بن بست نازنین

1396/06/01

ساعت از یازده شب هم گذشته بود
همگی دور آتش حلقه زده بودیم و به صدای التماس شاخه های نه چندان خشکی که آخرین نشانه های حیاتشانرا به دست سوزان اتش میسپردن گوش میدادیم

اکثر بچه ها قصه شان را تعریف کرده بودند،از دیدارهای اتفاقی منجر به عشق گرفته تا ابعاد بزرگتر و دردناکتری که گاهی گوینده قصه رو به گریه می انداخت و یه وقتهایی هم جمع شنونده هاشو !

نوبت من شده بود.ته سیگارم را به درون آتش پرتاب کردم و شروع کردم.
اسمش نازنین بود. تقریبا بیست سال پیش همراه مادرش همسایه ی ما شدند. آن زمان در کوچه ای به نام ارس زندگی میکردیم. در یکی از محله های پائین شهر. ارس بن بست بود، اما آن قدر همه به آن کوچه گفته بودند که فکر نمیکردیم واقعا کوچه نباشد. از آن کوچه هایی که از هر پنجره بوی زندگی به مشام میرسید ونورش را به دلها میتابوند
اره …اونرورا براحتی میشد جریان مطلوب زندگی را درشریانهای کوچه دید وحس کرد . از اول صبح، سر کوچه پاتوق پسر بزرگها بود، ته کوچه هم ما کوچک تر ها. یکی از درهای بزرگ ته کوچه را دروازه میکردیم و با هر گل کوچه را روی سرمان میگذاشتیم. هر شب بعد از شام، زنها یک پتو وسطای کوچه پهن میکردند و صدای قلیون و شکستن تخمه و بوی سبزی و باقاله همه جا را پر میکرد.

نازنین و مادرش در خانه ثریا خانم زندگی میکردند. خانه شان روبروی خانه ی ما بود. یک در به حیاط قدیمی داشت که دیوارش کوتاه تر از بقیه خانه ها بود. در سفیدش اما گاو پیشونی سفید کوچه بود. وقتی در از بیرون بسته میشد، فقط پسر ثریا خانم بود که قلق باز کردنش را بلد بود، واسه همین همیشه به روی همه باز بود، که کار به استفاده از کلید نکشد. وقتی ثریا خانم مرد، بچه هایش خانه را اجاره دادند، و خانواده نازنین اولین مستاجر های کوچه ارس شدند.

صبح یکی از آخرین روزهای پائیز که همه ی کوچه بوی مهر گرفته بود، اثاثشان را با یک خاور آوردند. از سر کوچه تا ته کوچه انگار که مشغول فیلم دیدن باشند. جلو خاور یک فولوکس سبز با شیشه های دودی و لاستیک های پهن وارد کوچه شد و دقیقا جلوی خانه ما، یعنی همان جایی که من ایستاده بودم نگه داشت. اول مادر نازنین پیاده شد. یک زن میانسال که چین و چروک های صورتش را زیر انبوهی از انواع آرایش پنهان کرده بود. سفیدی بیش از حد صورتش در کنار ناخن های خیلی بلند قرمز دست و پاش و عینک آفتابی بزرگش، من را یاد زنهای خلافکارتو فیلمای خارجی مینداخت،اما نگاه عجیبم به او خیلی طول نکشید و نازنین از ماشین پیاده شد. یک دختر قد بلند سبزه، که با شلوار چسبان مشکی و مانتو کوتاه قرمزش، لاغر تر و بلند تر هم به نظر میرسید. نهایتا هیفده، هیجده ساله بود. موهای لَختش را که کنار زد و عینکش را که برداشت، چشم های درشت مشکیش اجازه نمی داد که به چیز دیگری توجه کنیم. وقتی موفق نشدند در را باز کنند، یکی از پسر بزرگ های کوچه پرید داخل حیاط و در را باز کرد.
وقتی به گذشته و زندگی در آن کوچه فکر میکنم، چیز زیادی از قبل از حضور نازنین در کوچه به یادم نمی آید، انگار آن ها آمدند تا من بزرگ تر شوم. انگار بیشتر دیدن نازنین، برای من همراه شده بود با بهتر یاد گرفتن جدول ضرب. او به کوچه ما آمده بود تا من بیشتر به رنگ کوچه توجه کنم. وقتی باد یه شال بلندش زد، رنگ در کوچه جاری شد. انگار نوری که از ترک های دیوار خانه مان به من میتابید، جایش را به نور لامپی از حیاط خانه ی ثریا خانوم داده بود. قطعا آن روز بزرگ تر شده بودم.
شبِ آمدنشان کل کوچه صحبت از این خانواده جدید بود. اوج صحبت ها جایی بود که پسر بزرگهای کوچه دور هم جمع شده بودند و سعی میکردند نشان بدهند چیزی دیده اند که بقیه ندیدند. یکی از موهای لَخت دختره میگفت که به عینکش گیر کرده بوده، یکی از خط لباس های زیرش میگفت که از روی لباس مشخص بوده، یکی میگفت لاک پاش قرمز بوده و دستاش صورتی و آن یکی قسم میخورد که برعکس این بوده و هزارتا حرف و شرط بندی دیگر.

حتی بعد از اثاث کشی هم رفت امد آن خاور به کوچه قطع نشد. هر هفته کلی ایزوگام در حیاطشان خالی میشد و کلی هم بار زده میشد. آن زمان اعتراض کردن چیز معمولی نبود. تا آن موقع هنوز اسمشان را نمی دانستیم. کم کم اسم زنِ ایزوگامی و دخترِ ایزوگامی ساخته شد و تا روزی که از آن کوچه رفتن برویشان ماند.
آن شبها در کوچه شایعه کم نبود.حرف یکی از پسر ها دهن به دهن بین همه میپیچید. یکی تعریف کرده بود که یکی از دوستاش قبلا با نازنین بوده. هر شب هم یک خاطره جدید از قول همان دوست نادیده تعریف میکرد. خب تقریبا تمام خاطره ها از روی تخت بیرون می آمدند. میگفتند روی پای چپش یک خاکوبی خاص وجود دارد. خالکوبی ای که هر آدمی را از خودش بیخود میکند. یک مار خوش خط و خال، که از یکم بالاتر زانوی چپش شروع شده و پیچیده و بالا آمده. از آن مارهایی که وقتی چشم کسی به آن بیوفتد، دیگر نمیتواند از آن چشم بردارد. از آنها که یک حسی شبیه ترس در دل آدم به وجود می آورند، ولی باز هم نمی توانی از آن چشم برداری.
قضیه مار دور پای نازنین شب به شب کامل تر میشد. اینکه مار جوری دور پاش تاب خورده که

حرف N بزرگ را تداعی میکند، ولی تا دقت نکنی متوجه این موضوع نمیشوی. یا اینکه یک مار زنگوله دار هست، که هر بار با یک آدم جدید میخوابد، یک مهره به دم مار اضافه میکند. طرف میگفت رفیقش تعریف کرده زمانی که با او بوده روی پایش سه تا مهره داشته و حالا خدا می داند چندتا شده باشد. خلاصه، هر شب یک قصه جدید به راه بود. جالب تر اینکه همین قصه ها هم با واسطه به ما کوچکتر ها میرسید و معلوم نبود که چندمین کلاغ سهم ما میشد!.

چند ماهی از آمدنشان گذشته بود و دم دمای عید بود. در کوچه رسم بود که فردای چهارشنبه سوری، همه جا شسته شود. همه ی همسایه ها جمع میشدند و از ته کوچه هرکسی جلو خانه خودش را میشست. یکی از پسر ها یک انبر دست و یک تکه سیم در دستش میگرفت و تنها شلنگ کوچه را به شیر هر خانه محکم میکرد. آن روز اولین باری بود که زن ایزوگامی مجبور شد که در جمع ما باشد. از شال بلندی که مادر نازنین گاهی به سرش میکرد، و بوی ماهی ای که جمعه ظهر ها مشت کوچه را به نفع ایزوگامی ها می خواباند، فهمیده بودیم جنوبی هستند و شاید همین باعث شد خانواده ما به آنها یکم نزدیک تر شوند. اصلا اهل ارتباط با دیگران نبودند، اما همین اندک ارتباط باعث شد بعد از مامانم من اولین کسی باشم که اسم دختر ایزوگامی را میفهمم. آن روز آب از ته کوچه به راه افتاد، خانه ایزوگامی را با ما قاطی کرد و رفت تا در حال هوای نوروز و بوی بهارنانج کوچه، برایم بازهم تبدیل به رنگی جدید شود.

مدتی بعد، در یکی از آن عصر های جمعه ا ی که بساط فوتبالمون به راه بودتوپمان باز هم به حیاطشان افتاد. هرچی در زدیم کسی در را باز نکرد. از روی دیوار پریدم داخل حیاط. پیدا کردن توپ لابلای آن همه ایزوگام رولی شکل که کل حیاط را گرفته بود و تا روی پله های فلزی پشت بام و احتمالا کل پشت بام ادامه داشت سخت بود. وقتی به پشت پنجره شان رسیدم، برای اولین بار نازنین را با لباسی غیر از مانتو و شلوار و آن شالهای رنگی بلندش دیدم. یک هدفون نارنجی بزرگ روی گوشش گذاشته بود و مشغول آرایش و دیدن خودش در آینه بود…
به اینجای قصه رسیده بودم که صدای بچه ها بلند شد.

  • ایولللللللل داستان سکسی شد …
    یکی از دختر ها گفت: - بزار تعریف کنه…
    منم در حین لبخندی که به لب داشتم با خودم کلنجار میرفتم که بگم دقیقا چی پوشیده بود؟ بگم جزئیات آرایشش چطوری بود؟ یا از همه مهم تر بگم آنجا پشت پنجره به چی فکر میکردم؟
    قول صداقت داده بودیم، ولی من نگفتم. اما گفتم که نازنین من را دید و من فرار کردم. هیجان بچه ها باعث شد چند ثانیه ای سکوت کنم و به این فکر کنم که قضیه دومین باری که از پشت پنجره نازنین را دید زدم، تعریف کنم یا نه. ای کاش تعریف نمی کردم.

دو سالی از آمدنشان به کوچه ارس گذشته بود و بودنشان برای کل کوچه، مثل ترک های روی دیوارهای هر خانه ، عادی شده بود. دیگر تابلو نصب شده به دیوار، بن بست ارس نبود. پسر ها خیلی ظریف قبل از الف با رنگ سفید یک “ن” اضافه کرده بودند و بالای “ر” یک نقطه گذاشته بودند ، بالا و پائین “س” هم چهار نقطه گذاشته بودند تا تبدیل به “نین” شود، اینگونه ارس را تبدیل به نازنین کرده بودند و اسم کوچه شده بود بن بست نازنین. انگار از اول هم اسمش همین بوده، بعد هم با رنگ قرمز یک قلب گذاشته بودن یک طرف و یک طرف دیگر هم ماری کشیده بودن که به شکل N در آمده بود.
دومین عیدی که در کوچه ما بودند حتی مادرش برای تبریک سال نو به خانه مان آمد. نازنین هرچیزی که در خانه شان کم بود را از ما قرض میگرفت. وقتی ما بچه ها در کوچه مشغول فوتبال بودیم و کس دیگه ای نبود، توپمان را میگرفت و شوت میزد. علاقه خاصی داشت که توپ را به هوا بیندازد و زیر توپ بزند، انگار با خودش شرط کرده بود که هر بار توپش بالاتر برود. بعد از ضربه ی او تا توپ را دوباره پیدا میکردیم نیم ساعتی گذشته بود و یادمان رفته بود که چند چند بودیم. اما هر بار، دوست داشتیم که او توپش بالاتر برود. انگار ما بودیم که او را به بالا میفرستادیم و در لذت صعود او، مثل یک بچه عقاب از لذت شکار مادرش، سهیم می شدیم. آخر هفته ها در حیاطشان سیب زمینی دودی درست میکرد و بین ما هم پخش میکرد. خرید های خانه شان از سوپر سر کوچه را هم که همیشه ما انجام میدادیم. حداقل هفته ای یک بار نازنین در خانه ما را میزد تا از روی دیوار بپرم و در را برایش باز کنم. دیگر هیچ پسری سر کوچه تعریف نمیکرد که به داخل خانه شان رفته و با نازنین خوابیده، چون دیگر کسی باور نمیکرد.

ظهر یک روز تعطیل قبل از همه ی بچه ها در کوچه بودم. شب قبل توپمان داخل حیاط ایزوگامی ها افتاده بود، در زده بودیم و نازنین در را باز کرده بود. سرسری داخل حیاط را گشته بود ولی توپ را پیدا نکرده بود. میدانستم ایزوگامی ها خانه نیستن. خودم پریدم داخل حیاط تا لابلای ایزوگام ها پیدایش کنم. وسط گشتنم صدای کلید انداختن به روی در آمد. تا باز شدن در اینقدر وقت داشتم که لابلای آن همه خرت و پرت بهترین جا قایم بشم. نازنین با یک مرد غریبه وارد حیاط شد. از حرفهایشان فهمیدم طرف سمسار هست. با نازنین وارد خانه شدند. بعد از چند دقیقه صدای خفه جیغ نازنین را شنیدم. اگر در حیاط نبودم حتما هیچکس صدا را نمی شنید. خودم را پشت شیشه رساندم. مرد خودش را روی نازنین انداخته بود و با دست جلوی دهانش را گرفته بود.
بعد از چند لحظه هاج و واج بودن با فریاد به داخل خانه دویدم و شروع کردم لباس مرد را کشیدن. مرد از سر و صدای من ترسید و فرار کرد. من نازنین را نجات دادم.
سیگاری روشن کردم، قطره اشکی که گوشه ی چشمم جمع شده بود را پاک کردم و ادامه دادم.

به بچه ها گفتم که حس نجات دادن آدمها از هر چیزی لذت بخش تر است. به آنها گفتم که نجات یک آدم تا آخر عمر با یک نفر میتواند بماند. آدمی که یک نفر دیگر را نجات داده است، راه رفتنش، ایستادنش، غذا خوردنش و از همه مهم تر خوابیدنش، با کسی که این کار را نکرده متفاوت است. انکار بعد از هر قدمی که برمی داری می توانی به جای به جا مانده از کفشت نگاه کنی و بشنوی که تو را تحسین میکند. رختخوابت دیگر جایی نیست که فقط روی آن بخابی، انگار برایت گهواره ای میشود با عاشقانه ترین لالایی ها. با تاکید به آن ها گفتم: وقتی کسی را نجات میدهی، دیگر آدم سابق نیستی.

بعد از آن قضیه خیلی کمتر نازنین را دیدم. تا اینکه یک روز نزدیکهای غروب، برایشان مهمان آمد. یک زن و بچه که یک چمدان و یک ساک هم همراهشان بود. در زدند ولی کسی در را باز نکرد. من تازه از مدرسه آمده بودم. چراغ های خانه روشن بود ولی کسی در را باز نمی کرد. هوا سرد بود و نم نم باران، بوی خاک را در کوچه پخش کرده بود. مامانم تعارف کرد که مهمانشان تا آمدن ایزوگامی ها در خانه ی ما منتظر باشند. بیشتر از چند دقیقه آن هم خیلی کوتاه در خانه نبودم که حرف هایشان را بشنوم. در یکی از همان رفت آمد ها شنیدم که در مورد نازنین حرف میزدند، وقتی متوجه حضور من شدند زن خیلی آرام جوری که فقط مامان بشنوه ادامه داد و من فقط صدای مامان را میشندیم که میگفت: عه… واقعا… اون موقع چند سالش بود؟… آخی دختر بیچاره… خدا بیامرزتش درسته برادرتون بوده ولی آخه به اینم میگن پدر؟ … آخه دختر چهارده ساله…؟
وقتی زن ایزوگامی بدون نازنین با فلوکسش از سر کوچه به سمت خانه آمد، دویدم و به عمه نازنین خبر دادم. زن گفت: میذاریم برن خونه و بعد چند دقیقه میرم در میزنم. انگار که تازه رسیدم.

وقتی زن ایزوگامی در را به رویش باز کرد بدون اینکه حرفی بینشان رد و بدل شود، در را محکم به روی او بست. زن هرچی در زد کسی دیگر در را به رویش باز نکرد. وقتی دید از پنجره دارم نگاهش میکنم محکم تر به در میکوبید، آنقدر به این کار ادامه داد تا به گریه کردن افتاد. از آنجا شروع کرد به حرف زدن با زن ایزوگامی. گفت که کوچکش کرده. گفت که ای کاش همان عصر که کسی در را به رویش باز نکرده برمیگشت. گفت کاری نکرده که حقش این باشد. گفت که همیشه در دعواهایش پشت او و نازنین بوده نه برادرش. شروع کرد به فحش دادن به برادرش که فوت شده بود و خیلی چیزهای دیگر که قاطی لهجه غلیظ جنوبی زن و گریه اش متوجه نشدم.

بعد آن قضیه نه نازنین دیگر درِ خانه ما را زد، نه دوستی کمرنگ زن ایزوگامی با مادرم ادامه دار شد. چند ماه بعد از آن محله رفتند و هیچوقت ندیدمش، تا همین چند روز پیش که خبرش همه جا پیچید. خبر قتل یک خانواده. در یک عکس، نازنین کنار یک مرد و دو بچه ایستاده بود. مرد شوهرش بود و دو بچه، بچه های او و نازنین. نازنین یک شب شام مفصلی درست کرده و وسط شام، هر چهار نفر مردند. در غذا سم زیادی وجود داشته، میگویند کار نازنین بوده است.

آن شب من نفر هشتمی بودم که ماجرایم را تعریف میکردم. بچه ها گوشی هایشان دستشان بود و دنبال آن عکس میگشتند. خبری که با عنوان “قتل یک خانواده” کلی صدا کرده بود. در ادامه ی خبر امده بود: نون.میم زن چهل ساله، خود و خانواده اش را به قتل رساند. اکثر خبرها با قاطعیت از عمد او میگفتند و دلایلشون را هم ذکر کرده بودند.
حالا نوبت نفر بعدی بود که قصه اش را تعریف کند اما من به چیزهایی که گفته بودم فکر میکردم. تازه قصه برای خودم شروع شده بود. قصه ی نجات نازنین. روزی که مرد سمسار شروع به اذیت کردن نازنین کرد من پشت پنجره بودم. ترسم اینقدر زیاد بود که جرات برداشتن یک قدم را هم نداشتم. حس می کردم قلبم در حال بزرگ تر شدن هست و به سینه ام فشار می آورد. خودم را خیلی سخت و بی صدا پشت پنجره رساندم. سمسار شال نازنین را در آورده بود و مشغول پاره کردن مانتو اش بود. من نمیدانستم چه کاری درست است. انگار رول های ایزوگام قد میکشیدند و من را انقدر در خورم فرو میبردند که از من چیزی نمانده بود جز دو چشم و یک قلب سرد. وقتی به شلوار نازنین رسید تمام خاطراتی که از مار روی پای چپش تعریف میکردند در ذهنم زنده شد. انگار قرار بود چیزی را ببینم که مرا بزرگ تر کند. چیزی که مرا به جمع بزرگ تر های کوچه ببرد. دست های سمسار که روی پای نازنین کشیده میشد را دنبال می کردم و به دنبال اثری از آن مار میگشتم. روی پاهای او هیچ اثری از هیچ ماری نبود. قاطی شدن اشکهای او با سرمه چشمهایش و خط سیاهی که تا لبهایش رسیده بود، تنها چیزی بود که مار را در ذهنم تداعی میکرد. نازنین از دست پا زدن انگار خسته شده بود و خودش را در اختیار مرد گذاشته بود. ترس من هم، جایش را به حسی داده بود که تا قبل از آن تجربه نکرده بودم. انگار که یک مار نیشم زده بود. غرق تماشا شده بودم. هر تکان مرد، انگار من را هم به تکان وا می داشت. نازنین را در کنار خودم حس می کردم. زمان شکل عجیبی به خودش گرفته بود، انگار تمام ساعت های دنیا در حیاط ایزوگامی ها جمع شده بود و کنترل همه ی آن ها در دست سمسار افتاده بود. وقتی کار سمسار تمام شد، نازنین به پهلو خوابید و تا زمانی که من آنجا بودم تکان نخورد.خودم را پوشاندم و بعد از سمسار از خانه فرار کردم. تا ماه ها در کوچه خبری ازش نبود. فقط من میدانستم که نازنین سفر نرفته و در خانه خودش را حبس کرده است. وقتی هم که بعد مدت ها در کوچه ظاهر شد فقط من بودم که راز قدم هایش را می دانستم. نگاهش که به نگاهم برخورد، به سمت خانه فرار کردم، اما هر لحظه خانه از من دورتر میشد. انگار مارهایی از زانو نازنین بیرون می آمدند و به دنبال من می افتاند. جرات نگاه کردن به پشت سرم را نداشتم، اینکه کل کوچه پر از مار شده بود و من تنم پر از سمی مهلک، من را به گریه ای غیر کودکانه می انداخت. مارها نیز با من وارد خانه شدند. تک تک مار ها وارد خانه شدند و در تک تک ترک های ان خانه ی قدیمی لانه کردند. زیر پتو پنهان بودم و حس میکردم که چگونه تخت را در خود غرق کرده اند. مارها از آن خانه به خانه ی دیگر و از ان شهر به شهر دیگر و از هر تخت و هر زن به تخت و زنی دیگر همراه من منتقل شدند. مارها بخشی از وجودم شدند. مار من شد و من مار شدم. هربار با کسی بودم ماری از تخت بالا می امد دور پای آن زن شکل N را میساخت و با هر زن، زنگوله ای به روحم اضافه میشد. من، ماری سراسر صدا شدم.

دوباره به سراغ عکسش رفتم. در عکس هنوز هم چشم های درشت نازنین خودنمایی میکرد، و موهایش با وجود کوتاه بودن، همان برق سابق را داشت. هنوز هم دستانش حس فردای آن روزی را داشت که برای اولین بار از حیاطشان فرار کردم و او من را دید، همان روزی که دستهای خوش عطرش را میان موهایم کرد و به من خندید تا ترس روبرو شدن با او برایم از بین برود. همان نازنینی که بوی قیر ایزوگام را تبدیل به خاطره انگیزترین بوی ممکن کرد. بویی که انگار از خانه شان در آن کوچه بلند شده بود، درهای کل کشور را زده بود، و در هر خانه، بر روی هر سقف جا خوش کرده بود. در عکس هنوز همان نازنینی بود که یک کوچه به نامش بود!

…پایان

…نوشته :PADIDAR


👍 48
👎 1
17725 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

647087
2017-08-23 20:46:05 +0430 +0430
NA

متن جالبی بود لایک بزرگوار? ?

1 ❤️

647088
2017-08-23 20:47:54 +0430 +0430

اگه واقعیت بود فقط میتونم بگم به نازنین بد کردی درسته شاید من هم تو اونجور موقعیت قرار میگرفتم میترسیدم ولی بهتر بود نجاتش بدی همین

2 ❤️

647096
2017-08-23 21:00:18 +0430 +0430

داداش من فقط برای داستان تو ثبت نام کردم
میتونم بگم بهترین داستانی بود ک توی عمرم خوندم
عالی بود ? ?

2 ❤️

647099
2017-08-23 21:08:28 +0430 +0430

من ساده رو باش!!
دلم خوش بود سمسار عوضی نتونسته تجاوز کنه:(

یعنی دگرگونم کردی پدیدار
لایک پنج تقدیم حس و حالت

1 ❤️

647132
2017-08-23 22:02:45 +0430 +0430

تلخ…ولی قوی…لایک ششم تقدیم شد.

1 ❤️

647147
2017-08-23 22:42:06 +0430 +0430

نظرم چیه؟جز نعالی) حرف دیگه ای ندارم…امشب از شبای قبل بهتره انگار،این داستان و اون داستان!..لایک هفتم…

2 ❤️

647163
2017-08-24 01:37:35 +0430 +0430

لایک نهم
دست مریضاد پدیدار
خیلی خوب

1 ❤️

647165
2017-08-24 01:44:33 +0430 +0430

حرفی واسه گفتن باقی نمی مونه
وقتی که هر گوسفند خودش یه قصابه

???

0 ❤️

647191
2017-08-24 05:36:22 +0430 +0430

لایک پدیدار عزیز ؛
چیزی که توی داستان های شما و بنده و خیلی از نویسندگان خوب ایرانی هست رگه های پر رنگ توصیف و استعاره و احساسه یعنی بیشتر اتمسفر قصه حالت روایی و شاعرانه پیدا میکنه انگار داستان کوتاه رو واسه رمان طراحی میکنیم یعنی هواپیمامون دیر از زمین کنده میشه و تیک آف میکنه
این سبک اگه توی همه کارها باشه طبعا آسمون همه قصه ها همرنگ میشه و نوار قلب قصه خط ممتد …یعنی :: اثرهایی با دیالوگ های کم - روند یکنواخت و توصیفی و احساس مطلق که خودتون میدونین با روح داستان کوتاه ناهمخونه .
توی همین داستان شروع فوق العاده داشتی و با پرتاب ته سیگارت ذهن خواننده رو واسه شنیدن کاملا آماده کردی ولی دقت بفرما واسه توصیف بن بست بودن کوچه چندتا واژه و سطر نوشتی و اتفاقات عادی کوچه و توپ بازی و …اینا رو خیلی توی سریال ها دیدیم.
از میونه قصه تا پایان خوب بود و نشون دادی نوشتن رو خوب و ماهری
موفق باشی نازنین

2 ❤️

647230
2017-08-24 08:41:57 +0430 +0430

پدیدار عزیز موضوعات به ظاهر معمولی رو به شیواترین قلم نگارش میکنی توصیفات و صحنه پردازی های شعرگونت بسیار خاص و دلچسبه قلم گیرایی داری موفق باشی
نمیدونم چرا هی لایک 13 به من میفته :(

1 ❤️

647245
2017-08-24 09:39:05 +0430 +0430

دوستای خوبم

اژدهای _سیاه: دوست داشتنت اتفاق شیرینیه

mystical_wolf زنده باشید دوست من

P3dr@mdxنظر لطفتونه بزرگوار رضایتت مایه خوشحالیمه

shadow69 خوشحالم دوس داشتی…ممنونم

turkwolf7812 عزیز اگه داستان واقعی بودکه من دق میکردم

خوش_غیرت زنده باشی سالار

خوشحالم که داستانو پسندیدین
حمایتهاتون موجب دلگرمیه

1 ❤️

647247
2017-08-24 09:55:15 +0430 +0430

สic
ممنونم از حضور و خوانشت دوست بزرگوارم

جغد تنها
گرامی…کام دلت چون شهد و عسل …ممنونم بزرگوار

Deadlover4
ممنونم از حضورگرم شما

Sep2na
ممنون ام لطفتون پایدار

Farhad8218
میبخشید ولی متوجه منظورتون نشدم دوست عزیز … خوش امدید

0 ❤️

647260
2017-08-24 12:39:57 +0430 +0430

Takmard عزیز
شما کاملا درست میفرمایید اما همانگونه که مستحضرید در شهوانی با توجه به اهداف عالی و بعضا متعالی اکثر مخاطبانش [که هدفمند مطالعه میکنند،] داستان اغلب صورتی دیگر بخود میگیرد
در این سایت متاسفانه تنها به داستانی توجه می شود که یا نمایی غلیظ از روابط اروتیک را به نمایش بگذارد و یا فضای احساسی پروپیمانش بتواندکمبودهای عاطفی و خلاء های احساسی مخاطبان جوانش را پرکرده و موضوعی برای خیالپردازیهای شیرینش در اختیاروی قراردهد .

0 ❤️

647265
2017-08-24 14:02:44 +0430 +0430

AH_art ممنونم از تعریفتون دوست عزیز… سپاسگزارم بزرگوار

sepideh58 بانو سپیده عزیز
خوشحالم که از دریچه نگاه ارزشمندشمانگارشم قابل قبول بوده

1 ❤️

647266
2017-08-24 14:42:20 +0430 +0430

اوه چه عالی و ملموس، منو با خودش برد به گذشته های دور.کاملا تونستم خودمو تو اون فضا و محیط،تو اون محله و کوچه تجسم کنم.
گمونم اولین داستان باشه ازت خوندم،هرچند نحوه نوشتنت برام آشنا بود.خلاصه حسابی باهاش حال کردم و لذت بردم.ممنونم ازت.لایک بلند بالا

آسمان صاف و هوا لخت و لطیف
مزه کوچه ما شیرین بود، طعم توتستان داشت
باد عطر شبگرد تورا برمیداشت
به در خانه ما می آورد
در اگر باز نبود، از سر بام به ایوان می جست
و فضا رو پر مریم میکرد
کوچه بی دغدغه میرفت به خواب
خوب و راحت می خفت، خواب راحت میکرد
یادم هست
که هوا صبحدمان،باری از ادویه بر دوشش داشت
راستش، آدمی سر به هوا می شد و بی هوش و حواس
آنروز، راه را کج کردم و نرفتم به کلاس
همه جا گشت زدم، به در و دشت زدم
هرچه دیدم،…
به تو اندیشیدم.

0 ❤️

647271
2017-08-24 15:16:47 +0430 +0430
NA

بزرگوار شما تیراس نیستین احیانن؟!

0 ❤️

647279
2017-08-24 17:13:25 +0430 +0430

برو ای نازنین دختر از این دنیای آلوده
به آغوش خدا امشب بخواب آرام و آسوده

لجن‌ زاریست این دنیا پر از بی رحمی و درد است
و قلب مردمش دیگر ز سنگی محکم و سرد است

شقاوت کار هر روزه میان جمع انسانها
تعجب کرده اند دیگر از این موجود حیوانا

برو ای نازنین دختر‌ فراموش این جفایش کن
جهانی وحشی ما را به حال خود رهایش کن


خدای من…
فکر کردم نجاتش داده…
خیلی غمگین. خیلی محسوس…
انگار تو اون جمع و محله بودم…
بوی قیر…

چه ابتکار جالبی بود نازنین و ارس … آفرین…

قلمت مانا… ?

1 ❤️

647280
2017-08-24 17:15:58 +0430 +0430

اوه!
لایک یادم رفت!!
لایک ۱۷

0 ❤️

647290
2017-08-24 19:28:19 +0430 +0430

وای من که مغزم هنگ کرده خیلی قشنگ بود آفرین

0 ❤️

647383
2017-08-24 23:54:33 +0430 +0430

بانوی محجوب شهوانی Hidden.moon عزیز
گاهی زندگی شوخ طبعی های ظالمانه ای دارد
اغلب آنچه را که حتی در خواب هم نمیدیدی در حساسترین لحظات بیداری مقابلت قرار میدهد
…انگار با موذیگری می خواهد وادار به انتخابت کند!
گمانم یکی از همین شوخیهای ظالمانه بود که آنروز دامان
نو بالغ راوی کوچکمان را گرفت تا …‌‌‌
افسوس که تقدیر ثبت شده باپاکن عذر و بهانه پاک شدنی نیست

واقعا چه چیزی در این جهان غریبانه تر از زنی است که تنهاییش را بغل میکند و می پوسد اما حاضر نیست تعمیر حصار شکسته اعتمادش را به هیچ دستی بسپارد

دوست مهربان …بابت شعرزیبایی که هدیه کرده بودبن بسیار ممنونم…خوشحالم که داستان را پسندیدید
مهرتان مدام …عزتتان مستدام

1 ❤️

647389
2017-08-25 00:53:29 +0430 +0430

PayamSE
دوست عزیزضمن سپاس بابت حضورگرم و خوانش مهربانت خوشحال ام که داستانو پسندیدی
شعرتون زیبا و دلنشین بود …لذت بردم ممنون

eyval123412341234 

از ابرازلطفتتون ممنونم
خوشحالم که داستانرو پسندیدین

afsanejonjon

خوشحالم که داستانو پسندیدین
ممنون ام ازحضور و خوانشتون

0 ❤️

647552
2017-08-25 21:29:56 +0430 +0430

کاداج عزیز

ممنونم از حسن نظرت دوست خوبم …

از اینکه خوندن داستان برات خوشایند بوده خوشحالم
وسپاسگزارم از حمایتت
روز و روزگارت خوش

0 ❤️

647624
2017-08-26 06:54:30 +0430 +0430

لایک ۲۴…عالی بود… ? ?
بازم بنویسین پدیدارِ عزیز ?

1 ❤️

647691
2017-08-26 15:59:34 +0430 +0430
NA

اشکم درومد نوستالژی قشنگی داشت انگار من هر لحظه جای شخص اول داستان بودم. دلم خیلی برای نازنین سوخت برای همه نازنینهای کشور که قربانی میشن ولی صداشون درنمیاد

0 ❤️

647823
2017-08-27 03:56:36 +0430 +0430

گفتارتون کاملا درسته بزرگوار
بهرحال شما مسلط و باکلاس مینویسین

1 ❤️

647866
2017-08-27 11:40:15 +0430 +0430

من ازون آدمآم که شآید نیم سآعت به جزئیآت و توصیف شئ روبروم بپردازم تا فکر کردن به کآرکرد و استفآده ازش و همین بآعث میشه توصیفآیه قشنگت به دلم بشینه، از همه قشنگتر اونجآ بود که بآ اومدن نآزنین به کوچه حآل و هوآ عوض میشه و یه کوچولو به توضیح ادبی و شیوآی اون حآل و هوآ میگذره، اونجآ رو دوست دآشتم.
زیبآ

1 ❤️

648731
2017-08-30 21:59:07 +0430 +0430

. مخاطبی داستان را که می خواند باشخصیت هاهمراه می شود و ماجرا عین یک فیلم از جلوی چشم خواننده می گذرد. بن بست نازنین هم از این خصوصیات برخوردار است. ماجرای عشق دوران نوجوانی که تقریبا هر کس به صورتی تجربه اش کرده است. اینکه ماجرای اصلی داستان با زبان راوی برای دوستانش تعریف می شود نیز جالب بود. یعنی راوی همزمان داستان را هم برای مخاطب و هم برای دوستان روایت میکند.در این گونه داستان ها نویسنده باید حواسش به مرز بین دو مخاطب باشد. یعنی باید مشخص باشد کجا داستان برای حاضرین در جمع و کجای داستان برای خواننده تعریف می شود. مثلا پایان بندی داستان بهتر بود با فضای دوستان دور آتش تمام می شد و تأثیر داستان را بر دوستان راوی را هم می دیدیم. یکی دوجا هم گیر زبانی داشت که با یک بازنویسی جزیی قابل رفع است. در کل داستان جذابی بود و بنده از خواندنش لذت بردم.

1 ❤️

648941
2017-08-31 21:55:04 +0430 +0430

دوستان عزیز امیدوارم بن بست نازنین به دلتان نشسته باشد
ایام بکامتان

‌shivanaa عزیز ممنونم بخاطرحضورت خوشحالم که پسندیدی…

Salt_less :ممنونم دوست خوبم…چشم سعادتی باشد بازمینویسم

Pourya1979:خوشحالم گه خواندن این اثر خاطراتی را زنده کرده…سپاس از خوانشتان

Takmardعزیز…این نظر لطف شماست دوست بزرگوارم…

reeraa :با خواندن داستانتان متوجه علایقتون شدم توجه به جزییات و شرح و بسطشون تااونجا که رشته کلام رو از دست خارج نکنه جزو علاقمندیهای منهم به حساب میاد…ممنون از حضور و خوانشتان

لیو تولستوی:دوست گرامی بابت نقد ساده و زیبایتان سپاس –ممنونم

0 ❤️

649664
2017-09-04 17:02:55 +0430 +0430

خيلي زيبا بود دوست جان ، آفرين ب قلم شيوات

1 ❤️

650147
2017-09-06 15:34:32 +0430 +0430

چرا به بچه ها فحش میدی سکسی بوی ؟
اتفاقا از این نوع داستانا باید بیشتر اپ بشه, شما میخوای جق بزنی داستان زیاده برات …
شهوانی یه سایت عمومیه فقطم ماله پورن نیست ( مراجعه بشه به انجمن )

داستان زیبایی بود …
از اسمی که انتخاب کردی واقعا خوشم اومد منو به گذشته برد و دردی کهنه رو از اعماق وجودم بیرون کشید و دوباره برام زنده کرد …
و اینکه توی یک داستان خوب تونستی 2 تا داستان رو جا بدی …

3 ❤️

688221
2018-05-18 10:52:38 +0430 +0430
NA

درود بر شما، عالی بود. عالی…

0 ❤️

690541
2018-05-29 11:34:33 +0430 +0430

هيدن مون
چه شعر قشنگ وغم انگيزي بود منو ياد يه عزيز از دست رفته انداخت و حسابي حالي به حالي شدم :(

0 ❤️

793629
2021-02-25 03:19:28 +0330 +0330

مگه ازین قشنگتر داریم؟

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها