برادر اما... نامحرم!

    به پشت سرش و پسر خوشتیپی که دنبالش میکرد، زیر چشمی نگاه انداخت.
    از ۵ دقیقه ی پیش که میخ چشمای مشکیِ کشیده و مرموزش شده بود، فهمید داره دنبالش میاد...
    واقعا داشت تعقیبش میکرد!
    هدفش چی بود؟!
    شماره دادن و این چرت و پرتا، یا از طرف "اون" بود؟!


    نمیشد برگرده و متوجهش کنه که فهمیده، ممکن بود واقعا از طرف اون باشه و بد میشد...


    به کافه ی سرراهش رفت و بی هدف نشست. پسر هم مثلا نامحسوس! وارد شد و نشست.
    شیما هم از عشوه ی متعاقبا نامحسوس! کمک گرفت.
    یه فنجون قهوه سفارش داد و پسر هم چیزی سفارش داد، معلوم بود سعی میکنه بی تفاوت نشون بده!
    گوشیش رو درآورد و روی فیلم برداری گذاشت، و طوری که وانمود کنه داره تماس میگیره، دوربین رو رو به پسر تنظیم کرد و ازش فیلم گرفت.
    قهوه رسید، گوشی رو پایین آورد و فیلم رو استپ کرد، وقت عشوه بود!
    لب هاش رو آروم باز کرد، با زبون تر کرد و به لبه ی فنجون رسوند.
    جرعه ی کوچیکی نوشید، فنجون رو دور تر برد و کمی لب پایینش رو داخل دهان کشید و رها کرد. خیره به پسر، فنجون رو روی میز‌ گذاشت.
    پسر بی تفاوت و کلافه و عجول پاش رو تکون میداد...
    نه! این پسر عاشق و شماره بِده نبود!
    پس از طرف "اون" تعقیب میکرد!؟
    آره! مطمئن بود!


    بقیه ی قهوه رو مثل آدم! خورد و سریع بلند شد.
    پسر رو دید که هشیار از جا پرید.
    زودتر بیرون رفت و خودش رو تو پیچ و واپیچ یه پاساژ گم‌ کرد.
    شکاکِ دیوونه!
    متوجه پوزخند روی لبش نبود.
    تو لابی یکی از طبقات پاساژ نشست تا به "اون" پیام بده! اما نه!
    دلش میخواست قیافه اش رو موقع شنیدن حرفاش ببینه!




    حسین کلافه و عصبی تلفن رو قطع کرد! لعنتی!
    حتی یه ذره هم تحریک نشده بود!
    نازی با اون صدای لوند و عشوه ها، حتی نتونسته بود به یه صیغه ی کوتاه مایلش کنه! اصلا براش لذتی وجود نداشت.


    تمام فکرش پیش شیما بود، لعنتی کجا میخواست بره که انقدر آرایش کرد؟! انقدر عطر زد که هنوزم بینیش پر بود!
    دعا میکرد سیامک زنگ بزنه و بگه "با دو تا از دوستاش که دخترن، رفتن پاساژ!" چیزی ک دقیقا شیما بهش گفته بود...


    اما تلفنش زنگ خورد و سیامک گفت " تو خیابون گمش کردم!!"
    گوشی رو به دیوار پرتاب کرد. خُرد شد انگار!
    کتش رو برداشت پوشید، سوییچش رو هم برداشت.
    گوشی با صفحه ی شکسته رو‌هم برداشت.


    چرخیدن تو خیابونا بی فایده بود، به سمت خونه روند.
    دیدن کفش های شیما جلوی در، آرومش کرد.
    جای زنگ زدن، کلید انداخت و وارد شد. بوی عطرش...


    به طرف اتاق شیما رفت و براش مهم نبود در چه حاله، در رو بی هوا باز کرد...
    طبق معمول تو آینه! موچین هم دستش...


    شیما: نمیخوای یاد بگیری در بزنی؟!


    در رو بست، روی تختش نشست.
    فقط میخواست بدونه کجا بوده... پس خریداش کجان؟!


    سعی کرد با لبخند و هیجان دروغی بپرسه:
    - چیا خریدی؟ ببینم!
    شیما موچین رو روی میز گذاشت. برگشت و دست به سینه و خیره بهش گفت:
    - ازین به بعد، اگر کسی رو برای تعقیبم فرستادی، سعی کن انقدر خوشگل و جذاب نباشه.


    هنگ کرد! از کجا فهمیده بود؟!
    ابروهاشو به نشونه ی اخم و نفهمیدن به هم گره کرد اما چند لحظه طول کشید تا تونست بگه "چرا چرت و پرت میگی؟!"
    پوزخند شیما کم کم به اخم تبدیل شد، در رو بهش نشون داد و گفت: از اتاقم برو بیرون!


    سعی کرد بی خبر و عصبی وانمود کنه:
    - اول بگو این چرت و پرتا چیه؟! پسره کیه؟!



    • حسین برو بیرون! ادا در نیار!


    صداش بالا رفت:
    - ادا؟! میگی با دوستات میری پاساژ، میری خرید یا دید زدن پسرا؟! مامان بابا تورو دست من سپردن که بری دید زنی؟!


    میدونست حق با شیماست، اما اینکه سیامک رو دید زده بود واقعیت بود! دخترم مگه هیز میشه؟!
    شیما از روی میز گوشیش رو آورد، صفحه رو باز کرد و یه فیلم آورد! سیامک بود!
    نگاهش رو از فیلم برداشت. دختر کوچولوی زرنگ!
    و شاید هیز!
    فشار عصبیش رو به فک فشرده اش سپرد. گوشی هنوز سیامک رو نشون میداد.
    نگاهش به کمی کنار تر، به یقه ی باز تاپ و خط سینه های شیما افتاد. نمیتونست نگاهش رو برداره!
    ناخودآگاه لبش رو گزید.
    صدای آروم اما جیغ مانندِ شیما به خودش آوردش:
    - مامان بابا دست بد کسی سپردنم! داداشم بهم نظر داره!


    از کلمه ی "داداش" حالش بهم میخورد. از بار مسئولیت دروغیش حالش بهم میخورد! لعنتی!


    شیما با ادامه داد: داری رسما خواهرتو دید میزنی!


    میخواست بهش بگه "خفه شو!" اما ادامه ی حرف شیما که گفت "یه ساعت واسه رفیق خوشگلت عشوه اومدم نگام نکرد که داداش خودم داره تو خونمون دیدم میزنه!"، فقط دستورِ زدنِ یه تو دهنی محکم بهش داد!
    بعد از افتادن شیما و درد دستش فهمید که محکم زده!
    داشت دیوانه میشد.
    از اتاق بیرون زد.
    البته که میدونست شیما از قصد عصبانیش میکنه.
    موهای فر سرش رو چنگ کرد و کشید. مغزش کار نمیکرد.
    سیگار؟!
    نه...
    چیز قوی تری نیاز بود...
    چی آرومش میکرد؟! فقط لب های شیما تو ذهنش می اومد!
    لب هاش! حسین زد تو دهنش!
    دلش ریخت!
    لباش!


    زود وارد اتاق شد. شیما زانوهاشو بغل کرده بود و سرش روشون بود. هق هق میکرد!
    دلش زیر و رو شد.
    کنارش زانو زد و دست زیر چونه اش گذاشت و سرش رو بالا آورد. با چشمای خیس، اخم و بغض کرده بود...
    لبش کمی ترک داشت و خون کمی روش جمع شده بود.
    انگار که قلب خودش زخم شده بود...
    ناخودآگاه لبش رو گزید.



    • پاشو یخ بذار روش!

    • برو!

    • کجا برم آخه؟

    • هرجا!

    • هرجا کجاس آخه قربونت برم؟!

    • مثلا پیش دوست دختری چیزی، داداش!


    این کلمه قلبشو سوراخ میکرد... شیما هم از قصد میگفت!
    چونه اش رو محکم تر گرفت، به معنی نه سر تکون داد و نگاهش به لب های شیما بود. سر جلو برد، زخم لبش رو بوسید اما عقب نرفت.
    حبس شدن نفس های شیما رو فهمید. بوسه رو ادامه داد.
    دست های شیما روی سینه اش نشسته بود برای پس زدن. زیادی ضعیف بودن!
    لب هاشون گرم بود.
    شیما بیشتر پسش زد و بالاخره عقب رفت...
    نرمی لب هاش...
    تو مرز تحریک شدن بود... کاش میشد تو خودش غرقش کنه...
    گفت "نیستم!" و رفت که یخ برای التهاب لب های نفسش بیاره.




    تو محوطه ی دانشگاه بود که گوشیش زنگ خورد و اسم "نورا" اخم هاش رو تو هم برد. با اکراه جواب داد.
    - سلام مامان نورا!
    - سلام دخترم! خوبی؟ داداشت خوبه؟
    دخترم... داداشت...
    لبش رو گزید و سوزشش یادش آورد که زخمه!
    حسین...


    نفهمید چی جواب داد، فقط فهمید اردوی راهیان نور فردا عازمه و باید زودتر حاضر بشه. برای تحکیم خیلی از عقاید و دیدگاه ها خوبه!
    متنفر بود!
    از نورا! از پدرش.. از حسین..
    از خودش!


    زود خداحافظی کرد. نورا فقط زنگ زده بود مطمئن بشه بیشتر ازین با حسین تنها نمیمونن! بیشتر از این دو روز...
    دو روزی که تمام سعی اش رو کرد حسین رو آزار بده. اما بوسه ی دیروز... کاش‌موقع بوسه تو موهاش چنگ زده بود! نمیدونست چه مرگشه...


    حتی پدرش نخواست باهاش حرف بزنه!


    بغض کرده چادر مشکی و اجباریش رو جلو کشید.
    دلش مرگ خواست.
    مین های زمینای راهیان نور کجاش بودن دقیقا؟!


    در شرایط عادی دو جلسه غیبت میکرد استادا ول نمیکردن!
    واسه راهیان اما فقط لبخند میزدن!


    کلاس آخر رو هم پیچوند. دلش تنهایی و گریه میخواست.
    مثل همه ی وقت های تنهاییش...
    مثل تمام گریه های مکررش...
    وقت هایی که دلش مادرش رو میخواست. مادرش که موهاش روشن بود و رژ قرمز میزد.
    بعد محکم بوسش میکرد و گونه هاش رژی میشد. گاهی اوقات آهنگ میذاشت و میرقصید. فقط برای شیما، که شاد باشه و بالا و پایین بپره.
    برخلاف پدرش که همیشه با دست و غضب رژ روی لب مادرش رو پاک میکرد، دلش میخواست همیشه اون رنگ روشن و زیبا روی لب های مادرش باشه.
    مادرش رژ میزد، مو روشن می‌کرد و پدرش تسبیح به دست استغفرالله میفرستاد. میگفت قرتی و بی بندو باری نباش زن! راضی نیستم آرایشتو مردم خیابون ببینن، آهم میگیرت زن لجباز و خیره!
    نمیدونست آه پدرش بود یا دست تقدیر، اما اون موهای طلایی و لب های سرخ، وقتی فقط ۸ سالش بود سهم خاک شدن...


    دلش رقص اون موهای طلایی رو میخواست.


    به خونه رفت. کسی نبود. باید ساکش رو برای اجباری ترین اردوی عمرش میبست، شاید همیشه دوست داشت یکبار بره، اما اجبار تمام لذت سفر رو زهر کرده بود.
    دلش مادرش رو خواست. مادر خودش! نه نورا!
    موبایلش رو درآورد و آهنگی که مادرش باهاش میرقصید رو پلی کرد.
    با همون تونیک زرد زیر مانتو و شلوار مشکی چشم هاش رو بست و درست شبیه مادرش رقصید.
    رقصید و مرواریدهای اشکش از شادی یا غم جاری شدن.
    حس اینکه مادرش داره تماشاش میکنه موهای تنش رو سیخ میکرد، و در عین حال شیرین بود.
    کاش مادرش جلو بیاد و بغلش کنه...
    بیا!


    صدای گردش کلید توی قفل رو شنید، اما محل نداد. نه میخواست حال خوشش خراب شه، نه چیزی براش مهم بود، اما اشک هاش شدت گرفتن. دیگه حضور مادرش رو حس نمیکرد...
    صدای "شیما" گفتنِ مبهوت حسین رو شنید، اما چشماشو باز نکرد.
    وقتی دست های حسین دورش حلقه شدن، فقط خودش رو رها کرد و قبل از سقوط، تو آغوشش فرو رفت...


    دست های حسین نوازشش میکردن. روی موهای کوتاه دخترونه اش دست میکشید. تازه و از لج نورا کوتاه کرده بود.
    صدای بم حسین که گفت "خرماییای قشنگمو خراب کردی" دمِ گوشش، تا پهلو و سمتی از باسنش رو مور مور کرد.


    نمیخواست از اون حال بیرون بیاد. میخواست تو بغل حسین بمونه. نوازش های حسین به کمرش رسیده بودن.
    یک ساعت شد؟ دو ساعت؟
    همچنان نوازش میشد و تو آغوشش بود. کاش ساعت توقف کنه! دست های حسین اما به باسنش داشت میرسید!


    فرصت طلب!
    پسرِ شهید و دست زدن به باسن نامحرم؟! محرم؟!
    هه!
    حالش خوب نبود.


    لب های حسین روی گردنش اومده بود و معلوم بود هوس...
    شیما عقب کشید و گفت:
    - پسرِ شهید، سیّد حسین! بپا گناه نکنی!
    حسین نه اخم کرد و نه حرفی زد.
    رفت اشپزخونه، آب خورد و دوباره نزدیک اومد و جدی گفت:
    - چت بود؟ گریه میکردی؟ میرقصیدی؟ چیزی خوردی؟


    میدونست منظور حسین رو، اما گفت:
    - نه. ناهار نخوردم. میخوام واسه فردا ساک ببندم.



    • شب ببند. الان بریم بیرون ناهار بخور. چیزمیزم ...خمشو نداری بخوری!


    ابروهای شیما بالا پرید:
    - چه حرفا میزنه سیّد حسینمون! روح پدرت شاد!


    حسین: وقتی بدون هیچ چشمداشتِ مالی، بدون اینکه عضو هیچ حزبی باشه، رفت جنوب و واسه نمردن و تعرض نشدن به هموطناش شهید شد، همیشه روحش شاد میمونه؛ ما به فکر شادی خودمون باشیم بهتره!


    لال شد!
    حسین به مانتوش اشاره کرد تا بپوشه و برن.
    شالش رو سر کرد و بدون چادر راهی و سوار ماشین حسین شد.
    فقط دانشگاه رو با چادر میرفت، اونم به خاطر اسم پدرش که همه می شناختن!
    نذاشت و اجازه نداد که به چادر اجبارش کنن. نمیخواست!
    بیشتر از حجاب اجباری، از بحث روش بدش میومد.
    البته حجاب براش محدود به بیرون نبود!
    تو خونه هم بود!
    تو خونه، روسری!!!
    جلوی برادرش هم روسری باید سر میکرد!
    چون برادرش نامحرم بود. نامحرمِ محرم!!
    همش کار نورا بود!
    شیما رو دوست نداشت..
    نمیخواست عروسش دختر یه زنِ سربه هوا باشه!
    عروس چادری و گل منگلی میخواست!
    وگرنه حسین از چندسال پیش، درست وقتی خودش ۱۳ سالش بود و حسین ۱۸سالش، بهش گفته بود دوستش داره.. که عاشقشه...
    و همین دلخوشی زندگی سردش بود...
    اما از یه روزی به بعد همه چیز خراب شد، حتی خودش!!
    از همون روز که شیما ساده لوحانه رفت و به هوای اینکه نورا مثل مادرشه، بهش اعتماد کرد و حرفای حسین رو بهش گفت.
    و بعدش اوضاع خونه از این رو به اون رو شد.
    حسین دو هفته غیب شد!
    بعد هم شیما یه روز از مدرسه برگشت و دید تاپ و شلوارکای نازش تو کشو نیستن!
    و چندتا کادو رو تختشه!
    مثل احمقا فکر کرد تاپ و شلوارک جدیدن!
    اما بازشون کرد و تونیکای بلند و گشاد، شلوارای گشاد و روسری ها گیجش کردن!
    هیچکدوم هم قرمز نبودن!
    همه بزرگونه و سر وسنگین!


    ۱۳ سالش بود اما فهمید قضیه از چه قراره...
    فهمید بعد ۲هفته حسین قراره برگرده خونه، اما همه چیز عوض بشه...


    تازه معنی حرفای مهربونانه و پندآموز اخیرِ نورا رو فهمید! معنی جدیّت و اخم های اخیر پدرش رو!
    دنیا روی سرش خراب شد وقتی حسین دیگه نگاهش نمیکرد...
    تو تنهاییاش از حسین یه ناجیِ عاشق و مهربون ساخته بود، اما بعد از گفتن به نورا همه چیز خراب شد...
    یعنی حسین واقعا دیگه دوستش نداشت؟!
    افسردگی گرفت و انقدر اشک ریخت که محبت های حسین دوباره کم کم شروع شدن؛ مخفیانه و کم...
    اما نگاه های پدرش، نورا، رفتارهای ضد و نقیض و دمدمیِ حسین، عذاب وجدانی که نمیدونست درسته یا نه، ازش یه دختر لجوج و مغرور و درونگرا ساخت.
    دختری که مثل احمق ها تمام باورها و تصویر رویایی پدرش رو سوزوند و خودش رو...
    نابود کرد!


    با چکیدن اشکش یادش افتاد تو ماشین حسین نشسته، حسین با دیدن اشکش متعجب گفت:
    - چت شده آخه؟ هی گریه! میخوای نری راهیان؟ خب نرو!


    فین فینی کرد و گفت: نه، میرم. فقط گرسنمه بعد میرم ساکمو میبندم.


    حسین سر تکون داد و گفت:
    - چی دوس داری؟ فست فود یا غذا؟ آش چطوره؟



    • نمیدونم. فرقی نداره. فقط نزدیک باشه.
      شیشه رو پایین داد. دلش هوا میخواست.. باد...


    حسین کنار یه فست فود نگه داشت و گفت "پیاده نشو!"
    کمی بعد پیتزا گرفت و سوار شد و راه افتاد.
    به سمت شیان میرفت. میدونست شیما شیان رو دوست داره..
    دلش میخواست باز هم گریه کنه اما شیان همیشه آرومش میکرد. جاده خاکی و اون جایگاه مخصوصش تو شیان، همیشه غم هاش رو کم میکرد..


    پیاده شدن و روی صندلی محبوبش نشست. حسین هم با پیتزا و نوشابه ها اومد و کنارش نشست.
    برخلاف تصورش از گرسنه بودن فقط دو تکه تونست بخوره.
    دلش یه جوری گرفته بود که انگار شیان هم بی تاثیر بود.
    خیره به کلاغ هایی که بی هدف شاخه به شاخه می‌پریدن، دوباره یاد خودش و خریت هاش و تنهایی و مادرش افتاد.


    اشک هاش بی صدا پایین افتادن و حسین با دیدنشون بطریِ نوشابه دستش رو کنار گذاشت و دست هاش رو تو دست گرفت. نامحرم بود؟ نبود؟ مهم بود؟!




    شیما از ظهر گریه میکرد. میدونست چشه! از راهیان و این چیزا متنفر بود.. نمیخواست بره...
    اما حسین انقدر قدرت نداشت که بگه نرو!
    حالا هم هیچی نخورد و باز داشت گریه میکرد!
    دست هاش رو گرفت. سرد بود.
    کاش میتونست ببرتش جایی که هیچ چیز باعث اشکش نشه...
    اما...
    امّاهایِ لعنتی!
    قطره ی اشک کوچولوش رو با دست گرفت، صورتش مثل صورت نوزاد لطیف بود، انگار که ۲۰ سالش نبود...
    دستش رو روی گونه اش نگه داشت.
    این دختر، همه ی جونش بود...
    عمرا اگر میتونست بذاره مال کسی بشه...
    حتی فکر کردن بهش برای دیوونه شدنش کافی بود!
    خواستگارای سفارشی باباش برن به درک! ...یوثا!


    دستش رو از گونه ی شیما برداشت و موهای زیادی نرمش رو از صورتش کنار زد و روی لبش کشید:
    - قربون لبای آویزون و لوست، گریه نکن. میخوای فرار کنیم نری راهیان؟


    شیما همونطور لوس به منظور "نه" سر تکون داد.
    دل و دین حسین میلرزید.
    نباید سرش رو جلو میبرد و این لب های کوچولو و صورتی رو میبوسید؟!
    جلو برد!
    بوسید و عقب کشید.
    به اطراف نگاهی انداخت و خواست جلو بره که شیما گفت: "نه!"
    انگشت سبابه اش رو روی لب های شیما گذاشت و جدی گفت:



    • تو مال منی شیما! به هر قیمتی شده مال من میشی! من جلوی...
      ادامه ی حرفش رو با بوسه ای ک شیما به انگشتش زد، فراموش کرد!
      دست هاش رو محکم روی گونه های شیما گذاشت و با اخم و خیره به لب هاش جلو کشیدش، اما صدای مردی که جدی گفت "تشریف بیارید پایگاه در خدمتتون باشیم" عرق سرد به تنشون نشوند!


    یک ربع بعد در حالیکه دلش سیگار میخواست توی اتاق جناب سروان منتظر نشسته بود تا تکلیفشون معلوم شه!
    سروان داخل اومد و اولین سوالش، اولین تیر بود!
    - نسبتتون چیه؟!


    دهن باز کرد و گفت "نامزدمه" و همزمان شیما که از لحظه ی ورودشون یکریز اشک ریخته بود، اشک هاش رو پاک کرد و بی رحمانه گفت "داداشمه!"


    پلیس با پوزخند گفت:
    - نمیشه که! داداش با نامزد خیلی فرق داره!!


    شیما مصرانه گفت: داداشمه!
    مرد خندید و حسین دلش سیگار و یه سیلی به شیما میخواست!
    حسین جدی گفت:
    - نامزدمه.


    مرد: خب شماره ی والدینتون رو بنویسید تا فرق برادر و نامزد رو متوجه بشیم...


    پریدن همون یک ذره رنگی که به صورت شیما مونده بود، حسین رو نگران تر کرد:
    - آروم باش شیما!


    شیما بی قرار به مرد التماس کرد!:
    - آقا زنگ نزنید لطفا! به خدا برادرمه! از وقتی بچه بودم داداش صداش زدم! داداشمم میمونه!


    حسین: شیما!!!
    شیما: اگه زنگ بزنن به مامان نورا و بابا من چکار کنم؟! نمیخوام خونه باز جهنم بشه...آقا به خدا برادرمه...


    سکوت رو صدای هق هق شیما میشکست.
    حسین: میبرمت از اون جهنم! میریم... آروم باش فقط...
    و بعد سیگارش رو درآورد و رو به مرد مستاصل گفت:
    - میتونم بکشم؟!
    مرد مشکوک پرسید: خواهرته؟!
    حسین فندکش رو درآورد و با پوزخند گفت: از پدر سوا، از مادر جدا!


    بعد از نشون دادن کارت شناسایی و کلی توضیح و فرزند شهید بودن و بسیج و کلی حرف با مرد، تونست بی دردسرِ بیشتر با شیما برگرده.
    تا خونه حرفی نزدن، فقط صدای فین و فین شیما بود.
    به خونه رسیدن و شیما بی صدا به اتاقش رفت.
    دل حسین بی قرارش بود، دین و ایمانش رو برده بود این دختر...
    بی حرف پشت سرش رفت، شیما رو به طرف دیوار هل داد و هردو دستش رو با یک دست بالای سرش نگه داشت و تا شیما اومد لب باز کنه، لب هاش رو روشون گذاشت!
    هنوز نیم دقیقه هم ‌نشده بود ک نفس حبس شده ی شیما بی قرار شد و همراهی کرد...
    صیغه که نمیشد بشه بی اذن پدر...
    گناه؟!
    عشق ممنوعه اش رو میخواست! خیلی میخواست!
    دکمه های قابلمه ای مانتوش رو یکباره کشید و باز کرد دستش رو زیر تیشرتش برد. تنش لطیف ترین بود.
    تو بوسه مکث کرد و سراغ گردنش رفت، دلش میخواست کبود باشه!
    اما خب دیده میشد!
    با تصمیمی آنی گردنش رو رها کرد، یقه ی باز تیشرتش رو پایین کشید و شروع به مکیدن بالای سینه اش شد، مقاومت ضعیف شیما رو نادید گرفت و به این فکر کرد که 'چقدر سینه هایی که کبود میشن سکسی ان!'


    روی تخت خوابونده بودش و نفس هاشون بی قرار بود. چشم های نیمه مست شیما، نگران هم مینمود.
    وقتی شروع به صحبت کرد فهمید که صداش بم و گرفته تر از همیشه اس:
    - اون چشمای نگرانت رو درست میکنم فسقل خانومم، واسه ات با همه میجنگم.
    و با نگاه به سینه هاش، با شیطنت ادامه داد:
    - ارزشش رو داری!
    چشمکی زد و لب هاش رو بهشون رسوند و دوباره ناله های بی قرار شیما.. حسین کاملا از خود بی خود بود، مکیدن هاش صدای شیما رو بالا میبرد و صدای سکسیش تشنه تَرش میکرد...
    دکمه ی شلوار لی شیما رو باز کرده بود اما شیما داشت مقاومت میکرد، داغ تر ازین بود که تمومش کنه.
    با زمزمه های عاشقانه دم گوشش رامش میکرد...
    - خیلی میخوامت.. عقد و عروسی باهم... حوصله ی نامزدی و چرت و پرت ندارم. خب؟




    • نورا دوستم نداره. من مذهبی نیستم، چادری نیستم، اون نمیذاره.. بابام هم نمیذاره‌‌‌.. تو به من سر تری! تازه تو فامیل همه خواهر برادر میبیننمون!




    • این چه حرفیه دختر! درست نیست.. فامیل که به درک، بچه نباش. من باید درستش کنم که میکنم. مذهبی بودن هم به چادر نیست! به دل پاک و مهربون و حیاس، که تو داری نفسم.. بی حیا منم که دلم میخواد یه لقمه چپت کنم!
      و دوباره مشغول دکمه ی شلوارش شد. بازش کرد و دستش رو زیر لباس زیر برد و پاها و عضلات شیما سفت شدن. با نوازش و بازی انگشت هاش نرمش کرد..
      با رسیدن دستش به بین پاهاش، شیما لرزید و خودش رو کمی سفت کرد. دستش رو روی لیزی تحریک کننده اش لغزوند و صدای ناله و نفس های شیما بالا میرفت. کمی میلرزید...
      دستش رو پایین تر برد و خیسی بیشتر شد.
      شیما گفت: "همیشه خون نمیاد؟"




    اولش منظورش رو نفهمید و بعد یکهو خندید:
    - نمیخوام بازت کنم که... اون به وقتش فسقلم.



    • شنیدم گاهی خون نمیاد!
      گفت "اوهوم". حرف های شیما وسوسه اش میکرد جوری دستش رو داخل کنه که جیغش رو هوا بره! و خون هم بیاد! اما....


    شیما: مامان نورا میبره معاینه؟ اون قبولم نداره.. من میترسم.


    حسین: تو بذار اول منو به غلامیت قبول کنن، معاینه پیشکش!



    • منو قبول کنن یا تورو سیدحسین؟ سعی نکن همه چیزو برعکس نشون بدی! اونا منو در حد تو نمیدونن!


    حسین تک خنده ای کرد و گفت: یه جوری میگی که فک میکنم سید حسین فحشه! و اینکه شایدم تو همه چیز رو برعکس دیدی فسقلچه! "همه چیز اونجوری نیست که تو تصور میکنی"!



    • باهام مهربون نباش!


    حسین کاملا تحریک شده اما شیما اشک تو چشماش بود!
    خب از گندی که شیما زده بود بی خبر بود!
    حسین: چت شد یهو عزیزم؟




    • من و تو مال هم نمیشیم. پس چرا اینکارارو باهم کنیم؟! چرا دلبسته بشیم؟ اصلا فسقلچه یعنی چی؟! چرا کاری میکنی به کلماتت وابسته شم؟ چرا کاری میکنی آرزو کنم جز تو هیچ صدایی اینطور صدام نزنه؟




    • میرسیم شیما! نگاه کن اشکاش! آروم باش!




    • آرامشم مال من نمیشه، چجوری آروم باشم؟




    • چرا نشه آخه دیوونه؟ میخوامت دختر... به خاطرت میجنگم...




    • توام نمیخوایم حسین! من... اصلا دختر نیستم! نه تو میخوایم نه مامان نورا، نه بابام... هیچکس..




    حسین دستی رو که برای نوازش جلو برده بود عقب کشید. شیما چی میگفت؟! یعنی چی؟!
    با کی؟...


    فکرش بهم ریخت...
    شوخی بود نه؟ میخواست امتحانش کنه؟!
    چه مسخره!




    • شوخی میکنی شیما؟! مسخره اس!




    • شوخی نیست! خودم خواستم.. عواقبش هم با خودمه! میدونم از چشمت میوفتم...




    نمیفهمید هدف شیما چیه!
    گیج و عصبی پرسید:
    - چرا دختر نیستی؟ چی شده؟! یعنی چی؟! کی؟؟!


    آخرش رو تقریبا داد زد!
    شیما ک اشک هاش بند نمیومد گفت:
    - وقتی به تو نمیرسیدم، وقتی مال تو نمیشدم، پس کاری کردم مال هیشکی نشم! خودم...
    و هق هق صداش رو قطع کرد.


    این دختر بچه ی احمق چیکار کرده بود؟! واقعا خودش؟! یا...
    خدایا...
    پتویی ک روی تنش کشیده بود و زیرش گریه میکرد رو کنار زد و با روانی مشوّش لباس زیرش رو از پاش بیرون کشید، مقاومتش رو با دست مهار و پاهاش رو از هم باز کرد.
    اولین بارش نبود بین پاهای یه زن رو میدید اما دختر بودنش رو از کجا باید میفهمید؟!
    شیما همچنان گریه میکرد، دستش رو به طرف وسط پاهاش برد و لبه های صورتی و کوچیکش رو از هم باز کرد.
    مقاومت شدید شیما، لرزش پاهاش، عصبانیت و بهت و گیجی خودش به کنار، شهوت بی موقع و مسخره اش به کنار!
    بیشتر عصبانی شد و عقب رفت، متخصص بکارت که نبود!
    فقط یه غنچه ی صورتی و کمی تیره تر از رون هاش رو میدید که وسطش انگار گوشت صورتی و خام و بدون پوست بود! دقیقا جایی که وقتی با بیوه یا مطلقه های صیغه ایِ قبلا میخوابید، آلتش رو فرو میکرد!
    تنگ و ریز بود! از کجا باید میفهمید؟!
    اصلا مگه شیما همچون دختری بود؟!


    بالاخره پاهاش رو ول کرد و شیما دوباره زیر پتو خزید.
    گفت: داری بازیم میدی شیما؟!



    • نه.. نه.. فقط خریت کردم!
      و باز گریه...
      حسین عقب رفت.
      فکرش کاملا خالی و کاملا پر بود!




    سه روز گذشته بود و اردوی راهیان براش نه خوب بود و نه بد...
    فقط به گذران کُندِ عمری که نمیدونست چرا تموم نمیشه، کمک میکرد.
    سعی میکرد به هرچیزی فکر کنه جز حسین. ۳ روز بود صداش رو نشنیده بود. ۳ روز و چند ساعت؟!
    میدونست سیدحسین معتقد و مذهبی، پسر شهید، پسر مامان نورا، هرگز نمیتونه همچین چیزی رو قبول کنه.
    مطمئنا حتی تصور کاری که شیما با خودش کرده، منزجرش میکرد و ناامید. شاید هم شک داره‌.. حسین شکاک و حساس و غیرتی و بددل بود...
    مطمئنا دیگه نمیخواستش، واسه ی همین بعد از اتفاقات رو تخت، با سکوت طولانی غیب شده بود...


    شیما حالش بد بود، سه روز بود نه دیده بودش، نه باهاش حرف زده بود؛ و به مزخرف ترین طرز ممکن، نزدیک پریودش بود.
    نزدیک پریود خودش غمگین و افسرده میشد و حالا فقط میخواست بخوابه و دیگه بیدار نشه. همه ی غم های عالم یکجا به قلبش هجوم اورده بودن. اشک هاش رو پس میزد.
    بغضش رو میخورد.
    مامان‌ نورا مطمئنا دختر اون زن قرطی رو دوست نداشت، باباش که انگار بی تفاوت ترین بود، مادرش زیادی زود تنهاش گذاشته بود، دلخوشیش حسین بود که اون هم انگار دیگه نمیخواستش!
    اینکه اونهمه احساس و عشق یکهو تموم شدن، براش باور کردنی و قابل هضم نبود!
    اصلا مگه میشد؟! فقط به خاطر بکارت؟!
    تمام باورهاش از عشق و دوست داشتن به لجن کشیده شده بود، و نزدیک شدن پریودش... و دلتنگی...
    چرا نمیمرد؟!
    یاد حرف های دوست هاش می افتاد که میگفتن عشق واقعی مال داستان هاس، که پسرهای امروزی زود داغ و زود سرد میشن، که مردهایی که حرفشون سند بود، تو کتابن...
    هر عشق و رابطه ای یه تاریخ انقضا داره و بعدش نیست میشه، انگار که هرگز نبوده و نمیشناختی و وجود نداشته.
    و نیستی دلهره آورترین چیز برای بشریِ که جاودانگی خواهه...


    روز برگشتنش رسید. سفر خوبی میشد اگر حالش خوب بود. اما حالش بدترین بود... حسین حتی زنگ هم نزده بود!


    میدونست مامان نورا و بابا از سفر برگشته و خونه ان.
    دلتنگ حسین بود اما احتمالا خونه نبود... نمیومد..
    قبل ترها کمتر حساس بود، انقدر بی قرار نبود.
    چی به سرش اومده بود؟!
    چرا نمیتونست مثل قبل بی تفاوت باشه؟!
    نکنه واقعا عاشق شده بود؟!
    دقیقا عاشق کسی که نباید میشد!
    احتمالا حسینِ قبلا عاشق و اخیرا فارغ، دیگه تو خونه پیداش نمیشد.
    از اون خونه متنفر بود و تمام فکرش رفتن بود، خاله اش شمال بود و گاهی تابستون ها پیشش میرفت. حالا میخواست برای همیشه بره. وابستگی هاش به خونشون رنگ باخته بود. میرفت...




    یک هفته بود به خونه اومده بود، استقبال معمولی و همیشگی و بعدش دانشگاه و تنهایی و اتاقش.
    هنوز از حسین بی خبر بود.
    دلش میلرزید که بهش پیام بده یا زنگ بزنه، اما دلتنگیش رو لگد کوب میکرد. عاشقی که انقدر زود دل بکنه، همون بهتر بره...
    دلتنگی انگور سیاه بود، لگد کوبش میکرد، لگدکوبش میکرد، میذاشت سربسته بمونه و بعد، مستش میکرد اندوه...


    از همون روز اول راهیان، به خاله اش زنگ زد و گفت که برای همیشه میره پیشش، حداقل کمی بوی مادرش رو میداد. از اون خونه و حسین هم دور میشد. خاله اش هم دیگه تنها نبود.


    انتقالی به شهرستان خیلی راحت بود. البته که از اسم و رسم پدرش هم استفاده کرد و خیلی زود کارش راه افتاد.
    بعد از گرفتن تاییدیه، رفت به دانشگاهی که پدرش رئیسش بود. ساعت ناهار بود. همه میشناختنش و راحت وارد شد.
    میخواست بگه که میره. تصمیمی بود که گرفته بود و باید پدرش رو هم راضی میکرد. البته راضی نمیشد هم میرفت!
    اما قبل از در زدن، صدای حسین و پدرش که بحث میکردن میخکوبش کرد!


    حسین: شما باید زودتر به من میگفتی! اما من هیچوقت اولویت نبودم! دائم نهی ام کردید. حالا چکار کنم؟! معجزه؟!


    پدر: فقط راضیش کن نره، منصرفش کن! از تو حرف شنوی داره.


    حسین:
    - من الان ۱ ماهه باهاش حرف نزدم! یهو زنگ بزنم بگم نرو شمال؟! بمون تو اون خونه و تنها دق کن؟!



    • دق کنه؟! اون دختر ‌منه! تو خونمم میمونه تا وقتی از خر شیطون پیاده شه شوهر کنه! توام براش برادری کن! نذار بره شهر غریب! همین آقای راد یه پسر داره که چند وقته پر و پا قرص گفته شیما رو میخواد. پسره حزب اللهی ام نیست. قشنگ با شیما جور میشه. تو فقط راضیش کن نره شمال. همین.


    سکوت چند لحظه ای رو حسین با صدایی محزون شکست:
    - نکنین اینکارو باهام. شیما منو دوست داره، با هیچکس جور نمیشه!




    • اگه باهات جوره چرا ۱ ماهه قهرید و پیدات نیست؟! نخیر! شما اصلا جور نیستید! اون خواهرته، فهمیدی؟! به نورا گفته که سر حجاب و تنها بیرون رفتنش قهر کردید! دختر من همینه حسین! شلوغ و سربه هوا... یه عمر نتونستم درستش کنم! شیطنت داره. مثل مادر خدا بیامرزشه، باید با یه جوون امروزی ازدواج کنه. تو از هر کارش ۱۰۰ تا ایراد میگیری، تو شکاکی، میخوای اسیرش کنی همونجور که من مادرشو اسیر کرده بودم! آخرم دق کرد از دستم! حالا پشیمونم. نمیذارم دخترمم هدر بره. غیر ازین، اصلا من به فامیل چی بگم؟! یه عمر تو فامیل و آشنا خواهر برادر بودید یهو بشید زن و شوهر؟! میخواید انگشت نمامون کنید؟!




    • من این یه ماه فقط کمی فکر کردم تا با خودم کنار بیام، با تفاوت عقیده هامون، اما حالا مطمئنم که شیما رو میخوام. اذیتش نمیکنم. فامیل هم همه میدونن شیما برام خواهر نیست! اگه خواهر بود که جلوم روسری سرش نمیکردید تو خونه! نه؟!




    • چشمم روشن! زبون درآوردی بچه! همون که گفتم. تو مغزت فرو کن شیما خواهرته. اصلا ولش کن. خودم سد راهِ رفتنش میشم، نمیخواد زحمت بکشی. حرف زدن با تو یاسین تو گوشِ ... استغفرالله!




    • آره اصلا من خر! اگه خر نبودم مثل چغندر واینمیستادم برا عشقم خواستگار معرفی کنید! دوسش دارم بابا! گور پدر فامیل و آشنا!




    پدر: آره اصلا گور پدر فامیل، اما تو با این یقه ی کیپ و صورت تیغ نخورده، دقیقا یکی لنگه ی خودمی! تفاهم میدونی چیه؟! خون اون دختر رو تو شیشه میکنی! تا حالا ۱۰۰ بار نورا برات نگفته از علایق اون دختر؟! برا من گفته که چقدر شیما به خاطرت مخفی کاری میکنه! میدونی چندتا جشن مختلط رفته و فکر میکرده ما نمیدونیم؟! نه نمیدونی! چون مثل گذشته ی ابلهانه ی من سرت تو ختم قرآن و مسجد و حلقه های بسیجته! اما شیما منزجره! به هم نمیخورید! نمیخوام دختر عزیز تر از جونم مثل مادرش پرپر بشه پسر!


    شیما شوک زده بود.
    همیشه فکر میکرد پدرش اون رو کمتر از حسین میدونه!
    این حرف ها!
    پدرش انقدر درکش میکرد؟! انقدر حواسش بهش بود؟!
    پس چرا شیما نفهمیده بود؟!
    حسین راست میگفت که خنگه! بچه اس!
    گفته بود "هیچ چیز اونجوری که تصور میکنه نیست!"
    یک عمر از پدرش و نورا کینه به دل گرفته بود!
    عین کبک سرش رو تو برف کرده بود و حواسش به هیچی نبود!
    حرف های پدرش حقیقت های انکار نشدنی ای بودن...
    کی چشماش خیس شدن؟!


    ولی حسین گفت میخوادش!
    پس چرا ۱ ماه و ۴ روز عذابش داد با نبودنش؟!
    تمام مدت شیما با خودش دوست نداشتن و فکر نکردن بهش رو تمرین کرده بود، حالا برگشته؟!
    اصلا حسین باورش میکرد، که خودش تو اوج افسردگی و تنهاییش و به خاطر لجبازی بکارتش رو زده؟!
    یا شک داشت بهش؟!
    میذاشت آزاد باشه و لاک بزنه یا باز هم ‌مجبور بود بدون وضو و الکی نماز بخونه که بی خدا حسابش نکنن؟!


    پدرش سال ها باهاش درست و حسابی حرف نزده بود، اما حرف های امروزش، درعین تلخ و خشک بودن، از بس منطقی و درست بودن، که دِین یک عمر سکوتش رو ادا کنن...


    شیما در رو باز کرد و سلامش، حسین و پدرش رو مات کرد.
    دلخوریش از نبودن حسین با دلتنگیش کشمکش داشت، نمیدونست باز هم میتونه تو چشماش مهربون نگاه کنه یا نه، درست مثل این مدت که گوشیش رو برمیداشت تا بهش پیام بده. گاهی گله داشت، گاهی دلش تنگ میشد، گاهی دلش میخواست ازش سوال بپرسه، گاهی دلش میخواست مدل جدیدی که به موهاش داده بود رو براش بفرسته یا... اما هیچ پیامی نداد و تمام احساسش رو لگدکوب میکرد.


    با تمام دلخوری اما نتونست اصلا نگاهش نکنه، نگاه کوتاهی بهش انداخت و دلش دوباره براش تنگ شد.
    شیما مطمئن بود هیچکس تو دنیا نمیتونه اندازه خودش حسین رو دوست داشته باشه، بدون هیچ قید و شرطی، با تمام خوبی و بدی هاش... حتی با شکاک بودن یا یقه ی کیپش!
    اما سهم هم نبودن.. دلش پیچید.
    شیما به سختی رو به پدرش گفت:
    - تنها جایی که میتونه من رو از فکرایی که دارم و از حسین دور کنه، خونه ی خاله تو شماله... شوهر هم نمیخوام، عجله ای نیست، رو دستتون نمیمونم.


    حس کرد شاید حسین با این حرف پوزخند بزنه، خب میدونست دختر نیست، کمتر کسی حاضر بود قبول کنه..


    اما حسین همچنان مات نگاهش میکرد، میدونست برای چی متعجبه!
    این یکماه اثرش از یکسال رژیم بیشتر بود! شیما به طرز واضحی لاغر و خسته نشون میداد.
    استاد ادبیاتشون میگفت عاشقای واقعی جسمشون کوچیک میشه و روحشون بزرگ! خیلیا مثل شیما بهش خندیدن، اما حالا حس میکرد روحش بزرگ شده! شاید ۱۰۰ سالش بود!


    شیما: امیدوارم حسین هم یه دختر خوب و محجبه و پاک پیدا کنه و خوشبخت بشه.


    بغضش رو به سختی خورد و عقبگرد کرد، حسین صداش زد، اسمش رو از زبونش شنید و اشکش چکید، سریع برگشت و رفت.


    به آرزوش رسید! حسین برای آخرین بار صداش زد.
    دیگه چی میخواست؟!
    یه ساک که برداره و بره...




    بعد از کلی گریه و دلتنگی بالاخره خاله اش رفت و با دو فنجون چای زعفرون برگشت.
    خاله باز اشکش چکید: خدا بیامرزه خواهرم رو، خیلی شبیهشی. هر چی خاکه اونه، عمر تو بشه دختر.


    تو دلش گفت "دختر نیستم!" و به خاله گفت:
    - کاش زنده بود، کنارم بود...


    خاله: حالا مگه من زنده ام پسرام کنارمن؟! رفتن تهرون عید به عید هم به زور میان. دنیا که میای، بریدن بند ناف، اولین تمرین جداشدنه، زندگی همینه، جدا شدن از کسایی که از قلبت جدا نمیشن.


    اشک های شیما منتظر یه جرقه بودن، باریدن...
    خاله: جونِ خاله، من که دختر ندارم، تو مثل دختر خودم. دیگه تنها نیستی.


    شیما میدونست تنها نیست کنار خاله‌. پدرش و نورا هم که اخیرا بیشتر باهاش جور شده بودن. اما هیچکس نمیدونست، تنها نبودن، یعنی اونی که کنارش میتونی لبخند بزنی کنارت باشه.


    شیما: میدونم خاله، دوست دارم.


    سعی کرد لبخند بزنه اما فقط اشکش چکید.
    خاله نزدیکش اومد و دستش رو گرفت و فشرد.
    دلش زیرو رو شد، بعد از دست های حسین، مطمئن بود هیچ دستی نمیتونه بهش آرامش بده.
    راستی قانون جذب روی دلتنگی هم اثر داره؟! یعنی وقتی شیما دلتنگ بود، حسین هم دلتنگ میشد؟


    خاله:
    - خیلی داری خودتو اذیت میکنی، نورا هم نگرانت بود. اما میگه باهاش اُخت نمیشی.




    • آره خب! ۱۳ سالم بود بهش گفتم حسین دوستم داره، خونه یهو جهنم شد! از یه سوراخ نباید دوبار نیش خورد!




    • مطمئنی عزیزِ خاله؟! نورا اینجوری نیستا، دهنش قرصه. امتحانش کردم که میگم. شاید بابات خودش شنیده. من یادمه نورا زنگ زد و گفت حتی چند روز حسین رو از خونه بیرون کرده.




    پس...
    وای!
    پس نبود حسین.. باباش؟!
    یعنی نورا دوستش داشت؟!
    باباش حسین رو بیرون کرده بوده؟!


    چرا حس میکرد خیلی احمقه؟؟


    دست هاش رو روی صورتش و سرش رو به شونه ی خاله تکیه داد و هق زد.


    خاله: خودتو سبک کن دخترم. نذار غمباد بگیری، اما بعدش خوب فکر کن. احساس کاری با عقل میکنه که نابود میکنه. نابود نشو. مطمئنی عشقش واقعی بوده؟ اول ببین ارزشش رو داره؟!


    واقعی نبود؟! بود! همیشه حسش میکرد اما...
    حسین ارزشش رو داشت؟
    اصلا الان چکار میکرد؟ تنها نبود؟
    کاش تنها نباشه. کاش یکی کنارش باشه که قدرش رو بدونه، خوشحالش کنه، بتونه همه جوره باهاش بسازه و باشه.
    ارزش داشتن یا نداشتنش هیچ اهمیتی نداشت وقتی با عشق خالص نگاه کنی.
    حتی اگه یک طرفه باشه، حتی اگر کم بشه، یا تموم... تموم میشه؟!
    شاید... اما مطمئن بود عشقی که از عمق قلبش به حسین داره، نه دروغه، نه میمیره، نه فراموش میشه.




    • دلم براش تنگ میشه خاله. دل اون تنگ نمیشه؟ یهویی فراموش کرد؟ پس چرا من نمیتونم؟ میترسم بیاد، اما انقدر دیر که دلخوری نذاره قبولش کنم... گیجم...




    • شاید اونم فراموش نکرده، شاید ناراحته، شاید هم یکی رو جات بیاره، اونوقتم دوستش داری؟




    • فکر میکردم بدم میاد با کسی باشه، اما این مدت فهمیدم نه، انقدر دوستش دارم که دلم نمیخواد تنها باشه، که غم داشته باشه. نمیشه و نشد که من همدمش باشم، فقط خدا کنه تنها و غمگین نباشه.




    خاله: نمیخوای تلاش کنی بهش برسی؟ یا نمیخوای با کس دیگه آشنا بشی؟ چیکار میخوای بکنی؟



    • کس دیگه؟! نه! خودمو مشغول میکنم، داستان مینویسم، شعر میگم. تو هر شعر و داستانم یه ردّپا ازش میذارم. جاش کسی رو نمیارم، میدونم کسی بیاد راحت تره فراموشی، اما رابطه بدون عشق برام مثل هرزگیه. تنهایی از هرزگی بهتره! تلاش هم... تلاش دو سر داره. فکر کنم هنوزم با عقایدم نتونسته کنار بیاد. شک داره... شاید اگر منو میخواست نمیتونست اینهمه ازم بی خبر بمونه... من زندگیمو میکنم، عشقش هست...
      حتی اگه اون با کسی باشه، حتی اگه عشقش مرده باشه...


    راستی عشق واقعا میتونه بمیره؟!
    چی میشه؟
    عشق ها وقتی میمیرن، کجا میرن؟


    پ.ن: در مورد ادامه اش نمیدونم هنوز..


    نوشته: Hidden.moon

  • 60

  • 9




  • نظرات:
    •   وب.گرد
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ل ا ی ک


    •   khanegha725
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • خسته نباشی عزیز دل برادر
      خوندنش یه کوون تنگ میخواد ک من نداشتم نوشتنش علاوه بر کون تنگ،یه همت تنگ میخواد


    •   holyfire
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود، ولی اولش کلی اسم پشت هم بود آدم قاطی میکنه..


    •   amir7o
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی خوب و زیبا قلم زدی دوست عزیزم احساساتتو بخوبی تونستی بروز بدی کمی فضا سازی ضعیف بود اما به چشم نمیومد تو داستان ولی کل قلمت روان و خلاق بود
      در مورد ادامش اینو بگم دوست داشتن چیز عجیبیه اگه واقعی باشه آدم به خاطر عشق حاضره هرکاری بکنه و خیلی تغییرات دیگه من کسی رو میشناسم که مستر بود اما عاشق یه وانیلا شد و به خاطر اون اس ام رو گذاشت کنار یعنی حسشو کشت....
      منتظر ادامش هستم


    •   Javane.jahel
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • این طولانی ترین داستان سکسی دنیاست.


    •   sepideh58
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک چهارم
      دم صبح توی تاریک و روشن بیداری ها...توی گرگ و میش تنهایی و فکر و بغض تنها چیزی که تونست آرومم کنه داستان تو بود ماه زیبا
      چه خوب که باز نوشتی و چه حیف که تلخ قلم زدی...ارزش بی خوابی رو نداشت...
      اره اونی که دوست داره میتونه ماهها ازت بی خبر بمونه. .برات شعر به. .. تولدت فراموش نکنه و یهو برگرده.... چشیدم که میگم
      باز هم بنویس (rose)


    •   sepideh58
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0


      • برات شعر بگه


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • وب.گرد ممنونم ازتون دوست عزیز.


      holyfire ممنونم ازتون دوست عزیز..
      البته خیلی سعی کرده بودم اسم ها کم باشن و اسم بعضی اشخاص رو اصلا بیان نکرده بودم.


      amir7o خیلی متشکرم دوست عزیز.
      بله عشق واقعا چیز قدرتمندیه، امیدوارم همه با عشق زندگی کنن.
      جالبه... :)


      سپیده، دوست عزیز، ممنونم ازتون.
      از تعاریفتون خیلی ممنونم.
      و در مورد ارزش... خب همیشه ک نمیشه شاد نوشت، در صورتیکه بیشتر زندگی شاد نیست.. اما خب سعی خواهم کرد نوشته های بعدیم رو شاد بنویسم :)
      چه رمانتیک.. خب همیشه البته نه...
      خیلی ممنونم. حتما.


    •   sepideh58
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ماه بانو جان باهات موافقم بیشتر زندگی تلخه. ..خودمم تلخ مینویسم ...هرچی بنویسی قشنگه چه تلخ چه شیرین قلمت مستدام عزیز دل


    •   mohamad4853
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • تومحشری دختر.... اشکمو دراوردی کله صبی


    •   Robinhood1000
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سلام مه شید،خوب و خوشی؟ دقیقاً 27 دقیقه برا خوندنش وقت گذاشتم. خییییلی وقته منتظر داستانت بودم.کلمه به کلمه شو خوندم توی ذهنم چرخوندم، از زاویه دید منفی و مثبت نگاهش کردم، جهالت و خرافه و سنت اجدادی... والخ، توی داستان گلومو خفت کرده بودوغمگینم کرد، الانم همینجوریه... توی مدرسه و چارچوب اون هنوز شلوار لی پوشیدن، پیرهن آستین کوتاه،موی مدل دار و... آقا معلم باس برا بالا دستی پاسخگوو باشه که آقامعلم تو الگوی دانش آموزا هستی، چراظاهرت اینجوریه؟ چرا حرفات....؟؟نیس؟


      حالا همین مشکلات برا ی خانوم معلم در مدرسه در نظر بگیریم،دیگه شادابی ای براش می مونه!!!؟؟؟
      اتوبوس راهیان نور چقده کشته داده؟ سرچ کنید ببینید چه مادرایی تک فرزند دخترو پسراشونو توی واژگونی اتوبوس راهیان نور از دست دادن؟؟؟


      عشقت پاک و اصیل بود لذت بردم. فلش بک به گذشته و یادآوری خاطرات مادر خییییلی دوس داشتم، مادری که بقول پدر،گذشته ی ابلهانه ش مسبب پرپر شدن مادر بود. اشتباهی که بازگشتی نخواهد داشت.
      ی جای داستانو نفهميدم که شیما چجوری دختریش گرفته شد؟؟؟هرچند اعتقادی به داشتن بکارت برای دختر خوب بودن ندارم.دخترِ خوب بودن رو در نقش شخصیت بزرگ و انسانی اون نسبت به متحول کردن افرادِ جامعه میدونم.
      حال و هوا و فضای سنتی زیبایی به داستان دادی، که واقعی تر و جذاب ترش کرد. با این جمله ات که " هرعشق و رابطه ای ی تاریخ انقضاء داره و بعدش نیست میشه" خییییلی موافق نیستم، چون بستگی به آدمش داره، که کیی باشه؟؟؟ ( نماد تیک)
      این حسین منو یاد حسین اون داستانت( وسوسه ی پاییزی) میندازه، اسپین آف همونه احیاناً؟
      عالیی و استادانه نوشتی، بازم بنویس
      آفرين 9 ام، (rose)


    •   Takmard
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • " دل و دین حسین می لرزید ..!! "
      چه داستان محشری ! راهیان نور ، عشق ، برادری ، راز و نیاز عاشقانه ...همه رو با هم تیلیت کردی و دستپختت ایولا داره !
      مثل داستان حکم آخر حساب شده و مهندسی نوشتین .
      توی داستاناتون یه چیزی برق میزنه و اونم زیرکی زنهای اونه .... دخترایی که زنانه گیشون در حد اسطوره ای خوبه پر از شور و احساسن ؛ پر از ولوله های عشق اما مفت نمی بازن اما خوار نیستن چون باهوشن چون اصل زن ن ! اونا کارایی میکنن که یه دختر معمولی نمیکنه خیلی فداکاران خیلی تکپرن... برگ آخر دست خودشونه ؛ ....
      ادامه شو بنویس


      بوی مریم در نفس هایت چه غوغا میکند
      عاشق هر جائی ات را باز شیدا میکند


      از تن تب کرده ات عطر عرق برخاسته ست!
      زندگی حتی خودش را در تو معنا میکند


      ناز کردی ناز باید می خریدم وای من
      مرد را مردانگی های تو رسوا میکند !!....


      لایک 7 .....


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • mohamad4853
      خیلی ممنونم ازتون دوست خوب.. اشک دگ نه... (rose)


      رابینهود، دوست عزیز..
      خیلی ممنونم از خوانش با دقت و نظر دقیقتون...
      سلام و خیلی ممنون. زندگی زیباست.
      بله اشاراتتون به فضای مدرسه و فرهنگیان کاملادرست هست. الگو بودن سخته و و چهارچوب هشک الگو بودن سخت ترین!
      امیدوارم روزی همه ی این ها درست بشه.
      بله عشق پاکی بود...
      فلش بک ها از علایق خودم هم هستن..
      بله گاهی اشتباهات ما در گذشته، تبعات جبران ناپذیری دارن...


      شیما خودش و به خاطر لجبازی بکارتش رو از بین برد.. بچگی و احساسات خام و افکار کودکانه و در تهایت تصمیم احمقانه..
      بکارت البته ک خیلی مهم نیست اما خب برای حسین این داستان مهم بود...


      آدمِ رابطه هم بسیار مهمه، باید همیشه دقت کنیم، و پیشنهادم اینه که دیر دل ببندیم و خیلی نبندیم...


      خیر ربطی به داستان قبل نداشت، مذهبی بودن اسم و سید بودن و ... مهم بود. از دقتتون خیلی ممنونم.. (rose)


      تکمرد دوست فرهیخته و عزیز.
      خیلی متشکرم ازتون..
      شما لطف دارین..
      خب نوشتنش مدت زیادی طول کشید اما از نظر احساسی خودم هم کاملا راضی ام..


      درسته، زن های زیرک و منطقی رو دوست دارم.. البته گاهی بعضی اتفاقات منطق ادم رو سست میکنن، گاهی حرکات احمقانه و تصمیمات غلط، اما باید درس گرفت و سعی کرد درستش کرد..


      بداهه از علایق خیلی دوست داشتنیم هست.
      خیلی خیلی خیلی دوستش داشتم و ممنونم..
      خیلی خوبه که هنرمندین و شعر میگین..
      مریم هم که گل مورد علاقمه :)
      شاد و پایدار باشید (rose) (rose)


    •   sami_sh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ماه زیبای من (rose) بیخود نبود که این همه زمان گذاشتی تا برامون بنویسی جانم.خیلی خوب و غم انگیز بود.من طبق معمول رگه های اس ام را دیدم (biggrin)

      حسین موفرفری با چشمای تیره...عزیز دلم چه تصاویر آشنایی رو رقم زدی!وقتی میگم کارات یه سر و گردن از همه بالاتره واقعا بهت حقیقتو میگم!
      پسته جانم عشق نمیمیره فقط انقد میره تو مخت که ناخوداگاهت همه رو با اون دیوث قیاس میکنه و یه موجودی از اون آدم تصویر میکنه که اصلا شبیه اون نیس.شاید این همون برزخه...(ببین چ راحت نوشتم دیوث!!!)


    •   sami_sh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • "کشمکش دلخوری و دلتنگی" رو خریدارم شدییید!!!


    •   Bobi_BoobLover
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • برا همینه که نویسنده اول منی دیگه
      عالی مثل همیشه


    •   ARAD_SM
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • طولانی بود ولی لایک


    •   Horny.girl
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بعد مدت ها بالاخره اومدي نوشتي و دل رو بردي ماه خوشگلم! (inlove)
      خيلي خيلي دوسش داشتم داستانتو! حتي شايد بيشتر از حكم آخر... خيلي با چن تا قسمتش ارتباط برقرار كردم... دختر هم مگه ميتونه هيز باشه؟ اوووفففف چرا نتونه! اتفاقا به نظرم دخترا هيز تر از پسران :| (biggrin)

      چقدر اون قسمتي كه چشاشو بسته بود و بغل مامانشو تصور ميكرد رو دوس داشتم! كلا شيماي داستان رو دوس داشتم...
      و اما اون فانتزي خاك خورده ي ته ذهنمو تازش كردي! فانتزي مرد مذهبي و باختن دين و دل!! واهاااااي! جذابِ ترن آن كننده... مردي كه بين هوس و عشق و دينش درگير شه... بجنگه و تو تقلاشو براي جنگيدن تو جبهه ي خودت ببيني! فااك! ذهن مريض من دوباره شروع كرد :|
      Ps: با عشق، زياد ميونه خوبي ندارم ولي حداقل سعي كن ازش حس هاي خوبو بگيري... حسّاي بد هم دورش كن ديگه! نميدونم! ولي ماه هميشه روشنه هاااااااااااا


    •   sasy__78
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک عالی مثل همیشه


    •   sajede.shevchenko
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی بود رمانت
      خصوصی پی بده کارت دارم


    •   sorsia240
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • بنظرم اسمت مناسب نیست چون کاملا پیدایی
      پشت تک تک کلمات داستانت مشخصی


    •   روح.بیمار
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • آخی شمس و قمر!
      چقدر رگه دار و آشنا بود این داستان!!!
      خیلی زیبا خیلی ملموس خیلی واقعی و خیلی تلخ, فقط پانداها میفهمنش!
      لایک قمر جان! (rose)


    •   mahanamir
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • فوق العاده به دل مینشست
      لایک بیستم واست که کارت بیسته
      پ.ن. روح بیمار جان دستت درد نکنه حالا ما شدیم پاندا
      هشتک بی احترامی به دوست


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • سامی جانم، عزیزم، ممنونم ازت همیشه :)
      هستی، و خوبه ک هستی...
      بلی آشنا و بس غریب‌..
      اس ام هم ک دگ خوراااکمه..
      خواهم نوشت در آینده :))
      لطف داری فدات.. سر و گردنم از مو باریک تر (biggrin)

      و بله تصویر ذهنی ای ک از آدما میسازیم خراب میشه معمولا و پدیده ی بسیار خریه...
      خخخخ... خب تو پسملیییی... (rose) (rose)
      کشمکش دلخوری و دلتنگی رو من ندوس...


      بابی، دوست با مزه و خوب ممنونم.
      واقعا اولین؟ خیلی مرسی... (rose)


      arad_sm
      خیلی متشکرم ازتون دوست عزیز.


      هورنیِ من!
      خوش اومدی ک! :)
      دلت هم مال خودمههه..
      ای جااانم.. خداروشکر ک دوسش داشتی عزیزم. یادش بخیر حکم آخر...
      بله... و دختران هیز چشمان زیبایی نییییز دارنننند... (biggrin)


      پس بالاخره یه شیما مقبول درگاه حبه خانوم شد :)
      اوووفففف یه جوری گفتی و تعریف کردی از فانتزیت ک ترن آن ک... خخخخ
      آره واقعا جذابه.. اما خب واقعیش به نظرم کمی دوره... نمیدونم.. مذهبی واقعی و اونجوری ندیدم هرگز..


      ذهن بیمارت رو به اشتراک بذار با روح بیمار، خخخخ چه شوووودددد... :)
      منم باعشق میونه ی خوبی ندارم.. آزاردهنده اس‌.
      و اینکه حس های بد میرن.. مطمئنم. :) (rose) (rose)


      sasy_78 خیلی خیلی ممنونم دوست خوب.


      ساجده نمیدونم چی چی (biggrin)

      رمان؟ (biggrin)

      شما کار داری من پی وی بدم؟ خخخ


      happysex دوست عزیز متشکرم ازتون..
      نرفته بودم، کمی کمرنگ بودم اما بودم و هستم و ... خدا داند :)))
      لطف دارین خیلی...
      ممنون که میخونین و بهم انگیزه و انرژی مثبت میدین :) (rose) (rose)


      sorsia متشکرم دوست عزیز. شما هرجور دوس دارین صدا بزنین :)
      بله.. هر نوشته یه تیکه از نویسنده اش هست.. (rose)


      روح بیمار عزیز و خوبمون :)
      ممنونم خیلییی...
      بله اما...
      رگه که نه رگبار بود دگ... خخخ
      آره تلخ و واقعی...
      و فقط پانداها میفهمن... اوهوم...
      همین تلخ، یه اثر خلق کرد، شاید بازهم... حس تلخ هم ممکنه پیامدهای خوب داشته باشه.‌..
      خوب خواهیییم بووود :) (rose)


      mahanamir خیلی ممنونم دوست عزیز..
      لطف دارین...


    •   sami_sh
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • ماهان امیر جان پانداها خوبن که!!! (rolling) اسم تیممون بود سابقا!
      هشتگ بی احترامی ممنوع


    •   RiVaDo
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان سکسیا جدیدا شدن رمان، حال بهم زن


    •   Horny.girl
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • پانداها خودشون ميدونن كين :/


    •   rozbeh7
    • 2 ماه
      • 0

    • درود
      داستانتون رو خوندم بسیار ساده و دلنشین می نویسید
      فضای داستان کاملا با جامعه ما مطابقت داره شخصیت پردازی تون قویه اما درک مناسبی از محیط فیزیکی به مخاطب ارائه نشد که البته با توجه به کوتاه بودن داستان قابل درک و توجیه پذیر هست.در کل همیشه داستانهای شما زیبا و تاثیر گذار هستن ولبریز از عشق


      راستی عشق هم میمیرد؟؟
      دختری می پرسید
      مجمر سرخ فلق گلگون است
      و شب از گوشه پرچین افق می اید
      باد در گوش زمین می غرد
      ماه در حجله برکه تن خود می شوید
      دخترک می پرسد
      راستی عشق هم میمیرد؟
      تن زخمی شقایق که لگد کوب هزاران عشق است
      سر ز سجاده خضرای چمن می گیرد
      و مصمم گوید:
      تا زمانی که زمین در دل خود خون شایق دارد
      و مه باکره در بستر شب می خوابد
      و ره چشمه ز دامان پراز چین چمن می گذرد
      عشق هم می ماند
      عشق تا به ابد جاوید است


    •   Bobi_BoobLover
    • 2 ماه
      • 0

    • اره دیگه بعد از داستان 13دی این اتفاق افتاد: )


    •   mohammad13977
    • 2 ماه
      • 0

    • خیلی زیبا بود.واقعا ک نویسنده ی خوبی هستی
      لایک✌


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه
      • 0

    • بله...‌یه دار و دسته ان پانداها برای خودشون :)


      rozbeh7
      دوست خیلی خوب و عزیز ممنونم..
      کامنتتون هم باعث خوشحالیه..
      بله یکی دگ از دوستان هم اشاره کردن، فضاسازی این داستان کم بود، ک البته خب خودمم نمیدونم چرا! داستان های قبلیم فضا بیشتر ترسیم شده بود. سعی میکنم تو داستان های بعدیم درستش کنم :)
      از تعاریفتون ممنونم، لطف دارین..


      شعر بداهه اس؟
      خیلی هم درخور و زیبا (rose)
      شعرها ستودنی ان... خیلی مرسی...
      "مه باکره در بستر شب..." عروسی؟ :)
      و اینکه خب شنیدم عشق میشه نفرت.. گاهی هم نیست شدنش شده، البته احتمالا عشقِ واقعی نبوده دگ... (rose) (rose)


      بابی ۱۳ دی... ترسناااک بود ک... خخخ


      mohammad13977
      خیلی ممنونم ازتون دوست عزیز. متشکرم.


    •   mahanamir
    • 2 ماه
      • 1

    • سامی جان واقعا خو منم پاندام
      پانداها حیوانات بسیار نازو خوشکلن
      هورنی جان بپا نزنی مون گناه دارم جوونم و قرار به هزارتا ارزو نرسم
      هشتک منم یه پاندام


    •   X_Emo
    • 2 ماه
      • 0

    • آفرین . عالی بود (clap) (clap) (clap)


    •   elena92
    • 2 ماه
      • 0

    • لطفا ادامشم بنویس .موضوع متفاوت و عالی بود


    •   ShiRin_Banoo
    • 2 ماه
      • 0

    • ممنون که انقد زیبا مینویسی..انقدر که داغ دل منو تازه کردی..انقدر که مث ابر بهار دارم اشک میریزم..این داستان من بود..همه چیزایی که سرم اومد و همه حسایی که تجربه کردم..اینکه کسیو جام آورد و اینکه ماه ها ازش بی خبر موندم..اینکه هنوز احمقانه عاشقشم با اینکه میدونم سهمش نیستم..شیما کار خوبی کرد رفت..شیما خیلی قویه..من توی تک تک جنگای با خودم باختم و بهش پیام دادم..من موندم و جنگیدم با اینکه یه بلوند پولدار جام اورده بود..تهش هیچی ازم نموند..از همه چی متنفر شدم از خودش از خودم از عشق..


    •   Hidden.moon
    • 2 ماه
      • 0

    • shsk1994
      ممنونم ازتون دوست خوب و عزیز..
      میفهمم...


      x_emo
      ممنونم دوست عزیز.


      elene_92
      متشکرم دوست خوب..
      مطمئن نیستم اما بهش فکر میکنم..


      shirin_banoo
      ممنونم عزیزم..
      اول اینکه گریه نه.. یعنی حدی داره. به خودت آسیب نزن.
      و اینکه تجربه ات.. بله تلخ...
      اینکه بهش پیام دادی از ضعفت نبوده، از قوی و واقعی بودن احساست بوده، اون قدر ندونسته و یه روز متوجه اشتباهش میشه اما! هیچوقت برنمیگرده! نه منتظر باش، نه به برگشتش احتمال بده.. یه بار خردت کرده، روش نخواهد شد برگرده! اگرم بشه، تو نباید اجازه بدی...
      دنیا درهای حدیدی به روت باز میکنه. مطمئن باش گلم.


    •   آ_میرزا
    • 2 ماه
      • 0

    • ممنون که به شعور مخاطب احترام میزاری دست و پنجه ات درد نکنه


    •   maniyaa
    • 2 ماه
      • 0

    • جالب بود ادامه بده لطفا


    •   begard
    • 2 ماه
      • 1

    • بنویس ولی از عشق نع..واقعیت ها رو خوب مینویسی /عشق یک طرفه اصراف احساسه..چرا یه دختر بخاطر انتظاری ک اطرافیان ازش دارن اینجوری تو عمل انجام شده قرار بده خودشو!؟/ک چی حالا تکپر بمونه و پاک و جریده و دست نخورده،بیخیالللل عشق دو طرفه ش کشکه یه طرفه ش یحتمل ماسته /،خوشم نیومد آخرشو،مردی ک انواع سو.لاخارو تجربه کرده به عشقش ک میرسه آکبند میخواد!؟؟چقددد خوبیم ما!!تکراری بود و حوصله سر بر موضوعش ولی قلمت رو حر.وم کردی /حیفه اون قلم و این موضوع/لااقل تهش شیما رو ب یه نون و نوایی برسون و ازون حماقت دخملونه و سادگی و پاکیه تخ.م.ی تخلیش بکش بیرون لااقللل اینجا تبعیض رو دیکته نکنیم میسی اه.
      اول داستان که کلا قاطیدم اون بکنار ولی بعضی جملاتت طلایی بود آورین خیلی جاها رم با حس هام سلول کر.دم خخ
      هشتک نکنیم نکنید نکنند


    •   khodam2079
    • 2 ماه
      • 0

    • بهترین داستانی که در چند ماه اخیر خوندم


    •   Havashgoodboy
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • عالی بود


    •   hamid35520
    • 1 ماه،4 هفته
      • 0

    • خوب بود ولی خیلی پیچ و وا پیچ داشت از حوصله خارج میکنه خواننده رو


    •   Imanasa021
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • خواهشا ادامه بده داستانت عالیه حتی منو از بند سکسو شهوت کاملا خارج کرد


    •   Yase3fid2
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ادامه بده حتما ، لايك


    •   ashkan58
    • 1 ماه،3 هفته
      • 0

    • ❤️
      عالى بود دوست عزيز لطفا ادامش رو هم بنويس


    •   alirezam_bae
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • خیلی عالی بود بازم بنویس????❤️


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو