بهناز عشقم

1400/06/06

این اولین باره که میخوام از عاشق شدنم به کسی بگم
نمیدونم چرا دارم با گریه مینویسم

سال ۷۷ بود که ما از سمت محله پیروزی تهران اسباب کشی کردیم رفتیم غرب تهران خونه قبلیمون ارثیه پدریم بود که ی خونه ویلایی دربست بود ولی خونه جدیدمون ی ساختمان چهار طبقه ایه پانزده واحدی بودش ما واحد ۵ رو خریده بودیم خونه تازه ساخت بو تقریبا اکثر واحدها خالی بودن اولین بار اونجا بود که بهناز رو دیدم
یکم از خودم بگم الان حدود سی سالمه و ازدواج کردم و از ازدواجم هم خیلی راضیم قدم الان حدود ۱۹۵ سانته و وزنم ۱۲۰ کیلویی میشه ولی از بچگی با دختر همسایمون همبازی بودم و همیشه تو خیالاتم زنم اون بودش اون سال که ما رفتیم تو اون محله من هفت سالم بود و بهناز چهار سالش بودش
بخوام از بهناز بگم الان حدود ۲۷ سالشه و اونم ازدواج کرده و خیلی‌ خوشبخته که برای من همین بسه چون واقعا عاشقش بودم بهناز الان حدود ۱۷۰ سانت قدشه و هیکل تو پر و سینه های جذابی هم داره ولی چشماشه که از همه چیز قشنگتره چشمای درشت و سبزشه که من رو عاشق خودش کرد
خب دوستان تا اینجا خوندین ولی این داستان اصلا سکسی نیستش و فقط خاطاتی از دوره نوجوانی و جوانیه منه پس اگر دنبال داستان سکسی هستید این داستان بدردتون نمیخوره.
تو همون سال ها من رفتم کلاس اول و با برادر بهناز یعنی بهروز تو ی مدرسه بودیم که باهم خیلی صمیمی بودیم بهروز از من یکسال بزرگتره و (الان هنوز ازدواج نکرده) ما همیشه سه تایی پیش هم بودیم و با هم بازی میکردیم تو اون سال ها هیچکس ماهواره نداشت ولی ما داشتیم و روزی که اومده بودن نصبش کنن چون بابام از این چیزا سر در نمیاورد نصابه ماهواره همه جزییات اعم از کانال های سوپر رو به من توضیح دادش یادم رفت بگم که من از همون اول بچه مثبت بودم و همه بهم اعتماد کامل داشتن و به نوعی خیالشون از من راحت بودش به همین خاطر همه چیز رو براحتی در دسترس من قرار میدادن پدر و مادرم هر دو شاغل بودن و اکثرن خونه تنها بودم و تو کانال های ماهواره دنبال کارتون میگشتم که ببینم ولی چندتا کانال سکسی پیدا کرده بودم که رو همشون قفل گذاشتم که مامان و بابام پیداشون نکنن (خدایی نکرده از راه بدر نشن)خلاصه هر روز از ساعت ۱۲ تا ۶ که من از مدرسه میومدم و تنها بودم کارم شده بود دیدن فیلم سکسی ولی خب اون موقع جق زدن هم بلد نبودم و فقط کنجکاو بودم ولی خب ی سری کاره رو یاد گرفته بودم من و بهروز و بهناز معمولا تو خونه تنها بودیم چون من و بهروز که از مدرسه میومدیم سر راه میرفتیم دنبال بهناز که اون موقع ها پیش دبستانی میرفت و میاوردیمش خونه و چون پدر ها و مادرامون همگی شاغل بودن معمولا تا عصری (اگر من نمیرفتم خونمون که کانال سوپر ببینم) بازی میکردیم من که بچه بودم و تازه از سکس هم ی چیزایی حالیم میشد معمولا پیشنهاد خاله بازی میدادم که من و بهناز مامان و بابا بشیم و بهروز هم بچمون بشه و همیشه هم قبول میکردن یکم که بازی میکردیم میگفتم شب شده و بخوابیم بهروز رو میکردم تو اون اتاق و خودم و بهناز میرفتیم رو تخت دونفره و همیشه هم در رو از تو اتاق قفل میکردم (عادتی که الان هنوز رو بهنازم مونده) و میخوابیدیم پیش هم و به بهناز میگفتم شرت و شلوارامون رو باید در بیاریم و مثل مامان و باباهای واقعی بخوابیم اونم قبول میکرد و من که دودولم تازه یذره سیخ میشد بزور میمالیدمش لای ناز بهناز اون موقع ها اون نمیفهمید که من چکار میکنم ولی از لذت من لذت میبرد و بهش میگفتم که مثل فیلمها از خودش صدا دراره (یادش بخیر از اون سر بزیرای آب زیرکار بودما)

خلاصه ی سه سالی این کار هر روزمون بودش تا اینکه بهناز ۹ سالش شد و به سن تکلیف رسید و مادرش هم که من خاله فریبا صداش میکردم دیگه سر کار نرفت و موند خونه و من دیگه نتونستم به بهناز دست بزنم اون موقع ها من به بهناز هم یاد داده بودم که خودش رو به من بماله و واقعا لذت میبردش از این کار از اون سال به بعد دیگه من و بهناز نتونستیم باهم دودول بازی کنیم ولی من هر موقع تنها میشدیم به همه جاش دست میزدم و عملا میمالوندمش تا اینکه پدر رو مادر من از هم طلاق گرفتن (مراجعه شود به داستان من و ثریا زن بابام) ومن با مادرم زندگی میکردم و دوباره با بهناز رابطه ام گرم تر شد و معمولا بهناز بعد از مدرسه میومد خونه ما و چون من درسم خیلی خوب بود میومدش من بهش ریاضی یاد بدم و به هوای ریاضی روزی دو ساعت میمالوندمش (هیچوقت به کسی کانال های سکسی ماهواره رو نشون ندادم) ای کاش کانال های سکسی رو ب بهناز نشون میدادم تا باهم یکمی بیشتر حال کنیم بهناز خیلی حشری بود تا بهش دست میزدم شل میشد و خودش رو در اختیارم میزاشت همیشه و همه جا باهم بودیم و از کنار هم بودن لذت میبردیم حتی موقع هایی که خاله فریبا اینا میخواستن برن مسافرت من رو هم همیشه با خودشون میبردن و من و بهناز همیشه کنار هم بودیم و من فکر میکردم که حتما بهناز مال منه و زن من میشه تا اینکه فهمیدم اون دوست پسر گرفته خیلی اعصابم خورد شد حتی تا چند وقت باهاش قهر بودم ولی خودش تمیدونست برای چیه و نمیدونست من فهمیدم و من دیگه مثل قبل همیشه پیشش نیودم و خودم رو با ورزش سرگرم کردم و تا دان هشت تکواندو هم پیش رفتم ولی بهناز که حالا حدود ۱۶ سالش بود دیگه وارد جامعه شده بود و از شوق بازی های بچه گانمون باهم دیگه فاصله گرفتیم و فکر کنم دیگه به من فقط به چشم یک برادر نگاه میکرد و اصلا از عشق من نسبت به خودش خبر نداشت و من که حالا ی پسر خجالتی بی سر زبون بودم نمیدونستم چجوری باید پا پیش بزارم و بهش بگم که لعنتی من عاشقتم و نمیتونم ببینم که با کس دیگه ای هستی اون سال ها از نظر عاطفی خیلی با خودم درگیر بودم ولی اصلا بروز نمیدادم و بقیه هیچی نمیفهمیدن و برای فرار از ذهن خودم توی درس و ورزش خودم رو غرق کرده بودم ولی داغون بودم و همیشه امار بهناز رو میگرفتم و توی چهار سال حدود هشت تا دوست پسر داشتش (که با هیچ کدومشون ازدواج نکرد) بهناز روز ب روز خوشگل تر میشد و من هم بی اعتماد بنفس تر از اونیکه نشون میدادم بودم و اصلا جرات اینکه بخوام بهش پیشنهاد دوستی و بامن بودن رو بدم نداشتم (هنوز هم بعضی وقتا بهش فکر میکنم) یادمه که تازه با شوهرش (فعلیش)آشنا شده بودش و ی شب بخاطر امتحان دانشگاه اومد شب پیش ما موندش که با من درس کار کنه و مادرم تا صبح پیش ما نشست که مثلا کاری با هم نکنیم ولی ب من گیر داد که سردمه پتو بیار بکشیم رو پامون درس بخونیم به محض اینکه پتو رو کشیدم رو پاش مادرم هم که تو چرت بودش دست من رو گرفت گذاشت رو کسش و منم براش مالیدمش تا ارضا شدش اون آخرین باری بودش که مالیدمش من از رابطه اش با دوست پسره آخرشمه الان شوهرشه خیلی خبر نداشتم که تا چه حد جدیه و شب و روز مثل چی کار میکردم که زودتر پولدار بشم که برم خاستگاریه بهناز (نمیدونم چرا هیچوقت بهش نگفتم که عاشقتم )خیلی سخته که دوسش داشته باشی ولی نتونی بهش بگی ولی ی شب مادرم بهم گفت که برا بهنازم خاستگار اومده و اونم جواب بله داده و قراره شش ماه دیگه عقد کنن من خیلی حالم بد شد طوری که همون شب تب کردم و بردنم بیمارستان سه روز بستری شدم ولی هیچکس نفهمید که چرا (فکر کنم که بهناز هم عاشقم بودش وگرنه چه دلیلی داشت که چند روز قبل از خاستگاریش بیاد و بیاد قدیما کسش رو بده من بمالمش )شاید میخواسته به من بفهمونه اگر من و میخوای بیا جلو ولی من احمق نفهمیدم.
اونشب من تصمیم گرفتم که نرم عقد کنونش ولی نمیدونستم چجوری بپیچونمش که رفتم دفترچه سربازی گرفتم و پست کردمش و رفتم خدمت من دی ماه اعزام شدم و اون اخر اسفند عقد میکرد روزی که میخواستم برم آموزشی بهروز روز قبلش گفت که میاد میبرتم میرسونم ترمینال که اعزام بشم صبح ساعت چهار اومد دم خونه دنبالم و وقتی رفتم بشینم تو ماشین دیدم بهناز هم باهاشه جا خوردم اول انگار فهمیده بود دارم ازش فرار میکنم و نمیخوام ببینمش اومده بود که ازم خداحافظی کنه تو ترمینال بهروز ی چند دقیقه ای تنهامون گذاشت فقط سکوت کردم ته گلوم بغض داشتم ولی بروی بهناز نیاوردم هیچ حرفی بین مون رد و بدل نشد ولی انگار جفت مون مات شده بودیم نمیدونم چرا حسم رو بهش نگفتم ولی…

موقع خداحافظی اومد و سفت بغلم کرد این اولین باری بودش که بغلم میکرد و گونه ام رو بوسید و رفت و من هم فقط غرق تماشای زیباترین مخلوق خدا بودم
رفتم آموزشی اونجا ارشد گروهان شدم (پسرهایی که خدمت رفتن میدونن ارشد تو آموزشی خیلی خوبه و خدمت رو برای آدم راحت تر میکنه) خیلی آموزشی به همه مون خوش گذشت خیلی کیف داد و اصلا یاد بهناز کامل از ذهنم پاک شده بودش آموزشیم دورترین پادگان به تهران بودش تو کل دوره مرخصی نرفتم دوست نداشتم که بیام تهران و حتی با خونوادم هم زیاد در ارتباط نبودم گذشت تا روزی که بهمون فرم دادن که مثلا خودمون پادگان محل خدمت مون رو پیشنهاد بدیم به یگان ها و من از فرمانده پرسیدم دورترین یگان نسبت به تهران کدومه اونم تعجب کردش گفت همه میخوان برن شهر خودشون تو برعکسی ولی نمیدونست که تو دل من چه غوغاییه با مشورت اون توپخانه گروه ۵۵ رو انتخاب کردم که گفت اونجا آشنا داره و کاری میکنه بیوفتم اونجا حتما گذشت تا روز آخر که امریه ها اومدش دقیقا همه کسایی که فرم پیشنهادی رو پر کرده بودن نتیجشون برعکس شدش و خیلی اوضاع فرق میکردش بجز من که افتادم توپخانه گروه ۵۵ که از سخت ترین دادگان های ارتش بود برای سربازی همه پسرها میدونن که بعد از دوره آموزشی بهمون ده روز مرخصیه پایان دوره میدن که بعدش باید خودمون رو ب یگان مربوطه معرفی کنیم ولی من به خونه زنگ زدم و گفتم چون ارتش نیرو کم داره بهمون مرخصی ندادن و گفتن باید مستقیم برید سر یگان هاتون نمیخواستم به هیچ دلیلی بیام تهران مستقیم رفتم اصفهان و خودم رو به یگان معرفی کردم و رفتم تو دم در که داشتن وسایلم رو میگشتن ی استواری من و دید و ازم سوال پرسید که چرا زود اومدی و بچه کجایی و این حرف ها (که بعدا فهمیدم ایشون با نفوذ ترین شخص بعد از فرمانده پادگانه و بچه خواهر فرمانده نیروی زمینی ارتش هستش و از همه مهم تر رفیق فرمانده آموزشیم هم بودش) برای همین دم در من رو دیده بود باهام صحبت کرده بودش چون کلا هیچکسی رو تو پادگان آدم حساب نمیکرد و حواب سلام کسی رو هم نمیداد شب اول تو قرارگاه خوابم نبردش رفتم نشستم تو محوطه صبحگاه قرارگاه دلم میخواست گریه کنم که یدفعه یکی از پشت بهم ایست داد استوار بود از دور گفت اینجا چه غلطی میکنی داری مواد میکشی اومد نزدیک تر من رو که دید جا خورد و لحنش آروم تر شدش گفت که چی شده گفتم دلم گرفته خوابم نمیبره اونشب استوار افسر نگهبان بودش و داشت گشت میزد که به من‌گفت باهاش همراه بشم و جاهای مختلف پادگان رو یادم دادش خیلی پادگان بزرگی بودش با اینکه وسط شهر بودش ولی سر و ته نداشتش تا صبح صحبت کردیم و با هم صمیمی شدیم گذشت تا بقیه بچه هایی هم که افتاده بودن اونجا بعد از ده روز اومدن و قرار شد که ما رو تقسیم کنن استوار روز تقسیم اومد به من گفت که برو وسایلات رو جمع کن برگرد تهران من اول حرفش رو جدی نگرفتم تا اینکه بهم امریه دادن که افتادم تهران یعنی تو تهران برای اصفهان خدمت کنم (همه یگان های نیروی زمینی شهرهای دیگه بجز تهران ی نمایندگی تو تهران دارن که بهش میگن نمایندگی های خارج از مرکز نزاجا) من رو منتقلم کردن به اونجا که آسون ترین جا برای خدمت بودش ولی من دوست نداشتم که برگردم تهران رفتم پیش استوار موسوی که بهش بگم نمیخوام برم تهران(همه سر و دست میشکوندن برای اون قسمت که من افتاده بودم چون با لباس شخصی خدمت میکردیم و صبحگاه نداشت) که استوار گفت ما چند وقته دنبال ی سرباز مطمئن میگشتیم که بفرستیم اونجا ولی کسی نبود تا اینکه حسین(فرمانده آموزشیم) تو رو بهم معرفی کرد و ضمانتت رو کردش(اینجا بود فهمیدم که رفیق فرماندم بودش)کلی باهام صحبت کردش و از مزایای اونجا گفت که واقعا هم درست میگفت خلاصه هفدهم اسفند بودش که من رو برگردوندن تهرانو نوزدهم هم عقد بهناز بودش ومن چون نمیخواستم کسی بفهمه اومدم تهران مستقیم رفتم پادگان ولی بهم‌گفتن اینجا اصلا خوابگاه نداره و نمیتونم بمونم پادگان که منم ب ناچار رفتم خونه مادرم که من رو بعد از یه ماه دیده بودش زبونش بند اومده بود و خیلی خوشحال بودش و همش قربون صدقم میرفت و همون شب همه فامیل رو دعوت کرد خونمون میخواست ب خاله فریبا هم بگه که من گفتم نگو به اونا خلاصه اونشب ی مهمونی برا من گرفتن (چون اولین نفری بودم از کل فامیل مون که رفته بودم سربازی همه یا معاف شده بودن یا خریده بودن یا نرفته بودن) برا همین کل فامیل مخصوصا مادربزرگم خیلی شوق داشتن من رو ببینن دو روز مونده بود ب عقد بهناز و من نمیدونستم چجوری باید بپیچونم که به سرم زد خودم رو اونروز نگهبان کنم تو پادگان‌ولی فهمیدم پادگان‌مون نگهبانی نداره و فقط دژبان ها شبا میمونن خلاصه مجبور شدم برای عقد برم محضر موقعی که رسیدم نرفتم بالا و موندم پایین که تو چشم نباشم بهناز که فهمیده بود من اومدم و نمیرم بالا خودش اومد دنبالم تا من و دید زد زیر گریه و پرید بغلم کردش و گفت دلم برات تنگ شده بود این اولین باری بودش که این همه وقت از هم دور بودیم و دستم رو گرفت بزور بردم بالا و گفت آرزومه که تو شاهد عقدم باشی من اونشب سر و لمس شده بودم و نمیتونستم اتفاقات رو درک کنم و همه دنیا برام اسلوموشن(صحنه آهسته) شده بود خلاصه همونشب عشق بیست سالم به بهناز تموم شدش واقعا بیست سال عاشقش بودم‌وهمیشه و همه جا پشتش بودم و باهاش بودم
وقتی برای بار اول شوهرش رو دیدم میخواستم بکشمش ولی خیلی پسر خوبی به نظر میرسید(که بعدها ثابت کرد واقعا پسر خوبیه) بهناز من رو بهش معرفی کرد و گفت اینم داداش حامدم که همش برات تعریفش میکردم و مجید هم باهام خیلی سریع صمیمی شد و الان هم دوتا رفیقه خوبیم باهم
منم بعد از دوسال ازدواج کردم و الان خیلی خوشبخت هم و عاشق زنم هستم و با بهناز و شوهرش هم رابطم خوبه و همیشه با هم رفت و آمد داریم بهناز خیلی خوشبخته و همین برای من خیلی عالیه ولی بعد از ازدواجش باهام خیلی شوخی سکسی میکنه ی بار در موردش از زنم پرسیدم که گفت اره مثل اینکه مجید نمیتونه بهناز رو ارضا کنه برا همینه که بهناز اینجوریه و گفت به من و تو یکمی حسادت میکنه چون من تو سکس واقعا عالیم (شاید بخاطر اینه که همیشه ورزش کردم و بدنم امادست) من احساس میکنم که بهناز چند بار خودش رو به من مالوند و میخواد باهام وارد رابطه بشه ولی من اهلش نیستم ونمیخوام تحت هیچ شرایطی به زنم خیانت کنم درسته قبلا عاشقش بودم ولی الان هم عاشقه زنمم و باهاش خوشبختم همه بجز اسامی شخصیت های خاطرم واقعی بود.
((بهناز همیشه عاشقت بودم ولی الان فقط میخوام که خوشبخت باشی))
از شهوانی متشکرم که بهم جرات دادش که حرف هایی رو که تا الان نتونسته بودم با کسی بزنم رو اینجا بنویسم.
تابستان۱۴۰۰

نوشته: م.ق


👍 9
👎 6
15401 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

828547
2021-08-28 00:34:41 +0430 +0430

ینی میخوای در آینده سکس باهاش کنی؟

0 ❤️

828569
2021-08-28 01:13:59 +0430 +0430

اخه الدنگ میخای دروغ بگی یه چی بگو یه کم قابل باور باشه هادی ساعی دوتا طلایه المپیک گرفت دان ۸نداشت بعد توه کون بچه تو۱۸سالگی دان ۸ گرفتی گوساله دان ۸ گرفتن حداقل ۲۰سال باید بکوب تمرین کنی چندین طلای جهان والمپیک بیاری تا بهت بدن

1 ❤️

828573
2021-08-28 01:22:01 +0430 +0430

فیلمنامه نوشتی؟

0 ❤️

828584
2021-08-28 01:41:56 +0430 +0430

این وسط ما نفهمیدیم عشق اولت بهناز بود یا زن بابات!!!؟
تو ای سالهایی که ثریا رو میکردی چطور عاشق بهناز مونده بودی!؟
اصلا فرصت میکردی لابلای سکسات با ثریا به بهناز هم فکر کنی!؟
در ضمن تکلیف نوع ورزشت رو هم مشخص کن
تکواندو یا کیک بوکسینگ!؟

1 ❤️

828585
2021-08-28 01:42:47 +0430 +0430

شاهنامه نوشتی

0 ❤️

828599
2021-08-28 02:33:17 +0430 +0430

هیچوقت نفهمیدم تو داستانا چرا باید قد و وزنشونو بنویسن؟خب الان من چیکار به قد و وزنت دارم؟😐

4 ❤️

828600
2021-08-28 02:35:05 +0430 +0430

داداش الکی طولانی کردی داستانو

0 ❤️

828643
2021-08-28 07:55:22 +0430 +0430

یه کوس گویی اساسی که در تاریخ ماندگار شد

0 ❤️

828659
2021-08-28 11:33:33 +0430 +0430

چص ناله پلاس پرو مکس تویین توربو

0 ❤️

828664
2021-08-28 13:13:11 +0430 +0430

گوز مراد اومدی قصه حسین کرد میگی اینجا همه شیرازه شاهنامه و داستان رو بلدن اومدی چیو ثابت کنی با این کس شرت بگی پارتی داشتم سربازی هوامو داشتن اومدی بگی میخواستم زن بابامو بکنم بابام فهمید خونه رام نداد اومدی بگی خیلی فردینی که بهناز رو نکردی اون دستتو گذاشت رو کسش با اون حال روت شد کسشو بمالی اما روت نشد بهش بگی عاشقشی کیرم تو رو و تو مخت اومدی بگی جکی چانی اومدی بگی فقط تو کیر داری بهناز کس کونش از شوهرش سیر شده هوای تو رو کرده روز عقدش بغلت کرد ولی چه عشق و تعهدی به شوهرش داشت چطوریه شما اینقدر باهاتون راحتن ما محارممونم نه دست میدن نه ماچمون میکنن شما تمام دخترای دنیا دستتون رو تا پرده شونم میبرن باشه تو گفتی ما هم یه مشت گوش مخملی میگیم یاورت استاده کیر تیمور لنگ تو غده هیپوفیز پوفیوزت

0 ❤️

828682
2021-08-28 15:50:49 +0430 +0430

خب الان کص ننت که این خزعبلات رو تعریف کردی کصخل😂✋🏽
برو پیش مشاور ننه قحبه جای اینکه اینجا کصشعر تفت بدی
مگه ما وقت و اینترنت مجانی داریم که تو داری اتلاف میکنی
زنتو گاییدم

0 ❤️

828711
2021-08-28 22:03:42 +0430 +0430

دان 8 خخخخخخ
از همین یه تیکه فهمیدم کل داستانت دروغه
اگه تو دان 8 بودی، من می‌شناختت و به چند دلیل میدونم دروغ میگی تو خیلی که تکواندو کار کرده باشی ته تهش دان 4 هستی

0 ❤️

828715
2021-08-28 22:51:51 +0430 +0430

با داستانت ارتباط برقرار کردم
خوشبخت باشی

0 ❤️

828716
2021-08-28 23:24:38 +0430 +0430

یه سری مسائل تو داستان ها باب شده که واقعا نیازی بهشون نیست ، مثل قد و وزن . مثل اینکه به خواننده بگی این داستانه خاطراته واقعیته . بعضیا دیگه قسم میخورن که واقعیته . دوست عزیز تو داستان و بنویس قضاوت و بذار بعهده خواننده .

0 ❤️

828885
2021-08-29 22:03:50 +0430 +0430

یعنی چه
۴ طبقه ۱۵ واحد؟

0 ❤️

829090
2021-08-30 23:44:16 +0430 +0430

تو رو مثل برادر میدید، وقتی پتو رو کشیدی رو پاهاتون،جلوی مادرت، دست تو رو گرفت، گذاشت رو کسش تا بمالی، تا ارضا هم نشد، بیخیال قضیه نشد… عجب برادری، برادر دیلدو…
داداش خودمونیما… تا تونستی تف دادی… خیلی کس گفتی… آفرین ، باید جایزه کیر بلورین رو بهت بدن…

0 ❤️

830381
2021-09-05 21:21:04 +0430 +0430

برو گریه کن با کیر من بزن تو سرت الدنگ مزخرف
باید با ساتور اون دودلت رو بیام قطع کنم

0 ❤️

830383
2021-09-05 21:23:31 +0430 +0430

یادت باشه من سه تا پست گذاشتم
دلیلشم اینه ک با خوندن این به اوج کسخولیت رسیدم
الدنگ بدرد نخور .چوس فیل و مربای گوز

از جلو چشمام بپاش اونور

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها