داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

برده ی تاریکی (۲)

1399/06/25

...قسمت قبل

به سختی میتونستم با لباس‌هام و چیزهایی که برام غیرعادی بود کنار بیام.
بعد از چند روز از ورودم به قصر هنوز نمی‌تونستم محیط اطرافم رو درک کنم؛ و نمی‌تونستم تصور کنم ممکنه اینجا زندگی کنم. هنوز نمی‌دونستم برای چی به قصر آورده شدم.
تا جایی که شنیده‌بودم وقتی برده‌ای رو به قصر یا عمارت این‌چنینی می‌برن به عنوان خدمتکار یا ندیمه ازش استفاده می‌کنن، اما ظاهر من هیچ‌چیز شبیه به خدمتکار ها نداشت. تمام روز رو به دستور سلیمه خاتون تمرین می‌کردم تا آماده‌ی حضور در دربار بشم. بهم گفته شده‌ بود جواب سوال ها و حرف‌های سلطان رو با جملات کوتاه بدم و آخر جمله‌هام یکی از القابش رو اضافه کنم. همه چیز برام تازگی داشت.
بالاخره وقتش رسید و قرار بود پیش سلطان حضور پیدا کنم. با ضمادهایی که سلیمه خاتون برای زخم هام زده بود، دیگه به سختی میشد رد زخم رو توی بدنم دید.
دختر جوانی که عموما همراه سلیمه خاتون بود و گویا ندیمه‌اش بود، نزدیکم اومد و از مایعی که بوی خوشی داشت روی لباسم زد و گیا معطری رو بهم داد که توی دهنم بذارم.
طبق آموزش‌هام قدم های کوتاه و باوقار برمی‌داشتم و همه‌ی فکرم فقط درگیر موقعیتی بود که هنوز درکش نکرده بودم.
ندیمه قرار بود من رو تا جایی که مد نظر بود و سلطان حضور داشت برسونه. انقدر حواسم جمع بود که حتی می‌تونستم صدای قلبم رو بشنوم.
در نهایت، چیزی که یاد گرفته‌بودم این بود که من به عنوان یک برده، هیچوقت حق انتخاب برای هیچ‌چیز به خصوص زندگیم رو نداشتم.
بعد از گذشتن از یک سالن باریک، وارد یک سالن عریض شدیم که دیوارهاش پر بود از تابلوهایی که نقش‌هایی از مناظر جنگل ها و دریاهای زیبا داشت. ندیمه کمی سریع‌تر از من رفت تا دری رو که روبرومون بود باز کنه.
خرامان خرامان و سربه‌زیر وارد اتاقی شدم که همه‌ی این مدت براش تمرین کرده بودم…

از جام بلند شدم و رو به سلطان عقب عقب بیرون رفتم. همون ندیمه‌ی جوان دم در منتظر من بود تا من رو تا اتاقم همراهی کنه.
فکر می‌کردم این‌همه آمادگی و آراستگی برای این بود که سلطان می‌خواد با من رابطه‌ی جنسی داشته باشه؛ اما چیزی که بهم گفته بود به حدی متعجبم کرده بود که حتی نمی‌تونستم به خودم اجازه‌ی فکر کردن راجع بهش رو بدم.
نیاز به استراحت دادن به فکرم داشتم و باید خودم رو از تشویش نجات می‌دادم. می‌دونستم حق انتخاب ندارم ولی باید با خودم کنار می‌اومدم تا انجامش برام راحت تر بشه.
یک‌لحظه اون درد همیشگی که از بچگی توی قفسه‌ی سینه‌ام احساس می‌کردم به سراغم اومد. خیلی وقت بود دچارش نشده بودم. بی اختیار دستم رو، روی سینه‌ام گذاشتم و کمی مونده به اتاقم تعادلم رو از دست دادم و روی زانوهام افتادم. ندیمه‌ی جوان با دیدنم به‌سرعت سمتم اومد و کمکم کرد بلند شم و خودم رو به اتاق برسونم.
روی تختی که گوشه‌ی اتاق بود دراز کشیدم و ندیمه‌ی جوان با عجله رفت تا سلیمه خاتون رو صدا کنه. درد امونم رو بریده بود و نفس‌هام به سختی ادا می‌شد.
مثل همیشه اون حس جنگ برای زنده موندن سراغم اومد تا بازم من رو از لحظات وحشتناکی که بین مرگ و زندگی بود بیرون بکشه.
دستی رو روی پیشونیم احساس کردم. چشمام بسته شدن و با کمک صاحب دست دراز کشیدم…

« روزها به سختی سپری میشد و به عنوان فرزندخوانده‌ی یک خانواده‌ی روستایی پذیرفته شده بودم. به عنوان یک بچه کارهایی رو انجام میدادم که احساس می‌کردم فراتر از حد توانمه. سطل‌هایی که از آب پر می‌کردم و برای کارهای داخل خونه می‌بردم تقریبا هم‌قد خودم بودن. کاری که خوب بلد بودم پهن کردن خمیرها برای نون درست کردن بود که از مادرم یادگرفته‌بودم. هربار با یادآوری مادرم گریه‌‌م می‌گرفت اما نمی‌تونستم جلوی اونا گریه کنم وگرنه سهمیه‌ی نونی که برای شامم بود کم می‌شد. خانواده‌ی خوبی بودن و تقریبا رفتار خوبی باهام داشتن؛ اما همه‌ی این‌ها تا وقتی بود که خانم خونه بیمار نشده بود.
سه بهار از عضو اون خانواده بودنم سپری شده بود. یک روز طبق عادت همیشگی بعد از آب آوردن شروع به درست کردن سوپ برای ناهار کرده بودم که متوجه دستمال خونی روی زمین شدم. به مرور دیدم که خانم سرفه‌های خشک و خونی می‌کنه و همه می‌دونستن که زیاد زنده نمی‌مونه.
شب‌ها تا دیروقت ازش مراقبت می‌کردم تا اینکه یک صبح که بیدار شده بودم احساس کردم دیگه نفس نمی‌کشه. از همون اول چون خانم نمی‌تونست بچه‌دار بشه من رو قبول کرده‌بودن و همیشه خانم جلوی آقا از من حمایت می‌کرد و نمی‌ذاشت رفتار بدی با من بکنه. تا مدتی بعد از مرگ خانم اوضاع آروم بود تا اینکه یک شب بعد از اینکه شامم رو خودم درحالیکه داشتم ظرف‌هارو می‌شستم متوجه شدم آقا بیش از حد مست کرده بود و داشت بلندبلند می‌خندید. بعد از تموم شدن ظرف ها خودم رو به اتاق کوچکی که متعلق به من بود رسوندم و سعی کردم بخوابم که احساس کردم در اتاق باز شد. عادت داشتم با پتو روی سرم بخوابم ولی اون شب اصلا احساس خوبی نداشتم.
چشم‌هام رو باز کردم و توی چارچوب در دیدمش. اومد نزدیکم و بی هیچ حرفی شروع به خندیدن کرد. قهقهه های بلند و بی وقفه‌ش با بوی تند الکل دهنش حالم رو بد کرده بود. پتو رو کامل از روم کشید. نمی‌تونستم هیچ واکنشی نشون بدم و قفسه‌ی سینه‌م داشت مچاله می‌شد.
نمی‌تونستم رفتارهاش رو درک کنم. بدنم رو لمس می‌کرد و دستش یواش یواش بین پاهام رسید. با حس کردن دستش روی اون قسمت احساسی بهم دست داد که برام ناآشنا و عجیب و در عین حال خوشایند بود. لباسم رو از پایین کشید و از سرم درآورد. از اینکه بدون لباس کنارش بودم باعث می‌شد نتونم احساس راحتی کنم.
مثل همیشه نمی‌تونستم توی موقعیت‌های عجیب و ناآشنا واکنشی نشون بدم. انگار لال و بی‌حس می‌شدم. با دیدن من که بی‌حرکت بودم کمی چهره‌اش حالت تعجب گرفت ولی دست‌هاش همچنان در حال لمس بدنم بودن. نمی‌دونستم چه حسیه و چی کار داره می‌کنه ولی هرچی که بود من رو کنکجاو کرده بود که ببینم تا کجا می‌خواد پیش بره. لباس خودش رو هم به سرعت درآورد و گوشه‌ی اتاق پرت کرد. سنگینی بدنش رو روم انداخت و تخت چوبی پوسیده‌م شروع به صدا دادن کرد. تو فکر این بودم که داره چه اتفاقی میوفته که احساس سوزشی از بین پاهام بهم دست داد و وادارم کرد جیغ بکشم. بعد از اینکه فهمیدم چیزی بین پاهام فرو رفته احساس کردم مایعی توش ریخته شد. گیج و منگ بودم و سراسر بدنم متشنج و دردناک بود. احساس کردم دارم ادرار میکنم اما هیچوقت ادرار کردنم اینقدر خوشایند نبود. نفس‌هام دیگه یاری نکرد و همه‌ی زورم رو گذاشتم تا از روی خودم بلندش کنم. بدون هیچ مقاومتی بلند شد و بدون لباس از اتاق خارج شد. به سختی بلند شدم و ادرارم روی زمین ریخت و نگاهم به روی تخت افتاد که خونی بود…»

چشم هام رو به سختی باز کردم و درد بدی تو همه‌ی بدنم حس می‌کردم. سلیمه خاتون رو دیدم که گوشه‌ی اتاق با کسی صحبت می‌کرد که نمی‌تونستم چهره‌اش رو تشخیص بدم.
دیگه به راحتی می‌تونستم نفس بکشم. دستم رو دراز کردم و لیوان فلزی کنارم رو که همیشه آب داشت رو برداشتم تا کمی آب بخورم. با شنیدن صدای لیوان سلیمه خاتون کامل به سمت من برگشت و تونستم چهره‌ی مرد رو ببینم. برام آشنا بود و طولی نکشید تا به خاطر آوردم همون مرد سیاه‌پوشیه که من رو از برده فروش خریده بود و به قصر آورده بود.
سلیمه خاتون مثل همیشه لبخندی بهم زد و شروع به حرف زدن کرد.
-بهتر شدی؟
-بله. ممنونم. نمیدونم چی‌ شد ولی از وقتی خیلی کوچیک بودم گاهی این حالت بهم دست می‌داد.
با همون لبخند سرش رو به نشانه‌ی تایید به بالا و پایین حرکت داد.
-گفتی اسمت چی بود؟
نگاهم رو از سلیمه خاتون گرفتم و بی اختیار سرم رو سمت فلزی که خودم رو نشون می‌داد چرخوندم و گفتم:
-سالیدا.
-چه اسم عجیبی. گفتی یادت نمیاد اهل کجایی نه؟
-نه.
نگاهم رو دوباره سمت سلیمه خاتون برگردوندم و با اشاره‌ی سرش به مرد سیاه‌پوش گفت که روی صندلی کنار خودش بشینه.
-سالیدا. تو اینجایی که کار مهمی رو انجام بدی. خودت هم می‌دونی که ذاتا یک برده‌ای و سرنوشت خوبی قرار نیست برای تو رقم بخوره. علت اصلی هم که تو به این قصر آورده شدی شباهت عجیب ظاهری تو با دختر سلطان بود.
کما بیش این حرف هارو سلطان بهم گفته بود ولی هنوز هم از شنیدنش متعجب شدم.
-فعلا قرار نیست چیزی از جزئیات جریان بفهمی ولی قراره چند ماه تحت آموزش های ویژه و خاص برای کار مهمی که بهت گفتم قرار بگیری.
با تعجب به سلیمه خاتون و مرد سیاه‌پوش خیره شده بودم.
حتی یک کلمه از حرف هاشون رو هم نمی‌فهمیدم. فقط میدونستم باید مثل همیشه خودم رو به دست سرنوشت بسپارم…

“ادامه دارد…”

نوشته: تتیس


👍 41
👎 1
11200 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

916934
2020-09-15 00:22:18 +0430 +0430

🧡🙏🌷

2 ❤️

916944
2020-09-15 00:27:54 +0430 +0430

بد نبود دسخوش.

3 ❤️

916948
2020-09-15 00:31:05 +0430 +0430

خیلی زود تموم شد 😏
کاش قسمت بعدی بیشتر باشه

4 ❤️

916951
2020-09-15 00:33:52 +0430 +0430

خوب بود ولی هنوز مشکلات نگارشی و جمله بندی های اشتباه،خواننده رو اذیت می کنه.
کنکجاو؟
از پایین کشید و از سرم در اورد؟نتونستم‌تصویرش رو توی ذهنم بسازم

موفق باشی

6 ❤️

916965
2020-09-15 00:59:25 +0430 +0430

کتابی است به نام میکائیل طبیب سلطان سلیم اگر قبل از ادامه دادن اونو بخونی متنت جالبتر میشه…

6 ❤️

916967
2020-09-15 01:07:05 +0430 +0430

چقدر کم بود
فکر میکردم بیشتر باشه

جالب بود ببینیم قسمت بدی چه خواهد شد

4 ❤️

916973
2020-09-15 01:31:33 +0430 +0430

آفرین ارغوان. در مقایسه با قبل، علائم نگارشی رو خیلی خوب رعایت کردی. جملات هم شفاف تر شده. این یعنی پیشرفت.
👏👌💪

اینم بوس اختصاصی از لبات… 💋


916974
2020-09-15 01:38:41 +0430 +0430

خسته نباشی مهتاب!
این چی بود؟ نه واقعا این چی بود الان؟؟ 😁

داستان شبیهِ هول و ولاییه که ماهرانه نوشته شده و پی رنگ پرهیجان و ایده ی خاصت خواننده رو درگیر داستان میکنه.
نقطه قوت این قسمت آخر داستان بود که با یه سورپرایزِ ناب داستان رو قیچی کردی و خواننده رو مشتاق خوندن ادامه داستانت نگه داشتی.
به نظرم در کنارِ پرداختن به شخصیت اصلی داستان میتونی روی شخصیت های دیگه مثل مرد سیاه پوش و پادشاه هم تا حدی مانور بدی و این به جذابیت داستانت توی قسمت های بعد کمک میکنه.
اون قسمت اروتیک هم کمی خام نوشته شده بود و ازت بعید بود!
نگارش هم ایراداتی داشت که خودت حالیته و کینگ و لاکی جون از خجالتت در خواهند اومد.

لایک 🌹


917013
2020-09-15 05:46:05 +0430 +0430

قسمت اول از نظر توصیفات و فضاسازی عااالی بود. تو این قسمت بیشتر می خواستی داستان رو جلو ببری ولی بازم اون فضای داستانی به خوبی برام تداعی شد. ودر آخر داستانت هم جای خوبی متوقف شد👍 منتظر ادامه ش هستم 🌹


917050
2020-09-15 10:12:31 +0430 +0430

متفاوت بود، نمی‌دونم چرا با خوندنش یاد فیلم های کُره ای که از صدا و سیما پخش میشه می‌افتم
خسته نباشی تتیس عزیز، لایک ۱۹


917053
2020-09-15 10:20:24 +0430 +0430

Loshita
🌹

آقای حشفه
ممنون 🌹

seti kuchulu
قرار بود بیشتر باشه ولی شد دیگه 😁

لاکغلطگیر
لباسی که سرتا پا یکپارچه بوده و باید از پایین دربیاره خب 😁 🌹

شاه ایکس
سعیمو میکنم حتما همینکارو بکنم.

مسعود
مرسی 🌹

5 ❤️

917055
2020-09-15 10:26:20 +0430 +0430

مثل نوشته‌های قبلی‌ات نتونست جذبم کنه و ایراداتی داشت. فعلا لایک تا ببینیم ادامه چه میشود.


917056
2020-09-15 10:26:37 +0430 +0430

mrs shiva
شیوا جونم مرسی 😍
بوسه طولانی از لبات 😍 💋

mr hide
مهران خودمو برای دیس آماده کرده بودم 😁 😂 یه بار نشد اسم خودمو بگی 😂
اینکه گفتی هول و ولا دقیقا همینطوره! سالیدا شخصیتی به شدت ناآروم داره که نمیدونه چطور تعریف کنه؛ و خوشحالم تونستم برسونمش… انتقاد هم وارد است 😁

ش.ع.راد
ممنون عزیزم 🌹 🌹 🌹

سفید دندون
ممنونم… راستش اصلا فیلم بین نیستم ولی اینجور که گفتی کنجکاوم ببینمشون 😁
و ممنون 🌹 🌹 🌹

6 ❤️

917057
2020-09-15 10:33:34 +0430 +0430

.Nazanin.
🌹 🌹

4 ❤️

917076
2020-09-15 14:41:33 +0430 +0430

تتیس بانو، سر قسمت قبلی گفتم که دنیاسازی داستانتون لنگ میزنه. ینی هم ایراد داشت و هم ناقص بود. راستش انتظار داشتم تو این قسمت یخورده این مبحث رو پوشش بدین، ولی انگار کلا فراموشتون شده. البته میشه اهمیتی هم بهش نداد؛ میشه سرسری خوند و درمورد اینطور مواردی اصن فکر هم نکرد. ولی مطمئنا خودتونم متوجه میشین اینطور ارزش داستانتون اجر زحمتی که براش کشیدین چطور زایل میشه.
شاه ایکس عزیز اشاره ای کردن، که برا درست در آوردن اینطور داستانی، که توی دورانی بجز رمان حال روایت میشه، نیاز به مطالعه اس (مطالعه داستان نه. مطالعه تاریخ و ویژگی های اون بازه زمانی). که نویسنده بتونه مشخصه های اون زمان رو توی پس زمینه داستانش طوری بگنجونه که خواننده بتونه دنیای داستان رو تو ذهنش تصور کنه. خیلی فایده داره این اتفاق. مهمترینش اینکه اگه خواننده زمان و مکان داستان رو بدونه، خیلی راحت میتونه اتفاقات داستان رو به _ وضعیت فرهنگ مردم اون دوران و اون مکان، طبیعت اون محل، نحوه اداره اون اجتماع هم از نظر سیاسی و هم اقتصادی و … _ ارجاع بده. در نتیجه، از یه طرف اتفاقات به شدت براش قابل لمس تر و قابل درک تر میشن، و از طرف دیگه، نویسنده میتونه بخش زیادی از توضیحات بیخود رو حذف کنه و به اصل ماجرا بپردازه؛ که نتیجش میشه انسجام متن.
حالا ازین دنیا سازی که بگذریم، شما میگین پراکندگی روایت، بخاطر شخصیت راویه. از این نظر سوادی ندارم که بخوام نظری بدم. ولی جمله بندی داستان برمیگرده به کار نویسنده. جمله ها هنوز جای ویرایش داشت. جملات کوتاهن و افعال گاها خیلی زیاد تکرار میشن. (اولیش مشکلی نداره، ولی دومی چرا!) پاراگراف بندی هم، مخصوصا اوایل این قسمت، جای کار بیشتری داشت. که بتونه انسجام بیشتری به متن بده. و نهایتا اینکه این قسمت، بجز گذشته سالیدا چیز زیادی نداشت. خط زمان حال داستان رو پیش نبرد (ارجاعتون میدم به داستان قبلی خودتون که چه زیبا دوتا خط داستانی رو با هم پیش میبردین و چه زیباتر به هم رسوندینشون)

با همه اینا نمیدونم چه چیز غریبی رو قلطی داستانتون کردین، که همچنان مشتاق نگه میداره به ادامه دادن. و امیدوارم لازم نباشه برا قسمت بعدش بازم سه هفته صبر کنیم. (نیفه رو بکش بنویس 😁 )
منتظر میمونم تا انتهای داستان برا لایک یا دیسلایک. موفق باشین.


917092
2020-09-15 16:31:17 +0430 +0430

موضوع جدیدی داره…
بعد بیچ کینگ دیگه چیزی برای گفتن نموند…
لایک❤


917143
2020-09-15 23:02:11 +0430 +0430

تتیس جان خیلی طول کشید میشه بقیشو زودتر بدی
داستان جالبیه

2 ❤️

917239
2020-09-16 01:49:09 +0430 +0430

جالب بود

3 ❤️

917337
2020-09-16 11:24:16 +0430 +0430

براوووو
نگارش عالی ، لایک تقدیم به شما
من فقط یکم با فضای مکانی و زمانی داستان مشکل دارم ، که اون هم حتما ایراد از منه

6 ❤️

917360
2020-09-16 13:35:27 +0430 +0430

داستان جالبیه ،امیدوارم روند داستان جالب تر هم بشه … به نظرم یه خورده سرعت داستان تند بود و خیلی سریع و تنددختر برده ( کنیز ) داستان دوباره دستگیر شد و فروخته شد

3 ❤️

917575
2020-09-17 08:29:18 +0430 +0430

بیچ کینگ
میدونم باید راجع به اون زمان ها اطلاعاتی داشت تا راجع بهش نوشت اما واقعا شما فکر کردی من همینجوری دِیمی و عشقی به خودم جرئت دادم همچین موضوعی انتخاب کنم؟؟
بله سعی میکنم بیشتر و بیشتر کنم اطلاعاتم رو ولی دلیلش این نیست که من راجع به اون موضوع صفر هستم. جوری که شما گفتی اینو رسوند! راجع به فضاسازی هم همه ی تلاشم بر این بود برسونم که این اتفاق در زمان قدیم اتفاق افتاده حالا نمیدونم آیا لزومی هست که دقیقا دونست چه زمانی؟ فکر نکنم باشه! در همین حد که حس کردیم این اتفاقات مربوط به قبل از قرن 15/14 میلادی رخ داده فکر کنم برای ادامه خوندن داستان کافی باشه! البته نظر من که نوشتمش اینه… بازم روش بیشتر کار میکنم…
در ادامه ممنون از نظر های همیشه موشکافانه 🌹

ناژو
ممنونم عزیزم ❤️ 🌹

sajad1212
ممنونم عزیزم 🌹 🙏

1 ❤️

917578
2020-09-17 08:34:56 +0430 +0430

ali80xx
ممنون عزیز سعیمو میکنم اینهمه طول نکشه دیگه 🌹

خوشگلخانم
مرسی عزیزم 🌹

sex and love
ممنونم آرش جان 🌹 🌹 نه… سعی میکنم بیشتر به فضاسازی بپردازم…

oscarlet
دلیل اینکه اینقدر سریع اتفاق افتاد این هست که بخش اول که راجع به ارباب اولِ دختر هست چندان اهمیتی نداره و اشارکی بهش شده تا خواننده بفهمه چرا دختر فرار کرده…
ولی اگر منظورتون این قسمت هست باید بگم اون بخشی که خوندید راجع به گذشته بوده…
و ممنون از نظر شما 🌹 🙏

0 ❤️

917582
2020-09-17 08:59:34 +0430 +0430

مثل همیشه عالی بود بانو. منتظر ادامشیم.

2 ❤️

917584
2020-09-17 09:08:48 +0430 +0430

Renlly
ممنونم عزیزم 🌹

1 ❤️

917129
2020-09-22 21:16:53 +0330 +0330

ژالب بود خاله تتیس❤️
منتظرم ببینم اخرش چی میشه 😍

لایکرم هرکاری کردم لایک نکرد یه دونه لایکم از طرف من بهش اضافه کون 🙏 👌 😁 😁 😁

5 ❤️

918859
2020-09-22 23:51:18 +0330 +0330

لايك 40 👍 👌

1 ❤️

919541
2020-09-25 10:59:38 +0330 +0330

sexybreasts
ممنونم عزیز 🙏 🌹 ❤️

0 ❤️







Top Bottom