بلوتوث

    ساعت حدودای ۲ بعدازظهر بود
    کلاس خسته کننده دروس عمومی. یعنی اگه بمب انرژی هم بودی سر اون کلاس میشدی کِسل‌ترین موجودی که میشد دید. رسم نبود توی دانشگاه برای بیرون رفتن از کلاس مثل بچه‌های دبستانی اجازه گرفت اما همینجوری هم بیرون رفتن بی ادبی بود. با یه اجازه نصفه و نیمه از کلاس زدم بیرون. روده‌هام از فرط گرسنگی به جون هم افتاده بودن و همین منو سمت سلف سرویس دانشگاه هدایت کرد. غذای دانشگاه باهنر کرمان اینقدری آشغال بود که یادمه حتی یه بار از صدا و سیما اومده بودن بخاطر بد بودن کیفیتش گزارش تهیه کنند. خود بخوانید حدیث مفصل از این مجمل. از شانس بدم سلف تعطیل شده بود یعنی اون هم از ما دریغ شده بود. رفتم سمت رستوران و یادم نیست چی خوردم. حالم جور نبود چند ماهی میشد تنها بودم. موقع کنکور کارشناسی ارشد هم نزدیک و نزدیک تر میشد. کتابهام رو همیشه توی طبقه پایین کتابخونه دانشگاه میذاشتم. در واقع یه میز اختصاصی برای خودم داشتم و از اونجایی که طبقه بالا مختص خانمها بود و هیچ دیدی نداشتم چیزی هم حواسم رو پرت نمیکردم و میتونستم مطالعه بدون دردسری داشته باشم. اما این فاصله مانع عبور امواج بلوتوث نمی شد. گاه گداری برای رفع خستگی و تنوع بلوتوث گوشی رو روشن میکردم و رو اسامی دخترا کلیک میکردم برای متصل شدن. در واقع اونجا یه مدل ارتباط بود جون حراست خیلی سگی داشت و خیلی گیر میداد. شنیده بودم یکی از همکلاسیا اونجا یه داف اسمی تور کرده. خلاصه از یه طرف خنده‌ام گرفته بود که واقعا دارم با روش باستانی مخ میزنم از طرفی احتمالش اونقدر هم بعید نبود. اما احتمال ایستگاه شدن توسط رفقا رو هم نمی شد نادیده گرفت. پس یه راه حل نبوغ آمیز استفاده میکردم که مطمئن شم طرف دختره و اونم این بود که می گفتم یه عکس از محیط بالا بفرسته و یه عدد مثلا ۴۵ رو هم رو کاغذ بنویس و بگیره کنار تصویر و هر بار هم عدد رو عوض میکردم
    بگذریم
    در همین اوضاع و احوال یه اسم دخترانه اومد بالا براش درخواست ارسال عکس فرستادم و دیدم اکسپت کرد. عکس رو هم درست فرستاد و معلوم شد واقعا دختره و ادامه دادیم و باب آشنایی باز شد از هر دری حرف زدیم و قرار شد بیاد پایین تا ببینیم همو. نامردی میکردم و اطلاعات رنگ لباس خودم رو اشتباه میدادم تا اگه طرف باب دندون نبود از زیرش در برم و اونم منو نشناسه اگه هم خوب چیزی بود که خب می گفتم بخاطر جلوگیری از ایستگاه شدن توسط رفقا رنگ لباسمو اشتباهی گفتم و خلاصه می‌پیچوندم. گذشت و خانم با همون مشخصات ذکر شده در پیام بازی تشریف آوردن پایین. شنیده بودم که یکی از برو بچ با همین روش دااااف تور کرده اما اینکه واسه منم پیش بیاد دیگه خداییش خیلی احتمالش کم بود مگه ما کلا چند تا داف داشتیم تو دانشگاه که هی با بلوتوث مخشون زده بشه و همین اتفاق هم افتاد. برای من نه برای اون رفیقم. شانس من خیلی از این حرفها گه‌تر بود و اوج بدشانسیم رو میشد تو چهره درب و داغونِ اون خانمه که اومده بود پایین مشاهده کرد. موجودی به غایت از هر لحاظ دوست نداشتنی نه زیبا نه بدنِ رو فرم نه با نمک خلاصه اینکه جمعِ نخواستنی‌ها بود. مرتب میشد فراموشکاری خدا رو حین خلقت این خانمی که هیچ عنصری از لطافت در وجودش نبود دید. اما اینها حرفهای بخش منطقی مغزم بود که لزوما با بخشی که کیرم رهبری میکرد همفکر نبودن. و از اونجایی که چند ماهی بود کیرم وارد هیچ مقعد و واژنی نشده بود به کروکدیل رود نیل نظر داشت چه برسه به هم دانشگاهی
    خلاصه اینکه تمام جرآتم رو تو پاهام جمع کردم و قدم جلو گذاشتم
    اما وقتی خوب نگاهش کردم و نزدیک تر شدم و به عمق چشماش خیره شدم دیدم خداییش اشتباه میکردم و زیاد هم بد نبود
    در واقع بد نبود فاجعه بود
    و همه اینها وقتی بدتر میشد که وقتی حرف میزد چس کلاس هم میذاشت دیگه پکیجش تکمیل بود
    شماره رو دادم بهش و اومدم بیرون. احساس حقارت بهم دست داده بود حس میکردم از سطح خودم خیلی افول کردم و پیش خودم می گفتم مگه خود ارضایی ۱۲۶ بار از دوست شدن با همچین کیسِ داغون بهتر نیست پس چرا شماره دادی آخه. در این زمان اون بخش کیریه مغزم فرمان که نخور رو صادر کرد و چون زورش این اواخر زیاد شده بود راهی جز اطاعت نداشتم
    به سرعت نور و با ترفندهای آنگلوساکسونی کار به سکس چت رسید در بین تمام نکات منفی سینه‌های بدی نداشت. منم دلم به همونا خوش بود و گاه گداری باهاشون اینتر و اونورِ دانشگاه ور میرفتم( اونایی که دانشگاه باهنر بودن میدونن مکان زیاد داشت و حراستِ سگش هم گهی نمیتونست بخوره) اما اینها جواب دهنده کیرم نبود خلاصه که بساط سکس رو محیا کردیم و تصمیم به این شد دو روز بعد ببرمش خونه یکی از دوستام. روز قبلش بنا شد بریم بیرون و از اونجایی زشت بود ابدا به دوستام معرفی نکردمش. اما اون گفت با دختر خاله‌اش میاد. سر قرار با دخترخاله!
    اسکل مگه باشگاه میخواهی بری که آخه پارتنر میخواهی یا بار سنگین میخواهی حمل کنی که کمکی آوردی همش تو دلم فحش بود که به اون و کیرم حواله میکردم که تمامی افکار و احوالم با دیدن دختر خاله‌اش دگرگون شد
    برووووووو
    مگه میشه
    مگه داریم
    اینا صد در صد مادرشون، نمیتونستن خواهر باشن
    یا مادر بزرگشون خیانت کرده بوده و مادرشون از یه بابا نبود
    خلاصه یه اتفاق غیر عادی افتاده بود که دقیقا به همون مقدار که اون دختر خاله عنکرالصوات زشت و داغون بود این جدیدِ تو دل برو شیک و به معنای واقعی کلمه خواستنی بود‌ اسمش سایه بود اما خداییش میدرخشید
    اصلا همون جا عاشقش شدم
    راستی اسم اون زشته هم تناز بود که بر خلاف اسمش اصلا اینطور نبود
    نگو این تعریف ما رو پیش سایه کرده بود که بیا ببین مخ چه کسی رو زدم سایه هم اومده بود راستی آزمایی کنه که فقط باعث راست شدن مالِ ما شد
    افکارِ پیچوندن تناز عین برق و باد تمامی قسمتهای مغزم رو در هم نوردید اینقدری که سایه زیبا بود که قسمت کیری مغزم هم خفه خون گرفت و گفتمش تو که چند ماه صبر کردی این چند روز هم با دست راستم بساز تا این لعبت بهشتی رو بدمش دستت. از اونجا که پیشنهاد اغوا کننده بود قسمت کیریه مغزم گرچه کیری بود ولی محاسبات سرش میشد با یه حساب سرانگشتی فهمید سایه به ۱۶۷۴ تا تناز می ارزه و چند روز صبر کرد و ارزششو داره و از همون لحظه شروع کردم به وانمود کردن اینکه من برای آشنایی بیشتر مزاحم تناز خانم شدم و طرز فکرش برام جالب بود و....
    تناز که کمی گیچ شده بود و سیاست من براش قابل حلاجی نبود با صدایی که عین کم کردن آب قلیون بود رضایت خودش رو اعلام کرد
    در همین اثنا فهمیدم سایه والیبالیست تشریف دارن و درجا با پیش کشیدن اینکه منم آره و ورزشکارم و... روش کار کردم
    تناز که واقعا در حاشیه بود سعی میکرد خودش رو به مرکز بحث برسون اما وقتی دوتا آدم داشتن حرف میزدن جای اون شانپانزده اونجا نبود
    شماره سایه رو گرفتم یه بهانه عضویت تو تیم آزاد والیبال دانشگاه
    و از همون شب رو مخش کار کردم
    و گفتمش که تنها چیزی که از تناز منو جلب میکرد طرز فکرش بود که اینم فهمیدم تو خالی بوده و...
    اونم پیام داد که واقعا تعجب کرده بوده چون هیچ سنخیتی بین ما ندیده بود
    نه ظاهری نه تفکری نه هیچی
    وقتی اینها رو میخوندم کله کیرم رو برای تنبیه فشار میدادم که ببین به چه جسارتی انداختی ما رو
    سایه دختری بود به شدت شهوتی
    حتی با سکس چت آخ و اوخش در میومد
    توقع داشتم با اون ظهر و خوشگلی کلی ناز کنه ک کدوم پاره شه تا بیارمش توی خط اما انگاری برای اون من بیرون از خط بودم که باید اون منو می‌آورد داخل
    فانتزی‌هاش اینقدری عجیب و غریب بودن که مغزم و کونم قرو قاطی میشد و چون نمیدونستم چی هستن سرچ میگردم
    خلاصه اینکه از بردگی گرفته تا دبل و تریپلت تو فانتزی‌هاش بود
    آخه سه تا پسر همزمان دیگه خداییش واسه پاتیا و آمستردام ( شهرهای سکسی جهان) هم زیاده چه برسه به ایران اما این بود و کاریش هم نمی شد کرد.
    بعد از جور کردن خونه خالی که از بخت بدم نایاب شده بود تونستم تو یکی از محله‌هایی از کرمان که خودمم جرات نمیکردم تنهایی برم یه مکان جور کنم
    روز موعود فرا رسید و من با کیری در دست راست و گلی در دست چپ به سمت سایه که تو یکی از میدونهای کرمون باهاش قرار داشتم به راه افتادم
    قبلش دو دست مشتی زدم که اونجا ضایع بازی نشه ترامادول ۱۰۰ هم دوتا انداختم بالا و کامل شیو
    وقتی دیدمش خدایی به خودم گفتم کسخل اینو نباید راحت از دستش بدیا دیگه همچین چیزی حالا حالاها گیرت نمیاد. به خودم قول دادم که انچنان کنم و آنچنان کردم
    بعد از سلااام و حال و احوال پرسی که اون نگاهش به صورت من بود و من نگاهم به تاپ صورتی راهیِ خونه شدیم
    دربست گرفتم تا خود خونه
    می دیدم که گاهی زیر زیرکی به کیرم نگاهی میکنه و آب دهنش رو میمکه
    همونجا میخواستم درش بیارم بذارمش دهنش اما راننده کون نشور اونجا بود و نمی شد
    به خونه که رسیدیم از شربت و سایر متعلقات سکسی که بقیه جاها باب شده خبری نبود
    در واقع حسش هم نبود . اون منو میخواست و من اون رو
    در رو که بستم نگاهش کردم واقعا دیدنی بود از اون فاز مسخره بازی و خنده بیرون اومدم
    با اینکه تو سکس چت دیکه کس و کون براش نذاشته بودم و اونم صد بار صدای آه و آخ رو برام فرستاده بود و مثل مومیایی که تشنه آبِ تشنه بدنش بودم در کمال ناباوری می دیدم که از خجالت سرخ شده
    بروووووو
    جدی
    چرا آخه
    گفت من اونها رو تو نت خوندم و تو اولین پسری هستی که باهاش تنها شدم و .....
    سرعت تلاوت این کسشعرها اینقدری زیاد بود که قسمت منطقی مغزم همراه با قسمت کیری همزمان نمیتونستن حلاجی کنن
    ادای تنگها رو درآوردن داشت مرزهای جدیدی رو تجربه میکرد
    حاجی گرفتی ما رو
    به جان مادر مرحومش قسم خورد
    یهویی فاز سکسی رفت و فازمون وارد مسائل روح مادرش و مسائل قبرستانی و قسم به خاک اون مرحوم شد
    خیلی گرم بود حاجی
    گفتم بیا کنارم بشین
    واقعا داشت باورم میشد
    چهره‌اش به شدت صفر کیلومتر بود
    از کجا معلوم شاید راست میگفت
    من نیز باید که راستی آزمایی میکردم
    گرفتمش تو بغلم
    نازش کردم
    بی تجربه بود کاملا مشهود بود بی حرکت فقط چشماش میتونست منو مست کنه
    لعنتیه خوش شانس کی بودم من
    بردمش تو اتاق
    آروم صورتش رو میبوسیدم
    اوایل بی حرکت بود اما یه کم که گذشت و حسش قویتر شد دستاش شروع به حرکت کرد و سرم رو به گردنش که حالا داشتم میخورم فشار میداد
    من پیش بینی کرده بودم این حرفه‌ای تشریف داره و کلی از کون بکنمش حالا باید فرآیند گشاد سازی رو پیاده میکردم
    خودم رو آماده کردم که کلی گریه کنه و من ناز بخرم و کلی کون خودم پاره شه تا سایه رو بکنم
    تازه اگه بتووووونم
    تنها راهش این بود به شدت شهوتی کنمش تا بشه که درد رو تحمل کنه
    از تو یخچال هم دو تا ژیلوفن بهش دادم خورد
    یه دفعه چشمم افتاد به دوتا مسّکن شیاف دیکلوفناک
    اونایی که برای اولین راهگشایی مشکل دارن بدونن شیاف عالیه
    خوب که لباشو خوردم و سینه هاش رو میک زدم
    شروع کردن به نوازش کسش از روی شلوار
    مثل مار به خودش می پیچید
    واقعا تازه وارد بود
    اینقدری که هزار بار گفت عاشقم شده و دوستم داره از بس لذت میبرد و منم از اینکه حال میکرد کیفور شده بودم
    دستمو که کردم توی شورتش آهش بلندتر شد و با نگاه نگرانی گفت که دختره و مواظب باشم
    نمیدونست اصلا جلو فقط برای مالشه
    گایش مختص عقب بود و هست و خواهد بود
    شیاف رو آروم داخل کونش گذاشتم
    تا موقعی که اثر کنه با بوسیدن نذاشتم حس و حالش بپره
    در همین حال سردار بی لشکر رو نشونش دادم تا بخورتش
    وقتی کلاهک سردار رو کرد تو دهنش فهمیدم اینترنت هم چیز واقعا خوبیه
    چون اووونجا خونده بود نباید به کیر دندون زد
    با لبهای زیبا حسابی برام خورد و منم به لطف ترامادول حالا حالا قصد آب ریزش نداشتم
    خدایی بخاطر یه سکس ببین چقدر دارو مصرف میکنیم
    صنف دارو سازان و دارخونه‌ها باید یه همایش برگزار کنن از کیر ما تشکر کنن
    وقتی مطمئن شدم شیاف کارشو شروع کرده داگی استایل قرار دادمش
    با دو تا حرکت رفتم پشتش
    دو تا حرکت نه بیشتر
    آروم سرِ سردار رو گذاشتم در سوراخ ماه تماس
    قصدم این بود که سردار رو تا سرلشکر به خانم فرو کنم اما هنوز تا سروان پیش نرفته بودم که دیدم داره گریه میکنه
    دردش گرفته بود
    من گریه‌اش انداخته بودم . چه موجود رذلی بودم من. بخاطر شهوت خودم درد رو به یکی دیگه تحمیل کرده بودم
    در همین اثنا فرمان گوه نخور از یک قسمت مغزم به قسمت دیگه صادر شد
    سردارِ تا سروان فرو رفته رو به پایگاه برگردوندم و با انگشتام مشغول شدم
    اول سبابه بعد انگشت وسط رو کنارش گذاشتم و فرستادم برای کلون‌اسکوپی خوب که دیدم آخ گفتنش به آه تبدیل شد از مرحله سروان شروع کردم و گذاشتمش تا مرحله سرباز صفر بره داخل
    به این آسونی که میگم نبود اما در نهایت آنچنان کردم که باید
    بعد از کلی عقب و جلو و دوبار ارضا شدن ایشون ما نیز هم شدیم
    دیدید به محض اینکه سکس تموم میشه یهویی فرمان از دست بخش کیری به بخش منطقی منتقل میشه و اگه خیلی پول خرج کس کردن کرده باشی یا زیادی زمان گذاشته باشی و زحمت کشیده باشی همونجا یک حس پشیمانی بیش از حد به سراغ میاد و بهت میگه کسخل برای خاطر همییییین آینده اون خودتو پاره کردی این حس رو دید
    این حس ابدا سراغم نیومد
    چون بسیار زیبا بود
    و سکس باهاش خیلی بهم حال داد
    بعدش رفتیم شام و بعد از دیدن صورت حساب اون حس پشیمانی با تمام وجود اومد سراغم
    بگذریم که می ارزید
    و ارزششو واقعا داشت


    نوشته: arash

  • 28

  • 17




  • نظرات:
    •   hamid30gari
    • 3 هفته،6 روز
      • 4

    • تو که داشتی داستان مینوشتی حداقل شیریت میذاشتی اسمش رو داداشی (rolling)


    •   Siavvvashhhhhhh
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • نمی ری یه شام دادی بدبخت خسیس


    •   aminkinghentai
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • آقا بلوتوث قدیمی شده بزن زاپیا و شریت


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،6 روز
      • 7

    • اینهمه نوشتی بگی مغزت کیریه خب موفقم شدی .. سعی کردی تیکه های طنز رو درشت جلوه بدی ک حداقل من خیلی دوست نداشتم ولی خب تناز رو هم ک هیچی طناز درستشه و اینکه از قدیم گفتن دخترخاله رو ببین اون یکی رو ببر (biggrin)


    •   Mr_gh99
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • نه افرین واقعا فراتر از انتظار بودی،فکر نمیکردم کسی بتونه اینقدر کسشعر بگه،لطف کن دیگه ننویس


    •   Kosdat
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • نمیدونم بگم بد بود یا خوب


    •   Mahsa_golden_girl
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • باحال بود :)


    •   YAZDAN115
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • مهیا درست است نه محیا
      طناز درست است نه تناز


      واقعا دانشجوی باهنر کرمان هستی یا دانشگاه آزاد دوقوز آباد؟


    •   DAmirksdk
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • باحال بود


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • خوشم نیومد
      الکی تلاش کردی که داستانت رو طنز کنی.
      اولین دیس امشب.


    •   Clay0098
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • چه قدر یه عده بی ادبن


      قشنگ معلومه یه عده پسر هستن و با اسم دخترونه عضو شدن


      نویسنده عزیز داستانت خوب بود.حداقل سعی نداری خودت رو صادق هدایت معرفی کنی
      یه بی ادبا هم میگم سعی کنید عقده های زندگیتون رو اینجا خالی نکنید.با فحاشی به بقیه شکست ها و تنبلیتون جبران نمیشه
      لایک


    •   MFM_iran
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • اون قسمت مغزت که فرمان گوه نخور صادر می‌کرد منم شدیدا باهاش موافقم
      شماها که تحصیل کرده های این مملکت باشید با این سطح پایین سواد
      باید در این مملکت را گل گرفت
      د آخه ژیلوفن؟ لانتوری؟صنف داروخانه و داروسازها تشکر که نباید ازت بکنن هیچ، از سرباز تا سرلشکرشون و باید بکنن تو کون گشادت
      مرتیکه بی‌سواد جقی
      مادربزرگ من که سواد مکتبی داشت و اصلا مدرسه نرفته بود از تو قشنگتر اسم داروها رو تلفظ میکرد
      بعدشم زیاد احساس بانمکی بهت دست نده هیچ پخی نیستی.


    •   HYPERMAN98
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خیلی خوب نوشتی، ولی از وسطاش دیگه طنز تبدیل شده بود به لودگی، افراط خوب نیست


    •   emad.rabanni
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • khoob bood.


    •   mamali888
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • عجیبه!!!
      نمیدونم چرا تا از یه داستانی خوشم میاد همین ک میام تو بخش نظرات دقیقا برعکس من همه بدشون اومده و دارن اون زیر کس وکون نویسنده بدبخت رو مورد عنایت قرار میدن.
      اقا من ک خوشم اومد اونایی هم ک بهت فحش دادن نوش جونت ، لابد یه چیزی میدونن ک فحش میدن دیگه


    •   mariii_a
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • شما با روده هات غذا ميخوري كه گشنت ميشه ميپيچه به هم!؟


    •   Arme7731
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خيلي كوس شعر نوشتی كيرم به قلم و دهانت پسره بی سواد جقی .هي طولش دادي اصلا قلمت شيوا نبود. از کون دادنت وجق زدنت می نوشتی شاید بهتر بود.


    •   garshasb.
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • میگم آلت جنسی ک با خودارضایی ارضا میشه اون وقت چرا اینقد بحثه سره کیفیتش بزرگ کوچیک گشاد تنگ؟عجیب نیس آیا؟بنظرم ملت خیلی ....زندگی فقط جنبه ی سکس داره؟


    •   doki-kar balad
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • لایک نمودیم باشد که رستگار شوید!
      14 مین بیلاخ بر ما تحت مبارکت، خوب بید


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • تو دانشگاه هم رفتي تنازم ؟؟!!
      شرط ميبندم تو جاي سايه بودي يكي از ارشداي دانشگاه اين بلا رو سرت آورده بعدم پولت نداده


    •   Cleverman1358
    • 3 هفته،5 روز
      • 3

    • چرا اینقدر ایراد گرفتین آخه ؟؟
      به جز چند مورد غلط املایی به نظر ایراد خاصی نداشت ، منکه با داستانت حال کردم و برام قابل باور بود ، فقط چطور اون اولیه ( طناز و نه تناز ) بیخیالت شد رو ننوشتی .
      در هر صورت موفق باشی
      لایک تقدیمت ، هزار بار از محارم و خیانت نویسی بهتر و عالی تر بود.


    •   lezatbebarim
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • گفتی دانشجو هستی ؟ باور کن من موندم چه احمقی بودن معلمین سال آخر دبیرستان و همچنین احمق تر اون کسانی که چنین دانشمند و ادیب بزرگواری رو اجازه دادن توی کنکور قبول شود که سر از دانشگاه در بیاورد که در نهایت کاشف به عمل آمد که دروغگویی من تا دومین مرتبه که طنا ز و دیدم نوشتی تناز بیشتر نخوندم تا به شعورم توهین نشود اما مشخص شد پسری پر ادعا اما خالی ازمحتوای ارزشمندی هستی که خلقت به خودش دیده البته جسارت نمیکنم بگم که رید ه . با پوزش از خلق مکرم و محترم .


    •   Nazanin27fx
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • خوب بود لایک


    •   Erzaeel
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • این داستان حداقل مال ۱۰ ۱۲ سال پیشه
      زمانیکه مردم هنوز پاتایا(نه پتایا) رو نمیشناختن و نویسنده مجبور بود توی داستان توضیحشو بنویسه که شهر سکسی هستن!
      و البته زمانیکه ما تنها شبکه اجتماعیمون بلوتوثهامون بودن و چه مخهایی که بخاطر نزدیک بودن زده نمیشد.


      و صددرصد داستان مال سایت مرحوم و مغفور آویزونه که کپی شده. پس این بنده خدا رو فحش کش نکنید


    •   saraTala5560
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • داستان روانی بود...نویسنده واقعا لاشی و کوونده بوده واقعا


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،5 روز
      • 2

    • آرش جان بهت لایک دادم ولی ناموسن دفعه بعد خواستی بنویسی کم کووووسشعر بگو آخراش سر درد گرفتم و بیخیال ادامه داستان شدم.ولی چون احساس میکردی بانمکی دلم نیومد لایک ندم.
      موفق باشی؛


    •   هیچکاک
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • سعی نکن طنز رو به متن تحمیل کنی.طنز تحمیل شدنی نیست،جاری شدنیه.
      داستانت غلط های املایی هم زیاد داشت.


    •   بچه-ای-خوب
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • به تمامی بچه های این سایت قول میدم این خود خوده سمندون هست و از عقده های زیادی که توی دلش هست اومده اینجا خودش رو آلپاچینو معرفی میکنه!
      برو بابا درت رو بزار


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو