بازی بدون قانون (۳)

    1396/7/19

    ...قسمت قبل


    تاریک ترین قسمت باغ رو گیر آوردم. بهترین جا بود برای کشیدن یه نخ سیگار. نمی دونم چطوری متوجه ی من شد و اومد دنبالم. لباس یه سره سفید رنگش تابلو بود. به آرومی نزدیکم شد. پاکت سیگار و گرفتم جلوش. یه نخ برداشت. براش فندک و روشن کردم و اونم سیگارش رو روشن کرد. بعد از یه پُک بهم گفت: چرا اصرار داری من این خبر و بهشون بدم؟؟؟ ایندفعه من یک پُک زدم و بهش گفتم: اینم همچنان جزیی از معامله اس. همونجور که کمک کردی اعتماد زینب رو جلب کنم و مجاب به ازدواج با خودم کنم حالا هم باید خبرش رو خودت بدی به همه. این همه مدت خودت رو عاشق پیشه نشون دادی و از من خواستی که این ازدواج زورکی رو از طرف خودم بهم بزنم. منم حالا ازت می خوام که خبر اینکه من زدم زیرش و می خوام با زینب ازدواج کنم رو خودت به همه بگی. تو امشب میشی الی خانم مظلوم و شکست خورده. من میشم سهیل بی وفا. زینب هم اینجوری فکر می کنه داره خیانتی که بهش کردی رو جواب میده...
    چشمای تنگ شده و نگاه به شدت مرموز الی توی همون تاریکی مشخص بود. با لحن صدای کنجکاوانه ای گفت: درکت نمی کنم سهیل. حس می کنم یه چیزی رو داری ازم مخفی می کنی. روزی که بهت گفتم ما به درد هم نمی خوریم و اگه پدرامون رو به حال خودشون بذاریم شوخی شوخی مارو زن و شوهر می کنن ، خیلی راحت برخورد کردی. حتی بهم حق دادی. در مورد زینب هم امید از اولش قصد ازدواج باهاش رو نداشت. یه دوستی گذرا بود. بهش قول ازدواج داد که بتونه باهاش هر کاری که دلش می خواد بکنه. یه جنده ی مفت و مجانی. اما یه هو بعد از اینکه مطمئن شدی امید بیخیال زینب شده اومدی و صحبت از معامله کردی. از من خواستی کمک کنم تا به زینب برسی. مجبورم کردی بر خلاف میلم باهاش تماس بگیرم و دوباره باهاش رابطه داشته باشم. اما فکر می کردم تو هم می خوای یه مدت باهاش باشی و بعدشم ولش کنی. حالا چی شده که می خوای با زینب ازدواج کنی؟ بهم حق بده که گیج بشم...
    سیگارم رو و انداختم روی زمین. کفشم رو گذاشتم روش که خاموش بشه. یه قدم به الی نزدیک شدم. تو چشماش نگاه کردم و گفتم: خودت خوب می دونی که تو باعث شدی امید قید زینب رو بزنه. امید از اولش به نیت ازدواج با زینب شروع کرد. راستش رو بخوای این تو هستی که یه چیزی رو از همه مخفی می کنی ، نه من. اول اجازه دادی زینب به قول خودت بشه جنده ی مفت و مجانی امید. بعدشم با من معامله اش کردی. یعنی حاضر شدی بعدش بشه جنده ی من. باور کنم که فقط برای معامله بوده؟ فقط برای این بوده که من بشم به هم زننده ی این ازدواج؟ بازم بهتر می دونی اون دختری که امشب داره میشه عروستون اصلا به امید نمی خوره. روحیات امید و بهتر از من می شناسی. امید قطعا با زینب خوشبخت تر بود. اما این وسط یکی دوست نداشت زینب جزیی از خانواده بشه. خیلی کنجکاوم بدونم چرا...
    ایندفعه الی سیگارش رو انداخت پایین و با جلوی کفش مجلسیش خاموشش کرد. اونم یه قدم نزدیک شد. اینقدر نزدیک که فاصله ی صورتامون کمتر از چهار انگشت بود. خیلی جدی گفت: زینب هیچ وقت جزیی از خانواده نمیشد چون من دوست نداشتم. بعضیا فقط لیاقت اینو دارن که یه دوست ساده باشن و نه بیشتر. در ضمن به نظر من واقعا زینب یه هرزه بود و هست. اگه به خاطر تو نبود برای همیشه گورشو گم می کرد...
    خنده ی تمسخر آمیزی کردم و گفتم: چه توضیح کاملی... صورتم رو به سمت دیگه ای گرفته بودم و حسابی خندم گرفته بود. الی دستش رو گذاشت روی صورتم و چرخوند به سمت خودش. با جدیت گفت: اینو بهت نگفتم که بخندی. بهم بگو برای چی داری با این جنده عروسی می کنی؟؟؟ خندم متوقف شد و گفتم: چه فرقی برای تو داره. فکر کن دلم براش سوخته. تازه الان دارم یه لطف بزرگ به برادرت می کنم. دختری که می تونست حالا حالاها موی دماغش بشه رو دارم می گیرم و برای همیشه خیالش رو راحت می کنم. من امشب فقط قهرمان تو نیستم. قهرمان جفت تونم...
    الی با عصبانیت گفت: باشه هر غلطی که دلت می خواد بکن. اما اینو بدون که حواسم بهت هست سهیل. درسته که نمی دونم چی تو اون سرت می گذره اما اگه هیچ کسی تو رو نشناسه من توی شیاد هزار رنگ و خوب می شناسم. تو حتی اگه عاشق من بودی به این راحتی ازم نمی گذشتی. اگه عاشق زینب هم بودی خیلی زودتر از اینا از دست امید بُرش می زدی. نگاهم بهته و بلاخره یه روز می فهمم چی تو اون سرت می گذره...
    اومد برگرده بره که دستش رو گرفتم. منم با یه لحن جدی و نسبتا خشن بهش گفتم: همونقدر که قراره حواست به من باشه ، همونقدر هم یادت باشه که کی از این هچلی که توش بودی نجاتت داد. یه درصد فکر کن همه بفهمن که همه ی این رفتارات دروغ و نقش بوده. بابات به راحتی از همه چی محرومت می کنه. یادت باشه که اگه زبون باز کنم دستت برای خیلی های دیگه هم رو میشه. تنها کسی هم که تو رو می شناسه منم. از همه ی کثافت کاریات خبر دارم خانم پاکدامن و نجیب. زینب تو هرزگی به گرد پای تو هم نمی رسه. دست از سرش بردار و برو پی زندگیت. من امید نیستم. اینو تو کلت فرو کن...
    مشخص بود که از تهدید جدی من جا خورده. تو چهره اش کم آوردن و تسلیم شدید رو می دیدم. دستش رو اومد از دستم جدا کنه. اما دستش رو محکم تر گرفتم و اینبار همراه با یه پوزخند پیروزمندانه گفتم: الانم میری و مثل یه دختر معصوم و مظلوم آخرین پرده از نمایش بی نظیرت رو بازی می کنی. جوری که زینب با همه ی وجودش لذت ببره و فکر کنه که ازت یه انتقام بی نقص گرفته. دوست دارم امشب تا صبح باهاش هر کاری که دلم می خواد بکنم. عروس واقعی امشب زینبه... چند لحظه نگام کرد. دستش رو با حرص جدا کرد و برگشت به جشن...
    وقتی زینب جاش رو پایین تخت انداخت اصلا برام عجیب نبود. حتی مطمئن بودم اگه بخوام باهاش حرف بزنم نمی ذاره و احتیاج به تنهایی داره. مهتاب توی هال خوابیده بود و نمی تونست بره اونجا. پتو رو کشید روی سرش. خوب می دونستم که داره به چی فکر می کنه. درست به همون چیزی که من لازم داشتم...
    آدما وقتی توی قلب یکی هَک بشن پاک شدنی نیستن. گاهی به بهونه ی عشق و گاهی به بهونه ی نفرت. هر کاری کنن نمی تونن فراموش کنن. امید همچنان توی قلب زینب بود. از یه عشق اساطیری تبدیل به یه نفرت عمیق شده بود. هیچ وقت نذاشتم عمق این نفرت کم بشه. هر روز عمیق ترش کردم. زینب تنها راه ممکن برای گرفتن حقم بوده و هست...
    وقتی بچه بودم مثل یک احمق از الی خوشم می اومد. اما هر چی سنم بالاتر رفت بیشتر فهمیدم که چه موجود خودخواه و متکبری هستش. دختری که برای بالاتر بودن ، حتی با عزیز ترین کسانش رقابت می کنه. مخصوصا وقتی که پدرش عنوان کرد که تا زنده اس اموالش رو تقسیم می کنه. از اون روز به بعد کامل شناختمش. البته بیشتر که دقت کردم دیدم همه شون تنفر انگیز هستن. پدر من یه آدم معمولی بود که با سختی و فلاکت به اینجا رسیده بود و بقیه ی خانواده هم سهم زیادی تو این سختی داشتن اما اونا همه شون یه مشت مرفه بی خاصیت و مغرور بودن. امید هم فرق چندانی با خواهرش نداشت. بازم بیشتر که دقت کردم متوجه شدم رفاقتی که پدرامون دارن هم اونی نیست که ما این همه سال فکر می کردیم. این ازدواج یه جور گرو کشی بود برای دو تا شریک که یه روز سر هم کلاه نذارن. همه چی نقش و بازی بود. همه ی خنده ها و دوستت دارم ها و معرفت نشون دادن ها یه ظاهر سازی بیشتر نبود. این منافع هر کسی بود که تو این دو تا خانواده حرف اول رو میزد. الی هم اینو خوب فهمیده بود. برای همین می ترسید که حرف دلش رو در مورد ازدواج بزنه. برای همین خوب یاد گرفته بود چطور تو این تئاتر مسخره نقش خودش رو خوب بازی کنه که از قافله عقب نمونه...
    روزی که دیدم مهتاب امید رو انتخاب کرده ، به خاطر رفاقت با امید سکوت نکردم. به خیلی راها فکر کردم که نذارم کارشون به جای باریک بکشه. اما مشکل این بود که این انتخاب مهتاب بود. با هر ترفندی که بلد بودم خواستم بهش نزدیک بشم اما مهتاب با همه ی وجودش امید رو انتخاب کرده بود. حتی به فکرم رسید یه جوری به مهتاب برسونم که امید قبلا با یکی دیگه بوده اما بعدش که چی. همینکه خودم طرف مهتاب می رفتم ، امید و الی می فهمیدن و اونا هم چیزایی داشتن که رو کنن...
    نمی تونستم با دشمنی و نشون دادن اینکه عاشق مهتاب هستم از دستش بدم. اولش هیچ نقشه و برنامه ای نداشتم. فقط تصمیم گرفتم نزدیک خودم نگهشون دارم. آدما به دشمن شون اجازه نمیدن که به پشتشون نزدیک بشن. این دوستا هستن که همیشه مجوز پشت سر بودن آدما رو دارن. تصمیم گرفتم پشت امید وایستم و منتظر بمونم...
    اینکه هر لحظه جلوی چشمم مهتاب رو توی دستای امید می دیدم قلبم رو تیکه تیکه می کرد. اینکه با دست خودم براشون مکان درست می کردم که به عشق و حالشون برسن. اینکه باید در نقش یه دوست وفادار و قابل اعتماد باشم. هر حرکتی به غیر از این ، مهتاب رو برای همیشه از من می گرفت. فقط از یه چیز مطمئن بودم. اینکه حاضر نبودم از مهتاب بگذرم. مهتاب حق من بود. سهم من بود. این یه بار از حق خودم نمی گذرم. به هر قیمتی شده به چنگش میارم. جوری هم به چنگش میارم که امید تو خوابش هم نبینه...
    بهترین راه زینب بود. یه شکست خورده ی محض. لازم نبود همه ی حقیقت رو بهش بگم. فقط همونقدر که اون تاثیری که می خوام بذاره رو بهش گفتم. همونقدر که در ادامه بتونم ازش اون آدم عقده ای که دوست دارم ، در بیارم. آدمی که کمک کنه برای به چنگ آوردن مهتاب. باید کاری کنم که مهتاب بیاد طرفم و حس کنه که فقط من رو داره. نیاز به یه کمک داشتم. کی بهتر از زینب؟ از همه ی استعدادش برای اهداف خودم استفاده می کنم. خیلی وقته به زینب القا کردم که همه ی تفکرات و ایده هاش برای خودشه. اینکه مدیریت این نقشه با اونه و کنترل کامل دستشه. دیشب که با یه دیالوگ از فیلم خواست نقشه شو بهم برسونه ، همون اول متوجه ی حرفش شدم اما خودم رو به نفهمیدن زدم و خواستم بیشتر توضیح بده. بعضی وقتا برای اینکه به آدمها ثابت کنی که این ایده ی تو ذهنت برای خودته باید خودت رو به نفهمی بزنی...
    وقتی الی ازم خواست که من به هم زننده ی ازدواجی که پدرامون برامون تصمیم گرفتن باشم ، فکری به سرم زد. برای رسیدن به زینب میشد از الی استفاده کرد. خوب می دونستم که الی شَک می کنه اما روحش هم خبر نداره که علت این کارم چیه. مثل امید هرگز فکر نمی کرد و نمی کنه که من به مهتاب فکر کنم یا اینکه عاشقش باشم. به امید گفتم: همیشه زینب رو دوست داشتم اما به حرمت دوستی مون فراموش کرده بودم. حالا که ازش گذشتی اجازه بده من بگیرمش... امید نه تنها ناراحت نشد بلکه به شدت خوشحال هم شد. یه ذره عذاب وجدانش هم در مورد زینب از بین رفت. تازه فکر می کرد که کار درستی کرده و من و زینب برای هم ساخته شدیم. با لبخند تایید اجازه دادم هر فکری که دلش می خواد بکنه. امید از بچگی مون عادت داشت که پس مونده هاش رو بده به من. عادت داشت که همه ی لطف های من رو وظیفه بدونه و از بالادست باهام رفاقت کنه. تو دلم گفتم: دارم برات. مثل همه ی این سالا بتازون. دلت رو با این چرت و پرتا خوش کن. به وقتش همچین زیر پات و خالی کنم که هیچ وقت نتونی بلند شی... الی هم با گذر زمان به ظاهر می دید که اتفاقی نیفتاده و بیخیال میشد. الی فقط نگران خودش بود و هست. همین که ببینه تو امنیت قرار داره براش بسه. خود خواهی و تکبر این خانواده بزرگ ترین نقطه ضعفشونه...
    بعد از شب عروسی امید ، زینب رو بردم خونه ی خودم. خونه ای که هیچ کسی ازش خبر نداشت. بابام هرگز دوست نداشت به گذشته برگرده و تنها راه بقاش شراکت با بابای امید بود. برای همین مطمئن بودم طردم می کنه و باید تو این خونه زندگیم رو ادامه بدم. به الی راست گفته بودم. عروس واقعی اون شب زینب بود. نزدیکای صبح بود که خوابید. بدن ظریفش رو جمع کرده بود. هنوز چند لکه خون اطراف کُسش بود که از پشت دیده میشد. متوجه شدم که موفق نشده جلوی اشکایی که از گونه هاش سرازیر میشن رو بگیره. منم حال و روز بهتری نداشتم اما چاره ای نبود. ما به هم نیاز داشتیم. من به این اشکا حالا حالاها نیاز داشتم...
    بیشتر کردن رفیق بازی های امید و تو خط سیگار و مواد کشوندنش هم اصلا کار سختی نبود. تازه خودم رو همیشه مخالف رفیق بازی ها و رفتاراش نشون می دادم. چنان غیر مستقیم بادش کرده بودم که احساس می کرد هر کاری که دلش می خواد می تونه بکنه. اینکه تاهل یه جور زندانی بودنه رو خودم تو کلش انداخته بودم. حتی متوجه شدم از طریق یکی از دوستایی که من باعث شده بودم که با هم دوستی کنن ، مخفیانه طرف خانم بازی هم رفته و داره به مهتاب خیانت می کنه. اما هنوز رو کردن همه ی گندکاریاش زود بود. زینب دقیقا حرف من رو زد. این بازی حیفه به این زودی تموم بشه. باید حالا حالاها ازش لذت برد...
    گاهی وقتا لازم نیست عین چیزی که تو ذهنمونه رو به کسی دیکته کنیم. فقط کافیه مسیر و پیش روش بذاریم. مثل سیاستمدارا که موج مردم رو خیلی زیرکانه اونجور که می خوان تنظیم می کنن. همیشه آینده ها می فهمن که در گذشته مردم چه بازی ای خوردن. چطوری غیر مستقیم و زیرکانه به اون سمتی رفتن که باید می رفتن. یه قانون خیلی ساده. "بستر و مسیر و آماده کن. طرف مقابلت خودش همون کاری که لازمه رو می کنه..."




    از سوالای مادرم خسته شدم. گیر داده بود که امید چرا رفته ماموریت. آخرش عصبی شدم و با یه لحن جدی و عصبانی بهش گفتم: بس کن مادر من. هیچ اتفاقی نیفتاده. امید رفته یه ماموریت طولانی. همین. اینقدر گیر نده لطفا... از لحنم ناراحت شد و دیگه چیزی نگفت. پدرم هم که لَم داده بود روی صندلی مخصوصش و مثلا داشت روزنامه می خوند. نگاهی بهم کرد و فقط سرش رو به علامت تاسف تکون داد. از دست جفتشون کلافه شدم. با حرص بلند شدم و بدون خداحافظی از خونه زدم بیرون. جنگ با امید کم بود. حالا پدر و مادر پیرم هم باهام سر جنگ داشتن. توی تاکسی ای که دربست گرفته بودم گریم گرفت. راننده ی میانسالی داشت. از تو آینه نگاهش به من بود. یه دستمال کاغذی به سمتم گرفت و گفت: چی شده عزیزم؟؟؟ با عصبانیت هر چی بیشتر سرش جیغ زدم: خفه شو بی شعور. همینجا نگه دار... اینقدر سرش جیغ زدم که نگه داشت. قبلا برام تیکه های خیابونی و سعی کردن بعضی پسرا و مردا برای مخ زنی ، مهم نبود. اصلا آدم حسابشون نمی کردم اما اینقدر اعصابم ضعیف شده که به این موارد هم واکنش منفی نشون می دم...
    خونه که رسیدم بازم بغضم ترکید و گریم گرفت. بیشتر از این داشتم می سوختم که برای درد و دل و آروم شدن باید به شوهرم زنگ می زدم اما اینقدر از هم دور شده بودیم که اصلا دلم نمی کشید که به امید زنگ بزنم. از طرفی واقعا داشتم می ترکیدم و نیاز داشتم با یکی حرف بزنم. آخرش کم آوردم. زنگ زدم به زینب. از هق هق صدام نگران شد. نذاشت حرف بزنم و گفت: الان حاضر میشم و میام پیشت...
    کمتر از یه ساعت بعد زنگ خونه رو زدن. زینب من رو که دید دستش رو گذاشت روی دهنش و گفت: وای عزیزم این چه قیافه ایه؟ چی شده؟؟؟ سهیل هم از پشت در گفت: اگه حالش بده ببریمش دکتر؟؟؟ با صدای گرفته گفتم: نه چیزیم نیست. نیازی به دکتر ندارم... زینب رو به سهیل گفت: پس تو رو به کارت برس. تا آخر شب بهت زنگ می زنم و میگم که برنامه مون چیه. من فعلا پیش مهتاب می مونم...
    اومدم برم توی آشپزخونه که زینب مچ دستم و گرفت و گفت: لازم نکرده هیچی بیاری. بگیر بشین. همین سه روز پیش که آوردیمت خونه حالت خوب بود. بگو ببینم چی شده. مردم از نگرانی... براش جریان بحث با مادرم و سر تکون دادن بابام رو تعریف کردم. اینکه امید تو این مدت فقط دوبار و اونم خیلی کوتاه ازم خبر گرفته. اینکه دارم کم میارم و هر روز افسرده تر و داغون تر میشم...
    زینب خوب به حرفام گوش داد و گفت: قرار بود این جدایی بهتون کمک کنه که بیشتر به زندگی تون فکر کنین. حالا اینکه امید زنگ بزنه یا نزنه اهمیت نداره. اونم الان حتما مثل تو ناراحته. پدر و مادرا هم که همه شون همینن. نسل قدیم چه می دونه که مشکلات و حرف حساب ماها چیه. اما خوب نکردی که با مامانت بد حرف زدی. هر چی باشن پدر و مادرن. تو باید قوی تر از این حرفا باشی. یعنی باید سعی خودتو بکنی. می دونم که اعصاب و روانت ضعیف شده اما اینجوری خودتو از بین می بری. مگه بهت نگفتم هر وقت حس کردی که ناراحت و غمگینی پاشو بیا خونه ی ما. اگه بودن سهیل هم اذیتت می کنه و راحت نیستی بهش میگم بره خونه ی دوستاش. یا اصلا من میام پیشت. فعلا تو و امید برای ما تو اولویت هستین. دوستی برای همین روزاس...
    حرفای سنجیده و عاقلانه ی زینب و حمایت قاطعانه ای که تو حرفاش از خودم و زندگیم کرد چنان دلگرمی ای بهم داد که واقعا سبک شدم. اینکه آدم با یکی درد و دل کنه و اینجور ازش حمایت ببینه. یه حس امنیت و آرامش بخش عالیه. بهش گفتم: ممنونم ازت. نمی دونم اگه شما نبودین باید چیکار می کردم. حتما دِق می کردم. ببخشید که مزاحمتون شدم. اصلا حالم خوب نبود... زینب اخمی کرد و گفت: عه بازم داری از این چرت و پرتا میگی. دیگه نبینم بدون علت معذرت خواهی کنیا. دوست فقط برای روزای خوش و خُرم نیست. یه روز هم من و سهیل تو سختی میفتیم و شما دستمون رو می گیرن. پس منتی سر کسی نیست. هیچ لطفی هم در کار نیست. این وظیفه ی ماست. الانم که حالت داره بهتر میشه بشین که خودم میرم برات یه نوشیدنی میارم تا حالت کاملا جا بیاد...
    خواستم مانعش بشم که نذاشت و گفت: دارم می گم بشین خانمی. اصلا فکر کن تو مریضی و من دکتر خصوصیت هستم... از این همه مهربونی و لطفی که بهم داشت خجالت کشیدم. البته بیشتر از خجالت عذاب وجدان داشتم. عذاب وجدان اون دو شبی که خونه شون بودم. اون افکار و تصورات احمقانه ای که تو سرم می اومد. اینکه چه فانتزی های وقیهانه و زشتی باهاشون تو ذهنم ساختم و خودم رو ارضا کردم. هیچ وقت باورم نمیشد کمبود رابطه ی جنسی اینقدر من رو بی اراده کنه. هر طور شده باید تمومش کنم و حداقل از زینب و سهیل برای فانتزیام استفاده نکنم...
    برای جفتمون شربت پرتغال درست کرد. با لبخند به سمتم گرفت و گفت: بفرما خانمی. اینو بخوری حالت حسابی جا میاد... شربتم و خوردم و بهش گفتم: از شانس بدم برگشتنی راننده تاکسی هم گیر داده بود مخمو بزنه... زینب خنده ی شیطونی کرد و گفت: وا نکنه از اینم ناراحتی؟ نکنه توقع داری مخ همچین خانم خوشگلی رو کسی نخواد بزنه؟ والا اگه مردی پیدا بشه و اینکارو نکنه جای تعجب داره. تو اینقدر خوشگل و خوش اندام هستی که شاید حتی بعضی خانما هم بخوان مختو بزنن اما روشون نشه... از طرز گفتنش خندم گرفت. هم خندم گرفت و هم حس خوبی داشت حرفاش. خیلی وقت بود امید ازم تعریف نکرده بود. دلم برای تعریف شدن تنگ شده بود. زینب از خندم متوجه شد که خوشم اومده. اومد نزدیک تر و لپم رو کشید و گفت: ببین چه خوششم اومده خوشگل خانم. خب حالا که صحبت از خوشگلی و شیطونی و این حرفا شد ، تعریف کن از خودتو امید. از شیطونی هاتون...
    با این سوالش خنده رو لبم خشک شد. نمی دونستم چی باید بگم. زینب هم جدی شد و گفت: راحت باش خوشگلم. صحبت کن. حداقل سبک میشی... با ناراحتی بهش گفتم: چی بگم آخه. چیزی وجود نداره که بخوام ازش بگم. چیزی جز یه رفع تکلیف مسخره ، تو تخت ما نمی گذره. حتما براش تکراری شدم. حتما دیگه خوشگل نیستم. چه می دونم. هر چی هست رابطه ی جنسی ما مُرده. خیلی هم سعی کردم درستش کنم. آنچه کتاب در موردش خوندم و آنچه تو اینترنت در مورد این شرایط خوندم و راه کاراش. اما هر کاری کردم فوقش تاثیر کوتاه مدت داشت. امید دیگه از من خوشش نمیاد. حداقل مطمئنم تو این مورد دیگه براش جذابیتی ندارم...
    زینب که چهرش از حرفای من ناراحت شده بود ؛ گفت: تو چی؟ امید برات تکراری شده؟ ته دلت چی میگه؟؟؟ به چشمای عسلی زینب که جذاب ترین عضو صورتش بود خیره شدم. تا حالا به این سوالی که پرسیده بود فکر نکرده بودم. داشتم آخرین سکس های خوبی که با امید داشتم رو یادآوری می کردم و با اولین سکس هامون مقایسه می کردم. یعنی منم همونقدر که اون اوایل ازش لذت می بردم ، الان هم می برم. هنوز تو فکر بودم که زینب گفت: اصلا هنوز امید و دوست داری؟؟؟
    سوال بعدیش به مراتب سخت تر بود. اگه سه سال پیش یکی این سوال رو ازم می پرسید ، درجا و بدون مکث جواب می دادم که آره دوستش دارم. اما حالا چرا اینقدر معطل می کنم؟! چشمام رو برای چند ثانیه بستم. باز کردم و دوباره به چشمای زینب خیره شدم و گفتم: آره هنوز دوستش دارم اما... زینب گفت: اما چی؟؟؟ یه نفس عمیق کشیدم و گفتم: اما حس می کنم یه چیزی مثل قبل نیست. نمی دونم چی اما یه چیزی بین من و امید سر جاش نیست. تعریف بهتر از این براش ندارم...
    چند دقیقه سکوت بین مون بود. زینب پاشد و گفت: خب فعلا بسه. پاشو یه لباس راحتی بهم بده. امشب پیشت می مونم. دلم نمیاد تنهات بذارم. به سهیل هم می گم شب بره خونه و منتظر نباشه... بدون اینکه به حرفی که می خوام بزنم فکر کنم ، بهش گفتم: چرا تنها باشه خب. بهش بگو اونم شب بیاد اینجا... زینب که داشت می رفت سمت اتاق خواب ؛ گفت: نه عزیزم. اینجوری هم تو راحت نیستی و هم امید پیش خودش می گه مهتاب حالا که تنها شده هر شب یا مهمونی می گیره یا میره مهمونی. فعلا از هر چیزی که براش حساسیت درست کنه باید دوری کنی... بازم بدون اینکه فکر کنم به حرفم ؛ گفتم: خب لازم نیست بهش چیزی بگیم که حساس بشه... زینب که پشتش به من بود ، برگشت. نه لبخندی و نه اخمی. یه نگاهی که اصلا نمی تونستم معنیش رو بفهمم. این مدل نگاه کردناش که کمی گردنش رو کج می گرفت رو دوست داشتم. یه جور جذبه خاصی داشت و به شدت بهش می اومد. اما در عین حال نشون می داد که الان خیلی جدیه. از حرفی که زدم پشیمون شدم. رفتم سمتش. دستاش و گرفتم و گفتم: ببخشید. می دونم که تو از دروغ بدت میاد. منظوری نداشتم. همینجوری از دهنم در رفت. همون کاری رو می کنیم که تو گفتی... لبخند زد و گفت: ما که قرار نیست دروغ بگیم. فقط یه موردی رو قرار نیست بگیم. اونم برای اینکه اگه بگیم مشکل ساز میشه. این اسمش دروغ نیست...
    یه آهی کشیدم و گفتم: خب زودتر می گفتی. از نگاهت ترسیدم و گفتم حتما حرف بدی زدم... زینب دوباره برگشت و گفت: نه عزیزم. حرفت منطقی هم هست. به سهیل می گم بیاد پیشمون اما به امید چیزی نگه... رفت تو اتاق و گفت: بیا بهم لباس بده دیگه... لباس تو خونه ای هام تو کشوی دراور بود. کشو رو باز کردم و گفتم: هر چی دوست داری خودت انتخاب کن... دولا شد و مشغول وارسی کردن لباسام شد. تو همون حین گفت: نظرت چیه به سهیل بگم چند تا فیلم هم بیاره و امشب سه تایی فیلم ببینیم؟؟؟ با خوشحالی گفتم: چه فکر خوبی. موافقم... زینب یه تاپ و شلوارک انتخاب کرد. شروع کرد به عوض کردن لباسش. من یه تیشرت و شلوارک پام بود. تیشرتم مشکلی نداشت اما تصمیم گرفتم شلوارکم رو عوض کنم. خواستم فعلا یه شلوار انتخاب کنم و بذارمش رو تخت و وقتی که سهیل اومد بیام عوض کنم. زینب گفت: داری چیکار می کنی؟؟؟ خیلی معمولی گفتم: می خوام یه شلوار بذارم دم دست. سهیل اومد عوض کنم... زینب پوزخند شیطونی زد و گفت: والا ساپورتا و شلوارای تنگی که جنابعالی می پوشی نمای بدتری از این شلوارک داره. تازه شلوارکت تا زانو هستش و خیلی هم کوتاه نیست. همین کارا رو می کنی که می گم سهیل باشه راحت نیستی دیگه... یه نگاه به خودم کردم و گفتم: به خدا بد برداشت نکن زینب. من به چشم سهیل اطمینان دارم. می گم یه وقت زشت نباشه آخه... زینب شلوار جینش رو در آورد. گذاشت روی تخت و گفت: چه زشتی ای بابا. اینقدر سخت نگیر. البته بازم هر جور راحتی... یه نگاه دیگه به خودم کردم و گفتم: اوکی پس همین خوبه. فقط بهش بگو فیلم ترسناک نیاره ها. من می ترسم...




    امید نزدیک به 40 روز طول کشید تا برگرده. اکثر این مدت رو با مهتاب گذروندیم. بهترین و شیرین ترین اوقات رو براش رقم زدیم. هر بار که با ما بود اون داروی خاص رو مخفیانه به خوردش دادیم که دچار تحریک جنسی شدید بشه. اینکه یه آدم همیشه کنار یک یا دو نفر دیگه که رابطه ی عاطفی خوبی هم باهاشون داره ، دچار تحریک بشه خیلی افکار رو تو ذهنش درست می کنه و آماده ی خیلی از کاراست...
    شب آخری که با سهیل رسوندیم خونه اش حسابی پَکر بود. شبیه آدمایی که دارن از یه عزیز جدا میشن. اونجایی بهم ثابت شد که چقدر بهمون وابسته شده که چند روز بعد از اومدن امید بهم پیام داد: سلام زینب جون. خوبی عزیزم؟ دلم براتون خیلی تنگ شده. یه جوری برنامه ریزی کنیم و همدیگه رو ببینیم...
    عین پیامش رو برای سهیل فرستادم. این دقیقا همون چیزی بود که می خواستیم. مهتاب به شدت بهمون وابسته شده بود. اما هنوز کافی نبود. باید به قولی که بهش داده بودیم عمل می کردیم. با صحبتایی که سهیل با امید کرد و یه سری راه کارایی که بهش داد ، قانعش کرد که باید به فکر زندگیش باشه. از مهتاب هم خواستیم کمتر به امید گیر بده و حساسیت درست نکنه و البته یه سری سفارش های دیگه. حدودا بعد از سه ماه که از مهتاب شرایطش رو پرسیدم ، خیلی راضی بود. از اینکه امید دیگه عصبی نمیشه و به موقع میاد و به موقع میره خوشحال بود. این رو مدیون من و سهیل می دونست. حتی امید هم از اینکه سهیل برای زندگیش وقت گذاشته و شرایط بهتر شده تشکر کرد...
    یه شب که دعوتشون کرده بودیم خونه مون ، جفتشون حسابی سر حال بودن. امید علنی گفت: واقعا این مدت روحیه من و مهتاب خیلی بهتر شده. جَو خونه عالیه. فکر کنم کم کم وقتشه که به بچه فکر کنیم... وقتی به چهره ی خندون مهتاب نگاه کردم ، متوجه شدم که اونم با این پیشنهاد امید موافقه. با نگاه معنی داری که بین من و سهیل رد و بدل شد به هم فهموندیم که حالا وقت مرحله ی بعدیه...
    سهیل این چند سال طوری وانمود کرده بود که به ظاهر از هیچ کدوم از زیر آبی هایی که امید میره خبر نداره. یعنی امید فکر می کرد سهیل از خیلی از کاراش خبر نداره. پس اگه هر چیزی در موردش لو می رفت ، اصلا به سهیل شک نمی کرد...
    شب شد و همه ی چراغا رو خاموش کردم. دور تا دور خونه شمع روشن کردم. همیشه این کارو تو اتاق خواب می کردم. سهیل وقتی وارد خونه شد تعجب کرد. با لبخند مخصوص خودش گفت: جریان چیه؟؟؟ از یقه ی پیراهنش گرفتم. بردمش و نشوندمش روی کاناپه. با یه لبخند سرد و بی روح بهش گفتم: امشب قراره یه جشن دو نفره بگیریم. چیزی به نابودی امید آشغال نمونده...
    دو تا قوطی ویسکی همراه با چیپس و ذرت مکزیکی ای که با پنیر پیتزا و قارچ توی فِر گذاشته بودم آوردم. سهیل عاشق این مزه همراه مشروب بود. سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد و گفت: می خوای یه قوطی رو کامل بخوری؟؟؟ بدون اینکه بهش جواب بدم کنارش نشستم و قوطی ویسکی جفتمون رو باز کردم. قوطی رو همراه با یه جام گذاشتم کنارش و گفتم: امشب ساقی نداریم. هر کسی ساقی خودش...
    برای شروع ته جام خودم رو کمی ویسکی ریختم و بدون مکث سر کشیدم. سرم و چرخوندم سمت سهیل و بهش خیره شدم... لبخند سهیل بیشتر شد و گفت: می دونستی سکسی ترین نگاه دنیا رو داری؟ هیچ دختر یا زنی رو ندیدم که مثل تو نگاه کنه... با پوزخند بهش گفتم: فکر کنم مهتاب جون هم از نگام بدش نمیاد. هر بار جدی نگاش می کنم ، حس می کنم شبیه اسبای رام شده است و آماده ی سواری دادنه...
    جفتمون آخرای قوطی ویسکی مون بودیم. هیچ وقت اینقدر نخورده بودم و سرم به شدت سنگین شده بود. می دونستم اگه الان پاشم زمین می خورم. سهیل ته مونده ی قوطی رو ریخت تو جام. هم زمان با سر کشیدنش سرش رو تکیه داد به کاناپه و گفت: خوشحال نیستی که با امید ازدواج نکردی؟ اون هر کاری که داره با مهتاب می کنه ، می تونست با تو هم بکنه. یه موجود خائن و خودخواه و مغرور...
    منم دقیقا با ته مونده ی قوطیم همون کارو کردم و بهش گفتم: من مثل مهتاب پخمه نیستم که بذارم کسی شوهرم رو به هر سمتی که می خواد بکشونه. حداقل تا قبل از خیانت امید عقلم سر جاش بود. هر طور بود حفظش می کردم... سهیل سرش رو چرخوند سمت من و با پوزخند تمسخر آمیزی گفت: تو اگه عرضه داشتی متوجه میشدی که الی داره پشت سرت چیکارا می کنه... منم سرم رو چرخوندم سمتش و گفتم: الی برای من یه اشتباه بود. نادیده گرفتمش. فکر نمی کردم که...
    با اینکه اصلا حالم خوب نبود اما سریع حرفم رو قورت دادم. اما سهیل متوجه شد. نگاهش جدی شد. کلا چرخید سمت من. با دستاش بلندم کرد. پاهام رو از هم باز کرد و نشوندم روی پاهاش. با یه لحن جدی و دستوری گفت: کامل همه شو بگو... رومو ازش چرخوندم و گفتم: چیزی نیست که بگم... با دستش صورتم و به زور به سمت خودش گرفت. هر چی مقاومت کردم فایده نداشت. اشکام سرازیر شده بودن. چونه امو محکم گرفت و گفت: دارم به زبون خوش می گم بگو...
    خوب می دونستم تو حالت عادی سهیل هرگز اینجوری باهام رفتار نمی کنه. جفت مون مست شده بودیم. اختیار کامل روی رفتار و حرکتامون نداشتیم. سهیل چندین بار تکرار کرد و من مقاومت کردم. آخرش با همه ی توانش سرم داد زد: دارم بهت می گم بقیه شو بگو... فَکم از فشار دستش درد گرفته بود. به سختی دستش رو از روی فَکم کندم. شدت گریه ام هر لحظه بیشتر میشد. دیگه طاقت نیاوردم و گفتم: فکر نمی کردم که علاقه ای که به من داره جدی باشه. همیشه فکر می کردم یه علاقه ی احساسی و بچگونه اس. اولین بار دید من و اون دختره داریم همدیگه رو می بوسیم. بعدشم که با برادرش دوست شدم. تو نگاهش یه حس منفی می دیدم اما خریت کردم و جدی نگرفتم. مثل یک کودن بی خاصیت جدی نگرفتم سهیل. اینقدر که همه ی عشقمو از چنگم درآورد. زندگیمو از چنگم درآورد. قلب منو از سینه ام درآورد. اون روز توی بام تهران تازه متوجه ی همه چی شدم. تازه بیدار شدم. اما دیگه دیر بود. امید همه ی اون چیزی بود که من از دنیا می خواستم. مطمئنم باهاش خوشبخت می شدم...
    سرم و گذاشتم رو سینه اش فقط گریه کردم. سهیل با کشیدن دستش روی کمرم سعی کرد آرومم کنه. کمی آروم تر شدم. تو همون حالت بهش گفتم: مطمئنی امید کاملا معتاد شده؟؟؟ سهیل که همچنان دستش رو روی کمرم می کشید گفت: اینقدر معتاد شده که برای رفع خماریش هر چیزی گیر بیاره مصرف می کنه. همین الانم اگه یه اینکاره ببینش متوجه میشه. کارش تمومه. به زودی از سر کارش هم اخراج میشه. باباش هم که بفهمه اون همه پولی که ازش گرفته همش رو خرج عیاشی کرده دیگه کمکی بهش نمی کنه... یه هو سرم رو از روی سینه اش جدا کردم. بهش نگاه کردم و گفتم: ای شیطون پس برای همین هیچ وقت طرف کار دولتی نرفتی. راستی توی یکی از مباحث درسیمون نوشته بود که معتادا روابط سردی تو سکس دارن. واقعا همینطوره؟؟؟ سهیل گفت: آره منم از خیلیا شنیدم... پوزخند زدم و گفتم: جریان خیانت کردناش رو چطوری می خوای به مهتاب برسونی... سهیل هم پوزخندی زد و گفت: قرار نیست برسونم. قراره خودش ببینه... دوباره از اینکه به زودی زندگی امید از بین میره ته دلم موجی از لذت درست شد. باعث شد دلم سکس بخواد. سکس با سهیل اما با تصور کردن چهره ی امید. اون امیدی که عاشقش بودم. لبام و بردم سمت لبای سهیل و شروع کردم به آرومی بوسیدنشون...
    چند روز گذشت. یک تماس نا شناس به مهتاب بس بود که بره و امید رو تو اون موقعیتی که لازمه ببینه. چند وقت بعدش هم یه تماس ناشناس به رئیس امید توی محل کارش...
    صبح زود از خواب بیدار شدم. رفتم حموم و حسابی به خودم رسیدم. عطر مست و تحریک کننده ی همیشگی رو همه جای خونه زدم. یه تاپ و دامن چرم قرمز رنگ همراه با یه شورت و سوتین مشکی تنم کردم. برای خودم یه قهوه ریختم و رفتم نشستم روی کاناپه. گوشیم رو گذاشتم کنارم. می دونستم که دیشب سخت ترین شب زندگی مهتاب بوده. همون زجری رو کشیده که من کشیدم. مطمئن بودم که هر لحظه این گوشی زنگ می خوره و اون کسی نیست جز مهتاب. امید به بهونه ی هرزه بودنم بهم پشت کرد. حالا وقتش بود که از زن خودش یه هرزه ی واقعی درست کنم و بفهمه هرزه یعنی چی...


    ادامه...


    نوشته: ایلونا

  • 22

  • 1




نظرات:
  •   jan2cina
  • 1 هفته
    • 0

  • موفق باشی (rose)


  •   shadow69
  • 1 هفته
    • 0

  • ﺗﭽﻜﺮ (rose)


  •   Robinhood1000
  • 1 هفته
    • 0

  • ایلونا جان، داستانت وجدانا،
    هم از نظر سخت افزاری( دستور و نگارش) و هم از نظر نرم افزاری ( محتوی)زیباست ، سرنوشت الهام تلخ نشه خوبه، منتظر چالش الهام هستم،که چی به سرش میاد؟
    آفرین 3 <img class=" />


  •   iraj.mirza
  • 1 هفته
    • 0

  • لایک بانو


  •   sarina3600
  • 1 هفته
    • 0

  • عالی


  •   iraj.bamdadian
  • 1 هفته
    • 0

  • لایک ۹ ایلونا خانم


  •   sami_sh
  • 6 روز،22 ساعت
    • 0

  • اینم از قسمت سوم (rose) لایک 10
    کلی دیالوگ قوی داشت و بهترینش همون بود ک درباره سیاستمدارا و کاراشون بود...
    تم داستان به شدت جذابه،میخوام ببینم آخرش کی بیشتر از همه به فاک میره (biggrin)


    دوستت میدارم (rose)


  •   Hidden.moon
  • 6 روز،17 ساعت
    • 0

  • به خودم قول داده بودم آخر هفته همه رو باهم بخونم...
    مثل مجموعه ی اول فرشته ات، که هنوز فعال نبودم و یهو دیدمشون و همه رو باهم خوندم و چقد چسبید‌...
    اما مهمونی های آخر هفته همیشه برنامه ی وقتای استراحتمو به هم میریزن...
    اما امشب و فرداشب حتما میخونمش :)
    دنباله دارهای تو، چیزی نیست که بشه از دستش داد...


    لایک ۱۳ تا بخونم و نظرمو بگم... نمیخواستم دیر کامنت بدم... (rose)


  •   Silent-evil23
  • 6 روز،16 ساعت
    • 0

  • سلام ایلونا جان


    استاد غافل گیر کردن منی، عالی بود این قسمتم
    هر قسمت کشش داستانت بیشتر از قبل میشه
    و این خیلی عالیه
    حال باید منتظر موند و دید کارگردان(سهیل) این همه موشو گربه بازی به کجا می خواد برسه


    هر چند که تا حدی معلومه اما بازم میدونم تو غافل گیرم میکنی


    دوست خوبم موفق و شاد باشی


  •   khodam2079
  • 6 روز،14 ساعت
    • 0

  • عالی بود


  •   Yase3fid2
  • 6 روز،14 ساعت
    • 0

  • لايك 16 تقديم شد، تو زندگيخيليا ازين ب ظاهر دوستا وجود داره ك هدفشون از هم پاشيدن زندگيه :| دست و پنجه ات درد نكنه


  •   ایلونا
  • 6 روز،12 ساعت
    • 0

  • jan2cina

    مرسی از رُز


    shadow69
    ممنون شادوی عزیز


    Robinhood1000
    نظر لطفته و امیدوارم جوری نشه که وقتت رو هدر داده باشم...


    iraj.mirza
    مرسی ایرج میرزای عزیز


    sarina3600
    مرسی عزیز...


    iraj.bamdadian
    ممنون ایرج خان...


    sami_sh
    بوس بوس سامی جونی...


    Hidden.moon
    فدات مهشید عزیز. امیدوارم زودتر شرایطتت آزاد تر بشه گلم...


    Silent-evil23
    مرسی دوست عزیز. ممنون از لطف های همیشگی...


    khodam2079
    ممنون دوست گرامی


    Yase3fid2
    مرسی عزیز. همیشه لطف داری بهم...


    Morshen
    در ابتدا ممنون از وقتی که می ذارین. نقد ها و گَپ های داستانی که گفتین رو قبول دارم. البته قسمتیش رو اجازه بدین جواب ندم تا کل داستان منتشر بشه. قسمتیش هم به این علته که در این سایت محدودیت قسمت وجود داره. من خیلی نمی تونم گسترده و از همه ی زاویه ها به داستان بپردازم. قطعا طولانی میشه... بازم مرسی...


  •   Sweet.nightmare3
  • 6 روز،10 ساعت
    • 0

  • خیلی خوب بود...
    همین (rose)


  •   Robinhood1000
  • 6 روز،5 ساعت
    • 0

  • خخخ ایلونا، از اون بابت که هدر دادن وقت ی بار گفتم (biggrin)

    مخذرت موخوام، (inlove)
    ی آفرین 3 دیگه (rose)
    تعارف و هندونه زیر بغلی نداریم، خییییییییلی لذت بردم بی انصاف خخخ بزار حالم خوش باشه.
    حدس دیگه هم میزنم، زینب و الهام پایان داستانت به فاک میرن،


  •   خرداد
  • 3 روز،8 ساعت
    • 0

  • پس کی ادامش میاد؟
    یکسره میام سر ب سایت میزنم بینم قسمت جدیدش اومده یا نه. لطفا درخصوص زمان انتشار قسمت بعدی اطلاع رسانی کنید


  •   Takmard
  • 2 روز،16 ساعت
    • 0

  • خوب - شیک و قشنگ
    لایک


برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

جستجو