بشکه و شاهنشاه نعلین پوش

    1398/11/27

    پنج شنبه 17 ذی القعده 1289 هجری قمری


    امروز امر کردیم جیره ی ولایات ارسنجان و خوراسگان و حسن آباد عُلیا و سُفلا و علی آباد کتول و چند ده کووره ی دیگر را بدهند چاپار سلطنتی چهارنعل برود بریزد به آخور رعیت. باید هوای رعیت را داشت، گرسنه نمانند. بمانند راه می افتند سمت شهر. گرسنه تر که بمانند راه می افتند سمت پایتخت. دیگر کسی جلودارشان نیست. گزمه و عسس و عسکر پاسبان هم هیچ گُهی نمی توانند مقابل شان بخورند. می ریزند کاخ را چپاول می کنند، خودمان را تناول! یا ترتیب مان را می دهند، تخت و تاج آبا اجدادی مان را می گیرند می دهند به دیگری. آری باید هوای شکم رعیت را داشت. گوور بابای پایتخت نشین ها !


    اگر این پایتخت نشین ها بخار داشتند، کون یکدیگر نمیگذاشتن.اینها را شهنشاه نعلین پوش می‌گفت و به انتظار ،به به و چه چه، کردن مگسان گرد بیرینی به قحدالرجالین اطراف خویش نظر افکند .که همه با تکان دادن سر صد منی و بعضی با تکان دادن گاله کود کشی حرف اقا تأیید نمودند. جز یوز باشی پفیوز، که چونان خاک انداز خویش را باز پس انداخت, که :قبله عالم همین پایتختیان چونان پایه تخت بلرزانند که سرت را جای اولت کنند. پس تا نلرزاندنت بلرزانشان. وزیر بی کیر یاوه پراکند که: هر کدام که سخنی گفتندی یا عملی کردندی که به مذاق حضرتتان خوشایند نیست ،میسپاریم دست گزمه گان و استنطاق چیان که گناه ناکرده را به چند بار اقرار( مفت خر مان) کنند.یوز باشی بد پوز باز لبان چون کوون مرغ خویش را جنباند که :یا حضرت پشم ،بشکه ای در زندان میگذاریم و هر روز زندانی لخت در ان میکنیم. سوراخی روبروی سوراخ بهشتینشان میکذاریم.که همه زندانیان به نوبت یکی یکی بشکه میکنند، و روزی به بشکه میشوند.همه هم کرده اند و همه هم داده.پس این سخن در شهر پراکنده میکنیم که پیشواهایتان که به حبس اند همه از کونیانند و این مدرک.که هیچ کس نه حرف کونی خواند .نه حرفی زند که بشکه ای در انتظار.
    پس شهنشاه دستور ساخت بشکه داد و بعد چندی این وسوسه بر او غالب گشت که خود روزی به بشکه شود. یوز باشی فرا خواند و راز با او در میان نهاد. امر کرد که اگر کسی از این سِر اگاه گردد سٓر یوز باشی به گردن نباشد. پس اول خود یوز باشی به بشکه کردند، که شاهنشاه نعلین پوش هم از یوز باشی اتوی داشته باشد.
    پس این چنین گفتند: که در بشکه نکن هر ناکسی اول خودت دوم کسی


    نوشته: پویا

  • 6

  • 8




  • نظرات:
    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،3 هفته
      • 10

    • کرده بودنت تو بشکه که داستان بنویس؟؟ (biggrin)


    •   alone326
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • ناموسا کص نگو


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،3 هفته
      • 9

    • والا داستانی که تگ طنز میخوره، اگه خواننده رو نخندونه لایق لایک نیست. نویسنده ذوق خوبی برا داستان نویسی داره، ولی خدایی داستان لوسی بود. بعضی چیزاش زیاده روی بود، خیلی صفاتی که به کار برده توی داستان نامربوط و بیمعنی ان. و بدتر از همه، نثری که به کار رفته وقتی که فقط در خدمت ایجاد کمدی باشه و نه در جهت روایت دلپذیر، ینی استفاده نابجا.
      نه لایک نه دیس.


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،3 هفته
      • 11

    • کاخ را چپاول ، خودمان را تناول . جالب بود. تاحالا نشنیده بودم.
      جای داستانت اینجا نبود. تو مجله ای ، کتابی چه میدونم یه جای دیگه باید مینوشتی. من که لایک میدم ولی میدونم زیاد استقبال نمیشه.


    •   amiiir_h
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • نمکدووووون سوراخت کو ک تک تک کیرامونو بکنیم توش..عن فکرکردی خیلی بامزس این کسشرای صدتا ی غازت؟؟!!! حیف ی نخ سیگارم ک نمیکشم میام زیر کستان توی احمق نظر میدم..دیوث


    •   zanbory
    • 1 ماه،3 هفته
      • 4

    • به همه چی شباهت داشت بجز طنز
      ن دیس ن لایک
      امشب چرا روادید اینگونه است


    •   Lucky.man
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • پویای عزیز
      در هر جمله از این نحوه نگارش نیاز به سجع های فراوان دارد، یعنی باید مسجع باشد، بخصوص سجع متوازی و سجع متوازن. که متاسفانه این نثر فاقد این اثر بود.


      این نگارش، مناسب اینجا نیست.


    •   Jahankoskon111hb
    • 1 ماه،3 هفته
      • 1

    • کس کش اسم ارسنجان رو از کحات در آوردی لاشکی


    •   hamid30gari
    • 1 ماه،3 هفته
      • 7

    • الان باید بخندیم؟؟؟
      والا این رو خوندم تازه فهمیدم داستان"کون به فاک داده شده"که انقدر ریدم بهش و فحش دادم چقدر بامزه و خنده دار بوده.
      تازه میخواستم بگم اون دوتا لایک رو کدوم...دادی که متاسفانه دیدم طرف آشناست و بیخیال شدم ولی چیزی از ریدنه تو کم نمیشه.
      فقط یه سوال:
      واقعا خودت با این کصنمک میخندی؟؟؟
      اگه میخندی که خیلی کسخلی، فکر کنم از اینایی که نیششون همیشه بازه


    •   Newah007
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • این ضرب المثل آخر متن رو میشه اینحوری هم گفت:


      از بشکه برون تراود......... هرآنچه که در اوست.


      احتمالن شما هم از تراوشات همون بشکه باشی (biggrin)


      البته از حق نگذریم قشنگ نوشته بودی این حکایت رو


      Lor Boy


    •   Newah007
    • 1 ماه،3 هفته
      • 3

    • جناب شاه ایکس عزیز....


      خیر مقدم..... نبودی یه چند وقتی دادا..... یا کامنت هات رو ندیدم.....؟؟؟


      Lor Boy


    •   alisher
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • داستان متفاوت و خوبی بود. لایک.دوستی که می گه داستان جاش این جا نیست بفرمایند این نویسنده این داستان نسبتا سیاسی رو کجا چاپ کنه؟
      دوم: ترکیب شاهنشاه نعلین پوش از آن تجمیع پارادوکسکال هایی ست که جالب نیست. فقیه دین فروش یا فقیه نعلین پوش بهتر بود


    •   hector.gy
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • ننویس، کسی که مجبورت نکرده بنویسی، کرده!؟


    •   عشقبازمست...
    • 1 ماه،2 هفته
      • 1

    • از سیاست چیزی نمیدونی داستان نویس


      مردم را در خاورمیانه باید گرسنه نگه داشت تا اطاعتت کنند بعد بر آنها سوار شو و بتاز و ناموسشان را انجام بده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو