داستان سکسی عکس سکسی انجمن ارسال داستان چت نظرسنجی کاربران
ورود ثبت‌نام

به زلالی خون (۱)

1399/07/25

ابتدا باید بدونید این یک داستان سراسر تخیلی است و در کنارش خیلی به جزئیات روابط جنسی نمی پردازه و ممکنه برای عده ای آزار دهنده باشه هر جا احساس کردید دوست ندارید لطفاً به خوندن ادامه ندید چون قراره بدتر بشه تمام مسئولیت احتمالی پیش اومده به عهده خودتون است

سارا با دستانِ لرزان و سر شکسته از ضربه چوب درب صندوق را باز کرد، سرش را جلو برد، آخرین نگاه را به مهیا انداخت ، اشک و خون روی گونه هایش در هم می آمیخت و بشکل خون آبه روی هر آنچه از مهیا مانده بود می ریخت، آخرین کلماتش را چنین به هم دوخت : من همیشه میدونستم
این آخرین جمله اش بود.
بعد از چند لحظه من بودم و بدن بی جان سارا و یک مشت استخوان که قرار نبود بتواند هیچگاه تنهایم بگذارد .
یکسال قبل
علی و مهیا تازه ازدواج کرده بودن و به نظر زوج مناسب و شادی بودن.
بعد ازدواج علی، روابط من و او بجای کم شدن زیاد هم شده بود.
تقریبا هر شب از ساعت ٨ تا نیمه شب شاید هم بیشتر آنجا بودم، مهیا را از قبل می‌شناختم، بواسطه دوستیش با علی و قبل تر از آن خواهرش سارا.
من و سارا باعث آشنایی این دو نفر شده بودیم البته رابطه ما خیلی موفق نبود و بعد از برگشت از سفر تفریحیمان از شمال همه چیز خراب شد.
سارا اعتقاد داشت که من بیشتر از توجه به او به خواهرش توجه دارم، ولی این اشتباه بود مهیا دوست دختر بهترین رفیق من بود، مگر ممکن بود.
بعد از برگشت با علی و مهیا صحبت کردم و نظر احمقانه سارا را به آنها گفتم، سه نفری زدیم زیر خنده، مهیا گونه مرا بوسید و گفت
تو داداشی منی و همیشه هم خواهی موند.، خیلی خوشحال شدم که مهیا میداند من هیچ کشش جنسی نسبت به او ندارم.
همیشه شام را با هم می‌خوردیم تقریبا در هر شرایطی.
ولی هیچ شبی آنجا نخوابیدم، تا آن شب خاص هفت دی ماه سال نود و شش
علی : مهرداد امشب رو بمون الان که ماشینت خرابه چطور میخای بری.
مهیا : مهرداد خودتو لوس نکن قول میدیم خروپف نکنیم
گفتم مسئله شما نیستید و دوست ندارم مزاحم شما بشم.
مهیا : اصلاً اگه بری نه من نه تو.
علی : مهرداد اذیتش نکن بمون.
قبول کردم و دوباره برگشتم داخل ساعت حدود یک صبح بود.
مهیا پرسید کجا راحت ترم تا بخوابم من هم کاناپه را نشان دادم، برایم یه متکا و پتو آورد و با علی برای خواب به اتاقشان رفتند .
از صدای خنده بیدار شدم ساعت دیواری شبنمای داخل پذیرایی را نگاه کردم یک ربع به سه صبح بود.
هنوز گیج خواب بودم که صدای مهیا را از پشت سرم شنیدم که خیلی آرام میگفت
علی زشته الان بیدار بشه چی فکر میکنه .
علی : بابا تو مهرداد را نمیشناسی من باهاش بزرگ شدم الان جلوش هم کاری بکنیم بیدار نمیشه ببین.
چشمام را کمی تو تاریکی باز کردم و سایه علی را دیدم که برهنه بود و داشت مقابل من می‌رقصید.
مهیا : علی گناه داره طفلکی یه شب پیش ما مونده بیا بریم تو اتاق.
هنوز بین خواب بیداری بودم که مهیا را از پشت دیدم.، نیمه برهنه
بزور علی را از من دورر می‌کرد بالاخره موفق شد وقتی نزدیک درب اتاق شد و نور قرمز چراغ خواب روی بدنش افتاد، او را دیدم، سینه های کوچک و قوس کمرش از پهلو مرا دگرگون کرد، فکر میکردم هنوز خوابم ولی وقتی علی را به داخل اتاق هول میداد، برای آخرین بار به سمت من نگاه کرد، وقتی چشمهای نگران و معصومش را دیدم متوجه شدم بیدارم.
تا صبح خوابم نبرد ولی حتی یک سانت هم از جایم تکان نخوردم.
صبح ساعت ٨ با صدای آلارم یخچال به خودم آمدم، چشمانم را باز کردم و مهیا را با موهای دم اسبی یه تاپ سفید و شلوار گشاد سفید تو آشپزخونه در حال آماده کردن صبحانه دیدم، اون هم با صدای یخچال به سمت من برگشت و گفت
ببخشید سعی کردم بی سر و صدا کارام رو بکنم تا راحت بخوابی.
گفتم نه بابا باید برم سر کار
گفت نه بابا جمعه هم باید کار کنی مگه.
بخودم آمدم راست می‌گفت جمعه بود من هم کاری نداشتم
با خنده گفت دیگه روز های هفته رو هم قاطی کردی.
گفتم علی کجاست که دیدم با حوله از اتاق بیران آمد و گفت صبح بخیر آقای خوابالو دیشب هر چی بالای سرت سر و صدا کردیم بیدار نشدی.
یه نگاه به مهیا انداختم، داشت لبش را گاز می گرفت، گونه هاش سرخ شد و سرش را پایین انداخت و گفت علی خفه شو.
پرسیدم چی شده.
علی با شیطنت گفت : دیشب با مهیا شرط گذاشتیم که اگه بیایم جلوت برقصیم بیدار نمیشی و خوب من بردم.
خندم گرفت و گفتم دیونه شدين شماها اگه بیدار میشدم جفتتون را سیاه و کبود می کردم.
بلند شدم و دست و صورتم را شستم و سر میز نشستم، با خودم فکر میکردم دقیقا دیشب چی شد…
علی زد سر شونم و گفت هنوز خوابی؟
مهیا شاکی شد گفت ولش کن بزار راحت باشه.
بعد صبحانه زنگ زدم امداد خودرو و آنها هم نتوانستند ماشین را روشن کنند و مجبور شدن به نمایندگی ببرندش .
مهیا گفت
مهرداد اگه کار داری ماشین من و ببر و سویچش را به من داد.
به خانه رسیدم، هنوز گیج بودم، بهترین کار را کردم و دوش گرفتم ساعت یک بود گوشیم زنگ خورد مریم بود با مهربانی گفت مهرداد قرار نهار رو فراموش کردی؟
گفتم نه فقط ماشینم دیشب خراب شد و الان تعمیرگاهه.
نیم ساعت بعد با صدای کلید تو قفل بخودم اومدم، مریم بود با چند تا ظرف غذا.
مریم : سلام صاحبخونه مهمون نمی‌خوای.
بلند شدم گفتم این چه حرفی خونه خودتونه.
واقعیت هم داشت مریم صاحبخانه من بود
و در واحد ۴٢ طبقه هفتم زندگی می‌کرد و من طبقه همکف تو اولین واحد.
مریم یه زن ٣٨ ساله بود که این آپارتمان ها را از شوهر مردش به ارث برده بود و کاری نداشت غیر اجاره گرفتن از ۴١ مستاجری که داشت تو بنگاه آشنا شده بودیم زن مغروری بود اما مثل بیشتر زن‌های درد کشیده خود را در درون یک صدف از جنس غرور که برای حفاظت از درون نرم و لطیفشان مخفی کرده بود.
او هم بعد مدتی مروارید درونش را در اختیارم گذاشت.
پسر ٩ سالش خیلی وقتا با من بود، گاهی همراه من به خانه علی و مهیا می آمد و مادرش بابت این می دانست که من هم قابل اعتماد و هم تنها هستم.
از او سراغ سامان را گرفتم.
مریم : جمعه است ها، خونه مامان سعیدِ
از چهارشنبه عصر تا جمعه آخر شب سامان خانه پدر بزرگ و مادربزرگش بود، من و مریم هم باهم.
بلند شدم و روی میز را خالی کردم و میز را چیدم.
مریم هم روبرویم نشست و غذا را کشید.، وسط غذا متوجه نگاه عجیب مریم شدم، خندید و گفت : ای شیطون دیشب با کی بودی که نخوابیدی؟
گفتم هیچی بابا خونه علی تا صبح سر و صدا میکردن منم نتونستم یه دقیقه بخوابم.
مریم : دید میزدی؟
دلم ریخت پایین
مِن مِن کنان گفتم : نه بابا این چه حرفیه
دست و پایم را گم کرده بودم دوباره بدن سرخ از نور چراغ خواب مهیا جلوی چشمم تداعی شد از جایم بلند شدم و خودم را کنار مریم رساندم دستش را گرفتم، بلندش کردم، چشمام را بستم و لب رای لبش گذاشتم.
مریم: مهرداد بزار غذ…
نگذاشتم حرفش را تموم کند محکم بلغلش کردم و گفتم فقط خفه شو.

پایان قسمت اول.
دوستان گرامی سعی میکنم هر هفته یک قسمت را تقدیم کنم از همینجا بابت همه کاستی ها و احتمال زیاد غلط های املایی و عدم توجه ام به قوانين نگارشی عذرخواهی میکنم.
البته قسمت دوم داستان سریالی به زلالی خون تا دو روز دیگر به دستتان میرسد ولی مابقی هر هفته یک قسمت.
پیروز باشید و آزاد.

ادامه...

نوشته: metmin


👍 5
👎 4
3600 👁️
     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

924453
2020-10-16 01:22:30 +0330 +0330

چه داستان ترسناکی:)

1 ❤️

924457
2020-10-16 01:29:27 +0330 +0330

١-اصلا روون نبود
٢-غلط املايي هاش از كل كلمات بيش تر بود
٣-كس شر محض بود معلوم نبود جنايي يا طنزه
ديس لايك نوش جونت و كيرم تو اون قيافه تخميت

2 ❤️

924458
2020-10-16 01:30:23 +0330 +0330

خیلی ترسناک بود ممکن بود مهرداد برای اینکه مطمئن بشه خوابی یا نه انگشتت کنه!! 😁

3 ❤️

924486
2020-10-16 02:00:56 +0330 +0330

حداقل مثل باقی داستانای این چند روزی کیری نبود ببینم چی میشه بعدش

1 ❤️

924503
2020-10-16 02:18:28 +0330 +0330

گه نخور

2 ❤️

924531
2020-10-16 03:05:54 +0330 +0330

سبک مکامله داستان یجوری بود که شخصیت اول داستان(نویسنده) لحنش ادبی بود چ بقیه لحن محاوره ای ! همین باعث شد قانع بشم که بقیشو نخونم

3 ❤️

924590
2020-10-16 09:00:50 +0330 +0330

کوتاه بود

0 ❤️

924596
2020-10-16 09:30:24 +0330 +0330

اولش با قتل شروع شد، خدا به داد آخرش برسه! صاحب خونتون ۴۲ واحد مسکونی داره؟ یاد نقی معمولی افتادم که میگفت : میدونی هزار جریب چند متر مکعبه؟

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom