بدون شرح

    سلام بچه ها. اسم من مهدی هستش و ۲۱سالمه. داستانی که میخوام براتون تعریف کنم مربوط میشه به زمانی که من ۱۷سالم بود و یه نوجوان خیلی داغ بودم که تمام فکر ذکرش جق زدن و فیلم دیدن و از خودم کوچیکترو کردن بود.
    از خودم بگم که من کلا بدن بدو مویی دارم و لاغرم .اون موقع قدم بود ۱۶۹ ولی از همون موقعکیرم خیلی بزرگ بود و حدو بیست سانت میشد. طوری که همه رفیقام آرزشون بود کیر منو ببینن و حتی واسم جق بزنن اینو از حرفاشون میفهمیدم. حالا بماند که چندتاشونو به آرزوشون رسوندم.داستان من از اونجایی شروع شد که یه روز خاله کوچیکم که ۲۷سالش بود و مجرد بود و خیلی خیلی خوشکل و سکسی بود به مامانم گفت که مهدیو بفرست امشب خونمون با من بخوابه. چون منو خیلی دوس داشت همیشه با من ور میرفت و منم متوجه میشدم. خالم خیلی سفید بود و پایه همیشگی جق های من بود . باهم رفتیم خونه و رفتم تو اتاقش. یخورده فیلم نگاه کردیمو جا انداخت تا بخوابیم منم حسابی کیرم راس شده بود و خالم هم متوجه شده بود یه شلوارک به من داد از روی عمد و وایستاد جلوم گفت شلوارتو عوض کن و اینو یپوش خیلی راحته منم از خدا خواسته شلوارمو جلوش کشیدم پایین و اونم خیره شده بود به پاهای بدون موی منو کیره شق شدم که داشت شورتو جر میداد و تخمام یخورده معلوم بود. باهم رفتیم تو رختخواب و من پشتمو کردم بهش و اونم از پشت بغلم کرد و منو بوس میکرد و قوربون صدقم میرفت و میگفت باید راز نگهدار خالت باشی و خالت هرکاری باهات میکنه رو به هیچکی نگی و به حرفاش گوش بدی همش بدنمو میمالید و بوسم میکرد تا اینکه یواش یواش دستشو برد نزدیک کیرم و لمسش کرد گفت جون عجب کیر بزرگی داری خاله قوربونت بره. منم که داشتم میلرزیدم و فقط لذت میبردم. دستشو کرد تو شورتم و کامل کیرمو گرفت . دستش سرد بود و کیر من داغ داغ خیلی بهم حال داد یه اهی زیر لب گفتم شروع کرد به مالوندن کیرم که خیلی زود ابم اومد و همش ریخت تو دستش. بعد از اون شب هفته ای دوبار منو شبا میبرد خونه به بهانه سریال دیدن و تا صبح باهم ور میرفتیم . از شب سوم به بعد دیگه فیس تو فیس هم بودیم و لب میگرفتیم و منم بدنشو میمالیدم. اخ که چقدر نرم و سفید بود . کونش مثل پنبه نرم و لطیف. کیرمو میخورد منم کسشو میخوردم که حسابی بهم حال میدادیم . دیگه شده بود برام عادت . بعد یه مدت یهو دو هفته ای دیگه بعم نگفت بیا خونمون منم فکر کردم دیگه بیخیال شده . خیلی تو کف بودم باید خودمو ارضا میکردم جق جوابه شهوته زیادمو نمیداد تا اینکه موفق شدم مخ پسر مستاجر خودمونو بزنم ۱۲سالش بود خیلی جیگر بود تپل و سفید. پدر مادرش سرکار میرفتن و بعد از مدرسه تا ساعت پنج تنها بود. رفتم خونشون و بچه ها چشمتون روز بد نبینه یه دل سیر اینو کردم. دوبار اینو لاپایی کردم کلی ازم اب ریخت بیرون. اومدم خونه اصلا حال نداشتم نفهمیدم کی خوابم برد. فکر کنم ساعت هشت شب بود که احساس کردم یه نفر اومده تو اتاقم و داره با کیرم ور میره بیدار شدم دیدم خالمه. گفت اخ نمیدونی چقدر دلم واسه کیرت تنگ شده امشب اماده باش بیای خونمون. من با وجود اینکه اصلا حال نداشتم ولی دلم میخواست که برم گفتم باشه به مامانم بگو. ساعت ۱۱شد مامانم صدام کرد برو خونه عزیز اینا خاله کارت داره اخه خونه عزیزم اینا نزدیک خونمون بود. رفت و یک راست رفتم تو اتاق خالم . دیدم وای ارایش سکسی کرده یه دامن کوتاه با یه تاپ نیم تنه پوشیده منتظر منه . پاهای سفید و کشیدش بدجور تو چش میزد. تا رسیدم گفت لخت شو منم از خدا خواسته جلوش لخت شدم خیلی از این صحنه خوشش میومد که منو لخت نگاه کنه. رفت یه فیلم پورن گذاشت که توش یه سیاه پوسته داشت یه زن سفید میکرد خوابیدم و باهم نگاه کردیم. بعد شروع کرد به خوردن کیرم .منم چون ابم اومده بود اون روز میدونستم که دیر ارضا میشم.خیلی با فشار داشت کیرمو میخورد. منم که انگار تو یه دنیای دیگه بودم. کله کیرم داشت میترکید انقدر که قرمز شده بود. با پام کونشو میمالیدم و سوراخ کونشو که خیلی تنگ بود با انگشت پام انگولک میکردم. دیگه واقعا اونشب وقت کردنش بود بعد از اون همه مالیدن و اب اوردن باید یه دست حسابی میکردمشبعد از یه ربع خوردن کیرم رفتم پشتش و اونم مقاومتی نکرد کونشو حسابی خوردم پاهاشم لیس زدم که دیگه تو کف پاهاش نباشم. اروم کیرمو گذاشتم دم سوراخ کونش و فشار دادم بعداز چندبار تلاش کیرم تو کونش نشست و اخ بلندی گفت که درجا جلوی دهنشو گرفتم و شروع کردم به کردنش . زیر شکمش بالش گذاشته بودم و کونشو قمبل کرده بود برام و منم به حالت داگی داشتم کمر میزدم. وای که چه حالی داشت میکرد ولی معلوم بود که خیلی درد داشت چون من داشتم تا ته میکردم تو و محکم کمر میزدم بعد بیست دقیقه ابم اومد و همشو خالی کردم رو کمرش. کیرمو گذاشتم لای کونش و دراز کشیدم روش. انقدر اون شب برام لذت بخش بود کهمن تا به الان هر وقت یادم میاد کیرم راس میشه. اره بچه ها گذشت و گذشت اون سال واسه خالم خاستگار اومد و خالم ازدواج کرد و من موندم و کیرم که دیگه باید با جق ارضاش میکردم. البته با خالم هر وقت دوتایی حرف میزدیم راحت صحبت میکردیم ولی رابطمون کلا قطع شده بود.


    بعد یه سال من رفتم سربازی و برگشتمحالا دیگه اوضاع برام فرق کرده بود. اصلا نمیتونستم خودمو کنترل کنم باور کنید راس میگم مطمعنم خود شماهم این دوره رو طی کردید یا دارید تجربش میکنید. بلافاصله بعداز دیدن کوچکترین صحنه ای راس میکردم دیگه داشت خیلی بهم فشار میومد. یه شب که با خالم داشتم چت میکردم یهو یه حرف انداخت که شاخ درآوردم. بهم گفت دربارت با زندایی فاطمه حرف زدم ازت خیلی خوشش اومده. باورتون نمیشه من یه لحظه کپ کردم. اخه زندایی اصلا همچین زنی نبود که بخواد از من خوشش بیاد. از زن داییم بگم که یه زن۴۴ساله که چادری نبود ولی یه زن کاملا محجبه مانتویی که همه محل رو سرش قسم میخوردن و به پاک دامنی شهره بودقیافش متوسط بود. صورتش گرد . پوست بدنش سفید. از اون زنایی که بدن و پاهاشون مادزاد بدون مو هستش و پوست صافی دارن. موهاشم بلوند بود. کمی تپل قدش بلند حدود۱۸۳که با من که رشد کرده بودم هم قد بودسینه و کونش هم بزرگ بود. من هنوز تو حالت شوک بودم. انقدر از خالم سوال پرسیدم و سوال پیچش کردم تا بلاخره اصل ماجرارو گفت. ماجرا از این قرار بود که انگار تو یکی از این دوره همیهای زنونه خالم و زن داییم که رابطشون باهم خیلی خوبه داشتن درباره پسرای فامیل حرف میزدن که وقتی به من میرسن خالم راز منو خودشو به زن داییم میگه و زن داییم هم که از قبل از من خوشش میومده از من پرسیده و از بدن وکیرم که وقتی خالم گفته زندایم خوشش اومده گفته منم دوس داشتم باهاش باشم ولی نشده بود . خالم بهش پیشنهاد داده بود که من میتونم جور کنم شما باهم برای یه بار هم که شده بخوابید و.زن داییم قبول کرده. تا اینکه خالم به من گفت اون شب تو چت و منم از خدا خواسته و به شدت تشنه قبول کردم. قرار شد یه روز برم خونه خالم و زن داییم هم بیاد بشینیم باهم صحبت کنیم. اخه زن داییم گفته بود من یه شرط دارم. رفتم و زن داییم هم اونجا بود نشستیم باهم حرف زدیم سه تایی بعد خالم گفت من تنهاتون میذارم تا حرفای خصوصی تون رو بزنید. اولش من شروع کردم و گفتم راستش بخوای زن دایی من حتی تو خواب هم نمیدیدم که یهروز بتونم با شما بخوابم شما از همه لحاظ عالی و تکمیل هستید امیدوارم بتونم شمارو راضی کنم. زن داییم که تیپ سنگین همیشگی رو زده بود بهم گفت بببن مهدی جان من واسه این کار یه شرط دارم اونم اینه که یه ویلا یا اتاق کرایه کنی که بیرون شهر باشه و خلوت هر چی دور افتاده تر بهتر چون من دارم خطر میکنم و ممکنه برام به قیمت زندگیم تموم شه. و اینکه وسط هفته باشه مثلا دوشنبه همین هفته چون داییت شب کشیکه و من بچه هارو میتونم بذار خونه بهشون بگم دارم میرم پیش مادربزرگ. اونجوری میتونیم یه روز پیش هم باشیم. اینارو که شنیدم استرسم بیشتر شد چون توقع بالایی از من بی پول بود ولی با اون یه روز بودن باهم کلی حال کردم. بهش گفتم زن دایی من قبول میکنم فقط یکی دو روز وقت میخوام تا همه چیو ردیف کنم . اونم قبول کرد و گفتم بس تو تلگرام بهت پیام میدم. موقع خداحافظی باهم روبوسی کردیم که من دیگه مردم اون لحظه . اومدم خونه هر چی فکر کردم که چجوری باید ویلا بیرون شهر جور کنم هیچی به ذهنمنیومد,تا اینکه یاد کاظم افتادم. کاظم یکی از هم خدمتی های من بود که رابطه دوستیمون بعد خدمت هنوز پابرجا بود.کاظم یه بچه روستایی بود که ساکن یکی از شهرهای همجوار شهر ما بود . کاظم و خانوادش توی شهر زندگی میکردن اما چون دامداری داشتن بیشتر مشغول ییلاق قشلاق تو کوه و کمر بودن کاظم بیشتر توروستا و کوه بود. از کاظم بگم که هم قد من لاغر اندام قیافه سوخته داشت دماغ نسبتن بزرگی. بچه ساده ای بود خیلی با معرفت. در ضمن از اون کیر کلفتای روزگار بود. به کاظم زنگ زدم و کل ماجرا رو براش تعریف کردم. کاظم بهم گفت که تو یه کوه یه کلبه ساخته که فقط خودش ازش خبر داره واسه خودشه و خیلی دورافتادست و از شهر یک ساعت و نیم فاصلست. منم گفتم عالیه و کاظم گفت ولی باید منم باشم و منم گفتم اوکی مشکلی نیست. وقتی به زن داییم گفتم اولش ترسید ولی شهوتش غلبه کرد به ترسش و از کاظم پرسید منم گفتم بچه روستایی و صادق و سالم هستش و نظافتشم خیلی رعایت میکنه خدایش هم همینجوری بود. اوکی رو داد.


    صبح روز دوشنبه شد و من و زنداییم تو ایسگاهی که ماشیناش به سمت شهر کاظم اینا میرفتن قرار گذاشتیم. از قبل با کاظم هم هماهنگ کرده بودم. زن داییم اومد و سوار مینی بوس شدیم. تو صندلی اخر نشستیم و زن داییم کنار پنجره و من کنارش. چون فضا کوچیک بود چسبیده بودیم بهم و پاهامون بهم چسبیده بود.ماشین که راه افتاد دلشوره و استرس من بیشتر شد زن داییم هم معلوم بود استرس داشت. من پامو از کفش بیرون اوردم و بدون اینکه کسی متوجه بشه چون جوراب نپوشیده بودم اروم از پاچه شلوار زنداییم انداختم تو ساق پاشو با کف پام مالیدم. این کار بدتر دیونم کرد چون داشتم از شق درد میمردم . زن داییم همچشمشو بست و سره تکیه داد به پنجره و معلوم بود داره لذت میبره دستشو گرفتم یخورده دیگه ادامه دادم و دوباره کفشمو پوشیدم. چقدر پاهای نرمی داشت حتی از رو جوراب. وقتی رسیدیم به کاظم زنگ زدم دیدم اونور خیابون با یه موتور منتظرمونه. رفتیم سلام علیک و احوالپرسی که تموشد گفتش سوار شید که یه دوساعتی با موتور باید راه بریم. من وسط نشستم چون کاظم گفت باید از تو روستا رد بشیم درست نیست زن داییت وسط باشه. راه افتادیم ساعت حدود ۱۱ظهر میشد از شهر خارج شدیم و از اون روستا هم رد شدیم که به کاظم گفتم نگه داره و زن داییمو نشوندم وسط و از پشت کاملا چسبوندم بهش. توی راه داشتم بدنشم میمالیدم مخصوصا سینه هاشو. جالب بود برام زن داییم از کاظم خوشش اومده بود چون دیدم داره کیره ورم کرده کاظم رو با دستاش از رو شلوار میماله. کلا داشتیم سه تایی حال میکردیم تو راه تا اینکه ساعت یک رسیدیم. وای خدای من بالای کوه بود یه کلبه کاملا چوبی حدود سی متر. کاملا جای دور افتاده بود.تاچشم کار میکرد فقط کوه بود دشت. ن آنتی داشت گوشی و هیچی. دقیقا همون چیزی که زن داییم میخواست.کاظم بفرما رو.زد رفتیم تونشستیم یخورده حرف زدیم و دیدم کاظم وضعش از من بدتره داره میترکه. به بهانه نشون دادن دسشویی کشیدمش بیرون گفتم خب کاظم برنامت چیه گفت من دارم میمیرم هرچی بگی قبوله گفتم دوتای همزمان بکنیمش مشکلی نداری گفت ن گفتم.پس اول تو برو داخل کلبه شروع کن من چند دقیقه بعد میام. کاظم رفت تو بعد از پنج دقیقه یه صدای اه بلند از داخل اومد من که دیگه داشتم میمردم از شهوت رفتم تو و صحنه ای که دیدم مطمعنم تا اخر عمرم فراموش نمیکنمزن دایم لخت مادر زاد بود و.یه جوراب نایلونمشکی.نازک تا زیر زانو تو پاش بود سفید سفید داشت برق میزد بدنش تپل بودسینه هاشم بزرگ. کاظم خودش لخت بود و کیرش که سیاه بود و خیلی بزرگ.و کلفت سیخه سیخ بود. زن داییم رو خوابونده بود و داشت کسشو میخورد زن داییم داشت از شدت شهوت و حال مثل مار به خودش میپیچید.کاظم ول نمیکرد کسشو. زن داییم هم فقط داشت اه و ناله میکرد. منم لخت شدم رفتم رو زن داییم کل بدنشو خوردم و لیس زدم. وقتی داشتم گردن و سینشو میخوردم و همزمان کاظم هم کسشو اه و نالش تبدیل به داد میشد و ما هم بدون استرس حالمونو میکردیم بعداز نیم ساعت کاظم زن داییمو برگردوند و چهار دست و پا نشوند. گفت میخوام لای کونشو روی کونشو بخورم منم رفتم روبروی زن داییم کیرمو دادم بخوره. قشنگ.معلوم بود از کیرم خوشش اومده چون خیلی خوب داشت میخورد. بعدش کاظم اومد و کیر هردوتامون رو.خورد. بعد من رفتم کسشو تو همون حالت خوردم وای چه کسی بود. تپل و قرمز شده بود از بس کاظم میک زده بود در حین خوردن کسش ابش ریخت رو صورتم و منو دیونه تر کرد. کیرمو مالیدم به کس و کونش چندبار و محکم انداختم تو وای چی داغ بود. شروع کردم به کمر زدن هنوز باورم نمیشد که کسیو که دارم میکنم زن دایی فاطمست. چه کون نرمی داشت وقتی بدنم به کونش میخورد کلی حال.میکردم و زن دایبم هم تو فضا بود و داشت کیر کاظمو میخورد. بعد کاظم خوابید و زن داییم نشست رو کیرش اصلا حال نداشت بالا پایین بکنه خودشو انداخت رو کاظم و کاظم یه قوربونت برمی بهش گفت و دو سه تا ضربه محکم با دست به کونش زد و شروع کر به کمر زدن. منم کیرمو تف زدم و از کون داشتم میکردمش. خیلی داشت به زن داییم فشار میومد اخه دوتا پسر جوان کیر کلفت داشتن با تمام قدرت میکردنش. من دیگه داشت ابم میومد منم دیگه داشتم داد میزدم از بس لذت بخش بود کردن این زن. بچه ها مطمعنم برای خودتون هم پیش اومده یک ان من انگار تمام انرژیم خالی شد. فکر کنم تمام ابمو ریختم تو کون زن داییم و ولو شدم روشون . بعد افتادم یه گوشه و دیدم کاظم همچنان داره کمر میزنه . مدلو عوض کرده بود. پاهای زن داییمو گذاشته بود رو شونه هاش و داشت هفتی میکرد که وقتی داشت ارضا میشد ابشو ریخت توی کس زن داییم و کلی بعد باهم لب گرفتن. منم غاطی شدم دوباره و با کاظم داشتیم زن داییمو میخوردیم. کارمون که تموم شد تازه غروب شده بود هوا سرد. تا صبح زن داییمو یه بار دیگه کردیم و صبح کاظم مارورسوند ایستگاه و تو راه برگشت زن داییم کلی از من تشکر کرد و گفت بهم قول بده راز دار باشی تا ابد رازمون بین خودمون بمونه. منم قول دادم و وقتی رسیدیم واسش دربست گرفتم و رسوندمش خونه خودمم رفتم و الانم که الانه رابطمون خیلی عادی هست.
    دوستای عزیز من تو این داستان تمام تلاشمو کردم که اصل وواقعیت ماجرا رو حفظ کنم امیدوارم راضی باشید . من خودم وقتی داشتم مینوشتم این داستانو دوبار جق زدم . نظراتتون رو برام بنویسید حتی اگه فش هم بدید من مشکلی ندارم . چون شما ازادید هر نظری بخوایید بدید. اماده همکاری با داستان نویسای شهوانی هم هستم . مرسی از همتون


    نوشته: Shiri45

  • 2

  • 11




  • نظرات:
    •   Kopol.mopol
    • 6 روز،3 ساعت
      • 3

    • کاظم اومد و کیر هردوتامونو خورد :|||
      احسنت زنداییت دوجنسه بوده پس
      مجبورت کردن بنویسی؟!


    •   ramezani59
    • 6 روز،3 ساعت
      • 1

    • ظاهرا کل فامیل جنابعالی جنده تشریف دارن


    •   shahx-1
    • 6 روز،3 ساعت
      • 10

    • کاظم اومد کیر هر دوتاتونو خورد؟ یعنی هر سه تاتون کیر دار بودین!! بجز من کیا فکر میکنن داییش دیده اینو رفیقش تو کوچه به خالش زل میزنن به بهانه کوه رفتن جفتشونو برده کوهستان کونشون گزاشته که ادم شن؟؟؟ (biggrin)


    •   ARABKOOSH
    • 6 روز
      • 0

    • خیلی خوب بود


    •   gilase_ghermez
    • 6 روز
      • 1

    • ن عزیزان منظورش این بود ک کاظم هم از کوس خوردن دست کشید و اومد جلو و زن داییش کیر هر دو تاشون رو خورده.ولی بنده خدا بس جلق زده یادش رفته ی ویرگولی چیزی بذاره ک خواننده متوجه منظورش بشه.منظورش کیر خودشو کاظم بود ک زن داییش براشون خورده.یا زن دایی عزیزتو یا خاله مهربونتو با بچه های سایت آشنا کن.ی کم دیگه بگرد تو طایفتون چند تا بیشتر پیدا کن چون بچه های سایت گم نیستن.


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 5 روز،23 ساعت
      • 1

    • نکبت اینقدر جقیدی مغزت شده اندازه خایه بز . انتر


    •   Samsolosin76
    • 5 روز،23 ساعت
      • 0

    • دستات خسته نشدن این همه کس شعر نوشتی و جق زدی ؟؟؟؟؟!!!!! عجبا


    •   PayamSE
    • 5 روز،21 ساعت
      • 0

    • یکی بیاد اصل داستان رو بنویسه ببینیم ماجرا از چه قرار بوده :)


    •   ronin555
    • 5 روز،19 ساعت
      • 2

    • به مرحله ای تو جق رسیدی که بهش میگن متصورالجالقین.یعنی همش تصویر ذهنی میگیری میزنی؛ادامه بدی به مرحله فناالجالقین رسیدی که دیگه به گا رفتی..


    •   مسیحی۰
    • 5 روز،19 ساعت
      • 3

    • سر توانداختی پایین وبه قطر کیر دائیت فکر میکنی حق با شاایکسه ؟داستانشو بنویس با برتگ (گی)


    •   Zidiuser
    • 5 روز،17 ساعت
      • 3

    • ۱۶۹ سانت و لاغر
      با کیر بیست سانت و کلفت
      حالا بگو تو کیرت رو جابجا میکردی یا کیرت تورو؟
      یه سایزی بگو ک بهت بخوره
      این همه آدم اونوقت تو با فکر خالت جلق میزنی بدبخت نزن داییت بفهمه میده کاظم کونت بذاره


    •   hamed62_teh
    • 5 روز،16 ساعت
      • 2

    • یعنی سه گانه ارباب حلقه ها سرجمع اینقدر تخیلی نبود!!!


    •   آپو
    • 5 روز،11 ساعت
      • 1

    • کیر گانکرکوی ومسیحی تو دنده چپت،بغل به بغل .


    •   rezattttt17
    • 5 روز،7 ساعت
      • 0

    • خاله‌ت مجرد بود و خودش خونه داشت؟
      کیر تو مغزت


    •   امیرخان۱۳۴۱
    • 5 روز،7 ساعت
      • 0

    • از بس کوونت گذاشتن دودولت بزرگ شده بچه کووونی جقی


    •   soroush0098
    • 5 روز،6 ساعت
      • 0

    • خواستی ثابت کنی مثلا بیغیرتی !


    •   oscar_kir_kaj
    • 5 روز،5 ساعت
      • 0

    • توهمات یک بچه جقی، مزخرف


    •   Danialoviç
    • 5 روز،3 ساعت
      • 0

    • پس اماده همکاری با داستان نویسای شهوانی ام هستی آره؟
      برای شروع کدوم یکیشونو در نظر داری حالا بزرگوار؟


    •   rastin2769
    • 5 روز،3 ساعت
      • 1

    • دمت گرم ۲بارم جق زدی..اخرشاخرش ..من خوشم اومد از داستانت .مهم نبود حقیقتش یا دروغش..منم خیلی شهوتی و داغم ..شهوتم با جق خالی نمیشه ارومم نمیشم..نمیگم خوب کاری کردی با خاله زن دایی بودی ن..کلا خوشم اومد ازت.


    •   sadegh5700
    • 5 روز،3 ساعت
      • 0

    • ملجوق


    •   jerard96
    • 4 روز،19 ساعت
      • 0

    • اصل داستان:
      این اقا به خالش چشم داشته که شوهر خاله میفهمه و تا دسته میکنه تو کونش و اونم از درد فرار میکنه میره پیش دوستش کاظم.


      از قضا دوستش کاظم وداییش باهم اشنا بودن و تو کلبه دست به خایه منتظرش بودن


      تا رفت داخل کلبه دونفری گرفتن در حد بوندس لیگا کردنش


      چون بدنش کو نداشت بهشون بیشتر حال داد


    •   A.alone
    • 4 روز،17 ساعت
      • 0

    • تخیل بسیااااار قوی و هوش و عقل بسیااااار کم
      خرچنگ


    •   lezatbebarim
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • جالب بود تا حدودی


    •   oscar_kir_kaj
    • 2 روز،5 ساعت
      • 0

    • یعنی دریغ از نیم جو شعور تو اون جمجه، فول پک پهنه توش.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو