برای دخترهای دبیرستانی

    پدرم که منتقل شد به تهران قرار شد کل خانواده بريم خونه ي دائيم و اونجا بمونيم تا سر فرصت يه خونه ي مناسب پيدا کنيم. از خوشحالي تو پوستمون نمي گنجيديم. بزودي از شهري که از هفت هشت شب مثل قبرستون ساکت و تاريک مي شد راحت مي شديم. خانواده ي دائيم چند سال جلوتر به تهران کوچ کرده بودن. قبلآ" همسايه و بيشتر وقتها با هم بوديم. بازي مي کرديم و از سر و کول هم بالا مي رفتيم. پسرا اگه فرصت گيرشون ميومد به بهونه ي کشتي مي افتادن به جونمون و دستماليمون مي کردن که بعضي وقتهام بد نبود. دوران التهاب نوجواني بود که مثل برق مي گذشت. ما دو تا خواهر بوديم و یه برادر و بچه هاي دائيم سناشون به ما مي خورد، تقريبا" همه دبيرستاني بوديم. به تهران که رسيديم استقبال گرمي از ما شد ولي تفاوتها از همون اول مشخص بود. دختر دائيام دامن تنشون بود، وپاهاشون تا بالاي رون تميز شده بود در حاليکه پروپاي من و خواهرم تو پاچه هاي شلوار مخفي بود. سوتين اونا سينه هاشون رو ميداد جلو، درحاليکه مال ما بايد سينه ها رو طوري پهن مي کرد که انگار اصلا" اونجا چيزي نيست. پسراشون هم از برادراي ما خوش پوشتر بودن و يه هوا سفيدتر.


    بار اولي که با دختردائيا حموم رفتيم بخاطر پشم و پيليمون کلي خجالت کشيديم. خيلي خونسرد و مهربون تيغ دادن بهمون تا خودمونو تميز کنيم. وقتي صاف و صوف شديم ديديم ما هم چيزي کم نداريم. تازه، رونامون توپرتر بود و اصل کاريمون اگر تپلتر نبود لاغرتر هم نبود. از شما چه پنهون بعد از تميزکاري وقتي به تن صاف و صوف شده ي خودم نگاه کردم حالي به حالي هم شدم. مادرمون پر و پاچه ي تميز شده مون رو که ديد يه کم چشم غره رفت ولي جلوي اونا ضايعمون نکرد. خونوادمون کم کم به دامن پوشيدن و موبرداشتن و يه کم آرايش ما عادت کردن. وقتي بيرون مي رفتيم خيلي دلمون ميخواست ببينيم پسرا به ما هم توجه مي کنن يا نه. بگذريم که مردا هر جنبنده ي ماده اي رو زير خودشون مجسم مي کنن. البته ما هم نديد بديد بوديم و زيرچشمي مردا رو ورانداز مي کرديم ببينيم کدومشون خوش تيپتره براي خيال پردازي. ولی برقرار کردن رابطه با غيرفاميل تقريبا" غير ممکن بود. در نتيجه ما بوديم و پسردائيا که از قضا هر سه تاشون کوچيکتر از من بودن. بزرگه يه کلاس از من پائينتر بود. اما خيلي شيطون بود. يه روز که پاسور بازي مي کرديم يه چيز سياه انداخت وسط گفت سوسک سوسک! من جيغ کشيدم و ناخودآگاه پاهامو کشيدم تو شکمم که تا نافم افتاد بيرون اونوقت معلوم شد يه تيکه نون سوخته انداخته و هدف همين پرده برداري از زير دامن من. اين پسر دائي شيطون بيشتر با برادر کوچيکه ي ما مي پلکيد.


    يه روز بعد از ظهر با خواهرم تو حياط بوديم که متوجه شديم اونا تو گلخونه که زيرزمين بود با هم پچ پچ مي کنن. مي خواستيم ببينيم چکار مي کنن. يواشکي رفتيم پشت شيشه از لاي شاخ و برگ گلا زاغ سياشونو چوب زديم. امير به دادشم مي گفت: حال فري کوچيکه چطوره؟ بعدا" فهميديم منظورش آلتشه. دادشم گفت تعريفي نداره از بس حسرت کشيده. امير گفت مال من که ياغي شده و همين روزا يه کاري دستم ميده. هرچي مي خوابونمش، باز بلند ميشه مي گه کس مي خوام! ميگم گير نمياد. ميگه کونم جور کني قبوله. ميگم اونم مثل کس نايابه. ميگه خاک تو سر بي عرضه ات! پس جق بزن.اولين بار بود از زبون امير حرف سکس و کلماتي مثل کس و کون مي شنيديم. هم خجالت مي کشيديم هم کنجکاو بوديم ببينيم بعدش چي ميشه. امير ادامه داد: کاش يکي رحم ميکرد ميذاشت اقلا" يه لاپايي مهمونش باشيم. فري گفت: يعني تا حالا نکردي؟ امير گفت: راستش، درست حسابي که نه، بهترينش يه دفعه بود که يکي از دختراي همسايه رو تونستم راضي کنم و به اسم دکتر بازي و مامان بازي کيرمو بزارم لاي کونش. خيلي کيف داشت. با کسشم بازي مي کردم. انگار بدش نمي اومد چون خيلي گير نداد تا اينکه خواستم آب بدم و کيرمو به سوراخ کونش فشار دادم که شاکي شد و نگذاشت ادامه بدم. همونم خيلي کيف داشت. الانم دوباره واسش راست کردم. بي اختيار نگاهمون رفت سمت پايين تنه اش و جلوي پيژامه اش که قلنبه شده بود. من که حالم بد شده بود حتما" خواهرم هم وضعش بهتر نبود چون بازومو هي فشار ميداد. فريدون گفت مال منم از فکر کس سيخ شده. امير گفت بيارميشون بيرون يه کم هوا بخورن و همدردي کنن بلکه آروم شن. بي معطلي کش پيژامشو داد پايين و آلتش رو اورد بيرون. عجب چيز درشت و با حالي! اصلا" بچه گونه نبود. دهنمون وا مونده بود. فريدون هم خيره شده بود به آلت امير و نميدونست چکار کنه. امير گفت يالا ديگه، آزادش کن ببينيم. مال فريدون که در اومد تعجبمون بيشتر شد چون هيچ دست کمي از مال امير نداشت، از سوسيس کلفتتر بود با قد کشيده راست به طرف ما نشونه رفته بود. بعد نگاهمون برگشت به مال امير که داشت با دست پايين و بالاش مي کرد و اداي سلام عليک در مي اورد. از توي راهرو سر و صدايي اومد و فوري از زيرزمين دور شديم. بايد فورا" مي رفتم دستشويي. شورتم رو که خيس شده بود کشيدم پايين. شاشم که تموم شد هنوز يه احساسي مثل برق گرفتگي زير دلمو قلقلک مي داد. بي اختيار دستم رفت وسط پاهام و شرو کردم به ماليدن نقطه ي حساس. دوباره احساس جيش داشتم ولي فقط چند چيکه مايع غليظ ازم اومد بيرون. به ماليدن ادامه دادم تا تنم لرزيد و بيحال شدم. با حس خوبي اومدم بيرون. ميدونستم که تو اولين فرصت تکرارش مي کنم با تجسم آلت امير توي دستام، وسط پاهام و حتا توي دهنم. دلم ميخواست ماچش کنم و بمکمش ولي طوري که کسي نفهمه، حتا خواهرم. با خواهرم هيچ حرفي از اون ماجرا ردوبدل نشد. هم خجالت مي کشيديم هم يه جور رقابت غريزي مي گفت که راهت رو جدا کن.


    يه روز سر پله منتظر نشستم بلکه فرصتي پيش بياد توجه امير رو جلب کنم. مثلا" داشتم جوراب وصله مي کردم. وقتي سر و کله ي امير و فريدون پيدا شد بهشون گفتم يه سوزن از دستم افتاده، کمک کنين پيداش کنيم. دامنم رو يه کم بالا کشيده بودم و پاهام باز بود. طوري خم شده بودم که سينه هامم بيفته بيرون. گفتم خوب نيگا کنين اين طرف بايد باشه. بعد مثلا" مشغول جوراب شدم. سرشون رو که بلند کردن نگاهشون يه راست رفت زير دامنم. امير خودشو زد به اون راه و به فريدون گفت من اين طرفو مي گردم تو اون طرفو ببين. حواس فريدون که پرت شد زير چشمي مشغول تماشا شد. طولي نکشيد که جلوي شلوارش قلنبه شد. مي تونستم نتيجه ي کارم رو ببينم. خودمم تحريک شده بودم ولي بايد تمومش مي کردم که تابلو نشه. خودم رو جمع و جور کردم و گفتم ولش کنين مهم نيست. و با خودم گفتم عجب غلطي کردم، نکنه فريدون شاخ بشه؟ که نشد.جز انتظار چاره اي نبود. شب حال ناجوري داشتم. زير دلم درد مي کرد مثل موقع پريود. ولي من تازه پريودم تمام شده بود. هر کوفتي که بود نياز به گوشه گيري داشتم. زودتر از موقع رختخوابم رو پهن کردم کنار ديوار که دنج تر بود و معمولا" خواهرم اونجا مي خوابيد. ولي خوابم نمي برد. هم از درد هم از يه جور دلهره. به اين فکر مي کردم که چرا ما نمي تونيم مثل اروپايي ها دوست پسر داشته باشيم و بقيه هم اونو قبول کنن؟ سرگرم اينجور فکرا بودم که صداي خفيفي توجهم رو جلب کرد. توي تاريک و روشني ديدم که امير تو رختخوابش تو رديف خواب پسرا نشسته و دوروبرشو مي پاد. وقتي مطمئن شد همه خوابن بلند شد، پتوشو قلمبه کرد انگار کسي زيرش خوابيده بعد چاردست و پا اومد طرف رديف دخترا. قلبم شرو کرد به زدن. پتوي خواهرم رو بلند کرد و رفت زيرش و پشتش يه وري خوابيد. با خودم گفتم اي بخشکي شانس! اگه سر جای خودم خوابیده بودم... اصلا" امیر به هوای من اومده، فکر کرده من جای همیشگیم خوابیدم. يکي دو دقيقه حرکتي نبود. شايدم بود و من نمي ديدم که مثلا" داره با باسن خواهرم ور ميره. بعدش پتو روي باسن خواهرم تکون خورد. حدس زدم داره دستشو مي بره طرف شورتش وسط پاهاشو مي ماله. بي اختيار دستم رفت لاي پاهام. خيس بود. بعد از چند لحظه که خواهرم واکنشي نشون نداد احساس کردم داره شورتش رو مي کشه پايين. چرا هيچ عکس العملي نشون نميده؟ يعني اينقده خوابش سنگينه؟ يا خودشو زده به خواب و داره حالشو مي بره. من کاشتم اون درو کرد! امير خودش رو بيشتر چسبونده بود و به خیال خودش لای کون من عقب و جلو ميکرد. ياد چيزي افتادم که از دختر همسايه برا فريدون تعريف کرده بود. حالام حتما" همون کارو مي کرد، لابد با جلوش هم ور مي رفت و توش انگشت مي کرد. تو تجسم کاراش بودم که يه دفعه چسبيد به خواهرم و بي حرکت شد. انگشت منم توي واژنم بيشتر فرو رفت و با يه فشار منم يه کوچولو ارضا شدم. لابد اونام ارضا شده بودن. بعد همون طور که آروم اومده بود رفت سر جاش خوابيد. بعد از يکي دو دقيقه حرکتي زير پتوي خواهرم محسوس بود: بعله، شورتش رو بالا کشيد. پس خانم بيدار بوده.


    فرداش با طعنه ازش پرسيدم خوب خوابيدي؟ خوش گذشت؟ در حالي که نيشخند شيطنت آميزي تو صورتش پخش مي شد گفت: بد نبود، نمي دونستم جاي تو اينقدر خوبه. آيا معنيش اين بود که من ميدونم تو هم مي دوني ولي بذار پنهون بمونه؟ امير هم تو رفتارش هيچ نشونه ي غير عادي نبود. نه با من نه با خواهرم. انگار يه قرار نانوشته بود: يواشکي کارتو بکن و صداشم در نیار تا همه راضي باشن: سکس به سبک عقب افتاده ی ایرانی!شب بعد جاي خودم خوابيدم. دل تو دلم نبود. یعنی میاد؟ اگه بیاد لابد با خیال راحتتر هم کارشو می کنه چون دیشب مقاومتی ندیده. اگه خواست بکنه تو کونم چی؟ خب اگه درد نداشت میذارم. تو این فکرا بودم که متوجه شدم پتوم تکون می خوره. نفسم بند اومد. اومد زیر پتو خودشو چسبوند بهم و بی حرکت موند. کمی می لرزید و من اصلا" نمی تونستم تکون بخورم. قلبم اومده بود تو دهنم. لرزشش که تموم شد دستش به کار افتاد و دنبال کش شورتم گشت. باسنمو نوازش کرد و سرید وسط پاهام. انگشت می کشید وسطش، از پایین به بالا وبرعکس. خیس بودم و خیستر هم شدم. خجالت کشیدم چون خیس بودنم نشون میداد که هشیارم. آروم شرتمو کشید پایین. با کونم بازی میکرد و آروم فشارش میداد بعد انگشتشو کرد لاش. دنبال سوراخش می گشت و پیداش کرد. دایره ای نوازشش میکرد، خیلی تحریک شده بودم، دلم میخواست بهم فرو کنه. انگار فکرمو خونده باشه انگشتشو گذاشت رو سوراخش و فشار داد، یه کم دردم اومد ولی تکون نخوردم. بیشتر نکرد توش، همونجا نگه داشته بود و سعی میکرد بازترش کنه. بعد انگشتشو در اورد. کاشکی نوک سینه هامو می گرفت یا به وسط پاهام دست می زد. حس کردم شلوار خودشو کشید پایین و بلافاصله چیز گرمی که حتما" آلتش بود سر خورد لای کونم. به نظرم چربش کرده بود چون خیلی راحت رفت. با کمک دستش سوراخ کونمو پیدا کرد و چسبوند بهش. حالم بد شده بود و آب ازم سرازیر بود. دستشو که آزاد شده بود دوباره گذاشت جلوم. محکمتر می مالید و منم همینو می خواستم. تو هپروت بودم که کونم آتیش گرفت. بی اختیار خودمو جلو کشیدم. سر آلتش که رفته بود تو بیرون اومد و لای کونم بی حرکت موند. نه، کلفتتر از اون بود که راحت بره توش. در ضمن نمی خواستم خودشو لای پاهام خالی کنه و بزنه به چاک. آروم تاقباز شدم. کمی طول کشید تا جرات پیدا کرد و دستشو گذاشت رو میمیسم، مالوند و انگشتش کرد. حس خوبی داشت. آروم آروم دستش زیر پیرنم بالا اومد تا سینه های رگ کرده رو پیدا کرد. یکی یکی مشتشون کرد. نوکشو که گرفت موجی از برق تنمو منقبض کرد تا رسید به واژنم. امیر دستشو از پیرنم کشید بیرون. آروم اومد روم. ترسیدم. اگه کسی بیدار می شد چی؟ چشمام که بسته بود نیم باز شد. سرم به طرف خواهرم بود. حتما" داشت مارو می پایید. تو دلم گفتم تا چشت دراد! فشار و گرمی آلتش وسط پاهام دوباره بردم به عالم هپروت. شرو کرد به عقب و جلو کردن. آلتش داشت میمیس و چوچولمو له می کرد. دردم میومد ولی لذت می بردم. بعد از یکی دو دقیقه محکم چسبید بهم، همون جور موند تا خودشو خالی کرد، منم کامل ارضا شدم. تقریبا بیهوش بودم. لبامو بوسید، خودشو جمع و جور کرد و رفت. مدتی طول کشید تا حس حرکت پیدا کنم. با دستمالی که زیر بالش گذاشته بودم خودمو تمیز و مرتب کردم و خیلی سریع به شیرین ترین خواب عمرم فرو رفتم. هنوز این سوال توی سرم بی جواب مونده که سکس پنهانی شیرین تره یا علنی؟


    نوشته: bj

  • 17

  • 7




  • نظرات:
    •   solex
    • 2 سال،11 ماه
      • 1

    • کس و کونت آبیاری...
      داستانت واقعا خیلی قشنگ بود راستش کردی چون با حس نوشته بودی..منو برد به دوران نوجوونیم که با دختر عموم همچنین اتفاقی افتاد که شبا دست مالیش میکردم و اونم لذت میبرد اما فقط شبها بود و روزها انگار ن انگار. <img class=" /> (cry) (erection)


    •   hamedmorade
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • سلام خوبی گلم خیلی داستانه خوبی بود منم همچین کارایی کردم واقعا یه حس عجیبی به ادم دست میده هم ترس واسترس هم شهوت از نظره من پنهانی خیلی بیشتر لذت میده تا علنی


    •   fjdonya
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • صد در صد سکس پنهانی لذتش بیشتره شک نکن


    •   Reza_tk
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • کلن همه دختر دبیرستانی ها جیندا بازی در میارن (inlove)


    •   Effleurer
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • قشنگ بود. ر خلاف اکثر داستانی اینجا که مزخرف محض هستن.


    •   PELANO
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • مردا دنبال هر هرزه ای میرن؟؟؟ نخیر شما خودت گیر هر هرزه بازی افتادی خاطرات بدی داری از مردا.. بهتر توو داستان هاتوون یه کم احترام جنس مونث مذکر هم نگه دارین... شما برو جورابتو بدوز پر گوز....


    •   Tomboygirl_
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • پنهونی حالش بیشتره


    •   النا19
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • خوب بود لایک


    •   samanshaiegan
    • 2 سال،11 ماه
      • 0

    • خوب بود
      چه عجب بالاخره یه داستان خوب دیدیم بعد از مدت ها


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو