بلاخره دختر دایی رو کردم

    خاطره من واقعی است. زمان انقلاب بود بدلیل اعتصاب عمومی من و خانواده به منزل دایی ام در شهریار رفته بودیم در زمستان وسیله گرمایشی کرسی بود و همه دور آن جمع میشدیم دختر دایی من به اسم منیر تازه داشت بالغ میشد و توجه منو بدجور به خودش جلب کرده بود زیر کرسی یک آن هوس اونو کردم و با پاهام باسنش رو لمس کردم که بلافاصله با حرکت تندی خودش رو جمع و جور کرد اما من دست بردار نبودم و مرتب سعی داشتم طوری قرار بگیرم که بتونم اون حرکت رو ادامه بدم هر روز همین عمل انجام میشد تا اینکه یه روز وقتی زیر کرسی نشسته بودم یک مرتبه خودش اومدو کنارم دراز کشید برادر کوچکترش بین ما قرار داشت من طبق معمول با پاهام قصد لمس کردنش رو داشتم و کیرم تا مرز انفجار راست شده بود وقتی پاهام رو بسمتش دراز کردم اون بر عکس همیشه پای منو لای پاهش گرفت و درست روی کوسش قرار داد معلوم بود عجیب شهوتی شده من کاملا شوکه شدم و برق شادی تو دلم جرقه زد اما بدلیل شلوغی محیط . نداشتن جای مناسب کردنش برام سخت و دشوار بود،چند روز بعد هوا کاملا سرد بود و اهل خونه برای پختن نان در تنور دور هم جمع شده بودن من از بیرون اومدم و یکراست رفتم زیر کرسی تازه بدنم گرم شده بود که دیدم در باز شد و دختر دایی وارد شد و اومد زیر کرسی کنارم کسی تو اتاق نبود که بخواد مانع کارم بشه اما بهر حال یک ترسی توی وجود هر دومون بود اینبار بجای پاهها از دستم استفاده کردم و وقتی دیدم اون براحتی خودشو در اختیارم گذاشت جسارتم بیشتر شد و سعی کرده به کوسش برسم اونهم مقاومت نمیکرد و دستم رفت توی شلوارش و سریع رسید به لای کوس گرمش وای که چه حالی داشتم در یک آن دیدم دستش رو بسمت کیرم دراز کرد منهم کیرم رو که حدود 18 سانتی میشد از توی شلوار بیرون کشیدم و دستش دادم با انگشتم کوس خیسش رو نوازش میکردم اونم کیرم رو که انگار بزرگیش براش تعجب آور بود مرتب مالش میداد تا اینکه احساس کردم یکدفعه شل شد مثل اینکه ارضا شد و کیرم رو ول کرد و بلند شد رفت این قضیه منو بدجوری پکر کرد و مدام بخاطر سهل انگار در کردنش خودم رو سرزنش میکردم بدلیل کار پدرم مجبور شدیم به تهران بر گردیم من مدام تو فکر منیر بودم تا اینکه حدود سه ماه بعد باز به منزل دایی رفتیم انگار زن دایی و بچه ها خونه نبودن فقط دایی و منیر تنها منونده بودنند برق شادی توی دلم افتاد منیر داشت توی آشپزخانه غذا میپخت نسبت به سه ماه قبل بزرگتر شده بود لباس گشادی به تن داشت که نمیشد سایز بدنش رو بخوبی حدس زد فقط میدیدم که کونش عجیب جلب توجه میکنه در یک فرصت خوب بهش نزدیک شدم و در گوشش گفتم ماشالله خوب بزرگ شدی و بهش چسبیدم و سینه هاش رو از پشت لمس کردم وای خدای من انگار دو تا لیموی بزرگ آبدار تو دستانم قرار گرفته بود از شدت شهوت نمیدونستم چیکار کنم که یکدفعه خودشو از دستانم بیرون کشید و رفت اما من دیگه نمیتونستم طاقت بیارم دایی من یک مغازه داشت که یک درش توی حیاط باز میشد ،دیدم منیر داره میره تو مغازه برای برداشتن مواد غذایی تا داخل شد من هم فرصت رو غنیمت شمرده پشت سرش رفتم تو مغازه و همینطور که داشت از تو قفسه جنس برمیداشت از پشت بغلش کردم دیگه عکس العمل نشون نداد و خودشود در اختیارم گذاشت سینه هاشو میمالیدم و کونش رو چسبونده بودم به کیرم دقیقا یک ربع به همین منوال گذشت تا اینکه دستم رو بردم و زیپ شلوارش رو کشیدم پائین و دستم رو کردم توی شورتش این وای کوسش مو در آورده بود ولی من با تجربه ای که قبلا داشتم زیاد کوسش رو لمس نکردم سریع کیرم رو از توی شلوارم بیرن اوردم و در یک آن شلوارش رو تا زانو کشیدم پائین و با تف زدن به کیرم از عقب مشغول کردنش شدم اونم معلوم بود خیلی خوشش اومده اصلا حرفی نیزد کیرم رو گذاشتم لای پاهش و شروع به عقب و جلو کردن شدم که با فشار زیاد آبم رو ریختم لای پاهش دیگه خودم رو خلاص کرده بودم و کار باقی نمانده بود سریع شلوارم رو بالا کشیدم و اونهم خودشو با شورتش پاک کرد و اصلا هم حرفی رد و بدل نشد اینطوری بود که بلاخره دختر دایی جون رو کردم یادش بخیر.....


    نوشته: علی

  • None

  • 1




  • نظرات:
    •   sosksia
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • کُس مغز، کف دستی میزدی بهتر از داستانت بود


    •   as B sa
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • خیلی کسشششعر نوشتیا!!!!! خودت بخونش لاشی!!!!کمتر بزن همیشه بزن


    •   bita bala
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • کس شعری بیش نبود


    •   mohammad59
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • خب زنده مردتو سگ بگاد کس مغز جقی حروم لقمه اون دختر داییت که دفعه اول پات خورد بهش نارحت شد وخودشو با نارحتی کشید کنار چطور شد دفعه بعد خودش اومد کنارت بر پدرت لعنت


    •   آقای بلند
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • خخخخخخخخخ


    •   Ampool zan
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • الان یک ان از نظرات دوستان برق شادی تو چشمات روشن میشه.


    •   فيلتر.شده
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • آخه در دوران انقلاب.........داريم واقعا داريم.
      دوران انقلاب دوران اوج حشريتت بوده
      اگه اينطوره الان بايد صد سالي داشته باشي....


    •   Bardia27esf
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • نخوندماااااا اما از اسم داستانت فهمیدم کسشعر نوشتی
      برو جلقتو بزن بچه جلقی
      میگم آدرس بده ی بسته آب کیر واست بفرستم هر شب بمالی دم کونت خواب آشفته نبینی کیرم دهنت
      ضمنا
      خاک عالم بر سرت کیر بردی بر درت


    •   aria.30
    • 4 سال،8 ماه
      • None

    • این دختر داییت که اینقد راحت میده کجاست بگو بیاد ما هم فیض ببریم البته بگو پشمای کسش و بزنه چون پشمالو دوست ندارم


    •   Morteza__Noori94
    • 1 سال
      • 0

    • فقط میتونم بگم
      خواهرتو ...


    •   Majhini
    • 2 ماه،3 هفته
      • 0

    • مگه میشه مگه داریمم !!!


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو