به خاطر مادرزنم دخترش رو گرفتم (۱)

    با سلام خدمت جامعه شهوانی. این خاطره محارم و اگر دوست ندارید نخونید. نیاید کس و شعر بگید که مادر زن مثل مادر و فلان و بیسار. همه این چیزها رو میدونند ولی وقتی شهوت به مغز بزنه آدم دیندار هم کافر میکنه. این خاطره دو قسمتی مینویسم که طولانی نشه نخونید و از ابتدا تا موقعی که با مادر زنم سکس داشتم و نوشتم و در آخر مساله روحی که برام پیش اومده. از ۵ سال پیش شروع شد تا ۴ ماه پیش.


    اسمم ایمان، ۷۵ سالم. تا ۴ سال پیش مجرد بودم و مثل بقیه پسرها دنبال عشق و حال و تفریح بودم. فکرم هم به ازدواج نمیرفت. آدم شهوتی هستم و تو دوران نوجونیم بدون کس نمی موندم. شهوتم طوری که وقتی میزنه بالا دیگه هیچی حالیم نیست، فقط میخوام بیام که زود این آتیش و تو خودم بخوابونم.


    یک روز تو خونمون حرف پیش اومد که دختر سمانه وقت ازدواجش شده و فلان و بیسار. اسم دخترش سیمین بود. این ور اون ور گفتن بریم خاستگاری سیمین. منم سربازیم و تموم کرده بودم و تو یه شرکت بازگانی استخدام شده بودم. از بابام یه خونه نقلی تو منطقه ناژوان اصفهان بهم رسیده بود و هیچ دلیلی برای رد کردن این خاستگاری نداشتم.
    سیمین شاید ۲ سالی میشد ندیده بودم، یعنی درست حسابی رو دررو ندیده بودم. یکی دو بار که با باباش بود یا تو ماشین بود یا من مسیرم جوری بود که باهاش رو در رو نشدم و فقط از دور سلام کردیم حتی درست باهاش چشم تو چشم نشدم ولی میدونستم که در کل دختر خوش قیافه ای و مطمعنا بعد دو سال نمیتونه زشت شده باشه. مخصوصا هم که مامانش سمانه واسه خودش مامان خوش برو رو خوش هیکلی بود و باباشم خوشتیپ بود. یه برادر داره که از خودش ۳ سال کوچیکتره.


    وقتی حرف خواستگاری افتاد تا وقتی که قرار گذاشتیم بریم خونشون تنها چیزی که فکرم و مشغول کرده بود لب ها و سینه ها و هیکل و کون سمانه بود. اینم به خاطر این بود که سمانه همیشه راحت لباس میپوشه، مثلا حتی یک بار من رنگ شورت سفیدش و دیدم وقتی رو مبل خونمون نشسته بود و من جلوش نشسته بودم، البته اون لحظه من رو زمین نشسته بودم داشتم تخمه میشکستم و یه جورایی چشمام ناخداگاه افتاد به لای پاش و فکر کنم اونم فهمید و لای پاش و بست. همیشه یه آرایش ملایم داره جوری که تا الان هم من بدون آرایش ندیدمش و بیرون که میره همیشه نصف موهاش بیرون روسریشه و مانتوهای تنگ میپوشه. فکر اینکه اگه دخترش و بگیرم میتونم مامان صدا کنم و حتی تو بغلش بگیرم و سینه هاش و به خودم فشار بدم همش تو مغزم میپیچید.


    تا جایی که یادم سمانه با مامانم دوست بود و اوایل رفت و آمد داشتیم تا اینکه بابام سر یه مسعله مالی با شوهر سمانه اختلاف پیدا کرد و رفت و اومد هامون متوقف شد. ولی مامانم با سمانه هونجور موندن و موقع هایی که بابام نبود سمانه میومد خونمون و قبل اینکه اون بیاد میرفت و مامان من هم همینطور. همه اطلاع داشتیم. سر این خاستگاری هم بابای من به خاطر بابای سیمین مخالفت میکرد ولی مامانم یه جورهایی مخش و زد.


    از همون بچگی سمانه و خاله صدا میکردم و بهش چشم داشتم. آخه کدوم مرد سالم و عاقلی میتونه به این خلقت خدا چشم نداشته باشه. کون قومبل، سینه ها طبیعی سایز نیمه بزرگ، پوست گندومی چشم قهوه ای ابرو کمون دماغ استخونی، هرچی بگم کم گفتم. واقعیتش تا همون سن ۲۳ که رفتیم خاستگاری سیمین حتی بقلش نکرده بودم ولی کم و بیش خوش و بش میکردیم و یه بار هم قبلا حرف انداخته بود که حتما تو دوست دختر زیاد داری که من پیچوندمش.


    خلاصه با یه گل و شیرینی و برو و بیایی رفتیم خاستگاری و همونطور که حدس میزدم سیمین هم واسه خودش تیکه ای شده بود و هم بدن خوبی داشت هم بر و روی خوبی. بزرگترها حرف زدن و من از موقعیت شغلی و زندگیم گفتم و قرار شد یه مدت من و سیمین رابطه محدود داشته باشیم تا بیشتر از خصوصیات هم آشنا بشیم و بعد نامزدی بگیریم. همه چیز خوب پیش رفت و بعد ۳ ماه نامزدی گرفتیم و ۱ ماه بعدش عقد کردیم و قرار شد آخر آذر عروسی بگیریم. سیمین میگفت تا شب عروسی سکس نداشته باشیم و من هم همون اول قبول کردم و تو این مدت خیلی تو کف بودم. دیگه وقتی سمانه رو میدیدم هم و بغل میکردیم و صورت هم و میبوسیدیم ولی از جایی که همیشه خاله صداش کرده بودم مامان تو دهنم نمیچرخید و ار طرفی یه جورایی خجالت میکشیدم به کسی که چشم دارم مامان بگم. تا یه روز سیمین بهم گفت مامانش میگه چرا ایمان من و مامان صدا نمیکنه. من و میگی انگار به خر تیتاپ دادن. دیگه شرول کردم مامان صدا کردن و شب خونشون بخواب و بر و بیا. ولی سیمین خونه ما نمیموند.


    یک هفته بعد عروسیمون بود که خونشون بودم مامان سمانه رفته بود حموم و بابای سیمین و شایان خونه نبودن. من تو اطاق داشتم رو مبایلم ور میرفتم، سیمین هم اونیکی اطاق بود یا تو آشپزخونه بود. اطاق خواب ما بعد حموم بود و بعد اطاق شایان برادر سیمین چسبیده بود به اطاق ما و اطاق مامان سمانه اینا هم ته راهرو بود. در اطاق ما باز بود و وقتی در حموم باز شد قشنگ من توجهم رفت به در باز اطاق که الان مامان سمانه میخواد رد بشه. همه چیز به ذهنم میرسید بجز چیزی که دیدم. نمیدونم چرا، شاید مامان سمانه فک کرده بود من آشپزخونه پیش سیمین هستم، وقتی داشت رد میشد حوله رو گرفته بود روی شکمش داشت راه میرفت، یعنی اون ممه ها از جلو شق بالا وایستاده بود و کون از پشت کاملا قومبل بیرون بود. من که انگار بهم برق ۲۳۰ وات وصل کرده باشن جوری پریدم که فکرکردم ممکن سرم بخوره به سقف، تو همون حین رفتن برگشت من و نکاه کرد که دارم میبینمش ولی هیچ عکس العملی نشون نداد و در حال رد شدن بود بدون اینکه حتی شوک بشه که دیگه من سرم و انداختم پایین. کیرم داشت منفجر میشد. یادم نبظ کیرم داشت تند و تند میزد و شلوارم و پاره میکرد. اون رفت تو اطاق و در و بست و بعد ۱۰ یا ۱۵ دقیقه اومد بیرون انگار نه انگار. منم که از شق درد داشتم میمردم سیمین و صدا کردم بهش گفتم بکش پایین. اونم شوک شده بود که من چم شده. مامانش اون اتاق و من میگم بکش پایین. گفت مگه قرار نذاشتیم شب عروسی؟ دیونه شدی! گفتم نمیخوام از جلو بکنم. منم آدمم حس دارم، تو هم همسر عقدی منی باید نیازهام و براورده کنی. گفت از پشت درد میگیره و کثیف و داشت ادامه میداد که دیگه نذاشتم حرفش تموم بشه شلوارش و کشیدم پایین و همینجور که تی شرت تنش بود از کون لختش کردم.


    شروع کردم با ولع لبش و خوردن با انگشتام با کسش بازی می کردم تا حشرش بزنه بالا، وقتی به آه و ناله داشت میافتاد همینجوری ایستاده چسبوندمش به دیوار و با توف سر کیرم و خیس کردم و فشار دادم تو سوراخش. یه آی بلنک کشید که بهش گفتم دیونه یواش الان مامانت میشنوه. گفت درد داره اینجوری، خوابوندمش رو زمین جوری که دستش به طرف در باشه، گفتم در باز شد هول بده که باز نشه. یه بالشت گذاشتم زیر شکمش و یه کم دیگه توف کاری کردم اون کون قومبل و خوشگل و یواش یواش هولش دادم تو، نبظ کیرم تو کونش داشت میزد، کونش خیلی تنگ نبود که بخواد با سختی و کار زیاد بره تو چون کون تنگ تر از این کرده بودم. صدای آی و آه گفتنش قاطی شده بود، معلوم بود هم درد داره میکشه و هم لذت. از طرفی هم بدم نمی اومد که مامان سمانه صدای آه و ناله های دخترش و بشنوه که بفهمه داماد کیر کلفت و کار درستی گیرش افتاده. از بیرون هیچ صدایی نمی اومد، تنها صدایی که تو کل خونه پیچیده بود صداهای آه و ناله سیمین بود. واسه همین یه جورایی مطمعن بودم مامان سمانه داره میشنوه و این فکر من و وحشی تر میکرد. تلمبه هام و شدتش و زیاد کردم و دیگه صدای شاپ شاپ خوردن زیر شکمم روی کون سفید و گرد سیمین با صدای ناله هاش قاطی شده بود تا اینکه همه بدنم سفت شد و تمام شهوتم و تو کون سیمین خالی کردم و همونجور بیحال افتادم روش.


    بعد یک دقیقه که کیرم و کشیدم بیرون گوهی شده بود و با آب کیرم قاطی شده بود و یه وضعیتی. پاشدیم با یه دستمال تمیز کردیم و نوبتی مثلا یواشکی رفتیم دستشویی و خودمون و شستیم و بعد چند دقیقه رفتیم اطاق حال نشستیم. قیافه سمانه در هم و برهم بود و خدا میدونه اون لحظه دارشت به چی فکر میکرد. خیلی دلم می خواست الان بدونم. حواسم به تلوزیون که پرت شد مامان سمانه گفت ایمان شیر موز میخوری که من یه نیم خیز برگشتم تو چشماش نگاه کردم گفتم ممنون میشم و اون هم یه نیش خندی زد و برگشت.


    ادامه...


    نوشته: ایمان

  • 22

  • 16




  • نظرات:
    •   no-roots
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • خخخخخخخ دهنت سرویس این باید تگ طنز میخورد تو 75 سالته بعد مادر زنت چن سالشه ک بهش چشم داری؟؟؟؟


      هونجور؟؟؟؟ ینی داستانت کامله کامله ها هم محرامه هم کس نوشتی همم غلط املایی داره دیس یک در کونت:/


    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • حتما زنت خیلی داده بوده که دفعه اول اینقدر راحت رفته تو.
      بازم حتما تو فیلم سوپر زیاد میبینی که بارت میشه یه زن بدون هیچ مقدمه ای لخت جلو دامدش قر بده بره!!
      برای بار سوم حتما تو فکر میکنی ما هم مثل خودت خاکستری هستیم که این جفنگیاتو باور کنیم!!


      پی نوشت: تنها قسمت زندگی تو که مثل پورن بوده وقتایی بوده که تو توالت مدرسه گیر سال بالاییا میوفتادی!!! (biggrin)


    •   Xxxesfghom
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • در یک لحظه میخواست رد بشه کیرت بلند شد و داشت میترکید؟؟؟


    •   Saman734734
    • 2 هفته،4 روز
      • 0

    • کی دوس داره بحرفیم؟ آقا یا خانوم فرقی نداره شمازه بدید


    •   shahx-1
    • 2 هفته،4 روز
      • 9

    • الان 75 سالته چهارسال پیش یعنی در 71 سالگی سربازیت تموم شده یعنی فرمانده پادگانم کرده باشی اینقدر اضافه خدمت نداره!! (biggrin)


    •   amiiir_h
    • 2 هفته،4 روز
      • 3

    • تو ی گوزو ی جقیییی75سالته؟!؟زن زندگی نداری تو؟؟؟کاری باری چیزی..تو این سایت چ گوهی میخوری اخع مردک پیرکفتاال..مبایل؟!!!!!!گوه نخور و دیگ ننویس یعنی ادامش نده


    •   ali80xx
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • 75سالته؟؟؟!!!!داداش بهتره بری قبرتو بکنی پیرمرد حشری


    •   Emperatoorxxx
    • 2 هفته،4 روز
      • 5

    • گفتی یه هفته بعد عروسی خونشون بودی و بعدش گفتی زنت نذاشت از جلو سکس کنی چون هنوز عروسی نکردید خرچنگ.
      سنتو هرطوری حساب میکنم جور در نمیاد.
      ریدی داداچ


    •   saeeed25
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • 75 سالته میای شهوانی کسکش...تو یه پات لب گوره کیرم دهنت


    •   man23cm
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • خوب بود
      ادامه بده


    •   ARYA52
    • 2 هفته،4 روز
      • 6

    • محارم که نمیخونم.
      اما تو کامنت ها معلومه هفتاد و پنج ساله هستی، خب پدربزرگ الان صدای کلنگ قبرت به گوش میرسه به جای جق زدن برو توبه کن چند روز دیگه میمیری نکیر و منکر کونت میزارن تو قبر.

      یه سوال تو که هفتاد و پنج سالت هست مادر زنت چند سالشه؟ که راجع بهش کستان پردازی کردی؟
      احتمالا مومیایی کردیش تا بعدا باهاش کارای بد بد کنی.


    •   Paria_1991
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • برق 220 ولت ©
      برق 230 وات ×


    •   ناصر39
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • بدون اینکه به موضوع داستان توجه کنم باید بگم که وقتی داستان رو بدون ادیت در سایت نشر می دهی و به چنین موضوع مهمی بی توجه هستی . مشخصه که نه ایده خوب و نه پردازش و نگارش جذابی هم خواهی داشت! دیسکلایک


    •   boko+net
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • از من میشنوی بی خیال کون سمانه بشو !
      من این بلا سرم اومد .
      یه دوست دختر داشتم کون ننش حرف نداشت و تو کفش بودم . شش تا خواهر بودن . اقا من به یاد ننشون هر شیش تارو از کون کردم و کیرم گویی اندر گویی شد و اخرم نتونستم ننه رو بکنم .
      خودش یواشکی بکن داشت !


    •   ghader1010
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • چطور یه هفته بعد عروسیتون . زنت گفت مگه قول ندادی تا قبل عروسی از جلو نکنی


    •   Holy.Ray
    • 2 هفته،3 روز
      • 4

    • بابا گاییدین بدبخت رو. اشتباه تایپی کرده، منظورش همون 25ئه، حالا جقیه، دستش میلرزه، زده 75


    •   hamidreza144
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • اگه کون زنت گشاد بوده پس حتما قبلا کون داده شک نکن


    •   aliaaz
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • استاد میفمودیه


    •   deraze.koloft
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • حالا یک گوهی خورد اومد بگه متولد 75 هستم گفت 75 سالمه.


    •   پروفسور بالتازار
    • 2 هفته،3 روز
      • 3

    • آقا خوشتون میاد غلط بنویسین یا اینقدر بیسوادین؟ آخه نبظ دیگه چیه کس مغز


    •   Shahin_sexi
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • لاشیا خنگید دیگه بدخ حواسش نبوده متولد ۷۵ نوشته


    •   boko+net
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • پلشت , لایکو عوضی زده بودم . الان تصادفی فهمیدم و درستش کردم . لایک چون زحمت کشیدی .
      راستی اینم ضعف سایته . چون باید مشخص بشه کدوم و کلیک کردی . احتمال اشتباه همیشه هست .


    •   fireboy1
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • ادامشو بنویس


    •   Zhazha
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • بعد از مدتی اومدیم کامنتها رو خوندیم دلمون شاد شد.


    •   Jz-sm
    • 2 هفته،3 روز
      • 2

    • یه جا گفتی:«کونش خیلی تنگ نبود که بخواد با سختی و کار زیاد بره تو»
      یه جای دیگه گفتی:«از طرفی هم بدم نمی اومد مامان سمانه ...بفهمه داماد کیر کلفت و کار درستی گیرش افتاده»


      یا طرف قبلن به یکی دیگه کون داده،یا کیرت آنقدر قلمی بوده که رفته تو و طرف نفهمیده
      من دیگه حرفی ندارم


    •   ممم64
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • تو هوای منفی 75درجه از 75متری شاشیدم تو مغزت گفتی یک هفته بعد عروسی کردین بعد زن جندت گفت مگه قرار نبود بمونه برا شب عروسی انگل اجتماع مگه کونتو مار زده مجبوری چرندیات بنویسی


    •   kosemadaresahabsite
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • توی اصفهان سکس با مادرزن زیاده چون زنهاشون کون وپستون بزرگن و دختراشون مثل کرم زردن...
      من خودم با مادرزنم مدتها بمال وبمال داشتیم که دست آخر نگذاشت سکس کنیم...
      روی صحبتم با اون بیشعوریهایی هست که اول داستان بند کردند به یک غلط تایپی
      یا اون احمقهایی که میان میخونن ومیگن از فلان جاش نخوندم
      وازفلان جاش معلوم شد دوروغه به فلان دلیل که من هرکول پوآرو
      کشف کردم


      خوب منم قبول دارم بعضی داستانها دوروغن...
      منتها کس مادر همتون که بعد داستانها دنبال ایراد بنی اسرائیلی میگردید
      قسمت دومو زودتر بگذار


    •   sikir
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • گه نخور، اگه میخوری کم بخور برا فرداتم بمونه...


    •   Xknight.1
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • گاو مراد، چی نوشتی از سن 75 ... دستت دربیار بعد اراجیف تایپ کن.


    •   Blackhorse
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • نوش جونت


    •   kokarostam
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • تخمی


      سناریوی اول: سن 75 سال.
      از سربازی اومدی، یعنی حدودا 21 سالته. اگر چند سال هم رد شده باشی حد اکثر میشی 25 ساله. در این سن رفتی خواستگاری. الان چند سالته؟ 75 سال. یعنی دقیقا پنجاه سال قبل، زمان محمد رضا شاه. کون‌مشنگ‌خان اون زمان مانتو و روسری مد بوده؟
      سناریوی دوم: متولد 75.
      یعنی الان 23 سالته. ماجرا مربوط به چهار سال قبله. یعنی زمانی که 19 سال داشتی. یک سال هم میذاریم برای اینکه رفتی سر کار یعنی میشی 18 ساله. دو سال هم میذاریم برای سربازی که میشه 16 ساله. یعنی در سن 16 سالگی رفتی سربازی. میشه؟ یا من اشتباه کردم؟
      سناریوی سوم: بچه کونی.
      داشتی جق می‌زدی و داستانهای شهوانی را میخوندی. هوس کردی یک کون‌شعری بگی و بری. دستت درد نکنه. خوندیم. ما هم با تو جق زدیم. حالا برو جیش، کپه، لالا.


      ها کـُکا


    •   J44
    • 2 هفته،3 روز
      • 0

    • سلام .
      شايسته است به احترام خوانندگان ، در ارائه مطلب دقت گردد و داستان فبل از ارسال بازبيني شود .
      اگرچه غلط املايي و انشايي ، به فحواي داستان لطمه ميزند اما بد نيست در اظهارنظرها ، گويش هاي محلي و اصطلاحات متداول در محاورات نيز مدنظر قرار گيرد .
      بطور كل صرفنظر از صحت و سقم موضوع ، نميتوان نقل اين قبيل خاطرات را از منظر داستان نويسي ، مورد نقد و بررسي قرار داد .


    •   Yousof.esf
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • اطاق چیه? (dash)


    •   Mohsentoot
    • 2 هفته،2 روز
      • 0

    • 75 سالته بازم دست به کیری؟؟؟ عزرائیل میگیره میکنتتا
      بمیر با این چرندیات بچه کونیه لاش گوشت


    •   Oooommm
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • کونکش چ کسشعری نوشتی
      ۷۵ سالع/:


    •   iman.shahvanii
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • عابروي هرچي اسم ايمانه با اين داستان نوشتنت بردي


    •   Alijahan64
    • 2 هفته
      • 0

    • اخه کیرم تو کص زنت تو میگی به هفته بعد عروسی بود که خونشون بودی بعد میگی زن جنده ت رو خواستی بکنی گفت مگه قرار نبود بعد عروسی .کصکش مجلوق زمان رو هم دست دادی با خالی بندیات مادرکصده


    •   Alijahan64
    • 2 هفته
      • 0

    • لاشی خان نوشتی ۲۳ سالت بود رفتی خواستگاری بعد ابنجا تو کامنت میکی ۲۱ سالت بوده خارتو گاییدم


    •   jsnow
    • 2 هفته
      • 0

    • حالا با سن و سالت کاری نداریم که به داستانت نمیخوره. اصن میگیم اشتباه تایپی بوده. داشتی یه دستی تایپ میکردی دستت خط خورده
      ولی آخه نبظ لعنتی؟ یا نبض؟
      با خوار و مادر ادیسونم که وصلت کردی...
      برق ۲۳۰ ولت دیگه از کجات تولید کردی؟


    •   bigmaaaaaaan
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • مرسی


    •   DR.KIRKOLOFT
    • 4 روز،6 ساعت
      • 0

    • کیرتونو اوریب کردین تو کونش
      ۷۵ سالش نیست احتمالن منظورش این بود متولد ۷۵ عه
      یا ۲۵ سالشه
      اخه کدوم ۷۵ ساله دیدین بدونه گوشی چی هست اصلا
      که بیاد تو شهوانی داستان سکسی بنویسه.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو