به سفیدی برفهای کوهستان

    حدود ساعت هفت صبح پای کوه ایستاده بودیم. همه جا را برف پوشانده بود و فقط مسیر خاکی باریکی که حالا پر از گودال های آب و گل بود به چشم میخورد. از در پاهای روی مسیر خیس مشخص بود که قبل از ما هم چند نفری در آن صبح زمستانی هوس کوهپیمایی به سرشان زده بود. زیبایی برف که مثل لحاف سفیدی تمام کوه ها و تپه های اطراف را پوشانده بود سرمای هوا را از یادمان برد و غرق در تماشای آن منظره ی بکر و زیبای زمستانی به راه افتادیم.


    _صبر کن یه عکس ازت بگیرم.


    در حالی که نفس نفس می زد نگاهی به من انداخت و با تعجب گفت: «اینجا؟ بذار یکم بریم بالاتر، هنوز به جاهای قشنگش نرسیدیم که.»
    _اونجا هم می گیریم. میخوام مشخص باشه از چه مسیری بالا رفتیم.


    میان مسیر ایستاد و عصای کوهنوردی اش را محکم در میان برف ها فرو کرد و با حالتی پیروزمندانه یک دستش را مشت کرد بالا گرفت. لبخندی روی لب هایش نقش بست. در حالی که به راه افتاده بودم و چند قدم به عقب بر میگشتم پرسیدم: «مگه اورست رو فتح کردی؟»


    _نمی دونم، خودت اصرار داری اینجا ازم عکس بگیری. کسی ما رو ببینه مسخره مون می کنه.
    _اشکال نداره، خاطره میشه. خب آماده ای؟


    گوشی موبایلم را افقی کردم و کمی به پایین خم شدم تا منظره ی کوه های پشت سرش کاملاً مشخص شود.


    کلیک...


    دستش را پایین آورد و به کمرش زد و در حالی که هنوز عصایش را محکم به دست گرفته بود کمی پاهایش را از هم باز کرد و محکم ایستاد.


    کلیک...


    به صفحه ی گوشی نگاهی انداختم تا کیفیت عکسی که گرفته بودم را ببینم. سرخی پوتین ها و کلاه و شال گردنش در برابر سفیدی برف ها تضاد زیبایی داشت. کمی عکس را بزرگ کردم. لبخند زیبایی روی لب های سرخش نقش بسته بود. کاملاً مشخص بود که غرق در لذت است. داشتم به کاپشن سرمی رنگش که پف کرده و مشخص بود چند دست لباس زیر آن پوشیده بود نگاه می کردم که گفت: «بریم؟ یخ زدم.»


    به راه افتادیم و دوباره نفس نفس زنان از پیچ و خم کوه بالا رفتیم. خورشید تازه داشت از بالای کوه بیرون می آمد و نور آن روی دامنه کوه های روبرو می افتاد. کمی که بالاتر رفتیم دیگر به جز صدای چند پرنده و چک چک برف هایی که به آرامی آب می شدند و از روی شاخه ی درخت های کنار مسیر پایین می چکیدند و البته نفس نفس دختری که کنارم با هیجان قدم بر می داشت هیچ صدایی به گوش نمی رسید.


    _گرسنه نشدی؟


    نگاهی به او انداختم و گفتم: «من از وقتی از خواب بیدار شدم گرسنه م بود. اما بذار یکم بریم بالاتر یه جای خوب برای نشستن پیدا کنیم. می تونی تحمل کنی؟»


    _آره، گفتم که به فکرش باشیم.


    حدود نیم ساعتی می شد که از کوه بالا می رفتم و هر از گاه با شوخی و خنده خودمان را سرگرم می کردیم. به پلی رسیدیم که رودخانه ای از زیر آن می گذشت. روی پل ایستادم و گفتم: «بذار یه عکس دیگه ازت بگیرم. جای قشنگیه.»


    _چرا فقط از من عکس میگیری؟ بذار یه سلفی دو نفره بگیریم.
    _باشه. چرا که نه.


    کنارم ایستاد و دستش را دور گردنم انداخت. دستم را دور کمرش حلقه کردم و دست دیگرم را با گوشی بالا بردم و کلیک... کلیک... کلیک...


    _خب حالا وایسا تا ازت عکس بگیرم.


    کمی عقب رفتم و زاویه ی دوربین را طوری تنظیم کردم که رودخانه هم از بالای پل مشخص باشد. دستش را روی نرده های کنار پل گذاشت و پاهای را روی هم انداخت و عصایش را جلوی پایش داخل برفها فرو برد. کلیک...


    گوشی را به صورتم نزدیک کرده بودم و داشتم به عکس نگاه می کردم که ناگهان توده ی برفی با شتاب به سینه ام برخورد کرد. یک قدم به عقب رفتم و گوشی از دستم افتاد و داخل برفهای کنار پل فرو رفت. به سختی تعادلم را حفظ کردم و سریع به سمت گوشی رفتم و آن را از لا به لای برفها بیرون آوردم و چند بار روی آستینم کشیدم.


    _دیوونه چه کار می کنی؟ نمی بینی گوشی دستمه؟


    در حالی که با عجله به سمتم می دوید و می خندید گفت: «ای وای خاک بر سرم... ببخشید... فکر کردم حواست هست...»
    _آره از چشات معلومه...


    خوشبختانه گوشی هنوز سالم بود. چند بار دیگر آن را با گوشه آستینم پاک کردم و داخل جیبم گذاشتم.


    _بریم... بریم که دیگه گرسنگی داره بهت فشار میاره...
    _بابا شوخی کردم... ناراحت شدی؟
    _نه... لذت بردم... بازم از این کارا بکن... اصلاً می خوای از این بالا پرتم کن داخل رودخونه!


    چند قدم جلو پرید و روبریم ایستاد. توقف کردم و به چشم هایش خیره شدم. جلو آمد، دست هایش را دور گردنم انداخت، صورتش را به صورتم نزدیک کرد و لب هایم را بوسید. پوست نرم صورتش یخ زده و سرخ شده بود. لب هایش اما هنوز گرم بودند.
    _خب حالا دیگه بریم که واقعاً گرسنه شدم...
    خندید و کنارم ایستاد و دستم را گرفت. دوباره به راه افتادیم. حدود بیست دقیقه بالا رفتیم که نور خورشید بالاخره به صورتمان تابید. هرچند گرمای خاصی نداشت اما نور زردرنگش انرژی بخش بود. سر یک پیچ چشمم به زمین خاکی همواری زیر چند درخت افتاد.


    _اونجا خوبه؟
    _نمی خوای یکم بریم بالاتر؟ شاید جاهای قشنگ تری پیدا کنیم.
    _فرقی نمیکنه همه جا رو برف سفید کرده. بریم بالاتر ممکنه مسیر یخ بندون باشه لیز بخوریم. آخه تجهیزات که نداریم.
    _باشه. پس بریم.


    از مسیر خارج شدیم و میان برف ها به راه افتادیم. از شیب ملایمی بالا رفتیم و حدود پنجاه متر بعد به درخت ها رسیدیم. کوله پشتی ام را در آوردم و به شاخه یکی از درخت ها آویزان کردم. کوله پشتی او را هم گرفتم و کنار کوله پشتی خودم آویزان کردم. قبل از این که بدنمان سرد شود، سریع زیر اندازی را از کوله پشتی خودم بیرون آوردم و روی زمین انداختم.


    _اینجا که خیسه. آب میاد زیر پامون.
    _عایقه!
    _اوه... پس فکر همه جاش رو کردی. تازه خریدی؟
    _نه از دوستم قرض گرفتم.


    چند دقیقه بعد چادر را بر پا کرده و دو پتوی مسافرتی زیرش پهن کردیم. کوله پشتی ها را برداشتم و داخل چادر انداختم و گفتم: «برو داخل گرم شی.»
    _با کفش؟
    _نه دیگه پوتین هات رو در بیار.


    گوشه ورودی چادر نشست و بند پوتین هایش را باز کرد. پوتین هایش را که در آورد چشمم به جوراب های پشمی سیاهش افتاد و تکه ای از ساق سفید پاهایش که از لای جوراب و شلوارش مشخص بود. بی اختیار زیر نور آفتاب به منظره ی زیبایی که پیش رویم بود چشم دوخته بودم. سرش را بالا آورد و با چشم هایی که زیر نور آفتاب نیم بند شده بودند به من نگاهی انداخت و گفت: «تو نمیای داخل؟»


    به خودم آمدم، خم شدم و بند پوتین هایم را باز کردم. گوشه ورودی چادر کنارش نشستم و پوتین هایم را در آوردم و هر دو با هم وارد چادر شدیم. زیپ چادر را بستم و پیک نیک کوهنوردی و یک کتری کوچک را از داخل کوله پشتی در آوردم و لحظه ای بعد بخار گرم آب جوش و عطر چای در فضای چادر پیچید. چند لقمه نان و پنیری که از قبل آماده کرده بود را خوردیم و چای گرم را مزه مزه کردیم. دست هایش را دور فنجای گرفته بود و جرعه ای از چای خورد و گفت: «در به دری هم بد نیستا!»
    _چطور؟
    _فکر کن اگه الان یه خونه داشتیم هیچ وقت توی این جور هوایی می اومدیم کوه؟ اولش فکر می کردم خیلی سخت باشه، ولی انقدر قشنگ و بکر بود که واقعاً خوشحالم پیشنهادت رو قبول کردم.
    _آره خب، ولی اگه خونه داشتیم هم خوبی های خودش رو داشت. فکر کن الان زیر یه لحاف گرم دراز کشیده بودیم کنار هم.
    _اونم به موقع ش جور میشه. ولی این یه خاطره ای هست که هیچ وقت یادمون نمیره.


    بعد از خوردن صبحانه. زیپ چادر را باز کردم و پرده های ورودی چادر را کنار زدم. هر دو کنار هم نشستیم و به منظره ی برف هایی که زیر نور خورشید می درخشیدند خیره شدیم. آسمان آبی آبی بود و کوه سفید سفید. دستش را دور گردنم حلقه کرد و خودش را به من چسباند. گوشه صورتش را بوسیدم و دستم را دور کمرش بردم. صورتش را چرخواند و لب هایش را روی لب هایم گذاشت. چشم هایمان را بستیم و غرق در بوسه شدیم. بی اختیار دستم را دور کمرش می فشردم و سعی می کردم از روی انبوهی لباس بدنش را لمس کنم. کمی بعد دستم را زیر کاپشنش بردم و از روی لباس هایش کمرش را گرفتم و به سمت خودم کشیدم. خودش را در آغوشم رها کرد و سرش را روی شانه ام گذاشت. در حالی که دستم را روی کمر و پهلو و شکمش می کشیدم دستش را در از کرد و پرده های چادر را جلو کشید و زیپ ورودی چادر را بست. خودش را کمی عقب کشید و کاپشنش را از تنش در آورد. دکمه های لباس کاموایی خاکستری رنگی که زیر کاپشنش پوشیده بود را باز کرد و لحظه ای بعد با یک بلوز سفیدرنگ جلوی چشمم نشسته بود. کلاهش را از سرش در آورد و موهای بورش را روی شانه های انداخت. پاهایش را جلو آورد و جوراب های پشمی اش را پایین کشید و در آورد. زیر آن جوراب های ضخیم یک جفت جوراب مچی سفید رنگ پوشیده بود. نگاهی به چشم هایم انداخت و گفت: «اینم برای تو!»
    می دانست که دیدن جوراب های سفید روی آن پاهای کشیده و باریک چقدر برایم لذت بخش بود. بی اختیار شروع به در آوردن لباس هایم کردم. دستش را به پشت سرش تکیه داده بود و با لبخندی به من نگاه می کرد. کاپشن و شال گردنم را در آوردم و به سمت پاهایش خم شدم. دستم را روی ساق پاهایش کشیدم. میان سفیدی جوراب و پاچه ی شلوار جین آبی رنگ زیبایی پوست روشن و براق پاهایش چند برابر شده بود. جلو رفتم و او را در آغوش گرفتم. پاهایش را دورم حلقه کرد و روی پاهایم نشست. دوباره بوسه و این بار دستم حریصانه کونش را چنگ می زد. کیرم از زیر شلوار بلند شده بود و می خواست هر چه زودتر گرمی پوست تن دختری که چنین با حرارت لب هایش را روی لب هایم می فشرد را احساس کند. کمی خودم را عقب کشیدم و دستم را جلوی شلوارش بردم. متوجه منظورم شد و خودش دکمه شلوارش را باز کرد. پاهایش را از دورم برداشت و شلوارش را پایین کشید. من هم همین کار را کردم. شلوار و شورتم را از پا در آوردم و به سمتش رفتم. پاچه شلوارش را گرفتم و با یک حرکت سریع آن را از پایش در آوردم. کاپشنش را کف چادر انداخت و روی آن دراز کشید. زانوهایم را دو طرف ران هایش گذاشتم و روی او در از کشیدم. گرمی بدنش در آن هوای سرد لذتی چند برابر داشت. کیرم سیخ شده و به پوست نرم شکمش چسبیده بود. آرام خودم را پایین کشیدم و کیرم را روی شورت سفید رنگش گذاشتم و گفتم: «می خوای اول تو رو ارضا کنم؟»
    _اوهوم... فقط اگه دیدی صدام بلند شد دست نگه دار... ممکنه کسی اطراف باشه بشنوه...
    _باشه...
    کنارش دراز کشیدم و به آرامی دستم را روی شکمش کشیدم و از زیر شورتش نوک انگشتانم را به لای کسش رساندم. نفس عمیقی کشید و کمی شکمش را بالا داد.


    _انگشت هام سرد نیست؟
    _نه، خوبه...


    شروع کردم به چرخواندم انگشتم و درست نقطه ای که احساس کردم بیش از همه او را تحریک می کرد انگشتم را متوقف کردم و به آرامی به چپ و راست تکان دادم. نفس نفس هایش شروع شده بود. چشم هایش را بسته بود و پاهایش را محکم به هم می فشرد. دست دیگرم را زیر بلوزش بردم و سوتینش را بالا کشیدم و پستان هایش را یکی یکی محکم در دست فشردم. نرمی و حرارت پستان هایش چنان برایم لذت بخش بود که گاه حرکت دست دیگرم را فراموش می کردم. اما از کند شدن صدای نفس هایش متوجه موضوع می شدم و دوباره انگشتم را لای کسش به چپ و راست تکان می دادم. انقباض بدنش شدیدتر شد و دستش را لای پاهایم برد و کیرم را محکم در دست گرفت و در حالی که به آرامی ناله می کرد گفت: «یه روزی با همین کیرت کسم رو پاره می کنی... آره... کاش همین الان جرم بدی... وای می خوامش...»
    می دانستم که داشت ارضا می شد. همیشه قبل از ارضا شدن همین حرف ها را می زد. حتی گاهی فحش می داد و التماس می کرد که کسش را پاره کنم. اما می دانستم که این حرف ها فقط برای لذتی لحظه ای بود و هیچ وقت مطابق آن ها عمل نمی کردم.
    در همین لحظه ناگهان پاهایش را کمی جمع کرد و محکم به هم فشرد صدای ناله ای از ته گلویش بلند شد. دستش را از دور کیرم رها کرد. چشم هایش نیم باز بودند و لب هایش را روی هم می فشرد. چند آه کوتاه و چند نفس بریده و بعد بی حرکت کف چادر دراز کشید. سرم را به سمت صورتش بردم و گونه اش را بوسیدم و در گوشش گفتم: «جونم عزیزم... اومدی؟»
    با حرکت سرش جواب مثبت داد و چشم هایش را باز کرد. کمی بعد با دو لیوان چای روبروی هم نشسته بودیم. در حالی که به ران و ساق پاهایش خیره شده بودم چای می خوردم و او که می دانست دیدن پاهایش چقدر مرا تحریک می کرد هر از گاه حالت پاهایش را تغییر می داد. لحظه ای پاهایش را دراز می کرد و روی هم می انداخت. لحظه ای زانوهایش را بالا می آورد و از هم باز می کرد. لحظه ای دیگر چهار زانو می نشست و بلوزش را کمی بالا می زد تا کسش را ببینم.
    بعد از خوردن چای فنجانش را کنار گذاشت و گفت: «دراز بکش... حالا نوبت منه...»
    _مگه دفعه ی قبل نوبت تو نبود؟
    خندید و گفت: «ببند دهنت رو... کلاً همیشه نوبت منه... مشکلی داری؟»
    با این حرف دستش را لای پاهایم برد و آلتم که حالا دیگر نیم خیز شده بود را در دستش فشرد.


    _آها... نه چه مشکلی دارم...
    دراز کشیدم و لحظه ای بعد گرمای خیس دهانش و لب هایش را دور کیرم احساس کردم. یک دستش را روی شکمم گذاشته بود و با دست دیگرش تخم هایم را گرفته بود و آرام بالا می کشید و با لب هایش اطراف کیرم را لیس می زد. کمی بعد کیرم دوباره کاملاً سیخ شد. آب دهانش از فاصله ی کنار لب های او و کیر من بیرون می آمد و از کنار تخم هایم پایین می چکید. با انگشت هایش پوست تخم هایم را نوازش می کرد و با زبانش زیر کیرم را لیس می زد. لبهایش روی کیرم بالا و پایین می شدند و زبانش زیر کیرم می چرخید. تخم هایم را گاه محکم و گاه به آرامی می فشرد. ناله ی خفیفی از گلویم بلند شد. سرش را بالا آورد. با چشم هایی که اشک در آن ها جمع شده بود نگاهی به چشم هایم انداخت و گفت: «پاشو وایسا...»
    بلند شدم و ایستادم. ارتفاع چادر کم بود و مجبور بودم کمرم را کمی خم کنم. خودش را جلو کشید، پاهایش دو طرفش باز کرد و سرش را بالا کشید و گفت: «فکر کن داری کسم رو می کنی...» و بعد دهانش را باز کرد و زبانش را بیرون آورد.
    _اذیت نمیشی؟
    _اذیت بشم بهت میگم. تو ملاحظه من رو نکن...
    کیرم را روی زبانش گذاشتم. به یک دست موهایش را از پشت گرفتم و آرام کیرم را در دهانش فرو بردم. چشم های قهوه ای رنگش خیره به من شده بودند. با دست هایش ران هایم را گرفته و آماده بود که دهانش را بکنم. شروع به جلو عقب کردن کیرم کردم. موهایش را کمی جلو کشیدم و کیرم را تا انتها در دهانش فرو کردم. چشم هایش را بست و کمی خودش را عقب کشید. بدون این که موهایش را رها کنم کیرم را از دهانش در اوردم و شروع به تلمبه زدن کردم. لب هایش را دور کیرم محکم کرد و هر از گاهی زبانش را زیر کیرم به حرکت در می آورد. چند لحظه بعد چنان سریع کیرم را در دهانش فرو کردم که کمی حالش بد شد، خودش را عقب کشید و آب دهانش را روی یک دستمال کاغذی تف کرد.
    _خب فکر کنم آماده شدی.
    _اوف... آره... فقط بگو چه کارت کنم...
    _اگه منم که میگم یه سوراخ سالم توی بدنم نذار... ولی خب...
    ب این حرف به پشت چرخید و روی شکم دراز کشید. با دست هایش دو طرف کونش را باز کرد و گفت: «یادت باشه همیشه از این خبرا نیستا...»
    _منظور؟
    _منظورم اینه که وقتی رابطه مون رسمی شد دیگه گیر ندی بگی فقط کون می خوام...
    _نه عزیزم... هرچند هر از گاهی بدم نمیاد..
    _هر از گاهی منم بدم نمیاد...
    _دوست داری کونت رو بکنم؟
    _آره... ارضا نمیشم اما به جز دردش حس خیلی خوبی داره... انگار دیواره کسم رو هم می خارونه!
    _باشه... پس خودت رو آماده کن...
    _فقط هر وقت گفتم بکش بیرون. یه جوری نکنی جیغم در بیاد...
    _باشه... چقدر نصیحت می کنی...
    _فقط یه نصیحت دیگه بکنم؟
    _بکن...
    _تا می تونی حالش رو ببر... از این فرصت ها دیگه گیرت نمیادا...
    بعد از این حرف خنده ای کرد و دو طرف کونش را محکم تر از هم باز کرد. پوست براق و سفید کونش از هم باز شده و می توانستم سوراخ صورتی رنگ مقعدش را ببینم. فکر این که تا چند لحظه ی دیگر کیرم را در آن حفره ی تنگ فرو می کردم از خود بی خودم می کرد. زانوهایم را دور طرف ران هایش گذاشتم و سرم را به طرف کونش خم کردم و چند تف روی مقعدش انداختم. با هر تف سوراخ مقعدش کمی جمع می شد اما بعد با انگشت هایش بیشتر کونش را باز می کرد. نوک کیرم را لای چاک کونش گذاشتم و با تف هایی که انداخته بودم کیر خودم و مقعد او را به هم مالیدم. بعد آرام نوک کیرم را روی مقعدش گذاشتم و خودم را به پایین فشار دادم. نفسش را در سینه حبس کرده بود و سعی می کرد کونش را باز نگه دارد. روی باسنش نشستم و کیرم را آرام آرام به داخل فشار دادم. لحظه ای بعد حلقه ی تنگی دور کیرم را گرفت و متوجه شدم که سر کیرم از مقعد او گذشته و وارد روده اش شده بود. نفسش را با آهی بیرون داد و گفت: «یه لحظه همون جا نگهش دار.»
    لحظه ای بی حرکت روی کونش نشستم و بعد آرام کیرم را به جلو و عقب تکان دادم. نفس نفس هایش شدیدتر شد و گاه آه و ناله ای از گلویش بیرون می آمد. سرعتم را بیشتر کردم و کیرم را بیشتر در کونش فرو کردم. گرمای کون تنگش چنان برایم لذت بخش بود که حتی اگر در آن لحظه التماس می کرد هم حاضر نبودم دست بردارم. هرچند او نه تنها التماس نمی کرد بلکه هر از گاه زیر لب می گفت: «آره... آره...»
    با دست هایم به کونش چنگ انداختم و کیرم را تا آخر در کونش فرو بردم و همان جا نگه داشتم. مقعدش چند بار دور کیرم منقبض شد و بعد شل شد. آرام کیرم را خارج کردم و گفتم: «بچرخ.»
    چرخید، پاهایش را از هم باز کردم. مچ پاهایش را گرفتم و بالا آوردم. کیرم را جلو بردم و روی مقعدش گذاشتم و با یک فشار کونش را دوباره باز کردم. ناله ای کرد و پاهایش منقبض شد. می خواست پاهایش را پایین ببرد، اما ساق پاهایش را محکم گرفته بودم و در حالی که به جوراب های سفید و پوست براق مچ پایش چشم دوخته بودم دیوانه وار شروع به تلمبه زدن کردم. کیرم تا انتهای مقعدش فرو می رفت و بیرون می آمد. تخم هایم با هر ضربه به پوست کونش بر خورد می کردند. چند بار سعی کرد پاهایش را کنار بکشد، اما اجازه ندادم. مچ یکی از پاهایش را به صورتم چسبانده بودم و در حالی که صدای تلمبه زدن کیرم در مقعدش در چادر می پیچید پوست پاهایش را لیس می زدم. سرعتم را کمتر کردم و بلافاصله او را به پهلو چرخواندم. پاهایش را روی شکمش خم کرد و من پشت کونش نشستم و به تلمبه زدن ادامه دادم. کم کم داشتم ارضا می شدم. به ران هایش چنگ انداخته بودم و خودم را محکم به کونش می کوبیدم. با تمام توان خودم را به کونش می کوبیدم و کیرم را تا انتها در مقعدش فرو می کردم.
    _یواش تر... یواش تر... چادر داره تکون می خوره...
    اما دیگر هیچ چیز برایم مهم نبود. فقط می خواستم ارضا شوم. پس وحشیانه کیرم را بیرون می کشیدم و تا انتها در مقعدی که حالا از هم باز شده بود فرو می بردم.... پایش در هوا تکان می خورد و دستش را به کناره ی چادر تکیه داده بود. محکم رانش را چنگ انداختم و کیرم را در کونش فرو بردم...
    _دیووونه... یواش تر... چادر داره تکون می خوره... نریزی داخل... نریزی...


    اما دیگر دیر شده بود. با آخرین انقباض کیرم آبم به بیرون سرازیر شده و در مقعدش خالی شد. بار دیگر خودم را محکم به او چسباندم و کیرم را تا انتها در کونش فرو بردم. یک انقباض کوچک دیگر و چند قطره آب دیگر. هر دو به نفس نفس افتاده بودیم. من از شدت تلاش و تقلا و او از شدت در و مقاومت. آرام کیرم را بیرون کشیدم و کنارش دراز کشیدم. به سمت من چرخید و دستش را روی سینه ام گذاشت و گفت: «من چه کار کنم با تو؟»
    _چطور؟
    _الان من باید برم دستشویی... کجا برم؟
    -ببخشید دست خودم نبود... گفتی از فرصت استفاده کن و حالش رو ببر... منم دیگه از خود بی خود شدم...
    _باید زودتر جمع کنیم بریم پایین.


    کمی بعد هر دو دوباره در همان مسیر گل آلود باریک دست در دست هم پایین می رفتیم. هر از گاهی سرعتش را کم می کرد و چهره اش در هم می رفت.
    _طوری شده؟
    _نه یکم می خواره... می ترسم بریزه بیرون...
    _نگران نباش... چند دقیقه دیگه می رسیم به یه کافه... می پرسم ببینم میشه از دستشویی استفاده کرد یا نه.


    کمی پایین تر به کافه رسیدیم. چند کوهنورد در کافه مشغول خوردن چای بودند. سلامی کردیم و مستقیم به سمت صاحب کافه رفتم و پرسیدم: «ببخشید می تونیم از سرویس اینجا استفاده کنیم؟»
    _آره اون پشته.
    کوله پشتی اش را گرفتم و روی یک نیمکت منتظر ماندم. وقتی داشت به سمت دستشویی می رفت او را تماشا می کردم و در این فکر بودم که چند لحظه قبل آن رانهای کشیده و باریک چطور زیر فشار ضربه هایی که به کونش وارد می شد بالا و پایین می شدند و در هوا تکان می خوردند. دو چای و نبات سفارش دادم و وقتی از دستشویی برگشت روی همان نیمکت نشستیم و چای خوردیم. بعد دوباره به راه افتادیم و از میان برفها پایین رفتیم. پایین کوه چند لحظه ایستادیم. برگشتیم و به برفی که مانند لحاف سفیدی روی کوه ها پهن شده بود نگاه کردیم.


    نوشته: کوهنورد

  • 33

  • 7




  • نظرات:
    •   saiddkosdost
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چ اسمی گذاشتی برا داستانت


    •   royaei
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی زیاده حوصلم نیومد بخونم ؛ بعدا میخونم ؛
      موفق باشی


    •   boyboy36
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • کی میره این همه راه رو


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 4

    • اون کوهیار بود و این یکی کوهنورد و هردو داستاناشون دراز. یه رابطه ای هست. ینی باید باشه.


      والا داستان تصویر سازی خوبی داشت. دوتا شخصیت و رابطه بینشون رو هم واقعا دوس داشتم. ولی یه مشکل بزرگ داستان، طولانی بودن قسمت اروتیکشه. به شکل غیر لازمی طولانیه. اونقدر که نهایتا خسته کننده میشه. ولی در کل ایراد آنچنانی نداشت. لایک.


    •   شاه ایکس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 9

    • میگن وقتی بزهای کوهی دختر پسرا رو در حال صعود میبینن سر تکون میدن!! یعنی خاک بر سر مجلوقتون که برا مکان به ارتفاعاتی میرید که هلیکوپتر هم تخم نمیکنه بره!! (biggrin)


    •   f.a.65
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چه تشابهی دوست منم هم سفیده و هم از کون دوست داره


    •   Gozaran
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • آورین
      امشب شب عاشقانس


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • خیلی احساسی و قشنگ بود .. (rose)


    •   ممدپالیس
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داداش شما فاز ارنست همینگوی برداشتی به مولا.یه کلیمانجارو هم به اسم داستانت اضافه کن.ولی قلمت یه خورده عنه.


    •   kokarostam
    • 1 ماه،1 هفته
      • 6

    • زیبا بود


      خوب نوشتی، به جز چند اشتباه کوچک املایی، از نظر نگارشی هم خوب بود. میتونم بگم که اولین داستانی بود که ماجرای کون کردن را به درستی بیان کرده بود چون اکثر داستان‌های جقی که می‌خونیم، یارو کیرش رو میذاره در کون طرف و با یک فشار تا ته میکنه و طرف هم بعد از سه ثانیه از کون دادن فقط لذت میبره


      ها کـُ‌کا


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • تو کوه میری مواظب باش اونجا چوپان زیاد هست میگیرن جفتتون رو میکنند


    •   gorg1365
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کس شعر،مردک مث ادم‌بنویس رمان نوشتی


    •   Ashkankermanshah
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • اولین داستانیه که فوش پاش ندیدم،باید به خودت افتخار کنی


    •   Aminkhan5158
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • جالب بود افرین


    •   Justcause
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چه کسشعری


    •   Rj.rj
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود ایراد نگارشی هم ک نداشتی.
      خوبم تمومش کردی.موفق باشی بازم بنویس.لایک12


      :/


    •   مردزخمی
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • دوست دختر اینجا میخای بچه کوونی بزن بچاک.


    •   Vashkin
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستان خوبی بود،هرچند مطمئنا چندین نفر اومدن ایراد گرفتن و فوحش دادن حتماً.
      موفق باشی عزیزم
      یه زمانی خوندن نظرات دوستان خالی از لطف نبود
      ولی انقدر ایرادای بنی اسرائیلی میگیرن که دیگه گندش دراومده.
      توقع دارن گابریل گارسیا مارکز بیاد اینجا براشون اروتیک و فتیشو ... بنویسه.


    •   A....k
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • چه عجب یه داستان جدید یه موضوع جدید حاجی زن زندگیه خوشبخت شی (biggrin)


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • ديس :)


    •   Minow
    • 1 ماه
      • 0

    • نويسنده دختره


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو