بستنی زعفرون

1399/12/13

+بشین!
جسم بی روحش رو روی نیمکت چوبیه رنگ پریده رها کرد ، سعی کرد با تکان دادن سریع پای چپش استرسش رو کنترل کنه . بوی نم راهرو اداره آگاهی با بوی عرق مردمانی که عمدتا دستبند خورده در گوشه و کنار منتظر بودند ، مشامش را میازرد. راهرو بوی حمید میداد. یاد شبهایی افتاد که حمید با سینی چای کنارش مینشت و با لبخند زورکی بهش میگفت ‘‘بخور عزیزم دوتا لیوان چای تازه دم برات ریختم ،همشو بخور، امشب میخوام برنامه داشته باشیم’’. شبهایی که حمید با اون سیبیل های جارویی و صورت نتراشیده زبر براش ادا در میورد و ازش سکس میخواست، همیشه همراه بود با حس انزجار و احساس خفگی . تنها راهش یا باز کردن پنجره و تنفس عمیق بود و یا فرار به دستشویی که حداقل صدای گریه هاشو، رومینا دخترش نشنوه.
-خانومه میترا توکل؟
با شنیدن اسمش رشته افکارش پاره شد و خودش رو جمع جور کرد. مامور زنی که همراهش بود زیر بغلش رو گرفت و کمک کرد که از روی نیمکت بلند شه. تمام توانش رو جمع کرد که بتونه خودش را به داخل اطاق بازجویی برسونه و روی صندلی که جلوی میز جناب سرهنگ بود قرار بگیره. سرهنگ با اشاره دست مامور زن رو مرخص کرد و همچنان مشغول مطالعه پرونده شد. سکوتی مرگبار اطاق را فرا گرفته بود. سرهنگ، صورت گرد و پوستی گندمگون داشت با چشمانی سبز و موهای جوگندمی. لباس نظامی واقعا بهش ابهت بیشتری میداد. در کنار اطاق سمت چپ یک کمد با درب های شیشه ای قرار داشت که تعدادی زونکن و پرونده، خیلی بی نظم توش قرار داشت . در سمت دیگر اطاق، یکدست مبل چهار نفره با یک میز گرد قرار داده شده بود و یک جالباسی هم در گوشه اطاق کنار پنجره قرار داشت.
سرهنگ با نفسی عمیق سکوت را شکست و با یک صدای مردونه خشدار گفت :
+خانومه میترا توکل، من سرهنگ بابایی هستم از دایره جنایی اداره آگاهی تهران. شما متهم هستین به قتل همسرتان مرحوم حمید معمارباشی. که ظاهرا در بازجویی های اولیه به قتل اعتراف کردین . آیا قبول دارید؟
+بله
+به من بگین دقیقا اونروز چه اتفاقی افتاد… منظورم علت و انگیزتونه؟
+همسرم … خواسته های عجیب جنسی ازم داشت…
سرهنگ سرش را از روی پرونده بلند کرد و در حالیکه چشمهای سبز رنگش رو تنگ میکرد مستقیم تو چشمهای میترا نگاه کرد و پرسید: مثلا؟
+برام خیلی سخته که بگم.
+خانوم توکل شما مثل اینکه متوجه نیستین که مرتکب قتل شده اید . لطفا به سوالات من کامل و دقیق جواب بدهید.
میترا سعی کرد بغضش رو فرو دهد و با فشار ناخنهاش تو کف دستش اضطرابشو کنترل کنه، مجبور بود رازی که ۱۸ سال در سینه نهفته بود را بازگو کند و این براش خیلی سخت بود. اما میخواست این داستان هرچه زودتر تموم بشه. تنها امیدش رسیدن به خط پایان و رهایی ابدی بود. شونه های خمیدشو راست کرد و آروم گفت:
اون… اون از من میخواست که توی دهنش ادرار کنم و کل ادرارم رو میخورد. و من از این کار متنفر بودم. هربار که این بلا رو سر من میورد از خودم منزجر میشدم و آرزوی مرگ میکردم.
سرهنگ رسما شوکه شده بود. خیلی تلاش کرد که خودش را کنترل کنه. این اولین پرونده جنسیش نبود. از تجاوز پدر به دختر تا فروختن دختر به باندهای قاچاق رو دیده بود. با انواع فتیش های جنسی آشنا بود . ولی این مورد اولین تجربه کاریش بود. از جاش بلند و کتش را درآورد. آهسته به سمت چوب لباسی رفت و کتش را آویخت. لای پنجره رو کمی باز کرد و به صندلی برگشت.
+خوب این موضوع چند وقت بود که شروع شده بود؟
+از سال سوم یا چهارم ازدواجمون‌ .راستش از اول یکسری اخلاقهای عجیب داشت که خوب … من نمی فهمیدم… مثلا اوایل هروقت من دستشویی میرفتم، میگفت درو باز بزارم که بو تو اطاق بپیچه. وقتی هم که رومینا دخترمون به دنیا اومد علاقه داشت که پوشکشو عوض کنه. حتی یکبار دیدم که وقتی پوشک را میبرد دور بندازه با حرص و ولع عجیبی بوش میکرد…
+بعد از کی خواستشو واضح بیان کرد؟
+رومینا حدودا دو سالش بود که بهم گفت علاقه ای به سکس متعارف نداره و فقط دوست داره وقتی با خودش ور می ره من تو دهنش ادرار کنم. و این موضوع دائما بیشتر و شدیدتر میشد. سکسمان از اطاق خواب به حمام منتقل شد و من تبدیل شدم به یک قربانی جنسی، جناب سرهنگ.
+اگر راضی نبودین، چرا تن می دادید به این کار؟
+اولش قبول نمیکردم، ولی … بهم گفت که طلاقم میده و دخترمو هم ازم میگیره. من… من نمی تونستم دخترم را با همچین پدری تنها بزارم و شانسی هم برای گرفتن حضانت نداشتم.
+بسیار خوب، بعد چرا بعد از حدود پانزده سال تصمیم گرفتین که همسرتان را به قتل برسونید؟
میترا با بغض و اشک گفت:
تازگی ها به دخترمون هم نظر داشت.
سرهنگ ناخودآگاه مشتهای خود را گره کرد. کمی آب از پارچ داخل لیوان ریخت و در حالیکه لیوان را جلوی میترا می گذاشت گفت: میخواهید کمی استراحت کنین؟
+نه لطفا ادامه بدین ، لطفا …
+بسیار خوب، شما این موضوع را از کجا فهمیدین؟
+راستش اولین بار که شک کردم حدودا پنج سال پیش بود. رومینا اون موقع دوازده سالش بود. رفته بودیم بیرون، رومینا از باباش خواست براش بستنی بگیره، و اونم جلوی یک بستنی فروشی نگهداشت ، رومینا خواست بستنی توت فرنگی براش بخریم ولی حمید گفت براتون بستنی زعفرانی میخرم، و در حالیکه لبخند میزد به رومینا گفت دوست داری بستنی به رنگ شاش بخوری دخترم…
میترا از خجالت سرخ شد و سرش را به زیر انداخت. سعی کرد کمی آب بخوره ولی هیچی از گلوش پایین نمیرفت ، فقط کمی لبهاشو خیس کرد و با دستانی لرزان لیوان را روی میز قرارداد. نفسی عمیق کشید و سعی کرد ادامه بده:
+نن با حمید صحبت کردم، ازش خواهش کردم که به دخترمون کاری نداشته باشه ، به پاهاش افتادم، اونم قول داد که…
صدای زنگ موبایل سرهنگ بلند شد ، با دست به میترا اشاره کرد که حرفشو قطع کنه ، گوشی را برداشت و از پشت میز بلند شد‌. در حالیکه سعی میکرد خیلی حرف نزنه چندتا بله و خوب گفت و تلفن را قطع کرد. رو به میترا گفت شما چند لحظه تشریف داشته باشین من بر میگردم.
میترا صدای در اطاق رو شنید که پشت سرش بسته شد. خیالش راحت شده بود. همه چیز رو گفته بود و دیگه میخواست خودش رو به دست سرنوشتش بسپاره. کمی دیگه آب خورد و به سرهنگ فکر کرد. آخرین باری رو که به ارگاسم رسیده بود را یادش نمیومد، همیشه آرنج مردها با لباس آستین کوتاه براش خیلی تحریک کننده بود . بنظرش آرنج سرهنگ وقتی کتش را در آورد خیلی سکسی اومد، کمی پاهاشو باز کرد و دستش را به آرامی روی کسش قرار داد ، در حالیکه با یک انگشت به آرامی به کسش ضربه میزد تو خیالش فکر کرد که سرهنگ پشت میزش نشسته، به آرامی بلند شد و به سمت سرهنگ رفت. روی پای سرهنگ نشست و دستهاشو دور گردنش حلقه زد و به آرامی بوسه ای بر لبش زد. آخ که چقدر سکس رمانتیک رو دوست داشت، بعد دست سرهنگ رو گرفت و روی سینه هاش گذاشت. و در حالیکه سرهنگ سینه هاشو می فشرد، شروع کرد با موهای فر خورده و جو گندمی روی دست سرهنگ بازی کردن، بعد دستش رو داخل لباس سرهنگ برد و شروع کرد به بازی با موهای سینه اش .زیر باسنش احساس کرد کیر سرهنگ داره بزرگ و بزرگتر میشه ، با دلبری صندلی چرخدار سرهنگ رو به عقب زد و به زانو نشست. زیپ شلوارش رو باز کرد و کیر سرهنگ رو از تو شرتش بیرون آورد عجب کیر خوش سایز و تمیزی داشت ، کمی با لباش پوست کیرشو ناز کرد و شروع کرد به ساک زدن. سرهنگ با صدای مردونه و خشدار گفت : میترا جون تو محشری، ناخود آگاه لرزه بر بدن میترا افتاد با شدت بیشتری ساک زد ، کیر بزرگ و خوشگل سرهنگ رو تو حلقش میکرد و در میورد. سرهنگ تحریک شد با یک حرکت بلند شد و میترا رو بر گرداند و خم کرد رو میز به طوریکه آرنجهای میترا روی میز بود و پشتش خم به طرف سرهنگ بود. شلوارش رو پایین داد و داغی کیر سرهنگ رو تو کسش حس کرد . کیرش اینقدر بزرگ بود که کاملا حجم کسش را پر میکرد و با هر ضربه به نزدیک های رحمش برخورد میکرد، با هر تلمبه میترا بیشتر به میز میچسبد و صدای سرهنگ رو می شنید که میگفت میترا جون تو خیلی سکسی هستی ، آخ که این صدا چه لرزشی بر اندامش مینداخت. چشمهای میترا خمار شده بود و پوستش درخشان شد …
صدای باز شدن در را از پشت سر شنید، سریع خودشو جمع جور کرد ، دستش را به آرامی از روی کسش برداشت و پاهاشو جمع کرد. سرهنگ رفت پشت میزش چند تا کاغذی که دستش بود رو روی میز قرارداد و در حالیکه کمی خم شده بود دستهاشو روی میز گذاشت و با تحکم گفت :
خانوم توکل شما نمیخواهید حقیقت رو بمن بگین
+بخدا جناب سرهنگ هر چی گفتم عین واقعیت بود…
سرهنگ در حالیکه چندتا کاغذی که تازه با خودش آورده بود را به میترا نشون میداد گفت : این گزارش پزشکی قانونی که میگه قتل بین ساعت ۶ تا ۷ غروب اتفاق افتاده… این عکس دوربین مدار بسته بانک صادرات سر کوچه شماست که نشون میده شما ساعت هفت و سی و چهار دقیقه دارید پریشان به سمت منزل میروید…‌ اینهم برگه های شهود و همسایه هاست که میگن صدای دعوای حمید با رومینا را می شنیدند… شما در زمان قتل اصلا منزل نبودین…
اطاق دور سر میترا چرخید … سرش رو بین دو دستش گرفت و گفت:
+نه من او حرومزاده را کشتم
+کاری که تو جرات نداشتی بکنی رو رومینا کرد ، درسته ؟
میترا احساس کرد دارد پس میوفته، تمام قواش رو جمع کرد و فریاد زد نه جناب سرهنگ خواهش میکنم ، من اونو کشتم ، زندگی من تباه شد ، تورو خدا نزارین زندگی دخترم تباه بشه …
چشماش سیاهی رفت و بر زمین افتاد…

نویسنده: Rolling stone


👍 24
👎 7
15101 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

794806
2021-03-03 01:23:34 +0330 +0330

در تمام چهارسالی که دگمه هسته ای در اختیار ترامپ بود نگران بودم یهو خر شه کارو تموم کنه ولی کستانهای اینجا منو به این فکر انداخته که اگر قال قضیه رو میکند اینقدرام بد نمیشد حداقل مارو به تخت جمشید میشناختن نه این چیزا…


794813
2021-03-03 01:48:17 +0330 +0330

به‌نظر من داستان خیلی جالب نبود و ادم رغبتی به خوندنش نداشت. موضوعات خیلی بهتریم بود که بشه از توش داستان خوب درآورد. اروتیک داستانم که فقط تو تخیلاتش بود و از خط داستان جدا.
از یه جایی به بعدم کلا علائم نگارشی و پاراگراف‌بندی رو ول کردی.
در ضمن؛ اصولا وقتی دونفر باهم صحبت میکنن از دوتا علامت مختلف استفاده میکنن شما چرا واس همه + گذاشتی؟

4 ❤️

794815
2021-03-03 01:55:19 +0330 +0330

قبل از اینکه امتیاز این داستان رو برای دبیر محترم جشنواره ارسال کنم…خودم رو صد بار نفرین کردم برای قبول داوری…تمام نوستالژی و علاقه قلبی خودم به بستنی زعفرونی، نابود شد و به باد رفت…
حسرت بسیار از اینکه موضوع انتخابی، از نظر من موضوع جذابی بود…اما با پردازش و ریتمِ ضعیف و سطحی، از نَفَس افتاد…
اشتباهات فاحشِ نگارشی از جمله سر هم نوشتن افعال، استفاده نادرست از ویرگول و … من رو یاد جمله معروف نوید جان انداخت که “نیاز به بازخوانی به شدت حس می شود…”. اوجِ این اشتباهات در ترکیب “خانومه میترا توکل”، بد جوری تو ذوق می زد. صحنه هایِ بازپرسی به شدت ضعیف و غیر قابل باور بود. ریتم روایت، پَرش های زیادی از لحن عامیانه به رسمی و بالعکس داشت. از قسمت اروتیک داستان که شاهکارِ نوسندگی بود؛ همین جمله بس که : به وقت بازپرسی، متهم به قتل بودن و نگران آینده دختر بودن…کدام انسان نیمه عاقلی به فکر تحریک جنسی و فتیش صدا و بازو و …!!!
همونطور که تنها استفاده از سه کاف، تولید محتوای اروتیک نمی کند؛ صِرفِ استفاده از محیط کلانتری و دادسرا و دادگاه، منتج به شکل گیری داستانِ جنایی نمی شود.
به رسم کوتاه نویسی از بقیه اشتباهات، فاکتور می گیرم …
با احترام به نویسنده…تنها نکته قابل تامل در این نوشته، موضوع بود که با اشتباهات مهلک نویسنده، قربانی شد…


794817
2021-03-03 02:01:29 +0330 +0330

نخوندم نظری نمیدم خوشم نیومد … همون ۴ سطر اولو خوندم بیخیال شدم

0 ❤️

794821
2021-03-03 02:05:25 +0330 +0330

شاه ایکس عزیز کلی خندیدم مثل همیشه 😂😂😂
عرفان جان ممنون که خوندی، قبول دارم یکم هول هولکی شد که به ددلاین برسم
آرش کریمی جان ممنون از نقدت و مرسی که نوشتی ، فقط فکر نکن از ۲ یی که بهم دادی میگذرم😄😄

4 ❤️

794847
2021-03-03 03:22:41 +0330 +0330

خسته نباشی دوست خوبم
طرح داستانتو خیلی دوست داشتم چون وقتی به پایان ماجرا نزدیک شدم تازه متوجه شدم که اصلاً غافلگیری در کار نیست و با یک طرح تکراری (به قول دوستان کلیشه‌ای) روبرو هستم. همین هم یک نوع غافلگیریه و برام جذاب بود.
موضوع داستان با وجود تکراری بود در داستان‌ها، فیلم‌ها و رخدادهای واقعی اما هنوز هم جذابه و به نظر من جای کار داره؛ اینکه مادر (گاهی پدر) خودشو فدا میکنه تا فرزندشو نجات بده.
زاویه‌دیدی که برای داستانت انتخاب کردی (سوم شخص) زاویه‌دید سختیه؛ این زاویه‌دیدو معمولاً نویسنده‌های حرفه‌ای استفاده می‌کنند. اینجا کمی برات توضیح میدم:
ـ ببین زاویه‌دید اول شخص: ماجرا از زبان یکی از شخصیت‌های داستان (گاهی قهرمان داستانه) روایت میشه. نوشتنش آسونتره چون نویسنده میتونه در کالبد شخصیت فرو بره و داستانشو تعریف کنه. این زاویه‌دید زمانی انتخاب میشه که نویسنده بخواد ابعاد احساسی شخصیتو هم بروز بده (این زاویه‌دید، به درد داستان تو می‌خورد و براش بهتر بود).
ـ زاویه‌دید سوم شخص: نویسنده خارج از داستانه و فقط داستانو روایت می‌کنه بدون جانب‌داری و بار احساسی خاصی. میبینی؟ این زاویه‌دید برای روایت داستان احساسی تو فوق‌العاده سخته.(ای کاش زاویه‌دید اول شخصو انتخاب کرده بودی).
شخصیت‌پردازی: سرهنگ و شوهر و دخترو به عنوان یک تیپ معرفی کردی و باتوجه به کوتاه بودن داستانت، کار درستی بود و چون نمونه‌های بیرونی زیادی از این سه نفر داریم باورپذیر بود اما شخصیت میترا چون قهرمان داستان تو بود باید از حالت تیپ خارج می‌شد؛ اینکه ظاهرشو (فرم اندام و رنگ چشم و مو و …) توصیف نکردی مهم نیست چون در داستان تو هیچ کاربردی نداشت… اما نکته مهمِ شخصیت‌پردازی تو اونجاست که میترا دچار «تَوَهّم» سکس با سرهنگ میشه. اینجاست که از عنصر دیگه داستان‌نویسی (یعنی تضاد) به خوبی استفاده کردی و در حالی که شخصیتو معرفی کردی، اختلالات روانی زنو نشون دادی و شخصیت میترا کامل شد چون برای خواننده باورپذیر نیست زنی که اینچنین دچار آسیب روانی شده باشه، روح و روان سالمی داشته باشه.
صحنه‌پردازیت معمولی بود اما اگر زاویه دید داستان اول شخص بود ( و میترا این صحنه‌ها و سرهنگو توصیف می‌کرد) هم صحنه پردازی باورپذیرتری می‌تونستی ایجاد کنی هم صحنه اروتیک ماجرا زیباتر می‌شد.
خلاقیتت در اروتیک داستان (داستان اروتیک واقعی نداشت و همش تخیل بود) به نظر من خوب بود اما عجولانه بود. باید آرومتر ادامه می‌دادی. شاید نگران زمان داستان بودی؛ اما زمان مهم نبود چون اگر صحنه اروتیک‌رو 4000 کلمه هم می‌نوشتی و بعد سرهنگ وارد اتاق میشد، میتونستی بگی تمامش در 30 ثانیه از تخیل میترا گذشته چون اروتیک در ذهن میترا بود و واقعی نبود که زمان ببره مثل خواب.
اما در مورد واقعی نبودن بعضی قسمت‌های داستانت فقط یک مثال میزنم: در واقعیت وقتی بازجو به هر دلیلی از اتاق خارج میشه (بخصوص در پرونده‌های جنایی) بالافاصله یک سرباز داخل اتاق میاد تا متهم دست از پا خطا نکنه و یا با ابزارهای داخل اتاق مثل خودکار، به خودش آسیب نزنه.
در مورد زبان و سبک نوشتنت (نوع نگارش) باید بگم فاجعه بودی! هنوز خیلی جای کار داری؛ مثلاً (آخ که چقدر سکس رمانتیک رو دوست داشت) این کلمه آخ اینجا چه معنایی داره؟ راوی که میترا نیست که از کلمه «آخ» استفاده کردی! و داستانت (از زبان راوی) موردهای مشابه اینچنینی زیاد داشت. برای بهتر شدن نوشتنت پیشنهاد می‌کنم فقط داستان بخون؛ اصل بخون (مثلا داستان‌های نویسنده‌های بزرگ فارسی‌زبان مثل هوشنگ گلشیری یا احمد محمود یا محمود دولت آبادی؛ تا با دستور زبان فارسی در دل داستان آشنا بشی) اگر خواستی ترجمه بخونی از مترجمی بخون که خودش اهل ادبیات باشه و داستانو بد ترجمه نکرده باشه مثل ترجمه‌های احمد شاملو، ابراهیم گلستان، فرزانه طاهری.
در کُل احساس کردم داستانتو با ذوق نوشتی. امیدوارم داستان بعدیت قوی‌تر باشه تا منم از ذوق بهتر شدن داستانت، لذت ببرم. 👏 ❤️ 👏

4 ❤️

794848
2021-03-03 03:31:16 +0330 +0330

اصلاً گیریم قبول، تدابیر امنیتی و حفظ اطلاعاتش از طریق دوربین و ضبط صدا هم به کنار!
اما سوال من اینه کدوم کصخلی آنتراک بازجویی به یاد پشمای فر خورده ی بازجو لذت بخشی میکنه؟
( با لحن خانم جلسه ای: شاید همینکارارو میکنی که میگی شوهرم بده)

2 ❤️

794878
2021-03-03 08:49:56 +0330 +0330

چه خبره یه مدتی هست که همش دارید داستان جنایی مینویسید

2 ❤️

794892
2021-03-03 10:18:37 +0330 +0330

Om0100 عزیز ممنون از نقد خوبی که نوشتی ، دوبار خوندمش، هرچند با نظرت که راوی سوم شخص همه چیز رو نمیدونه خیلی موافق نیستم ،…

Queen weary جان ظاهرا میترا قصه یکم کصخل بوده 😉، بعدشم دوربین و ضبط صدا هم که بالا سکس میترا با سرهنگ تو ذهن میترا بوده دوربین و ضبط صدا اینها که ذهن میترا رو ضبط نمیکنه عزیز

استاد باقری از سپیده بپرس

3 ❤️

794895
2021-03-03 10:32:29 +0330 +0330

وقتی از اروتیک زورچپون حرف میزنیم، دقیقا از چه میگوییم؟ جوابش تو این داستانه! یارو قراره به جرم قتل عمد، خودش یا دخترش محکوم بشن، بعد وسط اتاق بازپرس، با فکر آرنج جناب سرهنگ خودشو دستمالی میکنه و توی تصوراتش کس میده!!! عجـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب! معمولا قسمت اروتیک رو آخر نظرم درمورد داستان میگم. ولی این از بس اعجوبه بود ازین نظر، که مرا طاقت سلب نمود … خب گفتمش. ارزش بیشتر از این درموردش حرف زدن رو نداره.

برسیم به خود داستان! داستان که چه عرض کنم؛ کستان. کستانی که تکلیفش با خودش مشخص نیست. لحن داستان منظورمه که معلوم نیست میخواد کتابی باشه یا محاوره. بدبختی جایی پررنگ تر میشه، میبینیم دیالوگا کتابی ان، و همزمان محاوره ای. والا تا جایی که ما دیدیم، کتابی بودن روایت توی قالب سوم شخص، گرچه شاید از صمیمیتش بکاهه، ولی ایراد حساب نمیشه! ولی توی این دوره جدید، دیالوگا هرچقدر طبیعی تر و محاوره تر باشن بهتره همیشه. ولی وقتی میبینیم نه محاوره حساب میشه نه کتابی دیگه قوز علی نوره (ترکیب شخمی ای که این داستان داره رو فقط میشه با قوز علی نور توصیفش کرد).

اصن من چرا میخوام این داستانو نقد کنم؟ داستانی که پایه ای ترین المانای نگارشی رو هم رعایت نکرده (اشتباهات املایی، ـه بجای کسره اضافه، + و - گذاشتن بی منطق اول دیالوگا، استفاده اشتباه از علائم سجاوندی و فاصله و نیم فاصله)، داستانی که از هیچ نظری به شعور خواننده احترام نمیذاره، داستانی هیچ چیزش با هیچ چیزش جور نمیاد … من چرا باید انرژی ای بیشتر از اونی که لایقشه صرف کنم برا پیدا کردن ایرادایی که خودشون خودشونو داد میزنن؟

گفتن از بدیهیات کار بیهوده ایست. لذا …

7 ❤️

794904
2021-03-03 11:17:09 +0330 +0330

بیچ کینگ عزیز نظرت برام محترمه… همینکه دیگه زعفرون نه تو پلو، نه تو چایی و نه هیچ جای دیگه بهت نمیچسبه برام کافیه😉😉😉

6 ❤️

794906
2021-03-03 11:18:17 +0330 +0330
+A

نیاز به خیال سکس نبود ی کم صبر میکرد این اتفاق همونجا به وحشی ترین حالت ممکن میفتاد 😕

3 ❤️

794911
2021-03-03 11:46:54 +0330 +0330

دوست خوبم : Rolling stone
نقدها رو که هیات محترم داوران به داستان شما زدند و می‌زنن…

تنها نکته‌ای که توجه‌ام رو جلب کرد، لوکیشن داستان شما بود که تماما در یک اتاق کاری، در اداره آگاهی اتفاق می‌افته، که در نوع خودش جالب و قابل اعتنا هست…
اما متاسفانه به نظرم همین لوکیشن باعث شد، ساختار داستان شما از اعتبار ساقط بشه، دلیل این موضوع هم اینه که، در هیچ یک از مراکز آگاهی کشور برای بازجویی از متهمین و مظنونین جرمهای درجه یک مثل قتل، افسران و بازجوها به هیچ عنوان اجازه ندارند در محیط کاری و دفاتر خود اقدام به بازجویی کنند به دلایل زیر:
۱. اتاقهای بازجویی مجهز به دوربین و ضبط صوت هست که اعترافات رو ثبت و ضبط کنند.
۲. اتاقهای کاری به دلیل عدم وجود امکانات مناسب امنیتی برای بازجویی از متهمین درجه یک به طور کل ممنوع و بازجوییها و اعترافات در این اتاقها از درجه اعتبار قضایی ساقط هستن…

و دللی از این دست، که ساختار قصه رو دچار مشکل کرده…
سایر موارد هم که دوستان اشاره کردن…
با کمی مطالعه داستان خیلی بهتری میتونستبد ارایه بدید

موفق و شاد باشی…
طبع شوخت رو هم دوست داشتم

‌Lor-Boy


794912
2021-03-03 11:47:34 +0330 +0330

دوست عزیز، داستانتون جای کار بسیار بیشتری داشت. متاسفانه ایده رو با این نوع نگارش و روایتگری، سوزوندین. واقعا دور از باوره که فردی در همچین شرایطی، خیالات جنسی در ذهنش شکل بگیره. مهمترین ضعف داستانتون همینه. باقی رو هم که دوستان گفتن.

موفق باشید. 🌹

7 ❤️

794919
2021-03-03 12:40:49 +0330 +0330

+A عزیز نکته جالبی بود

لر بوی جان ممنون بابت کامنتت، نظرتون رو قبول دارم ، ولی خوب داستانه دیگه…

نازنین جان اینو نمیخواستم بگم هیچ ولی چون ظاهرا خیلی ها از جمله شما و جناب بیچ کینگ روش گیر کردین میگم ، تو روانشناسی بعضی آدمها هستند در بحرانی ترین شرایط ری اکشنشون خود ارضایی هست … حالا اینجور آدمها مریضن، کصخلن یا سالم باید بری از خودشون بپرسی 😆😆

4 ❤️

794922
2021-03-03 13:16:38 +0330 +0330

Takmard

توی داستان اشاره دقیقی به سن رومینا نشده چون اینکار از دست یه دختر نوجوان بر نمیاد اونم وقتی پدر جوانش بیداره …
یه جای داستان زن توی تخیلش با بازپرس پرونده سکس میکنه که اینم توی اون دغمسه روحی عجیبه …
مشکل جنسی حمید با مشاوره روانکاو سکسی و … قابل حل بود در واقع در طول قصه قهرمان هیچ تلاشی برای تغییر ماهیت فتیش شوهرش انجام نمیده ضمنا مشکل حضانت بچه قابل حل بود
حجم داستان و سوژه کاملا با موضوع مسابقه همخوانی ذاشت اما سیر قصه کم نوسان بود
یکی از مشکلات عمده داستان فتیش عجیب حمید بود که کمی مضحکانه بود ، شاید بهتر بود حمید خشن تر و کثیف تر نمایانده میشد
اگه قرار بود قاتل قصه به گردن قهرمان بیفته اون نباید هیچ اشاره ای به میل جنسی حمید به دخترش میکرد چون پلیس قطعا از رومینا بازجویی و به حقیقت پی میبرد
شوک پایانی داستان خوب بود اما دیالوگ پایانی ضعیف …


794929
2021-03-03 14:14:18 +0330 +0330
+A

من فتیش دارم !
بعضی از نظرات دیدم که این افراد رو بیمار و دارای اختلال میشناسید!
فتیش اختلال روانی یا اختلال شخصیتی به حساب نمیاد; این یک تفاوت لذت بخشه خیلی لذت بخش تر از روابط متعارف جنسیه; بیشتر از بعد جنسی بعد روانی و احساسی باعث ارضا فرد میشه یعنی شخصیت پارتنره که اصل رابطه رو شکل میده .
بیماری نیست; بلکه فقط لازمه که مشابه خودش رو پیدا کنه.این افراد شانس کمی برای جفت شدن با هم پایه های خودشون دارن به خصوص اگه صحبت ازدواج باشه پیدا کردن فردی که هم فتیش اونها رو داشته باشه و از بقیه لحاظ مثل ظاهر و شخصیت و هرآنچه تناسب دو فرد برای زندگی مشترک رو به وجود میاره کار سخت و بیشتر مواقع نشدنیه; پس فردمجبوره این نیاز و علاقه رو کنترل و کاهش یا سرکوب کنه که این هم آسیب های خودش رو داره یا قید خیلی پارامتر های دیگه رو بزنه .
نکته دیگه ای که هست اینکه افراد "فتیش دوست " از ابتدا آموزش کافی در مورد سوق دادن این نیاز به خارج از خونواده از جمله خواهر برادر فرزند و سایر محارم خودشون ندیدن, در واقع این نیاز جنسی ناشناخته که ابتدا با علاقه بدون تحریک جنسی بروز پیدا میکنه, مثل نیاز جنسی رایج نیست تا اونها بتونن این اموزش ها رو کسب کنن .
عموما این علایق از کودکی شروع میشه (حدود ۵ سالگی [در افراد متفاوته ولی اکثریت این حدود سنی] ) و در سن بلوغ با نیاز جنسی پیوند میخوره; البته مواردی هم در بزرگسالی نمود پیدا میکنه. یعنی این تمایل اکثرا در دوره ای ظاهر میشن که کودک پایبندی به مسائل اخلاقی نداره و دیگران هم درکی از موضوع ندارن تا کودک رو آموزش بدن.

4 ❤️

794930
2021-03-03 14:16:23 +0330 +0330

شروع داستانت رو دوست دارم چون توصیفات در حدی پر کشش بود که منِ خواننده رو قانع کنه ادامش رو بخونم و این یکی از بهترین قسمت های نوشته بود.
اما چیزی که آزارم میداد کلماتی بود که سر هم نوشته شده:( میازرد) بهتر بود می‌ارزد( با یه نیم فاصله)
نکته بعدی رعایت نکات نگارشی بود دوست عزیز.
قانون نگارش اینه: کلمه ای که نوشته میشه علائم نگارشی باید بهش بچسبه بعد فاصله و کلمه بعدی.
مثال:
با لبخند زورکی بهش میگفت: “بخور عزیزم دوتا لیوان چای تازه دم برات ریختم، همشو بخور، امشب میخوام برنامه داشته باشیم.”

داستان نیاز به بازخونی مجدد داشت و غلط های املایی متاسفانه خیلی زیاد بود. استفاده از ه به جای کسره‌ی اضافه اصلا جایز نیست دوست عزیز .
خانومه میترا❌
خانمِ میترا✅
نکته بعدی اروتیک داستان بود. تاکید ادمین برای جشنواره اروتیک جذابه ولی این داستان اروتیک ضعیفی داشت.
از همه‌ی اینها بگذریم داستان ایده خلاقانه ای داشت و به موضوعی اشاره کرده‌بود که شاید کمتر کسی بهش توجه کرده باشه و همچنین برای عده‌ی زیادی ناخوشاینده خوندن از همچین فتیشی. اما نگفتن ازش دلیل بر نبودنش نیست و تبریک میگم انقدر شجاعت داشتی که ازش بنویسی.
امیدوارم با تلاش بیشتر استعدادتون رو شکوفا کنید.در این راه هر کمکی لازم باشه دریغ نمیکنم
مانا باشید🎈🎈


794934
2021-03-03 14:42:57 +0330 +0330

+A جان اینکه فتیشی داری ایراد یا بیماری نیست ، شاید اکثر انسانها یه فتیشی داشته باشن، ولی در جوامع بسته ای مثل ایران اونجا مشکل میشه که طرف مخصوصا بعد از ازدواج و بدون در نظر گرفتن علاقه پارتنرش میخواد فتیش هاشو روی اون پیاده کنه، که این بنظرم تجاوز محسوب میشه ، فکر میکنم نکته اجتماعی داستان همین بوده باشه…

پ.ن. دوستی میگفت : آقای محترم فیلم سوپر که دیدی دقیقا نخواه که همون کارها را روی پارتنرت پیاده کنی 😂😂😂

4 ❤️

794944
2021-03-03 16:11:42 +0330 +0330

ოεհгձռ

رولینگم نقد من بس مختصر بی
که داستانت چو طفلی بی‌پدر بی
زنی مجرم به قتل و مکر و نیرنگ
ولیکن ذهن او درگیرِ سرهنگ
بپرسید از وی و انگیزه‌هایش
همان‌دم زن خزید در زیر پایش
بگفتا از چه رو کُشتی حمیدت؟
بگفت چون جیش می‌خورد قربانِ دیدت!
خلاصه از یکی تحقیق و پرسش
جوابِ زن ولی دستی به کُسش

به گورستان نظر کردم صباحی
بدیدم جنب قبری هست چاهی
به روی سنگِ قبر وی نوشته:
حمیدم! جیش بکن در چاهِ تشنه!

7 ❤️

794949
2021-03-03 16:29:22 +0330 +0330

چقدر ناراحت کننده بود

1 ❤️

794953
2021-03-03 17:37:38 +0330 +0330

سپیده خانم
ممنون از نقد زیبات، میدونی که نقدت برام خیلی مهمه… چون هم دبیر شورای نگهبان هستی ببخشید منظورم دبیر جشنواره بود و هم از دیدگاه یک زن داستان و خوندی که خب با توجه به شخصیت اصلی😂 مهمه نظرت ، و هم قلم خیلی قوی داری ، کامنتها را همگی قبول دارم و ممنون که اینقدر دقیق نوشتی ، دفاع نمی خوام بکنم ولی فرصت کافی نبود ویرایش انجام بدم.

فقط یه نکته دیگر بگم تو و ادمین یه تیتر داستان نوشتین یه آیدی ، کلا ۴ تا کلمه، توش دوتا غلط املائی داشت اول اینکه اسم داستان " بستنی زعفرونی" بود نه زعفرون دوم اینکه آیدی من rolling stones هست که S جا افتاده حالا من تو نوشتم ۴ تا غلط املایی و انشایی داشتم که اینهمه هوار حسین نداشت 😉😉😉😉
درست گفتم جنتی جان!

1 ❤️

794954
2021-03-03 17:38:52 +0330 +0330

مهران جان… عالی بودی، بنظرم بهترین نویسنده سایت شمایی

2 ❤️

794972
2021-03-03 21:49:21 +0330 +0330

دوست عزیز من از روی داستانی که خصوصی فرستادید کپی کردم و برای ادمین فرستادم .یقه ایشون رو بچسب :)
برای داستان پاکسازی هم یه سری مشکلات بود که بهشون پیام دادم .کوتاهی از من نبوده 🙏

2 ❤️

794978
2021-03-03 22:18:45 +0330 +0330

سپیده جان منکه دستم از آدمین کوتاهه، شما که از قربا هستین یه عنایتی ایشان را بفرما

2 ❤️

794980
2021-03-03 22:21:40 +0330 +0330

شبهای روشن سن پیترز بورگ عزیز ، داداچ شماره ساقیتو به منم میدی؟

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom