برده میس سپیده

    1393/5/22

    این داستان که دارم براتون مینویسم اولین داستان نویسی من هست از یکی از تجربه های اسلیو بودنم برای آخرین اربابم، زیاد تو داستان نویسی تبهر ندارم، پس غلط ها و مشکلاتش رو خودتون ببخشید دیگه.
    داستان از جایی شروع شد که یه پارک جای خونمون ساختن و یه دختر 8 ساله همیشه میومد و اونجا بازی می کرد و به شدت بد دهن بود، من اون موقع 16 سالم بود و بعد که آمار این دختر رو گرفتم فهمیدم 4 تا خواهرن و یک داداش که 12 سال داشت و این یکی مونده به آخری هست و پدرشون هم تقریبن معتاده، ولی دختراش همیشه خوب میگشتن، این دختر 8 ساله اونقدی بد دهن و مغرور بود که تقریبن همه ی پسرای هم سن و سالش تا حتی اونایی که سه چهار سالی ازش بزرگتر بودن ازش حساب می بردن و این قضایا خیلی واسم جالب بود، روزها گذشتن و اون شد 13 سالش و من شد 21 سالم، حالا من یه برده شده بودم که تجربه ی بردگی برای سه چهارتا میس رو داشت و اون هنوز همون دختر بد دهن محلمون بود و هیچ وقت باهاش هم کلام نشده بودم.
    یه روز ظهر که داشتم میرفتم دانشگاه، دیدم که تو پارک داره بازی می کنه، یه نگاهی به اطراف انداختم و دیدم کسی آشنا نیست، پس دلو زدم به دریا (اینم بگم همیشه دمپایی پاش می کرد و با توجه به سنش پاهاش کشیده و انگشتای بلندی داشت)، رفتم جلو تا یه جورایی بهش پیشنهاد دوستی بدم و بعد از این حس که دوست داره به پسرا تسلط داشته باشه استفاده کنم و ازش میس بسازم، رفتم جلو و سر صحبت رو باز کردم و بعد بهش شماره دادم، یکم اومد فحش بده (معمولن نطقش بلند بود) آرومش کردم و نزاشتم این کارو بکنه و به هر بدبختی ای بود و اینکه مثلن خیلی بزرگتر بودم و میتونست کلاس بزاره دوس پسرش دانشجوی مهندسیه و اینا آرومش کردم و قبول کرد که باهام دوست بشه، اما خوب قرارمون این بود که سر ظهرا تو پارک وقتایی که هیچ کی نیست فقط همو ببینیم و باهم صحبت کنیم...
    یه دو هفته ای گذشت و هی دستور میداد، واسم شارژ بخر، امروز اینو بپوش، امروز اینجوری بیا و این چیزا، یه روز بهش گفتم حاضر شو با ماشین میام، بریم یه دور تو خیابونا بزنیم، گفت آخه نمیشه و نمیتونم و اگه خواهرام بیان ببینن تو پارک نیستم و اینا، گفتم زیاد طول نمیکشه، نیم ساعت، قبول کرد و با ماشین رفتم اول پارک دنبالش، اومد سوار شد و من تا حالا اینجوری ندیده بودمش، خیلی خوشگل شده بود، کفش روباز هم پاش بود، بردمش تو یه خیابون خلوت و گفتم من لب میخوام، گفت تو گوه خوردی، گفتم خوب اینجوری که نمیشه دوستی، گفت حتمن بعدشم چیز دیگه میخوای، گفتم نه به خدا من اصن اهلش نیستم، فقط لب، گفت شرط داره، گفتم چه شرطی، گفت بعدش هرچی من گفتم، گفتم خوب مثلن چی، گفت چیز بدی نیست، قبول ؟ گفتم باشه، شروع کردیم تو ماشین لب گرفتن و منم از پشت دستم روی کونش بود و یه ور کونشو کامل گرفته بودم توی دست، یعد از یه ربع لب گرفتن اومدم بیام پایین تر، نذاشت و خودشو دور کرد، گفت حالا شرطمون، هیچی نگفتم و در ماشین رو باز کرد و رفت عقب نشست و پاهاش رو انداخت رو صندلی، گفت کف کفشمو لیس بزن، شوکه شده بودم، نمیدونستم چه کار کنم، با من من پرسیدم چه کار کنم ؟ گفت مگه نگفتی هرچی گفتم قبول ؟ بدو کفشمو لیس بزن، کار زیاد دارم باهات، منم سریع شروع کردم لیس زدن کفشش، گفت کفشامو در بیار، آروم در آوردم کفشاشو، گفت پاهامو بو کن، مثلن خواستم یه جور نشون بدم که بلد نیستم یا خوشم نمیاد، گفتم آخه بوی پا بده، گفت خفه شو، میدونم چه کاره ای، بدو بو کن، هیچی نگفتم و فقط بو می کردم، یه ده دقیقه ای میشد که بو می کردم، که گفت بوس یادت نره، یالا، وظیفت رو انجام بده، گفتم اجازه دارم لیس هم بزنم (یکم کثیف بود پاهاش) گفت امروز نه، باشه واسه بعدن، باید زود برگردیم خونه. فقط یه عکس بگیر از خودت در حال بوس کردن پاهام، رفتی خونه واسم ایمیل کن، گفتم چشم و بعد از بوس کردن، پاهاش رو جمع کرد و کفشاش رو ازم گرفت و پاش کرد و اومد جلو نشست و گفت راه بیوفت دیگه، باید برم خونه، منم فقط چشم می گفتم و هنوز تو شوک بودم، سر پارک که رسیدم، پیاده شد و خداحافظ گفت و در و محکم زد بهم و رفت، من هیچی نتونستم بگم، تو مسیرم حرفی نزده بود، همینجوری چند دقیقه ای تو ماشین نشستم و بعد رفتم خونه و عکس رو واسش ایمیل کردم، بعد از ایمیل اس داد فردا ظهر خونتون رو خالی کن، حدود ساعت 1، از مدرسه میام اونجا، تو پارک منتظرم باش، بازم اس دادم چشم...
    تقریبن نزدیکای شب بود و داشتم ایمیلم رو چک می کردم که دیدم دختر خالم ایمیل داده، بازش که کردم، دیدم همون عکس خودم رو واسم ایمیل کرده، سریع به پرستو اس دادم تو فاطمه (دختر خالم که 19 سالش بود) رو میشناسی، گفت به تو ربطی نداره، خودتو واسه فردا آماده کن که کلی کار داریم، بعدش هم گوشیشو خاموش کرد و هرچی اس دادم جواب نداد...
    فرداش شد و ساعتای 12:45 رفتم تو پارک نشستم، شلوغ بود و بهش اس دادم با اشاره با هم صحبت کنیم، همسایه ها هستن، بازم جواب نداد و وقتی داشت میومد پاشدم جلو تر رفتم و در خونه رو باز کردم و سریع رفتم تو حیاط و اون هم اومد و در رو پشت سرش بست، خیلی خوشحال بودم، هم اومد تو یه سلامی از روی خوشحالی کردم و اونم با خشکی گفت چرا وایسادی، از بس راه رفتم پاهام خسته شدن، فاطمه می گفت تربیتت کرده (من قبل از اینا برده ی دختر خاله و خالم بودم که داستانش رو بعدن میزارم)، سریع چهار دست و پا شدم و پشتم سوار شد و منم داشتم میرفتم تو خونه که گفت بهت اعتماد ندارم، من همینجا وای میستم، برو طناب بیار دستاتو ببندم، رفتم طناب آوردم و دستامو چفت هم بست و گفت بشین و نشست رو شونه هام (وزنی نداشت، 40 کیلو بود، من 70 کیلو بودم و بدنسازی میرفتم) و کله ام رو سفت گرفت و گفت پاشو آروم منو ببر تو خونه، بردمش تو خونه و کنار یه مبل نشستم رو زمین و اونم نشست رو مبل، گفت ببین من کلاسم رو به خاطر تو توله زودتر پیچوندم، تا 2:30 بیشتر وقت ندارم، ببینم چه کارا بلدی، فاطمه خیلی ازت تعریف کرده، از پاهام شروع کن که از صبح تو کفش بودن، منم آروم جلو کفششو لیس زدم و شروع کردم آروم پاهاش رو از تو کفش در آوردن که دیدم جوراب پاش نیست (من عاشق بوی تند و کثیفیه پا هستم) و داشتم از خوشحالی بال در میاوردم، همینجوری دماغم رو بردم زیر پاشنه ی پاش و آروم پاش رو میکشیدم بیرون از کفش و بو می کردم، خیلی بوی تندی داشت، و آروم بوسه بارون میکردم پاهاش رو و خودش هم موبایل من رو گرفته بود و داشت ازم عکس میگرفت، وقتی پاش رو کامل درآوردم و گرفتم توی دستم که بو کنم، گفت نه، پاشو از دستم کشید و گذاشت رو شونم و گفت اول تو کفشمو بو بکش، خیلی بو میداد و خوب بود و بعدش گفت این یکی پام، منم آروم اون پاشم در آوردم و بعدشم کفششو بو کردم و وقتی تموم شد، گفت به پشت بخواب، خوابیدم و پاهاش رو گذاشت رو صورتم و گفت یه لک سیاه روش باشه، من میدونم با تو، گفتم چشم و شروع کردم لیس زدن پاهاش، خیلی خوب بود و خیلی مزه ی دوست داشتنی ای داشت، همینجوری مشغول بودم و توی فکر که این رابطه قراره به کجا برسه و اینکه من بدون هیچ چیزی تونسته بودم به آرزوم که بردگی واسه پرستو خانم بود برسم و اون هم اون طرف هی فحش های رکیک میداد و خواهر و مادرم رو آورده بود جلوی چشام، همینجوری داشت میگذشت و من یهو این به ذهنم زد که پاهاش رو کامل تمیز نکنم و یکم کثیفی روش بزارم، پس یه قسمت از پاش رو کامل لیس نزدم، یه بیست دقیقه ای گذشت و گفت بسه دیگه، باید تمیز شده باشن تا الان کونی، منم سریع زبونم رو جمع کردم و پارس کردم، که گفتن خفه شو، بعدم یه پاشون رو گذاشتن رو زانوشونو کفش رو گرفتن طوری که بتونن ببینن تمیز شده یا نه و بعدم اون یکی پاشون رو و بعد دوباره پاهاشون رو گذاشتن روی صورتم و گفتن اول پای راستم رو کامل تمیز کن، بعد حسابت رو میرسم (یه جوری گفتن که ترس کل وجودم رو گرفت)، منم سریع اونجا رو که از قصد گذاشته بودم تمیز کردم و زبونم رو جمع کردم و دوباره پاشون رو نگاه کردن و دیدن که تمیزه و یهو پاشون رو کوبوندن تو صورتم، خیلی درد داشت، بعدشم پاشدن و رو صورتم وایسادن و کم کم قدم گذاشتن روی سینم و شکمم و به شکم که رسیدن یه مکث کردن و یهو جفت پا پریدن بالا، حالم داشت بد میشد، خیلی درد داشت و از طرفی میخواستم بالا بیارم که یه دور زدن رو شکمم و رو به صورتم شدن و یه پاشون رو آوردن بالا و حالت لی لی شدن و یهو با اون پای بالا کوبوندن تو گوشم، قشنگ یادمه تا یه هفته سوت می کشید، بعد اومدن پایین و گفتن تا پنج میشمرم کامل لخت میشی و بعد دستمو باز کردن و شروع کردن شمردن، منم کیرم شق شده بود و خجالت می کشیدم ولی به هر حال سریع لخت شدم و چهار دست و پا شدم و ارباب که دیدن کیرم شق هستش، گفتن رو دو زانو بشین و پاهاتو باز کن، خیلی خجالت می کشیدم، سریع رو دوزانو نشستم و تا اومدم یکم خودم رو جمع و جور کنم با پا زدن تو کیر و تخمام، بیشتر پاشون خورد به کیرم و اونقدر درد نداشت، اما کیرم شروع کرد خوابیدن و پشت بندش یکی دیگه زدن و باز یکی دیگه، دیگه ضربه هاشون داشت محکم تر میشد و درد داشت خیلی زیاد میشد و همینجوری 5 تا زدن و من فقط سعی می کردم خودمو نگه دارم و داد نکشم (معمولن جلوی دخترخالم اینجوری باید می بودم) بعد گفت هه هه، فاطمه خوب تربیتت کرده و یه جوراب از تو کیفش در آورد و گفت یه هفته ست نشستم و همش پام بوده و چپوندن تو دهنم و یه ضربه ی خیلی محکم زدن که من افتادم رو زمین و بعد هم با همون طناب که دستام رو بسته بودن، کیرم رو کامل بستن و یکی زدن تو شکمم و گفتن وقت استراحتته و برگشتن نشستن رو مبل...
    دو سه دقیقه بیشتر نگذشت که یهو گفتن توله کفشامو بلیس (در این حین مجدد کفشاشونو پاشون کرده بودنو منم فقط تونسته بودم یه نفسی تازه کنم و هنوز جورابشون تو دهنم بود)
    من پاشدم و بزور روی چهار دست و پام وایسادم و با اشاره اجازه گرفتم واسه در آوردن جوراب که گفتن نه، زبونتو بیار بیرون، بزار جوراب بالاش بمونه و بلیس، مونده بودم چی جوری و به سختی داشتم کفشاشونو میلیسیدم تو اون حالت که یهو پرسیدن، کفگیر چوبی دارین ؟ در حال لیسیدن سرمو تکون دادم، گفت اجازه داری لیسیدن و قطع کنی و جواب بدی، گفتم بله که یهو با کفش زدن تو صورتم و گفتن بله بانو، گفتم چشم، بله بانو (صدام خنده دار شده بود با جورابی که تو دهنم بود)، باز شروع کردم لیسیدن کناره های کفششون که پرسیدن، قلمو داری ؟ گفتم بله بانو، باز پرسیدن شمع، یه وسیله مثل شلاق، خیار یا کدو یا هویج، اینا رو دارین ؟ گفتم بله بانو و باز شروع کردم لیسیدن کفشاشون که یهو گوشیشون زنگ خورد و گفتن 1 دقیقه وقت داری کفگیر چوبی، خیار یا هویج یا کدو، 5 تا گیره، قلمو، شلاقی که گفتی و چند تا یخ تو کاسه بیاری اینجا، بدو، درم باز کن قبلش؛ سریع پاشدم و دوییدم و آیفونو زدم و دیدم فاطمه دم دره، شوکه شدم، آخه خالم سه چهار ماهی بود که گفته بود دیگه حق نداری برده ی ما باشی و فقط هروقت اومدیم خونتون، میدویی دم در، کفشامونو با زبونت تمیز می کنی، سریع درو باز کردم و دوییدم تو حیاط گیره بیارم، فاطمه دید لختم، خندید و گفت بدبخت توله سگ، بدو وظایفتو انجام بده که امروز کونت پاره است (ساعت 1:35 شده بود)، سریع دوییدم و بقیه چیزا رو جمع کردم از تو خونه و گذاشتم جلو ارباب سپیده که دیدم فاطمه تو نیومده، تعجب کردم، یهو صدا کرد، نمیخوای سوارم کنی ؟ یه نگاه به بانو سپیده کردم و ایشون با لگد زدن به پهلومو گفتن بدو بی لیاقت و من رفتم چهار دست و پا رفتم جلوی در و بانو فاطمه سوارم شدن و بردمشون رو مبل کناری بانو سپیده و اونجا از پشتم پیاده شدن و نشستن روی مبل و بعد کلی احوال پرسی با بانو سپیده، یادشون از من اومد (ساعت شده بود 1:45) که بانو سپیده گفتن بدو پاهای اربابت رو تمیز کن بی لیاقت بدبخت و من سریع شروع کردم کفشای بانو فاطمه رو لیسیدن و در آوردن و بو کردن و لیس زدن (همیشه مزه و بوی پاهاشون فوق العاده بود) خلاصه یه ده دقیقه ای همینجوری گذشت و تو این مدت بانو سپیده داشتن تو خونه دنبال وسیله های دیگه ای میگشتن و رفته بودن دستشویی و اومده بودن بیرون و کامل لخت شده بودن و فقط شورت تنشون بود (سینه هاشون هنوز زیاد بزرگ نبود و لاغر اندام بودن، اما اندامشون موزون و هماهنگ بود) و بالای سر من وایساده بودن و با دستور بانو فاطمه من لیسیدن رو تموم کردم و چهار دست و پا حاضر بودم.
    یه چند ثانیه ای همینطور گذشت و سکوت مطلق بینمون بود که یهو صدای شرق و سوزشی رو پشتم حس کردم و ناخودآگاه داد کشیدم که بانو فاطمه صورتمو گرفتن بالا و چپ و راست زدن تو گوشم و دوباره همون جوراب رو که از دهنم افتاده بود رو کردن تو دهنم و دوباره اون وسیله ای که به عنوان شلاق آورده بودم (زه در یخچال های قدیمی) رو بانو سپیده زدن پشتم، یکی دیگه و هیمنجوری پشت هم و بدون وقفه 10 تا زدن پشتم و من فقط داشتم ناله می کردم، خیلی درد داشت و اصلن آمادگیش رو نداشتم، داشتم پهن زمین میشدم کم کم که بانو فاطمه داد کشیدن اگر یه غیر از دست و پات جاییت به زمین بخوره، من میدونم و تو، خیلی ترسیدم، هر وقت اینجوری تهدید میکردن، معلوم بود که قراره یه بلایی سرم بیارن که هیچ وقت یادم نره، سعی کردم رو پاهام و دستام وایسم، درد پشتم خیلی زیاد بود و اصلن نمیتونستم تحمل کنم و داشتم از سوزشش میمردم، میخواستم پشتم رو بکشم به زمین اما اجازه نداشتم، بانو فاطمه دقیقن جلوم وایساده بودن و منتظر بودن یه لحظه لغزشی کنم، دستام میلرزید از ابهتشون و نگام روی پاها و انگشتای کشیدشون قفل شده بود و جوراب حسابی تو دهنم خیس خورده بود و آب از دهنم میچکید، تو همین حال و هوا بودم که دوباره شلاق خورد پشتم، نالم بلند شد ولی جوراب نمیذاشت زیاد صدام بیرون بیاد و دستام دیگه شل شده بود، بانو فاطمه زدن زیر خنده و گفتن تو فقط جرات داری بیوفت رو زمین و بلافاصله ضربه ی بعدی و ضربه ی بعدی، دوباره ده تا ضربه زدن و ضربه ی دهم دیگه واقعن داشتم پهن زمین میشدم و فقط از ترسم بود که خودم رو به زور نگه داشتم، وقتی بانو فاطمه دیدن دارم مقاومت می کنم و رو زمین پهن نمیشم یه لگد زیر شکم ام زدن و نزدیک بود به کنار بیوفتم و باز خودم رو نگه داشتم که بهم دستور دادن مثل یه سگ رو زمین قلت بزن، پارس کردم و سریع قلت زدم و پشتم رو خوابوندم و روی فرش کشیدم تا یکم دردش کمتر شه، ولی همین که به پشت شدم و اومدم قلت بعدی رو بزنم یهو پاشون رو گذاشتن رو شکم ام و گفتن ثابت باش...
    ترس کل وجودم رو گرفته بود، پاشون رو برداشتن و جفت پا پریدن رو شکم ام، هوق زدم و نزدیک بود بالا بیارم و جوراب از دهنم پرید بیرون، یهو یه خنده ی شیطانی ای ارباب فاطمه کردن و گفتن با من لج می کنی، آره ؟ اومدن همونطور که روی شکمم وایساده بودن دوباره بپرن که بانو سپیده گفتن نه، زیاد اذیتش نکن، گناه داره، امروز به اندازه ی کافی زجر کشیده، بیا یکم باهاش بازی کنیم، این کارا باشه واسه بعدن...
    ارباب فاطمه اومدن پایین و یه لگد آروم به پهلوم زدن و گفتن شانس آوردی سپیده به دادت رسید، پاشو دو دقیقه وقت داری خودتو جمع و جور کنی، بدو، زود بیا که یکم باهات بازی کنیم میخوایم بریم توله؛ سریع پاشدم و خودمو جمع و جور کردم و رفتم تو اتاق و یکم موهامو شونه کردم و پشتم رو تو آینه نگاه کردم و یکم کرم چرب کردم و برگشتم، میدونستم بازی های ارباب فاطمه باز هم درد داره، اما خوشحال بودم که دردش کمتره، چهار دست و پا برگشتم تو اتاق و پارس کردم و ارباب فاطمه گفت خوبه توله، بدو بیا اینجا، رفتم جلو و کمربند خودم رو که از شلوارم باز کرده بودن به عنوان قلاده بستن دور گردنم و یه جوراب رو گرفتن جلوی دماغم و هی آوردن بالا و منم مثل سگ دنبال جوراب اومدم بالا تا جایی که رو دو تا زانوم بودم، گفتن خوبه، همینجوری بمون، بانو سپیده گیره ها رو برداشتن و به سر سینه هام گیره زدن و به نوک کیرم و زیر خایه هام هم گیره زدن، به گیره عادت داشتم، دردش زیاد نبود و فقط لذت داشت، یهو بانو فاطمه جوراب رو انداختن رو زمین و من سریع چهار دست و پا شدم دوباره (به این حرکت هاشون عادت داشتم)؛ بانو سپیده جلوی من روی زمین قمبل کردن و نشستن و یکم شرتشون رو کشیدن پایین و گفتن بلیس سوراخمو توله، منم تا زبونم رو بردم نزدیک سوراخ کونشون تا بلیسم یهو یه گوزی دادن که بوش هنوز تو دهنمه و شروع کردم به لیسیدن که یهو دو نفری زدن زیر خنده و ارباب فاطمه گفتن بدبخت بیچاره، تو هم در حال لیسیدن قمبل کن کارت دارم، پاشدن رفتن پشتمو و گفتن اه، این یخا که آب شده، رفتن یه کاسه یخ آوردن و نشستن پشتم و از تو کیفشون دست کش در آوردن و شروع کردن یخ ها رو کردن تو کونم، زیاد نتوسنتم بشمرم، خیلی لذت داشت، قبلن تجربش کرده بودم، ولی از یه جایی به بعد دیدم فقط درده بی حس شده ست که توم جریان داره و فهمیدم تعداد یخا از همیشه خیلی بیشتره، که یهو خودشون گفتن، آفرین، تو این مدت خوب به سوراخ گشادت رسیدی، تا 11 تا رو تونستم توش جا بدم بچه کونی و من در حال لیسیدن و درد کشیدن یه هاپ هاپ خیلی ضعیفی گفتم که صدای خنده ی بانو فاطمه بلند شد و گفتن سپیده بسه دیگه دستتو از رو کست بردار، خیلی زیادی لذت بردی، بسه بیا کونه اینو جر بدیم...
    بانو سپیده کونشون رو تو صورت من فرو کردن و بردن عقب و منظورشون این بود که تمومش کنم و منم سریع زبونم رو کردم تو و سوراخشون رو بوس کردم و پاشدن و اومدن پشت من، فاطمه به سپیده گفت ببین 11 تا تیکه یخ تو کونش کردم، بچمون خوب گشاد شده، فکر کنم بتونیم با بادمجونم به حسابش برسیم، بانو سپیده گفتن فعلن همین خیار و هویج بسشه، بادمجون واسه دفعه های بعدی، نمیخوام زده بشه ازم، بانو فاطمه گفتن اون که گوه خورده زده بشه، اما خوب باشه، هر چی تو بگی و به من دستور دادن برم تو دستشویی و سریع کونم رو خالی کنم و برگردم، وقتی رفتم تو دستشویی و داشتم خودمو خالی می کردم خیلی درد داشت و تازه داشتم میفهمیدم چه دردی دارم، ولی سریع برگشتم و دوباره پارس کردم جلوشون و گفتن پاشو صاف وایسا، پاشدم و منو بردن لبه ی یک مبل و خمم کردن روی مبل و خیار رو شروع کردن کردن تو کونم، خودم زیاد به سوراخ خودم رسیده بودم و تقریبن هر دو سه روز یه خیار یا یه هویج یا ماژیک میکردم تو کونم، عادت داشتم به خیار، ولی چون قبلش یخ کرده بودن سوراخم زیاد وا نمیداد و درد داشت، شروع کردم ناله های خفیف کردن و خیار آروم میرفت توی کونم و میومد بیرون، یهو بانو فاطمه اومدن همونجوری که خم بودم رو کمرم نشستن طوری که روشون سمت کونم بود و خیارو از بانو سپیده گرفتن و گفتن اینجوری فایده نداره، گرفتن و آروم کردن تو کونم و آروم آوردن بیرون (کامل بیرون نیاوردن، یه ذرش تو موند) بعدم تند تند دستشون رو تکون دادن و خیار رو هی می کردن تو و هی می کردن بیرون، منم هم از درد وزنشون که پشتم بودن و هم از درد خیار که خیلی زیاد بود، داشت گریم در می اومد، یهو ثابت شدن و دیگه تکون ندادن خیار رو، اشک تو چشام جمع شده بود و بانو سپیده اومدن جلو و صورتم رو گرفتن بالا و یه نگاه بهم کردن و گفت آخی، تولمون داره گریه می کنه، بانو فاطمه اینو که شنید عصبانی شد، یکی با دست محکم زدن در کونم و اومدن پایین و صورتم رو نگاه کردن و گفتن جنبت همینقدر بود بدبخت، خیلی درد توی وجودم حس می کردم و با صدای ناله و آروم گفتم ببخشید خانم، خیلی درد داشت، هنوز صحبتم تموم نشده بود که یکی خوابوندن تو گوشم و گفتن فکر می کردم عادت کردی بدون اینکه پا تو دهنت باشه کون بدی، الان کاری می کنم که یاد بگیری، واقعن نمیدونستم میخوان چه کار کنن، دیگه توان هیچی رو نداشتم و با التماس به چشای بانو سپیده نگاه کردم، یه بوس از لبام کردن و گفتن خودت خواستی، منو ببخش . . .
    بان سپیده گوشیشون رو در آوردن و زنگ زدن و فقط گفتن بیا، زود، منتظرتیم . . .
    نمیدونستم کی قراره بیاد و قراره چی بشه، فقط دیدم دستامو به مبل بستن و بالای زانوم رو هم بستن به پایه های مبل و بدنم رو روی نشیمنگاه مبل ولو کرده بودن و کونم حسابی قنبل کرده بود، یه پارچه برداشتن و بستن دور چشام و دیکه هیچی نمیدیدم، زنگ خونه زده شد و شنیدم در باز شد، صدای قدمهای تند یک نفر رو هم شنیدم و بعد صدای پچ پچ میومد و بعد صدای بانو سپیده که گفتن من رفتم توله، فردا بهت زنگ میزنم، با پارس کردنت خدافظی کن، منم سه تا پارس کردم و صدای خداحافظیه بانو فاطمه رو هم شنیدم که با میس سپیده صحبت می کردن، د رهمون حال بان فاطمه به اون شخص دیگه گفتن، این بسته و آماده است واسه خودت، ببینم چکار می کنی، من میرم یکم رو تخت دراز بکشم . . .
    ترس وجودمو برداشته بود، یهو دیدم یه دست زمخت و بزرگ پشتم رو حس کرد و یکی کوبوند رو کونم، یه انگشتش آرون اومد رفت روی سوراخمو یکم مالش داد و یکم تا یه بند رفت تو و بعد از چند ثانیه انگشت رفت تو دهنم، حس کردم مرد باشه، اما اصن انتظار نداشتم تا اینکه کیرش رو کنار سوراخم حس کردم، یه داد کشیدم بانو فاطمه ببخشید، نزارید منو بکنه که محکم با دست کوبوند رو کونم و گفت خفه بابا و بلافاصله کیرش رو کرد تو کونم، بدون کرم و کاندوم و فقط درد کشیدم و در آورد، قطره های اشکم سرازیر بود و زجه میزدم که دوباره کرد تو و دوباره جیغ کشیدم، بانو فاطمه داد زدن خفه شو توله تا نیومدم، منم از ترس آروم گریه می کردم و اون آقا همینجوری تلمبه میزدن و من دیگه کم کم عادت کردم و دیگه گریه نمی کردم تا اینکه آب اون اقا اومد و تو کونم خالی کرد و دیگه حسش نکردم، فقط صدای بانو فاطمه رو شنیدم که پرسیدن تموم شد و ایشون جواب دادن آره، میرم کیرم رو بشورم و برم، کاری نداری و بانو فاطمه گفتن نه، قبل رفتنت دست و پاشو باز کن تا اینم خودشو خالی کنه تو دستشویی، بعد از چند دقیقه دیدم دارن دست و پامو باز می کنن و میترسیدم رو چشمام رو بردارم تا اینکه صدای در اومد و اون اقا رفت و بعد من چشمام رو باز کردم و رفتم دستشویی و . . . .
    ادامه دارد......................................................


    نوشته:

  • 8

  • 0




  • نظرات:
    •   EhsaN_KermaN
    • 5 سال،10 ماه
      • None

    • فقط میتونم بگم متاسفم خاک تو سرت :|


    •   amnh57
    • 5 سال،10 ماه
      • None

    • من یکم اول داستانو خوندم دیدم فانتزیات جلقت خیلی زده بالا طوری که یک دختر 13 ساله رو جای یک میسترش کار کشته میبینی برعکس بقیه نظرم اینه که بنویس تا میتونی بنویس تا این فشار روی مخت کم شه شاید یک چیزی توش در بیاد اما به بقیه توصیه نمیکنم فعلا داستاناتو بخونن


    •   روح عمام
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • کونکش چرا فارسی رو پاس نداشتی


    •   siya.20
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • کیرم حیفه، پام تو کونت،بدبخت


    •   gueerboys
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • بچه کونی خاک تو کوسه زنت ننویس


    •   anti obi
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • ای کیرم به ننت


    •   SP203
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • ببین اگه یه روز تو یا یکی مثل تو رو ببینم به اون چیزی که اعتقاد دارم قسم یه جور میزنمت که نشه اسم جنس مذکر روت بزارن امثال تورو باید نسل کشی کرد باهاشون کسکش مادر جنده حروم زاده چهل پدر هرجایی کسکش فقط برو یه مرگ موش بگیر خودت خلاص کن مرگ موشم حیف حروم تو بشه تو رو باید تو کثافت زنده بگور کرد البته میدونم که از کثافت لجن تری


    •   st1368
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • بدبخت اگر حتی درذهنت هم این افکاررو داری برو خودتو درمان کن پیشه روانشناس.
      داستانت دروغ بود.شماره اون خالت و فاطمه و سپیده روبمن بده تاباکیرم چنان بکنمشون ک ارباب بودن یادشون بره جنده ها.
      خاک تو سر برو خودتو درمان کن.ابرو هرچی مردو بردی.


    •   بزکسو
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • ننه خودت لاشی


    •   هادى گل بارون
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • خــــــــــــــــــــــــــــــــاک تـــــــــــــــــــــــــــــــــــو ســــــــــــــــــــــــــــــــرت


    •   parvazzi
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • یعنی حیف خاک تو سرتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت. dash1


    •   میربابک
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • دوستان همه بهت لطف کردن و از زیرو رو حسابی بهت حال دادن ولی من یه چیز نو میخوام بهت بگم به کارت ادامه بده میدونی چرا ؟ چون بعضی از دخترها و زنها تا آدمهای مثل تو رو نبینن قدر آدمهای مثل من و مردها را نمیفهمنند که بخاطرشون چه کارها که نمیکنیم شاید لیاقت بعضی از نسوان مردی مثل تو باشه نه آدمی مثل من .......


    •   Mehrdad5234
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • کیر خر تو کون اون خری که تو خر رو ساخت که تو خر بازی در بیاری biggrin new_russian


    •   mehranjoon1356
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • خااااااااااااااااااک برسرت


    •   mina_joon
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • خیلی کسخلی آشغالا


    •   mina_joon
    • 5 سال،9 ماه
      • None

    • خیلی کسخلی آشغالا


    •   sahari70
    • 4 سال،7 ماه
      • None

    • حالمممم بهم خورد اهههه بوی گند پا رو دوست داری ایییی نکبت دختر تو را زده و پارس کردی خاکککک تو سرت با این تخیلاته تخمیت یعنی حالمو بهم زدی اشغال


    •   فازباز
    • 3 سال،10 ماه
      • 0

    • منم ی میسترس میخوام ک اربابم بشه


    •   drgul
    • 3 سال،8 ماه
      • 0

    • خدایا خودت ظهور کن


    •   arminabkooskhor
    • 3 سال،7 ماه
      • 0

    • یعنی تو اینجا یه زن پیدا نمیشه بشاشه تو حلق من؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو