برج چهارم

    1396/3/31

    چند وقت پیش، دوباره برگشت. دوباره خنده رو لباش بود، پس طبیعتاً منم مثل بقیه ی دوستاش خوشحال بودم که اون به جمعمون برگشته؛ غافل از اینکه دفعه ی آخری بود که می‌دیدیمش...


    همه از اینکه مدتی غیبش زده بود ناراحت و یه جورایی متعجب بودیم، ولی کسی واقعا پیگیر نبود. دفعه ی آخر هم از بس پر انرژی و سرِ حال برگشته بود، من و بچه ها نپرسیدیم تو این مدت کدوم گوری غیبت زده بود، وقتی خوشحال دیده بودیمش، پس جایی برای نگرانی هم ندیده بودیم؛ غافل از اینکه اون خنده ها همه الکی بود...
    با ۲۰۶ قرمز عمهٔ مرحومش اومده بود، سیستم صوتی‌ای که روش بسته بود به قول خودش خوراکِ دوردور بود، پس جای تعجب نداشت که گاهی از خیابون جلوی مدرسه، با کسی که اصلا دوستش نبود و به زور جواب سلامش رو میداد، رد بشه. طبق چیزی که از زبون خودش و بقیه شنیده بودم، پدر و مادرش مُرده بودن، اما فکر نکنم تا قبل از اتفاقی که همین اواخر افتاد، کسی از زنده بودن مادرش باخبر بوده باشه...
    من شخصاً چندباری به داستانش شک کرده بودم، ولی چون دلیل و مدرک محکمی برای رد کردنش نداشتم، پرس و جوی بیشتری هم نکرده بودم؛ داستان از این قرار بود که پدر و مادرش وقتی اون فقط یه بچه بوده، تصادف میکنن. کِلیشست نه!؟ شاید برای همین شک کرده بودم! شایدم برا این بود که تا حالا قبرشون رو ندیده بودم! بقیه داستان هم از این قرار بود که بعد از تصادف، اون زیر سایه ی تنها عمه ای که داشته بزرگ میشه. اما اتفاقی که بعداً می‌اُفته خطی رو به این داستان اضافه میکنه که دیگه نتونیم به داستانش بگیم کلیشه...
    داستان اصلی از این قرار بوده که اصلا تصادفی در کار نبوده. درواقع، پدر و مادرش تیرماه سال ۷۶ از هم جدا شده بودن و پدرش دقیقا سه سال بعد، یعنی تیرماه سال ۷۹، توی یه کشور خارجی میمیره. مادرش اما، ازدواج میکنه و حاصل ازدواجش دوتا دختر بودن، و اون هیچ‌وقت خبری از پسری که داشته نمیگیره. بقیه ی داستان هم، با نسخه ی ساختگی‌ای که خودش هم باور کرده بود، تطابق بیشتری داره. اون زیر سایه ی تنها عمه ای که داشته بزرگ میشه، تا اینکه این عمه، اواخر سال پیش میمیره. اما نه به سادگی، اون درواقع خودکشی میکنه، ولی چرا؟


    تا یه موقعی با خودم فکر میکردم برملا شدن چنین حقیقتی از گذشتش - دروغ بودن تصادف پدر و مادرش - باعث شده بود که اون چند وقتی مدرسه نیاد و دوستاشو از خودش بی خبر کنه، یه دلیل دیگه هم میتونست به رحمت خدا رفتنِ عمش باشه، اما من در اشتباه بودم. حقیقتِ تیره تری پشت این داستان ناگفته برای من چشمک میزد، و فقط کسی میتونست به دنبال کشف این حقیقت باشه که میدونست عمش یه مرگ طبیعی نداشته و خودکشی کرده...
    کمی قبل تر از شب آخری که دیدیمش، یعنی قبل از اینکه یهو غیبش بزنه و دیگه دیده نشه، اون با یه دختر آشنا شده بود. دختری که شده بود شب و روزش، تا جاییکه از اون به عنوان زندگیش یاد میکرد، نه دوست دخترش. هرکسی رو از وجودش باخبر نکرده بود، شاید فقط به این خاطر که دلیلی توی این کار نمی‌دید. احتمالا تنها کسی که غیر از خودش، از وجود چنین عشقی توی زندگیش خبر داشت، خودم بودم...
    من خیلی زود متوجه عاشق بودنش نشده بودم؛ نمیدونم من بهترین دوستش بودم یا نه، این مهم نیست. مهم این بود که بالاخره یه شب، اون با عشقش سکس کرده بود و هیجان ناشی از چنین اتفاقی، باعث شده بود که اولین نفری رو که فردای اون روز دیده بود، از انجام این کارش باخبر کنه، و اون نفر کسی نبود جز من. من آدم دهن گشادی نیستم و نبودم، و اونم شاید این رو میدونست، یا شایدم فقط به خاطر همون هیجان سکسِ اول من رو باخبر کرد. وقتی تعریف میکرد، سعی میکرد داستان رو کلی و بدون توصیف جزئیات پیش ببره که هم باور کنم و هم اگر دوست دخترش رو از نزدیک دیدم، فکر بدی به سرم نزنه! وقتی تعریف میکرد، یه خط در میون از یه جور احساس متفاوت و خوب میگفت. احساسی که متأسفانه مدتی بعد، از بدترین احساسات دنیا هم بدتر به نظر میومد...
    شبی که برگشت، اوایل خرداد ماه بود؛ آخرین سال دبیرستان بود و بچه هایی که اون موقع سال غیبشون زده بود، خرخونای کنکوری بودن. اما اون همچین کسی نبود، شاید بقیه چنین فکری رو کنن، اما من یکی میدونم که قضیه از این قرار نیست و نبوده. اون شب وقتی من و چندتا دیگه از بچه ها سوار ۲۰۶ قرمزش شدیم و همراه صدای بلند سیستم، نصف شهر رو دور زدیم، چیزی غیر از یه آدم معمولی که یه لبخند بزرگ رو لبشه ندیدیم، همه فکر میکردن که اون بالاخره با مرگ عمش کنار اومده و برگشته که دوباره توی جمعمون موندنی باشه، و وقتی یکی از بچه ها از اون سوال کرد که جمعه هم بیرون میاد یا نه، اون جواب رد داد و گفت : تا برج چهارم بیرون نمیام. برای بقیه این جمله مهر تاییدی بر خرخون شدنش بود، اما من از همون موقع هم فهمیدم که توضیح بیشتری برای دادن هست، و من این دفعه اشتباه نمیکردم، چون برج چهارم اون هم مثل عمش، خودکشی کرد...


    عشق، چیز خوبیه؛ انسان، مسافرِ تنهای جادهٔ زندگیشه، و زندگی یه جور فرصته، برای اون مسافری که تشنه ی محبت و عشقه... وقتیکه بالاخره اون، به واسطه ی عمش از زنده بودن مادرش باخبر شده بود، اهمیتی نداده بود؛ با خودش گفته بود که مادرم پشت سرشو نگاه نکرد و یه زندگیِ جدید رو شروع کرد، پس اگر میخواست به من اهمیت بده قبل از اینها منو از وجودش باخبر میکرد. بعد از اون، وقتی که با عشقش آشنا شد و حرفهای دلش رو به کس دیگه ای زد، بر این تصمیمش که هیچوقت مادرش رو نبینه واقف تر و مطمئن تر شد. هدف نهایی و آینده ی زندگیش رو براساس وجود اون دختر تنظیم و برنامه ریزی کرده بود و نفهمید چی‌شد که بالاخره یه روز با اون دختر سکس کرد. اما مشکل از اونجایی شروع شد که یه شب، اون دختر رو برد خونشون‌ و خواست اون رو به عمش نشون بده. میخواست به عمش بگه که این عشق و زندگیِ منه و یه جورایی تنها کسی که تو زندگیش داشت رو با عشقش آشنا کنه... اما به محض اینکه چشمای عمه به اون دختر افتاد، انگار ترسید، زبونش بند اومد و به لکنت افتاد. و وقتی که اون دختر رفت، عمه برای اون، آخرین قطعه از پازل گذشتشو رو کرد : وقتی که پدر و مادرش از هم جدا میشن، مادرش باردار بوده و این دختر، کسی نیست جز خواهر خودش. و عمه از اون سوال میکنه : کاری که باهاش نکردی خدای نکرده!؟؟


    پسر، مدتی رو با عذاب وجدان شدید و وحشت میگذرونه تا اینکه حقیقت رو به عمش درباره ی سکس داشتن با اون دختر میگه و این حقیقت، اتفاقی رو در پی داشت که شما همین الان هم از اون خبر دارید : خودکشیِ عمه. عمه نمیتونست از پس باور چنین اتفاقی بربیاد و تنها کاری که لازم بود بکنه، نخوردن چندتا از قرصای قلبش بوده، و پزشک نمیتونست کسی رو مقصر این اتفاق بدونه...


    تو همین مدت بود که اون دوستاشو از خودش بی خبر کرد و کاملا سردرگم شد، باور این حقیقت که سرنوشتِ پدرسگ باعث شده بود اون با خواهر خودش سکس داشته باشه بیش از حد سخت بود و اون هم تصمیم گرفت همون کاری رو بکنه که عمش کرد. اما قبل از اون، مدتی رو اختصاص داد به هرکاری که ممکنه بعد از مُردن دلش رو تنگ کنه؛ اینجا بود که شام آخری رو ترتیب داد و اوایل اون خرداد، با ۲۰۶ قرمزش برای آخرین بار به جمع دوستاش برگشت. آخرین کاری که اون، بعد از اون‌ شب و قبل از خودکشی انجام داد، نوشتن سرگذشتش و رسیدن به اون روز توی برج نحس سال، یعنی برج چهارم سال بود. پس شروع کرد به نوشتن :


    چند وقت پیش، دوباره برگشت. دوباره خنده رو لباش بود، پس طبیعتاً منم مثل بقیه ی دوستاش خوشحال بودم که اون به جمعمون برگشته؛ غافل از اینکه دفعه ی آخری بود که می‌دیدیمش...


    نوشته: آقای آبنبات چوبی

  • 24

  • 6




  • نظرات:
    •   peter.sexy
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • از خوندنش لذت بردم ، خوب که نه ، عالی بود ...
      روون نوشته بودی ...
      لایک اول رو میزنم . . .


    •   teen...wolf
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ایولا آبنبات خوشمان آمد.....


    •   _salt_less
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • لایک سوم آبناب چوبی.... :( (rose)
      نوشتتو دوست داشتم، بازم بنویس


    •   shadow69
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • ﺣﻮﺻﻠﻪ ﺧﻮﻧﺪﻧﻢ ﻧﻤﻴﺎﺩ :(


    •   shadow69
    • 1 سال،7 ماه
      • 3

    • ﺳﺎﻣﻲ ﻧﻪ ﺧﻮﺩﺕ ﻛﺎﺭ ﻛﺸﻴﺪﻱ ﻳﻪ ﺍﺑﻢ ﺭﻭﺵ ﺗﺎﺯﻩ ﻛﻴﻜﻤﻢ ﻧﺪﺍﺩﻱ ﺩﺍﺩﻱ ﺑﻪ ﻣﺴﺘﺮ ﺧﻮﺩﻡ ﺩﻳﺪﻡo-O
      ﻣﺴﻴﺤﺎ ﺍﺭﻩ ﺑﻮﺧﻮﺩﺍ ﻛﻤﺮﻡ ﺷﻜﺴﺖ (cry)


    •   saraaarian
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • خیلی خوب بود


    •   Khalkobra
    • 1 سال،7 ماه
      • 2

    • بد نبود ولی به چه دلیل باید عمه بزرگوار بخاطر کوس به ناحق کرده برادرزاده خودکشی کنه؟


    •   Takmard
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • سطر اول همه چیزو لو دادی ؛ دیدن آخرین بار کسی ... و خب داستانتو خوب حول همین محور چرخوندی هر چند سبک نگارشت شبیه داستانای جنایی پلیسی که احتمالا زیاد میخونی بود ولی شوک های قشنگی وارد کردی و این توی داستان کوتاه نیازه هر چند خودکشی ناگهانی دو نفر کمی عجیبه ...
      اما فرضا مرگ خودش کمی قابل تامله چون یهویی همه چیزش بر باد رفت عمه - عشق و بار سنگین گناه
      رمز گشایی داستان از مرگ پدر و مادر تا بقیه خوب بود ولی خیلی خاطره وار نوشتی و استارت آغازین خوبی داشتی
      در کل نسبتا خوب بود ....لایک


    •   hamedjackass
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • جالب بود افرین


    •   exotimo
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • Koskholane
      Zane hamele ke nemitune joda she


    •   رشیدخان
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • عیوولاح


    •   کاداج
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • سلام. راستش رو میگم چون کاملاً سزاوار اینکه راستش رو بهت بگم هستی، نویسنده ی توانا.
      حقیقتاً اندازه ی قبلی ها دوستش نداشتم. تنها داستانی که از اینجا برداشتم و save کردم، "کافه آبی" تو بود. بقیه داستانات رو هم بی نهایت دوست داشتم.
      تو بسیار عالی مینویسی، اما این آخرین نوشته‌ت برای من به اندازه قبلی هات دلنشین نبود.
      البته مهم اینه که خودت چی می پسندی. موفق باشی و سلامت، با لبخندی از ته قلب


    •   سام@شهوانى
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • بدك نبود


    •   kiircombo
    • 1 سال،7 ماه
      • 0

    • وایییی چقد سکسیییی بوددددد


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو