بهترین و بدترین سفر

1400/01/08

سلام دوستان ، اول یک توضیحی راجع به داستان بدم راستش من توی تگ های داستان ها تگ تخیلی رو پیدا نکردم برای همین خواستم اولین نفر باشم که این نوع داستان هارو شروع میکنه و امیدوار هستم که مورد پسند دوستان گل شهوانی قرار بگیره و افراد بیشتری شروع به نوشتن این داستان ها بکنن و این تگ جون بگیره چون هم باعث خلاق تر شدن نویسنده ها میشه و هم به نظر من افراد در داستان های تخیلی خیلی راحت تر میشه به فانتزی های جنسی شون برسن و هیچ محدودیتی ندارن و به راحتی میتونن تو هر دوره ی تاریخی یا هر مکانی و با هر شخصی حال کنن حتی ترامپ 🤣 و بیشتر امکان تحریکشون فراهم میشه . در کل امید دارم که این تگ هم طرفدارای خاص خودشو پیدا کنه.

از طولانی بودن داستان معذرت میخوام و خوشحال میشم نظراتتون رو هم برام بنویسین .

و اما داستان :

روی پاهام نشست و لباش رو روی لبام قفل کرد و محکم مک میزد ؛ من
هم شروع کردم به مالیدن سینه هاش ، همینطور با یکی از دست هام
سینه شو فشار میدادم و انگشت های اون یکی دستم از بالای کمرش تا روی کونش سرسره بازی میکردن و گاهی هم بعد از سر خوردن روی قشنگ ترین سرسره ی دنیا و در انتهاش محکم به زمین میخوردن که جای قرمزیش روی اون زمین نرم میموند.
یهو خودش رو یکم بلند کرد و کیرم روی کصش تنظیم کرد وقتی که نشست احساس کردم که سیم برقم رو به پریزی متصل کردم که تمام انرژیشو داره به من منتقل میکنه ؛ ولی وقتی شروع به بالا و پایین کردن کرد ، تازه فهمیدم
اون نصف انرژیش بود .
ولی انگشتای من هنوز به سرسره بازی و محکم زمین خوردن بعدش وفادار
مونده بودن .
چشمام و بستم و تمرکز کرده بودم تا حواس دیگه ی بدنم هم به اندازه ی
بیناییم لذت ببرن .
اگه هر کدوم از شرکت های خودروسازی دنیا شتاب ماشیناشون رو مثل شتاب بیشتر شدن سرعت بالا و پایین کردن کون این مو قرمز جذاب میساختن دیگه رقیبی تو این صنعت نداشتن .
همینطور که سرعتش داشت بیشتر میشد و با پریزش انرژی بیشتری رو وارد کابل من میکرد یهو احساس کردم سطح انرژیم بالا رفته و دیگه نزدیک به اینم که یه مقدارشو با فشار بیرون بپاشه که بلندش کردم و روی مبل گذاشتمش و اومدم روش و انقد محکم تلمبه زدم که …

وایییی !!! عجب خوابی بود .!!
عههه باید برم حموم .
تو حموم ذهنم کاملا آشفته بود ، خوابی که دیده بودم لحظه به لحظش مثل فیلم سینمایی از جلوی چشمام رد میشد .
آخه چرا من با بیست و دو سال سن باید این لذت رو فقط توی خوابم بچشم ،
بعد از این همه سال من حتی یک بار هم سکس نکردم ؛ گور بابای سکس حداقل یه دوست دختر هم نداشتم .
ولی قربون قوه ی تخیلم بشم که تو خواب همه ی کمبود های بیداریمو جبران میکنه . اصلن ای کاش هیچوقت بیدار نمیشدم .

از حموم اومدم بیرون و ساعت رو نگاه کردم ، ساعت سه نصف شب بود ولی من به کل خواب از سرم پریده بود ؛ ولی باید بخوابم چون که صبح ساعت یازده بلیط داشتم و باید میرفتم شیراز تا مصاحبه ی کاریم رو انجام بدم و اصلن نمیخواستم که خسته برسم به اونجا ، برای همین رفتم روی تخت دراز کشیدم تا به زور بخوابم ، ولی هرکاری میکردم خوابم نمیبرد و تا خود صبح فقط از این ور تخت به اون ور و برعکس مهاجرت میکردم .
تا این که دیدم بله ساعت هشتو نیم شده و من باید پاشم و به کار و زندگیم برسم . بلند شدم و صبحانه خوردم و راه افتادم به سمت فرودگاه و سوار هواپیما شدم . وقتی دنبال صندلیم میگشتم یهو دیدم به به !!! خدا یکی از حوری های بهشتیشو فرستاده زمین تا بین سماوات و ارض به من یه حالی بده
رفتم پیشش و گفتم خانوم ببخشید این صندلی کنار پنجره مال من هست اگر امکان داره یک لحظه برید کنار تا من بشینم . روی دستش حلقه نداشت ولی رنگ لاکی که به ناخناش زده بود خاص ترین رنگی بود که تاحالا دیده بودم .
ایده های من برای زدن مخ این فرشته ی آسمونی با هم دیگه داشتن کشتی میگرفتن توی رینگ ذهنم تا بالاخره بهترینشون انتخاب بشه تا من رو به آرزوم برسونه که ناگهان خرمگس معرکه که لعنت خدایان آمون بر او باد به صورت پیرمردی کهن سال ظاهر شد و گفت خانم ببخشید این صندلی مال منه . فکر میکنم اشتباه شده .
بمب جذابیت بلند شد و عذر خواهی کرد و رفت و با هر قدمی که بر میداشت یک خنجر زهرآلود به قلبم میخورد . من فقط داشتم نگاهش میکردم تا تو آخرین فرصت هام این ستاره ی صبح رو به خاطر بسپارم .
پیرمرد گفت سلام ولی من نمیتونستم جوابشو بدم چون تمام تمرکزم رو روی تکون خوردن باسنش موقع راه رفتن گذاشته بودم اما این خرمگس معرکه ول کن نبود و چهار ، پنج باری سلام کرد تا این که اون گره ی چشمام با بدن اون زن قطع شد و حواسم برگشت سره جاش و گفتم س س سلام .
پیرمرد گفت عجب تیکه ای بود ها زنیکه .
مقدار فحش هایی که تو ذهنم بهش دادم از تعداد شن های کویر لوت بیشتر بود ولی فقط با گفتن آره بسنده کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم .

متوجه شدم هواپیما به لرزش افتاده و بیرون هم پر از ابر های سیاهیه که آدم رو میترسوند .
شروع کردم به توبه کردن و غلط کردم و خدایا گه خوردم و من نمیخوام بمیرم و اینها که دیدم هواپیما توی سیاهی ای فرو رفت که هیچ چیز دیده نمیشد و همه فقط جیغ و فریاد میزدن بعدش یه شتابی به هواپیما وارد شد که هممون بیهوش شدیم نمیدونم چقدر ولی فکر کنم خیلی کم بود . وقتی دوباره به هوش اومدم فقط چهار پنج نفر بیدار بودن و داشتن گریه میکردن هنوز بیرون تاریکی مطلق بود .
من یک فکری به سرم زد و پاشدم و با نور گوشیم رفتم تو کابین خلبان که دیدم هنوز بیهوشن و احتمالا هواپیما روی پرواز خودکاره . منم گشتم و یک چتر نجات پیدا کردم اونو پوشیدم و اومدم برم سمت درهای هواپیما که بپرم بیرون و خودمو نجات بدم که یهو نوری که گرفته بودم رو به پایین تا جلوی پامو ببینم چیزی نشونم داد که فکر های شیطانی توی ذهنم رو فعال کرد .
((همون رنگ لاک خاصی که من عاشقش شده بودم ))
نشستم و شروع کردم به مالیدن سینه هاش و دکمه هاشو باز کردم و سینه هاشو بیرون آورم و میمالیدم و رفتم و لبام رو روی لباش گذاشتم و محکم میخوردم ولی چون بیهوش بود همراهی نمیکرد خیلی حال نمیداد .
دوباره هواپیما شروع کرد به لرزیدن و منم تخمام چسبیدن به گلوم و گفتم بیخیالش و رفتم سمت در های هواپیما درشو باز کردم و بیرون پریدم و چترم رو باز کردم و آروم آروم از تو اون ابر های سیاه بیرون اومدم و دیدم یه جزیره همون حوالی هست و من سعی کردم هر چی میتونم نزدیکش بشم و بعد از اینکه افتادم تو آب چتر رو از خودم باز کردم و بقیه ی راه رو شنا کردم تا به جزیره رسیدم . یکم توی همون ساحل زیر آفتاب راز کشیدم تا خشک بشم و بعدش بلند شدم و کونمو جمع کردم تا ببینم توی جزیره چی هست .
همینطوری داشتم واسه ی خودم قدم میزدم یهو لنگام رفت هوا و سرو ته آویزون شدم و بعد از یکی دو دقیقه پنج تا زن که بدنشون رو با برگ پوشونده بودن و نیزه های دست ساز هم داشتن اومدن و منو آوردن پایین و با تعجب بهم نگاه میکردن ، یجوری که انگار حیوان ناشناخته ای چیزیم .
منو بردن یه جایی که شبیه یه دهکده ی ما قبل تاریخی بود .
منو اونجا بردن همه یه جوری نگاهم میکردن که یاد خودم افتاده بودم وقتی یه کص ناب تو خیابون میدیدم و قفل میکردم روش .
منو هل دادن تو یکی از این خونه ها که از بقیه خیلی بزرگ تر بود و خودشون بیرون وایسادن و فقط یک نفرشون باهام اومد داخل و رفت کنار یکی که به نظر پادشاهشون بود ولی زن بود و روی یه صندلی خفن نشسته بود و در گوشش یکم پچ پچ کرد و رفت بیرون .

من یکم گیج شده بودم از این که اینا چرا هنوز با تکنولوژی آشنا نشدن و یه چیز عجیب دیگه چرا همشون زن هستن ، پس مرد هاشون کجان ؟؟!!

اون ملکه شروع کرد به حرف زدن :

خب ، شما در کدامین دیار زندگانی میکنی ؟؟!
_ شما فارسی حرف میزنین ؟؟ منم ایرانی ام .
بسیار خوب ، پس شما هم ایرانی هستید ؛ ما در ایالت اپاختر زندگانی مان را به سر انجام میرساندیم .
شما از کدام ایالت به این جا آمده ای ؟
_ ایالت ؟ من تهرانی ام .
تهرن ؟ تهرن دیگر کجاست ؟!! تا به حال نامش را نشنیده ام .
_تهرن نه ! تهران ، مگه میشه پایتخت ایران رو نشناسید ؟
نمیدانم حتما از ده سال پیش که به این جزیره تبعید شدیم شاپور شاه پایتخت را با دیار دیگری جایگزین نموده اند .
_ شاپور شاه ؟!!!
آری ، مگر پادشاه کنونی ایران شاپور شاه نیست ؟!

رفتم تو فکر ، اصلن نمیتونستم باور کنم . یعنی چه اتفاقی افتاده ؟!!
شاید !! نکنه … نکنه در زمان سفر کردم ؟؟!! مگه میشه !

چرا به این جزیره تبعید شدید ؟
_ به هنگام تاخت و تاز یونانیان به ایران ، مردان ایالت ما به جای پاسداری از میهن به بیگانگان یاری رساندند .
اما هنگامی که شاپور شاه بر یونانیان پیروز شد ، شاپور شاه گفت که نمیخواهم نژاد ترسو و بزدل شما در آینده بخشی از ایران بزرگ باشد . پس تمام مرد های ما را کشت . و ما را به این جزیره تبعید کرد ، اما نگذاشت هیچ مردی با ما بیاید تا نژاد ما به کلی نیست و نابود گردد.

با خودم گفتم اینا ده ساله که هیچ مردی پیششون نبوده و در ضمن بسیار مشتاق هستند نسلشون ادامه پیدا بکنه . من هم که خیلی تو کف کصم .
باز هم فکر های شیطانی !!

_ خب من میتونم به شما کمک کنم .
چگونه ؟!!
من میتونم کاری کنم تا نسل شما ادامه پیدا کنه .
بسیار میمون و مبارک است این کار ، ما نزدیک به ده سال در سر تا سر جزیره به دنبال مردی میگشتیم که به ما یاری رساند.
_ اما یک شرطی داره .
چه شرطی ؟!!
_ باید هر چیزی که من گفتم گوش بدید .
اشکالی ندارد دستور میدهم هر آنچه تو میگویی را به دیده بسپارند.

بعد با هم دیگه اومدیم بیرون و رو به مردمش کرد و گفت : این مرد ، نجات دهنده ی ماست ولی باید هر آنچه که میگوید گوش فرا دهید .
همه ی مردمش با هم گفتن چشم.!!

دل تو دلم نبود ، گفتم همتون به صف بشین .
سریع همشون توی پنج صف ایستادن .
بین صف ها حرکت میکردم و هر کی که خوشم میومد رو دستش رو میگرفتم و به دنبال خودم میکشیدم تا این که پنج نفر که واقعا شاه کص بودن رو انتخاب کردم و بردم تو چادر فرمانده .
میخواستم تمام عقده هایی که توی این بیست و دو سال جمع شده بود رو یهو بیرون بریزم و خالی بشم .روی زمین دراز کشیدم و گفتم : لخت بشین.
لخت که شدند ، به یکی از اون ها که از همه زیبا تر بود گفتم بیا اینجا دراز بکش ؛ سرم رو روی کون نرمش گذاشتم و میتونم بگم بهترین بالشت دنیا بود
بعد به اون چهار تا که دو تاشون سفید عین برف بودن و موهای یکیشون تیره بود و موهای یکیشون یکم روشن تر.
و اون دو تای دیگه هم پوست معمولی داشتن ولی یکیشون بزرگ ترین سینه هایی رو داشت که میشد تو کل دنیا پیدا کرد ، گفتم خب تو شروع کن با اون لب گرفتن و شما دو تا هم هر کدومتون کص یکی از اون هارو شروع کنید به خوردن .
وای بهترین صحنه ای بود که میشد دید ، کیرم داشت منفجر میشد که بلند شدم و همه ی لباس هام رو در آوردم و رفتم بیرون و سه نفر دیگه رو آوردم داخل چادر .
اون سه نفر رو هم کنار اون که از همه زیبا تر بود خوابوندم و روشون دراز کشیدم . الان من روی یه تختی از کص دراز کشیده بودم .
این بهترین تخت سلطنتی ای بود که یک پادشاه نیاز داشت .
به اون دو تا برف که واقعا از سفیدیشون نمیشه با کلمات محدود زبان آدمیزاد تعریف کرد گفتم بیان نزدیک و با هم دیگه شروع کنن کیرم رو ساک زدن و به اون که سینه هاش خیلی عالی بودن گفتم بیاد روی سینه ام بشینه و منم سینه هاشو بمالم و اون یکی هم بیاد و ازش لب بگیرم ، یعنی تا دیروز برای یک هزارم همچین سکسی حاضر بودم کون بدم اما الان داشتم بهترین سکس تاریخ بشریت رو انجام میدادم .
اون بندگان خدا که شده بودن تخت سلطنتی سکسی ما هی آخ و اوخ میکردن و احتمالا بهشون داشت خیلی فشار میومد تو همین وضع بودیم که ؛ اون ملکه و یکی دیگه که خیلی از قیافش بدم میومد وارد شد و رفت روی صندلیش لم داد و گفت : ادامه بدین مزاحم نمیشم .
بعد از چند دقیقه دیدم اون زنیکه ی بد قیافه هی داره در گوش ملکه پچ پچ میکنه ؛ خیلی اعتنایی نکردم و سعی کردم غرق در لذت باشم .
بهشون گفتم بلند شید همتون و بعد اونی که از همه زیبا تر بود رو برعکس کردم و افتادم روش و شروع کردم ازش لب گرفتن .
بعد کیرم رو گذاشتم روی کصش و با فشار داخل کردم که یه آهی کشید که تمام بدنم مور مور شد .
احساس میکردم نود درصد بدنم سرشار از خوشبختی شده و حالا باید اون ده درصد باقی مونده رو از بدنم خارج کنم واسه ی همین چند تا تلنبه ی محکم زدم و آبم رو محکم ریختم تو کصش .
حالا خوش بخت ترین آدم دنیا بودم .
همونطوری که کیرم تو کصش بود خوابیدم روش و خوابم برد …

وقتی بیدار شدم دیدم که لخت ! به یه صفحه ی چوبی شبیه میز بسته شدم و یه جوری بود انگار به صلیب کشیده شدم و اون زنیکه ی بد ترکیب که هی پچ پچ میکرد در گوش ملکه ، اومد جلو و گفت :

از همان ابتدا که تو را در تله های شکاریمان یافتیم به ملکه ، گفتم نباید تو را احترام کنیم و مرد ها هیچکدامشان دارای جنبه نیستند . از اون رفتارت با دختران بیچاره ، ملکه به حق بودن سخنان من پی برد و حالا …
پاش رو روی سینه ام گذاشت و فشار داد و گفت حالا وقتشه که جبران کنیم .

فهمیدم که دیروز زیاده روی کردم ولی دیگه دیر شده بود .

چشمام رو بستن و من دیگه هیچی نمیدیم ولی :
تقریبا اوایل ، هر نیم ساعت و بعد از دو سه دفعه هر یک ساعت کیرم توی یک چیز گرم میرفت و بعد از اینکه ارضا میشدم میرفتن و دوباره حدود یک ساعت دیگه یکی دیگه میومد .

احساس میکردم اون خوشبختی ای که دیروز تا صد درصد بدنم رو پر کرده بود دارن درصد به درصد از بدنم خارج میکنن .

منی که عاشق سکس و ارضا شدن بودم دیگه داشت حالم به هم میخورد از این کار و تخمام خییلی درد گرفته بود .
تا این که فکر کنم نفر هفتم یا هشتمی بود که میومد ، هی رو کیرم بالا و پایین رفت که دیدم تخمام یهو شروع کرد به سوختن و کیرمم از اون اولش تا سرش شروع کرد به سوختن ، انگار که یکی یه سیخ کوچیک کرده باشه تو کیرم و بعد یه داد شدید کشیدم و ارضا شدم و خوابم برد …
بعد یکم آب پاشیده شد تو صورتم که به هوش اومدم ، فک کنم نفر بعدی بود که اومده بود تا آخرین درصد های بدنم رو بیرون بکشه .
ولی هر کاری میکرد کیرم راست نمیشد ، تا این که بیخیال شد و رفت .
بعد از چند دقیقه اومد و یه چیز چرب که نمیدونم چی بود مالید به کیرم و بعدش یه چیز سیاه رو داد بهم و گفت بخورم .
گذاشت کنار دهنم و منم یه گاز زدم ولی بدمزه ترین خوردنی دنیا بود .
حاضر بودم مخلوط آب کیر زرافه و موش صحرایی رو بخورم ولی اینو نه !!

تفش کردم بیرون که یدفعه یه کشیده ی محکم زد تو صورتم و یه چیز تیز رو کنار سینه هام حس کردم که گفت اگه نخوری آرزوی مردن میکنی بعدش .
دهنم رو باز کردم و اون رو گذاشت توی دهنم و منم به زور قورتش دادم
حالم داشت به هم میخورد . تو فکر این بودم که اگه بی جنبه بازی در نمیاوردم و عین آدمیزاد باهاشون سکس میکردم الان اینجوری نمیشد !!

بعد از چند دقیقه یهو کیرم کاملن بلند شد .!!!
طوری که تا به حال شق نکرده بودم پاشد و وایساد .
دوباره همون زنه اومد و نشست روی کیرم و خودشو بالا و پایین کرد .
ولی این با اون سکس های قبلیم خیلی فرق میکرد چون به جای لذت درد داشت .
انگار که با هر بار بالا و پایین رفتنش روی کیرم یک نفر اسیدخالص رو از سر کیرم میریخت توش و شروع میکرد به سوختن .
فکر میکردم این بد ترین درد دنیاست که یهو ارضا شدم به حدی داد و جیغ زدم که …

بیدار شو آقا پسر رسیدیم .
_ بله ؟!
کل پرواز رو خواب بودی .
_ شما ؟؟
هههه فکر کنم بد جوری تو اعماق خوابت فرو رفته بودیا .

چشمام رو باز کردم و دیدم همون خرمگس معرکه ی لعنتیه ولی این دفعه شده بود فرشته ی نجات من از عذاب الهی .
_یعنی همه اش خواب بود ؟؟!!!

دوستان امیدوارم لذت برده باشین و این که لطفا با لایک هاتون حمایت کنین

نوشته: معلم


👍 3
👎 4
21101 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

799991
2021-03-28 01:03:26 +0430 +0430

اگه یه دفعه دیگه کستان بنویسی قول میدم دوستان اینقدر از همون چیزای سیاه بدمزه خرجت کنن که از دستشون به خونه همون پیرمرده پناهنده بشی!! رهبر باید امسالو سال کسشعر و کستان شهوانی نامگذاری میکرد!!

2 ❤️

800001
2021-03-28 01:11:38 +0430 +0430

دلبندم به نظر میآید ایده ات خوب است و پر از هرگونه افکار جقی میتواند بشود.
اما لازم به اشاره است آخر چرا به یه کلمه میرسی تا انه کلمه درنیاد ولش نمیکنی انقدر گفتی سر سره که داره کونم میخاره این وقت شب برم پارک
بعدم والا تو تختای امروزی مهاجرت که هیچ یه دور درجای ۳۶۰ درجه یا همون دستی کشیدنو هم نمیشه انجام داد
بعد تو کدوم رینگ کشتی میگیرن؟
و در یکی مونده به آخرم بگو ببینم اون دختره چند درصده تنش از ناخونو لاک بود که جای دیگه ای نمیدیدی
در پایانم مشخصه مهارتت تو جقینگ زیاد چه قدر زدی که به درد آخرشم آگاه و واقفی؟

1 ❤️

800032
2021-03-28 02:18:53 +0430 +0430

نمیدونم آینده این کشور با این همه جقی ناقص العقل ، روان پریش،الاف چی میخواد بشه.

شما هم ریدی عزیز.
👎🏻

2 ❤️

800148
2021-03-28 19:45:43 +0430 +0430

گفتی تخیلیه نخوندم .کس نننت🤣🤣🤣🤣

0 ❤️

800315
2021-03-29 16:25:04 +0430 +0430

فکنم همون پیر مرده داشته خار کیرتو میگاییده که دیگه خایه نکنی راست کنی😂

0 ❤️