برگی در باد (۱)

    از خواب پریدم . خواب میدیدم یا واقعی بود ؟ یکم که گذشت امواج اتفاقات دیشب کم کم یادم میومد . پری ....
    فوری از رختخواب امدم بیرون و تو لیست تماسام محمد رو گرفتم . گوشیش خاموش بود . پیمان رو گرفتم . اونم خاموش بود . میثم , بهداد , مهدی , ساناز و لعیا همشون گوشیشون خاموش بود . ساعت 10 صبح بود و معلومه گوشیشون خاموشه . بعد یه پارتی مختلط که همه مست و بعضیام با قرص و پایپ رفته بودن فضا و تا 4 صبح ادامه داشت فقط من بیدار شده بودم . پری منو بیدار کرده بود . خودش نه ...... خیالش ....


    چشامو بستم و دیشبو بیاد آوردم . به خاطر تشدید آسمی که از بچگی مهمون ریه هام بود برای بار چندم سیگار رو ترک کرده بودم و فقط به مشروب بسنده کردم . از قرص هم متنفر بودم . عاشق سیگار بودم ولی با اولین پک سلسله سرفه های مزمن شروع میشد . ته لیوانمو با چهارمین پیک برندی پر کردم و درحالی که تو دستم آروم و دورانی تکونش میدادم امدم تو حیاط . مهمونی تو ویلای محمد بود . افراد زیادی بودن که نمیشناختمشون . از دوستای مشترکمون فقط پیمان و میثم و بهداد بودن و مهدی و لعیا که یه جورایی کمک حال محمد و پذیرایی و اینا بودن و اکثر مهمونیا حضور داشتن و ساناز دوس دختر محمد که خیلی عاشق هم بودن . دختر و پسر بودن که تو خونه سرشون تو هم بود و اصلا تو این دنیا نبودن .


    بیرون که امدم دیدمش . موهای فرش که از یه طرف امده بود رو دوشش و یه طرف شونه های لختشو پوشونده بود . ظاهرا خیلی تو فکر بود . یه دستشو گرفته بود زیر سینه هاش و حائل اون یکی دستش کرده بود که سیگار باریک و بلندی لای انگشتای سفید و کشیده و نسبتا درشتش بود . محو تماشاش شده بودم که یهو سرشو بلند کرد . یه لحظه جا خوردم انگار خجالت کشیدم . بعید بود ازم . من که خجالتی نبودم . مخصوصا بعد از سه ته استکان برندی دیگه جایی برای خجالت نبود . مخصوصا وقتایی که برندی مینوشیدم کاملا هرزه میشدم و بی پروا . به خودم مسلط شدم استکانو به دهنم نزدیک کردم و خیلی آروم رفتم بالا جوری که نگاهمو ازش نمیبریدم . یه طرف دهنش امد بالا به نشونه خنده و چراغ سبزی به من که مسیر بازه . رفتم جلو . یه کام از سیگارش گرفت و درحالی که سیگار نصفش مونده بود انداخت زمین و با پنجه کفشای پاشنه بلند جلوبستش رو زمین لهش کرد .


    من : انگار شما هم تو این شب شاد تنهایین ؟
    پری : شب شاد ؟
    پوزخندی زد و با نوک کفشاش چندتا ضربه به زمین زد .
    من : به نظرتون شب شادی نیست ؟ ببینید همه با عشقشون امدن مست و پاتیل و نشئه فارغ از هیاهوی دنیا دارن خوش میگذرونن .
    پری : جالبه . به نظرتون اینا آدمای شادین ؟ شادی رو چی میبینی ؟ به نظرت اگه اینا شاد بودن مجبور بودن به مشروب و قرص و متا آمفتامین پناه ببرن ؟ راستش دیگه نمیدونم . شاید شادی معانی دیگه ای داشته باشه .
    من : مثل اینکه دل پُری دارین . بیخیال بابا خوش باش بیا تو مهمونی ببین داش محمد چه سنگ تمومی گذاشته .
    پری : این یعنی داری به رقص دعوتم میکنی ؟
    من : راستش رقص که نه .... به نظرت این آهنگی که گذاشته میشه باهاش رقصید ؟
    حالا من اصلا رقصیدن بلد نبودم ولی بدمم نمیومد . پری یکم لب پایینشو خورد و یهو لبخندی زد .
    پری : باشه بریم تو .
    رفتیم تو رقص نور داشت منو کم کم متوهم میکرد . پری که تا اون لحظه اسمشم نمیدونستم نگام کرد و گفت خوب پرنس چارمینگ منو بگیر . بغلش کردم و تو گوشش گفتم کیوان صدام کن . یه دستشو گذاشت رو شونم و دست دیگشو دور کمرم گرفت و گفت منم پری هستم .


    بغلش کرده بودم و داشتیم میچرخیدیم . سرم روی شونه لختش بود که یه بند نازک نگهدارنده لباس شب بلند سیاهش که تا مچ پاش میرفت بود . بوی تنش رو با تموم وجود نفس میکشیدم . مست روی مست شدم . از خود بیخود .


    با صدای تلفن به خودم امدم . محمد بود .
    من : محمد سلام خوبی ؟ میگم پری که دیشب تو مهمونی بود رو یادته ؟
    محمد : سلام . چی ؟ پری کیه ؟
    من : بابا همون دختره لباس بلنذ سیاه پوشیده بود باهاش میرقصیدم .
    محمد : مگه تو رقص بلدی ؟
    من : اذیت نکن . وسط سالن بغل هم بودیم . چیک تو چیک هم میچرخیدیم فقط .
    محمد : آها . یه چیزایی یادمه . راستش نمیدونم کیو میگی . پری ؟ پری نمیشناسم . مطمئنی اسمش پریه ؟
    من : محمد داری میری رو مخم . یعنی تو کسی نمیشناسی دعوت کردی ؟ من تورو میشناسم تا کسیو نشناسی دعوت نمیکنی .
    محمد : ببین شاید ساناز دعوت کرده بذار از اون بپرسم .
    من : خوب بپرس .
    محمد : خوب نمیشه الان خوابه منم جرات ندارم بیدارش کنم وقتی از خواب بیدارش میکنی مثله خرس گریزلی عصبانی میشه باید خودش بیدار شه .
    قطع کردم و یکم دوروبرمو نگاه کردم .داشتم کلافه میشدم . انگار هرچه دیرتر از پری خبری بگیرم بیشتر ازش دور میشم و امکان رسیدن بهش کمتره . چرا دیشب شمارشو نگرفتم ؟ لباس سفیدمو که افتاده بود رو زمین برداشتم . پایین یقش ردی از رژلب قرمز آتشی نقش بسته بود . حتما کار پری بوده ....


    منو پری داشتیم دور خودمون میچرخیدیم . انگار هیچکی تو سالن نیست . فقط منو پری هستیم . سرش پایین بود . آروم گفتم پری . سرشو بلند کرد و خیره شد تو چشمام .چشمای قهوه ای تیره درشت ولی خمارش که خط چشم بلندش چشاشو درشت تر جلوه میداد که گیرایی دوصد چندانش توسط ابروهای با فاصله نسبتا زیاد از چشماش و حالت هاشوری و وحشی کاملا قلب و ذهنمو به تسخیر خودش درآورده بود . چشمام بین چشماش و لبای خیلی درشت و گوشتیش در حرکت بود . رژلب قرمز پررنگ و براقی که زده بود تلالو خاصی داشت تو نور کم سالن که گهگاهی رقص نور اکنون آرام شده روی سرمون دیگه اذیتمون نمیکرد . بهش نزدیک شدم . نفسامون میخورد بهم . دیگه نمیچرخیدیم . تپش قلبم رفته بود بالا . چشمای پری دیگه خمار نبودن . یه حالت شک و دودلی تو چشماش بود نفسای پری هم تندتر شده بود . هیچ حرفی نمیزدیم . به حدی لبامون بهم نزدیک بود که اگه حرف میزدیم بهم میخوردن . ولی هیچکدوم انگار جرات نداشتیم . انگار اگه بهم بخورن میبازیم . لبامون از نفس همدیگه گرم بود . کم کم حس کردم پری لباشو تکون میده . آب توی دهنشو قورت داد و همین باعث شد یکم لبش به لبم کشیده بشه . لبامون از گرمای نفس همدیگه و گرمای تو قلبمون مثل کویر خشک شده بود . لبش به لبم گرفت و یکم کشیدش . چسبیدم بهش و لبامو چسبوندم رو لباش . چشاشو از شهوت خالص بست . دستاشو دور کمرم سفت کرد و سعی داشت منو بیشتر به خودش بچسبونه . موفق هم بود . انگار بهم دوخته شدیم . چشاشو بسته بود . منم چشامو بستم . دیگه صدایی نمیومد . نه من لبمو تکون میدادم نه پری . نمیدونم چقد لبامون روهم بود . با شل شدن دستای پری چشامو باز کردم . لبامو از لباش جدا کردم . اونم بدون مخالفت یا حرکت اضافه ازم جدا شد . چند ثانیه بعد از جدا شدن چشاشو باز کرد اینبار بشدت خمار . اون جایی از رو لبامو دور دهنم که لبای پری روش بود انگار سِر شد و باد کرد . یه گز گز خاصی داشت . انگار هنوز لباش رو لبامه .
    دلم نمیخواست این لحظه تموم شه .
    بغلش کردم و تو گوشش زمزمه کردم :
    پرییییییییییییییییییییی .............


    با صدای زنگ موبایلم به خودم امدم . پیراهن سفیدو انداختم رو تخت . محمد بود , جواب دادم :
    من : محمد چی شد پیداش کردی ؟
    محمد : نه یعنی آره میای اینجا ؟
    من : بیام اونجا چیکار ؟ بالاخره پیداش کردی یا نه ؟
    محمد : آره ساناز میشناسدش دیشب شما دوتارو دیده باهم . ساناز گفته بیای اینجا باهات کار داره .
    من : باشه لباس میپوشم راه میفتم .


    زنگ خونه به صدا درامد . آژانس بود . رفتم سوار شدم و آدرس خونه محمدو دادم و راه افتاد . منظره بیرونو نگاه کردم و دوباره یاد دیشب افتادم ....


    برای یه لحظه هم از هم جدا نمیشدیم . منو کشید یه گوشه خلوت و اینبار خیلی شدیدتر و عمیق تر لبهامو تو لبهای درشت و نرمش کشید . توان مقاومت نداشتم سرپا بایستم و لرزش خاصی تو تمام اعضای بدنم رخنه کرده بود . انگار لبهاش مخدر تزریق میکرد . هر لحظه آرومتر و پرشور تر میشدم . انگار سرم داشت میخورد به سقف بلند سالن . حرکاتم به حدی آروم و با تمرکز شده بود گذشت دقایق هم کندتر شده بود . به طرز شهوتناکی حرکات دیگران هم درنظرم کندتر شده بود . آروم سرمو بردم زیر گردنش و یه بوسه از زیر گردنش گرفتم و سپس لبامو دورتادور گردنش کشیدم . آهی کشید و شل شد . حرکتم به حدی قوی و شهوتناک بود که کنترلشو از دست داد و زانوهاش خم شد که بیفته زمین گرفتمش ...
    من (خیلی آروم) : بریم یه جای دیگه ؟
    پری زل زد تو چشام و آروم چشاشو به علامت بله بست و باز کرد . اینبار به خودش مسلط شد . لحظات هیجان انگیزی رو سپری کردیم . راه افتادیم سمت حیاط و رفتیم زیرآلاچیق ضلع شرقی پایین حیاط . جای دنجی بود . هدایتش کردم بریم تو آلاچیق و از پشت دستامو بردم دور شکمش و بغلش کردم و دهنمو گذاشتم پشت گردنش و لبامو گذاشتم روش و همزمان با مکیدن زبونمو کشیدم روش ....
    راننده آژانس : رسیدیم .
    من : خیلی ممنون .
    پول رو دادم و پیاده شدم . زنگ زو زدم و محمد درو باز کرد . رفتم تو و کل حیاط بزرگ خونشونو از دید گذروندم . هرجایی که با پری بودم و نگاه کردم . انگار نه انگار دیشب منو پری اونجا بودیم .فوری رفتم تو خونه . محمد گوشه سالن جلو تلویزیون لم داده بود .
    رفتم پیشش و احوال سانازو پرسیدم . حموم بود . گفت الان میاد . بی حرف کنار همدیگه نشستیم . محمد هنوز از دیشب منگ و شلخته بود . همیشه تا خرخره میخورد . میگفت اصل مستی اینه خودت یادت بره بقیش کشکه . یکی دوبار هم براش شر شده بود ولی خوب ......
    ساناز با موهای خیس و روبدوشامبر خیلی بزرگ و حوله ای که دور موهاش پیچیده شده بود و قسمتی از موهاش هنوز بیرون بود و آب میچکید ازش از اتاق امد بیرون .
    امد کنار محمد نشست و مشغول زدن لوسیون به دست و پاش شد و شروع کرد حرف زدن .
    ساناز : میدونم کیو میگی محمد وقتی بهم گفت جا خوردم . چون میدونم تو از چه تیپ دختری خوشت میاد . تو دخترای کوچولو و یکم تپل و بغلی رو دوست داری و راستش یکم متعجب شدم که از پری خوشت امده و حتی باهم خوشگذرونی کردین دیشب . ولی اینا مهم نیست . بیخیال پری شو . اون به درد تو نمیخوره . راستش چجوری بگم .... من پری رو دوساله میشناسم , یک سال اولش خیلی دختر خوب و محجوب و سربه زیری بود و همه فکر و ذکرش ورزش بود . آخه پری هندبالیسته (حالا میفهمم دستاش چرا اینقد بزرگ و قوی بود) ولی از یه سال قبل کاملا عوض شد . از دختری که با هیچ پسری دوست نمیشد تبدیل شد به دختری که هر روز با یه نفر بود و کم کم دایره رابطه هاش اونقدر زیاد شد که بعضی وقتا قاطی میکرد با کدوم پسر رابطه جنسی داره و با کدوم فقط میرن دور دور ... یعنی تا این حد .


    ساناز داشت یه ریز توضیح میداد و هرچی بیشتر میگفت من بیشتر ناامید میشدم . چرا آخه این دختر اینجوریه . اولین بار بود که یه دختر تا این حد روم تاثیر داشت . دیشب فکر میکردم تاثیر مشروبه ولی امروز صبح که از خواب بیدار شدم و دیدم بیشتر از دیشب شیفته و شیدای این دختر مرموز شدم عزممو جزم کردم هرطور شده باهاش ارتباط برقرار کنم ولی با حرفای ساناز ته دلم خالی شد .
    یعنی برم دنبالش یا نرم ...... ؟


    ادامه...
    کیرمرد(dickerman)

  • 19

  • 2




  • نظرات:
    •   Ggaayy
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • سایت پر شده از داستان هایی که جاشون اینجا نیست


    •   عاشقجورابنازک
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • خخخخخخخخخخ،،واقعآاسمدسایت اول بخونین بعدبنویسیداراجیفتونه


    •   روح.بیمار
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • به به دیکی جون خودمون (biggrin) !
      چه خوبه که همه ژانرارو امتحان میکنی! داستان خوب شروع شد مشتاقم ببینم ادامش چی میشه هرچند به ساناز خیلی مشکوکم (cool) (devil)
      عالی بود رفیق!


    •   Miss_M
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • متاسفانه خیلی سخته اعتیاد به آدم ها...
      بعضی وقتا فک میکنم هر کسی میتونه عوض شه بعدش شک میکنم چه اعتباری هست دوباره نرن سراغ کارای قبلیشون..
      به قول معروف توبه گرگ مرگه... ولی خب آدم دوست داره به هر کسی فرصت تغییر بده ...


    •   sepideh58
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • دیکرمن عزیز بسیار زیبا بود چه خوبه که همه ژانرها رو قلم میزنی منتظرم بی صبرانه
      لای تقدیم بهت


    •   sepideh58
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • *لایک


    •   PayamSE
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • زیبا بود و خواندنی. ادامه اش رو حتما میخونم.
      لایک


    •   shahx-1
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • جناب اقای دیکرمن گرامی داستانتون خوب و جذاب بود تشویق شدم بقیشو بخونم لطفا تاخیر بین قسمتها نباشه که کلامون میره تو هم لایک دهم از طرف من تقدیم به شما و قلم زیباتون


    •   dickerman
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • گی عزیز داستان به دلتون نبوده معذرت میخوام


      عاشقجورابنازک گرامی قبول دارم اراجیفه نوشته هام ولی واقعا داستان شهوانی توش داشت . بازم ممنون بابت نظرتون و معذرت . چشم رعایت میکنم


      روح بیمار .... وااااااااااااای خیلی خوشحالم داستان به دلتون نشسته واقعا احساساتی شدم . مرسی واقعا خوشحالم منو رفیق خودتون میدونید .


      کویین هات عزیز ممنون بابت نظرتون البته داستان اونجور نیست که فکرشو میکنید . قسمت دوم و پایانی معلوم میشه و پیش داوری و قضاوت سریع زیاد جالب نیست . ممنون بابت نظر خوبتون


      بانو سپپیده عزیز ممنون که خوندی و به دلت نشست . به روی چشم تمام تلاشمو میکنم زیاد منتظرتون نذارم . مرسی


      پیام اس ای عزیز ممنون بابت دلگرمیت دوست همیشگی


      سفید دوست عزیز لطف داری ممنون خوشحالم که خوشت امده . راجب انتقادی هم داشتی کاملا به جا و درست بود منتها من فکر کردم همه چی روشن باشه . چشم سعی میکنم بهتر بنویسم . ممنون عزیزم


      به به شاه ایکس عزیز . مرسی داداش حتما سریع میذارم ادامشو . این مدت نبودم کم کار شدم باید یکم خودمو جمع کنم داستانای طنزمو باز شروع کنم . البته اگه اسمشو طنز گذاشت .....
      ولی خداوکیلی قول میدم زود بذارم کلامون نره تو هم واقعا وحشتناکه با یه مردم آزار دربیفتی (hypnotized)


    •   Takmard
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • مست روی مست شدم ، از خود بیخود ! -
      توی ژانر " پارتی ایرونی " داستان قشنگی نوشتی یه جا دو سه بار واژه " برندی " رو تکرار کردی در کل جذاب و خوندنی بود و امیدوارم ادامه شو همینجور خوب بنویسی ...لایک


    •   روح.بیمار
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • dickerman اختیار داری دوست عزیز, باعث افتخاره (rose) (rose)


    •   dickerman
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • تک مرد عزیز ممنون که همیشه با کامنتای خوبت دلگرمی میدی . ممنونم دوست


      روح بیمار عزیز لطف داری واقعا برام خیلی ارزشمند بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو