باغچه سپید

    داشتم با تلفن صحبت میکردم که وارد مطب شد.
    اولین چیزی که به ذهنم رسید «یک باغچه متحرک»بود.
    زن جوانی که لباس های بلند و گشاد و رنگی پوشیده بود و لبخند دلنشینی داشت.
    به طرف میز من اومد،سلام کرد. با حرکت سر جواب دادم، اشاره کردم منتظر بمونه.
    مطمئن بودم که به هوای دکتر زنانی که قبلا اینجا بود،اومده ؛به حلقه سفید توی انگشت کشیده اش نگاه کردم،حتما مشاوره قبل از بارداری میخواست.
    با همون لبخند،منتظر تموم شدن تلفن من بود،کمی دورتر به حکم ادب و دیوارهای خالی رو نگاه میکرد.
    گوشی رو که گذاشتم،لبخندش رو جواب دادم،و جانم گویان، منتظر بودم که آدرس جدید مطب زنان رو بهش بدم و بگم:مامان شدن، پیشاپیش مبارک.
    -:خسته نباشید،یه نوبت میخواستم، واسه همین امروز اگه میشه.
    -:عزیزم،دکتر صارمی از اینجا رفته،دکتر آریا روانشناس هستن.
    -:من دکتر زنان نمیخواستم،وقت مشاوره میخواستم،اگه میشه.
    محال بود این زن جوون،مشکلی داشته باشه.
    -:دکتر فقط مشاوره خانوادگی میدن،تحصیلی ....
    نذاشت حرفمو تموم کنم،لبخندش کمی کلافه شده بود:میشه بهم یه وقت بدین؟
    دستپاچه شدم،با خجالت به دفترم نگاه کردم،برای یک ساعت دیگه وقت بود.
    خوشحال شد،گفت:اگه اشکالی نداره،همینجا منتظر بمونم.
    -:حتما،بفرمایین.
    نشست روی صندلی روبروی من.با گوشیش سرگرم شد و من گاهی زیر چشمی نگاش میکردم.سعی میکردم حدس بزنم در مورد چه چیزی میخواد، مشاوره بگیره؟
    آدمای زیادی با مشکلات جورواجور و بعضا عجیب اینجا میومدن ، هیچ وقت کنجکاو نبودم مشکلاتشون رو بدونم،خودم نیم دوجین از بدترین هاش رو داشتم ، حل ناشدنی و طاقت فرسا.
    فقط براشون وقت تعیین میکردم ، پول میگرفتم و تمام!
    حالا بماند ، یکی به دکتر می گفت: منشیتون عاشق من شده،بهم لبخند میزنه.
    و یکی میگفت:منشیتون موذیه،پشت در فال گوش وایمیسته و همه حرفای منو شنیده، بهم پوزخند میزنه.
    حالا ازدست خودم عصبانی بودم ، چرا قضاوت کرده و سوال پیچش کرده بودم؟
    این زن،با این همه رنگ،با اون صورت قشنگ،چه مشکلی میتونست داشته باشه؟
    مراجع قبلی از اتاق بیرون اومد،نمیخواست کسی ببیندش،روسریش رو جلو کشید،پشتش رو به زن کرد و با آروم ترین صدای ممکن تشکر کرد و کارت پولش رو روی میز گذاشت.
    بین هر بیمار،چند دقیقه فاصله بود،که دکتر کمی استراحت کرده و به قول خودش،مغزش رو آماده هجوم بعدی کنه.
    برای دکتر چای بردم:مراجع دارین،رنگی و خنک.
    دکتر لبخندی زد:عالیه،به یکم انرژی مثبت احتیاج دارم.
    -:بفرمایید،دکتر منتظرن.
    تشکر کرد،کمی مضطرب بود،اما همچنان لبخند میزد.
    تقه ای به در باز اتاق زد:اجازه هست؟
    و در رو بست.
    با یک ربع تاخیر،بیرون اومد.اون باغچه رنگی بارونی شده بود،در حالیکه سعی میکرد لبخند بزنه،همچنان که توی کیفش دنبال کارت میگشت،گفت:یکی نیست بگه تو که اشکت دم مشکته،چرا ریمل میزنی؟شبیه جن شدم نه؟
    و خندید،یعنی چیزی شبیه خنده،فقط کمی کشیدگی عضلات لب و گونه،اثری از شادی و طروات لحظه ورود توی صورتش دیده نمیشد.
    چشمها و بینیش متورم و قرمز بود ، کارت رو گذاشت روی میز:میشه از دستشویی استفاده کنم ؟البته فقط از رو شوییش.
    چه اصراری داشت شرایطش رو عادی جلوه بده و بخنده؟
    مراجع بعدی هنوز نیومده بود ، رفتم از دکتر بپرسم آیا چیزی لازم داره؟
    چشمهای او هم قرمز بود:چه لبخند قشنگی داشت.
    پیش اومده بود که دکتر گریه کنه،بقول خودش حرفه ای نبود،اما انسانی که بود.من همیشه می گفتم:خانوم دکتر،شما فقط مشاور و درمانگر نیستین،سنگ صبورین.
    و او جواب میداد:نه عزیزم،فقط سعی میکنم انسان باشم،همین.
    با اینکه بقول خود دکتر،مثل صندوقچه اسرار،دهنم قرص بود،اما چیزی نپرسیدم.
    صدای در اومد،برگشته بود،با لحن شرمساری گفت:اینروزا خیلی حواس پرت شدم.یادم رفت بگم لطف کنین برای هفته آینده برام یه وقت بذارین.
    شماره موبایلش رو خواستم،با تعجب و کمی ترس پرسید:برای چی؟
    -:روز قبل بهتون زنگ میزنم بابت یادآوری و یا احتمال کنسلی.
    نگاهش خیره شد به یک نقطه نامعلوم،با لحنی عجیب گفت:یادم نمیره،حتما میام و شمارش رو نوشت.
    -:ممنون میشم پیام بدین،بجای زنگ زدن.
    و رفت.
    هفته بعد،یک ربع زودتر اومد.
    پاییزی بود،هم لباسهاش،هم لبخندش.
    و بوی عطر خنکی میداد.
    -:سلام،خسته نباشین.
    -:ممنون،خوش اومدین،بفرمایین بشینین،الان میان بیرون دیگه.
    نگام کرد:امروز ریمل نزدم.
    و خندید...
    دلم میخواست بگم اصلا نرو توی اتاق،چرا باید بری و گریه کنی و لبخند به این زیبایی محو بشه ؟
    چیزی نگفتم،فقط لبخند محوی زدم.او هم شروع کرد به ور رفتن با سگک کیفش.
    اینبار ،درست سر وقت،کارشون تموم شد،در طول مدت مشاوره،چند بار صدای قهقه اومد،هم دکتر میخندید،هم او،خوشحال شدم.
    فکر کردم حتما ازین زنهای رمانتیک و احساساتیه و جلسه پیش هم بخاطر مسائل بی اهمیت،یا مشکلات دیگران گریه کرده بود و چه خوب که امروز میخندند.
    وقتی چشمای قرمزش رو دیدم،خنده روی صورتم ماسید.
    -:ریمل نزدم،ولی الان چشام با لباسم ست شده.
    این روحیه طناز،اونم در این شرایط،برام آزار دهنده بود.
    کارت پولش رو روی میز گذاشت.خواستم حرف مثبتی زده باشم:جلسه پیش که اومدین،انگار یه باغچه گل بهاری داشت راه میرفت.
    -:فصلا عوض میشن،شاید جلسه بعد زمستون باشه.
    و همینطور که بینی اش را محکم با دستمال تمیز میکرد،خندید.
    -:برای کی بازم نوبت میخوایین؟
    -:هفته بعد،همین ساعت اگه میشه.
    داشتم مینوشتم،که گفت:میشه فامیلیمو ننویسین؟همون سپیده کافیه.اگه مشکلی نیست البته.
    مشکلی نبود.
    برای دکتر چای بردم،بازهم گریه کرده بود:نمیدونی چقد بامزه تعریف میکنه،صدای خنده مون اومد بیرون؟


    تقریبا چهار ماه،هر هفته،همون روز و همون ساعت،براش نوبت میذاشتم.
    یک ربع زودتر می اومد.به مرور متوجه شدم،لبخند یکی از اعضای صورتشه،همیشگی،گاهی بشاش،گاهی غمگین،مثل چشم ها.
    و رنگ!!...همیشه غرق رنگ بود،گاهی سرد،گاهی گرم،بقول خودش چهارفصل .
    دیگه نیازی نبود روز قبل تماس بگیرم برای یاد آوری.گاهی پیام میدادم،صرفا مثل یک دوست،احوال پرسی یا شعری چیزی.
    با دکتر هم دوست شده بود.
    روزی که نیومد،نگران شدم.به هزار دلیل خوب و بد فکر کردم.یک ربع از وقتش گذشته بود،دکتر هم نگران بود،هر چه زنگ زدم در دسترس نبود.
    سعی میکردیم احتمالات بهتر رو در نظر بگیریم،حتما رفته مسافرت،توی جاده آنتن نداره ،یا خدای نکرده شاید یکی از اقوام پیرش فوت کرده،یا...
    نیمه شب بود که پیام داد:بابت امروز شرمنده،یه کاری پیش اومد،یهویی،نه تونستم بهتون زنگ بزنم،نه جواب تماسهاتونو.خیلی عذر میخوام از خانم دکتر هم عذر خواهی کنین از طرف من.برای جلسه بعد خودم بهتون خبر میدم.ببخشید که توضیح بیشتری نمیدم،میدونم درک میکنین.بازم معذرت،خدانگهدار.
    همین؟!
    مگر میشد یهو بی خبر بدون توضیح؟
    فقط نوشتم:امیدوارم خوب باشی و اتفاق بدی نیفتاده باشه.برای نوبت هم بهم خبر بده.
    و تمام...
    این آخرین تماس ما بود.
    نه من نه دکتر،خبری از سپیده نداشتیم.چند باری پیام دادیم،اما جواب نداد.سکوت...
    دکتر نگران بود:میترسم کار دست خودش بده ،همیشه اینایی که اینجوری به روی خودشون نمیارن و سعی میکنن خیلی شاد و قوی بنظر برسن،یهو...
    و حرفش رو تموم نمیکرد.
    یکسال گذشت،گاهی یادش می افتادیم ،با دکتر،مثل مرورخاطرات یک دوست قدیمی،درباره اش حرف میزدیم.
    از خوش پوشی اش،ناخون های همیشه لاک زده اش،بوی عطر خنکش،و اون طنازی مخصوص همیشگیش و چشمای درشت و مشکی قشنگش...
    عصر گرم وکلافه کننده تابستون بود،توی مطب نشسته بودم و سعی میکردم کتاب بخونم.
    یکی از مراجعین،نیم ساعت زودتر اومده و روبری من نشسته بود،پسر جوونی که مشکل اضطراب داشت.
    سعی میکردم به حرکت بی قرار پاها و دستاش نگاه نکنم،اما نمیتونستم تمرکز کنم،صدای خوردن پاشنه کفشش روی سرامیک و تق تق ساعتش ،اعصابم رو بهم میریخت.
    تلفن که زنگ زد،انگار کسی برای نجاتم از اون مخمصه اومده بود،بلافاصله گوشی رو برداشتم.
    -:مطب دکتر آریا؟
    همین چند کلمه کافی بود صداش رو بشناسم.
    -:سپیده،کجایی دختر؟
    احساس کردم تماس قطع شد.با تاخیر جواب داد:خسته نباشین،شما خوبین؟
    سوالم رو نشنیده گرفته بود.
    -:ممنون،جانم؟
    -:یه نوبت میخواستم
    -:همون همیشگی؟
    خواستم با شوخی کمی سنگینی مکالمه رو کم کنم.
    -:نه،زودترین وقت ممکن.
    دفتر رو چک کردم.
    -:فردا شش خوبه؟
    -:شش اونجاییم،با همسرم میام.
    چند دقیقه به شش مونده بود که اومدند.یک زوج معمولی و خوشحال بنظر میرسیدند.
    سپیده اما...
    سپیده ی یک سال قبل نبود،بجز مانتو کوتاه و ساده کرم رنگ،روسری،شلوار و کیف و کفش مشکی بود.
    لبخند میزد، اما فقط از سر عادت،اثری از نشاط در لبخندش نبود.
    بازوی مردی رو گرفته بود که کمترین شباهتی،به تجسمی که من از شوهرش داشتم نداشت.
    همیشه،از شوهرش با حرارت خاصی حرف میزد،از اصطلاح «آقامون»متنفر بود.
    روسریش رو جلو میکشید،سرش رو پایین می انداخت و میگفت:این تیپ آقامون گفتنه.
    و غش غش میخندید.
    اسمش رو میگفت:امید خیلی تمیز و مرتبه،امید رو غذا خوردن حساسه،امید خیلی مهربونه،امید فلان و امید بهمان.
    امید ؛مرد ریز نقشی بود،قد و هیکل متوسطی داشت.و همانطور که سپیده گفته بود،خوش پوش و تمیز.
    یه آدم معمولی،نه انقدر زشت یا زیبا که به چشم بیاد.
    از پشت میز بلند شدم و بطرفش رفتم و بغلش کردم،دلم براش تنگ شده بود ،کمی معذب بنظر میرسید.
    معرفی کرد:همسرم هستن.
    -:خوشبختم،خوش اومدین بفرمایین بشینین.
    -:ممنون،معلومه خیلی با هم دوستین،البته عجیب نیست،زن من هر جا میره سریع با همه دوست میشه.
    لحن کلامش و صورتش چیزی غیر دوستانه در خودش داشت،نوعی بدبینی،شکاکی و کمی هم طعنه ؛که آدم رو معذب میکرد.
    ده دقیقه از شش گذشته بود:ظاهرا نوبت ما شیش بود،اینجام مثل بقیه مطب هاس؟
    نمیدونستم چی بگم،سپیده کمکم کرد:عزیزم خب گاهی بیمار،حرفاش زیاده، یا وسط یه موضوع مهمن.
    امید پوزخندی زد:میبینین،زن من همه چی رو میدونه.
    مراجع که از اتاق بیرون اومد،امید بلند شد:بالاخره نوبت ما شد.
    نتونستم بگم،که باید چند دقیقه منتظر بمونید،سپیده پشت سرش میرفت و با نگاه از من عذر خواهی کرد.
    امید تقه ای به در اتاق زد و کنار ایستاد تا سپیده قبل از او داخل بشه...
    مشغول خوندن کتاب شدم،هوا کمی خنک تر از دیروز بود.یه ربع نگذشته بود که در باز شد و سپیده بیرون اومد.
    متعجب نگاش کردم.
    گفت:بیرونم کردن.
    و چشمکی زد: امید خواست تنها حرف بزنه،من نمیتونم ساکت بمونم،همش میزنم تو حرفشون.
    با خنده توضیح میداد.
    دعوتش کردم به نشستن.دوست داشتم حرف بزنیم،سؤال های زیادی توی سرم بود،چرا ناگهان غیبش زد،چه اتفاقی افتاد،اون سپیده ی شاد و رنگی کجاست؟
    اما ساکت موندم.
    با یک ربع تاخیر امید با خنده از اتاق بیرون اومد:الان حق میدم،باید عذرخواهی کنم،آدم اون تو هی دوست داره حرف بزنه.دکتر هم که انقد خوب و آروم به حرف گوش میده،تمام خاطرات زندگیت یادت میفته.
    سپیده از بیرون اتاق از دکتر خداحافظی کرد و رفتند.
    نوبت هفته بعد رو بخاطر امید کنسل کردند که نمیتونست بیاد،دو هفته بعد اومدند.
    امید کمی صمیمی تر شده بود.اما سپیده مضطرب بود.حتی آرایشش هم نتونسته بود پنهانش کنه.
    مراجع قبلی که بیرون اومد،امید لبخندی زد:تذکر خوردم که نباید سریع بریم تو،دکتر استراحت میخواد.
    میخندید اما نمیشد فهمید لحنش دوستانه است یا نه. یک جور طعنه بود یا نوعی عذر خواهی بخاطر سری قبل؟
    وقتی رفتن داخل اتاق،من شروع کردم به مرتب کردن کشو میزم و گردگیری اطراف.این کارها رو در فاصله بین مشاوره ها،وقتی مطب ساکت و خلوت بود انجام میدادم.
    اغلب موسیقی آرومی هم پخش میکردم،که صدای احتمالی مراجعین رو نشنوم.هرچند اتاق و در عایق بود و من هم حواسم پرت،اما گاهی کسی کنترل خودش رو از دست میداد و صداش بلند میشد.بحث راز داری به کنار،نمیخواستم مشکلات دیگران رو هم یدک بکشم.
    رفتم سراغ گلدونها که ببینم آب لازم دارند یا نه،اما خشکم زد.
    از اتاق صدایی شبیه زوزه اومد،انگار کسی بعد از چند دقیقه خفگی بزور تونسته نفس بکشه و بعد به هق هق دلخراشی تبدیل شد.
    من،آبپاش به دست،پشت دیوار اتاق مشاوره خشکم زده بود،از این اتاق صدای گریه های زیادی شنیده بودم،جیغ و داد،فحش و تهدید.
    سپیده هر بار آروم اشک ریخته بود،بدون صدا و بعدهم درباره اش شوخی کرده بود،حالا داشت زار میزد،احساس میکردم گلهای لباسش میریزه...
    صدا بلند بود و واضح،من میخکوب شده بودم و میشنیدم
    :چند بار نصف شبا از خونه بیرونم کردی؟چند بار هولم دادی سمت درو لباسامو پرت کردی جلوم و گفتی از خونه من گم شو بیرون؟
    صدای امید زیر صدای گریه سپیده گم شد
    :هیچی نگو،توجیه نکن...یه بار؟دوبار؟ده بار؟نصفه شب کجا میرفتم؟نگفتم نکن؟نگفتم اینجا خونه منه اینکارو با من نکن؟نگفتم تو همه کس منی؟چیکار کردی؟بعدش پشیمون شدی؟عذر خواهی کردی؟چه فایده؟وقتی دوباره اون کارو کردی؟
    کسی حرفی نمیزد،فقط صدای سپیده بود،از دور اگر میشنیدی،انگار کسی برای عزیز از دست رفته اش شیون میکنه ...
    و من باغچه رنگی ای رو تصور میکردم که خزان میشه
    :وقتی میخواستم برم چی؟باز پرتم میکردی اینور خونه،که حق نداری پاتو ازین در بیرون بذاری،که اگه جرات داری برو،منِ تحقیر شده،تهدید هم میشدم،میترسیدم و هیچ کاری ازم ساخته نبود،خوشحال بودی؟ها؟!،لعنتی حرف بزن،خوشحال بودی؟
    حالا دیگه کاملا گوش میدادم،با چشمایی گشاد از تعجب و نفسی سنگین از خشم.
    صدای امید لابلای هق هق آروم سپیده به زور شنیده میشد
    :نمیذاشتم بری،چون میترسیدم،میترسیدم برنگردی،میترسیدم از دستت بدم.
    باز صدای زوزه گرگی زخمی
    :از دستم بدی؟میترسیدی و با من اون کارو میکردی؟بهتر نبود بجای بستن درِ خونه،دهنتو میبستی؟میترسیدی من برم و برای نگه داشتنم جز تهدید کاری نکردی؟چطور تونستی کیف پول منو جلوی پسرعموت که مهمون خونه من بود خالی کنی و پرتم کنی بیرون از خونه؟چطور خجالت نکشیدی که فقط پنج هزار تومن پول تو کیفم بود؟چطور تونستی کلید خونه رو ازم بگیری و باز بیای دنبالم؟چرا فکر کردی اینا فراموشم میشه؟


    داد میزد:تو چشام نگاه کن،هر بار که پسر عموتو دیدم،اون صحنه جلو چشمم زنده شد و خجالت کشیدم،هرررربار لعنتی،میفهمی؟خجالت میکشیدم باهات بخندم،یه چیزی خورد میشد تو گلوم.
    هق هق سپیده،به سرفه تبدیل شد و عق میزد.صدای کشیده شدن صندلی روی زمین حواسم رو جمع کرد،سریع خودم رو به سینک رسوندم.
    -:ببخشید یه لیوان آب میخوام
    لیوان رو پر کردم و برگشتم به سمتش.انگار نه انگار دیده بودمش،پسربچه ای بود که شیشه همسایه رو توی بازی شکسته و حالا پشیمون بود.ردی از قلدری در نگاهش نبود،فقط یأس.
    امید که در اتاق رو بست،من بلافاصله به مراجع بعدی زنگ زدم و نوبتش رو کنسل کردم،احتمالا کارشون طول میکشید و بعدش هم دیگه دکتر نایی نداشت برای کس دیگه ای.
    حرف هایی که شنیده بودم مدام توی سرم میچرخیدن و شکل می گرفتن.
    سپیده رو میدیدم،موها ریخته روی شونه اش،پرت میشد سمت در،بعد سعی کردم دلیلش رو بفهمم ،چه کار کرده بود؟که نصف شب،شوهرش از خونه بیرونش کنه؟
    خیانت!تنها حدسی که میشد زدهمین بود.


    صدایی بیرون نمی اومد،سکوت کرده بودن،یا آروم صحبت میکردن؟دلم آشوب بود و کاری از دستم بر نمی اومد.
    چند دقیقه گذشت،دکتر آروم صحبت میکرد،حرف هاش رو نمیشنیدم،بعد ناگهان ضجه سپیده بلند شد
    :نمیخوام،دیگه نمیخوام.چرا نمیفهمین؟چرا درکم نمیکنین؟من هیچی یادم نمیره،نمیتونم فراموش کنم،هیچی درست نمیشه،دستایی که با مهربونی منو لمس میکنن،تو گوش من زدن،تو دهنم زدن،چرا؟عصبیش کردم،لباسمو دوس نداشته،یا غرغر کردم،یا...
    زار میزد،باورم نمیشد اون صداها از گلوی سپیده خارج میشد:نمیگم من بی تقصیرم همش تویی،ولی نمیتونم فراموش کنم،چرا؟امید چرا با من اینکارو کردی؟چرا منو به اینجا رسوندی؟چراااا؟
    صدای امید به زحمت شنیده میشد،گوش تیز کرده بودم،بلند تر شد،با هق هق گریه ای،که سعی میکرد کنترلش کنه:چون دوستت داشتم،میترسیدم از دستت بدم،وقتی آرایش میکردی و خوشگلتر میشدی،احساس میکردم همه دنیا دارن تورو نگاه میکنن،لباسایی که میپوشیدی،حتی زنا بهت توجه میکردن،تو هر جمعی سریع مرکز توجه میشدی،با همه گرم میگرفتی،از همه چی حرف میزدی،همه دوستت داشتن، میترسیدم از دستت بدم،میفهمی؟دوستت داشتم،ولی بلد نبودم.
    فقط صدای گریه می اومد،شیون بلندِ سپیده و هق هق خفه ی امید.
    دکتر،خسته و وامونده تنهاشون گذاشت.کنار من نشست و بغضش رو رها کرد:گاهی از شغلم متنفر میشم،وقتی نمیتونی برای اینهمه غم کاری بکنی،اگه پسرِ منم....
    اشک امونش نداد.
    اون روز آخرین روزی بود که اومدن.دیگه هرگز نیامدن ؛گوشی سپیده خاموش بود،هیچ وقت نتونستم پیداش کنم،هنوز هم امیدوارم یک روز اتفاقی توی خیابان ببینمشون، که شاد و خوشحال دست بچه شون رو گرفتن و قدم میزنن ،بچه هم نبود،نبود،فقط خوب باشن...
    یه شب خواب دیدم،صدای گریه سپیده رو میشنوم،رد صدا رو که میگیرم،به باغچه کوچکی میرسم پر از برگ های پاییزی،مردی با چشمای گریون، به اونا آب میده،با عشق نگاهشون میکنه و میگه:دوسش داشتم،بلد نبودم،ولی الان دیگه یاد گرفتم،بازم سبز میشن،نه؟
    پایان


    نویسنده:sepideh58

  • 117

  • 18




  • نظرات:
    •   Mehraaan@
    • 3 هفته،1 روز
      • 32

    • خوشحالم دوباره آپش کردی تا امثال من که نخوندن بهتر و بیشتر با قلمت آشنا بشن. لایک اول. (rose)
      دوباره میخونم و کامنت میدم....


    •   خاموشی
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • چقد طولانی بود فیلمش رو ساخته بودی فک کنم دست سریال های ترکی رو از پشت می بستی.


    •   asemanabi2
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • خیلی جذاب بود . تا اخر بی وقفه خوندم.
      سپاس از قلمتون.


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • ممنون سپیده خانم از داستان خوب تون.
      اما یک چیزی ذهنم رو مشغول کرده!
      چرا این داستان برایم آشنا بود و فکر میکنم یک بار اون رو خوندم؟!


    •   icy_girl
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • لایک چهارم مال من ^_^


      مرسی عزیزکم خیلی قشنگ بود :*


    •   Missgol
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • مثل همیشه عالی،ولی قسمت سکسی نداشت?


    •   icy_girl
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • لایک چهارم مال من ^_^


      مرسی عزیزکم خیلی قشنگ بود :*


    •   icy_girl
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • عه ایکس کیوز می دو بار سند شد :|


    •   mehdi.98
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • تو باید کارگردان سریال های ترکیه میشدی


    •   AH_art
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • ارزش چند بار خوندنو داشت سپیده عزیز
      قلمت موندگار .. ;)


    •   SexyMind
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • لایک بعدی... قلمت عالیه... من کلا اهل خوندن داستان بلند نیستم پس مثه همیشه میگم که میتونستی کوتاه ترش کنی که خواننده ای مثه من رو هم جذب کنه... بازی با فصلا واسه شروع خوب بود... ولی وسطا دیگه به نظرم زیاده روی شد... جمله آخر هم حرف نداشت...
      موفق باشی


    •   sepideh58
    • 3 هفته،1 روز
      • 6

    • Mehraaan@
      مرسی مهران جان از تشویقت و لایک اولت..امیدوارم دوسش داشته باشی و منتظر نظرت هستم در موردش(rose)


      خاموشی دوست گرامی قطعا داستان های بهتر و کوتاه تری هم هستند که مورد پسند و علاقه شما باشن (rose)


      asemanabi2
      ممنونم عزیزم خوشحالم دوست داشتی(rose)


      napster_shirazz
      اول نبودینا (biggrin)


      بچه-ای-خوب
      مهران توی کامنتش اشاره کرد که دوباره اپ کردم...داستان هامو از سایت پاک کردم چند سال قبل و این داستان رو بنا به اصرار دوستان باز اپ کردم
      مرسی که خوندی(rose)


      icy_girl
      عزیزمی (love) مرسی که خوندی ایسی جانم(rose)


      Missgol
      این سایت داستان های بدون تم سکسی هم داره دوست خوبم(rose)


      Nafas-
      ارور؟داستان های زیادی توی سایت هست که تم سکسی نداره بخصوص با برچسب اجتماعی !این داستان هم برچسب اجتماعی داشت که بنا به مشکلات فنی ادمین نتونست سه تا برچسب بزنه .داستان های برچسب اروتیک رو بخونی تم سکسی دارن
      مرسی از کامنتت (rose)


    •   mina.hisss
    • 3 هفته،1 روز
      • 8

    • چقدر ساده و بی تکلف نوشتی سپیده جون.
      چه قشنگ اخلاق و لباسهای زن رو به فصلای سال تشبیه میکردی عزیزم. لایک 9 تقدیم بهت (rose)


    •   mina_salemi
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • ماهیچ ما نگاه


    •   sepideh58
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • سعید تبریزی
      ممنونم از کامنتت .مرسی که دوباره خوندی (rose)


      mehdi.98
      حتما یه سر میرم ترکیه !دعا کنین برام !!!!


      AH_ art
      ممنونم ازت که همیشه منو میخونی و کامنت میذاری و همراه همیشگی داستان های منی دوست عزیز(rose)


      SexyMind
      دوست عزیز روال و سیر روایی داستان اینجوری میطلبید وگرنه داستان بی سر و ته و با عجله به نظر میومد .امیدوارم از داستان های بعدی خوشتون بیاد ولی قول نمیدم کوتاه تر بنویسم(rose)


    •   m.m.u.u
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • شروع عالی و پایان عالی تر.
      لایک 13


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،1 روز
      • 5

    • داستان زیبایی بود و موضوع روون جلو میرفت، باتوجه به سابقه نویسنده انتظار یه داستان سکسی جذاب داشتم که البته اینطور نبود، ویرایش عالی، موضوع بندی بجا و توصیف صحنه خوب، نقاط قوت داستان بود. امیدوارم بیشتر ازت بخونم، لایک یازدهم رو نثار داستانت کردم
      موفق باشی


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • باسپیده بانو
      با اینکه خیلی وقته شما را میبینم که توی سایت فعالین و همیشه بقول بچه های امروزی روتون کراش داشتم ولی نمیتونم بگم عالی بود.
      البته شاید هم بشه گفت ، بخاطر این نگفتم عالی بود چون نصفه شبی حالمو بد کرد ، مخصوصا پاراگراف آخرش .
      قلمت مانا
      لایک ۱۶ مال منه


    •   Mahsa_golden_girl
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • خيلي زيبا و قابل تجسم بود عزيزم


    •   sepideh58
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • mina.hisss
      ممنونم عزیزم خوشحالم دوسش داشتی و خوشحالتر از اینکه کامنت دادی و مشوقی (rose)


      mina_salemi
      (rose)


      m.m.u.u
      مرسی از لطفت دوست خوبم (rose)


      R.B.behruz
      والا سابقه من کلا موضوعات اجتماعی بود با اروتیک خیلی ملایم یا کلا بدون اروتیک
      که همه رو از سایت پاک کردم این یکی از آثار و بقایای همون داستان هاس دوست عزیز ...کلا با اروتیک نویسی میونه ای ندارم ...مگر روال داستان بطلبه بنویسمش. ..خوشحالم دوست داشتی (rose)


      cleverman 1358
      دوست عزیز ...ببخشید اگر آخر شبتون رو خراب کردم با داستانم .امیدوارم همیشه لبها و دلتون بخنده(rose)


      Mahsa_golden_girl
      ممنون از لطفت عزیز دلم(rose)


    •   strong_boy
    • 3 هفته،1 روز
      • 4

    • هیییییییی یادش بخیر (rose) (rose) (rose)


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،1 روز
      • 7

    • خیلی عالی سپید جون خیلی داستاناتو دوس دارم و امیدوارم همیشه پررنگ باشی (rose)


    •   ashkaanm
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • خسته نباشی ..
      بسبار عالی بود ممنون از شما


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • Lady spideH aZizZzm liKe (rose)
      mRc
      ?
      ???


    •   mahboob66
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • چرت و پرت و اراجیف !
      چقدر کلمه و دیالوگ های اضافی ...
      مگه اینجا دادگاه خانواده س که این چرت و پرتا رو اینجا می نویسید ?


    •   zari.noghre
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی بود پیچیده و قشنگ

      البته جز این نمیشد انتظار داشت لایک


    •   alikoooooocholo
    • 3 هفته
      • 2

    • قلمت روان و عالی بود مرسی


    •   ناصر39
    • 3 هفته
      • 9

    • لذت یعنی بعد از چند هفته بیایی ، روز اول یک داستان مشترک به نام بازی پر هوس از مهران و سپیده بخوانی و روز دوم هم یک داستان زیبای دیگر از سپیده
      یک داستان زنانه و با یک قلم زنانه !
      قابل توجه آقایون محترم ! یادتون باشه که خانم ها بازیگران بسیار خوبی هستنند ! خیلی خوب بلد هستنند همه چی رو خوب جلوه دهند ، اما این به اون معنی نیست که همه چی رو یادشون بره! زن ها حافظه خوبی دارند در مسائل عاطفی . پس حواستون باشه که موجب رنجش اون ها نشوید .
      سپیده جان ببخشید اما جای بهتری برای بازگو کردن این مسائل نداشتم و در آخر دو نکته رو به تمام همجنسان عزیزم گوشزد می کنم اول اینکه مردی که دست رو زنش بلند کنه و مردی که زنش رو تو جمع تحقیر کنه یک کثافت به تمام معنا هست .
      علیرغم اینکه مهران گفت این داستان دوباره آپ شده اما من هر چه به دوگوله مبارک فشار آوردم یادم نیومد که خوانده باشم .
      قلمت طلا دختر و چشم انتظار خواندن داستان بعدی هستم


    •   bad_boy_68
    • 3 هفته
      • 2

    • اشكمو دراوردي. خوب بود. مرسي


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 4

    • strong _ boy
      (rose)


      lovely_grl
      مرسی از لطف همیشگیت آوا جان(rose)


      ashkaanm
      ممنونم دوست خوبم(rose)


      Sexybreast
      دوست عزیز من...مرسی ازت (rose)


      mahboob66:-)


      Zari.noghre
      عزیز ...خیلی لطف داری بهم خانمی(rose)


      alikoooooocholo(rose)


      ناصر 39
      دوست و همراه همیشگی من !با کامنت هات همیشه خوشحالم میکنی ...این داستان دو سال قبل اپ شد که بنا به دلایلی به همراه بقیه داستانا از سایت پاک کردم...چند تا از دوستان اصرار کردن ؛خودمم این باغچه رنگی رنگی رو خیلی دوس داشتم برا همین تصمیم گرفتم دوباره آپ کنم:-)
      این مبحث کتک زدن هم که اشاره کردی رو موافقم .یادمه یه داستان در همین مورد داشتم فک کنم صبح رو سیاه
      که البته همراه با خیانت بود ...تم اصلی داستان های من بررسی دلایل خیانت در مردا بود یه زمانی
      باز هم ممنون از کامنت دلگرم کنندت آقا ناااصر عزیز و گرامی(rose)


    •   Mehraaan@
    • 3 هفته
      • 13

    • شروع جذاب داستانت و شخصیت سازی فوق العادت به ویژه منشی باعث میشد با اشتیاق داستان رو دنبال کنی.
      شوخ طبعی زن، دلرحمی دکتر و کنجکاوی منشی هم خیلی خوب نشون داده شده بود.
      خیلی خوب بود. (rose)
      شاید بهتر بود کمی میانه ی داستان رو خلاصه تر مینوشتی که این هم البته نظر شخصی منه و ایرادی به داستان وارد نیست. (خواستم یه گیری بدم) (biggrin)


    •   Ashkanava
    • 3 هفته
      • 0

    • کس مغز اینجا داستان واقعی و یا خیالی شهوانیه نه تخیلات تو


    •   AJAB_
    • 3 هفته
      • 3

    • اولین لایک هست که در این سایت من زدم.
      شاید چند بار وقتی داشتم این داستان میخوندم فراموش کردم و یاد آوری به خودم که بله اینجا همان سایت شهوانی هست . امیدوارم
      همیشه اینجور خوب و عالی بنویسید


    •   وب.گرد
    • 3 هفته
      • 10

    • "یک باغچه متحرک" رو که خوندم احتمال دادم که قبلا داستانو خونده باشم. ولی دلیل نمیشد که دوباره نخونمش. بلکه برعکس.
      لایک.


    •   m...h...a...
    • 3 هفته
      • 4

    • بازم سپیده بازم داستان خوب بازم لایک


    •   hookoo
    • 3 هفته
      • 2

    • اشکمون در اومد ?


    •   هزارویکشب
    • 3 هفته
      • 2

    • لایک ویژه سپیده بانوبشرطیکه قول بدی دیگه سرشونونبری...!


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 6

    • bad_boy_68
      عذر میخوام ک ناراحت شدین دوست عزیز(rose)


      @Mehraaan
      مهران عزیز و خوش قلم؛ ممنون از نقد داستان ...افتخاریه که مورد پسند بود داستانم :-)
      از تحلیل و نکته سنجیت سپاس ویژه دارم (love)
      شاید حق با تو باشه و باید کوتاه تر میبود! تو داستان طولانی دوس نداری...اما من بازی با این باغچه رنگی رو خیلی دوس داشتم و دلم نمی خواست تمومش کنم ...ایشالا بار بعد طولانی تر مینویسم(biggrin)
      رز تقدیم بهت(rose)


      _AJAB
      ممنونم دوست عزیز ...کاش یاد بگیریم هر جایی میشه داستان خوب خوند !
      چون این سایت سکسیه دلیل نمیشه خوب ننوشت یا فقط اروتیک نوشت که اگر اینجوری بود خود ادمین هیچ وقت تگ اجتماعی رو اضافه نمی کرد یا کلا با داستان های غیر اروتیک برخورد می کرد (rose)


      وب.گرد عزیز باغچه متحرکمو انقدر دوست داشتم که دلم نیومد به یادگار نذارمش...خوشحالم خواننده های خوش ذوقی مثل شما داستان های منو میخونن (rose)


      ...m...h...a
      ممنونم دوست عزیزم(rose)


      hookoo
      بخندی همیشه(rose)


      هزار و یک شب دوست عزیز !
      قول نمیدم(biggrin) اینجوری سپیده چهار فصل سال بی درد موندنیه(rose)


    •   Pedare_pesare_shoja
    • 3 هفته
      • 2

    • اولین داستانی ک بعد از یه بار خوندنش هنوزم جذابه??


    •   Man.to.ok
    • 3 هفته
      • 1

    • داستان زیبای بود ولی جاش تو یه سایت سکسی که داستان سکسی یا خاطرات سکسی میزارن نیست مثل اینه بره عروسی وسط رقص اهنگ شجریان بزارن به نظرت اهنگ استاد بده یه جای اون آهنگ اونجا نیست به نظرمن این داستان جاش اینجانیست ولی بخاطر زیبای دلم نمیاد دیسلاک کنم مثل آهنگ استاد که نمیشه بگی اهنگ بده


    •   Mohammad_fmx
    • 3 هفته
      • 2

    • حال خرابه رفق...


    •   Shabsavar
    • 3 هفته
      • 2

    • زیاد اهل نظر دادن نیستم ولی به داستان های خوب دلچسب لایک میدم .تو این سایت سه چار نفر داستاناشون معرکست.به ترتیب سپیده لاولی گیرل مهران سعید تبریزی.البته سلیقه ی منه کلا دم همتون گرم هدفم مقایسه این عزیزان نبود .خواستم تشکر کوچکی کرده باشم از زحمات شما دوستان


    •   hamid30gari
    • 3 هفته
      • 8

    • سلام.
      سپیده ی عزیز یه کاری میکنی آدم یدونه لایک میده شرمنده بشه.منظور که چرا نمیتونه بیشتر لایک کنه ها.
      از اول داستان که داشتم میخوندم هی با خودم میگفتم چطوری میشه تو این داستان سکس رو وارد کرد؟؟؟
      آخرش فهمیدم اصلا سکس نداشت.خخخخخخ
      البته میشد واردش کرد ولی کار رو خراب میکرد.
      بازم ممنون عالی بود.


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته
      • 5

    • خیلی زیبا و روان بود هیچ عیبی نمیشه روش گرفت عزیزم
      واقعااا عالی تر از عالی


    •   NASOOT
    • 3 هفته
      • 4

    • تشکر از نوشتنش سپید... نمیتونم مثل خودت کامنت قشنگ بدم تو خود حدیث مفصل بخوان ازین مجمل.48


    •   nima_rahnama
    • 3 هفته
      • 3

    • خب خب سپیده خانم
      سلام و عرض ادب
      یه روایت جالب که در عین سادگی پر از پلانه
      داستان لب مرزه میتونه برای خیلیا جذاب باشه و خیلیا رو اصلا جذب نکنه میتونم احساس کنم ک یه تعداد از دوستان با دیدن اسمت اون بالا مجاب شدن داستان رو تموم کنن
      من دوسش داشتم و توی کامنت ها متوجه شدم این کار برای دو سال پیشه، خب بدون تعارف در حالا حاضر قلمت خیلی قویتر و جذاب تر شده و داستان های الانت رو بیشتر دوست دارم(ازت تعریف کردما، پیشرفت کردی)
      براتون آرزوهای خوب دارم دوست رنگی من


    •   Neshane21
    • 3 هفته
      • 1

    • قلمتون به دلم میشینه (angel) دنبال میکنم کاراتونو لایک تقدیم..50


    •   ارتاجون
    • 3 هفته
      • 1

    • ادمین نجاتمون بده لطفا


    •   Daaeeabb
    • 3 هفته
      • 1

    • داستان خیلی قشنگی بود ، ممنونم ولی فکر کنم جاش اینجا بین داستانهای سکسی نبود


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 2

    • Man.to.ok & Daaeeabb
      دوستان عزیز ممنون از لطفتون اما خدمتتون عرض کنم که در هیچ یک از قوانین این سایت نوشتن داستان غیر اروتیک منع نشده ؛شما اگر داستان های این سایت رو چک کنید موارد خیلی خیلی متعددی رو میبینید که داستان بدون اروتیکه. همین طور که این داستان ابتدا برا ادمین فرستاده شده و بعد از تایید از طرف ایشون آپ شد و برچسب خورد که صد البته داستان برچسب اجتماعی هم داشت ؛اما به دلایل فنی بیشتر از این نشد تگ داد به داستان.فکر کنم کمی برای خودمون هم ارزش قائل بشیم بد نباشه !درسته این سایت سکسیه اما میشه موضوعات اجتماعی رو هم در اون قرار داد .باز هم ممنونم از اینکه داستان رو خوندید.


    •   lezatbebarim
    • 3 هفته
      • 2

    • فقط لذت بود که در لابلای هر سطر از داستان بمن هدیه میشد و با تمام غمهای درون داستان از خواندن و همراهی آن لذت بردم نمیدونم دیگران هم احساس من و داشتندیا خیر و اینکه با داستان تونستن ارتباط برقرار کنند؟‌بهر حال لذت بردم متشکرم عریزم همه چی به نهایت عالی بود اما فکرکنم اگر برای همه قرار باشه قابل درک باشه کمی روشن تر موضوع و بیان کنید ولی باهمه اینها الان هم عالیست . تشکر میکنم.


    •   amir35tehran
    • 3 هفته
      • 1

    • داشتن زاویه نگاه خاص و متفاوت یکی از دلایل زیبایی نوشته هاتونه.....خیلی لذت بردم .سپاس بیکران در بیکران


    •   تنهای.شب
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 2

    • Hidden.moon
      ماه جانم کامنت خودت یه داستان بود خودش (love)مرسی از این ذوق و هنر و شعر که برا من خرج کردی ...امیدوارم داستان صبحگاهی به دلت چسبیده باشه :-)
      چه خوشحال شدم که این داستان رو یادت بود !
      اون همه تعریف منو شرمنده کرد جان دلم ...
      شب زِ نور ماه روی خویش را بیند سپید
      من شبم تو ماه من ؛ بر آسمان بی‌ من مرو(rose)


      Shabsavar
      ممنون از نظر لطفی که به من دارید دوست خوبم.(rose)


      hamid30gari
      دوست عزیزم.مرسی از این همه حس خوب که منتقل کردی (rose)


      marjan_aydin
      ممنون دوست عزیزم.(rose)


      NASOOT
      ناسوتی عزیز ...مرسی ازت ...امیدوارم زودتر ازت بخونم!(rose)


      nima_rahnama
      واو !ممنونم از تجزیه و تحلیل هوشمندانه شما ...مرسی که دقیق خوندید و نظر دادید ...کامنت هایی مثل کامنت شما باعث انگیزه نوشتن
      برای نویسنده‌ها میشه ...پایدار باشید (rose)


      Neshane21
      ممنونم عزیزم(rose)


      Caboos
      راحت باش فک کن نیستم (biggrin)
      ممنونم دوست عزیز(rose)


    •   Ice_flower
    • 3 هفته
      • 2

    • من پرم از غم پنهانی
      تو فقط لبخند مرا میبینی...
      اطرافمون زیاد هستن آدمایی که عادت کردن نقاب خنده به چهره داشته باشن اما دیر یا زود هر نقابی میوفته هر چ دیرتر فاجعه شدیدتر...


    •   DarkWeb
    • 3 هفته
      • 3

    • مثل رمان ها نوشته بودی (حداقل رمان هایی که من خوندم)
      خوب و جذاب بود داستان❤


    •   Different man
    • 3 هفته
      • 3

    • بازم ی داستان جذاب دیگه از سپیده


      بسیار زیبا و حقیقی و جذاب بود


      خسته نباشی


      لایک 59


    •   Vashkin
    • 3 هفته
      • 1

    • داستان خوبی بود و قلم و نگارش قوی
      ولی متناسب این سایت و محیط نبود


    •   sepideh58
    • 3 هفته
      • 2

    • lezatbebarim
      متشکرم از طرز تفکر والای شما .. قطعا نمیشه داستانی نوشت که مورد پسند همه باشه اما کاش یاد بگیریم به سلایق بقیه هم احترام بذاریم...(rose)


      amir35tehran
      مرسی از زاویه نگاه خاص شما دوست خوبم(rose)


      تنهای.شب(rose)


      Ice_flower
      گل یخ جان!نقاب هایی ک از سر تظاهر میزنیم که غم درونمون رو پنهان کنیم گاهی بد نیست ...اون آدم هایی که نقاب میزنن تا شخصیت سیاهشون رو پشتش پنهان کنن بسی ترسناکه...شاد باشی و بی غم عزیزم(rose)


      DarkWeb
      مصی جانم(inlove)
      مرسی هستی عزیز دلم ...ببخش برای تو طولانی بود و ممنون که وقت گذاشتی و خوندی و کامنت دادی رفیق
      (rose)


      Caboos
      مرسی دوست خوبم(rose)


      Different man
      متشکرم دیفی جانم (rose)


      Vashkin
      ممنونم ازتون .اما این مناسب بودن رو چه کسی تعیین میکنه و با چه معیاری ؟
      هر کسی مختاره داستانی رو بخونه که دوست داره تگ بالای داستان معرف نوع داستانه!
      قرار نیست چون باب طبع شخص خاصی نیست یعنی مناسب اون سایت و محیط نباشه !(rose)


    •   happysex
    • 3 هفته
      • 2

    • آمدی و باز ثابت کردی سپید ترینی


      روزگارت بر مراد


      روزهایت شاد شاد


      آسمانت بی غبار
      سهم چشمانت بهار


      قلبت از هر غصه دور


      بزم عشقت پر سرور


      بخت و تقدیرت قشنگ


      عمر شیرینت بلند


      سرنوشتت تابناک


      جسم و روحت پاک پاک


      اتکار نمیکنم بیصبرانی منتظر داستانت بودم
      مثل همیشه سپیده عالی بودی


      میو میو شدی
      لایک ناقابلم تقدیم حرف به حرف داستانت و وجود نازنینت


    •   پریشانحال
    • 3 هفته
      • 1

    • چرا شاه ایکس نظر نداده


    •   شواليه-ايران
    • 3 هفته
      • 1

    • افرين،اما اسم سپيده داستان و اسم خودت... نميدونم انگار يه حس همزاد پنداري بين شما ميبينم.تو و سپيده قصت


    •   Farzinx57
    • 3 هفته
      • 1

    • سپيده خدا بگم چيكارت نكنه،خيلي قشنگ و پر رنگ احساساتشو نشون دادي،خواهش ميكنم بيشتر بنويس.


    •   romana
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • شما واقعا میتوانید از یک آجر،ساختمان بسازید
      از یک دامن،بهار
      یا از یک میز،داستان و از یک اسم،اتفاق.
      توصیفات روان و جذاب همراه با کشش محض.
      مثل درست کردن قاتوق در گرسنگی های اسکار.
      پیوندی که هر چشم با کلماتت دارند،با نغزترین نتیجه ها،پا به ماه ست.


    •   sepideh58
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • happysex
      دوست خیلی خوبم ...یه مدت نبودی ...جای کامنت هات زیر داستان ها واقعا خالی بود .خوش برگشتی ...مرسی از کامنت پر مهرت ؛خوشحالم خوندی منو(rose)


      Bright..Night
      شما که انقد خوب میتونی نظر بدی که یه داستان رو میشه چجوری نوشت و چیکارش کرد چرا خودت نمینویسی؟یه داستان باب سلیقه خودت و جذاب؟


      شوالیه-ایران
      شاید دلیل عمده این نامگذاری هم همین بوده باشه ...خدا رو چه دیدی...(rose)


      Farzinx57
      ممنونم دوست عزیزم.قسمت بشه چشم باز هم خواهم نوشت (rose)


      romana
      دوست عزیز و همراه همیشگی من...چیزی جز تشکر ندارم ممنونم از این همه لطف به من ...مانا باشی (rose)


    •   saberzed
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • بسیار زیبا
      ممنون که بار فرهنگی سایت رو بالا میبرین


    •   آتشکده_عشق
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود واقعا چرا ما آقایون فکر میکنیم همه کاری بلدیم ولی تنها کاری که بلدیم زورگوییه.برادرمن اگه خودت گرگ نباشی مطمئن باش دیگران گرگ نیستن


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،6 روز
      • 3

    • به به . چقدر با ظرافت و خوب نوشته شده بود.من که هرچی دخترمنشی دیدم یه چسب رو دماغش و یه بادبزن به دستش بود و ادعا دکتری داشت.
      لایک 68 تقدیمتون.


    •   00Elham
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • خیلی خیلی قشنگ بود. ولی کاش ی پایان بهش میدادی تا یک ماه توی فکرم هست ک چی شد اخرش
      هزارتا بوس عزیزم (inlove)


    •   Siamodu
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • عالییییییی


    •   sina.ssss
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • لایک 75 به نیت یه جفت 75 تروتمیز درحدنو. باغچه ذلت سبز و آباد.


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • سلام سپیده عزیز،داستان زیبایی بود ،البته برچسب خیانت خورده بود که من خیانتی توش ندیدم
      هنوز بعد از ۱۶ سال زندگی مشترک نتونستم هضم کنم یک جنس نر چطوری میتونه به خودش اجازه بده دست رو زنش بلند کنه،اونم زن رنگارنگی مثل کاراکتر داستانت
      امیدوارم قلمت همیشه استوار باشه (rose)


    •   ناصر39
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • سپیده ی عزیز ممنون از پاسخ شما
      راستش خیلی با خودم کلنجار رفتم و بالاخره اون کامنت رو نوشتم
      سپاس از اینکه مطالب بی ربط من نسبت به داستان موجب رنجش شما نشد
      اما اگر یک نکته و حتی تکراری رو ضروری می دونم
      علیرغم اینکه شما نویسندگان عزیز و چیره دست هیچ درآمدی بابت تحریر داستان ها عایدتان نمی شود اما به واسطه ی ارادتی که بعضی از خوانندگان از جمله خودم به شما پیدا کرده ام . توقع خواندن داستان های بیشتری از شما رو دارم .
      بنا به اینکه خودتون اعلام می کنید که این داستان تکراری بوده اما می بینید که قریب هشتاد تا لایک خورده و این یعنی رغبت بسیار زیاد خوانندگان به شما و البته چند نویسنده ی انگشت شمار دیگر
      سربلند و پیروز باشید


    •   Zhazha
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • یک ماهی هست نیومدم سایت، الان هم داشتم رد میشدم، نخونده لایک میکنم چون شما از رستگارانی.


    •   royaei
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • از دست اینجور مردها واقعا چیکار باید کرد ؟
      عالی بود ؛ نگارش و فضا سازی معرکه بود ؛
      همه چی بجا بود حتی ویرایش ؛
      بابت زحمتی که کشیدی و وقتی که گذاشتی ممنون ؛
      موفق باشی


    •   hesam.ma
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • (dash) (dash) عالی بود که


    •   dickerman
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • سلام سپ جان . خیلی وقته نیومدم سایت . الانم برای ... امدم تو داستانا یه سپید دیدم پفتم داستان سپه بخونمش (inlove)


      خیلی قشنگ و واقعی بود امیدوارم داستان زندگی خودت نباشه .


      لایک 80


    •   _Azi_
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود مرسی


    •   Adolph
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • عالی بود


    •   sepideh58
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • saberzed
      ممنون از درک بالای شما (rose)


      آتشکده_عشق
      ممنون از کامنت و نظر جالبتون(rose)


      mahdi@milf
      ممنونم مهدی جان .در هر قشر و شغلی آدم خوب و بد هست(rose)


      00Elham
      پایان رو ذهن خلاق خواننده باید بسازه عزیزم:-)(rose)


      siamodu(rose)


      Aram375.1
      ارام‌ِ جان!
      تو چنین خوب چرایی؟(love)
      مرسی از خودت و بودنت (rose)


      sina.ssss
      (rose)


      Gayaneh
      برچسب ها رو ادمین عزیز لطف میکنه !من تگ اجتماعی و عاشقی رو پیشنهاد دادم ...(rose)


      Zhazha
      خودت رستگار شده ای !ممنونم که هستی(rose)


      royaei (rose)
      ممنون بابت خوندنت و کامنتت


      hesam.ma
      (rose)


      dickerman
      ممنون کیو جان لطفت پاینده (rose)


      _ Azi _(rose)


      mazhd
      نه دوست خوبم ...این دو داستان متفاوت بودن و به هم ربط ندارن(rose)


      Adolf (rose)


    •   fuckermofti
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • فکر کنم یه بار هم خونده بودم


    •   boy.t0p
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • لایک 93 . از اسمش فهمیدم نوشته شماست . سپیده خانم اخرش چی شد؟ اون خوابه یا پایان واقعی ؟


    •   raul14
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود آفرین


    •   Dariush_gh
    • 2 هفته،2 روز
      • 1

    • نویسنده خیلی تواناست معلومه اما مورد پسند من نبود موضوع


    •   sepideh58
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • 19bardiya96
      ممنون دوست عزیزم .لطفتون پاینده(rose)


      fuckermofti
      بله. توضیح دادم در کامنت ها (rose)


      raul 14(rose)


      Dariush_gh
      امیدوارم داستان های بعدی نظرتون رو تامین کنه(rose)


    •   sepideh58
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • boy.t0p 
      دوست عزیز
      خیلی از خواب ها ریشه در واقعیت دارن:-)
      قضاوت با شما بود آخر داستان ...(rose)


    •   ashkaanm
    • 2 هفته
      • 1

    • عالی و جذاب بود ..
      احسنت به رقص نرم و لطیف و زیبای قلمتان


    •   Firish08
    • 1 هفته،5 روز
      • 1

    • چه قدر قشنگ نوشنه بودی تا اخرش پلک نزدم کاشکی همه داستانا رو خودت بنویسی. زنونگیت رو کاملا حس کردم
      معلومه عزیزم خیلی ماهر هستی و کاربلد
      چند روز پیش لایک کردم اما گفتم نظر هم بدم (rose)


    •   ehsan9000
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • دیر خوندم ولی خوندم. شما نیازی به تعریف ندارید. لایک 107 خدمتتون.


    •   sirparham78
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • دستان ماهرانه ای بود و شخصیت پردازی خوبی داشت و بخصوص شخصیت امید که در ایران متاسفانه یافت میشه


    •   Eshghiu
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • جالب بود. یه کم اخرش برام گنگ بود فقط.


    •   nilajooni
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • سپیده ی عزیزم
      صمیمی خوش قلم
      معذرت ک دیر خوندمش البته خودمم افسوس میخورم ک دیر خوندم


      خیلی قشنگ بود نگین انگشترم


      لایک ١١٤ تقدیمت


    •   aligh7916
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • انگار نه انگار اینجا شهوانیه مام اومدیم اینجا بجقیم.والا یکم به فکره مام باشین که با این داستاناتون کیرمونو شل میکنین خخ ولی انصافا قشنگ نوشته بودی و با جزییات.خواهشم اینه فقط اولش بنویسید سکسی نیس نخونیم اینجوری حسمون بپره :| اصن این داستانا جاشون تو شهوانیه؟؟؟؟؟؟


    •   Update1398
    • 1 هفته
      • 1

    • واقعا بهترین داستانی بود که خوندم زیبا و دلنشین. عجیبه تو این سایت معمولا همه دنبال فانتزی میان بنده حقیرم استثناء نیستم(جزو همون متاهل های داغون) ولی جدا داستان خوبی بود از قلمتون بدون حاشیه سپاسگزارم.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو