بامداد خمار

    1398/6/26

    آه اگر دیروز برگردد ، لحظه ای امروز من باشد
    قلعه سنگین تنهایی ، چهار دیوارش زهم پاشد


    آروم نشست کنارم ، از روی لبم سیگار رو برداشت و خودش یه پک عمیق زد و بعد هم زیر پا خاموشش کرد !
    عطر ورساچه بلک با اون دلهره فلفلی و تند وشیرین که تو هوای سرد پخش شده بود ، قلبم رو به تپش مینداخت.
    تلاش کردم بی توجه به حرکتش از جیب پیرهن چهارخونه قرمز و مشکی که به تنم بود ، پاکت وینستون رو بیرون بکشم و دوباره با شعله فندک طلایی هدیه خودش که با حروف حک شده "zippo" ویه عقاب مغرور تزیین شده بود ،سیگار رو آتیش بزنم.
    سرش با حالتی معصوم کج شد و با صدای آمیخته به گلایه زمزمه کرد : قبلنا یه احترامی به درخواست هام میگذاشتی!
    از روی سکو پایین پریدم ، جلیقه طرح شکاری که به تن داشتم رو صاف کردم و در حالیکه پشتم بهش بود حرف چند دقیقه قبلش رو به خودش برگردوندم : زمان همه چیزرو تغییر میده!
    برای چند ثانیه مکث کرد و بعد مثل دیوونه ها ، یکهو صداش رو برد بالا و با صدای ظریف و تو دماغیش داد زد : لعنتی نمیخوام حرفای خودمو بهم برگردونی!
    خیلی آروم به سمتش چرخیدم و سرد بهش نگاه کردم !
    البته واقعاً فکر نمیکردم اینقدر سریع عصبی بشه و از کوره در بره، وضعیت الانش با چند دقیقه قبل 180 درجه فرق کرده بود و من باید خودم رو برای کنترل اوضاع آماده میکردم!
    آخه همین چند دقیقه پیش بود که خودش آب پاکی رو ریخت روی دستم و وسط پارک کوهستانی ، منو با حرفاش یخ زده کرد!
    همین چند دقیقه قبل که مثل یه تیکه دستمال کاغذی بعد سکس ، مچاله و خیس و بی هویتم کرد ، همین چند دقیقه پیش که تمام ذهن و فکر منو به آتیش کشید و بهم ثابت کرد که دیگه جایی توی زندگیش ندارم ، یعنی حتی کم ارزش تر از دانلود یه آهنگ سه دقیقه ای که از رادیو جوان گوش میداد!
    جواب ندادن هاش به ایمیل و پیام ها و بلاک شدنم تو همه صفحات مجازیش ... از فکر کردن به رفتارش عصبی میشدم و بدنم نیاز بیشتری به نیکوتین داشت ، مطمئن بودم اگه امشب هم اتفاقی جلوش سبز نشده بودم ، هنوز باید مثل دیوونه ها خودخوری میکردم که اصلاً ماجرای اون همه عشق و دلدادگی ما چرا باید به اینجا میرسید؟!
    کام عمیقی از سیگار گرفتم و از بالای کوه به منظره پایین چشم دوختم ، هزاران چراغ روشن ، زرد و قرمز که تو هم پیچیده شده بودند ، چراغ‌هایی که چشمک میزدند و انگار خاطرات تلخ و شیرین منو مرور می‌کردند ، شاید به تعداد تمام این چراغهای مرموز که به زیبایی به هم امیخته شده بودند، دلهای شکسته و دردمند تو این شهر باشه که هرکدوم قصه ی حزن انگیزی دارن ، پر از ماجراهای شنیدنی!
    آخه چرا آدم باید به تمام وعده هایی که میده یکهو پشت کنه؟ نمیخوام یکطرفه به قاضی برم ، اما واقعا چرا یه نفر بدون هیچ حرفی یکهو خودش رو از زندگیت حذف میکنه؟ کاش فقط بهم میگفت ، کجای این مسیر دو نفره رو اشتباه رفتم که باعث شد از همراهی من خسته بشه ، بدون خبر رفتن ، درد بزرگی رو برای طرف مقابل بجا میگذاره که طاقت فرساست... و اون این درد رو به من داده بود! بدون اینکه حتی تلاش کنه با دروغ روی این زخم مهلک مرهم بگذاره!
    صدای دینگ گوشی که روز تولدش براش خریده بودم، از فلسفه ترافیک و نورها و دوری و رفتن ، تو یک لحظه منو بیرون کشید و مقابل واقعیت سرد رخ به رخم کرد، زیر چشمی نگاهش کردم ، بلافاصله به صفحه گوشیش نگاه کرد ، زیر نور ماه ، رنگ صورتش با رنگ نور سفید گوشی مخلوط شده بود و سفیدی بی روحی بهش دست داده بود ، حال شبح بی احساسی رو داشت که شاید میخواست وسط دنیای واقعی ادای آدمای با احساس رو دربیاره! اما...
    تمام بود ، همه چیز تمام بود ! دیگه ارزشی نداشت که ازش بپرسم کی به تو ساعت 2 نیمه شب پیام میده و چرا الان که پیش منی باید با این عجله بهش جواب بدی!
    سرش رو بلند کرد و نگاهش با نگاهم تلاقی پیدا کرد ، نقطه ضعف من!
    چشمهاش و خماری معصومی که قلبم رو به لرزه مینداخت!
    دستش رو کنار چشم راستش برد و به حالت پاک کردن به طرف خارج از گردی صورتش کشید . دلم هررری پایین ریخت ، نکنه قطره اشکی بخاطر من ریخته ، نکنه قلبش بخاطر تنهایی من یه لحظه گرفته!
    اما در آنی یاد حرفهاش افتادم و به حماقت خودم خندیدم ، انگار یکی با پتک سنگی تو سرم زد و مجبورم کرد برگردم وسط سردی ارتفاع پارک کوهستانی ، بنابراین با کشیده شدن ، افسار نامریی که به ضمیر ناخودآگاهم از روی دلخوری وصل شده بود ، به خودم اومدم و سعی کردم به احساساتی که هر لحظه آماده رقیق شدن بود ، مسلط باشم.
    از کنار درخت خشکی که اونجا بود رد شدم و دستم روبه تنه درخت کشیدم ؛ خشک و بی روح بود ! درخت خشک و بی روحی که زندگیش رو به خواب عمیقی فرستاده بود ، همه احساساتش رو به خواب زمستونی و سرد واداده بود تا کمترین آسیب رو تو این شرایط ببینه ! راه حل غریزی برای فرار از سختی هایی که در پیش بود ، چشم بستن به همه اتفاقات نا امید کننده ، انتظار برای شروعی دوباره و شاید یه بهار جدید ، اما همیشه هم اینطور نیست ، اگر گذر یه هیزم شکن به اون مسیر می افتاد ، این درخت خشک ، بهونه خوبی بود برای تبر زدن! برای سوزوندن!
    اما خیلی وقته که تو شهرها هیزم شکنی وجود نداره و از این جواب و تفسیر ابلهانه پوزخندی میزنم !
    اون وقتا که زمستون به دیدنش میرفتم و دستهای یخ زده اش رو بین دستام میگرفتم از سرمای زمستون گله میکرد که چقدر باعث میشه ، پوست تنش خشک بشه و گوشه ناخنهاش دردناک و ریش میشد و باید هربار دستهاش رو از ترس ترک خوردن چرب میکرد.
    آره! خشکی و بی حسی خاصیت زمستونه ، درسته تابستون هم باعث خشکی میشه ، گرماش تمام رطوبتت رو میگیره ، اما مثل زمستون باعث بی حسی نمیشه ، گرما همیشه احساس رو بجا میگذاره ، حتی خشک کردنش هم با خشکی زمستون متفاوته ، زمستون از عمق قلب موجود زنده ، اونو خشک میکنه ، اما تابستون ، فقط پوسته ی رویی تو رو میسوزونه و اجازه میده ؛ قلبت با حرارتی که بهت بخشیده ، پخته بشه ، آره ، پخته شدن خوبه ؛ اما بی قلب شدن خوب نیست ، تابستون باعث میشه ، پوست سوخته ات ، دوباره بیفته و از نو تازه بشی ، اما اینبار ضخیم تر و مقاوم تر! گرمای تابستون تو رو نمیکشه ، بلکه قوی ترت میکنه ، پوست کلفت تر میشی مقابل دردش ، اگر اونی که باید تو قلبت حضور داشته باشه ، بمونه! اما زمستون و سردیش کشنده است ، خشک شدنش فرق داره ! کافیه نا امید هم باشی ، اونوقت ، قلبت رو شکار میکنه و یخ میزنه ، وقتی قلبت یخ زد ، لبخندت هم یخ میزنه و دیگه تو هم تبدیل میشی به یه شبح سرد و آبی، که سعی میکنه ادای زنده ها رو دربیاره!
    می ایستم، چشمهام رو میبندم و با انگشت های دست چپم شقیقه هام رو فشار میدم ، انگار با این کار خاطره ای جلوی چشمهام زنده میشه ، انگار که کسی درونم سعی میکنه با یادآوریش احساسات منو زنده نگه داره!
    روی تخت تو بغلم بود و سرش روی شونه ام، موهای خوش عطرش که مطمئن بودم چه وسواسی برای سلامتیشون داره تا همیشه حالت دار و خوشبو باشن، روی شونه و سینه برهنه من پخش شده بود و من با سرانگشت هام اونا رو نوازش میکردم.
    دوستش داشتم ، دوستم داشت! اینو مطئمن بودم .
    با سرانگشت و ناخن بلندش رو سینه و قلب من ، طرح بینهایت میکشید و لبهاش با بوسه های ریز ، واژه دوستت دارم رو تکرار میکرد.
    پوست سفید و خنک تنش با برخورد به تن داغ من حس دوگانگی خوبی رو برام تداعی میکرد ، ویلای رو به دریای ساحل چمخاله و صدای موج های سرگردون دریا آمیخته با زمزمه قشنگی از که از یه ترانه قدیمی به گوشم میخوند ،آرامش رو جرعه جرعه به وجودم میریخت !
    پردهای توری با نوازش نسیم کنار میرفت و بوی شرجی و دریای لبشور ؛ خودش رو وسط هوای اتاق رها میکرد! همخوابگی با اون موجود ظریف و هوای تازه معطر به زندگی آغشته به دریا ، قلبم رو به دلتنگی وا میداشت ، دلتنگی لحظاتی که میگذشت ، انگار که روحم از اتفاقات آینده اخبار شومی رو گرفته بود!
    آروم دستش لغزید روی آلت و بیضه هام ، از حالت نیمه سفتی که داشت ، خوشش اومد و با صدای اووووم کمی تنه آلتم رو فشار داد.
    کمرم رو به حالت پل کمی بالا دادم که یعنی بیشتر میخوام این فشار دستای ظریفت رو!
    سریع متوجه منظورم شد و روی من چرخید و لبه های شلوارکم رو گرفت و شورت و شلوارکم رو با هم دراورد و پایین تخت انداخت.
    بعد خیلی آروم ، لبه پایینی تاپ نقره ای که به تن داشت رو با دوتا ناخن طراحی شده شصتش گرفت و با یک حرکت ، بالاتنه زیباش رو لخت کرد.
    حتی به من فرصت نداد که کمکش کنم تا سوتینش رو بازکنه ، قبل از اینکه من بخوام کمکی کنم ، روی آلت من خیمه زد و لبهای خیسش روبه سر تحریک شده اش مالید و بعد از یه بوسه آروم ، با لبها و زبونش اونو کاملاً بلعید.
    کاری جز آه کشیدن و لذت بردن نداشتم ، آلتم بین دستها و لبها و زبونش جابجا میشد و گردش خون تو اون قسمت از بدنم به شدت بالا بود.
    با دست چپش ، تنه کیرم رو به شکمم چسبوند و لبهاش رو روی تنه اش لغزوند تا به بیضه هام رسید و قبل از اینکه بتونم تو چشمهاش رضایتم رو اعلام کنم ، با مکیدن بیضه ام باعث شد از حس خوبی که داشتم ، پلکهام بسته بشه و با صدای بلند آه بکشم.
    چند ثانیه بعد چشم باز میکنم و متوجه میشم که به من خیره شده ، باز هم نقطه ضعف من ! خماری چشمهاش !
    دیدنش از اون پایین و مکیدن نقاط حساس تن من و انفجاریهای متعددی که تو لحظه در تمام تنم رخ میداد ، قصه تکراری و خواستن و نیاز و دنباله یک حسرت بود! و بعد احساس شدید دلتنگی! دلتنگی برای لحظاتی که در گذر بود و فقط خاطره هاش بجا میموند!
    صدای پارس سگ ولگردی به گوش میاد ، احتمالا برای ضیافت شبانه رفقاش رو صدا میزد ، دیروقت بود و تو اون ساعت صلاح نبود که حضور ما بیشتر از این باشه ، باید تمام میشد ، همه چیز ، در اوج ، در تمامی لذت و رنج!
    برمیگردم به اون پارک کوهستانی ، چشم باز میکنم ، گریه اش گرفته! شاید برای من ، شاید برای کسی که دوستش داشت ، شاید برای مرگ یه افسانه ، یه عشق ، یه آدم تنها که قرار بود تو سردی یه شب زمستونی با خیال و بغض و تنهاییش رها بشه!
    البته میدونم که این خیالات موهومیه که یه نفر داره تو مغز من میسازه و داره تلاش میکنه که تو ذهنم زنده نگهش داره! باید همه وجودم بپذیره که همه چیز تمام شده است!
    سیگارم تموم شد ! مثل عمر این ملاقات اتفاقی شبونه که داشت به سر میرسید ، زمان هول داشت برای رد شدن ، انگار جشن میگرفت برای این جدایی ، انگار که به همه وعده این جدایی رو داده باشه!
    دستم دوباره رفت سراغ جیب پیراهنم ، با عجله به سمتم اومد ، اما من بهش پشت کردم ، باهام گلاویز شد ، تمام قدرتش رو به کار گرفته بود که نگذاره سیگار رو به لبم برسونم ، خودش رو مینداخت روی شونه های من و زیر لب کلمات نامفهومی میگفت که گاهی ناسزا هم قاطیش میشد.
    با اینکه جثه کوچیکی داشت ؛ اما واقعاً مزاحم روشن کردن سیگارم شده بود ، داشتم عصبی میشدم و مثل دیوونه ها دور خودم میچرخیدم و از خودم دورش میکردم ، مثه یه بازی مسخره و بی سرانجام بود ، مثل وقتایی که دو نفری دور یه صندلی میچرخین اما فقط یه نفر قراره روی صندلی بنشینه ، فقط یه نفر قراره تو بازی بمونه!
    آخرین باری که روی سر و کولم پرید ، دنباله کاپشنش رو گرفتم و درحالیکه دست و پای بیهوده ای میزد ،با خودم کشوندمش به سمت همون درخت خشک ، نفس نفس میزد و لبهاش رو گاز میگرفت و تقلا میکرد ، دوتا دستهای مشت شده اش رو با یه دست گرفتم و چسبوندمش به تنه درخت خشک!
    پره های بینیش ، با شدت باز و بسته میشدن و سرما نوک بینیش روحسابی سرخ کرده بود ،شالش از سرش افتاده بود زیر درخت و موهای لخت و مشکیش توی صورتش ریخته بود و پریشونی اون لحظه، جذابیت چهره آشفته اش رو بیشتر میکرد ! زیبایی خارق العاده اش ، سندی بود برای اینکه ثابت کنه ، زیبایی همیشه و در هر شرایطی قسمتی از خلقت و ذاتشه!
    نفس نفس میزدم اما سعی کردم ظاهر خونسردم رو حفظ کنم ، خیلی نمادین و مغرور ، سیگار رو گوشه لبم گذاشتم ، فندک طلایی رو آتیش زدم و جلوی چشمهاش ، سیگار رو روشن کردم ، لبهاش رو گاز گرفت و زیر لب دوباره ناسزایی گفت.
    خنده تلخی کردم و دستهاش رو رها کردم ، با عصبانیت خم شد و شالش رو برداشت سعی کرد با تکون دادنش ، خاشاکی که بهش چسبیده بود رو بتکونه، بدون اینکه چیزی بگه به سمت سکو برگشت و با دلخوری روی سکو نشست و گریه اش رو از سر گرفت! دستهای ظریفش صورت نازنینش رو پوشونده بود و زیر نور ماه شونه های لاغرش با هق هقی که میزد بالا و پایین میشد.
    هیولای درونم از خوشی نعره میکشید ، و چیزی درونم می سوخت که دلهره اور بود.
    از روی عصبیت ، هنوز داشتم همه دود تلخ سیگارم رو میبلعیدم و نگاهش میکردم ،اما نگاهم انگار تمنای اونو داشت ، نگاهی از روی حسرت ، نگاهی از روی دلبستگی به چیزی که میدونی دیگه مال تو نیست!
    من هیچوقت اونو نداشتم ، حتی تو عاشقانه ترین لحظات ، حتی تو بهترین دقایق ، اون همیشه قسمتی جدا از سرنوشت من بود که میدونستم بالاخره روزی فصلش تموم میشه و راهش از من جدا میشه!
    اما این جدا شدن مثل آخرین نت زنگ دار یه سونات سوزناک توی سرم داشت غوغا میکرد ، تکرار یک نت کشیده با تکرر فوق العاده فشرده شدن کلید یک پیانو!
    تضاد خواستنش و غرورم، درون منو به جنگ مهیب و بیرحمانه ای تبدیل کرده بود که به هیچ چیز و هیچ کس رحم نمیکرد!
    قلبم اسیر شده بود و غرورم فرمانده تمام احساساتم بود ،آخه باید من هم شبیه خودش میشدم ! حتی اگر اشتباه بود! وقتی منت و خواسته ، سفیر یه رابطه میشه دیگه عشق نقشی نداره که بتونه قهرمان ماجرا باشه!
    اون شب ، اتفاق و شانس باعث شده بود از دوستاش جدا بیفته و گرفتار دیو بی رحم غرور من بشه! اونم تو شبی که صدای علی یاسینی توی هدفونم مدام این بیت رو تکرار میکرد :
    " ازم دور شید راجبش نگید ، من با خاطراتش خوشم ! به من چه که دیگه مال من نیست اونو تو دلم نمیکشم!
    به من چه اگه خیلی راحت منو از دلش پاک کرد ازم دور شید پای خودم هر کاری که باهام کرد"
    و میخواست که حتی خودم هم در موردش قضاوت نکنم وسط پارک کوهستانی سرد !
    و حالا ما دوتا بودیم که باید برای همه ی سرنوشتمون ، یه روایت جدید مینوشتیم ، یه قصه تلخ از یه آشنایی ، یه جدایی سرد که از یه آغاز گرم و عاشقانه نشأت گرفته بود! یه آشنایی بین دوتا فرهنگ و دوتا طبقه جدا و انگار تا ابد جدا....
    رفتم کنارش نشستم و سیگار رو بهش تعارف کردم ، بدون اینکه حرفی بزنه ، سیگار رو از بین دو انگشتم قاپید و بین لبهای خوشرنگش گذاشت و سرش رو روی شونه ام گذاشت ، مثل قدیم که تو بندر انزلی روی صخره ها مینشستیم و پاهامون رو روی موج های در به در آویز میکردیم!
    زیر نور سرد مهتاب ، چشمام به مچ دستهاش افتاد ، از فشار دستهای من سرخ شده بود.
    دلم دوباره براش پر زد ، میخواستم خم بشم و مچ دستهاش رو ببوسم و اینقدر گریه کنم که همونجا تموم بشم ، اما دیگه نمیشد ؛ دیگه نمیخواستم ، غرورم ، فرمانده قلب و مغزم شده و بود چنین دستوری نمیداد! همه چیز برای ما تموم بود و این یعنی که این کام های بچه گونه ای که از سیگار میگیره ، آخرین فرصت من برای دیدن اون چشمهای روشن و خمار بود ، چشمهایی که مثل یه صبح خواب آلود بود ، انگار که همین چشمها معنی خاص بامداد خمار بود برای من تنها!
    شب پارتی قبولی دانشگاهش ، وقتی همه رفتن ، هر دو تنها شده بودیم ، خسته بود اما صورتش برق شادی و انرژی رو تو فضای سالن منعکس میکرد ، وسط سالن باغی که باباش براش اجاره کرده بود ، کروات مشکی منو کشید گره اش رو باز کرد و دور گردنم حلقه اش کرد ، هر طرفش رو توی یکی از دستهاش گرفت و مجبورم کرد که به دنبالش برم ، پله ها رو با احتیاط و با موزیک پیانوی سحر انگیز "یوگنی گرینکو" ، بالا رفتیم و به اتاق خواب رسیدیم ، آروم روی تخت دراز کشید و ازم خواست که چشمهاش رو ببندم ، میدونستم چی میخواد ، اصلاً انگار همه احساسات این زن رو قبل از خلقتش یکبار در من آزمایش کرده بودند ، از حرکت چشمها و دستهاش همه نیازش رو میفهمیدم ، بدون اینکه کلامی بین ما رد و بدل بشه ، با کروات و روسری خودش ، دستهاش رو به تاج تخت بستم و شروع کردم به عریان کردن بدنی که جزیی از خودم میدونستمش ، سفیدی پوستش ولطافت تنش بهمراه ظرافتی که توی اندام هوس انگیزش بود ، باعث میشد ، هربار که تکه ای از لباسش رو خارج میکردم ، شهوتی صدباره تو وجودم شعله بکشه!
    وقتی نوک سینهای برجسته اش رو که هاله صورتی رنگی احاطه اش کرده بودند بوسیدم ، آه کشیده ای از بین لبهای ظریف و نیمه بازش شنیده شد و سفت شدن نوک سینه هاش ، از حساس بودن و خواستن تنش برای ارضا شدن خبر میداد. چندین دقیقه بدن نازکش رو فقط میبوسیدم و با لب و دهن و زبونم ، سانت به سانت تنش رو می چشیدم.
    صدای ناله اش که بلند شد فهمیدم نباید بیشتر از این خودم و اونو در حسرت یکی شدن عذاب بدم ، لباسهام رو درآوردم و دستهاش رو باز کردم تا بتونه منو به آغوش مرداب گونه خودش بکشه و تا صبح که چشمهامون به روی هم باز شد ، عاشقانه ای عجیب رو با هم تجربه کرده بودیم.
    اما ، حالا این بار من زل زده بودم به همون مچهای لاغر و سفید و دوست داشتنی که با خشونت بی رحم غرور من ، سرخ شده بود.
    سرش رو از روی شونه ام برداشت ، از روی سکو پایین پرید گوشی رو چک کرد و یه تماس گرفت و زمزمه وار چیزی رو به مخاطبش گفت ، و بعد در حالیکه دستهاش رو تو جیب کاپشن طرح اسکیش میکرد و به سمت پایین فشار میداد گفت ، من باید برم! نگرانم میشه! بهش گفتم کجا بیاد ، فکر کنم تو رو نبینه بهتر باشه ، نمیخواستم ناراحت باشی ، فقط دلم میخواد خوشحال زندگی کنی و میدونستم که با من هیچوقت خوشحال نیستی ، تو لیاقتت آرامش و خوشبختیه ، اما من کسی نیستم که بتونه اینها رو به تو بده امیدوارم اینو بفهمی ؛ من به اون تعهد دارم و دیگه نمیتونم ببینمت ، چه به اتفاق و چه به عمد ، امیدوارم ، از عشق نا امید نشده باشی و تو ساحل ذهنت اونو دفن نکنی ، رابطه ما امیخته به عشق نبود ، یه اشتباه تلخ بود ، پس بهتره ، ازش فقط خاطره های خوب رو نگه داریم و ازش دل بکنیم. مثل لحظه ای که قرار بود ، بچه امون رو راهی آینده اش کنیم ، هر دو براش اشک میریزیم اما اونو با سرنوشتش روبرو میکنیم ، بیا هر دو با این سرنوشت روبرو بشیم و با قلبمون بپذیریمش .
    من تو رو فراموش نمیکنم ، اما بهت قول میدم که هیچوقت سر راهت قرار نگیرم و رابطه های تو رو با هرکسی که باشه ، تحت تأثیر قرار ندم ، ازت انتظار دارم تو هم همین کار رو برای من انجام بدی و اجازه بدی ، کنار کسی که بهش متعهد شدم ، آرامش داشته باشم.
    حس میکردم ، لوله یه مسلسل رو به سمت من گرفته و کلمات رو مثل فشنگهایی داغ و پر باروت ، بدون رحم و شفقت به قلب من خالی میکنه ، دست خالی بودم روبروی هجوم کلمات بیرحمش ، چندبار به عمد کلمه تعهد رو به کار برده بود تا دیگه هیچ حرفی اون وسط باقی نمونه ، اما توضیحی نمیداد چرا رابطه ما به اینجا رسید ، کی بهش گفت میتونه رابطه ما رو تو ترازو بگذاره و قضاوتش کنه ، کی بهش حق داد جای من هم تصمیم بگیره که تو این رابطه خوشحال هستم یا غمگین ، کی بهش حق داده بود که زندگی و آینده هردوی ما رو پیشگویی کنه!
    البته که میدونستم !.... آخر این دیدار ، بدون اینکه ، منو قانع کنه که واقعاً چرا باید فراموشش کنم به این نقطه میرسیم ، صدای غرش رعدی از دور بلند شد و صدای سگهای دوره گرد به دنبالش ، تو سکوت بین ما و نگاه هایی که بی واسطه به همدیگه دوخته شده بود ، صدای رعد انگار ختم کلام بود!
    شاید رفتن و گم شدن تو سکوت و بیخبر موندنم از اونچه که به سرش میاد ، بهترین راه برای تموم کردن این رابطه بود!
    اما واقعاً بی انصافی بود اگر فکر میکرد ، من به این راحتی فراموشش میکنم ، اصلاً میتونستم فراموشش کنم؟ سکوتم از درماندگی و غرورم بود و گرنه درونم غوغایی بود از سوز خواستن ، از سوز عشق ؛ از هیزم قرمز شده آرزوهایی که تو گوشم گفته بود ، از حسرت همه سفرهای دو نفره ای که قولش رو داده بود ، از صدای جیغ بچه هایی که قرار بود ، مال ما باشن ، از بوی سوختگی تمام ماکارونی هایی که من پای پلی استیشن میسوزوندم ، از تمام سالادهای شیرازی که بجای سرکه اشتباهاً شیشه آبغوره رو وسطش میریختم ، از تمام دلتنگی که بعد از این تو صورت و چشم و قلبم بهمراه داشتم.
    نور آبی و مهتابی برقی که صدای رعدش رو چند لحظه پیش شنیده بودم سایه کوتاه و بی رنگم رو به خودم نشون داد و چه دستم کوتاه بود از همه چیز ، مثل سایه ام!
    نسیم ملایمی که بوی بارون و خاک میداد ، در مسیر مخالف جریان پیدا کرده بود و ریه های منو خنک میکرد ، هوای خشک و سرد کوه ، انگار به عطر بارون معطر میشد و دلتنگی منو تو هر لحظه هزاربار بیشتر میکرد.
    بغضم راه گلوم رو بسته بود ، اما واقعیت تو چشمهای من جاری و حاضر بود و داشت بیرحمانه تصویر دور شدنش رو به مردمک چشم من میریخت!
    وسط سیاهی که به کیوسک نگهبانی میرسید، محو میشد و با تیرگی آینده ای که پیش روش بود یکی میشد ، نور سفید و بی روحی که از بالا به کیوسک نگهبانی می تابید باعث شده بود غلظت تیرگی ها شدت بیشتری پیدا کنه.
    و تیرگی با قدرت خاصی ، سایه هرچیزی که تو اون بامداد غمزده نمایان بود رو ، دراز و وهم انگیز و اندوهگین به تصویر میکشید.
    ماه رنگ پریده ، غباری رو مشایعت میکرد که بی شک هجوم آروم و بی صدای دسته ابرهایی بود، که گروه گروه سر میرسیدند ، ساعت مچی که برام خریده بود ، ساعت 4 بامداد رو داشت نشون میداد ، بامدادی که رو به صبح بود ، اما تیره تر از شب گذشته ! انتظاری از آفتاب گرفتار در ابرهای تیره نداشتم ، بلکه میدونستم روزی که در پیش هست ، از سرنوشت تلخ این رابطه ،خیس و نمناک میشه!
    من ، روی سکو نشسته و چشم انتظار بامداد خمار و سیاه خودم مونده بودم ، با حسرت ، با اشک ، با سردی قلبی که نیمی از خودش رو گم کرده بود ، با غروری که به ظاهر فاتح اما از درون خرد و با خاک یکسان بود ، با عطشی از حسرت سیراب شدن که از لحظه رفتنش تا به ابد به دنبال خودم و در تمام لحظه های زندگیم میکشیدمش .
    رفته بود به سمت سرنوشتی که شاید روشن بود ! بامداد هم میرفت به سوی صبح و من هنوز خمار چشمهای روشنی بودم که تمام وجودم رو درنوردیده بود. چشمهایی که دوباره دیدنش شاید تا آخرین روز عمرم ، حسرت هر روز من می شد...
    صدایی از درونم تکرار میکرد،
    *" میبخشم ، نه که مقدس باشم ، از متنفر بودن خسته ام..."
    پایان


    نوشته: دکتر استرنج


    *عبارت منسوب به پائولو کوئلیوست اما مستندی یافت نشد.



    • آهنگ «ازم دور شین» علی یاسینی که در متن ذکر شده:

  • 19

  • 4




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 1 ماه
      • 7

    • مشخص نشد داستانه یا تبلیغ مارک و برند ولی خب جمله بندیت خوب بود


    •   shahx-1
    • 1 ماه
      • 8

    • بامداد خمار اسم یک کتاب است نمیدونم عمدا کپی کردید یا نادانسته بقیش خوب بود........


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 7

    • خیلی شیک ، زیبا ، و بی محتوا بود .
      شرمنده رک میگم ، اما کاری که با یه داستان عادی کردی ، مثل اسپرت کردن پیکان جوانان 57 میمونه .
      شاید ظاهر زیبا باشه و دلفریب ، اما در اصل خیلی ساده و عادیه .
      کلمات زیبا و مثال های ادبی ، خوبه به شرطی که طولانی و زیاد نباشن .
      این مشکل رو خودمم توی داستان اولم داشتم که دوستان بهم گوشزد کردن ، شما که تجربه نویسندگیت از من خیلی بیشتره دیگه نباید اینجور چیزا رو منه آماتور بهت بگم


    •   وب.گرد
    • 1 ماه
      • 5

    • بامداد خمار؟
      مطمئنم یه رمان به همین اسم وجود داره.
      اثر فتانه حاج سید جوادی
      نخوندم چون با اسمش حال نکردم.
      نه دیس نه لایک.


    •   M.bay
    • 1 ماه
      • 2

    • قشنگ بود قلمت خوب بود


    •   ashkaanm
    • 1 ماه
      • 1

    • کناب بامداد خمار اثر
      فتانه حاج سید جوادی ..!


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 4

    • دکتر جان داستانت خیلی طولانیه نخوندم و میذارم فردا سر فرصت و با دقت بخونمش چون اولش رو خوندم بهش نمی اومد آبکی و دره پیت باشه.بابت اون عطره ورساچم لایک که تا اسمش اومد بوش پیچید تو دماغم.


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 1

    • واقعا اینایی که الان کامنت گذاشتن واقعا تا آخرش رو خوندن؟؟؟؟؟
      واقعا دمتون گرم خیلی سرعتتون بالاست.
      واقعا پشمااااااااام.
      ارس جان میبینم که امشب سرحال تری و هنوز نخوابیدی.(لبخند)


    •   Neshane21
    • 1 ماه
      • 3

    • شب شراب نیارزد به بامداد خمار**** بعد از موفقیت این رمان ، یه نویسنده ی آقا اومد شب شراب و نوشت که به دلیل گرفت و گیر سانسور ، اسمش شد شب سراب. اونم استانو از زبون پسره بیان کرده بود و گندکاریای پسره رو تو بامداد خمار توجیح کرد که البته مثل بامدادخمار نگرفت.


    •   Ares.1
    • 1 ماه
      • 1

    • حمید 30گاری آره عزیز امشب کار دارم ، باید تا ساعت 4 بیدار بمونم دیگه اومدم که حداقل به 3 تا داستان آخر برسم :-)


    •   amiralixyz
    • 1 ماه
      • 2

    • اگه فتانه حاج سیدجوادی بغهمه با اسم کتابش همچین کصشری نوشتی خودشو میکشه


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه
      • 3

    • doS ndasHtm na liKe na disSsSsSs
      ba dastantoon connect nshodm motasfane (rose)


    •   Kosdat
    • 1 ماه
      • 1

    • اولشو خوندم سیگار کشیدن چیز شاخی نیست بچه 10 ساله هم هست که میکشه


    •   darya54
    • 1 ماه
      • 7

    • در اینکه‌ قلمتون بسیار زیبا و‌قوی هست شکی نیست.
      خسته نباشید بابت این نگارش زیبا و‌املای بدون غلط. که خوب البته از استاد با سابقه ای مثل شما جز این هم‌ انتظاری نبود.
      فقط ای کاش بجای اینهمه توصیف و‌تشبیه و استعاره و‌متن ادبی که یه جاهایی واقعا حوصله خواننده رو سر می برد،یه کم در مورد علت مبهم ترک دختر توضیح داده بودین.
      سپاس


    •   royaei
    • 1 ماه
      • 7

    • داستانت خوبه نگارشت خوبه ولی خیلی خواننده رو اذیت میکنه ؛
      خیلی با کلمات و واژه ها بازی کردی و تشبیه ها و فضا سازی ها بیش از حد بود حوصله خواننده سر میره ؛
      مثلا یه درخته خشک گیر آوردی اون وسط کلی در موردش توضیح میدی که اگه چیزی هم نمیگفتی در موردش یا کمتر تصویر سازی میکردی ازش اتفاقی نمیافتاد ؛
      ببخشید این نظر من بود شاید بقیه خوششون بیاد ؛
      موفق باشی


    •   mahboob66
    • 1 ماه
      • 3

    • افرین . تخیل و توصیفات عالی بود اما چرا انقدر طولانی و توصیفات زیاد از حد و خسته کننده ?
      بازم بنویس


    •   Artemisi
    • 1 ماه
      • 3

    • بیشتر شبیه دکلمه بود (biggrin)


    •   SSAa699
    • 1 ماه
      • 3

    • دکتر جان قلمت خوبه..
      همیشه پایدار باشید.
      ۸


    •   Gayaneh
    • 1 ماه
      • 3

    • بیشتر شبیه یه متن ادبی بود تا داستان سکسی که حذف همون یکی دوتا صحنه نه چندان سکسی هیچ لطمه ای به کلیّت نمیزد و متن زیباتو شاید زیباتر میکرد،اونوقت میتونستی این متنو تو یه سایت ادبی بذاری و کلی به به و چه چه بشنوی،بهر حال قلم خوبی بود دستت درد نکنه و موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه
      • 2

    • دکتر عزیز دیشب داستان رو نخوندم که الان با دقت بخونم و لذت ببرم.داشتم همینکار رو هم انجام میدادم تا رسیدیم به اون درخت خشک شده.انقدر روی اون مانور دادی تا خسته شدم و بیخیال داستانت شدم.
      در اینکه قلم خوبی داری شکی نیست ولی خیلی دل دل کردن تو داستان باعث میشه حوصله خواننده سر بره و بیخیال ادامه داستان بشه.مثه کاری که من کردم.
      و در آخر بازم یه خسته نباشید و ممنون بابت وقتی که گذاشتی.متاسفانه باب میل من نبود.
      موفق باشی؛


    •   Clay0098
    • 1 ماه
      • 2

    • دوست عزیز شما نویسنده به معنای واقعی کلمه هستید
      تنها ایراد درجا زدن متن و آوردن اصول رمان نویسی در داستان کوتاه بود
      موفق باشید


    •   دکتراسترنج
    • 1 ماه
      • 0

    • خوب در ابتدا سلام به همه عزیزایی که داستان رو با همه مشکلات و نقطه ضعفاش خوندن و بعد هم عذر خواهی از همه کسایی که وقت گذاشتند و بخاطر نقطه ضعفای من ، از متن لذتی نبردند .اما نظرات:


      لاولی گرل جان ، تبلیغی در کار نبود و فقط سبک ریالیتی داستان نویسی باعث میشه نویسنده بخواد ذهن شما از همه جزییات ماجرا باخبر بشید . اینکه شما دوست نداشتید تقصیر من بوده که عطر مورد علاقه ات رو انتخاب نکردم و یا اسم فندکی که دوست داشتی رو نیاوردم.
      شاه ایکس۱ نازنین ، از شما تایید گرفتن سخت بود، ممنون ، بله اسم این رمان همیشه تو ذهن من بود و دوست داشتم از استعاره نهفته درونش استفاده کنم.


      ارس عزیز ، ممنون بخاطر عبارت های مثبتت اما ، با کلمه بی محتوایی که در مورد این داستان بکار بردید با تمام احترام مخالفم ، میدونم حوصله خوندن دوباره این داستان با هوشیاری کامل رو ندارید اما تمام تلاشم این بوده که موضوعات خاصی رو تو پاراگراف های مختلف بگنجونم ، شاید تو این کار موفق نشدم ،با این حال کلمه بی محتوا بنظرم بیش از حد فراستی وار بود، اما بازم دمت گرم که نظر دادی.


      وب . گرد عزیز ، میتونم بهت بگم کار درستی کردی ، کسی که داستان رو نمی‌خونه حق دادن رای هم نداره و کار شما منطقی بوده!


      ام بای عزیزم ، ممنون از نظر لطفت.
      سپهر ۰۵۹ دوست داشتنی ، پرداختن به جزییات از علایق شخصی من توی نوشتن هست ، اگر اذیت شدی معذرت و ممنون بخاطر نظر مثبتت.


      اشکانم و نشانه ۲۱ ، نظرتون رو دادین اما راستش باید بهتون بگم خوب که چی!!!؟؟؟ اسم داستان که حق کپی رایت شاملش نمیشه اگر هم میشد بعد از سی سال دیگه اعتباری نداره، بنابراین ربطش رو متوجه نمیشم چون این داستان هیچ ارتباطی با اون رمان نداره!


      امیر الکسیز نگران فتانه جون نباش اون خونده و خوشش هم اومده ، فقط اگر بفهمه خواننده با ادبی مثل تو داره شاید باید نگرانش شد!


      سعید تبریزی نازنین ، ممنون ، شما خودت نویسنده قابلی هستی عزیز. مرسی بابت وقتیکه گذاشتی.


    •   دکتراسترنج
    • 1 ماه
      • 1

    • سکسی برست عزیز ، ایشالا دفعه بعد درست و حسابی کانکت میشی.
      کسدست جان ، شما تکلیفت معلومه داداش، نیاز به زحمت نظر دادن نبود.
      دریا ۵ مهربونم ، مرسی بابت همه تعریف ها که البته فکر کنم منو با شخص دیگه ای اشتباه گرفته باشی (استاد باسابقه کجا بود نازنین!) ، علت رفتن اون خانم رو در ابهام نگذاشتم ، دلیلش تعهدش به رابطه جدیدش بود و خوب هر آدمی می‌تونه تو لحظه انتخابش رو عوض کنه و اون خانم هم استثنا نبود!
      راستش پرداختن به جزییات از علایق شخصیمه و باید ببخشی که اذیتت کرد ، این سبک جزییات رو میتونی تو داستانهای معروفی مثل کافکا در کرانه ببینی!
      رویایی دوست داشتنی و محبوبه ۶۶ عزیز ، توضیحات لازم رو برای دریا۵ مهربون نوشتم پاسخم به شما هم عینا مشابه ایشون هست. از هردو تون ممنونم. اون درخت خشک و پرداختن بهش کلی حرف و نکته داشت ، امیدوارم تو بازخونی داستان متوجهش بشید ، البته میدونم بازخونی داستان انتظار بیجایی هست!
      آرتمیس جان ،چه طبع شاعرانه ای داری! هفت صفحه آ چهار نثر رو مثل دکلمه خوندی؟


      ای بی سی عزیز ، ممنون از نگاه قشنگ و طبع بلندت.


      اوه خدای من ببین کی اینجا نظر گذاشته !!! اس اس آآ۶۹۹ چقدر دلم برای انرژی فوق العاده مثبتت تنگ شده بود! ممنون که هستی.
      گایانه جان ، ممنون بابت نظرت ، متاسفانه جایی رو نمی‌شناسم که بشه به این شکل داستان اپلود کرد ، ممنون میشم اگر میشناسی معرفی کنی.
      حسام سیگاری جان ،مرسی و شرمنده که ناامید شدی ،اما کاش با یکی دو نخ دیگه و کمک از نیکوتین تا آخرش ادامه میدادی.
      کلای۹۸ تا حدود زیادی باهات موافقم و ممنون که نظرت رپ بهم گفتی ، متوجه تفاوت رمان نویسی و داستان کوتاه هستم اما این پرداخت‌های جسته و گریخته شبیه روایت حکایت درون حکایت اصلی هست.
      بازم ممنون از همه شما ، البته فکر کنم با تعداد رای پایین این داستان شانس آپلود سریع داستان بعدی رو از دست بدم، روزگار تون شاد.


    •   darya54
    • 1 ماه
      • 1

    • دکتر استرنج بزرگوار ،ممنونم بابت لطفتون به این حقیر
      من اصلا اذیت نشدم.کی از خوندن عبارات زیبای ادبی اذیت میشه.فقط چون اصولا ملت عجولی هستیم و همش عجله داریم که ببینیم آخر هر قصه یا فیلمی چی میشه ،خودمونو از لذت خوندن عبارات زیبا محروم میکنیم.درست مثل با سرعت رفتن توی جاده و لذت نبردن از مسیر سفره.
      شما به بزرگیه خودتون ببخشید استاد جان
      ضمنا استادی شما بر همه عیان هست.
      این از تواضع و‌فروتنی شماست که کتمان میکنین.
      کاش نوشته های وزینتون رو جایی غیر از یه سایت سکسی منتشر میکردین.
      بازم ازتون ممنونم.


    •   SSAa699
    • 1 ماه
      • 1

    • خواهش میکنم نازنینم .نظر لطف شماست عزیزم ...اتفاقا منم دلم برای .
      خوندن داستانهای قشنگت تنگ شده بود ..
      دلسرد نشو و کارت رو با قدرت ادامه بده
      که تو بهترینی.


    •   Ice_flower
    • 1 ماه
      • 1

    • صادقانه بگم بازم نه لایک و نه دیس.
      واقعا سر در گم شدم. حاشیه و تعریف ریز جزئیات خیلی زیاد بود و حقیقتا خیلی از پاراگراف ها رو نخوندم و ازشون رد شدم. نمیگم بی محتوا چون هر داستانی محتوایی داره اما انقدر جزئیات زیاد بود که اصل ماجرا گم شد.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو