برگی در باد (۲)

1397/01/08

…قسمت قبل

سرمو انداخته بودم پایین . واقعا گیر کرده بودم . نمیدونستم چیکار کنم . ساناز دوباره شروع کرد به صحبت کردن .
ساناز : ببین کیوان خودت میدونی . اصلا شایدم دلت بخواد یه مدت باهاش بگردی ولی پری اونی نیست که باب میلته . تو الان هیجان زده ای . پری خیلی دختر سکسی و لوندیه و اکثر پسرا برای یک شب هم که شده از خداشونه باهاش باشن ولی تو اون آدم نیستی . هنوز یادم نرفته سر قضیه مرجان چی کشیدی . محمد تو بگو .
محمد : ببین کیوان , ساناز راست میگه منو تو خوب همدیگرو میشناسیم , ما نمیتونیم رابطه های کوتاه مدت رو تحمل کنیم چون سریع وابسته میشیم . ما نمیتونیم با یه نفر باشیم بعد یه هفته بذاریمش کنار بریم دنبال بعدی . بگو دروغ میگم ؟
من : نه دروغ نمیگی ولی آخه نمیدونی . راستش دیشب احساس کردم چیزی بینمونه ولی با حرفای ساناز …
یکم لب پایینیمو خوردم و ادامه دادم …
من : راستش هنوز مرجان رو یادم نرفته که با رفتنش چی به روزگارم آورد ولی بودن با پری دیشب خیلی رویایی بود . کاش میشد شماره ای آدرسی چیزی ازش داشتم .
ساناز : راستش نمیدونم چی بگم بهت باشه مشکلی نیست من شماره جدیدشو از لعیا میگیرم زود زود شماره عوض میکنه و درواقع من از طریق لعیا باهاش آشنا شدم .
از خونه محمد زدم بیرون و بی هدف تو کوچه ها شروع کردم پرسه زدن . هزار جور فکر مختلف تو سرم بود . بارها به خودم نهیب زدم دختر هرجایی تو زندگی من جایی نداره . واقعا چرا باید دختری مثل پریا اینجوری باشه . اگه خودمم هرجایی بودم مشکلی نبود ولی انگار داشت به شخصیتم برمیخورد . انگار اگه باهاش رابطه برقرار کنم باختم . چند تا رابطه بیشتر از من داشته تو این یه سال ؟ مطمئنم با این هیکل خوب و سکسی که داره روابط مختلف و بیشماری رو تجربه کرده . هرچی بیشتر فکر میکردم خودمو درمونده تر میدیدم . نه . بهیچوجه . این دختر لیاقت منو نداره . ولی چرا ؟ اینقدر تو ذهنم با خودم درگیر بودم که گذر ساعت و زمان رو حس نمیکردم .به خودم امدم دیدم چند ساعت گذشته و همچنان دارم تو خیابونا میگردم نزدیک عصر بود که پیام امد به گوشیم و همزمان ساناز زنگ زد . جواب دادم .
من : سلام ساناز .
ساناز : سلام همین الان شماره پری رو برات ارسال کردم . اسمش مهینه به هر پسر یه اسم میگه ظاهرا به تو گفته پری . شمارشو فرستادم دیگه از اینجا به بعدش با خودته .
ازش تشکر کردم و خداحافظی کردم . واقعا نمیدونستم چیکار کنم . اولین چیزی که ازش میدونستم اسمش بود که اونم بهم دروغ گفته بود . البته دیدار اولمون بود و لزومی نداشت باهام صادق باشه ولی خوب دروغ اولش یه جورایی تو ذوق میزد . دوباره داشتم دلسرد میشدم . موبایلمو گذاشتم تو جیبم و دوباره راه افتادم . یه چیزی قلقلکم میداد . نمیدونم چی ولی انگار تو دلم یه خار درامده بود . یه خار به اسم پری . پری که دیگه حالا شده بود مهین . این خار نه میرفت تو قلبم نه درمیومد . تا شب با خودم کلنجار رفتم . واقعا تحملش برام خیلی سخت بود . از یه طرف میخواستم بهش زنگ بزنم از یه طرف هم واقعا دلم نمیخواست با همچین دختر هرجایی قاطی بشم . برام شده بود کابوسی توی بیداری . یهو یاد حرف ساناز افتادم که گفته بود قبلش دختر محجوبی بوده و از یه سال به این طرف فرق کرده یه جرقه ای تو ذهنم زده شد . حتما مشکلی براش پیش امده که اینجور رفتاری ازش سرزده چون مشکل روانی که نداشت تا دیشب .
دلو زدم به دریا و شماره ای که ساناز برام ارسال کرده بود رو به اسم مهین سیو کردم و یه پیام با این مضمون براش فرستادم : "سلام کیوان هستم "
چند دقیقه ای گذشت که مهین جواب داد و یکی دوتا پیام ردو بدل شد و زنگ زدم .
من : سلام حالت خوبه .
مهین : سلام ممنون .
من : راستش میخوام ببینمت میشه یه قراری باهم بذاریم ؟
مهین : درسته یه شب عاشقونه رو باهم گذروندیم ولی دلیل نمیشه که بخوام ادامش بدم .
من : میدونم منم نمیخوام چیزی رو بهت تحمیل کنم فقط میخوام یکم باهم حرف بزنیم همین قصد دیگه ای ندارم .

یه چند دقیقه ای از من اصرار و از اون انکار بالاخره تسلیم شد و قراری برای فردا عصر گذاشتیم .
بعد از اینکه قطع کردم دوباره فکرم رفت تو دیشب …

تو آلاچیق من مهین رو (تا امروز صبح اسمش پری بود) از پشت بغل کرده بودم و پشت گردنشو میبوسیدم . مهین با صدای آهنگ که با صدای خیلی کمی از تو خونه به گوش میرسید داشت آروم میرقصید و کمرشو تکون میداد . باسن برجستشو میمالید به شکم و زیر شکمم . به خاطر مشروب هنوز مردونگیم بلند نشده بود تا اینکه مهین باسنو بیشتر بهم فشار میداد و باعث برانگیختگی جنسی و ترشح هورمون تو بدنم میشد . داغی بر اثر مشروب کم بود این هم اضافه شد . کم کم احساس کردم نفسام داره میسوزوندش که برگشت و در یه حرکت با دستای بزرگش دوطرف صورتمو گرفت و یه لب خیلی محکم ازم گرفت . خیلی سریع و برق آسا اینکارو انجام داد جوری که خلع سلاح شدم و تقریبا یادم رفت مشغول چه کاریم . اون داشت بشدت لب میگرفت و من دستپاچه نمیدونستم چیکار کنم .دستامو با حالت ناشیانه ای به پشتش میکشیدم و همراهیش میکردم . بدون اینکه لباشو ورداره دستاشو از دور صورتم برداشت و دستای منو سمت باسنش هدایت کرد . حالا دستام رو باسنش بود . یکم فشارش دادم . بزرگ نبود ولی برجسته بود و سفت . درواقع سفت نبود خیلی محکم بود . محکم و ماهیچه ای . جوری که انگشتام اونقدر قدرت نداشت لمبرای باسنشو فشار بدم . حس جدیدی بود . در مقابل باسن ژله ای و نرم مرجان , باسن مهین مثل سنگ بود . هنوز داشتم باسن مهینو میمالیدم که یهو با دستاش آلتمو از رو شلوار گرفت و لبامو ول کرد .
مهین : جووووووووووون این چیه ؟
من : میخوایش ؟ مال خودته .
آروم زیپمو باز کرد و دستشو برد تو شلوارم . دستشو گرفتم و یه نگاه به در ورودی کردم . فقط منو و مهین تو حیاط بودیم . دستشو ول کردم . تک خنده ای کرد و دستشو برد داخل . آلتمو از بغل شورت کشید بیرون . هووووووومممممممممممم صداداری گفت و انگشتای بزرگشو دورش حلقه کرد .
مهین : تو نمیخوای مال منو بگیری ؟
آروم لباسشو یکم داد بالا و از طرف چاک دستمو رسوندم لای پاش . روناش هم مثل باسنش سفت بود ولی حالت دار . دستمو رسوندم به آلتش . شورت پاش نبود و از برخورد انگشتم به گوشت آلتش یکه خوردم . آلتش اونجوری که دستم روش بود گوشتی بود با شیار بلند که چوچوله خیلی درشتش رو حس میکردم . چوچولش خیلی بزرگ بود . بزرگیش جوری بود که زیر انگشتام اینور اونور میشد . چشاش خمارتر شد . فشار دستش رو آلتم خیلی زیاد بود . انگار از حشر خیلی زیاد کنترلی روی حرکاتش نداشت . آلتمو از لای زیپ انداخت بیرون و یه نگاهی بهش انداخت و لب پایینیشو گزید . به آخرین حد از استواری خودش رسیده بود .
مهین : کاندوم داری ؟
من : نه . فکرشم نمیکردم همچین موقعیتی پیش بیاد .
مهین : نهههه . میخوااااااااااااااام
من : ولش کن لازم نیست که حتما کاری بکنیم وقت زیاده .
مهین تو چشام زل زد . یهو غم زیادی امد تو چشاش و حس کردم میخواد گریه کنه .
من : چی شد پری ؟
مهین : نمیدونم شاید وقت زیادی نباشه دیگه . ولش کن …
خم شد و آلتمو یهو تا نصفه کرد تو دهنش . اصلا انتظار این حرکتو نداشتم . فوری درش آوردم از دهنش و با بدبختی گذاشتم تو شورتم .
من : چیکار میکنی الان یکی میاد میبینه . مخصوصا محمد و ساناز که باهاشون رودربایستی دارم . دیگه نمیتونم تو روشون نگاه کنم .
مهین یکم نگام کرد و پاشد .
مهین : باشه بریم تو .
دستشو گرفتم که بریم تو حس کردم خیلی بهش برخورده . ته حیاط ماشین محمد پارک بود . دست مهین و گرفتم و ماشینو نشونش دادم .
من : بریم تو ماشین ؟ کسی حواسش به ماشین نیست .
مهین چشاش برقی زد و رفتیم سمت ماشین . در عقبو باز کرد و رفتیم تو . نشستم ته و مهین هم امد خودشو انداخت روم . اینبار دکمه و کمربند شلوارمو باز کردم . با دستاش آلتمو گرفت و برد سمت دهنش . منم از بغل دستمو رسوندم به باسنش و از لای شیار باسنش دستمو رسوندم به کوس گرم و نرمش . چوچولش حالا سفت هم شده بود و با یه حالت شقی خاصی استوار شده بود . مشغول مالیدن شدم و اونم مشغول ساک زدن شد . یهو از دهنش درآورد کیرمو گفت انگشتتو بکن تو و دوباره مشغول ساک زدن شد . یکی از انگشتامو کردم تو کوسش . ظاهرا تنگ نبود . انگشت دوم رو هم اضافه کردم و اینبار یکم تنگی حس کردم . همزمان که داشت میخورد منم چند سانت از انگشتامو فرو میکردم . خیسی ملایمی از لای انگشتام سر میخورد و میریخت تو مشتم و مچ دستم . معلوم بود دارم درست انجام میدم چون پیچ و تابهای بدن لاغر و عضلانی مهین گواهی لذت سرشاری رو میداد که دریافت میکرد . منم از نحوه خوردن ناشیانه مهین خوشم میومد . هم خوب بود و هم جوری بود که نمیدونست و بعضی وقتا دندونش میگرفت یا بعضی وقتا از دهن داغش در میاورد به عنوان یه تاخیری طبیعی عملکرد داشت و نسبتا دیر ارضا میشدم . داشتم به لحظه ارگاسم نزدیک میشدم که گفتم وایسا داره میاد که با دست اشاره کرد بذار بیاد و فقط سر کیرمو تو دهنش نگه داشت و زیرکیرمو زبون زد .
رفتم تو ابرا و برگشتم . لذت وصف ناشدنی بود که تجربه میکردم . حتی با مرجان هم همچین ارگاسمی نداشتم . تقریبا نزدیک یک دقیقه ارگاسمم طول کشید و مهین همشو تو دهنش نگهداشت . تموم که شد آروم کیرمو درآورد درو باز کرد و رفت سمت باغچه پشت آلاچیق و مایع منی رو تف کرد تو باغچه . رفتم دنبالش و از مقدار مایعی که از دهنش تف کرده بود متعجب شدم . واقعا مقدارش خیلی زیاد بود . با پا کمی خاک ریختم روش که معلوم نباشه .
مهین در حالی که با دستمال کوچیکش داشت دور دهنشو پاک میکرد گفت .
مهین : ببخش واقعا معذرت میخوام این اولین بار بود که برام اتفاق افتاده و قصد بی احترامی نداشتم . فقط خواستم نریزه رو لباسات .
من : یعنی میخوای بگی اوپنی ولی اولین بارته ساک میزنی .
دهنشو که کامل پاک کرد روکرد سمت من .
مهین : نه من تورو میشناسم نه تو منو . پس لزومی نمیبینم دروغ بگم یا راست . میل خودته باور کنی یا نه .
برگشت بره سمت در ورودی خونه که دستشو گرفتم .
من : وایسا من ارضا شدم ولی تونه . بیا بریم ارضات کنم .
مهین چشمکی بهم زد و بلند خندید .
مهین : از کجا میدونی ارضا نشدم ؟
دستمو کشید و رفتیم تو خونه …

صبح که از خواب پاشدم رفتم حموم سرو صورتو صفا دادم و تموم بدنمو خوشبو کردم بهترین لباسامو گذاشتم روتخت آماده که برای عصر میرم پیش مهین آماده باشم .
ساعت قبل از رفتن سرقرار لباسامو پوشیدم و همه چی مرتب ماشینو روشن کردم و راهی سرقرار شدم . ده دقیقه زودتر رسیدم و بهترین میز کافه رو انتخاب کردم و یه قهوه فرانسه سفارش دادم تا مهین بیاد .
جالب بود اونم دو سه دقیقه قبل از قرار امد . منو دید و امد سمت میز . صندلی کنار خودمو کشیدم عقب و مهین امد رو اون صندلی نشست . همیشه دوست داشتم کسی که باهاشم کنارم بشینه و نزدیکم باشه تا اینکه روبروم باشه .
من : برای خودم فرانسه سفارش دادم . چی میخوری سفارش بدم ؟
مهین : من لاته میخورم .
سفارش دادم و بدون حرف زل زدم به مهین . نگاهش به میز بود و حرفی نمیزد . دستمو بردم جلو دستاشو بگیرم دستشو کشید .
مهین : خوب منتظرم حرفاتو بزن .
یکه خوردم . اصلا انتظار نداشتم . همه حرفام یادم رفت . با حالتی گنگ و گیج نگاش کردم .
مهین : ببین . من از اون دسته دخترا نیستم که دنبال رابطه باشم . اون شب هم یه چند ساعتی بود هم من مست بودم هم تو سرخوش . یه چند ساعتی خوش گذروندیم و تموم شد . قرار نیست با هرکسی که بوسش میکنی بری زیر یه سقف . عوض شده زمونه . میدونم چی میخوای ولی من اونی نیستم که بشه برای یه زندگی روش حساب کرد . الانم که میبینی اینجام به خاطر پریشبه که باهام با احترام رفتار کردی . تو ظاهرا یکم انسانیت سرت میشه و مثه دستمال باهام رفتار نمیکنی کارت که تموم شد …

یه قطره اشک از تو چشماش سرازیر شد که سریع با نوک انگشت گرفتش .
مهین : ببخشید یه لحظه کنترلمو از دست دادم .
من : اشکال نداره . تو ببخش تقصیر منه تو این وضعیت گذاشتمت . واقعا متاسفم .
مهین : نه خواهش میکنم . من معذرت میخوام . اینقد تو دلم نگهداشتم شده عقده . تو تقصیری نداری . نباید سر تو خالی میکردم .
اینبار دستاشو گرفتم مقاومت نکرد . دستاش از دستای منم بزرگتر بود . خندم گرفت . رد نگاهمو دنبال کرد و اونم خندید .
مهین : دستام به بابام رفته . مخصوصا برای هندبال بازی کردنمم دستای بزرگ لازم بود به مرور هم بزرگتر شد .
من : میدونم . همه چیو میدونم . حتی از روابطت هم خبر دارم . فقط برام جای سواله که چرا ؟ دختری مثل تو چرا ؟
یکم تو چشام خیره شد و با عصبانیت پاشد رفت .
مهین : واقعا که …
من : مهین وایسا …
پول میز رو حساب کردم و دویدم سمت مهین .
من : وایسا . توروخدا وایسا . معذرت میخوام . نباید درموردت قضاوت میکردم توروخدا وایسا .
یهو مهین وایساد رسیدم بهش . داشت مثل ابر بهار گریه میکرد . از خودم متنفر شدم . بغلش کردم وسط پیاده رو .
مهین : اخه تو نمیدونی . تو نمیدونی . تو نمیدونی …
وهمینجور هق هق میکرد .
من : چی رو نمیدونم . توروخدا بگو جون بسرم کردی .
کم کم داشتم بغض میکردم .
خیلی صحنه بدی بود . وسط پیاده رو صورتشو با دستاش پوشونده بود و گریه میکرد .از خودم جداش کردم . بی حرکت کنارش وایساده بودم . کاری از دستم برنمیومد . دستامو بردم دستاشو بگیرم دستاشو ورداشت . چشماش از خیسی اشک براق شده بود . مژه های بلندش توسط اشکاش خیس و فر خورده بودن . خیلی صحنه قشنگی بود چشماش . مات چشماش شده بودم . نگام کرد و خیره شد . دماغش قرمز شده بود نگام به سمت دماغ قرمزش رفت و با نوک انگشت زدم به دماغش . یهو وسط گریه خنده ای زد که منم خندم گرفت . با مشت زد تو بازوم و یه بیشعوری بهم گفت که شیرین ترین فحشی بود که تو زندگیم خورده بودم . ازش بابت قضاوت کردنم معذرت خواهی کردم :
من : واقعا معذرت میخوام من هیچی از زندگی تو نمیدونم نباید پیشداوری میکردم هرکسی مشکلی داره تو زندگیش و بدون دونستن اونا نباید قضاوت کرد .
مهین : نه تقصیر تو نیست من خودم بدم و نباید انتظار خوبی رو داشته باشم دختری مثل من … ولش کن . بریم به بقیه قرارمون برسیم ؟
من (با خوشحالی) : قربونت برم . آره بریم .
و دوباره راه افتادیم ولی نه به سمت کافه . رفتیم سوار ماشین شدیم و رفتیم دور دور و خودمو برای شروع یک رابطه جدید با دختری عجیب آماده کردم . کم کم خودش همه چیز رو بهم میگه ولی نمیدونستم واقعا خودمو درگیر چه چیزی کردم …

ادامه…

نویسنده : کیرمرد(dickerman)


👍 18
👎 1
2528 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

679400
2018-03-28 20:23:35 +0430 +0430

لایک اول تقدیم به دیکرمن عزیز و گرامی

0 ❤️

679408
2018-03-28 20:52:49 +0430 +0430

لایک سوم
خیلی خوب بود این قسمت. …پخته تر و جذاب تر اما معما و پیچیدگی داستان بیشتر شده و خواننده رو با پرسش های زیادی منتظر قسمت بعد میذاره…دوسش داشتم منتظر بعدشم

0 ❤️

679409
2018-03-28 20:55:50 +0430 +0430

زیباست و دوستداشتنی.منتظر ادامه اش هستم
موفق باشی

0 ❤️

679412
2018-03-28 21:03:26 +0430 +0430

حالا این‌دختر‌نمید‌نم چجور‌دختریه ولی‌همیشه پسرای خوب‌جذب دخترای اون مدلی میشن!

0 ❤️

679463
2018-03-29 03:29:01 +0430 +0430

وااااای چرا من قسمت اول اینو نخونده بودم ؟؟؟
دیکرمن جان هر وقت داستان مینویسی یه ندا بده
به هر حال دوتاشو الان خوندم
لایک 6

0 ❤️

679475
2018-03-29 05:25:40 +0430 +0430

لایک مقدس ۷

0 ❤️

679489
2018-03-29 08:45:15 +0430 +0430

لایک 9 تقدیمت دیکرجان!
این مهین کیست? ?
توروخدا یکاری کن مهینه قاچاقچی اعضای بدن از آب دربیاد ? ?

0 ❤️

679500
2018-03-29 10:11:31 +0430 +0430

شاه ایکس عزیز ممنون . مرسی که همیشه اولین لایکارو نثار این حقیر میکنی . ممنون

اس تقوی عزیز ممنون چشم بزودی قسمت بعد رو میزارم

سپیده بانوی گرامی ممنون شما بگی خیلی خوب بود یعنی دیگه اخرشه . البته با کمک های بی دریغتون اینقدر خوب شد این قسمت بازم ممنون

بانو هاله گرامی ممنون لطف دارید

کوئین هات عزیز تا بوده اینچنین بوده و هممون از این دست اتفاقات زیاد دیدیم دوروبرمون .

ماهان امیر عزیز ممنون بابت نظرت ببخش حتما از این به بعد داستان گذاشتم میگم هرچند داستانام در اون حد نیست که خبرشو بدم خبر مرگم

محمد عزیز درود و سلام . ممنون عزیزدل

واااای روح جان قاچاق ؟ هنوز زودمه از این دست داستانا بذارم اجازه بفرما یکم کسب تجربه کنیم بعد . مرسی روح عزیز

0 ❤️