برگشتن به ایران

1391/02/21

اونروز استرس زیادی داشتم، یه حس خوشحالی همراه با ترس از چیزی که نمی دونم چی میتونست باشه!
همزمان که از پله های برقی میودم پایین انبوه جمعیتی رو میدیدم که پشت دیوار شیشه ای منتظر دیدن عزیزانشون بودن. اولش اصلا شک داشتم که کسی به استقبالم اومده یا نه، که این استرسم رو همراه با یه بغض پنهان بیشتر از قبل تو وجودم نشون میداد و همه این افکار به این بر میگشت که یادم میومد سال ها پیش چیجوری ایران رو ترک کردم تا دوشنبه هفته پیش که اومدنم رو به بابا خبر دادم ،حتی یه زنگ هم نزدم.به هر حال چیزی حدود 11 سال از اونروز گذشته بود . بار اولی بود که پام به فرودگاه امام میرسید. همه اینا مثل یه فلش بک در کسری از ثانیه از جلوی چشام رد شد و افراد فامیل که تشخیص چهره بعضی هاشون برام مشکل و یا حتی غیر ممکن بود جلوم ظاهر شدن. بیشترشون با دسته گل و لباس های مجلسی اومده بودن تا منم حس رسمی تر نسبت به همه داشته باشم. بالاخره وقتی با چمدونام از گیت رد شدم و با هم سلام و رو بوسی کردم ناگهان به چشمای مشکی و موهای موج دار فرق وسطش رو به رو شدم. تو چشمام زل زده بود و با یه لبخند موزیانه انگار که ازم میخواست که بگم میشناسمش یا نه! منم که بهت انگار میخواستم کسی متوجه نقطه ثقل نگاه کردن و سلام کردن من نشه با لحن زیرکانه ای پرسیدم کسی دوست نداره اعضای جدید خانواده رو به منه تازه وارد معرفی کنه که همزمان دیدم داداشم داره مامان رو با صندلی چرخ دار بدو بدو میاره که با دیدن این صحنه سوالم از یادم رفت و به سمت مامان الان درست یادم نیست ولی فکر کنم پرواز کردم و روی چادرش فرود اومدم و فقط گریه میکردم که تو این سالها که نبودم چرا مامان روی ویلچر نشسته؟! اونشب همه تصمیم گرفتیم بخاطر حس نوستالژیی که همه حس میکردیم بریم خونه ی قدیمی عزیز تو تهران نو که الان اونم 80 سال رو رد کرده. توی تراس امین داداش بزرگم که رحمات زیادی امشب گرفته بود و همه فامیل رو با ون برده بود و اورده بود و حتی غذا گرفته بود الان پیشم تو حیاط نشسته بود و داشتیم خاطرات رو مرور میکردیم ، ازش پرسیدم اون دختره که اومده کیه؟
امین هم یه لبخند موزیانه زد گفت چیه چششتو گرفته ؟؟؟!!
منم که باز نمی خواستم پریستیژ سالهای دوریمو از دست بدم گفتم من؟؟ نههه بابا!!
تو که خودت میدونم من تو این مایه های سیر نمی کنم. ولی فکرش بدجوری تو مغذم صدا میکرد.
البته یه جورایی خودم حدس میزدم که همون دختر بچه ای میزاشتم روی شونه هام و می بردمش پارک بعد از گذشت این مدت برای خودش خانومی شده و الان دندون پزشکی میخونه و دختر خاله سارا رو “خانوم دکتر” صداش میکنن.
امین هم بعداز دادن اطلاعات کافی راجع به یلدا از جاش بلند شد و دسته کلیدش رو در اورود و یه کلید از توش در اورد و بهم داد گفت برو کوچه بالایی خونه آبجی رویا ، میگم رفتی بچه محل ها رو ببینی و برمیگردی منم میفرستم یلدا بیاد پیشت ، ببینیم این همه سال تو فرنگ مخ زدن یاد گرفتی یا پس رفت کردی؟ فقط آبرو ریزی نشه که باید از همون راهی که اومدی همین امشب برگردی…
منم که تو دلم غوغایی بود گفتم داری امتحانم میکنی داداش؟
امین هم که انگار از اینکه امشب من و یلدا قراره پیش هم باشیم اطمینان قلبی داشته باشه بهم گفت تو برو که اگه نری خودم میکنمش و امشب باید سیخ کرده سرت رو روی بالش بذاری.
اینو که گفت تازه دو زاریم افتاد که داستان از چه قراراه…
طبق قراری که امین گفت زود رفتم خونه ابجی رویا . همه چی برای عجیب بود ،روی کاناپه نشسته بودم و تلویزیون میدیدم ، همه چی عوض شده بود ولی کلاه قرمزی هنوز خودش بود ولی بقیشون رو نمیشناختم ، تو همین حال و هوا بودم که صدای زنگ افکارمو بهم ریخت.
صدای پاشنه های کقشش که پله ها رو آروم و شمرده بالا میومد انگار تمومی نداشت و وقتی که جلومم وایساده بود و شالش رو انداخت روی مبل انگار بازم هیچی واقعی نبود. یه دفعه با یه صدای بلند که انگار بخواد منو از شوک خارج کنه گفت : خوب آقا شیره ، دوست داری شیر قهوه بخوری یا چایی داغ؟
من که با اینجور متلک ها آشنا نبودم آروم گفتم نه مرسی الان خونه عزیز تا خرخره خوردم و جا ندارم.
یلدا هم که از حرف من خندش گرفته بود ولی نمی خواست بروز بده گفت خوب پس اومدیم اینجا مثل قدیما کولی بدی یا شاید اوجا زیادی خوش گذشته !!؟
منم که تازه منظور تیکه اولش رو فهمیده بودم با حالت لکنت گفتم: آا، نه نه نه. یعنی آره، نه.
یلدا هم که از شوت بازی من حسابی خندش گرفته بود گفت : ببینم اونجا هوا از اینجا گرمتره؟ گفتم : نههههه . تو کانادا به سختی هوای بالای 10 درجه رو میبینیم .
تا اینو گفتم انگار که منتظر این جواب باشه گفت پس تو الان گرمت نیست که روز به این گرمی پالتو تنت کردی؟
وای راست میگفت ولی بازم منظورش چیز دیگه ای بود که اینبار فهمیدم و گفتم خوب بستگی داری که فقط من گرمم باشه یا هوا برای همه گرم شده باشه.
با این حرف توپ رو انداختم تو زمین حریف که اون شروع کنه .
اونم گفت اصلا به من چه ، من که نفسم در نمیاد. اینو گفت و لباس هاشو شروع کرد به درآوردن. مانتوشو که در اورد گفت آبجیت شلوارک نداره که راحت باشیم؟
گفتم از من میپرسی؟ خندید و گفت : آره داره الان برای آقای تازه از فرنگ برگشته هم میارم.
منم که عین آدم های جن دیده تو فکر این بودم که خانومو چیجوری لخت کنم یهو جلوم شلوارشو داد پایین و همین حالت شروع کرد ازم راجع به ادامه تحصیل تو کانادا پرسید.
منم که فاصلمو همینجوری که حرف میزدم داشتم کم میکردم . وقتی فاصلمون به کمتر از 50 سانت رسید اونم شلوارک رو کامل پوشیده بود. اصلا حواسم به این نبود که الان یلدا فقط اومده اینجا تا باهم سکس داشته باشیم. بهش گفتم من خستم ، رو تخت رداز میکشم تو گوش کن. تا خوابیدم اونم بغل دستم دراز کشید و دستشو گذاشت روی شکم من که هنوز داشتم از درس خوندن توی کانادا حرف میزدم.
با این کارش یه دفعه انگار یه پاتیل روغن داغ روم ریخته بودن و منم دست راستمو گداشتم روی شونه اش و بهش کفتم خوب حالا نوبت تو هستش که برام تعریف کنی.
با حرف اون شروع کرد حرف زدن و منم دستمو همینجور که با پیراهنش بازی میکردم به سوتینش نزدیک میکردم و الان دیگه دستم به گردن بندش که بلندیش تا لای سینه های قشنگش میرشید بود. آروم دستمو بردم لای سوتینش و با این کار بدنش یه لرزش کوچیک کرد و گفت چرا اینقدر دستت سرده ؟ گفتم گداشتم اینجا که گرم شه خوب. خندید و با خنده ای که کرد دلم آروم گرفت و به آرومی لبهامو گذاشتم روی لبهاش و شروع کردم هرچی بلد بودم یه جا انجام بدم. تو همین حالت حس فشار روی کیرم کردم و دیدم یلدا داره کریرمو از رو میماله. منم سریع کیرمو انداختم بیرون و دستم با فشار بیشتری سینه هاشو میمالوند و سوتینش تقریبا اومده بود روی شکمش. آروم سرمو تا سینه سمت چپ اوردم پایین و شروع به خوردم کردم و هر 15 - 20 ثانیه یه بار از لبش یه بوس میکردم و به کارم ادامه میدادم.
تو همین حالت دستمو اروم بردم تو شرتش که الان بعد از 7-8 دقیقه دیگه شبیه دریاری آب شده بود . تو همون حالت با پاش کیفش رو کشید سمت خودش و یه کاندوم در اورد و کشید روی کیر من و شروع کرد به ساک زدن، هرچند حرفا ی نبود و دندوناش اذیتم میکرد ولی تجربه قشنگ بود. خیلی دوست داشت یه حال ویژه به من بده برای همین همش سعی میکرد کیر منو تا ته بزاره تو دهنش که چون نمیشد همش عق میزد. بهش اشاره کردم که بی خیال و چرخوندمش و آروم خوابیدم روش، دستش رو از لای بدن هامون برد سمت کیرم و گذاشت لب سوراخ.
با یه صدای اه ریز همش میگفت فشار بده . منم همشو نمی کردم تو کسش. یه مقدار میکردم و درمیوردم و دوباره این کارو تکرار میکردم.
به جایی رسید که خودمم نزدیک بود آبم بیاد که یلدا با صدایی مثل فریاد داد میزد فشار بده ، فشار بده که منم یه آخرین فشارم تا جایی که جا داشت فشار دادم تو که با صدای جیغ بلند یلدا و یه لرزش کوچیک تو بدنش و همزمان چنگ زدن پشت من همراه بود. واقعا ایدآل بود که ما هردومون تو یه لحظه ارضا شده بودیم و الان مثل جنازه روی هم افتاده بودیم.
موقعی که باهم زیر دوش بودیم همش به این فکر میکردم که این یک ساعت و نیم رو چیجوری تو روز اولی که اومدم توجیه کنم.
الان 1 هفته از اون روز گذشته و تا حالا 2 بار یلدا منو بیرون برده ، ماشالله اصلا معلوم نیست که 10 سال باهم اختلاف سنی داریم.
پس فردا خونه خاله سارا دعوتیم و اگه یلدا رو کردم حتما براتون تعریف میکنم.

مهران
16:51
20-فروردین-91
تهران-ایران


👍 0
👎 0
18193 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

319693
2012-05-10 19:42:22 +0430 +0430
NA

داداشت خانم بیار خوبیه

0 ❤️

319694
2012-05-10 19:51:27 +0430 +0430
NA

: |

0 ❤️

319695
2012-05-10 20:13:09 +0430 +0430
NA

سلامه منو به عمت برسون

0 ❤️

319696
2012-05-10 21:16:37 +0430 +0430

آخه مادر قهبه . ریدم تو اون داستان تخمیت
کدوم جنده ای رو دیدی تا حالا از روی کاندم
ساک بزنه .
خوب احمق چولمنگ بخاطر کاندم عوق میزده
در هر صورت داستانت تخمی بود و غلط املایی
هم خیلی داشتی

0 ❤️

319697
2012-05-10 21:58:47 +0430 +0430
NA

manam too yoonan vaghti miraftam jende khoone kandom mizashtand bad sak mizadand. age hesso halesh bood eshgho hali ra ke too yoonan kardam ra dastanesh mikonam va be eshterak mizaram

0 ❤️

319698
2012-05-11 02:50:18 +0430 +0430
NA

امین هم بعداز دادن اطلاعات کافی راجع به یلدا از جاش بلند شد…
دروغگو كم حافظه است.
نيلو كيه اونوق؟؟؟؟؟؟؟؟
جنده هم به اين زودي كس نميده.
كون كش تو تا شابدوالعظيم هم نرفتي اونوقت كانادا؟؟؟؟؟؟؟؟
كس مغز جلقي؟
داداش كس كشت و تورو با كاربن گاييدم خر وحشي

0 ❤️

319699
2012-05-11 03:10:55 +0430 +0430

خیلی تخمی بود دیگه ننویس . . . . . . . . . . . .
آخرش نفهمیدم یلدا رو کردی؟ خاله سارا رو کردی؟ نیلو رو کردی؟ اونها تو رو کردن؟ داداشت اونها رو کرد؟ خیلی تخماتیک بود. یعنی این همه راه از کانادا اومده بودی که کوس بکنی؟ همون روزی که رسیدی؟ یلدا یا نیلو هم که تو این مدت جنده شده بود به تو هم یه کوس داد. خاک تو اون سرت بکنن که بعد از 11 سال اومدی ایران جنده کردی و با افتخار هم اومدی اینجا مینویسی. احتمالا نمیدونی که کانادا کدوم طرفه. کله کیری دیگه ننویس. نقشه کانادا تو کونت. پله برقی فرودگاه تو کونت. دسته کلید آبجیت تو دست داداشت بود؟ یعنی داداشت جاکشی و کوس کشی میکرد؟ خواهرت چی؟ استغفرالله بگذریم… راستی میدونی نوستالژی چیه؟ همون نوستالژی با مشتقاتش تو کونت. کلاه قرمزی بگاد تورو که اینقدر تخماتیک نوشتی. میگی حرفه ای نبود ولی تو کیفش کاندوم داشت؟ جنده ها همیشه کاندوم دارن و خیلی هم حرفه ای کوس میدن. کوس کش دیگه ننویس. کیرم تو داستان کیریت دیگه ننویس. آقا زبونم مو در آورد دیگه ننویس.

0 ❤️

319700
2012-05-11 04:46:44 +0430 +0430
NA

خیلی بد بود. هر 10 تا داستان یکیش رو فحش میدم که این هم همونه. 3 حالت بیشتر نداره یا دختره با داداشت از قبل واست برنامه ریخته بودن که کاندوم همراش بود و داداشت هم مکان داشت یا برادرت جاکش و دختره فاحشه بود یا اینکه توهم زدی، هر چی بود داستان سیر منطقی نداشت.

0 ❤️

319701
2012-05-11 05:47:45 +0430 +0430
NA

اگر این نوشته رو به عنوان یک داستان , صرفأ بهش نگاه کنیم که باید گفت خیلی کار لازم داره اگر هم بخوایم بگیم که یک خاطره ی واقعیه , باید گفت که خیلی از واقعیت فاصله داره .

0 ❤️

319702
2012-05-11 06:06:30 +0430 +0430
NA

آخه کدوم دختری پیدا میشه که تو کیفش کاندوم باشه ! یکدفه شلوارشو بکشه پایین ولی بلد نباشه حرفه ای ساک بزنه :))))) خیلی تابلو بود!

0 ❤️

319703
2012-05-11 16:47:43 +0430 +0430
NA

دوست عزیز :
HELIYA جان :
خیلی خوشحالم از اینکه با داستان زیبات تونستی سطح توقعات خواننده ها رو طوری بالا ببری که الان توی COMMENT ها میشه به سادگی نتیجه اش رو دید . راستی و درست گویی چیزیه که همیشه همه اقشار رو به سمت خودش جذب میکنه و اون چیزی بود که تو داستان شما به راحتی میشد بهش دست یافت . بنده به شخصه اعتقاد ندارم که تا این اندازه ناسزا حواله نویسنده بشه ، اما حقیقتا" این دوستان نویسنده هم خودشون علاقه به ناسزا دارند . آخه یک شیر پاک خورده ای هم پیدا نمیشه به این نویسنده عزیز بگه : آخه برادر من ، خدای نکرده مگه شما 11 سال پیش که ایران رو ترک فرمودی ، خانم دکترهای ما توی کیفشون از اون بادکنک ها میذاشتن که اینقدر راحت قشر تحصیلکرده مملکت رو به فاحشه گری محکوم میکنی !!!
کاش همونطور که با آب و تاب از پله برقی فرودگاه امام گفتی ، لااقل بعد از 11 سال دوری از وطنت می نوشتی : واقعا" از اینکه بعد از این همه سال برگشتم و این همه تغییرات غیر قابل باور رو یکجا میدیدم ، داشتم شاخ در می آوردم !!! دختر پاک و معصومیکه روزگاری رو دوشم این ور اون ور میبرده بودمش وقتی اونجور بی مقدمه دست تو کیفش کرد و از تو کیفش اون وسیله رو درآورد ، داشتم از تعجب شاخ در میآوردم !!! یعنی تو این چند سال اینقدر مملکت عوض شده که خانم دکتراش با دوست دوران بچگیشون اینطور بی پروا می خوابنو تازه از نجابت هم خبری نیست ؟
انصافا" هر بد و بیراهی حوالت کنن کمه برات .
مطمئنم حتی خانم های نظافت چی توی فرودگاه هم آدم حسابت نکردن که اینطوری عقده های روانیت رو سر قشر تحصیلکرده مملکت خالی کردی !!!

0 ❤️

319704
2012-05-11 18:09:06 +0430 +0430
NA

آخ آخ آخ :
شرمنده ، فراموش کردم راحع به پدر عزیزتون سوال کنم !!! مادر عزیز که با ویلچر تشریف آوردن و عذرشون موجه شد ، برادر بزرگوار هم که احتمالا" دلال کلید و یار ذخیره و نیروی پشتیبانی بودند ( شما که زحمت خانم دکتر رو نمی کشیدین قرار بود ایشون به زحمت بیفتن ) ، خواهر از گل بهترتون هم که جور تهیه جا رو کشیدن ، همبازی قدیمی هم که یار تمرینی بودند ، اونوقت این وسط پدر گرامی فقط نقش تلفنچی رو بازی کردن و دیگر هیچ ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ بابا عجب خونواده فعالی داری !!! بفرستشون شرکت واحد ، یک خط BRT رو یک تنه حریفن !!!

0 ❤️

319705
2012-05-12 12:44:36 +0430 +0430
NA

جالبه…یعنی خیلی جالبه…این خانم هلیا کلا سر و کلش تو سایت پیدا نمیشه…اما سر بزنگاه تو سایت می بینیمش…یا خودت برای خود شیرینی این داستان رو نوشتی که بقیه بیان اون داستانها رو با این یکی مقایسه کنن تا یه ذره مرض خود شیفتگیت بخوابه…به به و چه چه کنن که چی؟؟؟؟؟که بگن تو خوب می نویسی و دیگران بلد نیستن بنویسن…یا کار یکی از اون نره خراییه که عقبت موس موس میکنن تا هر از چند گاهی سر از خلا در بیاری و اظهار وجود کنی…دانی که منظورم کیان؟!
خیلی خود شیفته ای.یا بهتره بگم خود شفته ای…خوب برای خودت نوشابه باز می کنی و خوب خودتو تحویل می گیری…از روشن فکر خوندن خودت تو اون تاپیکی که خودت می دونی…از ادعا و چس کلاس خارج نشین بودنت که هر ثانیه ورد زبونته نکنه ازت بگیرن…ادعای نویسندگی و …کلا موجود چندش و مشکل داری هستی…یه عقده ای که شهوانی رو به گه کشید…

0 ❤️

319706
2012-05-12 15:31:42 +0430 +0430
NA

دول شاهین نجفی تو کونت
السلام و علیکم ورحمته الله و برکاته

0 ❤️

319707
2012-05-13 00:28:20 +0430 +0430

ریدی با رررر دسته دار .
Derrick Mirza
16:51
23-اردیبهشت-91
تهران-ایران

0 ❤️

319708
2012-05-13 05:04:45 +0430 +0430

معمولا رسم اینه که جلوی مسافر گوسفند سر میبرند.نه اینکه براش خانم بیارند انم از نوع دکترش!!!

0 ❤️

319709
2012-05-13 05:28:03 +0430 +0430
NA

مزخرف بودددددددددددددددددددددددد

0 ❤️

319710
2012-05-13 14:50:49 +0430 +0430
NA

با این انتخاب اسم واسه داستانت بیخودی انتظارهارو از داستان بردی بالا و من فکر کردم ادامه همون داستان سریالی بازگشت به ایرانه ولی وقتی چند خط اولشو خوندم فهمیدم که ادامه اون نیست…
دیگه باقیشو نخوندم!!!
همین

0 ❤️

319711
2012-05-14 06:46:49 +0430 +0430
NA

پاشو مهران مادر پاشو پاشو مهران پسرم
كيرت گل قالي رو پاره كرد.

لاشي پاشو يه آبي به صورتت بزن

اخه كير اسب ابي تو سوراخ گوشت چرا مياي كس مينويسي

0 ❤️

319712
2012-05-15 12:14:49 +0430 +0430

داستانت خیلی غیر واقعی بود
مردشورتو ببرن که اینجوری زن جماعت و قشر تحصیلکرده رو به لجن کشیدی جنده هم اینجوری نمیده که این دندون پزشکه به تو چلمنگ عوضی داد

0 ❤️







Top Bottom