برده زن سلیطه ام مونا

    1392/2/6

    دو سال پیش بود که با دختری 27 ساله ازدواج کردم، دختری به اسم مونا با قد متوسط، پوست سفید، استخوان بندی درشت و اندام و چهره ای که او را بزرگ تر از سنش نشان می داد. مونا ساق پاهای پری داشت و سینه ها و دستانی کاملا زنانه. باسنش بیشتر به زنی 36 ساله می ماند تا دختر 27 ساله. البته از نظر ژنتیکی به مادرش رفته بود چون مادرش هم زنی با اندام کاملا جاافتاده و ورزیده بود که صورت جدی و اخلاق زنسالاری داشت. بعد از ازدواجم متوجه شدم که در خانه آنها نه تنها فضای کاملا زنسالار حاکم است بلکه شوهر و دو پسر دیگر خانواده هم کاملا تحت تسلط مادر و دختر هستند و به زبان ساده تر مثل سگ در اختیار زن های خانواده بودند و به نوعی برده آنها محسوب می شدند. برادرها سه چهار سالی بزرگ تر از مونا بودند ولی رفتار او با آنها تحکمانه و دستوری بود و گاهی اوقات بسیار هم خشن می شد. خود من هم بعد از ازدواجم از رفتار جدی و سخت مونا در امان نبودم و تقریبا هیچ وقت نمی توانستنم روی حرفش حرفی بزنم. در مسائل جنسی بسیار قوی تر از من بود و از همان شب عقد، ابصارم را در دستش گرفت. یادم می آید آن شب مجبورم کرد کسش را حسابی بلیسم و بدون اینکه برایم ساک بزند روی کیرم نشست و کسش را بالا و پایین می کرد و به من اجازه تغییر وضعیت نمی داد، انگشتانش را در دهانم فرو می کرد، گردنم و بازوهایم را گاز می گرفت و با دستانش سر سینه هایم را محکم فشار می داد و چندین بار سیلی محکمی به من زد تا بالاخره ارضا شدم.


    هیچ کنترلی در لباس پوشیدن و رفتارش نداشتم، هرطور که دوست داشت لباس می پوشید و با هر مردی که مایل بود لاس می زد. چون اندام فوق العاده خوش فرم و گوشتی داشت وقتی لباس های چسب می پوشید آلت هر مردی را راست می کرد. بارها در تفریحات بیرون از شهر می دیدم که مردهای قوی هیکل و بسیاری از پسرهای مانکن کس لیس بدون توجه به حضور من و حلقه ای که در دست دارد به او نزدیک می شوند و با او خیلی راحت صحبت می کنند و به او پیشنهاد می دهند یا حتی بعضی اوقات می دیدم که او را دستمالی هم می کنند. به دلیل باسن طاقچه ای که داشت خیلی ها درباره کون او صحبت می کردند و از بسیاری افراد که نمی دانستند من شوهر او هستم، شنیدم که آرزوی خوردن کون و لیسیدن سوراخ کونش را دارند. بارها به رفتار او شک می کردم که البته این شک کم کم به یقین تبدیل شد. خیلی وقت ها مرا در مراکز تجاری می پیچاند و معلوم نبود کجا غیبش می زند و دست آخر هم با لباس یا کالایی گران قیمت ظاهر می شد. نمی دانم با کدام پول آنها را می خرید! تا اینکه یکبار مچ او را گرفتم.


    در یکی از مجتمع های تجاری بزرگ تهران بعد از اینکه طبق معمول مرا قال گذاشت، به صورت تصادفی در یکی از طبقات دیگر او را در یک مانتوفروشی لوکس که دو فروشنده مرد داشت دیدم. از گوشه ویترین رفتار او را زیر نظر گرفتم و متوجه شدم وقتی فروشنده برای او که در اتاق پرو مشغول پوشیدن مانتوها بود، مانتوی جدیدی می برد، کاملا درب را باز می کرد و حتی کمی هم با هم صحبت می کردند. معلوم نبود مونا با چه وضعیتی در اتاق پرو جلوی آن مرد ظاهر می شد ولی از نگاه و خنده های شهوتناک آن مرد می شد خیلی چیزها را حدس زد. تا اینکه با مانتویی زیبا از پرو بیرون آمد و بعد از کمی صحبت کردن با آن دو مرد، یکی از آنها او را به طبقه بالای فروشگاه احتمالا برای نشان دادن مدل های جدیدتر همراهی کرد. اما بعد از حدود ربع ساعت، آن مرد در حالی که بسیار خوشحال بود و ابراز رضایت می کرد به طبقه پایین آمد و جایش را با فروشنده دومی عوض کرد و او نیز به طبقه بالا رفت. هرچه به موبایلش زنگ می زدم جواب نمی داد تا اینکه بعد از حدود بیست دقیقه در حالی که لباس دلخواهش را انتخاب کرده بود، باهم از پله ها پایین آمدند. در حین پایین آمدن دیدم که شلوارش را با دست بالا می کشید و دکمه های مانتوهایش را مرتب می کرد. اون روز فهمیدم مونا برای رسیدن به چیزی که می خواهد خیلی راحت به من خیانت می کند و در روابطش با مردهای دیگر هیچ حد و مرزی ندارد.


    مونا پسرخاله ای داشت که در شهر محل سکونت ما دانشجو بود. او بیشتر اوقاتش را در خانه آنها سپری می کرد و من فهمیده بودم که با مادرزنم رابطه دارد. رابطه پنهانی مادرزنم با خواهرزاده 31 ساله اش بعد از دیدن صحنه های بسیار دیگر برایم مسجل شده بود. اما نمی دانستم که او علاوه بر خاله اش با زن من هم رابطه دارد تا اینکه مونا به سفری کاری رفت و من که صبح آن روز درباره موضوعی با برادرزنم صحبت می کردم تصادفا از او شنیدم که مونا امروز از سفر برگشته و مادرزنم هم برای خرید به فلان جا رفته. وقتی با خانه تماس گرفتم و او جواب نداد حدس زدم که باید در بدو ورودش به خانه خودشان رفته باشد. من هم سرزده به خانه آنها رفتم. مستاجر آنها دم در مشغول انجام کاری بود و درب منزل باز بود به همین دلیل بدون زنگ زدن وارد شدم و با کلیدی که داشتم آهسته درب آپارتمان آنها را گشودم. می خواستم مونا را غافلگیر کنم که خودم غافلگیر شدم ... در پذیرایی تلویزیون روشن بود ولی هیچ کس حضور نداشت. آهسته به سمت راهرویی که به اتاق خواب های منتهی می شدم رفتم و صحنه ای فاجعه بار دیدم. مونا که معلوم بود تازه از حمام آمده و ربدوشام تنش بود، روی لبه تخت خوابیده و پسرخاله اش که جلوی او زانو زده بود، پاهای مونا را از هم باز کرده و در حالتی که زانوهای مونا را در سینه اش جمع کرده بود، مشغول لیسیدن کس او و خوردن انگشتان پایش بود. مونا که معلوم بود از شدت شهوت مدام سرش را تکان می دهد با گاز گرفتن دستش تلاش می کرد ناله های خود را کنترل کند. بعد از دیدن این صحنه و فروخوردن خشم و نفرتی که تمام وجودم را فراگرفت بی سروصدا محل را ترک کردم تا مبادا فاجعه دیگری رخ ندهد!!!


    روزها می گذشت و من بیش از پیش سرخورده تر و عاصی تر می شدم ... تا اینکه یک شب درگیری لفظی شدیدی بین من و مونا پیش آمد، آنچنان درگیری بالا گرفت که کارمان به برخورد فیزیکی کشید که ای کاش هیچوقت نمی کشید ... تا آن شب من هیچ تصور دقیقی از قدرت بدنی مونا نداشتم اما وقتی با هم گلاویز شدیم تازه فهمیدم اندام مونا بی دلیل سفت و جاافتاده نبود ... مونا سرم داد می زد که خفه شو، برو گم شو و چندین بار وقتی هرزه گی او را یادآور شدم به سمتم حمله کرد و با سیلی و لگد از پسم برآمد ولی من ول کن نبودم تا اینکه با عصبانیت تمام چندبار به من تذکر داد که اگر از او عذرخواهی نکنم بلایی سرم می آورد که هرگز فراموش نکنم، بدون توجه به تهدیدش باز هم ارتباطش با دیگران و هرزگی هایش را بر سرش زدم تا اینکه ناگهان دیوانه وار به سمتم حمله کرد و پس از یک درگیری چند دقیقه ای مرا به زمین زد و با مشت و لگد به جانم افتاد و در شرایطی که حسابی از زنم کتک خورده بودم مرا به داخل اتاق خواب کشید و در را برویم قفل کرد. 48 ساعت تمام من در اتاق زندانی بودم و فقط از صداهای بیرون از اتاق می فهمیدم که آیا در خانه حضور دارد یا خیر، بعد از ظهر روز دوم بود که آمد پشت در و به من گفت دوستش را می خواهد به خانه بیاورد و اگر صدایم در بیاید مرا خواهد کشت. حدود یک ساعت بعد، صدای مردی را شنیدم که به خانه ما آمد و از همان بدو ورودش رابطه جنسی آنها آغاز شد. از صحبت های عاشقانه آنها فهمیدم که طرف مهندس همکار زنم یا همان دوست پسر موناست و آنچنان با هم مشغول عشق بازی شدند که صدای خنده ها و دلبری هایشان تمام فضای خانه را پر کرده بود. من که حسابی متاثر شده بودم به دیوار روبروی در پشت کرده بودم و در حالی که پاهایم را جمع کرده بودم از شدت فشار عصبی و ناراحتی اشک می ریختم. بعد از گذشت ساعتی از حضور آن مرد، ناگهان در اتاق باز شد و مونا با ظاهری به هم ریخته جلوی در ایستاد، یک دستش را به چارچوب در گرفته بود و دست دیگرش را به پهلویش. حسابی عرق کرده بود و کمی نفس می زد، رژ قرمز رنگش دور لبانش پخش شده بود، موهایش پریشان بود، یک سینه اش از پستان بند بیرون بود و ... بعد از چند ثانیه که با آن چشمان خمارش به من خیره شد، گفت "بیا! این توله سگ اینجاست!" در این هنگام مردی سبزه و تنومند که بدن ورزیده ای داشت و قدش هم از مونا بلندتر بود پشت سر او ظاهر شد. مونا به او اشاره کرد و گفت "برو کیرتو بده بخوره" من از ترس خودم را بیشتر جمع کردم. مونا کیر دوست پسرش را گرفت و جلوتر آمد، به من گفت "مگه کری کثافت؟ مخای بگم کس مامانتو جر بده؟ بهت میگم بخورش" من که در نگاهم التماس موج می زد به مونا نگاه می کردم و آرزو می کردم این وضعیت زودتر تمام شود. مونا پایش را به صورت زدم و باحالت تحقیرآمیزی انگشتانش را نزدیک دهانم آورد و اینبار به دوستش گفت "عزیزم مثل اینکه این از ترس داره میمیره، همین الان شوهر بی غیرتمو از کون می کنی تا بهت افتخار کنم" این حرف را زد و پس از دست کشیدن به عضلات سینه و بازوهایش لبی عمیق از او گرفت و...


    دیگر نمی خواهم جزئیات بیشتری از آن شب و کون دادن به دوست پسر زنم تعریف کنم. اما همینقدر باید بگویم که هرچه تلاش کردم از دستشان خلاص شوم نشد و آن مرد جلوی زنم با من سکسی حسابی کرد و حتی مجبور شدم آبش راهم بخورم. از آن واقعه دردناک چندماه می گذرد و من دیگر برده زنم شده ام و دیگر هیچ احترامی بین ما نیست و فقط هروقت حشری می شود و کسی برای ارضاء کردنش دم دست نیست مرا مجبور می کند کونش را بخورم، کسش را بلیسم، انگشت های پایش را مک بزنم، زیر بغل هایش را بلیسم و خلاصه مثل یک برده فقط مطیع او باشم.


    نوشته: سعید

  • 5

  • 0




  • نظرات:
    •   bloondi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیرم تو روحت با این داستانت کسکش بیشرف زن جنده


    •   Mmgh1361
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خاک برسرت به تو هم میگن مرد?
      فقط میتونم بهت بگم برو چادر سرت کن


    •   dada koojay
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیر آق ممد قصابی محل تو کونت ساتورشم تو سلیطه خیالیت


    •   saeed.24.karaj
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • آخه چرا؟
      طلاق واسه همچین روزیه. برو یه زن دیگه بکیر.
      زن جندتو ول کن.
      اعصابم بهم ریخت چون منم این مدل سلیطه دیدم که میره کس میده و شوهرش نمیتونه جلوشو بگیره.


    •   POURIYA96
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خاک برسرت به توام میگن مرد.
      حیف اسم مرده که روتوگذاشتن.زن جنده.


    •   POURIYA96
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • واقعاحیفه که اسم مردو روتوبزاری.


    •   Rayash
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خاک بر سر بی عرضه ات!


    •   goh khore khanomha
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • منم دوست دارم برده و سگ خانمها باشم البته کتک کاری دوست ندارم اما بقیشو چرا اگه خانمی هست که بدش نمیاد امتحان کنه خصوصی بده لطفا


    •   Arashtb
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • مث من همچین کتکش میزدی که دست به خود کشی بزنه


    •   esfand59
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • چندتا فیلم و عکس از کس دادنش بگیر. بعد یه شب که خوابه بکشش. مطمئن باش سزاش همینه.هیچ کس هم نمیتونه کاری باهات بکنه مطمئن باش.


    •   كير كلفت تنها
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • كسك ش تخيلي


    •   iif
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • اگر راست میگی از دادنش فیلم بگیر


    •   djshahvat
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • ای بابا ......چقد امروز هوا گرمه ه ه ه


    •   mamany
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • چقدر ضعیفی اگه وجود داشته باشی


    •   baransa
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خاک بر سرت بی غیرت


    •   dokhtar esfahani
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • albate mard nayab shode age peyda kardid maro ham bi nasib nazarid 8>


    •   نهیلیست
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • آفرین به نویسنده داستان به این می گن یه داستان خوب چنان تو ذهن و فکر مخاطب نفوذ می کنه که مخاطب رو همراه با شخص اول در موقعیت قرار میده بطوری که مخاطب با شخص اول به همزاد پنداری میرسه واین یعنی جادوی دست متبحر نویسنده باز هم آفرین


    •   نهیلیست
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • آفرین به نویسنده داستان به این می گن یه داستان خوب چنان تو ذهن و فکر مخاطب نفوذ می کنه که مخاطب رو همراه با شخص اول در موقعیت قرار میده بطوری که مخاطب با شخص اول به همزاد پنداری میرسه واین یعنی جادوی دست متبحر نویسنده باز هم آفرین


    •   n.b
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خوب بود


    •   morad25
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • مثل اینکه خودت همین جوری میخواهی وخودت پستی


    •   kiyan hanibal
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • brovoo. that s proficional story


    •   xed
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • با " نهیلیست " موافقم


    •   antoooooni
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کسکش تو خودت هم بدت نمیاد که کسی التش رو بین دو باسنت فرو کنه
      پس دیگه زن واسه چی بود خوشکل پسر.


    •   pedram kalle shag
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • aberuye pesararo bordy vagean ke.man jat budam halesho migereftam.nasalamati mardy harkary bekhay mituny bokony.natars


    •   نهیلیست
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • متشکرم


    •   tttohidd
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • فقط ميتونم بگم خيلي اني حتي اگه تخيليم باشه آدم اني هستي كه به اين چيزا فكر ميكني ريدم به شخصيتت


    •   tttohidd
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • فقط ميتونم بگم خيلي اني حتي اگه تخيليم باشه آدم اني هستي كه به اين چيزا فكر ميكني ريدم به شخصيتت


    •   gamilmohamadi@gmail.com
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • بيناموس كيربشارالاسدپس گردنت!
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      .
      "سنندج"؟


    •   Shameless
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • داستانى دروغين، مزخرف، باورناپذير، غير طبيعى كه با هيچ منطقى تضاد ذاتيشو نميشد رفع كرد. >:P
      در من كمترين همذات پندارى بوجود نياورد. شايد اگه داستانى از بيگانه هاى فضايى ميخوندم بيشتر برام ملموس بود! :B


    •   mah hashari
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • بچه ها بهش توهین نکنین شما نمیتونید قضاوت کنین چون درجایگاه اون نبودین سعید جان سعی کن از هنرهای مردونت استفاده کنی وازخودت دفاع کنی زن توهرچقدرم قدرت بدنیش زیادباشه نمیتونه ازپس توبربیاد چون تویه مردی حالاکه اون داره باتو اینکارو میکنه توهم عذابش بده یا خودتو راحت کن وطلاق بده اون نمیتونه تورو مجبور به کاری بکنه زنت روحیه تو خراب کرده وتو بخودت تلقین کردی که نمیتونی ازپسش بزبیای درصورتی که اینطوری نیست مراقبش باش موقعی که مردی رو اورد خونه به110 تماس بگیر وگزارش بده زنتو سنگسار میکنن حقشم هست تادیگه ازاینکارا نکنه خاک توسر داداشا وبابای بی غیرتش کنن که مادر ودختر اینقدر ازاد گذاشتن


    •   121 محسن
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • به امتحانش شايد بيارزه!!!!!!!!!!!!!!! :$ :$


    •   121 محسن
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • به امتحانش شايد بيارزه!!!!!!!!!!!!!!! :$ :$


    •   sabernx
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • ای بابا تحت تاثیر قرار نگیرید اینا همش دروغه فقط میخواد ذهن بقیه رو بیمار کنه که همه فکر کنن چنین چیزی هست ... یک در ملیون همچین چیزی هست اونم نه اینجا ... اینقدر رفتخ سایتهای ارباب و بردگی زده به سرش اینا رو نوشته


    •   mostoufi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • هر کی بهش فحش بده و "زن جنده" خطابش کنه مطمئنا باعث شادی زائد الوصفی در او میشه. شک نکنین که عاشقه زنش جنده باشه.


    •   yaghob sexi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • اولا داستانت تخیلی بود.دوما هر چقدر زن قی هیکل باشه 10 تاش هم نمیتونن حریف یه مرد بشن.سوما اگه داستانت واقعی بود حتما تو کلفت و کنیز اون خونواده بودی و خودتم زن بودی و دوست پسر دختره اومده تو رو گاییده....برو دوش بگیر بخواب


    •   yaghob sexi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • داستانی تخیلی بیش نبود 1 _ 10 تا زن حریف یه مرد نمیشه 2 _ اگه راست بوده باشه تو زن هستی و کنیز و کلفت اون خونواده فاسدی که دختره دوست پسرش رو آورده و بزور باهات سکس کرده.برو دوش بگی بخواب آفرین


    •   yaghob sexi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • داستانی تخیلی بیش نبود 1 _ 10 تا زن حریف یه مرد نمیشه 2 _ اگه راست بوده باشه تو زن هستی و کنیز و کلفت اون خونواده فاسدی که دختره دوست پسرش رو آورده و بزور باهات سکس کرده.برو دوش بگی بخواب آفرین


    •   yaghob sexi
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • داستانی تخیلی بیش نبود 1 _ 10 تا زن حریف یه مرد نمیشه 2 _ اگه راست بوده باشه تو زن هستی و کنیز و کلفت اون خونواده فاسدی که دختره دوست پسرش رو آورده و بزور باهات سکس کرده.برو دوش بگی بخواب آفرین


    •   reza-gay-koon
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • زن جنده بی غیرت


    •   talaee
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • یه همچین زنیو باید روزی دوبار از کون کرد ابتم زوری بدی بخوره..جوری باید کردش که دمر نتونه بخوابه..


      البته تو همچین ارزه ای نداری باهاش کاسبی کن رفیقاتو بیار بکننش تلافی کن بی ارزه


    •   valad1365
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • من جات بودم افتخار میکردم سگ همچین بانویی بودم


    •   A d r i a n o
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • تو كون ادم دروغگو
      اخه پس فطرت چرا اين همه دروغ سرهم كردي


    •   omid98
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خااااااااااااااااااااك


    •   omid98
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خاااااااااااااااااك


    •   berjis43
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خندیدیم .


    •   berjis43
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • خندیدیم .


    •   افسانه۲۰
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • حالم ازت بهم خورد .
      بد بخت بی ارزه.


    •   Omid arya hot
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • ادمين يعني سياست کثيفه "بي غيرت کردن مردها"تا اين اندازه براتون اهميت داره که براش يه همچين مزخرفي نوشتين؟
      از پسر بچه 17_18ساله تا پيرمرد 80_90ساله اين داستانو بخونن هيچکدوم باور نميکنن
      و شما بازهم ادامه ميديد به نوشتن؟
      مثل تفهيم اتهامه پليس هاست؟
      مسئله مهم و غير قابل باوري مثل "سکس با محارم"رو براي مردم عادي کردين
      بس نبود؟
      با مغز جوونا چيکار ميکنيد؟
      خاک بر سر خود فروخته تون


    •   Omid arya hot
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • ادمين يعني سياست کثيفه "بي غيرت کردن مردها"تا اين اندازه براتون اهميت داره که براش يه همچين مزخرفي نوشتين؟
      از پسر بچه 17_18ساله تا پيرمرد 80_90ساله اين داستانو بخونن هيچکدوم باور نميکنن
      و شما بازهم ادامه ميديد به نوشتن؟
      مثل تفهيم اتهامه پليس هاست؟
      مسئله مهم و غير قابل باوري مثل "سکس با محارم"رو براي مردم عادي کردين
      بس نبود؟
      با مغز جوونا چيکار ميکنيد؟
      خاک بر سر خود فروخته تون


    •   targoll...
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • بابا یکم موضوعاتی که واسه نوشتن انتخاب میکنید بهتر باشه.
      من جای شخصیت اول مرد داستان افسردگی گرفتم!
      این چه مدلشه؟!
      نویسنده باید به فکر خواننده باشه!
      تو همه چی!
      باید وقتی مینویسه فکر کنه الان کسی که داره اینو میخونه چه حسی پیدا میکنه!


    •   z h i n a
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • از داستانت بی نهایت خوشم آمد
      ای ول به زنت مونا
      دمت گرم مونا
      برای مونا آرزوی موفقیت دارم


    •   z h i n a
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • از داستانت بی نهایت خوشم آمد
      ای ول به زنت مونا
      دمت گرم مونا
      برای مونا آرزوی موفقیت دارم


    •   sohil_110
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • قضاوتی نمیکنم
      اگه کمک خواستی بهم پیم بده.
      وقتشه که یه تکونی به خودت بدی.


    •   DR.Rdan
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیرتومردونگیت!!!!!!!
      ازمردبودنم خجالت کشیدم!


    •   sohil_110
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • قضاوتی نمیکنم
      اگه کمک خواستی خصوصی پیم بده.
      وقتشه به خودت بیای.یه تکونی به خودت بدی


    •   nima7492
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیرم تو کوس خواهر و مادرت ای درغگو


    •   nima7492
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیرم تو کوس خواهر و مادرت ای درغگو


    •   nima7492
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • کیرم تو کوس خواهر و مادرت ای درغگو


    •   farhad.hat
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • اگه طلبه بودی حاضرم جفت دستای زنتو ودوست پسرشو بندازم .فقط اگه دروغ گفته باشی خودتو سالم نمیزارم.خصوصی بده


    •   dorogh sanj
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • یا خونه ی شما در مریخ هست که میتونی بدی و ابکیر بخوری اما نمیتونی 2تا قوم و خویشت رو خبر کنی/ اما از این که بگذرم من نویسنده ی این جفنگ نامه رو مرد نمیدونم .نه برای اینکه دیگران گفتند"به توام میگن مرد"..نه تو کلن مرد نیستی و زنی و من دلم برات می سوزه که این ها رو تجربه کردی و در ضمیرت داری این کارها رو با شوهرت میکنی .امیدوارم اون ادم و تو درمان بشی...


    •   رامین محشر
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • اول کار بگم که تو اونقدر بی ارزشی که نباید تو رو به حساب گذاشت تا چه رسد به اینکه به داستانت نظرم داد
      ولی چون با خوندن این چرت و پرت حالم گرفته شد این چند خطو نوشتم اونم به احترام دوستانی که اینو میخونن و مطمینم اکثر دوستان نظرمو قبول داشته باشند...
      حالا جدا از اینکه این داستان فانتزیه یه آدم کودن و نفهمه ..


      ریدم تو دهن خودتو زنتو مادر زن و اون مردیکه دهنتو گایید و آبشو خوردی...


      مرتیکه ی بی شرف به نظر خودت داستان بود نوشتی کثافت...


      بی ناموس این کس شعرا چی بود بلغور کردی ازگل


      خاک بر سرت با این داستان نوشتنت


      حالمو بهم زدی با این خضعبلات


      ناسلامتی اومدیم اینجا یه حالی بکنیم و چند لحظه ای خوش باشیم...


      کاش نمیخوندم... از خودت و داستانت متنفر شدم


    •   شیمول
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • این چی بود دیگه؟؟؟؟؟ :))


      این میخواسته بگه کونیه ، روش نمیشده اومده این داستانو سر هم کرده


    •   کیرم خوشکله ؟
    • 6 سال،6 ماه
      • None

    • حتی نمی ارزه بش فحش ! بدی خاک عالم تو سرت


    •   mazdani
    • 6 سال،5 ماه
      • None

    • اگه داستانت حقیقت داره بامن ارتباط پیدا کن تا اونجوری ادبش کنم که از سایه خودسشم بترسه


    •   KING EMINEM
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • fuck


    •   Nazli...
    • 5 سال،11 ماه
      • None

    • =))


    •   mohammad_x
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • خوشم اومد اون یارو آخرش گاییدت کس کش لاشی بیغیرت


    •   sobhan 3x
    • 5 سال،5 ماه
      • None

    • به تو هم می گن مرد؟؟؟آبرو هرچی مرده بردی,اگه واقعا راست می گی و از اون اوضاع بدت میاد چرا در حین دادنش زنگ نمی زنی منکرات تا هم اون ادم شه هم تو خلاص شی؟


    •   mm.milad123
    • 9 ماه،2 هفته
      • 0

    • کیرم دهنت کسکش زن جنده با این داستانت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو