهم که با خواندن هربار احساس کنند که یک داستان جدید مطالعه کرده اند
      شخصیت های پیچیده این داستان قدرت تحلیل خواننده رو بشدت تحت تاثیر قرار. می دهد


    •   bbwpersian
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • ماجرای خوبی بود


    •   Sarasexitelli
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • میمیرب زر نزنی
      میمیری کوس نگی


    •   sys_625
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یه تیکه لعیا نوشته بودی ولی از جذابیت داستان کم نکرد
      لایک 144


    •   Master.Kink
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • پیرنگ داستان خوب بود. نوع نوشتار کمی آشفته بود که حس میکنم به دلیل دو راوی بودن اونه. در کل با خوندنش حس خوبی گرفتم، مخصوصا اون قسمت سکس خشن ارباب و برده که با حوصله نوشته شده بود. مرسی (rose)


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 1

    • raul14(rose)


      ناصر 39
      ممنونم دوست خوبم ...والا این روزا همه اسمها رو بکار میبرن بقول مهران صغری و کبری و صدیقه و اینا مونده :-)
      مرسی از اینکه هستی (rose)


      bbwpersian (rose)


      sys_625
      قسمت لعیا رو توی کامنت ها توضیح دادم دوست عزیز(rose)


      Master.Kink
      ممنونم دوست عزیز(rose)


      16bardiya96
      مرسی از نگاه تیزبینتون دوست خوبم(rose)


    •   Mardin.19
    • 3 هفته
      • 2

    • Perfect (ok)


    •   Arvin2u
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • کاملا مشخصه که داستان رو ی مرد نوشته چون همه جا رد تفکرات و رویا پردازی به چشم میخوره.و بعد اینکه از داستان های دیگران تو بعضی جاها کپی برداری کردین.
      خوشم نیومد


    •   Mahi_iiii
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • نگارش خوبی داشت و همچنین نتیجه خوب! اما من بشخصه از داستانش خوشم نیومد لذا نظرم منفیه.
      احساس میکنم تمام داستان رو مرد قصه گو نوشته با اون فانتزیه سکس خشنش، و گلاره رو با اون همه احساس لذتی که از درد و خشونت زیاد داره، اصلا درک نمیکنم!
      ممنون از شما که وقت میذارین و داستان مینویسین


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • داستانتون واقعا عالی بود پر از افت خیزهای روان که وادارت میکرد داستان رو تا آخر بخونیش لایک


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو