به فاصله یک نفس

    1398/7/18

    با هیجان زل زده بودم به مانیتور و انگشت دکتر و دنبال میکردم که داشت بدن کوچولومو برام تشریح میکرد. نتونستم طاقت بیارم و از دکترم خواستم جنسیت اون موجودِ نه چندان خوش قیافه دوست داشتنی و بهم بگه.
    همینطور که داشت با دستگاه کار میکرد ازم پرسید: چی دوست داری؟ از ته دلم گفتم برامون فرقی نداره...
    لبخندی زد گفت ی سنگ صبور پیدا کردی... "دختره"
    .........................................................................................................
    همه چیز خوب بود تا زمانی که محسن برادرم عاشق دختری شد که خانواده درستی نداشت. "نیلوفر" بچه طلاق بود و با مادرش اومده بودن تو همسایگیمون زندگی میکردن....
    هر چقدر مادرم به محسن اصرار کرد این دختر به درد تو نمیخوره، پشت سرش حرف زیاده؛ به خرجش نمیرفت که نمیرفت.
    میگفت: مادر من سگم پشت سر آدم واق واق میکنه. آخه با حرف مردم که نمیشه کسی و قضاوت کرد... نیلوفر اصلا اون دختری نیست که شما فکر میکنین.
    اما فقط حرف مردم نبود. چندین بار مادرم رفت و آمد مردهای مختلف به خونه ی اونارو دیده بود. حتی مامان میترسید که نیلوفر خودشم ثمره یک گناه باشه.
    وقتی یک خاستگار پولدار برای نیلوفر پیدا شد از محسن خواست تا تکلیفشو روشن کنه. پدرم که کاسه صبرش لبریز شده بود و تا اون موقع هم به خاطر وساطت های مادرم دندون روی جیگر گذاشته بود؛ خودش رفت دم خونه نیلوفر و به مادرش گفت که منتظر محسن نباشن و دخترشونو شوهر بدن.
    محسن وقتی جریان و فهمید ی دعوای مفصل راه انداخت و گفت مطمئئنه نیلوفر منتظرش میمونه و ازدواج نمیکنه.
    اما چند روز بعد خبر ازدواج نیلوفر تو محل پیچید.... همون شب محسن بی سر و صدا خودشو از میله بارفیکس آویزون کرد. همون میله ای که برای تقویت عضله های خوش فرمش خریده بود شده بود طناب دارش.
    صب با جیغ مامانم رفتیم تو اتاق محسن و رسوندیمش اورژانس ولی خیلی دیر شده بود...
    چند روز بعد مادرم که پسر نازنینشو تو اون وضعیت دیده بود از غصه دق کرد. کم کم پدرم کم کم اختلال حواس گرفت و با رکب خوردن از دوستاش ورشکست شد...
    چقدر دست تقدیر کثیف بود....
    پدرم احتیاج به مراقبت پزشکی داشت. خیلی دلم میخواست خونه نگهش داریم، ولی در توان دوتا دختر قد و نیم قد نبود که بتونن ازش پرستاری کنن.
    بابا رو گذاشتم آسایشگاه کرج و با "نفس" خواهرم، راهی تهران شدیم.
    دیگه کرج جای زندگی برامون نبود؛ هیچ کسی نمیخواست دوتا دختر وبال گردنش بشن. همه فقط فکر این بود تو زندگیمون فضولی کنن... منم که از همون اول میدونستم این حقیقت تلخو به هیچ کس رو ننداختم جز یکی از دوستای بابام که میدونستم دست رد به سینم نمیزنه و مثل بابام پشتوانمه.
    ازش خواستم ی خونه تو تهران برامون جور کنه و اگه براش ممکنه دستمو ی جا بند کنه تا بتونم ی منبع درآمدی داشته باشم. بدهی نداشتیم ولی منبع درآمدی هم نداشتیم؛ از پدرم کم نرسیده بود به ما، ولی بلاخره این پولاهم تموم میشدن ی روزی و اون موقع دستمون تو پوست گردو میموند.
    طلا هامونو فروختم اما به املاک دست نزدم.هرچی پول داشتیم و ی کاسه کردم و رفتیم تهران. مدرک معماری داشتم و بلاخره بعد کلی خواهش و سفارش تونستم برای مصاحبه به ی شرکت مطمئن برم؛ نمونه کارامو که به رییس شرکت نشون دادم دهنش بسته شد و با استخدامم موافقت کرد.
    توی شرکت جز رئیسم کسی از اوضاع زندگیمون خبر نداشت. هرچند کارمندای شرکت همه آدمای محترمی بودن ولی بهرحال اگه میفهمیدن بی پناهم و پشتم به کسی گرم نیست ممکن بود برام دردسر بشن.
    نفس پنج سال از من کوچیکتر بود. جثه نحیفی داشت و صورت استخونی و همیشه رنگ پریدش مظلومت خاصی داشت. مشکل تنگی نفس از بچگی همراه خواهر کوچولوم بود... این مدت بخاطر اتفاقایی که برامون افتاده بود حسابی فشار روش بود و سخت ترین وظیفه من این بود که خودم رو پیش نفس مقاوم نشون بدم... دلم خون بود و لبم خندون.
    چند ماهی گذشت... کم کم وضعمون داشت بهتر میشد اما نفس همیشه گلایه میکرد که "تو خونه حوصلم سر میره". هوای آلوده تهران و غریبه بودنمون باعث شده بود نفس تو خونه زندونی بشه.
    کرج که بودیم کلاس پیانو میرفت؛ بازهم پیشنهاد همون کلاس و بهش دادم ولی دیگه دلش نمیخواست ادامه بده. به خواست خودش ی کلاس نقاشی رو بوم ثبت نامش کردم و اونم سرگرم شد.
    همیشه میگفت: مستانه، تو درحقم هم پدری کردی، هم مادری، هم برادری... منو ببخش که فقط وبال گردنتم. گونه شو میبوسیدم و میگفتم منو تو این حرفارو نداریم. خواهر شدم که برات خواهری کنم دیگه؛ همین که حال تو خوب باشه من آرامشم تکمیله.
    یک سال با بدبختی گذشت. اما همه چیو ریختم تو خودم و خودمو سربلند نشون دادم؛ احساس میکردم به ی بلوغ رسیدم و پخته شدم.
    روز به روز نفس توی نقاشی کشیدن مهارت بیشتری پیدا میکرد و منو شگفت زده میکرد با کاراش.
    هر بار که از اثر جدیدش رو نمایی میکرد دستای ظریفشو میبوسیدم و تشویقش میکردم. تلاش و علاقه نفس کمکم من رو هم سر ذوق آورد که همراه نفس برم کلاس نقاشی. به یکم آرامش تو زندگیم احتیاج داشتم.
    چون نفس با کاراش بهم ثابت کرده بود شاگرد خوب کسی شده منم با همون آقا کلاس برداشتم. ی پسر نسبتا جوون بود که تو دانشگاه هنر تدریس میکرد، خودشم ی موسسه داشت تا بتونه بقول خودش هنرشو فراگیر کنه. ساعت کلاس و نزدیکای غروب برداشته بودم تا به کارم لطمه ای نخوره...
    "فرزین شریفی" جلسه اول انقد مسلط و خوش مشرب بود که تونست روحیه ی هنر پسند درونمو بیدار کنه و بندازه به جونم. خلاقیت زیادم اون رو هم شگفت زده میکرد و میگفت جزو بهترین شاگرداش توی دوره تدریسشم.
    همه چیز توی ی چشم بهم زدن اتفاق افتاد...
    وقتی پیشنهاد دوستی صمیمانه تر از طرف فرزین مطرح شد، انگار یک سطل آب یخ رو سرم ریختن. انقد غرق کار شده بودم که فراموش کرده بودم منم دخترم و ی سری نیاز های روحی دارم.
    فرزین گفت قصدش فقط دوستی نیست. میخواد ی مقدمه بچینه تا منو خیلی بهتر بشناسه و اگه دید باهم آینده خوبی داریم برای ازدواج پا پیش بزاره.
    نمیگم نفس محبتی ازم دریغ میکرد یا بی چشم و رویی میکرد. اصلا... فقط خسته شده بودم از اینکه ی تنه بخوام بار زندگی و به دوش بکشم. دلم استراحت میخواست... دلم همدم میخواست...
    دیگه 27 سالم شده بود و ناز کردنم مسخره بود؛ چند روز بعد جواب مثبتمو بهش دادم. فقط ازش خواستم نفس از رابطمون بویی نبره نمیخواستم فک کنه با اومدن فرزین تو زندگیم تنهاش میزارم و نمیخواستم اگه خدایی نکرده تو رابطمون مشکلی پیش اومد، ناراحتی ای برای نفس به وجود بیاد. بهش گفتم فعلا یمدت رابطمون پنهون باشه تا بعدا خودم توی شرایط مناسب تری به نفس بگم.
    فرزین شرط کوچیکمو قبول کرد و رابطه ما شکلی غیر از استاد شاگردی گرفت...
    بعضی وقتا شرمنده نفس میشدم احساس میکردم خیلی خودخواه شدم و خواهر کوچولومو فراموش کردم. صد البته که اینطور نبود و هنوزم دلم میخواست جونمو فداش کنم و تا جایی که ممکنه تمام وقتای خالیمو با اون بگذرونم ولی بهرحال وجود فرزین باعث شده بود یکم ازهم فاصله بگیریم. نفس دوستای جدیدی پیدا کرده بود، گاهی باهم بیرون میرفتن و شکایتی نداشت ولی بازهم عذاب وجدان داشتم.
    ....................................................................................................
    رو مبل نشسته بودیم. سرم روشونه فرزین بود و دست اون دورم حلقه شده بود...
    فرزین از آینده ی رویائی و قشنگمون میگفت. منم با آرامش حرفاشو گوش میدادم و گاهی باخنده یا چند کلمه ای حرف همراهیش میکردم تا اینکه فرزین سکوت کرد. سرمو بوسید و گفت: مستانه... زنم میشی؟
    طبق معمول "بله" کشیده ای گفتم و خندیدم.
    ازم خواست بهش نگاه کنم. سرمو از شونش برداشتم و به چشمای مشکی نافذش نگاه کردم، برعکس همیشه ذره ای شوخی توی صورتش نبود.
    دوباره سئوالشو تکرار کرد و گوشزد کرد که داره جدی میپرسه.
    مِن مِن کردنم و که دید دلخور شد و اخم نسبتا عمیقی بین ابروهای خوش حالتش نشست... گفت: تا حالا چیزی از من دیدی که باعث تردیدت شده؟ دیگه سنی ازمون گذشته تا کی باید همین وضعیت و ادامه بدیم؟
    لبامو تر کردم و حقیقت و گفتم
    گفتم که میترسم....
    روزگار بلایی سرم آورده بود که اعتماد به همه برام سخت شده بود. هر حرکت اشتباهی ممکن بود تمام زحمتامو نابود کنه. نگران بودم ازدواجم زندگیمو بهم بریزه.... بعد اون همه سختی تازه داشتم روی خوش زندگی و میدیدم.
    نگرانی وصداقت کلاممو از چشمام خوند. صورتمو با دستاش قاب گرفت، زل زد تو چشام و صدای آرومش تو گوشم پیچید: عزیزم... قرار نیست چیزی تو زندگیت عوض بشه هیچ کس محدودت نمیکنه و هیچ تعهدی جز وفادار بودن بمن نداری. تو اگه بخوای کارتو ادامه میدی، نخواستیم درآمد من اونقدی هست که بتونیم ی زندگی ساده به پا کنیم؛ نفس پیشمون میمونه و تو حتی بهتر از قبل میتونی بهش برسی. من میخوام حامی تو بشم فقط به تایید تو احتیاج دارم... بهم اجازه میدی مستانه؟
    به نشونه ی جواب مثبت چشمامو بستم و باز کردم؛ همین کارم باعث شد قطره اشک مزاحمی رو گونم بریزه.
    فرزین چونمو تو دستای مردونش گرفت و به اشکام زبون زد؛ ناخودآگاه ته ریششو چنگ زدم و لباشو به کام گرفتم. لبخند زد وهمراهیم کرد.
    تو بغلش نشستم و پاهامو دو طرف بدنش گذاشتم. یقه شل بلوزمو با انگشت پایین کشید و با لبای داغ و نرمش مشغول نوازش پوست گردن و ترقوه ام شد. موهای لخت و لطیفشو چنگ زدم و سرمو عقب بردم.
    دستشو از زیر لباس رو پهلوم گذاشت و بلوز و از تنم بیرون کشید، سینه های گرد و سفیدم بدون هیچ پوشش دیگه ای جلوش بودن. آروم با دستاش بهشون چنگ میزد و شصتشو رو هاله ی صورتی رنگ دورشون میچرخوند.
    سفتی کیرشو احساس میکردم. باسنمو عقب تر دادم و اون حجم داغ و سفت و بین لپای کونم فرستادم. آروم و با حوصله لبای فرزین و میمکیدم و خودمو رو کیرش حرکت میدادم...
    همونطور که بغلش بودم از جاش بلند شد. سفت پاهامو دور کمرش حلقه کرده بودم و سرمو تو گردنش برده بودم؛ سمت اتاقش رفت و منو رو تخت خوابوند.
    من شده بودم بت و فرزین میخواست منو بپرسته.
    از اون ساعات دوتا چیز خوب یادم مونده...
    یک، لذتی که قلم از توصیفش عاجزه و دو، قطره خونی رو ملافه ی سفیدِ تخت که بهم گواه میداد جسمم ماله فرزین شده.
    امشب باید همه چیز و به نفس میگفتم، دیگه وقتش بود.
    زیر دلم درد میکرد؛ با هزار زحمت پله هارو بالا رفتم و وارد خونه شدم. نگرانی توی صورت نفس موج میزد به محض رسیدنم خودشو تو بغلم پرت کرد و شروع کرد گریه کردن. نباید گریه میکرد... سعی کردم آرومش کنم و موفق هم شدم، مشتی به شونم زد و گفت: از نگرانی دق کردم خره. لا اقل خبر بده دیر میای. من که جز تو کسی و ندارم تو رو خدا اذیتم نکن.
    سرشو بوسیدم و ازش معذرت خواهی کردم.
    شام حاضر کرده بود... فرزین انقد معجون به خوردم داده بود که میلم به چیزی نمیرفت، اما برای اینکه دلش نشکنه بزرو چند لقمه ای خوردم. خودشم انگار زیاد میل نداشت و فقط با غذاش بازی میکرد.
    بعد از شام رفتم تو اتاقمو با وجود حال بدم مشغول کشیدن نقشه شدم. مجبور بودم برای فردا تمومش کنم. خیلی نگذشته بود که نفس اومد تو اتاق و لبه تخت نشست هی میخواست یچیزی بگه ولی حرفشو میخورد. آخر حرصم دراومد؛ تمرکزمو بهم ریخته بود... ازش خواستم راحت باشه و حرفشو بزنه.
    هنوزم تردید داشت ولی گفت: حوصله شنیدنشو داری؟
    نشستم کنارش و گفتم: البته. خودمم میخواستم راجبه ی موضوعی باهات حرف بزنم ولی اول تو...
    جلوم ایستاد و ازم خواست چشمامو ببندم. اطاعت کردم... وقتی چشمامو باز کردم تابلو به دست جلوم ایستاده بود. از دیدن طرحی که کشیده بود دهنم باز موند... تصویر فرزین مشغول نقاشی کشیدن.
    به جرات میتونستم بگم بهترین کاری بود که تا حالا کشیده. پس بگو چرا این همه ازم مخفیش میکرد... واقعا سوپرایز شده بودم.
    نخودی خندید و گفت: وقتی داشت تو موسسه نقاشی میکشید ازش عکس گرفتم بعدم یک هفته رو تابلوش کار کردم... خوشگل شده مگه نه؟؟
    لبخند عمیقی روی لبم نشست و گفتم: فوق العاده شده...
    ریز ترین جزییات و تو کارش درآورده بود. گردن کشیده، سیب گلوی برآمده، فک مربعی که از نیم رخ صد برابر جذابتر بود و...
    تابلو رو به دستم داد و کنارم نشست. به شوخی گفتم: توام بلدیا شیطون رو نمیکردی.
    لبخند خجولی زد و با اعتراض اسممو صدا زد. گفتم: میخوای تابلو رو بدی به شریفی یا واسه خودت نگهش میداری؟
    سرشو پایین انداخت و مشغول بازی با انگشتاش شد. گفت: مستانه یچیزایی هست که باید بدونی... من این مدت خیلی با خودم فک کردم. اوووم، چیزه، من فک کنم عاشق شریفی شدم.
    خون تو بدنم منجمد شد و از جریان ایستاد... انگار پتک زدن تو سرم...
    خوب شد سرش پایین بود و ندید. انگشتاش با سرعت بیشتری توهم وول میخوردن ادامه داد: میدونی اولا برام جذاب نبودا نمیدونم چیشد یهویی... ینی یهویی یهوویم که نبود اوایل ازقیافش خوشم میومد بعد از صمیمیت و شوخیاش سر کلاس خوشم اومد، اوم مسخرس اما حتی از اخلاق سگیشم خوشم میاد... میدونی مستانه خودم متوجهم که کسی مثل شریفی با من ازدواج نمیکنه، ولی دلم میخواد یمدت باهاش دوست باشم. حتی شده ازش خواهش کنم یمدت کنارم باشه؛ هی میخواستم بهش بگم ولی جدیدا نمیدونم چرا دیگه با همه سرسنگین شده. تا یکی بهش نخ میده پاچه میگیره، بی محلی میکنه. قبلا همیشه با شوخی و خنده سر و ته ماجرا رو هم میاورد دل گنده تر بودم. ولی الان میترسم بهش بگم...
    دیگه صدایی نمیشنیدم. فقط زل زده بودم به لبای نفس که مشغول تکون خوردن بودن.
    میدونستم...
    میدونستم خوشی به ما نیومده. میدونستم بدبختی ما تمومی نداره...
    دستای داغ نفس که روی دست یخ زدم نشست به خودم اومدم. نگران داشت نگام میکرد و حالمو میپرسید، به دروغ گفتم: خوبم چیزی نیست، عادت ماهیانم جلو افتاده... ضعف کرد. عزیزم میشه راجبه این موضوع فردا حرف بزنیم؟
    آروم سرشو به معنی قبول حرفم تکون داد. ازش خواستم ی مسکن برام بیاره تا دردم آروم بشه. وقتی مسکن و آورد با گفتن شب بخیر رفت که بخوابه.
    احتیاج داشتم به اینکه فکر کنم...
    بعد رفتنش تونستم قطره های اشکمو رها کنم. دلم شکسته بود. دیگه چجوری میتونستم به فرزینی نگاه کنم که دل خواهرم پیشش گیر بود؟ دیگه چجوری میتونستم به صورت عزیز ترین کسم نگاه کنم وقتی ناخواسته عشق زندگیشو ازش گرفته بودم؟
    غم سه تا از عزیزام اینجوری منو نشکونده بود که حرفای الانه نفس خوردم کرد.
    راه چاره چی بود؟ باید خودمو کنار میکشیدم؟ باید خودم دستای نفس و حتی شده برای یمدت کوتاه، تو دستای عشق زندگیم میذاشتم؟
    با هزار تا علامت سوال توی ذهنم مشغول کشیدن ادامه نقشم شدم. اونم چه نقشه ای... افتضاح ترین کارم تو کل زندگیم بود. هر دانشجوی تازه واردی بلد بود این نقشه رو بکشه. اهمیت ندادم... مسکنی که نفس برام آورده بود و خوردم و خودمو رو تخت انداختم.
    از اتاق نفس صدای موزیک میومد. بعضی شبا که خوابش نمیبرد نقاشی میکرد؛ حدس زدم الانم مشغول نقاشیه.
    تصمیمم و گرفته بودم... این چند ساعتی که برای من چند سال گذشت بلاخره تونستم تکلیفمو با خودم روشن کنم.
    تا الان اگه زحمتی کشیده بودم صرفا بخاطر نفس نبود... خودمم دلم میخواست وضع زندگیم تغییر کنه. بخودم گفتم: مستانه، اگه تونستی تو این ی مورد کوتاه بیای حق خواهری و ادا کردی. اگه مردی الان پا پس بکش. اگه ادعات میشه خواهرت تمومه زندگیته الان ثابت کن. الان وقتشه که به نفس نشون بدی تنها نیست و براش کری نمیخوندی الان باید نشون بدی واقعا هواشو داری...
    من باید میگذشتم از خودم تا نیمه ی من به خوشبختی برسه و به خودم قول دادم بگذرم از خودم، تموم تلاشمو بکنم فرزین و نفس بهم برسن، خواهرم حتی شده زمان کوتاهی طعم زندگی خوب و بچشه همونطور که من چشیدم، با این تفاوت که اون انقد معرفت داشت سفره دلشو برام باز کنه ولی من دور از چشم اون به عیش و نوشم رسیدم.
    نمیدونم چقد خودمو سرکوفت کردم و چقد برای نفسم اشک ریختم که از خستگی زیاد خوابم برد.
    صب که بیدار شدم با دیدن ساعت چشمام تا آخرین حد ممکن باز شد. خواب مونده بودم...
    دوساعت از ساعت کارم میگذشت و من تازه بیدار شده بودم. عجیب بود که همیشه نفس منو بیدار میکرد، ولی امروز ظاهرا جفتمون خواب مونده بودیم. با آخرین سرعتتی که ازم انتظار میرفت و کمترین سروصدای ممکن لباسامو پوشیدم و پاورچین پاورچین رفتم دم اتاق نفس تا ی نگاهی بهش بندازم.


    اما کاش پام میشکست و قدم توی اون اتاق نمیذاشتم...
    جسم رنجوتر از همیشه نفس روی زمین کنار تختش افتاده بود، ی قوطی و چند تا دونه قرص کنارش روی زمین ولو بودن.
    اون همه چیو فهمیده بود...
    دنیام از دستم رفت. دستمو محکم جلوی دهنم چفت کردم تا فریاد دردناکم گوشامو کر نکنه.
    .........................................................................................................
    از مطب اومدم بیرون و تند تند شماره فرزین و گرفتم.
    قرار گذاشته بودیم اگه بچمون دختر شد انتخاب اسم با من باشه و اگه پسر شد انتخاب اسم با فرزین باشه. هیچ کدوممون حق نداشتیم اسمی که انتخاب کردیم و تا تعیین جنسیت لو بدیم...
    هرچقدر اصرار کرد جنسیت و بهش بگم جواب سربالا دادم، ازش خواستم زودتر بیاد خونه تا بهش بگم.
    به محض اینکه رسیدم خونه فسنجون، غذای مورد علاقه ی فرزین و بار گذاشتم و راهی اتاق خودمون شدم تا یکم استراحت کنم. رفتم تو اتاق و جلوی دوتا تابلوی نفسم ایستادم...
    آخرین نقاشی های نفس که ظاهرا شب آخر مشغول کشیدنشون بوده.
    ی تابلو مرد و زنی بودن که کنار دریا قدم میزدن و گرچه نا واضح ولی مشخص بود سعی داشته من و فرزین و نشون بده.
    تابلوی دوم مرد، زن و پسری رو نشون میداد که مشغول نگاه کردنه دختر بچه ای بودن که به سمتشون میدوید.
    مادر پدرم... محسن برادرم و نفس خواهرم که داشت میرفت پیششون.
    دستای فرزین دور کمرم حلقه شد؛ با گرمی دستاش آشنا بودم و از حضورش شوکه نشدم.
    موهامو کنار زد و گردنمو بوسید...
    _دوباره غرق تابلوها شدی؟
    آروم سرمو بالا پایین کردم.
    ی دستش رو شکمم جا گرفت و مشغول نوازش شد.
    _نمیخوای بگی این ووروجک دختره یا پسر؟
    انگشت اشارمو روی دختر تابلو دوم گذاشتم.
    با ذوقی که سعی در پنهان کردنش داشت و برای مطمئن شدن پرسید: دختره؟؟؟؟؟
    دوباره سرمو بالا پایین کردم.
    با صدا خندید و گفت: خانم لجباز تو بردی...
    حالا بگو ببینم چه اسمی براش انتخاب کردی؟
    تو بغلش چرخیدم، به چشماش زل زدم و محکم گفتم: "نفس"


    پ.ن: این که از تلخی و درد مینویسم دلیل بر این نیست که ذهن مریضی دارم... سعی میکنم تو ذهنم برشی از زندگی کسایی و ترسیم کنم که شاید کمتر فریادشون رو شنیدیم. زندگی هایی که شاید ظاهرا خیلی ایده آل بنظر برسن ولی درد زیادی تو بطنشون وجود داره.
    داستان "دوستم" و توی ی مهمونی خسته کننده و از سر بیکاری نوشتم... عجیب بود برام که 60 تا لایک خورد.
    چند روز بعد از اپ شدن " بی پناه" به سایت سر زدم. از اونجایی که زمان نسبتا زیادی برای نوشتنش صرف کرده بودم انتظار داشتم جزو برگزیده ها ببینمش و وقتی ندیدم دوباره با عنوان تلافی فرستادمش به امید اینکه ادمین اپ کنه. اما بعد متوجه شدم که بی پناه اپ شده بود اما برگزیده نشده بود....
    اگه تلافی بازهم اپ شد عذرخواهی منو بپذیرید که فرصت خوندن ی داستان جدید و ازتون گرفتم.


    "به فاصله یک نفس"اسم یک فیلم ایرانی هست که هیچ ربطی به داستانم نداره. فقط حرفم این بود که به فاصله یک نفس ی زندگی ویران میشه و ی زندگی پا میگیره...
    این داستان و خیلی وقت پیش نوشتم متاسفانه نه فرصت ادیت کردن داشتم نه حوصله شو ممکنه اشکال تایپی و نگارشی زیادی داشته باشه امیدوارم چشم پوشی کنید.


    نوشته: مستانه

  • 59

  • 8




  • نظرات:
    •   boam
    • 1 هفته،2 روز
      • 15

    • خوب ساخته و پرداخته شده بود،عیبی که از نظرم داشت این بود که کاش تشریح میکردی چجوری نفس متوجه رابطه فرزین و مستانه شده


    •   mazyardep
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • اینجا دیگه اول:|


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • جالب بود اما روشن نکردید که نفس از کجا فهمیده بود.........


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 12

    • ممنون داستانت با اینکه جای کار داره اما قشنگ بود دوست عزیز با وجود داستانای شما آدم باز امیدوار میشه داستان خوب برای خوندن هست هنوز موفق باشی


    •   Nikan.a
    • 1 هفته،2 روز
      • 16

    • مثلا اول نشی میمیری؟! اول نشی جایزه اسکار نمیگیری؟! اول نشی بهت میگن گولاخ پشت کوهی؟! یا اول شدی قراره چیزی بهت برسه؟! من نمیدونم فاز اینایی که اول میخوان بشن چیه؟! سر صف مدرستونم پشت به همه اون جلو ملوها وایمیستادین!!!!


    •   Yousef_1982
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • زیبا نوشته بودی. اما نفس چطور فهمیده بود؟ ?


    •   Kaveh0020
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • فوق العاده بود مستانه ? مرسی


    •   shahx-1
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • جسارتا پی نوشت: دست نفس داستانت زیر سر این نفس خودمون فکر کردم دم در اورده امشب فهمیدم دم نیست یه چیز دیگس!!! (biggrin)


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • خانواده عجیبی بودن...از سندرم عدم توانایی دایورت رنج میبردن (biggrin) (preved)


    •   بچه-ای-خوب
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • اول و کیر خر اول کیر شمر و عمر سعد تو کونت.
      از ساعت دوازده شب میشینی تا داستان آپ بشه بیای بنویسی اول که چی بشه؟!
      جالبیش این هست که کیر میخوری همش و دوم یا سوم میشی!
      برو سراغ درس و مشقت بچه جون اینجا برات بده.


    •   miss_RainBow
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • شاه ایکس جونم...دست محسن داداششم زیر سر خودت:/یا یه جای دیگت نمیدونم!!!!!البته تو خودتو از میله بارفیکس اویزون نکن میشکنه حیفه قرص برنج بخور (rolling) (preved)


    •   عشقبازمست...
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • شخصیت هات خیلی شل بودن
      چه خبره شاش ببخشید عجله داری
      هر چند شاید میخواسی خلاصه سرگذشت زندگی رو بنویسی
      داستان باید فراز و فرود داشته باشه
      انگار داشتم گزارش میخوندم


      منو ببر بالا و بکوب زمین جوری که نفسم بند بیاد


    •   Shamim.20
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • متن پر از احساس و روان
      خيلي نگارش داستانت رو دوست دارم
      ميفهمم از خودگذشتگي مستانه داستان رو
      و چقدر تلخه انتخاب توي اين دو راهي ها
      اميدوارم بيشتر ازت بخونم مستانه عزيز


    •   saradavoodi
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • وای ازون لحظه ای که باید از عشقت بگذری واسه یکی دیگه


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • من حیث المجموع خوب بود ، خسته نباشی


      عزیزم اینکه داستان تلخ مینویسی دلیل این نیست که ذهن مریض داری ، اصلا همچین فکری نکن و کسی هم چنین فکری نمیکنه . اتفاقا تم داستانت خوب بود .


      و اینکه وقتی به خواننده احترام نمی زاری و میگی داستان رو بدون ویرایش و بازبینی فرستادی و خواننده رو به کتفت حساب نکردی ، نباید توقع لایک بالا داشته باشی


      اگه برای لایک گرفتن مینویسی ، لطف کن ننویس
      در غیر اینصورت لطفا بنویس


    •   سارینااا
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • لایک هفتم


    •   مهدی-پاشنه-طلا
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • ساینا خانم لایک هفتم مال من بود


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • مستانه جان داستان طولانیه و فردا میخونمش.
      فقط اومدم ازboam عزیز تشکر کنم که زود کامنت داد و اون بچه ای که گفته اول همچنان تو کف اولی موند.
      والا نمیدونم اینا با کی کار دارن.خدا یه عقلی به اینا بده یه پولی به ما.مهدکودک ها هم باز شد اینا سایت رو ول نکردن،باباجون شما ساعت نه باید بری جیش کنی،بعد مسواک بزنی،آهنگ لالایی چرا رو بزاری بخوابی،اینجا چیکار میکنی آخه.
      مامان باباها واسه یه نزدیکی گوشی رو میدن دست بچه اونم میاد اینجا رو مخ ما.
      برو عمویی کارشون تموم شده.


    •   ali80xx
    • 1 هفته،2 روز
      • 3

    • خیلی عالی بود مستانه جان.ولی واقعا مرگ بقیه ی طرف مرگ نفس یک طرف.
      همونجایی که یهو فهمیدم نفس خود کشی کرده چن ثانه خشکم زد و چن قطره اشک...
      ای کاش نفس میموند به نظرم نه نیاز به پا پس کشیدن بود نه خودکشی نفس فرزین میتونست هردوتاتونو عاشقانه دوست داشته باشه


    •   Sexybreasts
    • 1 هفته،2 روز
      • 6

    • like (rose)


    •   kokarostam
    • 1 هفته،2 روز
      • 13

    • نسبتا خوب


      در کل بد نبود ولی شباهت زیادی به فیلم‌های هندی داشت. اینکه پدر و مادر و برادر و خواهر به اون صورت فوت کردنپ، بیش از حد اغراق شده بود و جالب نبود. مخفی کردن رابطه با فرزین هم هیچ توجیه منطقی نداشت. لایک دادم.


      ها کـُ‌کا


    •   Caboos1
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • قشنگ نوشتی
      فقط این حجم از بدبختی رو تو سریالای ایرانی میشه پیدا کرد
      اگر با یه تهیه کننده صحبت کنی یه ستایشی چیزی از توش در میاره
      متاسفانه بقدری سیل بدبختی تو داستانت سرازیر شد که اشک نزاشت ادامش رو بخونم


    •   emperatuor
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • خوب بود


    •   mina.hisss
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • خیلی خوب بود مستانه جون. لایک 24. (rose)
      عزیزم فقط اخر داستان جای توضیح و حرفهای دیگه نیست. از نویسنده حرفه ای این چیزا بعیده والا.


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 11

    • خیلی خوب بود؛ بدون تعارف خیلی خیلی خوب بود
      بنظر من این داستان همه چی داشت یه تِک تا تهش خوندم و کیف کردم
      عجب پیچ و خمی داشت این قصه
      من نفر ۲۶ هستم!
      مستانهِ عزیز لطفاً بازم با همین کیفیت برامون بنویس
      دوستان دست تو شرت خواهش میکنم منصف باشین آخه چقدر بی انصافی؟؟؟
      اگه این داستان تگ اسم یکی از نویسنده های معروف رو داشت بازم این مدلی کامنت میذاشتین؟؟؟
      منصف باشیم و به امثال ایشون کم کنیم تو کارش پیشرفت کنه تا حالشو خودمون ببریم
      دمت گرم خانم مستانه خیلی خیلی خوب بود


    •   nima_rahnama
    • 1 هفته،2 روز
      • 9

    • درباره اینکه نفس چطور موضوع خواهرش و فرزین رو فهمیده حدس من اینکه نفس همون شب به فرزین تکس زده و احساسش رو نسبت بهش براش گفته
      فرزینم ناخواسته همه ی اونچکه بین خودش و خواهرش بوده براش گفته و باقی قضایا
      (داستان وقتی خوب باشه خودت برای ابهامات جواب پیدا میکنی)


    •   Shabsavar
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • دمت گرم مستانه عالی نوشتی


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،2 روز
      • 8

    • داستانت خوب بود و لایک دادم.
      بنظرم تنها نکته داستان همون قسمت که نفس از کجا فهمید رو باید توضیح میدادی که متاسفانه ندادی و ضعف داستانت شد.ولی خوب بود.مرسی


    •   وب.گرد
    • 1 هفته،2 روز
      • 7

    • تا آویزون از میله بارفیکس خوندم.
      یاد یکی از نزدیکانمون افتادم که چند روز پیش دقیقا همین بلا رو سر خودش آورد به خاطر یه دختره...!
      چون خوب مینویسی فقط نظر شخصیمو میگم که:
      سیاه ننویس.ولی بنویس.
      لایک.


    •   m...h...a...
    • 1 هفته،2 روز
      • 5

    • از اینکه پایین داستانتون توضیحاتی دادین سپاسگذارم..
      دو مورد به ذهنم میرسه که عرض کنم..اول اینکه ی سری جاها نیاز به ویرایش داشت و دوم اینکه کاش گفته بودین نفس چجوری متوجه رابطه خواهرش با فرزین شده بود...داستان بسیار تلخی بود ولی قلم شما بسیار خوب بود..لایک زدم براتون... موفق باشید..


    •   masih_roma
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • هرکی میگه کسشرنبودباحال بودلایک کنه


    •   vitamin4rooh
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • ناراحت کننده و تلخ بود واقعا.
      یه مقدار کوچولو مشکل نگارشی داشت. اما کاملا ما رو با خودت تا ته داستان بردی. اینکه نفس از کجا فهمیده بود هم اینقدری مهم نبود که بشه نگفتن در موردش رو ضعف تلقی کرد.
      لایک ۳۴ تقدیم بهت (rose)


    •   Mahdi5624
    • 1 هفته،2 روز
      • 4

    • کسایی ک می گن اینجا سایت سکسیه و نباید از این داستانا توش بذارن ما حیوون نیستیم ک یه چراگاه واسمون مشخص کنن بریم اون جا فقط غذا بخوریم
      ما انسانیم احساساتمون محدودیت مکانی نداره
      اگه وسط این همه شر و ور داستان محارم و این حرفا دو تا داستان نه فوق العاده بلکه منطقی هم بود(هر چند اروتیک ضعیفی داشت) بجای فحش دادن تشکر کنیم تا نویسنده کمی روحیه بگیره این جا هم یوتیوب نیست ک به ازای بازدید به صاحب تاپیک دستمزد بدن هر زحمتی هست فقط واسه لذت و شادی ماست
      موفق باشی نویسنده به امید پیشرفت روز افزون


    •   Ice_flower
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • از نظر من نوعی تنها ایراد این بود ک نگفتی نفس ماجر رو از کجا فهمید...
      ذهنم خیلی بهم ریخته بود و با خوندن این داستان آشفته شدم...
      موفق باشی
      لایک ۳۵ :)


    •   lezatbebarim
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • سی‌‌و‌ششمین لایک‌‌ بخاطر ایکه واقعا واقعا حس کردم داستانو نمیدونم چرا حس میکم‌ این قلم شما برا ی من بنوعی بیشتر ازیک اشناست تشکراژ این داستان که چندین جمله اش منو تا مرزهای تلخ اما حقیقت خاطرات زندگی برد و لذتی وصف ناپذیر و توی رگهام ریخت و همه وجوم و در بر گرفت . زیبا ولی تلخ اما حقیقت که شایسته سپاسگذاری من و شاید دوستان هست ‌‌.‌مسانه جان سپاسگذارم با همه وجودم حس کردم این داستان و بار هم سپاس


    •   Gayaneh
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • مستانه جان مستمون کردی با این داستانت،البته داشت فیلم هندی میشدا ولی با مهارت برگردوندیش به فیلم فارسی اصیل
      شوخی بود این سومین داستان عالی روز بود موفق باشی و قلمت همیشه روان باد


    •   هیرسا۱
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • با سلام و ارادت خدمت شما دوست ادیب . عالی بود و پر از سوز و گداز و تا حدودی شبیه به سرنوشت خودم


    •   Vashkin
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • خوب بود
      فقط ایکاش اشاره میکردی نفس چطوری از رابطه مستانه و فرزین باخبر شده


    •   زن.اثیری
    • 1 هفته
      • 3

    • یاد فیلم های قدیمی زمان شاه خدابیامرز افتادم.
      با اینکه مستانه چیزی نگفت پس نفس چجوری فهمید خواهرش و فرزین عاشق هم شدن و خودشو کشت؟اگر میدونست پس چرا گفت استاد نقاشیش رو دوست داره ؛اگر نمی دونست پس چجوری فهمید و خودش رو از بین برد ؟
      داستان بدون قوام بود و شخصیت پردازی ها به جا و درست نبود خیلی سطحی و ساده بودن .پدر هم کلا از صفحه روزگار محو شد .دوست پدر هم به ابدیت پیوست
      متاسفانه انگار توی این سایت به جنسیت لایک میدن


    •   mohammdreza2001
    • 1 هفته
      • 1

    • داستان عالی بود


    •   Clay0098
    • 1 هفته
      • 3

    • آفرین آفرین به این قلم و هزاران درود به روایت قشنگتون
      افسوس که تو روزی که حالم وخیم شده بود نتونستم این داستان رو بخونم
      چیزی جز لایک دادن از من بر نمیاد اما اگه میتونستم هزار لایک میدادم
      به فحاشی ها و .. توجه نکنید و باید حق بدید با قدرت ادامه بدید
      شخصیت ها و موقعیت ها خوب درومده بود
      فقط مشکل ویرایش حرفه ای داشت که این کار نویسنده نیست اما وظیفتونه و باید از سر ناچاری بارش رو روی دوش بکشید
      به فحاشی ها هم اصلا توجه نکنید
      مهم نیست، مهم مخاطبای شماست که مشخصه راضیه(آدمای استخون دار و داستان خون های حرفه ای پای داستانتون نظر دادند و راضی بودند)
      جز یه نقطه کور و نداشتن عرض در اروتیک مشکل بزرگی نبود
      منتظر بعدی هستیم( نویسنده خوب تو تنها سایت سکسی برای مخاطبای سکسی خون از نون شب واجب تره(نباید به چند سال پیش برگشت))
      لایک ۴۸( اگه یه فی قلوبهم مرضی لایکش رو بر نداره)
      مخلصم


    •   _Azi_
    • 5 روز،4 ساعت
      • 1

    • عالی بود مرسی


    •   raul14
    • 3 روز،5 ساعت
      • 1

    • آفرین خوب بود اما همه هم گفتن نفس چجوری فهمید ثانیا هنوز جریان نفس اینقدر جدی نشده بود که بخواد خوکشی کنه


    •   marjan_aydin
    • 1 روز،21 ساعت
      • 1

    • عاااالی بود عزیزم خسته نباشی
      خیلی ناراحت شدم دلم میخاد گریه کنم : (((((


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو