داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

به رنگ پریود!

1399/05/07

اون روز خیلی خوشحال بود که بالاخره آخرین جلسه‌ی دادگاهیه که سه سال به خاطرش خودشو به در و دیوار زد و قرار بود با مدارکی که پیدا کرده بود، کار کسایی که برای موکلش پرونده سازی کرده بودن، یکسره کنه. این اواخر صدای سیما هم در اومده بود که همه‌ی زندگیش تبدیل شده بود به اتاق کارش و با اینکه چهار سال بود از ازدواجشون گذشته بود هنوز نمیتونستن بچه دار بشن.
از همون اولش که با علی حرف زد، از صداقت حرفاش فهمید که به احتمال زیاد باید بی گناه باشه و فقط براش پرونده ساختن. قبل از اینکه پروندشو قبول کنه دنبال شواهد بود. اوایل به این پرونده امیدی نداشت ولی وقتی تهدید ها و فشار ول کردن پرونده روش بیشتر شد، کاملا مصمم شد که این پرونده رو با تموم وجود قبول کنه. کلافه و خسته شده بود؛ نمیتونست مدارک کاملی پیدا کنه تا از موکلش دفاع کنه، ولی یه روزی، سوپر مارکتی نزدیک صحنه ی جرم بهش زنگ زد و گفت: “هنوز صحنه های جرم رو تو فلشم نگه داشتم ولی خیلی میترسم از اونایی که منو تهدید کردن و بهم پول دادن تا برم خودمو یه جایی گم و گور کنم. ولی عذاب وجدان خیلی اذیتم میکنه، اگه قول بدین اسمی از من نبرین؛ من فلشو بهتون می‌رسونم”.
وقتی تونست شواهد زیادی پیدا کنه تصمیم گرفت این پرونده رو قبول کنه و بتونه از شهرت زیادش توی شهر دفاع کنه!
قبل از آخرین جلسه دادگاهش، صبح زود از خواب بیدار شد و میز صبحونه رو کامل چید. با بوسه هاش سیما رو از خواب بیدار کرد. سیما چشاشو نیمه باز کرد و همون اول کار، دستای صدرا رو پس زد و پتو رو به سرش کشید. شیطنت های صدرا بیشتر شد و با قلقک دادن پاهای معشوقش، اونو کاملا از زیر پتو بیرون آورد.
سیما ناخودآگاه لبای صدرا رو بوسید و چشماشو برای ثانیه هایی بست. صدرا در حالی ک خودشو از لبای سیما جدا می‌کرد پرسید : “هنوز پریود نشدی؟”
سیما با لبخندی طولانی دوباره لباشو روی لبای صدرا چسبوند و در حالی که دستاش روی سر صدرا حرکت میکرد لباشو از روی لبهای مردش جدا کردو گفت: “نه، انگار خبرایی در راهه، باید برم پیش دکترم”.
صدرا صورت سفید زنش رو بوسید و دستاشو تو دستای سیما قفل کرد و اونو بلند کرد و به سمت کمد کشوند.
با باز شدن درِ کمد، نگاهش به آینه افتاد و سیما رو با تمومی وجودش از پشت بغل کرد. قدش چند سانتی از زنش بلند تر بود و پوست سفید رنگ سیما با پوست گندمی صدرا تکامل عجیبی به وجود می‌آورد، پارادوکس غریبی بود؛ انگار خدا این دو نفرو واسه هم آفریده بود. صدرا دستاشو محکم تر روی بدن سیما قفل کرد و با نگاه کردن به آینه، از روی آینه قفل چشمای سیاه سیما شد. سیما دست چپشو به پشت سرش انداخت و روی ته ریش خرمایی صدرا کشید و خودشو از قفل دستای صدرا بیرون آورد و صورتشو به طرف مردش چرخوند و دستشو روی کیرش گذاشت و لباشو باز کرد و گفت: “خیلی دلم برای این توله سگ هار تنگ شده”.
در حالی که کیر صدرا باد میکرد، دست سیما رو از روی کیرش برداشت و گفت: “منم هوس هلوی آبدار زعفرونی شبستر کردم ولی میدونی که الان باید برم دادگاه. خودم تو رو پیش کمد آوردم تا برات لباس شب انتخاب کنم”.
سیما مثل همیشه شروع کرد به غر غر کردن و با لحن تندی گفت: “نمیخوام… منو طلاق بده برو با علی جونت ازدواج کن”.
صدرا از لحن تندش بلند خندید و با خندیدن صدرا سیما هم بداهه خندید. توی سکوت اون خونه خندیدن هر دوشون ملودی عاشقانه ی قشنگی به وجود می‌آورد…
توی جلسه ی دادگاه صدرا همه ی مدارک رو جلوی قاضی گذاشت و قاضی با مطالعه مدارک و بازبینی فیلم توی فلش حکم تبرئه علی رو صادر کرد.
قاضی پرونده، حکم جلب اونایی که باعث شده بودن علی تو زندان باشه رو صادر کرد. علی با مدارکی که از قبل براش ساخته بودن سه سال بود توی زندان سر میکرد و خودشو آماده ی حکم قطعی اعدام کرده بود. علی هر شب توی اون بند میمرد و هرشب خواب اعدامشو میدید، ولی از وقتی صدرا پروندشو قبول کرد؛ توی دلش نور امیدی بود که بتونه خودشو از این وضع خراب نجات بده.
اونایی که واسه علی پرونده ساخته بودن خیلی زرنگ تر از این حرف ها بودن و تو کل دستگاه قضایی و انتظامی دست داشتن و به راحتی دم به تله نمیدادن، با تموم شدن دادگاه؛ صدرا خودشو برای هر عکس‌العملی آماده کرده بود. طوفان در راه بود…
با تموم شدن دادگاه خوشحال و بی‌خبر از دنیای اطرافش شماره سیما رو گرفت و گوشی رو به سمت گوشش برد. صدای خوشحالی از اونور خط، با صدای بلند و کلمه های بریده میگفت: “داری بابا میشی صدرا، داری بابا میشی”.
سیما حتی اجازه نداد صدرا حرفی بزنه و گوشی رو قطع کرد. صدرا با خوشحالی سمت سیسمونی فروشا رفت و یک دست لباس کوچولو با یه جفت کفش عسلی رنگ برای بچه ای که میخواست به این دنیا بیاد خرید.
تلفن ناشناسی برای بار چندم روی گوشی صدرا رژه می‌رفت. تصمیم داشت به هیچ تماسی جواب نده و گوشی رو قطع کنه؛ ولی فکر کرد شاید سیما پشت گوشی باشه. دستشو رو سمت سبز رنگ تماس فشار داد و گوشی رو سمت گوشش برد. صدای آشنایی صدرا رو تهدید میکرد. ولی این بار تهدید ها خیلی جدی و با خشم پشت سر هم وارد گوش صدرا میشد. جمله ها مرتب پشت هم چیده میشدن و تک به تک وارد مغز صدرا میشدن. صدرا از لحن تند مرد پشت گوشی کلافه شد و گوشی رو قطع کرد و شماره ناشناس رو مسدود کرد.


سکوت مطلقی کل خونه رو به بغلش گرفته بود. اتاق خوابشون نور کمی داشت و رنگ تیره ی کاغذ دیواری های اتاق، با نور کم شمع ها صحنه ی زیبایی رو به وجود می‌آورد. هردوشون عاشق سکس زیر نور کم بودن و سیما، اتاقو با شمع و گل خشک قرمز رنگ تزئین کرده بود. به وضوح صدای نفس نفس زدن سیما به گوش صدرا میرسید و گوش صدرا رو قلقلک می‌داد. نفس های بریده ی سیما عین ریتم قشنگ فیلم های درام تو کل اتاق می‌پیچید. صدرا چاک سینه ی سیما رو میلسید و زبونشو تا گوشش میکشید. سرعت زبون زدنش روی بدن سفید سیما تند تر از ثانیه های ساعت پیش میرفت و باعث میشد سیما بیشتر تحریک بشه و ترشحات کسش، کل شورت سیاهشو خیس کنه.
با پایین کشیدن دامن و شورتِ خیس سیما، صدرا زبونشو روی کس داغش کشید و با حرکت زبونش روی کسش، چشای نیمه بازشو بست. سیما هم چشاشو بسته بود و زبون و لبای خودشو گاز می‌گرفت. دستای صدرا روی بدن سفید زنش حرکت میکرد و با زبون زدن روی کس صورتیش که یکم چوچوله‌اش بیرون زده بود دستاشو زیر سوتینش برد و سینه ی نه چندان بزرگ ولی گرد و سفت سیما رو تو مشتش گرفت.
سرعت نفس کشیدن سیما بیشر شده بود و صدای نفس سیما به آه و ناله های خفیف و بریده تبدیل شده بود. سیما، ناخن هاشو محکم توی سر صدرا فرو می‌کرد و سر صدرا رو بیشتر روی کسش فشار می‌داد. صدای ناله‌ی سیما بیشتر شد و با فشار دادن صدرا روی کسش دستاشو شل کرد و از سر صدرا پایین آورد. با نگاه کردن به صدرا، لبخندی کنج لباش نشست و صدرا رو به طرف خودش کشید و لباشو روی لبای صدرا قفل کرد. با دست چپش کیر کلفت صدرا رو بین پاهاش تنظیم کرد و با حرکت دادن بدنش، وارد کسش کرد. صدرا به سرعت به کس عشقش کمر می‌زد و از این لحظه های خالص عاشقانه لذت می‌برد. صدای نفس های همدیگه بغل هم، گوش و گردنشونو به شدت تحریک می‌کرد. انگشتای سیما روی کمر صدرا رد می‌انداخت و صدرا رو مجاب به تحریک بیشتر و کمر زدن های تند می‌کرد. صدای بم صدرا بیشتر از قبلش شد و با کشیدن کیرش از کس سیما با آهی طولانی آبشو روی کس و شکم سیما خالی کرد.
صبح زود از خواب بیدار شد و بدون بیدار کردن سیما، اتاق کارشو مرتب کرد و مدارک و توی کیفش گذاشت و به سمت دادسرا حرکت کرد. بعد از گرفتن برگه ی آزادی علی به سمت زندان رفت و برگه‌ی آزادی علی رو به زندان تحویل داد. اونقدر سرگرم کارای آزادی علی شده بود که کلا ساعت یادش رفت. نزدیکای غروب، جلوی زندان منتظر علی بود. گوشیشو برداشت و با تعجب از سایلنت بودن گوشیش، میس کالاشو چک کرد. سیما چند بار باهاش تماس گرفته بود. از تعداد تماس های از دست رفتش با نگرانی خواست شماره‌ی سیما رو بگیره. با باز شدن در ماشین و دیدن علی یادش رفت که می‌خواد چیکار کنه! از ماشین پیاده شد و علی رو به بغلش گرفت. علی رو به خونشون رسوند و با خستگی به سمت خونه ی خودشون رانندگی کرد.
با دیدن سیما روی کاناپه که دستاشو به بغلش گرفته بود شوکه شد. چشمای سیما از شدت گریه قرمز شده بود. سیما با دیدن صدرا جلوی در، لباشو باز کرد و با گریه و با کلمه هایی که واضح شنیده نمیشد گفت: “معلومه از صبح کجایی؟ اون بیشرفا بهم دست درازی کردن… یا… یادم نمیاد کی بودن چشامو بستن و بهم… بهم… فقط بهم بِ.‌. گفتن شوهرت باعث شد”. در حالی که حرفاش تموم نشده بود اشکاش روی صورتش ریخت.
صدرا مات و مبهوت به صورت سیما نگاه کرد. از خشم دستشو مشت کرد و محکم رو در خونه کوبید و از خونه بیرون رفت. چند روزی بود که واسه صدرا شب بود. به خاطر ترس از آبروش حتی نمیتونست زنشو به پزشک قانونی ببره. چند روز بود از دوستاش کمک می‌خواست و بدون اینکه کسی بویی ببره، به زنش تجاوز شده؛ بهشون میگفت: “یکی از موکل هام این مشکل رو داره چطور میتونم کمکش کنم” . جواب همشون یه حرف بود… باید شکایت کنه و به پزشک قانونی بره تا دیر نشده. از اون شب تا چند شب دیگه سیما هر وقت می‌خواست با صدرا حرف بزنه، صدرا اونقدر درگیر فکر شده بود که بدون حرف زدن با سیما در اتاقو قفل می‌کرد و به فکر عمیقی فرو می‌رفت. ذره ذره آب شدن سیما و ترس رفتن آبروش پیش همه، دوراهی و چالش سختی برای صدرا بود. صدرا باید تمرکز می‌کرد. صدای زار زدن و گریه کردن سیما، روح صدرا رو به شدن می‌خراشید؛ ولی صدرا هنوز آمادگی روبرو شدن با سیما رو نداشت. نصف شب تصمیمشو گرفت و به دوست صمیمیش که وکیل درجه ی یکی بود مسیج داد و گفت: “فردا ظهر توی دفتر کارت میبینمت”.
نزدیکای طلوع، وقتی مطمئن شد سیما خوابیده، از اتاق کارش بیرون رفت؛ پتو رو روی سیما کشید و با نوازش موهای لخت عشقش، صورتشو بوسید و سعی کرد جلوی اشکاشو بگیره. آروم از خونه بیرون رفت و با فکر درگیرش تمومی راه رو تا دفتر کار رفیقش پیاده رفت. جریان رو به دوستش گفت و قرار گذاشتن تا شکایتی تنظیم کنن و به پزشک قانونی برن.
کاملا آماده بود با سیما رو در رو بشه و با گرفتن دسته گل رز صورتی و قرمز و شیرینی مورد علاقه ی سیما “قرابیه” به سمت خونه حرکت کرد.
دسته کلید رو از جیبش در آورد و با دهنش کلید واحد رو از بین کلید هاش پیدا کرد و رو قفل چرخوند. با بستن در، با پای چپش و صدا کردن سیما به سمت هال حرکت کرد. چند باری سیما رو پشت سر هم صدا کرد و در اتاق خواب رو باز کرد. با دیدن صحنه ی داخل اتاق، دسته گل و جعبه ی شیرینی از دستش رها شد. با عجله خودشو به آشپزخونه رسوند و چاقویی از کشوی دوم بیرون آورد و با دویدن به سمت اتاق خواب و بالا رفتن از تخت خواب طناب رو برید. بدن بی‌جون سیما روی دستای صدرا بود و صدرا با زدن دستاش به سینه ی سیما بهش التماس می‌کرد بیدار بشه. سر سیما رو به بغلش گرفت و در حالی که آب دهنشو قورت میداد و اشکاش از چشماش روی صورت سرد سیما می‌افتاد گفت: “عشقم، تو رو خدا بیدار شو… اصلا غلط کردم باهات حرف نزدم… قول میدم به جای این چند روز باهات حرف بزنم… تو فقط چشاتو باز کن… نگام کن ببین گلی که دوست داشتی رو برات خریدم”.
صدای شکسته شدن قلب خسته ی صدرا پشت جملاتش پنهان شده بود.
صدرا حتی توان رفتن به تشییع جنازه سیما رو هم نداشت. نمیخواست با کسی رو برو بشه. تا مجلس هفتم زنش، خودشو توی خونه زندانی کرده بود و با هیچ کس روبرو نمی‌شد.
روز مجلس هفتم، صدرا تا خرخره مست کرده بود و از شدت مستی با عکس سیما حرف می‌زد. ناگهان صدای آیفون، صدرا رو بین برزخ مغزش رها کرد و با قدم های سست به سمت آیفون رفت. وقتی با چشمای تارش، مادر زنشو پشت در دید؛ نتونست دستاشو رو دکمه ی آیفون ببره، ولی وقتی آیفون برای بار چندم زده شد تصمیم گرفت زنگ آیفون رو فشار بده.
در راهرو رو باز گذاشت و یه سمت قاب عکس سیما قدم برداشت. با دیدن مادر زنش جلوی در، سرشو پایین انداخت و چشاشو از مهری خانوم به سمت زمین دوخت.
مهری خانوم چند قدم جلو تر اومد و دستاشو به کمرش گذاشت و گفت: “صدرا معلومه چیکار می‌کنی؟ چند روزی همه ازم می‌پرسن صدرا کجاست؟ خسته شدم از بس دست به سرشون کردم. دخترم مرد… تو هم میخوای زندگیتو به گه بکشی؟ این بازی مسخره رو تموم کن! میدونم چقدر سخته برات ولی واسه من سخت تره… دارم دیوونه میشم. دخترم مرد؛ صدرا با مرده نمیمیرن”!
صدرا سرشو بالا گرفت و با چشمای غرق خونش رو به مهری خانوم گفت: “مامان! دیگه تحمل هیچی رو ندارم. از همه چی بدم میاد؛ از خودم، از این زندگی، از همه متنفرم. از این شهر خشن، از این شهر بی قانون، از آدمای نامردی که حتی به زن مردم هم رحم نمیکنن. من حتی نمیتونم حقمو از این زندگی نامرد بگیرم. حتی نتونستم از خون بچم و زنم دفاع کنم… نیازی به هیشکی ندارم؛ مامان برو… بزار تنها باشم”. مهری خانوم در حالی که اشکاشو با گوشه ی روسریش پاک می‌کرد روشو از صدرا برگردوند و بیرون رفت.
مدتی گذشت و صدرا تصمیم گرفت به خلوتش پایان بده. لباس مشکی پوشید و شماره دوستش رو که تو مخابرات کار میکرد، گرفت. شماره مسدود شده رو بهش فرستاد و ازش خواست آدرس شماره رو براش در بیاره. بعد از استعلام گرفتن از دوستش فهمید شماره متعلق به یه زنه و فقط چند بار استفاده شده.
مجلس چهلم سیما بعد از رفتن همه؛ هنوز روی قبر سیما نشسته بود. در حالی که منتظر بود به اسم آشنای روی قبر چشم دوخته بود. با دینگ گوشیش به خودش اومد. مسیج از فردی به اسم سعید کُرد بود. قشنگ جمله ی توی گوشی رو خوند‌… “چیزی که خواسته بودی رو برات آوردم”.
از ته دل خندید و از روی قبر سیما بلند شد. پشت شلوار مشکیشو پاک کرد. زانوهاشو خم کرد و با دستمال کاغذی که با تف مرطوب کرده بود رو کفشای براقش کشید. با تموم شدن قهقهه‌ی طولانیش رو به قبر گفت: “برمیگردم سیما”.
اسلحه رو از سعید گرفت و به آدرسی که دوستش براش فرستاده بود نگاه کرد و به سوی مقصدش حرکت کرد. طبق نقشه ای که از قبل کشیده بود، باید آخر شب سراغ اون آدرس می‌رفت؛ تا همه جا خلوت باشه. آخرای شب رو در کوچیک سفید تو اون محله ی پایین شهر کوبید و منتظر باز شدن در موند. خودشو برای هر اتفاقی آماده کرده بود. کُلت رو مسلح کرد و دوباره اسلحه رو پشت کمرش مخفی کرد‌. دست چپشو پشت کمرش انداخت و آماده شد اگه اتفاقی بیفته، اسلحه رو در بیاره و شلیک کنه؛ با دیدن زن میانسال جلوی در، دستشو از پشت کمرش بیرون کشید و گفت: “سلام خانوم؛ میشه شوهرتونو صدا کنین باهاش کار دارم”.
زن میانسال بدنشو از جلوی در کنار کشید و چادرشو رو سرش مرتب کرد و گفت: “شوهر کدومه؟ از همه ی مردا نفرت دارم… صیغه‌ی یه خدانشناسی شدم که خرج خودم و موادمو بده؛ اونم هر وقت دلش دستمالی کردن بدن من رو میخواد اینورا پیداش میشه. شاید امشب خونه بیاد‌. ازش خواستم یکمی برام جنس بیاره تا خودمو بسازم”.
هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که نگاهش از چشمای صدرا دزدیده شد و به سمت انتهای کوچه ی خلوت دوخته شد. صدرا رد نگاه زن رو گرفت و نگاهش به مرد ناشناسی افتاد. مردی که تو تاریکی قشنگ دیده نمیشد؛ با دیدن صدرا به پشت سر چرخید و فرار کرد.
صدرا دستشو به پشت کمرش رسوند و با بیرون آوردن اسلحه به سمت مرد ناشناس دویید. دستشو به یقه‌ی مرد ناشناس انداخت و زمینش زد. با اسلحه چند بار روی سر مرد ناشناس کوبید و با نفس های عمیق گفت: “قاتلای بدبخت، زن منو میکشین. میکشمتون حروم زاده ها!” در حالی که مرد ناشناس رو، روی زمین میکشید مدام جملاتشو تکرار می‌کرد و بهش میگفت: اگه صدات در بیاد یه گلوله حرومت می‌کنم.
سعی می‌کرد تا کسی از خونه ها بیرون نیومدن، مردک رو به سمت ماشینش بکشه؛ سوار ماشینش کرد و با زدن پشت دستش به روی صورت مرد ناشناس گفت: “حرومی همدستت کی بوده؟ جواب میدی یا بزنم همه‌ی سی و دو دندون تو دهنتو خورد کنم؟ دنبال اون حروم زادم که حتی قانونم نتونست جلوی خوی وحشیش بایسته… اگه نگی کجاست طوری شکنجت می‌کنم که صد بار التماس مردن بکنی”.
ماشین رو بغل جاده‌ی خلوتی کنار کشید و با همه ی خشم توی وجودش، دست مرد زشت رو از ماشین به روی آسفالت کشوند. پاشو روی دستش گذاشت، روش خیمه زد و دهنشو با دستاش باز کرد و سرش داد زد و گفت: “بگو اون حروم زاده کجاست تا ولت کنم”.
چاقو رو از جیبش در آورد و با کشیدن چاقو روی صورتش و با پاشیدن خون به صورتش از ته دل بلند خندید. مرد ناشناس التماس می‌کرد و صدرا با قهقه، چاقو رو روی دستاش فرو می‌کرد. لذت می‌برد از دیدن التماس مرد زشت و با هر التماس تعداد فرو کردن چاقو، رو بدن نیمه جونش بیشتر می‌شد. با پاش برش گردوند و نگاهی به صورت و بدن خونیش انداخت و گفت: "اگه نگی کی بود، همین جا ولت می‌کنم طعمه ی سگ های وحشی بشی. داد زد: “فقط یه اسم بگو و خودتو از این وضع نجات بده”.
مرد ناشناس با التماس در حالی که جا های زخمش به شدت سوزش داشت دهن باز کرد و گفت: “تو رو خدا دیگه نزن. اسمش صادقه… بهش میگن صادق مافیا… خیلی تو چشم نیست. فقط می‌دونم فردا شب قراره بره خونه ی زن دومش. سالگرد ازدواجشونه؛ می‌دونم که خیلی بهم وابستن. بهت قول میدم فردا شب به اون آدرسی که میگم بری پیداش میکنی. من همه چیو بهت گفتم تو رو جون هر کی دوست داری ول کن برم. آدرسش، خیابان، …”.
صدرا با تمومی وجود فریاد کشید و گفت: “توی حروم زاده نباید حتی اسم کسی که دوسش دارم رو به زبون می‌آوردی آشغال”. کُلت رو به طرف سر مرد ناشناس گرفت و چشاشو بست و دو گلوله به سمتش شلیک کرد. بعد از شلیک، روی مرد ناشناس نشست و با زدن مشتاش به بدن بی جون مردک بلند خندید.


همه ی اتفاقات رو توی مغزش مرور کرد. به این فکر می‌کرد که اگه اون مرد ناشناس، آدرس درستی نداده باشه چی میشه؟ دستش از کسی که باعث شد؛ زنش با بچه ی شکمش خودکشی کنه کوتاه می‌شد. چشاشو برای لحظه ای بست و باز کرد و مصمم به سمت پلاکی که مرد ناشناس بهش گفته بود قدم برداشت. آیفون خونه رو فشار داد. صدای زنی که برای بار چندم بله می‌گفت، حواس صدرا رو سر جاش آورد.
بعد از شنیدن صدا به تندی گفت: خانوم مامور پستم؛ براتون بسته ای آوردم، میشه بیاین و بسته رو تحویل بگیرین؟ چند دقیقه ای طول کشید تا در باز بشه. بسته رو به طرف زن جوون و زیبا گرفت و پرسید: ببخشید منزل آقای صادق …، درسته؟
زن جوون و خوش سیما که لباس مناسبی هم به تن نداشت جواب داد: “بله درسته”. صدرا با شنیدن بله، دستشو روی دهن زن زیبا گذاشت و در خونه رو بست و اونو به سمت خونه کشوند. دستاشو روی لوله ی شومینه بست و به دهنش چسب زد.
انگشت اشارشو به دهن زن جوون گذاشت و گفت: “نترس کاری باهات ندارم. انگشتتو فشار بده اینجا تا گوشیت باز شه، بعدا من به اون حیوون مسیج میدم زود بیاد خونه؛ آخه دل من ندیده عاشقش شده؛ دلم براش خیلی تنگ شده”.
صدرا در حالی که می‌خندید انگشت اشارشو از دهن زن جوون تا چاک سینه هاش کشید و بلند از ته دل خندید. دیدن حالت ترس اون زن جوون بهش احساس تسلط می‌داد. خودشو از زن جوون جدا کرد و اسلحه رو تو دستش گرفت و چند بار اسلحه رو روی سر خودش گرفت و با خنده‌ای چشاشو بست. با صدای چرخشش کلید رو در خونه، کُلت رو به طرف ورودی خونه نشونه گرفت.
صادق با دیدن صدرا شوکه شد و دستاشو بالا گرفت. صدرا با اشاره به صادق فهموند که باید داخل خونه بیاد. صادق با قدم های لرزون که ترس رو میشد از همه ی صورت رنگ پریدش فهمید با نگاهی به زن جوون زانو هاش تا شد و نشست.
صدرا دستای صادق رو از پشت بست و به دهنش چسب زد . هیجان، حس انتقام، حس چیرگی مطلق و اعتماد به نفس تنها تعریفی بود که میشد تو قیافه‌ی پیروز صدرا دید. با خنده ای بلند دور صادق میگشت و با رقص چاقوی تیز توی دستش جمله هایی رو با خشم به زبون می‌آورد:
“هی تو! که اینجا پر از حس سرمایی… چاقو رو از زیر چشم صادق تا چونه‌اش کشید.
تو! با هر ضربه تنهاتر میشی و پیر تر؛ میتونی درکم کنی؟… چاقو رو طوری روی بلوز صادق کشید که بلوزش پاره شد.
تو! پاهات خواب میرن و لبخندت محو میشه. میتونی درکم کنی؟… با فشار چاقو عضله ی دست راست صادق رو شکافت.
تو! تو! بهم کمک نکن روشنایی رو خاک کنم. اون زنته که کنار تلفن برهنه نشسته و داره گریه میکنه لمسش کنم؟ یک ضربه ی چاقو به خاطر زنت، بهت ارفاق میدم.
تو! بدون مبارزه تسلیم نشو! گریه نکن، تو همه جا با خودت تنهایی، حتی تو تنهایی خودت. چاقو رو روی عضله‌ی سمت چپ دستش فرو کرد.
تو! گوشاتو بستی و منتظری یکی صدات کنه! لمس کن عذاب رو. چاقو رو دوباره روی عضله های دستاش کشید و گفت: خیلی سخته عذاب بکشی و نتونی داد بزنی خیلی سخته‌ میدونم! با تمومی وجودم حسش کردم.
تو! همش برات مثل یه رویاست نه؟ دیوارهای خونت خیلی بلند شدن؛ نمیتونی انتهاش رو ببینی. هر چقدم تلاش کنی نمیتونی آزاد شی، از خدا طلب آمرزش کن. چاقو رو چند بار در عضله هاش فرو کرد و بیرون کشید.
تو! الان خیلی دردت بیشتر شده؟ همیشه کاری رو انجام دادی که دوست داشتی. همیشه همه چیو داشتی؛ فکر این روز رو نمیکردی. از عصبانیت شیشه هارو خورد کردی؛ سر همه‌ی دنیا داد زدی، الان میتونی کمکم کنی؟ چاقو رو روی سینه ی صادق کشید و سینشو شکافت.
تو! اگه کنار هم باشیم ایستاده ایم اگه از هم جدا شیم هر دو شکست میخوریم. چند بار چاقو رو روی صورتش کشید. صادق غرق خون شده بود و حتی توان التماس هم نداشت‌. صدرا به زور صادق رو با اون چشمای پر از التماس نگه داشت و با نگاهی خیره به چشمای خسته و رنگ پریدش گفت:
تو! دارم به خونه برمیگردم قلبت رو باز کن و آماده شو، من اون قلب مشکیتو میخوام. با خنده‌ای بلند، چاقو رو توی قلب صادق فرو کرد و با دستاش چشمای صادق رو بست. زن جوون دست و پا میزد و وحشت زده داد میزد ولی صدای فریادش رو کسی نمیشنید.”
با اون لباسای خونیش به سمت قبرستون رفت و روی قبر سیما زانو زد. خنده هاش روی صورتش محو شد و بغض راه نفسشو بست.
بلند شد و به سمت کلانتری حرکت کرد و هر دو قتل رو به گردن گرفت و به همه‌ی کارای زشتش اعتراف کرد .

چند سال بعد
دیوان عالی کشور دستور داد همه ی شواهد و مدارک جمع بشن و برای حکم، پیش قاضی مربوطه فرستاده بشن. وکیل صدرا، پرونده رو به نفع صدرا پیش برده بود و با مدارکی که پیدا کرده بود صدرا رو دیوونه جلوه داد و به قاضی پرونده گفت: “موکل بنده هوش و عقل درست حسابی نداره آقای قاضی از شما درخواست می‌کنم موکل بنده رو به مراکز درمانی مناسب بفرستید”.
قاضی پرونده با استناد به اظهارات پزشک قانونی و شواهد، پرونده رو مخدومه اعلام کرد و از نگهبان درخواست کرد صدرا رو از اتاق بیرون ببرند.
در حالی که صدرا رو از اتاق میبرند صدرا می‌گفت:
“آقای دادستان آدم ها بی دلیل بد نمیشن، داد نمیزنن، بحث نمیکنن، آدم نمیکشن. اول خسته میشن از همه ی آدمای اطرافشون؛ خسته میشن و تحملشون به ته میرسه. بعدش تو ذهنشون لیست درست میکنن از همه‌ی کسایی که میخوان ازشون انتقام بگیرن. منم از زندگی خودم انتقام گرفتم؛ آدما بی دلیل قاتل نمیشن آقای دادستان!”
صدرا در حالی که قهقهه میکشید فریاد زد:
“من دیوونه نیستم، قاتلم آقای محترم، لطفا منو اعدام کنین”.

نوشته: secretam


👍 34
👎 36
14300 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

902957
2020-07-28 01:44:27 +0430 +0430

عزیزم راستش با تم جنایی زیاد حال نمیکنم . به نظرم درتضاد با سکس شهوتیه البته این نظرمنه ولی تشکر

#ادمین بزرگی کن و ببخش

6 ❤️

902958
2020-07-28 01:44:48 +0430 +0430

👍👍👍💫

7 ❤️

902960
2020-07-28 01:45:25 +0430 +0430

چقدر زیاده.مگه فیلمنامه نوشتی عزیزم

5 ❤️

902965
2020-07-28 01:48:36 +0430 +0430

👍


902968
2020-07-28 01:49:48 +0430 +0430

چه خبره این وقت شب داستان اینقدر طولانی آپ میشه


902990
2020-07-28 02:06:59 +0430 +0430

خوشم نیومد
روایت خوبی نداشت.یه جورایی گزارش بود.انگار یکی داره یه مسابقه ی ورزشی رو گزارش می کنه

بداهه خندید؟؟
مخدومه؟؟
باقی ش یادم رفت.باید دوباره نگاه کنم که اصلا تمایلی ندارم.یعنی اشتیاقی برای دوباره خوندن نیست.

اشکالات نگارشی و دستوری و غلطای املایی زیاد به چشم‌میومد.
داستانهای بعدی جبران میشه.امیدوارم‌البته


902991
2020-07-28 02:07:06 +0430 +0430

قشنگ بود
لایک دوم❤


902999
2020-07-28 02:20:15 +0430 +0430

صدرا داستانت رو دوست داشتم. مثل یه نمودار رو به اوج بود و در آخر داستان به اوج خودش رسید . درگیری های ذهنی صدرا رو در موقع کشتن صادق خیلی خوب درآوردی و براحتی تصویر در ذهن خواننده شکل میگرفت .داستان سیاهی بود اما خوب از پسش براومدی.لایک


903000
2020-07-28 02:22:49 +0430 +0430

سکرت عزیزم
قلمت رو دوست دارم، همون طور که خودت خیلی عزیزی.
برام جالب بود که شخصیت آرام و دوست داشتنی شما بتونه داستان با تم جنایی بنویسه.
بازم بنویس. منتظر داستان بعدیت هستم.
لایک تقدیم به شخصیت مهربانت
موفق باشید.


903006
2020-07-28 02:41:06 +0430 +0430

خیلی قشنگ بود 🌹
گل برای شما بانو سکرت 🌹

تو این چند شب اولین داستان خوبی که خوندم داستان شما بوده 👍 ❤️


903008
2020-07-28 02:46:07 +0430 +0430

A_nilay جان نویسنده داستان پسره اسمش صدراس


903012
2020-07-28 02:59:16 +0430 +0430

👍 Gold like

5 ❤️

903014
2020-07-28 03:03:15 +0430 +0430

Glolzar hashtageto ba khat fasele benevis bozorg she matnet ta bebine bebakhshadetoon 😁

5 ❤️

903019
2020-07-28 03:18:03 +0430 +0430

راست دروغش خیلی برام مهمه بگو دروغه چون اگه واقعی باشه خیلی درد ناکه من دردشو با تک تک عصب هایه بدنم حس کردم ودرد چنگ زده شدن به قلبمو با تمام وجود حس کردم واقعا متاسفم فقط امیدوارم که دروغ باشه خواهشا


903028
2020-07-28 03:44:12 +0430 +0430

پرونده رو مخدومه اعلام کرد؟؟
قهقهه میکشید؟؟؟

دوس نداشتم داستانتو

4 ❤️

903045
2020-07-28 05:08:09 +0430 +0430

مزخرف

4 ❤️

903049
2020-07-28 06:22:13 +0430 +0430

ببخش دوست گرامی …
داستان فاقد منطق بود برای همین ،نتوستی منطقی پیش ببری …کلیه ایرادها رو درز میگیرم و فقط بطور خلاصه بهت میگم که برای نوشتن چنین داستانی باید خیلی مطالعات بالایی در جامعه شناسی و روانشناختی افراد داشته باشی…ذهنیت مخاطب رو نمیشه با درگیر کردن در چند موضوع ازجمله سکس و قتل و خشونت و بی عدالتی و انتقام گیری خشونت بار بدون اینکه تسلط کافی بر اداره کردن چنین مفاهیم تخصصی داشته باشی اونهم با فضاسازی پلشت وار که خودش به گنگ بودن داستان کمک میکنه جذب کرد.
در داستانهای بعدی انتظار بیشتری ازت دارم .لطفا بدل نگیر…موفق باشی.


903052
2020-07-28 07:04:16 +0430 +0430

سکرت عزیز داستانتو با دقت خوندم من عاشق تم عاشقانه_ جنایی هستم و داستان برام خیلی جذاب بود. ولی به نظرم قهرمان داستان باید قبل از مرگ همسرش قضیه رو جدی تر می گرفت نباید می ذاشت کار به مرگ همسرش برسه باید همون موقع بعد از تجاوز مقصرو پیدا می کرد. ولی در کل خوشم اومد. خسته نباشی

6 ❤️

903057
2020-07-28 07:43:11 +0430 +0430

secretam دوست عزیز
روایت خیلی خوب و روون بیان شده بود
حتی صحنه سازی ها انتخاب کلمات مناسب و استفاده از حواس ،همه اینا دست به دست هم دادند تا یه داستان خوب رو بسازند
ولی کاش بجای همچین موضوعی ،موضوعی بهتر انتخاب میکردی


903068
2020-07-28 08:26:01 +0430 +0430

سکرت عزیز …
داستان قشنگی بود ولی بشدت طولانی که کمتر خواننده ای وقت میکنه تا آخر بخونه.
تو بعضی قسمت های داستان خیلی به جزئیات ریز بها داده ای و میتونستی کوتاه و مختصر توصیفش کنی و چون ژانر داستانت جنایی هست کمتر بهش ضربه میخورد.

در کل قشنگ و روان بود لااایک ۱۱ از من 👏 👏

6 ❤️

903069
2020-07-28 08:28:07 +0430 +0430

سلامو وشکر از همه‌ی دوستان گلم که بودنشون باعث دلگرمی بنده هست. همه میدونن عادت ندارم تک به تک تشکر کنم، ممنون از همتون و انرژی های مثبتتون.
خطاب به دوست عزیزم که خیلی دقیق نقد میکنه میگم.
دوست عزیزم وقتی متن طولانی میشه، امکان وجود غلط املایی زیاد میشه.من امیدوار بودم مغزتون باز تر از این حرفا باشه و نکته ی داستان رو بگیرین! ولی حیف که یه تعدادیمون به جای گرفتن نکته. نقطه‌ی داستان رو میبینیم! امیدوار بودم در مورد داستان نقد کنین نه در مورد کلمات داستان! 🌹


903075
2020-07-28 09:05:33 +0430 +0430

داستان نسبتا خوبی بود به نظر من هرکی جای صدرا بود بدتراز اینهارو می کرد ولی بیشنر شبیه یه فیلم نامه بود وکیل مشهور باشیو تهدیدت کنن؟

5 ❤️

903090
2020-07-28 09:52:11 +0430 +0430

قشنگ بود سکرت جان 😁 😍 ❤️
پ.ن:آیسان خداییش چجوری به سکرت گفتی بانو سکرت 😂 😂 😁
برگااام ریخت یه لحظه 😁

4 ❤️

903093
2020-07-28 10:11:02 +0430 +0430

نمیخوام به عنوان مخاطب با نظرم باعث شم انگیزه نوشتنت کم بشه اما واقعا توش هیچ حسی نبود تا به مرگ سیما برسه خیلی سرسری و زودگذر بود شخصیت صدرا حس یه وکیل دادگستری رو بهت القا نمیکرد اخر داستان که دیگه خیلی شعاری بود
نمیدونم احساس میکنم نگارشت بدک نیست ولی تو توصیف کردن ضعف زیادی داری

5 ❤️

903096
2020-07-28 10:17:27 +0430 +0430

دوست خوبم
۱.نوشته‌های کوتاه رو با کلی تک جمله‌های خوب میپسندم.
۲.روایت دانای کل قدیمی شده اما برای این داستان لازم بود.
۳.ترجیح میدادم بیشتر شخصیت پردازی و فضاسازی بشه.چون اتفاقات جایی خارج از صرفا ذهن کارکترها میفتن.
۴.جنایی دوووووس
۵.لایک به تو که روون مینویسی

پینوشت:برو دم خونه خودتون راه برو 😘 😍


903105
2020-07-28 11:16:17 +0430 +0430

برادر عزیز
سکرت جان گرامی!
نمی دونم روی صحبتتون با من بود یا نه ولی حس می کنم من رو هم دخیل دونستید و به نمایندگی از همه ی دوستان‌ملانقطی(یا لغتی)جواب میدم.
اینجا مگه روزانه چند داستان درست و حسابی آپ میشه؟
حتما دیدین و خوندین که لحن دوستان کامنت گذار،زیر هر داستانی بنا به شرایطش فرق میکنه.
بعضی از داستان ها رو نباید خوند اصلا،بعضی هاشون ارزش فحش دادن هم ندارن،بعضی ها رو باید از فحش،پر کرد و…
داستان شما جز هیچ کدوم نبود.باید خوند،نظر داد،نقد و اشکالات رو هم گوشزد کرد.
این به جنبه ی نویسنده مربوطه که چطور برخورد کنه.
خلاصه کنم!
اگه اشکالات املایی و انشایی وجود داشته باشه،برای نویسنده ای چون شما،ایرادی بسیار بزرگتر از باقی نویسنده های آماتور و تازه کاره.
اینکه داستان طولانیه،دلیلی برای وجود این اشکالات نیست.شما انقدر زمان دارین که بارها بازخونی و رفع اشکال کنید.اجباری برای زود فرستادن داستان نیست.سر حوصله و صبر باید انجام بگیره که شما یه کم عجله کردی.
در ضمن من اولِ کامنتم ایراد نگرفتم و فقط هم به اشکالات املایی و انشایی نپرداختم.یه بار دیگه لطف کن و بخونش.
باز هم بنویس که وجود شما در این قحطی،یه نعمت بزرگه!


903109
2020-07-28 11:38:57 +0430 +0430

سكرتم عزيز خسته نباشي عالي بود. (لايكرم خرابه شرمنده)

3 ❤️

903111
2020-07-28 11:44:30 +0430 +0430

بذار رو اجاق چنتا قل بخوره خیلی آبکیه

3 ❤️

903112
2020-07-28 11:45:33 +0430 +0430

خب سکرتم عزیز یا همون صدرای خودمونی :)
همونطور که امام ورزشکار نبود ولی ورزشکارا رو دوست داشت منم نویسنده نیستم ولی نویسندگان رو دوست دارم و از اونجایی که حق تعالی شیوه درست دوست داشتن رو با " دوستت دارم از این رو عذابت میکنم " بهمون یاد داده وقتشه که یه خورده انتقاد کنم تا دوست داشتنم ثابت بشه :)

نکته اول اینکه افرادی که دم و دستگاه مافیایی دارن و گویا حواسشون هم در حدی جمع هست که حتی به سوپرمارکت و دوربین هاش توجه کنن واسه تماس گرفتن و تهدید کردن از سیمکارتی استفاده نمیکنن که با یکی از اعضا ارتباط داشته باشه! پیدا کردن یه سیم با صاحب ناشناس از آب خوردن راحت تره حتی منو شمای معمولی هم اگه یه رفیق تو این دفاتر فروش سیمکارت و گوشی و… داشته باشیم میتونیم به راحتی پیدا کنیم یا اگه یه سر به پایین شهر بزنی میشه تو 10 دیقه یه گوشی چند میلیونی و سیم داخلش رو که معتادا و جیب بر های محترم داغ داغ از تنور(جیب مبارک ملت) در آوردن با یه مبلغ ناچیز بخری و تماستو بگیری و هرگز ردگیری نشی! حالا این ما آدمای معمولی بودیم باند خلافکار و مافیا که دیگه…

نکته دوم اینکه قبل دادگاه اگه تهدیدی صورت میگرفت و تماسی میگرفتن منطقی بود ولی وقتی قاضی حکم تبرئه علی و جلب اونایی ک پرونده سازی کردن رو داده دیگه تماس اون شماره و تهدید مجددش چی بود؟ خیلی غیرمنطقی بود که باز زنگ زد!

نکته سوم اینکه من خیلی تو فیلمای مختلف دیدم تهدید به قتل و اسیدپاشی و داستان های مشابه صورت میگیره ولی اینکه یه باند مافیایی برای انتقام فقط برن همسر طرفو بکنن سطحی تر از این حرفاست! این بیشتر بهش میخوره انتقام شخص باشه نه یه دم و دستگاه که تو همه جای این مملکت نفوذ دارن! فقط بهش تجاوز کردن و هیچ آسیب جسمی نرسوندن، منصف باشیم قابل قبول نیست!

نکته چهارم اینکه شوهرِ اون زن معتاد که طبق حرفای خودش به نظر آدمی میومد که اطلاعات خیلی کمی از سازمان و بالادستیا داره (روال معمول این سازمان ها هم همینه برای امنیت بیشتر سران) چطور هم اسم و آدرس سر دسته رو میدونست هم خبر داشت چنتا زن داره هم سالگرد ازدواجشون کیه (باز اینا رو به فرض محال میگیم از خودش یا دیگران شنیده) ولی دیگه آدرسشم انقد دقیق بلده؟

نکته پنجم اینه انتظار داشتم وقتی صادق رو بستی باهاش درباره قتل و کاری که کرده صحبت کنی و یه گفتگویی شکل بگیره نه اینجوری کشته بشه! راستش هنوزم شک دارم تجاوز کار صادق بوده باشه اگر حرف میزد و مطمئنمون میکرد حس بهتری داشتم!

نکته ششم اینکه شخصیت اصلی داستان خودش وکیل بود و گویا از ماهرترین وکلای شهر بود (خودتون گفتین از اسم و رسمش دفاع کنه با بردن پرونده) پس خوب میدونست واسه تجاوز باید چیکار کنه و این تلف کردن وقت و پرسیدن از دوستاش و در نهایت سپردن کار به یه وکیل درجه یک دیگه با توجه به اینکه موضوع ناموسیه و هرچی افراد کمتری بدونن منطقی تره اصلا با عقل من جور در نیومد!

نکته هفتم اینکه بعضی جاها توصیفاتی داشتین که لازمه داستان بود مثلا "مرد زشت " و یا همسر صادق که " زن زیبا " توصیف شد ولی دیگه لازم نبود هرجا اسمشون میاد این توصیف مجددا تکرار بشه! اونجا که گفتین دستشو روی دهن زن زیبا گذاشت و وارد خونه شد یا اونجایی که انگشتشو از روی دهن تا خط سینه زن زیبا کشید کلمه " زیبا " واقعا بدجور تو ذوق من میزد! به نظرم اضافه بود.

اوه کامنتم اندازه داستانت طولانی شد:) صدرای عزیز قلم بسیار روون و جذابی داری این داستان از داستان های معمول هرشب چند پله بالاتره ولی انتظارم از نویسنده ای مثل شما خیلی بیشتر از اینه، شما با داستانای قبلی خودت مقایسه میشی نه کستان نویسای رهگذر!
با احترام دیس به امید اینکه دوباره قلم پر قدرتتو ببینم و امیدوارم از نقد من دلخور نشی…

6 ❤️

903113
2020-07-28 11:47:58 +0430 +0430

دوست عزیز خوب می تونی شخصیتا رو معرفی کنی و نسبتا قلم خوبی داری اما داستان رو بیش از حد کش می دی و طولانیش می کنی این باعث میشه که خواننده به طور پیش فرض اشتیاقش برای خوندن داستان رو از دست بده و احتمال کمتری داره که داستانتو بخونه اگه داستانت طولانیه بهتره که توی چند پارت بنویسیش و بیش از حد به جزییات نپردازی

3 ❤️

903114
2020-07-28 11:48:50 +0430 +0430

صدرا جان میدونی که قلمت رو دوست دارم … این کار رو هم دوست داشتم …نقد بعضی از دوستان هم درسته اما مگه داریم کار کامل و بدون ایراد … حال دلم رو خیلی اذیت کرد چون خاطرات 20 سال پیش رو بعضی توصیفات برام زنده کرد …دمت گرم رفیق 🌹 🌹

4 ❤️

903138
2020-07-28 13:23:39 +0430 +0430

لکن احسنت براین داستان راستان، تم جنایی محبوب بنده است. لکن آخر داستان پایان خوشی نداشت به نظرمان.
لکن طیب ا…انفسکم

2 ❤️

903151
2020-07-28 14:43:27 +0430 +0430

بی تعارف، از داستانت خوشم نیومد. زیادی سرراست بود و خیلی ساده. دنیای واقعی و حتی دنیای داستانی خیلی فاصله داره با این. ولی.
مدتها بود نمیخواستم اینجا عضو بشم، ولی الان عضو شدم فقط و فقط برای اینکه این کامنت رو بگذارم که خیلی خوب بود ترکیب هی یو و داستانت.
هرچند که آقای واترز این شعر رو برای چنین صحنه ای نگفته، ولی هر چیزی از اون ترانه کافیه که ذهن آدم رو تغییر بده

4 ❤️

903155
2020-07-28 15:14:30 +0430 +0430

خوب نبود

3 ❤️

903168
2020-07-28 15:55:37 +0430 +0430

توی سایت سکسی داستان جنایی چه غلطی میکنه اخه؟:///

2 ❤️

903174
2020-07-28 16:09:15 +0430 +0430

وااای پاره شدم چقدر طولانی بود.
مثل همیشه قشنگ بود.
لایک ۲۳ تقدیمت

6 ❤️

903183
2020-07-28 16:39:23 +0430 +0430

خوب بود خوشم اومد باریک🌹

3 ❤️

903189
2020-07-28 17:00:20 +0430 +0430

خوشم اومد بعد سال ها ی چیز درست خوندم بالاخره

3 ❤️

903194
2020-07-28 17:53:31 +0430 +0430

دوست داشتنی و غمبار
توصیف من از این داستان بود سیکرتم عزیز .
قطعا هربار پیشرفت رو در داستان هات میبینم و خوشحالم که به فکر بهتر کردن کارت هستی و به جایی که هستی بسنده نمیکنی و فکر نمیکنی پرفکتی.
امیدوارم بقیه دوستان هم مثل تو سعی کنند همیشه یاد بگیرن بجای غرور بیجا.
لایک

6 ❤️

903203
2020-07-28 18:55:18 +0430 +0430

حال نکردم این حس به خواننده القاح میشه که شاید اشتباه کرده چرا نذاشت صادق حرف بزنه و …
حس لال شدن به مخاطب میده
متاسفم دیس لایک

3 ❤️

903213
2020-07-28 19:48:14 +0430 +0430

خیلی عالی بود و همچنین بسیار تلخ
بدترین اتفاق دنیا همین اتفاقی بود ک سر زن صدرا افتاد

3 ❤️

903227
2020-07-28 22:24:43 +0430 +0430

من که همچین حال نکردم با داستان یه جورایی خیلی جاهاش برام غیر منطقی بود با این حال روون بودنش میچربه به اون موضوع بالایی که گفتم برا همین لایک

4 ❤️

903243
2020-07-29 00:16:40 +0430 +0430

سکرتم
اوکی…سکرت بمون.
ولی عالی نوشتی…بازهم برامون بنویس.مرسی.
لایک

5 ❤️

903244
2020-07-29 00:20:20 +0430 +0430

با این که طرح کلی داستان تکراری بود اما قلم خوبی داری. بجز چند جمله که سعی کردی داستان رو سکسی جلوه بدی و مناسب حال بچه های شهوانی بیشتر جنایی بود.

4 ❤️

903246
2020-07-29 00:26:37 +0430 +0430

سکرتم

به نظر منِ کمترین هم لازمه تعدادی از دوستان،بطور دائمی،نکات مربوط به علائم نگارشی رو گوشزد کنن تا همیشه مد نظر نویسندگان محترمی چون شما و بقیه باشه.خوب این نکات واقعا مهمه.تصورشو بکنید اگه این دقت نظرها نباشه،۸ ماه بعد، نوشته ها چه مدلی میشن؟!!!

4 ❤️

903273
2020-07-29 01:27:14 +0430 +0430

به نظرم هرکی گفت داستانت بده ی کص ننت بهش بگو چون خیلی خوب بود:*)❤💋

3 ❤️

903384
2020-07-29 03:30:34 +0430 +0430

صدرا جان داستان زیبا و روایتی جذابی بود. خوشحالم از اینکه میحویسی و به امید درخشش بیشترت ❤️

2 ❤️

903462
2020-07-29 09:07:36 +0430 +0430

سگ به روحت برینه با این عنوانت خر ماده

0 ❤️

903516
2020-07-29 12:18:56 +0430 +0430

مثل همیشه زیبا بود صدرا جان🌹موفق باشی دوست عزیز ❤️

2 ❤️

903542
2020-07-29 14:46:21 +0430 +0430

دیس تو کون فیکت سعید تبریزی

0 ❤️

903589
2020-07-29 17:58:49 +0430 +0430

درک خوبی از جاگذاری کلمات داری… ولی داستانی که نوشتی اب دوغ خیاری بود، در واقع سیکیم خیاری بود… جدا از طولانی بودن داستان… شخصیت پردازی داستان ضعیف بود… صادق، مرد ناشناس. بدون اینکه دلیل تجاوزشون رو بازگو کنن کشته شدن باید به مخاطب اجازه قرار گرفتن در مقام قاضی رو و صدور حکم میدادی. این که وکیلی بیاد از دیگران راه و چاه شکایت از تجاوز رو بپرسه مثل اینه که یه دکتر واسه سرماخوردگیش، بره درمانگاه ویزیت بگیره… بشینه یکی بیاد واسش نسخه بپیچه… مقوله انتقام رو خیلی ساده در نظر گرفتی… یه اسلحه بخر برو در خونه طرف خیلی راحت بگیرش، بعد گرفتن ادرس بکشش… به این دیالوگ هم توجه کن‌:جون هرکی دوست داری منو نکش،… نباید اسمشو میاوردی اشغال… بنگ
اینجا مخاطب میپرسه طرف که اسمشو نیاورد… شبیه فیلم هندی شد
بحث زیاده نمیخوام زیاده گویی کنم… ولی در کل از املا و نگارش کلمات تشکر میکنم.

4 ❤️

903800
2020-07-30 02:31:49 +0430 +0430

کیرخرررر تو کص خارومادر جندت با این کستانت حروم لقمه
ناموستو سگ گایید الدنگ

عجب بابا عجب!

0 ❤️

903991
2020-07-30 17:06:06 +0430 +0430

درود،

ولله نقد خاصی نمیتونم بکنم ولی بخش دوم داستان، یعنی قسمت جنایی اش رو بیشتر پسندیدم! اون حالات روان پریشانه شخصیت اصلی داستان خوب بود فقط یک مقدار مشکل نگارشی داشت داستان اونم که قابل حل هست.

پاراگراف بندی خوب بود و طولانی بودن داستان رو وبال گردن نمی کرد!

درضمن اون مخدومه نیست! مختومه هست! :)

سپاس از داستانتون بیشتر بخوانید و بنویسید! 🌹

3 ❤️

904015
2020-07-30 19:22:19 +0430 +0430

متنت رو دوست داشتم به کامنت ها هم به اندازه خودشون توجه کن نه بیشتر منظورم اینه که خیلی ها حالا شدن نویسنده و نظرات ان چنانی میدن و فلان خلاصه که ازت میخوام ادامه بدی چون بازم از این داستانا میخوام بخونم ممنونم ازت فقط اگه مسایلی که در جامعه بیشتر رواج داشته باشه بهشون توجه کنی بهتر میشه

1 ❤️

904018
2020-07-30 19:27:40 +0430 +0430

متاسفانه هر کار کردم نظرم منتشر نشد،موفق باشی سکرتم عزیز
پ.ن : ادمین جان دم و دستگاه سازنده سایت جدید ریدن

1 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها





Top Bottom