به جرم هیچ ...

    1398/6/19

    متاسفانه برگرفته از داستان واقعیست
    تم داستان غمگینه پس اگه علاقه ای به این سبک ندارید نخونید


    با دلهره رو به فرشاد گفتم:میشینی مشقاتو مینویسی تو هال هم نمیای فهمیدی؟
    سری تکون داد:باشه ابجی
    سی دی رو از کیفم بیرون اوردم خاتون (مامان بزرگ)قرار بود برا کمک به انسی خانوم تا غروب خونشون باشه .اقا جان هم طبق معمول تو مغازه بود
    با دلهره و هیجان سی دی رو توی دستگاه گذاشتم و صداشو تا اخرین حد کم کردم
    با شروع فیلم پورن همون حس خوشایند سابق که فقط دو سه بار تجربش کرده بودم بهم دست داد
    بدنم از درون داغ شده بود و نفسم لرزش پیدا کرده بود
    دستمو توی شلوار مدرسم فرو کردم و اروم انگشتمو داخل تر کردم
    صورتم قرمز شده بود و دوست داشتم مثه اون زنه توی فیلم صدامو ببرم بالا
    یاده خاتون افتادم که همیشه میگفت:سلیطه های پاچه پاره!
    زهرا بهم یاد داده بود که انگشتم نباید داخل واژن ببرم فقط باید تند تند عقب و جلو بشه
    با صدای چه گوهی داری میخوری
    با وحشت دست مرطوبمو اوردم بیرون
    رنگ صورت خاتون به سرخی میزد
    بی ربط گفتم:سلام
    به سمتم حمله کرد:سلام؟اره سلام؟
    کشیده ی محکمی به صورتم زد که به گریه افتادم
    سی دی رو از دستگاه بیرون اورد
    و به سمتم برگشت با بغض گفتم:بخدا اولین بارم بود
    چنگی به موهای سرم زد و لحظه ای بعد حس کردم حرفای معلم دینی که میگفت جهنم بخاطر تاره مو که معلوم باشه اویزونت میکنن رو توی این دنیا حس میکنم!
    با مو کشیده میشدم و با گریه گفتم گوه خوردم گوه خوردم
    با جیغ گفت :الان گوه خوردنو نشونت میدم
    چندین بار به سر و صورتم کوبید که باعث شد حس گیجی بهم دست بده
    _من نوه ی بی عفت نمیخوام ،نمیخوام ابرو و حیثیتم بره ...دختر از این گوها میخوره؟ باز اگه پسر بودی یه چیزی... وای خدا حیثیتم رفت ...یا پیغمبر حیثیتم از بین رفت
    و من فکر کردم حیثیتش با جیغ و داد هایی که میکشه و به مردم میفهمونه بدتر از بین نمیره؟!
    بین خاتون و خواهرهاش قرار گرفته بودم
    هر کدوم چیزی بارم میکردن و من فقط نگاشون میکردم
    خواهر بزرگ خاتون بلند شد و گفت:پس فکر کردی برا چی تا ۱۸ سالگی کسی نیومده بگیرتش؟ سر همین بی ابرو بازیاشه دیگه! اصلا پرده داره؟
    خاتون با حرص و جیغ گفت:نداشته باشه باید بره کفن خودشو بدوزه که ؛هنوز به محمود خان نگفتم تازه


    عرق کردم ...حاضر بودم زیر دستو پای خاتون جون بدم ولی اقاجان نفهمه ... چه بلوایی برای یک حس شهوت زودگذر برای خودم درست کرده بودم
    خاتون با غضب گفت:پاشو گمشو برو خونه تا فردا ببرمت پیشه باجی خانوم
    با بغض گفتم:اخه فردا من باید برم مدرسه
    خیز که به سمتم برداشت با دو به سمت خونه رفتم...
    از حس دیدن باجی حالت تهوع گرفتم....
    یک در اتاقشو کرده بود مطب برا خودش... دخترا رو چک میکرد ... جنین رو از بین میبرد .
    کله روستا دکتر میدونستنش ....
    اما اون فقط یه زنه وحشی و بی سواد بود که حتی دیپلم هم نداشت
    چنگی به موهام زدم و با بغض گفتم:خدایا کمکم کن جونه سالم در ببرم
    یاده دوسال پیش افتادم که تو راه برگشت از مدرسه
    اون پسر دوچرخه سوار ضربه ای به باسنم زده بود
    نکنه سر همون بی ابرو شده باشم؟
    به گریه افتادم و برای اینکه بقیه بیدار نشن دستمو محکم به لبم فشردم...
    صبح زودتر از همیشه بیدار شدیم و کشون کشون منو به سمته خونه ی عباس که اقاجان همیشه میگفت عباس دست کج شوهر باجی بردن
    با خاتون و خواهرهایش رو به باجی خانوم ایستاده بودم
    از صورت بی روحش میترسیدم ...دامن و بلوز سفیدی پوشیده بود و روسری سفیدی گذاشته بود که بیشتر شبیه مرده شور محل بود تا دکتر
    _دراز بکش
    از صدای سردش به دلهره افتادم رو به خاتون گفتم:خاتون توروخدا
    خودشو یکی از خواهرهاش منو به زور خوابوندن
    جیغ کشیدم :ولم کنین
    باجی دکمه های شلوارمو باز کرد و شلوارو تا زانوم پایین کشید
    دو ور واژنم‌و باز کرد که با چندش گفتم:دست نزن ..دست نزن به من
    با خفه بمیر گفتنش باز به گریه افتادم
    چندین بار دستشو به واژنم کشید
    و من فکر کردم یه زن دستش اینقدر زبره؟
    ابروهاشو انداخت بالا و انگشتشو داخل تر برد:پرده نداره
    خون توی رگام خشک شد با چشمای گشاد شده به باجی زل زدم.... بخاطر خودارضایی پرده نداشتم؟ اصلا من چیکار کرده بودم که پرده نداشته باشم؟
    با بهت بی توجه به ضربه هایی که خاتون و خواهرهایش به سر و صورتم میزدن فقط به شلوارم نگاه میکردم ...
    باجی بی توجه به کتک خوردن من گفت: چرا ختنش نکنیم؟
    ختنه؟؟؟؟؟؟ رسم روستای ما و روستای اطراف بود.. ختنه ی زن که به راه کج نره.
    یادمه دخترهای خیلی کوچیک رو انجام میدادن ولی من با این سن تحمل دردشو داشتم ؟
    دستو پا زدم
    خاتون با گریه دو تا توی صورت خودش زد:کاش بچه بود انجام میدادم این بی ابرویی رو نکنه


    نه نه نه ... ساغر میگفت اون هیچوقت دیگه هیچ حس شهوتی رو نداره... نه من نمیخواستم ... درد داشت
    جیغ کشیدم:ولم کنین نمیخوام ولم کنین
    باجی تنها شخص خونسرد بود:بی حسی میزنم سلیطه نشو
    بی حسی؟؟؟؟ منظور اون پماد با اون دوز پایین بود؟ اون جوابگوی همچین کار وحشیانه ای بود؟
    هر کدوم از زن ها پاها و دستامو گرفتن
    با گریه جیغ زدم:باباااا بابا کجایی...کاش زنده بودی
    خاتون مرتب نفرین میکرد و گریه میکرد:بی پدر بابات تو قبرستونه تنش داره میلرزه
    با اون قطعه فلزیه طوسی رنگ که سمتم اومد حس کردم دارم سکته میکنم ... با جیغ گفتم:پدرسگا ولم کنین


    و حس دردش هیچ جوره قابل توصیف نبود تکه ای از حساس ترین قسمت بدن رو جدا میکردن ... با وجود بی حسی... چشمام کم سو شد و بعدم بی هوشی....
    چند ساعتی گذشته بود...بی حس روبه روی ارشیا که مشغول کشیدن نقاشی بود نشسته بودم
    دفترشو سمتم گرفت:قشنگه ابجی
    اره گفتنم فقط برای حرف نزدنش بود
    نمیتونستم ادرار کنم حس داشتنش و اینکه نمیتونی تخلیش کنی مزخرف ترین حس دنیا بود
    پاهامو اروم جا به جا کردم..یادمه مادرمم قبل از مرگش میگفت اونو هم وقتی دو سه ساله بود ختنه کردن
    چرا باید اینکارو با ماها میکردن؟به چه قیمتی؟ فقط بخاطر یه خود ارضایی؟
    در به حالت وحشیانه باز شد و با بهت نگام به اقاجان رفت
    کمربندشو دستش گرفته بود و چشماش با رگه های قرمز جلوی بدتری داشت
    _پدرسگ حمال زیر خواب کدوم دیوثی بودی؟


    نگام رفت سمت خاتون که سعی داشت نگهش داره
    اولین ضربه ی کمربند رو که خوردم با جیغ های ارشیا دلم برای برادر هشت سالم سوخت که همچین صحنه ای رو باید میدید
    تعداد ضربه ها به حدی رسید که دیگه دردی حس نمیشد
    لبخند زدم
    شاید خدا داره جونه منو میگیره از شر این زندگی لجن راحت کنه؟
    صدای زجه های خاتون اومد:دختره مرد بخدا
    دلم میخواست جیغ بزنم خب پیرزن بخاطر وجود تو تموم این بدبختیا سر من اومد
    اگه بخاطر دیدن فیلم پورن دوتا کشیده میزدی و تموم
    الان وضعیت من این بود؟


    یازده سال بعد
    زن با تعجب نگام میکنه و من لبخند میزنم
    چیزهایی تو برگه مینویسه و میگه:دختر این اگه چاپ بشه عجب سر و صدایی بکنه ..اصلا باورم نمیشه همچین زندگی تو ایران هم وجود داشته باشه
    شونه بالا میندازم:شما شهری ها از وجود خیلی دردا خبر ندارین ولی وجود داره ..از این شرایط بدتر هم وجود داره ..این اتفاق نه فقط واسه من بلکه واسه نود درصد دخترای روستا میفتاد ..مگه اینکه مادرشون که اون دردو تجربه کرده دیگه نخواد بچش اونو تحمل کنه
    با تاسف سری تکون میده:خیلی خوشحالم کردی از اینکه بهم اعتماد کردی و گفتی ..مطمئن باش اینو چاپ میکنم ...
    _فقط اسمم و مشخصاتم نباشه
    _حتما... خب راستی چیشد که ازدواج کردی؟
    پوزخندی از خنده میزنم و میگم: هفته ی بعد از کتک خوردن توسط اقاجان یکی از دوستای اقاجان اومده بود روستا و اقاجانم بخاطر نداشت بکارت گفت باید باهمین ازدواج کنی مردیکه سی و دو سال ازم بزرگ تر
    با حیرت میگه:تو اعتراضی نکردی؟
    _تو روستای ما اعتراض دختر جوابی نداره
    کمی مکث میکنه:اینکه کلتوریسمتو کاملا برداشتن برات مشکلی ایجاد نکرد؟
    _چرا عفونت رحم ،مشکل تو حامله شدنم و هنوزم درد هنگام ادرار کردن البته به هدفشون رسیدن میل جنسیم به صفر درصد رسیده
    _بچه هم داری؟
    با لبخند میگم:سه تا دوتا دختر یه پسر
    فقط نگام میکنه
    خودم برای ختم این داستان شوم میگم:الان جدا شدم مهریمم گرفتم با بچه ها داریم تو یه شهر دور از اون روستا زندگی میکنیم ...وقتی دخترامو میبینم میگم هر چی که بشه اجازه نمیدم این بچه ها درد منو بکشن


    انگار چیزی یادش اومده باشه سریع میگه:چرا بکارت نداشتی ؟ قضیه اون چیه؟
    به خنده میفتم:وقتی یه زن که نه اموزشی دیده نه درس خونده حرفی میزنه کی جز چندتا نفهم مثه مادربزرگ من باور میکنه؟ بکارت حلقوی بود و کمی عقب تر از حالت عادی قرار داشت
    با ناباوری میگه:سر یه چیز دروغ زندگیت اینقدر خراب شد؟
    شونه بالا میندازم نگاه دلسوزانشو دوست ندارم
    چرخه ی زندگی من جالب نبود اما همینکه میتونم بچه هامو توی فضای دور از این قضایا بزرگ کنم برام کافی بود
    پایان


    ارزش و قدر زن رو باید دونست


    نوشته: Aram375

  • 62

  • 7




  • نظرات:
    •   toolejen
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • به مناسبت محرم تم غمگین گذاشته،کسخل اینجا شهوانیه


    •   Deadlover4
    • 1 هفته،3 روز
      • 11

    • قشنگ نوشتی،لایک اول...


    •   sepideh58
    • 1 هفته،3 روز
      • 19

    • لایک 2
      خونده بودم ازش ...ختنه دخترا وحشتناک ترین جنایت ...چرا امشب باید بخونم ...قبل از این داستان ؛فیلم فهرست شیندلر رو میدیدم ماجرای جنگ جهانی دوم و جنایات هیتلر و نازی ها ...
      آرام عزیزم مرسی که نوشتیش...موضوعات اجتماعی رو لا به لای اروتیک های این سایت قرار دادن کار سختیه!و مخاطب های خاصی رو داره ...
      من قلمتو دوست دارم (rose)
      دوست ندارم از موضوع داستان بگم چون خیلی زجر اوره برام ...باز هم بخونمت جانم


    •   Vashkin
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • موفق باشی


    •   Baby_unicorn
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • امان از این افکار جاهلانه!!! سر چه چیزی واقعا زندگی یک فرد رو نابود کردن!
      ختنه ی زنان (dash)
      تلخ بود، ولی قشنگ نوشتی (rose)


    •   Oberyn.Martell
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • باز اگه پسر بودی یه چیزی ؟؟؟ خدا بیامرزه همه امواتو . چه ننه لارجی داشتی . خیلی وحشیانه بود حقیقتا . پشمام ریخته .
      راس راستکی امیدوارم موفق باشی


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،3 روز
      • 10

    • شب عاشورا هم اینجایید؟واقعا عجب آدمایی هستیدا.
      من اگه اینجام داشتم رد میشدم دیدم برقاتون روشنه گفتم یه سری بهتون بزنم (rolling)


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،3 روز
      • 3

    • چه دردناک


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،3 روز
      • 9

    • متاسفم به خاطر موضوع داستان که واقعیت پنهان بخشی از جامعمونه و لایک چون خوب و روون نوشته بودیش.


    •   bn1380
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • نباید بگیم ختنه باید بگیم جنایت علیه بشریت
      لایک ۷


    •   سعید تبریزی
    • 1 هفته،3 روز
      • 6

    • سبک نگارشت خوبه دوسش داشتم
      باور های غلط قدیم خیلی بد بود
      تبریک به خاطر قلم زیبات


    •   MasihaaAryan
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • قشنگ بود.
      لایک 9


    •   lovely_grl
    • 1 هفته،3 روز
      • 8

    • میترسم ی چی بگم باز یه مشت احمق بی پدر و مادر بیان فحاشی کنن.. برات متاسفم و تاسفم رو از صمیم قلب بپذیر


    •   گروهبان_گارسيا
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • بغير از دردى كه در داستان بود و نذاشت تا ته بخونمش....
      همش خوب بود


      لايك


    •   Zhazha
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • لایک نمودیم، باشد که رستگار شوید.


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • arame azizm daStanto ba tamame talkhish dos dashtm
      omidvarm rozi brse k donya az vojod chenin ensanhaye nadaN v kutah fKri pak bshe
      like (rose) (rose)


    •   Mr.poori
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • واقعا این وحشی بازیا مال چند سال قبله مگه؟؟
      واقعا چی تو سرشون میگذشته جهالت تا چه حد
      بهای غیرتشون چجوری میتونسته نابود کردن زندگی یه انسان باشه.


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،3 روز
      • 9

    • درسته اينجا سايت سكسيه و هركسى ميتونه نظراتشو آزادانه بيان كنه ولى كامنت هر شخصى زير داستان شعور و شخصيت و سطح فرهنگ خانوادگيش و ميرسونه.
      اينكه يه خانوم دهنشو باز كنه و مثل لاتاى چاله ميدونى هرچيزى كه لايق خودش و خانوادش هست و به ديگران نسبت بده از شخصيت بقيه چيزى كم نميكنه و فقط ماهيت پليد خودشو زيباتر نمايش ميده.
      شمایی که دم از پدر و مادر میزنی مشخصه بیشتر از این حرفا کمبود توجه و محبت داری که تربیتتو زیر سوال میبری...ممنون که داری تاسف میخوری ولی یکمم برای خودت بخور شاید سیر شدی...افسوس


    •   royaei
    • 1 هفته،3 روز
      • 5

    • خیلی خوب مینویسی ؛
      سعی میکنم داستانهایی که مینویسی رو حتما بخونم ؛
      ببخشید فقط با یه قسمت از داستان مشکل دارم اونم تجسم کردن روستا با این همه تفکرات عقب افتاده و قدیمی و گنجوندن سی دی با فیلم پورن در داخل این داستان یه کمی جور در نمیاد و بهم نمیخوره ؛
      بازم ببخشید فقط یه نظره خیلی جدی نگیر ؛
      موفق باشی


    •   esiiishahi30cm
    • 1 هفته،3 روز
      • 4

    • سپاسگزارم ، بابت یه داستان خوبی که به تحریر در آوردی
      گاهآ خجالت میکشم که عضو شهوانی هستم بخاطر یه تعداد آدمهای ضعیف و عجیب و غریب که با چرندیاتی که اسمش رو میزارن داستان ، به شعور خواننده توهین میکنن حسی نمیمونه که بیای و داستان بخونی ولی از بین اون اراجیف ها گاهآ یه همچین داستانی حال و روزت رو عوض می کنه ......
      ممنونم ، باز هم بنویس


    •   SSAa699
    • 1 هفته،3 روز
      • 7

    • بله متاسفانه بعضی ادم نماهای

      بی عقل اینکارو میکنن ..
      ختنه کردن دختران بخاطر داشتن میل
      جنسی و خودارضایی کردن....
      واقعا وحشتناکه ..شدیدا متاسفم. :(


      قشنگ نوشتید مرسی
      لایک19. (rose)


    •   Mehraaan@
    • 1 هفته،3 روز
      • 13

    • به مراتب بهتر از داستان قبلت بود. یه متن منسجم تر با نگارشی کم نقص تر. استفاده از ادبیات و کلام متفاوت برای شخصیت سازی، انتقال حس دختر به خواننده و فضاسازی داستانت عالیه.
      موضوعی که انتخاب کردی شاید باب طبع خیلی‌ها نباشه ولی خاص و قابل احترام بود.
      لایک 20 تو فقط بنویس!


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • نخونده دیسلایک.
      همینه که هست.
      سه تا هییت رفتم مداحی کردم آخرش یکی نیومده یه غذا به ما بده.الانم دارم تو مغازه سوسیس تخم مرغ میخورم.امروز همه داستانا دیسلایکه


    •   Man.to.ok
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • قشنگ بود ای کاش اون زنیکه یجور مجازات میکردی باشکایت اگرم واقعیت نبود خیلی درد داره چون این چیزا واقعیت داره وقتی دختر ۹ساله زن مرده ۶۰ساله میشه توقعی جز اینا نیست


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • لایک ۲۶ تقدیمت.واقعا قلم خوبی داری و خیلی قشنگ خواننده میتونه فضا رو تجسم کنه.
      فقط امیدوارم داستان بوده باشه و آرزو کنیم که دیگه دست از این جور جنایات و جهالت ها بردارن.
      منکه از طرف خودم امیدوارم که ختنه مردان هم برداشته بشه.منکه اگه بچم پسر میشد عمرا اگه ختنه اش میکردم.چون اون هم جنایتی کمتر از ختنه دختران نیست.
      شاید این حرفم بنظر مسخره بیاد ولی به واسطه شغلم این حرف رو زدم.


      نه به جاهلیت


    •   M.bay
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • دمت گرم خیلی قشنگ بود واقعا که نویسنده خوبی هستی


    •   Nasiryas
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • متاسفانه جلوی خودم این کارو سر یه بچه سه ساله آوردن تو ارومیه تو یکی از روستا ها سرباز معلم بودم از اون روز تا الان هر روز براشون آرزوی مرگ میکنم


    •   Clay0098
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • جسارتا دیسلایک دادم
      داستان هیچ نقطه مثبتی از نظر تکنیک نداشت،نگارش کلیشه ای و افعال به شدت مشکل داشت.فرم که هیچ حتی محتوا هم چیزی برای گفتن نداشت
      صحنه سکسی که لازمه این سایت هست قوام و البته دوام لازم رو نداشت
      امیدوارم قبل از نوشتن داستان بعدی به اسم سایت توجه کنید
      پیشنهاد حقیر اینه مدتی تو انجمن نویسندگان تازه وار قلم بزنید و ایرادات هم رو نقد کنید
      واقعا جای نویسنده ای مثل شیوا و اساطیر خالیه واقعا خالی
      در کل خسته نباشید


    •   Clay0098
    • 1 هفته،2 روز
      • 2

    • در ضمن نوع نگارش و تعداد لایک ها به شدت شبیه یکی از نویسنده های زن نما هست که با چند اسم به انتشار داستان مشغول هست.
      در هر صورت .....
      موفق باشید


    •   خشم_شب
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • فقط میتونم بگم متاسفم?


    •   darya54
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • واییی چه دردناک .
      اما قلمتون بی نظیره.عالی نوشتین.
      اما میدونم علیرغم پیشرفت زمانه،این داستان، سرنوشت تلخ بخشی از زنان سرزمینم هست.
      متاسفم برای جهل و حماقتی که هنوزم وجود داره و قربانی میگیره.
      ممنون از قلم زیباتون.
      موفق باشید


    •   Aram375.1
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • سلام‌خدمت خواننده های عزیزم
      مرسی از نظرات خوبتون
      باعث افتخار منه که همچین خواننده هایی دارم
      میدونم هنوز خیلی کار دارم تا یه داستان خوب تحویلتون بدم
      انرژی مثبتتون خیلی کمکم میکنه
      ماچ به اونایی که بهم انرژی میدن ?


    •   Hijab_advocate2
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • نتونستم تا اخر بخونم عذاب کشیدم از خوندش، کاش دستم میرسید و تک اون مامان بزرگ و خواهرهاشو جر میدادم از گلو، بیمار های مریض روانی که از بوی تعفن مغزشون حال آدم بهم میخوره، خاک به سر همچین ملتی که دختر بدون پرده رو ناقص میدونن ریدم به همچین دینی که مسبب این قضایاست، خاک


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • sexybreastes عزیز باهات موافقم شدیدا


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • لعنت به همچین آدمایی


    •   iman.shahvanii
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • این اسلام جز مصیبت وبدبختی وکالا بودن زنها سودی نداشته،،دیگه حالم از دین واسلام وتعصبات کورکورانه و خرافات بهم میخوره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو