بازی جرأت یا حقیقت

    سلام خدمت دوستان عزیزم...
    این داستان واسه اواخره مرداد بود و روز پنج شنبه...تاریخ دقیقا یادم نیست.
    بگذریم این داستان کاملا واقعی و بدون کلیشه نوشته شد.
    من دوتا رفیق صمیمی دارم که اسماشون محسن و احمدرضاست.و اسم خودمم اکبر هست .
    محسن...25ساله... با قدی 175..و لاغر اندام وچهره ای معمولی...
    احمدرضا...24ساله ...باقدی 180..و کمی هیکلی و چهره نمکی و خوبی داره.
    و خودمم اکبر
    اکبرم...27ساله... قدی 179..و لاغر اندام و چهره ای معمولی ویا شایدم زشت...اما برخلاف اینکه زیبا و یا هیکلی نیستم خدا یه کیره کلفت بهم داده ...
    شاید سایزه کیرم به طول 17سانت و قطرش خیلی کلفته...این ویژگی من ارثیه و پدرمم و داداشامم همینجورین.
    محسن و احمدرضا خیلی از کیر من خوششون میاد بعضی وقتا با شوخی میگن ای کاش دختر بودیم یه حالی به ما میدادی....خخخخخ
    خلاصه..
    من زیاد اهل خانوم بازی و اهل رابطه سکسی و حال وحول نیستم و هیچ وقت فکرمو بابت این چیزا مشغول نمیکردم تااااا این اوخر که اون اتفاق برام افتاد...
    محسن واحمد رضا دوتا دوست دختر داشتن و بیشتر اوقات که باهم قرار میزاشتن واسه گردش منم با خودشون میبردن...من واقعا نظری به دوست دختراشون نداشتم و مثل یه خواهر نگاهشون میکردم...
    این دوتا دختر هم باهم دوست صمیمی بودن.که اسماشون
    نازگل...21ساله ...قدی حدوده168...اندامی معمولی ...وباقیافه خشگل و فشن و کاملا اصلاح کرده و همیشه با ارایش بود..
    پریناز...22ساله ...
    قدی حدودا170...اندامی درشت ...وبا باسنی درشت و توپر...ولی برعکس نازگل ارایش زیادی نمیکرد ..اخه زیبایی خودشو داشت و کاملا ساده میگشت اما چشمای سبز خوش رنگی داشت...
    خلاصه...اینم بگم...نازگل دوست دختره محسن بود و پریناز دوست دختر احمدرضا...
    بگذریم...
    اخره هفته بود صبح از خواب پاشدم صبحانه خوردم و سرگرمه گوشی بودم که گوشیم زنگ خورد...
    اکبرم:الو...سلام
    محسن:سلام داداش گلم...خوبی؟
    اکبرم:قربونه داداش...جونم؟
    محسن:اکبر کار داری یا سرت شلوغه.
    اکبر:نه داداش بیکارم چطور؟
    محسن :بعدازظهر خونه احمدرضایینا دعوت بودیم با دوست دخترامون گفتیم به توام بگیم بیای
    اکبر:اخه مزاحم نباشم
    محسن:تو داداش منی...مراحمی...بیا بریم دیگه پدرو مادر احمدرضا رفتن دیدار کربلایی اخره شب برمیگردن.
    اکبر:باشه...میام..
    محسن:کاری نداری داداش فعلا
    اکبر:قربونت..فعلا
    بعداز شد و اماده رفتن شدم و حسابی خوش تیپ کردمو راه افتادم ساعت حدودا 7بعدازظهر بود که رسیدم دمه خونه احمدرضایینا.
    زنگ زدم
    احمدرضا:کیه؟
    اکبر: منم داداش اکبر
    احمدرضا:سلام ...بیا بالا...
    رفتم تو...
    خلاصه از در خونه رفتم تو با کلی احوال پرسی وسلام و علیک نشستم رو مبل...بچه ها همه بودن و دوست دختراشونم اومده بودن...
    خلاصه...
    نازگل و پریناز انگار اومده بودن عروسی ارایشای غلیظ کرده بودن و لباسای شیک و جذب پوشیده بودن...و حسابی واسه خودشون ترقولو برغول کرده بودن ....
    خلاصه ...
    من و محسن واحمدرضا نشسته بودیم رو مبل و سرگرم حرف زدن بودیم و نازگل و پرینازم داشتن شربت البالو و میوه اماده میکردن واسه خوردن...
    شربت و میوه هم اماده کردن واوردن گذاشتن و شروع کردیم به خوردن...که یهویی احمدرضا یه نگاهی به پریناز کرد و گفت:
    احمدرضا:پریناز پاشو اون چیپس و پفکم بیار و اون اب شنگولیم بیارش
    پریناز:خخخخخ...باشه
    پریناز پاشد رفت و بعد از چند دقیقه دیدیم با چندتا چیپس و پفک و با دوبطری کوچیک مشروب برگشت...
    راستش من اهل نه مشروب بودم و نه اهل دود و اینو دوستامم میدونستن...واسه همین واسه خوردن مشروب اسراری نمیکردن
    خلاصه...
    احمدرضا پاشد رفت از تو اتاقش ورق و پاسور اورد و شروع کردن به عیش ونوش...ورق بازی میکردن و چیپس و پفک میخوردن و مشروب.
    اونا واسه اینکه داشتن بازی میکردن نشسته بودن رو زمین و چهارتایی دوره هم بودن...
    و داشتن بازی حکم بازی میکردن و کلی خوش بودن ...مشروبه یواش یواش کاره خودشو کرده بود وهر چهارتاییشون مست و گیج بودن...
    بزارید تیپه نازگل و پریناز بیشتر براتون توصیف کنم
    نازگل یه تاپ استین کوتاه سفیدرنگ و یه ساپورته تنگه مشکی پوشیده بود و موهاشم به صورت خوردکرده و مدل پسرونه زده بود..
    پرینازم یه تاپ استین کوتاه زردرنگ ویه شلوار جین مشکی رنگ و تنگ که اون کونه بزرگش از رو شلوار تابلو شده بود و موهاشم دمب اسبی بسته بود...
    خلاصه...بازی کردن نازگل و محسن تونستن اون بازی 7بر 5ببرن.
    خلاصه...
    ورق بازی تموم شد و کاملا مست وگیج بودن
    احمدرضا یکی از اون بطریهای خالی مشروب رو برداشت و گذاشت وسطه چهارتاشون و گفت
    احمدرضا:بیاید بازی
    محسن: چه بازی؟
    احمدرضا:بازیه(جراعت یا حقیقت)
    محسن:اره ...خوبه...بیا...
    نازگل و پرینازم موافقت کردن و شروع به بازی کردن ...
    من تا حالا از این بازی اطلاعاتی نداشتم و واسه اولین بار بود میدیم...
    فقط اول بازیشون دیدم که محسن گفت
    محسن:اقا قسم بخورید که هرکاری که گفتیم باید انجام بدیداا
    احمدرضا و نازگل و پرینازم به اشاره سرشونو تکون دادن و تو حالت مستی گفتن باشه قبوله.
    من که سرم تو گوشیم بود وسرگرم چک کردن تلگرامم بودم برام جالب شد ببینم این چه بازیه؟
    گوشیمو قفل کردم و حواسمو دادم به بازیه بچه ها...جالب بود...اون بطری رو میچرخوندن و ته بطری که سمت هرکی میشد باید از اون کسی که سر بطری سمتشه سوال میپرسید ...
    جراعت یعنی طرف هرکاری که بگه باید اون یکی انجام بده هرکاری...حقیقتم یعنی هر سوالی که از هم میکردن باید راستشو میگفتن.
    برام جالب بود...
    بازیشون شروع شده بود و مدام حقیقت و جراعت بازیشون گرم شده بود حتی یه کاری کردن که محسن بدبخت پاشد لیوان اب پر کرد و پفک وچیپس انداخت توش و خورد ...واسه اینکه محسن هم تلافی کنه...جوراباشو از پاهاش در اورد کرد تو دهنه احمدرضااا...کلی حال کرده بودیم و میخندیدیم...
    بازیشون ادامه داشت...بطری رو چرخوندنو سر بطری افتاد سمته محسن و تهش افتاد سمته احمدرضا...
    احمدرضا:جراعت یا حقیقت؟
    محسن :حقیقت.
    احمدرضا:تو تاحالا کیره اکبرو دیدی؟
    محسن:خخخ..اره ...داداشمون خیلی کیرش کلفته ماشالا...
    منم از خجالت رنگم شد لبو...قرمز قرمز
    اکبرم:اقا خجالت بکشید....خخخ...با من چیکار دارید
    احمدرضا:داداش این بازی مدل اینجوریه دیگه.خخخ
    بازی ادامه پیدا کرد و بطری چرخید...سره بطری رفت سمت نازگل و تهش سمته احمدرضا که میشد زیده محسن
    احمدرضا:جراعت یا حقیقت؟
    نازگل:جراعت
    احمدرضا هم نه گذاشت نه برداشت به نازگل گفت پاشو برو لبای اکبرو بوس کن...بدوو
    خخخخخ...
    محسن یه کم ناراحت شد و چشم خره به احمدرضا رفت وبا حرس گفت
    محسن:باشه...تلافی میکنم
    احمدرضا:پاشو دیگه نازگل چرا نمیری؟
    نازگل از جاش پاشد اومد سمتم و چشماشو بست و اومد جلو لباشو چسبوند به لبام بوس کرد و رفت نشست سرجاش...
    وااای چه لبایی داشت لامصب جووون...چه حالی کردم...
    خلاصه...
    بطری توسط نازگل چرخید سر بطری سمته محسن افتاد و تهش سمته پریناز کاملا برعکس قبلی...خخخخ
    محسن:جراعت یا حقیقت؟
    پریناز:جراعت
    محسن یه نگاهی با حرس به احمدرضا کرد و گفت:
    محسن:پریناز پاشو برو دستتو بکش رو کیره اکبر....بدوووو
    احمد رضا کفری شد و با اعصبانیت گفت :
    احمدرضا:اقا حالا من یه گهی خوردم جنبه داشته باش دیگه...
    محسن:گفتم تلافی میکنم...پاشو پریناز بدو کاری که گفتم بکن...
    پریناز از جاش پاشد اومد جلو..جلوم خم شد و کف دستشو گذاشت رو کیرم یه مالش کوچیک داد و رفت نشست...
    من دیگه داشتم حشری میشدم و تا حدودی به خاطر این کاراشون راست کرده بودم...خیلی حال میداد...
    احمدرضا با کنایه بهم گفت
    احمدرضا:اکبر یه وقت بد نگذره بهت...
    اکبرم:به من چه ..من که کاری ندارم خودتون دارید بازی میکنید
    احمد رضا نیش خندی زد و به محسن گفت
    احمدرضا: برات دارم
    محسن:هرکاری بکنیااا من بدترشو میکنم پس با من کلکل نکن داداش.
    خلاصه...
    احمدرضا و محسن دیگه داشتن عقده ای میشدن نسبت به هم و من بدبخت باید جرعشو میکشیدم و مدام واسه هم خط و نشون میکشیدن...
    بگذریم...
    بطری توسط پریناز چرخید و سرش رفت سمته نازگل و تهش دومرتبه اومد سمته پریناز
    پریناز:جراعت یا حقیقت؟
    نازگل: حقیقت...بپرس
    پریناز:خخخخخخ...سایز سینه هات چنده؟
    نازگل کمی با خجالت و خنده گفت
    نازگل:عههه...پریناز جون داشتیم؟
    پریناز:خخخخ...بدووو جواب بده؟
    نازگل:سایزش75...حالا بهت میگم.
    محسن و احمدرضا هم زدن زیره خنده....خخخخخ
    بطری توسط نازگل چرخید ...سر بطری رو به پریناز و تهش روبه محسن شد
    محسن:جراعت یا حقیقت؟
    پریناز که زیده احمدرضا بود گفت
    پریناز:جراعت
    محسن:پاشو برو رو مبل بشین کنار اکبر و به مدت یه دقیقه با کیرش بازی کن ...پاشووو
    احمدرضا یه داد سره محسن زد وگفت
    احمدرضا:محسن بسه دیگه هی هیچی نمیگن گندشو دراوردی...کاری نکن پشیمون بشیا...
    اه اه....
    محسن: داداش اعصبانیت نداره که ...جنبشو نداشتی بازی نمیکردی...تازشم قسم خوردیم هرکاری بود انجام بدیم...
    احمدرضا:استغفرالله...شیطونه میگه
    پریناز:احمدرضا...عشقم غصه نخور ماهم تلافی میکنیم...
    محسن:پاشو دیگه پریناز...بدووو...برو
    پریناز از جاش پاشد اومد نشست بغل دستم و اروم شروع کرد رو شلوار دستشو میکشید رو کیرم ...خخخ.محسن و نازگل از خنده مرده بودن و برعکس احمدرضا از اعصابنیت سرخ شده بود
    از رو ساعت وقت گرفتن و پریناز دستشو میکشید رو کیرم...کیرم قشنگ راست شده بود و کلفتیش از زیره شلوار افتاده بود بیرون ...
    که یهویی...نازگل باخنده گفت:
    نازگل: اکبر اون بادمجونه تو شلوارت؟خخخخخ
    منم از خجالت سرمو گرفته بودم پایین و داشتم حسابی با مالش پریناز رو کیرم حال میکردم...
    یه دقیقه تموم شد...و کیرم راست شده بود و داشت شلوارو پاره میکرد...
    پریناز رفت و نشست سرجاش...
    بطری توسط پریناز چرخید...سرش رفت رو به نازگل و تهش اومد سمته پریناز...
    پریناز:الان بهت میگم اسگول
    نازگل:خخخخخخ...
    پریناز :جراعت یا حقیقت؟
    نازگل : جراعت
    پریناز :پاشو برو بغل اکبر بشین به مدت دوقیقه کیرشو بخور...یالله ..بدووو...پاشو
    محسن اعصبانی شد و رنگش قرمز
    محسن:به والله دهنتون سرویسه...با ناموس من
    احمدرضا:دمت گرم... پریناز افرین عشقم...زدی تو خال...
    نازگل بلند شد واومد نشست بغل دستم رو مبل و اروم کمربندمو باز کردو دکمه شلوارمو باز کرد و زیپمو کشید پایین و دستشو انداخت کیرمو از تو شرت دراورد...تا کیرمو دراوردو دید چشماش چهارتا شد و گفت
    نازگل:یا خداااا...این چیه دیگه؟
    محسن و پریناز و احمدرضاهم داشتن با تعجب نگاه میکردن...خخخ...کیرم تو دستش جا نمیشد.
    اروم اروم دستشو رو کیرم بالا و پایین میکرد و گفت:
    نازگل :بچهها بیاید بازیو تمومش کنیم دیگه بسه..
    پریناز:نخیرم....بدو بدو...بخورش...بازی تازه شروع شده...
    نازگل سرشو اورد پایین اروم اروم دهنشو باز کرد شروع کرد خوردن ...
    وااااای جووووونم...کیرم تو دهنش جا نمیشد و فقط کلشو تند تند میخورد و لیسش میزد...
    بچه ها هم به جورایی حشری شده بودن و چهار چشمی نگاه میکردن...
    نازگل کیرموم تو دستش بالا پایین میکرد و تند تند ساک میزد...منم از شهوته زیاد کلش گرفتم فشارش دادم سمت کیرم که تا حلقش رفت و اوووق زد واب دهنش قشنگ ریخت رو کیرم...جووون
    محسن با اعصبانیت گفت:
    محسن:هوووی اکبر چیکار میکنی ...؟دستت به ناموس من نخوره...تو فقط بشین اونجاا
    اکبرم :مگه چیکار کردم؟
    محسن:تو غلط میکنی به زور میکنی تو دهنش ...داری خفش میکنی...
    احمدرضا:محسن راست میگه تو اصلا دست به اینا نزن...
    محسن : گندت بزنن روزگار...بی ناموس نبودیم که اونم شدیم...
    دو دقیقه تموم شد و نازگل بلند شد و رفت نشست سرجاش...
    نازگل بطری رو چرخوند و سرش رفت سمته پریناز و تهش سمته محسن
    محسن با حرس و عقده گفت:
    محسن:الان حالیتون میکنم...جراعت یا حقیقت؟
    پریناز:جراعت
    محسن:پاشو شلوارتو و شرتتو بکش پایین برو بغل اکبر رو مبل چهار داست وپا شو همون داگی خودمون ...پاشووو...تا بقیشم بهت بگم...
    احمدرضا که دیگه چسبوند به سیم اخر با شدت اعصبانیت گفت:
    احمدرضا:با ناموس من بازی میکنی ...دهنتون گاییدس...
    دیگه بازی تبدیل شده بود به جنگ و هیچ کدومم کوتاه نمیومدن و تموش نمیکردن...کلکلشون هی بدتر وبدتر میشد....منم داشتم از این بازی لذت میبردم...
    پریناز بلند شد واروم شلوار جینشو کشید پایین و شورته صورتیشم کشید پایین و اون کون گنده و سفیدشو انداخت بیرون و اروم اومد بغل دست من رو مبل چهار دست و پا شد...و قشنگ کونشو قمبل کرد سمت بالا...وااای چه کونی داشت ...سفید و لپای گنده و سواراخه تنگ .
    خلاصه...
    محسن:نازگل پاشو ...احمدرضا توام پاشو بیا از جلو باید شاهد باشیم که حقه ای تو کار نباشه...
    محسن و نازگل و احمدرضا که خیلی اعصبانی بود از جاشون بلند شدن و اومدن سمت ما...
    خلاصه ...محسن گفت:
    محسن:اکبر داداش شلوارتو تا زانوت بکش پایین ...بجمب...زود زود...
    منم که کیرم راست بود شلوارمو و شرتمو کشیدم پایین
    محسن:اکبر به هیچ عنوان دست به بدنه پریناز نمیزنی ...کاری که من میگم میکنی...خوب
    منم سرمو به علامت رضایت تکون دادم و با خجالت گفتم
    اکبرم:باشه
    احمدرضا که خیلی از اعصبانیت سرخ شده بود و دندوناشو از حرس هی رو هم فشار میداد و سرشو هی تکون میداد و اروم میگفت چه غلطی کردم این بازیو شروع کردم...هی تاسف میخورد و زیر لب خودشو فوش میداد...
    احمدرضا رفت و درکنار پریناز که در حال چهار دست و پا بود نشست و نمیخواست با چشماش شاهد کون دادنه زیدش باشه و فقط میتونست به صورته پریناز دید داشته باشه و اصلا دیدی به کاری که ما میخواستیم بکنیم نداشت...
    خلاصه....
    پریناز در همون حاات که چهاردستو پا بود به احمدرضا نگاه میکرد و بهش میگفت:
    پریناز:دوست دارم....... .عاشقتم...نفسمی... احمدرضا...عشقمی...عزیزمی...جیگرمی...منو ببخش...
    که تو همین حال که احمدرضا داشت به پریناز نگاه میکرد که یهو محسن گفت:
    محسن:ببینید از زمانی که اکبر کیرشو کرد تو کونه پریناز به مدت 3دقیقه باید بکنش...دودقیقه اول اروم یه دقیقه اخرشم تندتند...اوکی
    محسن و پرینازم اومدن ودر کنار من ایستادن تا از نمای بالا شاهد گذاشتن کون پریناز باشن...
    منم که پشت سره پریناز بودم شلوارو شرتمو تا زانو کشیده بودم پایین و منتظر دستور محسن شدم....
    احمدرضا از حرس اصلا به ماها نگاه نمیکرد...و نگاهش فقط به صورته پریناز بود ...
    خلاصه...
    محسن: اکبر سره کیرتو تف بزن ...
    منم سره کیرمو تف زدم....
    محسن:اصلا دست به بدنش نزناااا...اوکی...
    سره کیرمو تف زدم و اروم گذاشتم رو سوراخ کون پریناز...واااای چه سوراخی داشت...
    اروم اروم فشار فشار دادم...فشار دادم...
    پریناز:ایییییییییییییی....اه ه ه ه ه ...ا وووووویی
    وااااااییییییی...ارومتر.......ااااااخ....
    فشاردادم محکمتر که یهو سره کیرم رفت تو کونش....واااای چه کونه تنگ و داغی بوووود
    پریناز:اییییییییی.....اووووووووخخخخ....وااااای
    دهنتونو گایییدم......جر خوردم....کونم پاره شد...واااااااایییییی...
    محسن شروع کرد به تایم گرفتن...
    منم شروع کردم کیرم یواش یواش میکردم توتر
    پریناز:واااااای خداااااا.....اه ه ه...گاییده شدم...
    منم اروم اروم شروع کردم تلمبه زدن اروم کیرمو میکردم تو و هی درمیوردم.....
    نازگل و محسن که کناره من وایساده بودن یواش یواش داشتن شهوتی میشدن...از نزدیک تا حالا سکس دونفرو ندیده بودن و داشتن چهار چشمی پاره شدن کونه پریناز میدیدن...ولی احمدرضا برعکس اونا ناراحت بود و هی دست به صورته پریناز میکشیدو ارومش میکرد و قربون صدقش میرفت...
    پریناز:وااااای...عشقم...کونمو پاره کردن....اه ه ه...واااای...
    یه کم که اروم تلمبه زدم یواش یواش دیگه درده پریناز کمتر شده بود...ودیگه شهوت وحال جای دردو گرفته بود...
    نزدیک دوقیقه شد که محسن گفت:
    محسن: دوقیقه تموم...یه دقیقه هم تندتند بکن اکبر
    پریناز:واااای...تورو خدا نه...کونم پاره شد...
    احمدرضا:محسن به خدا اگه بلایی سره پریناز بیادا دهنت خودم میگام
    محسن هم با بی توجهی گفت
    محسن:نه قرارمون همین بووود...بدوووو اکبر تندش کن...
    منم سره کیرمو دراوردم و تف زدن ودوباره کردم تو کونش...دستمو بردم از پایین تاپش گرفتم و تاپشو پیچیدم دور دستم ومشت کردم که قشنگ مصلت باشم ...که یهو
    احمدرضا:هوی اکبر مگه نگفت دست به بدنش نزن
    اکبرم:با بدنش کاری ندارم لباسشو گرفتم...
    پریناز:اااااخ...لباسمو پاره نکن تو رو خدا
    محسن:ولشون کن اکبر...بکن داداش...یه دقیقه از الان شروع شد...
    منم شروع کردم تندتندتند تلمبه زدن...جوووون تا دسته میکردم تو کونش..انقدر محکمو تند تند تلمبه میزدم صدای تلمبه هام پیچیده بود تو خونه...و اون لپه کونه پرینازم مثل ژله میلرزیدو تکون تکون میخورد...داشتم جرررش میدادم لامصب کونه تنگ و داغی داشت....وااااای دیونه کننده بود...نازگل ومحسن هم بانیش خنده و نگاه شهوتی به من میگفتن
    محسن:تندتندتند...
    نازگل:اره ه...تندتند بکنش...
    پریناز که در حین حال و ناله بود نگاهشو از صورت احمدرضا برداشت و یه نیم نگاه به پشتش انداخت و به من نگاه کردو میگفت:
    پریناز:جووووون...اه ه ه ....بکن بکن...وایییی..
    بکن....جوووون...بکن مادرجنده....بکن کوسکش....اه ه ه ...بکن....ابم داره میاد...بکن بکن...بکن...که یهو دیدیم پریناز...یه لرزشی کردو ...دستاشو داد تو دست احمدرضا...
    یه چند ثانیه بعد یه دقیقه هم تموم شد ومحسن گفت وقت تمومه...منم نزدیک ارضا شدنم بود اما فرصت نشد...ابمو بیارم و شرتمو و شلوارمو کشیدم بالا و رفتم نشستم سرجام رو مبل....واااای...خیلی حشری بودم...بچه ها هم رفتن مجددا نشستن وشروع کردن دوباره به بازی....
    بطری توسط پریناز چرخید و سره بطری به سمت نازگل و تهش به سمته احمدرضا افتاد
    احمد رضا بطری رو برداشت و یه ماچ کردو با حرس و حسرت گفت...
    احمدرضا:حالا نوبت ماست...کونتون پارست..
    احمدرضا: جراعت یا حقیقت؟
    نازگل :جراعت...
    احمدرضا :پاشو ....پاشو...بیا...بریم رو مبل بدووو...
    محسنم که میدونست احمدرضا بدجوری عقده ای شده چیزی نگفت و فقط داشت حرس میخورد...
    احمدرضا:پریناز و نازگل و محسن شما هم باید بیاید شاهد باشید تا حقه تو کار نباشه...بیاید..
    نازگل و پریناز و احمدرضا و محسن اومدن سمت مبل ...
    مبله خونه احمدرضایینا کاناپه بود و دسته هاش از این پهن و جادارا بود که ادم میتونست روشون بشینه...
    خلاصه...اومدن
    احمدرضا:نازگل بدووو شلوارو شورتتو تا زانوت بده پایین...بجمب...زود باش...
    نازگل یه نگاهی به محسن کرد و سرشو به نشونه تاسف و ناراحتی که مثلا چاره ای نداریم تکون داد و اروم شورت و شلوارشو کشید پایین تا دمه زانوهاش...
    احمدرضا:نازگل برو بشین رو دسته مبل یه پاتم بنداز رو اون یکی پات کونتو بده سمته بالا ...
    نازگل طبق حرفای احمدرضا عمل کرد و نشست و یه پارو پا کونشو داد سمت بالا...
    منم نشسته بودم سرجام که احمدرضا صدام کرد و گفت:
    احمدرضا:پاشو بیا اکبر...پاشو...میخوام پارش کنیااا...همونطوری که عشق منو پاره کردی...
    منم لب باز نمیکردم و حرفی نمیزدم ودوست داشتم حالمو بکنم وسعی میکردم به نفع کسی کار نکنم...
    از جا بلند شدم رفتم جلوووشلوارو شرتمو کشیدم پایین...منتظر دستوره احمدرضا بودم...
    پریناز و احمد رضا و محسن هم اومدن وایسادن کنار من و نازگل و قشنگ به همه جا دید داشتن
    ...محسن جفت دستاشو زده بود به پهلوهاش و با تاسف و رنگی پریده داشت به نازگل نگاه میکرد...نازگل کونش نسبت به پریناز کوچکتر بود ولی اونم سوروخ تنگ و کونه فرم داری داشت.
    خلاصه رفتم جلو...
    احمدرضا:اکبر کاری که گفتم میکنی...چهار دقیقه ...کیرتو تا دست میکنی تو...اوکی...دوقیقه یواش میکنی دوقیقه هم تندتند...افتاد....
    محسن نگاهی به احمدرضا کردو گفت
    محسن:دهنت سرویس...عقده ای...
    احمدرضا:از خودت یادگرفتم داداش...
    احمد رضا:اکبر سره کیرتو تف بزن...حواستم باشه دستتو به بدنش نزن...
    پریناز:نازگل خانوم قشنگ کونتو بده بالا ...بدوو
    خلاصه...
    سره کیرمو تف زدم و رفتم جلو...داشتم منجر میشدم از شهوت...
    سرکیرمو گذاشتم دمه سوراخه نازگل و اروم اروم فشار فشار فشار دادم...
    نازگل که صورتش روبروی هممون بود شروع کرد ناله
    نازگل:ااااااااااااااییییییی...اوووووووه.....اااااخ....واااواا.....
    منم فشارو بیشتر کردم بیشتروبیشتر که یهو سره کیرم رفت تو...
    واااای چقدر تنگ بود از کونه پریناز تنگتر
    نازگل:اااااااوخخخخخ....هااااااا...اه ه ه ه...
    گاییدیش....وااااییییییییی...
    محسن:هوی ارومتر بکن اکبر ....چه خبرته...
    نازگل:ایییببیی.....محسن...محسن....جرم داد...اه ه ه...
    اروم اروم شروع کردم تلمبه زدن و کم کم کیرمو میکردم توتر....
    پریناز:خوبه نازگل جووون؟...ببین من چی کشیدم...نوش جونت.....
    نازگل که یکمی از دردش افتاد یواش یواش داشت لذت میبرد و ناله میکرد
    نازگل:اییی...جوووون...کلفته....واااای...اه ه
    درحین تلمبه زدن بودم که ناگهان چشمم به محسن افتاد که دیدم تو چشماش اشک حلقه زده و از ناراحتی اصلا به کون دادن نازگل نگاه نمیکنه...
    که یهو احمدرضا گفت:
    احمدرضا:دودقیقه تمومه...حالا دودقیقه تندتند بزن
    منم که از دیدن محسن حالم گرفته شد کیرمو دراوردم و گفتم
    اکبرم:بسه دیگه اقا...بسه...
    احمدرضا:چی چیو و بسه...تازه جای اصلیش رسیدیم...بدو ببینم وگرنه دهنتو میگام...بدوو
    سره کیرمو تف زدم و اماده شدم واسه تند تند تلمبه زدن...چون نباید دست به بدن نازگل میزدم کمربندمو از شلوارم کشیدم بیرونو پیچیدم دوره گردنه نازگل ...
    کیرمو تف زدم...بردم جلو کردم تو کونه تنگ نازگل...
    شروع کردم تند تند تلمبه زدن ...واسه این که قشنگ تصلت داشته باشه از کمربندی که دوره گردنش پیچیده بودم محکم گرفتم و شروع کردم به تلمبه زدن...تندتندتند...
    واااای چثدر تنگ بود داشت ابم میومد...
    نازگل با ناله و درد شهوتی...
    نازگل:اییییییییی اییییییی اه اه اه....اوووووف اووووف ووووووی جووووون....اه اه اه...گاییدیش کونمو...گاییدیش...کوووونی یواشتر....اروم......اوووووووخ..
    صدای تلمبه هام پیچیده بود تو خونه از طرفیم قشنگ از کمربندم که گرفته بودم و تندتند میکردم باشدت...تندتند
    نازگل:اه اه اه.....جوووووون....کونمو گاییدی...اه اه...ابم ابم داره میاد ...داره میاد...اومد اومد...
    احمدرضا:دمت گرم داداش اکبر خوب انتقام مارو گرفتی...
    هنوز چند ثانیه مونده بود تا دو دقیقه تموم بشه که یهویی سریع کیرمو دراوردم و از سرش محکم گرفتم و رفتم دستمال کاغذی برداشتم وخالیش کردم تو دستمال....
    خلاصه...دیگه بچه ها دیدن منم دیگه نایی ندارم واسه ادامه...بازیو تمومش کردیم...و بعد از بازی یکمی باهم شوخی کردیم و جو و ناراحتی که از هم داشتن و عقده ای که از هم داشتن از بین بردیم...ساعت حدود 11شب بود که منم برگشتم خونه...و اونشب و انروز بهترین روز زندگیم بود...امیدوارم لذت کامل برده باشید


    نوشته: اکبر

  • 9

  • 56




  • نظرات:
    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 25

    • 1- جرات و حقیقت بطری نداره. باتل یا بطری یه بازی دیگس
      2- قبل از شروع میزان سکسی بودن بازی رو تواقف میکنن درجه داره هیچ کس با کون دادن موافقت نمیکنه مخصوصا اگر دوست دخترش تو بازی باشه
      3 - کون دادن برای دخترا درد داره اب از تحریک کس میاد که تو بازی تاکید داشتی به هیچ عنوان به هیچ جای بدنشون دست نزدی چطوری اب جفتشون اومد؟؟
      4- حالا از اینکه چطور دقیقا سایز کیر بابات و داداشاتو میدونستی میگذریم. اما ابرو بادو مه خورشیدو فلک در کار بودند که تو کون همه بزاری!!
      5- شهوانیون خاکستری نیستند...... والسلام


    •   sepideh58
    • 1 ماه
      • 21

    • اکبر ؟ (biggrin)

      دیس:-|


    •   Fe4rless
    • 1 ماه
      • 8

    • بطری تو جرئت و حقیقت؟ اینقدر جق نزن مغزت پوکیده و زنگ زده.
      بعد سایز کیر داداش و پدرت رو از کجا میدونستی شیطون؟ نکنه به جفتشون هم کون دادی ؟ (biggrin)


      حیف اون همه وقت برای خوندن این کستان.. فقط شربت کم داشت که به جاش از شراب استفاده کردی
      دیس5


    •   Maval
    • 1 ماه
      • 8

    • ترقولو برغول و خوندم از زندگی بریدم


    •   لاکغلطگیر
    • 1 ماه
      • 8

    • اینکه همه ش دروغ بود،کنار
      جرات رو همه جا غلط نوشتی هم کنار
      اینکه اونا بازی می کردن،تو‌حالش رو بردی هم کنار
      آخه وجدانا،خدایی ش،جان اون عمه ی ...داغونت،خداوکیلی مسلط و تسلط رو کسی مصلت و تصلت می نویسه؟
      خیلی داغونی،خیلی


    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 16

    • عجیبه ک تاریخ این سکس تاریخی رو یادت نیس ولی قد و وزن اون جقیارو دقیق یادت بود


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 ماه
      • 15

    • ترقول و برغول!!!؟؟
      چشم خره !!
      بقیه اش هم که فوق چرت بود
      بدبخت تو تخیلت هم فقط نقش کیر رو داشتی


    •   farhad.bi
    • 1 ماه
      • 10

    • اقا مگه بطری صاف نیست ؟پس چرا یه بار تهش سمت حمید رضابوده سرش سمت محسن ولی دفعه بعد که چرخوندن و تهش باز هم‌سمت حمید رضا بوده ولی اینبار سرش سمت ناز گل بوده؟


    •   Arash.danger
    • 1 ماه
      • 4

    • من که آخرش نفهمیدم این اسمش اکبر بود یا اکبرم!!!


    •   farhad.bi
    • 1 ماه
      • 2

    • همشون هم فقط جرات رو انتخاب میکردن .
      چه جالب


    •   Parniyan.queen
    • 1 ماه
      • 8

    • فک کنم یه چیزایی تو اینستا دیده بعد ذهنش داستان تراوش کرده تو اون باره قسم میخورم حتی یه بارم جرات حقیقت از نزدیک ندیدی کسی بازی کرده باشه :d


    •   گروهبان_گارسيا
    • 1 ماه
      • 3

    • همون معرفى كودكانه اولش براى نخوندنش كافيه
      يك نوشته ى طولانى و داغون


    •   Parniyan.queen
    • 1 ماه
      • 5

    • جالبیشم اینجاس که همه هم حرص میخوردن هم میگقتن جرات و بعد یه تایمی فقط واسه دخترا میوفتاد خر هم عمته :)


    •   Reza-460
    • 1 ماه
      • 1

    • فقط میتونم بگم کیرم تو مغزت


    •   Sexy_tired
    • 1 ماه
      • 2

    • داداشو بابات کونت گزاشتن که کیرشون رو کامل دید زدی؟
      چه افتخاریم به کیر خانوادش میکنه کلفته xD
      ینی تنها افتخار کله زندگیش هااا XDDD


    •   موری.جون
    • 1 ماه
      • 2

    • اکبر واقعا رییییییدی بو میدی هم داستانت دروغ بود هم تخیلی و تخمی هم اینکه قانون بازی هارو هم بلد نبودی و کلا مسسسسسسخره نوشتی لطف کن دیگه ننویسسس اکبرم


    •   Makhol
    • 1 ماه
      • 1

    • بنده خدا انقدر کس ندیده که اصلا آیدی در مورد کس دخترا نداشت که چه شکلیه خیسه یا چجوری بیرون زده بوده یا نه یعنی تو تصوراتشم نمیدونه بایدچه شکلی باشه


    •   @آروین
    • 1 ماه
      • 4

    • خودت فهمیدی چی نوشتی ابنه ای
      کلا فکر کنم احمدرضا و محسن تورو برده بودن با کیر کلفتشون گائیده بودنت توهم حرصت گرفته نشستی تو خیالاتت دوست دختراشونو مثلا گائیدی ارواح عمه ات
      کیر به قول خودت دسته بیلتو کردی تو کون دختره و اونم بعد گائیده شدنش رفت نشست ادامه بازی . یه چیزی بلغور کن ادم یکم باورش بشه


    •   جاsم
    • 1 ماه
      • 2

    • دروغ تر ازین ندیده بوودم تا حالا هرسی بببینه اینجوریه میگه حقیقت میگم نه این ک همش جرعت اخه چاخان اصلا چند سالته


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 3

    • انقدر این بطری رو چرخوندین که سرگیجه گرفتم ؛
      اینجاست که باید گفت :
      تغاری بشکند ماستی بریزد ، جهان گردد به کام کاسه لیسان
      خوب نبود ؛
      اصلا هم واقعی نبود چرت بود و تخیلی ؛
      این بازی اینجوی نیست ؛
      موفق باشی


    •   Sani.naz
    • 1 ماه
      • 5

    • تا اونجایی ک گفتی ترقول ورغل کردن خوندم بعد تشنج کردم


    •   Farshidooo
    • 1 ماه
      • 2

    • آخه گوزو همیشه اول نوبت اینا بود و بلافاصله نوبت گروه دیگه میشد
      دخترا بدشون میومد اما بازم جراتو انتخاب میکردن مگه مثل تو خرن
      طرف نشسته کون دادن زیدشو دیده و فقط گریه می کرده که توی جاکش بیای بکنی خوب مثلا اگه قبول نمیکرد میخواستن بکشنش
      جهت اطلاع وقتی چهار نفر روبه روی هم بشینن و شما بطری بچرخونی همیشه دو به دو روبه هم میوفتن نه اینکه هر بار یه مدل بشه
      و اما اصل ماجرا
      اکبر یه بچه خوشکل بود که دو تا بچه باز به بهانه زید بازی کشوندنش خونه مجردی و اونجا بعد از اینکه بهش مشروب میدن دو تایی باهاش شروع میکنن به بازی و در آخر هم اکبرو میندازن رو کاناپه و با کیرای کلفتشون کون اکبرو جر میدن چند سال بعد اکبر اون دو تا رو با دوست دختراشون میبینه و یاد اون روز میوفته و از روی حرص میاد و این کسشعرا رو اینجا میگه


    •   m...h...a...
    • 1 ماه
      • 3

    • از آخ و اوخ ها و آههه و اوههه ها فهمیدم باید دیسلایک رو توی کونت کنم پلشت..دوستانم خیلی خوب دیسلایک زدن و توی نظرات حسابی گاییدنت..


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 6

    • تا یه جاهایی بیشتر نخوندم.
      اون بازی ربطی به بطری نداره و نوبتیه.
      کسی هم که بازی نمیکنه حق دخالت نداره.
      بعدشم وقتی با وجود دیدن همچین صحنه های سکسی و حشری شدن میتونستن حکمای سکسی رو بین خودشون اجرا کنن شما پسر اوتول خان ککه ورچین بودی که همه رو پاس دادن به تو؟
      کلا که کص گفتی
      غلطای املایی هم فراوون
      مصلتتو کجای دلم بذارم؟
      اون مسلطه پسر!


    •   Zhazha
    • 1 ماه
      • 6

    • ساعت ۱۱ شب بود که من برگشتم خونه و داستانها رو آپ کردم.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 7

    • من همون سه خط اول رو خوندم اونجا که خودت و رفیقات رو با دقت معرفی کردی.
      اومدم بگم خب به کیرم.
      برم ادامه رو بخونم بیام بقیه رو بهت بگم


    •   Koshti.pars
    • 1 ماه
      • 1

    • (biggrin) (biggrin) (biggrin) (biggrin)

      تو شاخص همه کونی هایی
      تو اکبر جقی هایی
      نزن ب چشمت به روحت همه‌چیزت رحم کن نزن
      میزنی کم بزن
      یه مدت برو تو افق محو شو نباش بزار گمنام بمونی
      والا
      با تشکر


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • کوس کش مفتخور چقدرم نوشته آدم هرچی میخونه تموم نمیشه.
      دیسلایک


    •   Sanazi0210
    • 1 ماه
      • 3

    • کس خول مریض توهمی. یا جنسش خوب بوده یا حد کسخولیت به تنهایی جابجا کردی توهمی اسگول


    •   Smtbt
    • 1 ماه
      • 1

    • آخه کسشعر هم تعاونی ؟؟؟!!!! (dash)


    •   excavator
    • 1 ماه
      • 3

    • اکبرم:سعی کن دست بهش نزنی و با طثلت جق بزنی ولی دست بهش نزنی اکبر.اکبرم


    •   Mohammadx9x
    • 1 ماه
      • 2

    • میگم چطوری بود اون بطری که یه بار مستقیم جلو یه پسر یه دختر میفتاد یه دفته بطری منحنی شد سر تهش افتاد جلو دوتا دختر؟ مگه بطریا شما همیشه صاف نیستن؟ (dash)


    •   شواليه-ايران
    • 1 ماه
      • 2

    • اون بطري چندتا سر و ته داشت كه چند جور مدل وايساد؟ حالا اين بكنار اون وسط بطري نشد سرو تهش فقط سمت پسرا بشه و يكيشون پاشه كونت بذاره؟ دوسداري بيام اون بطري رو بكنم تو كونت؟ جادوگري كن و بدون دست زدن بطري رو غيب كن ( بكن تو كونت بشين روش )


    •   PesarHashary
    • 1 ماه
      • 0

    • آخه کیرم افقی تو گلوت تو یالغوز قاطی رفیقات و زیداشون چه گوهی میخوردی؟
      اینقد جق زدی مغزت گاییده شده.
      کیر بابا و داداشت رو خوردی که سایزشون رو میدونی پس نوش جونت


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 0

    • اکبر جان اشتباهاتی داشتی که میدونم متوجه شدی اما به تلاشت لایک میدم
      دوست داشتم
      بازم بنویس اما بهتر


    •   sepehr.sy1
    • 1 ماه
      • 0

    • آقا خوب بود
      همین که برچسب گی بهش نخورده بود کافیه


    •   feredi.FOX
    • 1 ماه
      • 0

    • اقا هفت تیر که بالا سرت نیس
      شیخ طوسی هم بالا سرت نیس
      خدارو شکر مغز هم تو سرت نیس
      خود کرده رو تدبیر چیس وقتی خودت دوس داری فهش بخوری دیگه نه به من نه به دوستانی که فهش دادن ربط داره
      دفعه بعدی اگر خواستی بنویسی اول داستان بنویس میخوام از فانتزی های تخمیم بگم هرکی ناراحته فهش بده بره تا نه ما بدبخت بشیم با این چرندیات هم خودت کمتر فهش بخوری ولی من از این داستانت ی طنز مینویسم به اسم طنز شجاعت حقیقت اینطوری همه کسای که فهش دادن اونجا میخندن و تو شاید وجدانت اروم بشه که چرند تهویل ما دادی........


    •   ولگرد_تنها
    • 1 ماه
      • 1

    • من فقط یه سوال برام پیش اومده:
      چطور تو چرخوندن بطری ترتیب حفظ میشد و یکبار سر بطری طرف پریناز می‌ایستاد و دفعه بعد طرف نازگل؟! به خاطر همین ترتیب ایستادن بطری سناریوی داستان جفنگت میتونست شکل بگیره و کل‌کل‌ها پله‌پله شدیدتر بشه اما در شرایط نرمال احتمال اینکه بطری با حالتی که توی این داستان ذکر شد قرار بگیره از 0.000000001 هم کمتره


    •   khorshi
    • 1 ماه
      • 1

    • چرت محض بود.سگ برینه پس کلَّت


    •   HYPERMAN98
    • 1 ماه
      • 2

    • اکبررررررر یه وقت مارو نکنی!!!!!!


    •   trs500
    • 1 ماه
      • 0

    • داستان فانتزی قشنگی بود
      هر کسی دوس داره جای اکبر خیالی داستان باشه.. بی دردسر دو تا کون و جلوی صاحبش بکنه
      ولی جدی چی میزنید اینا به مختون میرسه؟؟؟ً!!!


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • عجب!
      خیلی جاها ضد و نقیض بود و مشکل زیاد داره ولی حال نوشتن ندارم.
      بعد این یا ننویس یا نوشتی همه جوره اطلاعاتت رو ببر بالا


    •   mamali1995
    • 1 ماه
      • 0

    • جنده خونه ای یود واس خودش دیگه به هرکی میفداد تو میکردی
      بابا پوست کیرت رفت انقد نزن لعنتی من موندم چرا ب اون دوتا پسرا نیفتاد تا کون اونام بذاری عمو جانییییی (rolling)


    •   Vashkin
    • 1 ماه
      • 0

    • کونی دروغگو
      اونا مست بودن تو که مست نبودی مادرقهبه


    •   Javadnemati099
    • 1 ماه
      • 0

    • اولین که کامل خالی بندی بود دوم اینکه اگه راستم بوده باشه خیلی پست و لاشی ای ادم به دوسدختر رفیقش دست درازی میکنه؟ کیر همه یچه های شهوانی تو کونت


    •   mehrdadrami0034
    • 1 ماه
      • 0

    • چقدر فان
      یاد بگیرید همیشه یه گوشه بشینید کاری نکنید


    •   Colonel68
    • 1 ماه
      • 0

    • ماشالله همشم جرات رو. انتخاب میکردن اصلا حقیقتی وجود. نداشت


    •   daei1670
    • 1 ماه
      • 0

    • چرا شما جقی ها تخیلاتتون هم جقی هستش!!!!؟؟؟؟


    •   Reza_642
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • این فانتزی های یه پسر ۱۶ ساله بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو