به موقع متوجه خیانت نامزدم شدم

    تحمل چنین مطلبی خیلی سخته. وقتی متوجه بشی دختری که عاشقشی و قرار ازدواج باهاش گذاشتی بهت خیانت می کنه، انگار دنیا روی سرت خراب شده. البته الان که فکر می کنم می بینم خدا خیلی من رو دوست داشته که کاری کرد من قبل از اینکه واقعا با افسانه ازدواج کنم به این موضوع پی بردم.
    افسانه رو یکی از اقوام بهمون معرفی کرد. ظاهرا دختر همسایه شون. بگفته فامیلمون، خونواده شون سنتی و مذهبی بودن و بطور کلی در محل خوشنام بودن. افسانه اون موقع که من باهاش آشنا شدم 20 سال داشت و دانشگاه رشته کامپیوتر درس می خوند. دختر واقعا خوشگلی بود. قد بلند، سایز متناسب، سینه و باسن درشت و کمر باریک.
    اسم من هم حسنه. وقتی با افسانه نامزد شدم خودم 24 سال داشتم و شغلم حسابدار یه شرکته .
    بعد از تحقیقات اولیه ای که تو محلشون انجام دادیم، با خونواده ام رفتم خواستگاری افسانه و نامزد شدیم. پدرش اصرار داشت که حتما صیغه محرمیت بخونیم. خیلی رو این موضوع حساس بودن. همین موضوع اطمینان من رو به خانواده اش بیشتر کرد. افسانه مدعی بود که از لحظه اول به من علاقمند شده و چند هفته بعد از نامزدی می گفت که کاملا عاشق من شده. من هم چنین حسی پیدا کرده بودم. قرار بود تا یکسال نامزد باشیم و بعد که درس افسانه تموم شد عقد و عروسی رو تو یه روز انجام بدیم. تو این مدت هفته ای دو سه روز با افسانه می رفتیم بیرون یا اینکه من شب برای شام میرفتم اونجا. تقریبا از ماه ششم نامزدیمون افسانه به من اصرار می کرد که سکس داشته باشیم. برام کمی عجیب بود چون تو خونواده هیچکدوم این موضوع پذیرفته شده نبود که قبل از عقد و عروسی دختر و پسر با هم رابطه داشته باشن. بعد هم موضوع دستمال خونی شب زفاف هم چیزی نبود که بشه نادیده گرفت. اما افسانه می گفت که خیلی دختر هاتیه و دلش میخواد هر چه زودتر سکس رو با عشقش - که مدعی بود من بودم - تجربه کنه. اما من نذاشتم رابطه مون از حد بوس و بغل و کمی دستمالی جلوتر بره.
    هنوز تو شرکت با کسی راجع به نامزدی و برنامه ازدواجم صحبت نکرده بودم. اما چون میخواستم دو ماه مرخصی بگیرم که هم مقدمات ازدواج رو دنبال کنم هم ماه عسل با افسانه به یه سفر یک ماهه به دور کشور داشته باشم، لازم بود این موضوع رو به مجید که همکارم بود و در واقع کار همدیگه رو پوشش می دادیم، اطلاع بدم تا موافقتش رو جلب کنم. مجید اولش خیلی خوشحال شد از این خبر و گفت که مشکلی نیست و اطمینان داد که برای اون مدت خودش مرخصی نمی گیره. بعد خیلی کنجکاو شده بود که راجع به دختری که نامزدم شده بشنوه. مجید 3-4 سال از من بزرگتر بود و روحیاتی کاملا متفاوت داشت. خودش میگفت اصلا به ازدواج فکر نمی کنه چون از یه طرف به هیچ دختری اعتماد نداره و با توجه به اینکه نیازهای فیزیکی و جنسی اش با دوست دختراش تامین میشه، نیازی نمی بینه که خودش منحصر و اسیر یه نفر بکنه. خیلی وقتها به من هم پیشنهاد می کرد که تو مهمونی های دوستانه اش شرکت کنم که دخترای زیادی تو اونجاها پیدا میشن که دنبال دوست و همدم می گردن بدون اینکه الزاما قصد ازدواج داشته باشن. اما من هیچوقت باهاش نرفتم چون برای خودم معتقد به اصولی بودم. حالا مجید از اینکه میشنید من دارم ازدواج می کنم خوشحال بود. خیلی دلش میخواست که بیشتر راجع به نامزدم بدونه. نه اینکه قصد خاصی داشته باشه، کلا با همه اینجوری بود و در مورد همه به همین اندازه کنجکاوی نشون میداد.
    من کمی براش در مورد شرایط افسانه توضیح دادم. وقتی راجع به شکل ظاهری و شرایط خونواده و تحصیلش گفتم، حس کردم کمی به فکر فرو رفت. اما حرف خاصی نزد. بعد که از عکسهای افسانه - البته با حجاب - تو گوشی ام بهش نشون دادم، حس کردم انگار میشناسدش. اما حرفی نزد و خیلی حرفه ای موضوع بحث رو عوض کرد. تا دو سه روز حرف دیگه ای در این مورد بینمون رد و بدل نشد تا اینکه یه روز که کارهامون زودتر تموم شده بود و از ظهر به بعد کار دیگه ای نداشتیم به پیشنهاد مجید مرخصی ساعتی گرفتیم که بریم بیرون ناهار بخوریم و بعد هم بریم خونه هامون. سر ناهار، مجید دوباره بحث وضعیت دخترای این دوره و زمونه رو پیش کشید. بعد گفت میخواد مطلبی بهم بگه اما نمی دونه چطور شروع کنه.
    من: "هر جور که راحتی. می دونی که من آدم ریلکسی هستم و هر مطلبی رو هر چی هم سخت و ناگوار باشه بالاخره یه جوری هضم می کنم." البته از طرز شروع مطلب و نیز لحن صحبتش فکر می کردم چیزی که میخواد بگه ممکنه اونقدرها هم قابل هضم و تحمل نباشه.
    مجید: "مطلب در مورد نامزدته. راستش از حرفهات متوجه شدم که خیلی بهش علاقه داری، اما چون رفیقم هستی و از معدود آدمهایی هستی که به صداقتت ایمان دارم، دلم نمیخواد بعدها افسوس بخورم چرا به موقع این حرف رو بهت نزدم."
    بعد ادامه داد که از روی عکس افسانه اون رو شناخته و در واقع چندبار در مهمانی یکی از دوستاش - به نام بهروز - دیده بودتش. می گفت که افسانه دوست دختر بهروزه. هر دو تو یه دانشگاه اما در دو رشته و دو مقطه مختلف درس می خونن. مجید ادامه داد که از بهروز شنیده افسانه دختر هاتیه اما هنوز باکره است چون از خونواده اش می ترسه. اما با مجید انواع مختلف دیگه سکس رو غیر از دخول از جلو داشته. بهروز خبر داشته که افسانه نامزد داره و اینکه نامزدش آدم سنتی و محافظه کاریه و هنوز رابطه نداشتن. بهروز به افسانه پیشنهاد داده بوده مخ نامزدش رو بزنه و تو دوره نامزدی سکس داشته باشن تا بعد خودش هم بتونه از جلو با افسانه سکس کنه. اما ظاهرا نامزدش - که من بودم - قبول نکرده.
    هر چند حرف مجید در مورد هات بودن افسانه و درخواستش از من برای سکس درست بود (که من قبلا خودم در این مورد چیزی بهش نگفته بودم)، اما نمی تونستم - در واقع نمی خواستم - این حرف ها رو در موردش بپذیرم. گفتم که شاید مجید اشتباه کرده و عکس افسانه رو با کس دیگه ای اشتباه گرفته.
    اما مجید مطمئن بود و ادامه داد: "من این حرفها رو فقط به این خاطر زدم که به رفاقت با تو اهمیت می دم. اگر بخوای حاضرم بیام با همین دختر خانم روبرو بشیم و بهش بگم که کجا و با کیا دیدمش."
    من: "مگه با آدمای دیگه ای هم بوده؟"
    مجید: "من از یک سال پیش تا حالا این دختر رو تو چند تا مهمونی با حداقل 2 نفر دیگه دیدمش. الان 4 ماهی هست که با بهروز میگرده. راستش فکر کنم دیگه همین روزها بهروز بخواد اون رو از سر خودش باز کنه چون معمولا با هیچکس بیشتر از 3-4 ماه نمی مونه. در هر صورت هنوز با بهروزه. فکر می کنم بهروز هنوز امیدواره که بتونه از جلو باهاش سکس کنه بعد دیگه ولش می کنه."
    سرم رو پایین انداختم. نمی دونستم چی بگم. تصورش برام سخت بود. دستام میلرزید. داشت گریه ام می گرفت.
    مجید: "ببین حسن نمی خواستم ناراحتت کنم. اما دیدم اگر الان بهت نگم بعدها که با ماهیت این دختر پی ببری بیشتر زجر می کشی و اونوقوت ممکنه از من متنفر بشی که چرا نذاشتم تو این منجلاب بری."
    من: "نه ممنون که بهم گفتی. باید نامزدیم رو بهم بزنم. اما باید یه مدرکی چیزی داشته باشم که بتونم به خونواده خودم و اون موضوع رو ثابت کنم. وگرنه ممکنه انکار کنه و باباش که خیلی ظاهرا باغیرته پدرم رو درمیاره."
    مجید: "مدرک جور کردنش با من. من با بهروز خیلی رفیقم. بذار باهاش صحبت کنم و ببینم چه راهی می تونم پیدا کنم. اما فعلا تو باید رو اعصابت مسلط باشی و طوری رفتار نکنی که طرف بهت شک کنه. از الان تا زمانی که نامزدیت رو بهم میزنی هیج تغییری تو رفتارت نباید حس کنه."
    حق با مجید بود. بهش گفتم همین کار رو میکنم اما خودم می دونستم خیلی سخت بود.
    شب بعد از این صبحتها با مجید، قرار بود با افسانه بریم سینما. تمام مدت تو سینما دستهام رو محکم گرفته بود، و تو تاریکی سینما گاهی مذاشت روی رون پاش تا بمالم براش. من هم برای اینکه شک نکنه اینکار رو میکردم هر چند ازش چندشم میشد. بعد هم شام خوردیم. روز بعدش - که جمعه بود - ناهار خونشون بودم. خیلی اصرار کرد که شام و شب بمونم پیشش. میدونستم احتمالا باز می خواد موضوع سکس رو پیش بکشه. سعی کردم خودم رو تو اون موقعیت قرار ندم. بهانه آوردم و رفتم. همون شب مجید بهم زنگ زد و گفت با بهروز صحبت کرده. ظاهرا بهروز تازگی با یه دختر دیگه آشنا شده و میخواد با افسانه بهم بزنه ولی هنوز بهش حرفی نزده. وقتی داستان من رو شنیده پیشنهاد داده که یه روز افسانه رو برای سکس ببره خونه اش، یه دوربین مخفی تو اتاق بذاره تا ازش فیلم بگیره. دیگه اون فیلم میشه مدرک ما.
    من گفتم: "میخوام اون روز خودم هم باشم. وقتی که کارش تموم میشه در حضور شما غافلگیرش کنم تا نتونه چیزی رو انکار کنه."
    قرار شد همین کار رو بکنیم. یه روز با مجید رفتیم پیش بهروز. خیلی عذرخواهی کرد و گفت نمی دونسته این دختر نامزد یکی از آشناهای مجیده. گفتم "مهم نیست. تقصیر شما نیست. اون دختر هم حق داره هر جور میخواد زندگی کنه اما نباید با زندگی من بازی می کرد. الان هم من فقط میخواهم بهانه و مستمسک لازم رو برای اینکه از زندگیم بیرونش کنم بدست بیارم." با بهروز دست دادم و از اونجا رفتم.
    روزی رو که بهروز میخواست اینکار رو بکنه از قبل به افسانه گفته بودم دارم می رم ماموریت اداری. ولی در واقع زودتر با مجید رفتیم به ویلای بهروز تو لواسون. یه ویلای دوبلکس با استخر و همه امکانات. بهروز از اون بچه پولدارای خر پول بود که دخترا بخاطر پول از سر و کله اش بالا می رفتن.
    بهروز قبلا سه تا دوربین تو اتاق خواب، حمام و نشیمن کار گذاشته بود. مثل اینکه قبلا هم برای خلاص شدن از دست بعضی دخترایی که میخواستن بهش آویزون بشن از این حربه استفاده کرده بود. دستگاه مرکزی و مانیتور دوربینها تو یکی از انباریها بود که من و مجید رفتیم اونجا و از اول شروع به تماشا کردیم. من مرتب زیر لب فحش می دادم اما سعی میکردم که صدام بلند نشه تا افسانه متوجه نشه. اما متوجه مجید شدم که چطور با اشتیاق داشت به تن و بدن افسانه نگاه می کرد. بیشتر مدت ساکت بود. بعد از اینکه افسانه و بهروز کمی روی مبل لاس زدن و همدیگرو بوسیدن، بهروز تاپ و سوتین افسانه رو درآورد. تا حالا سینه هاش رو ندیده بودم. مجید که کنار دستم بود معلوم بود که تحریک شده چون داشت جلوی شلوارش رو میمالید. وقتی متوجه نگاهم شد، عذرخواهی کرد. گفتم: "اشکالی نداره. این جنده دیگه هیچ ربطی به من نداره حتی اگر الان ده نفر هم جلوی من برن ترتیبش رو بدن، ناراحت نمیشم."
    بهروز و افسانه 10 دقیقه دیگه رو مبل عشقبازی کردن. بعد در حالی که هر دو فقط شورت پاشون بود رفتن به طرف اتاق خواب. سکسشون اونجا مثل یه فیلم پورن کامل بود و بجز سکس از جلو همه کار با هم کردن. اول بهروز شورت افسانه رو درآورد و رفت وسط پاهاش تا خوب کسش رو بلیسه. بعد افسانه برای اون ساک زد و حسابی از خجالت کیر و خایه هاش دراومد. بعد بهروز افسانه رو روی تخت خوابوند و پاهاش رو از هم باز کرد و کیرش رو گذاشت جلوی کسش. یه لحظه فکر کردم میخواد فرو کنه. افسانه هم همچین فکری کرد. واسه همین یهو خودش رو عقب کشید. بهروز خنده ای کردو چیزی گفت که متوجه نشدم. آخه صدای دستگاه رو قطع کرده بودیم. بعد افسانه رو به شکم خوابوند، از کشوی بالای تخت یه ژل ورداشت و مالید به کیر خودش و کون افسانه بعد یواش یواش فرو کرد. ظاهرا اولش سخت فرو می رفت، اما بعد کیر بهروز خیلی راحت تا آخر رفت تو کون افسانه و شروع به تلمبه زدن کرد. جالبش این بود که بهروز کاندوم هم نزده بود. تقریبا 5 دقیقه بعد بهروز شدت تلمبه زدنش رو زیاد کرد و خوابید روی افسانه. مجید گفت: "فکر کنم خودشو اون تو خالی کرد."
    من حسابی عصبانی بودم. اما خودم رو کنترل کردم. 2-3 دقیقه بعد بهروز از روی افسانه بلند شد، یه دستمال کاغذی گذاشت جلوی سوراخ کون افسانه و خودش رفت دستشویی. درواقع دستشویی تو همون حمام مستر اتاق خواب بود که دوربین اونجا هم بود. از اونجا رو به دوربین با دست اشاره هایی کرد که ما ببینیم. اما من منظورش رو نفهمیدم. از مجید پرسیدم که منظورش چیه. گفت: "راستش، بهروز بهم گفته بود که من هم برم بهشون ملحق بشم دو نفری دختره رو بکنیم. الان با این علامتی که به من داد در واقع گفت که من هنوز باید منتظر باشم چون با افسانه صحبت نکرده. تو که ناراحت نمیشی؟"
    من: "نه. من که گفتم ده نفر هم یه جا ترتیبش رو بدین من ناراحت نمیشم. اتفاقا اینجوری مدرک محکم تری دستمون میاد. فقط یادت باشه مثل بهروز طوری بری سر وقتش که چهره ات تو تصویر نیفته."
    در این فاصله بهروز خودش رو شست و از دستشویی اومد بیرون. بعد افسانه در حالی که بنظر میومد می لنگه رفت پایین نته اش رو بشوره. وقتی خودش رو شست و خشک کرد، دوباره رفت پیش بهروز. بهروز دو تا لیوان نوشیدنی آورده بود که ظاهرا مشروب بود. پیش خودم فکر کردم: "جنده خانم عرق خور هم شده."
    در همون حال که مشروب میخوردن، بهروز مرتب با افسانه شوخی می کرد نوک پستونش رو نیشگون می گرفت و سر به سرش میذاشت. بعد شروع کرد راجع به مطلبی حرف بزنه. فکر کنم همون پیشنهاد سکس سه نفره رو داشت می گفت. اول افسانه قیافه جدی ای گرفته بود. اما تقریبا بهروز بیست دقیقه ای باهاش حرف زد. یه لیوان مشروب دیگه هم تو این فاصله خوردن. بعد بنظر میومد که افسانه نرم تر شده بود. در همون حالت که حرف میزدن، کیر بهروز رو دستش گرفته بود و میمالید. بعد بهروز بلند شد شورتش رو پوشید و از اتاق اومد بیرون. اومد پیش ما. گفت که افسانه قبول کرده یه نفر دیگه بهشون ملحق بشه. از من پرسید "ایرادی نداره؟"
    همون جوابی که به مجید داده بودم رو به بهروز هم گفتم. بهروز گفت: "در هر صورت شرمنده ام داداش. اگر قضیه فرق داشت اصلا من چشمم دنبال ناموس مردم نیست. اما این لامصب خودش خیلی پا میده. البته تا الان زیاد هم خرجش کردم."
    من: "راستی؟ بهش پول میدی؟"
    بهروز: "هم پول هم کادو. باور کن اگر جنده پولی میاوردم ارزون تر در میومد. الان که قرار شد مجید هم به ما ملحق بشه، قرار شد 500 تومن اضافه بهش بدم. اما لامصب خیلی خوش سکسه. ارزشش رو داشت."
    من: "برو داداش به کارت برس. هر وقت که کارتون تموم شد و رفت دستشویی خودش رو بشوره من میام باهاش رو در رو میشم. بعد هم میرم دیگه بعدش شما هر کاری خواستید باهاش بکنید به من ربطی نداره."
    بهروز یه "دمت گرم" گفت بعدش اضافه کرد که بعدش فایل این صحنه ها رو بهم میده البته بعد از اینکه قسمتهایی که صورت خودش و مجید توش معلومه رو حذف کنه.
    وقتی مجید رفت تقریبا 45 دقیقه سکس سه نفر با افسانه داشتن. مجید ظاهرا از کون کردن خوشش نمیومد (می گفت کثیفه)، اما حسابی دهن افسانه گایید. تو یه صحنه افسانه 4 دست و پا شده بود جلوی مجید و داشت کیرش رو ساک می زد، بهروز هم از پشت تو کونش تلمبه می زد. بعد مجید افسانه رو خوابوند، و نشست روی سینه اش و شروع به گاییدن پستونای درشتش کرد. البته قبلش پستونارو حسابی چرب کرده بود. خود مجید میگفت خیلی از این پوزیشن حال کرده، چون وقتی آبش اومد با فشار پاشید روی گردن و سر و صورت افسانه. خلاصه وقتی کارشون تموم شد، افسانه رفت حموم. این بار کاملا دوش گرفت (ظاهرا آب مجید توی موهاش هم پاشیده بود.) تو این فاصله من رفتم تو اون اتاق. مجید و بهروز شورتشون رو پوشیده بودن. از تو حموم صدای آب دوش میومد. بهروز گفت: "خودت نمیخوای این دفعه آخر لااقل یه حالی باهاش بکنی؟"
    گفتم: "من کلا از جنده و جنده بازی بدم میاد. الان فقط میخوام با مشت بزنم فکش رو بشکنم."
    بهروز: "نه بابا ارزش نداره خودت رو به دردسر اینجور چیزها بندازی. بعدا کلی خودش و خونواده اش ازت طلبکار میشن. همینکه تحقیرش کنی و بترسونیش کافیه."
    راست می گفت. وایسادم کنار در حموم تا کارت تموم بشه. وقتی دیدم میخواد بیاد بیرون، رفتم یه گوشه وایسادم تا اول من رو نبینه. مجید و بهروز از اتاق رفتن بیرون. افسانه وقتی اومد بیرون اول من رو ندید. کاملا لخت بود و فقط یه حوله دور موهاش پیچیده بود. وقتی در حمام رو بست و رفت جلوی میز توالت، یک دفعه من رو از توی آینه دید. جیغی کشید و یه ملافه از روی تخت برداشت دور خودش پیچید.
    افسانه: "حسن؟ تو اینجا چکار میکنی؟"
    من: "من باید به تو جواب بدم اینجا چکار میکنم؟"
    افسانه سعی می کرد یه داستانی تو ذهنش سر هم کنه. زبونش بند اومده بود."
    من: "خوب حرفی برای گفتن نداری؟ من رو باش که فکر می کردم نامزدم یه دختر پاک و نجیب از یه خونواده مذهبیه."
    افسانه: "ببین. قضیه اون جوری که فکر می کنی نیست. با همکلاسهام قرار گذاشته بودیم بیایم گردش، اما اونها هنوز نرسیدن. من هم گرمم بود گفتم برم دوش بگیرم."
    با دستم به جایی که دوربین مخفی نصب شده بود اشاره کردم و گفتم: "اون نقطه سیاهی که کنار میله پرده هست رو میبینی؟ یه دوربین مخفیه. امروز از اولی که اومدی تموم حرکاتت ضبط شده. من هم تو یه اتاق دیگه داشتم همش رو نگاه می کردم. حالا می فهمم چقدر اصرار داشتی که زودتر با من سکس داشته باشی. میخواستی من پرده ات رو بزنم تا راحت تر به جنده بازیهات برسی. خدا رو شکر که اون موقع گولت رو نخوردم. حالا ازت مدرک دارم. تمام این فیلمها ضبط شده. خودت میری به خونواده ات میگی که از ازدواج با من منصرف شدی. هر بهانه ای هم دلت خواست بیار. اما یادت باشه بهانه هات از طرف خودت باشه. بگو خودت پشیمون شدی یا این عاشق یه نفر دیگه شدی. طوری نقش بازی کن که خونواده ات بیان از من عذر خواهی هم بکنن و همه هزینه هایی که تا الان برات کردم رو جبران کنم. اگر ادعا کنی که من بد اخلاقی کردم یا اذیتت کردم همه چیز رو به خونواده ات می گم و فیلمت رو بهشون نشون میدم."
    افسانه گریه می کرد و التماس می کرد ببخشمش. اما برای من امکان نداشت همچین کاری بکنم. از اتاق رفتم بیرون. مجید و بهروز لباسشون و پوشیده بودن. افسانه هم بعد از چند دقیقه اومد. فقط شورت تنش بود و ملافه دور خودش پیچیده بود، چون لباساش رو از قبل تو اتاق پذیرایی درآورده بود. لباساش رو برداشت و رفت تو اتاق پوشید. من و مجید با بهروز خداحافظی کردیم و با هم راه افتادیم به طرف تهران. بهروز بعدا تعریف کرد که افسانه کلی هم بعد از رفتن ما گریه و زاری کرده و بعد هم سر اون داد زده که چرا با من همکاری کرده تا اینجوری گیرش بندازم. بهروز هم بهش گفته بود که دیگه پیشش نیاد چون حوصله دردسر نداره. بعد حتی اون رو نیاورده تهران، بلکه رسونده بوده ش خیابون اصلی لواسون و براش تاکسی دربست گرفته تا تهران.
    تهدیدم خیلی زود جواب داد. هفته بعد، مادر افسانه به مادرم زنگ زد و گفت دخترش پشیمون شده از این ازدواج. پدر و مادرم شوکه شدن. اما بیشتر تعجبشون این بود که می دیدن من خیلی عادی برخورد کردم. همه هزینه هایی که براشون کرده بودیم رو هم بهمون پس دادن. دیگه تا مدتی ازشون خبر نداشتم، اما بعدا شنیدم افسانه با یکی از همکلاسی هاش ازدواج کرده. مجید از بهروز شنیده بود که افسانه با پسره دوست میشه بعد باهاش سکس میکنه تا پسره پرده ش رو بزنه.بعد مجبورش می کنه باهاش ازدواج کنه. اما از اون ببعد دوباره جنده بازیهاش رو شروع می کنه و این دفعه بی دردسر از جلو و عقب سکس می کرده. حالا که فکرش رو می کنم میبینم خدا خیلی من رو دوست داشت که همچین کلاهی سرم نرفت. دم مجید گرم که واقعا معرفت بخرج داد و بموقع به من خبر داد که نامزدم چه جنده ای بوده.


    نوشته: Shahin

  • 58

  • 32




  • نظرات:
    •   off_boy
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • درخت مكر زن صد ريشه دارد
      كه اگه نداشت همون خوبشم نميتونست خودشو به يه پسر غالب كنه چه برسه به نامزد تو كه جنده بوده...


    •   سارینااا
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • برو اونور بزار باد بیاد .. یعنی برا اینکه کارتون رو پوشش میدادین باید درمورد افسانه حرف میزدی احمق کونی
      چه نیازی بود از قیافه یا تحصیلات و خانواده افسانه به مجید بگی .. کرم از خودت بود کونده مطمنم مجید ترتیبتو داده افسانه هم زن مجید بود


    •   Mandil.hot
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • چرا پسرها هر غلطی مجازن بکنند اما دنبال دختر افتاب مهتاب ندیده میگردند؟
      ببین دوست عزیز، دختر و پسر تا قبل ازدواج هر کاری کردند، کردند، مهم بعدشه که به هم پایبند باشند و به هم خیانت نکنند.


    •   shahx-1
    • 3 هفته،4 روز
      • 28

    • یه جوکی تو تلگرام خونده بودم که اینجوری که اوضاع داره پیش میره باید شب خواستگاری چندتا عکس به دختر نشون بدیم بگیم هرکاری تاحالا کردی مهم نیست فقط این عکسای افراد فامیله نگاه کن ببین با اینا کاری نکرده باشی!! (biggrin)


    •   Dadsuger_tehran
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • نامردی رو با نامردی نباس جواب داد


    •   Prometheuss
    • 3 هفته،4 روز
      • 13

    • شاهین اتک سوم امشبم زد!
      اولا کسخلی از توعه که ازدواج سنتی کردی و ندیده نشناخته رفتی با طرف نامزد کردی
      ثانیا تحقیقات محلی جواب نمیده میخوایین تحقیق کنین ببینین با کی مشکل دارن از اونا بپرسین تمام ریز و درشت رو بهتون میگن
      سوما تو خودت کسخل بودی وگرنه میفهمیدی دختر آفتاب مهتاب ندیده انقد سلیطه و پاچه ورمالیده نی و پیش قدم نمیشه برا سکس و پرده زنی!
      چهارما برای بهم زدن نامزدی همین که مشغول عشق بازی بودن مدرک کافی داشتی دیگه لازم نبود بمونی تا دو راند تری سام بکننش لاش گوشت
      ننویس دیگه (dash)


    •   Jeefri
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • خيلي خيلي بد نوشته بودي حالمو بهم زدي انگار كتاب تاريخ مي خوندم ولي چون آموزنده بود فحش نمي دوم ولي ديسلايك رو نوش جون كن


    •   anonym.masi
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • ایده ها و تخیلت قویه یکمی کار کنی داستان هاتو کوتاه تر بنویسی بهتر میشه آفرین


    •   Orginalboy
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • به قول یکی از دوستان قبلا تست باکرگی میگرفتن الان باید قبل ازدواج تست حاملگی و ایدز بگیرن!!!


    •   lovely_grl
    • 3 هفته،4 روز
      • 12

    • اصلا نتونستم اون قسمتش رو درک کنم که چرا اون دوتا باهم نقشه داشتن دونفری بکننش.. خب ب هرحال نامزدت بوده و هرچند قصد جدایی داشتی ولی توی اون لحظه بهش متعهد بودی و دوم اینکه از بهونه ی افسانه خندم گرف رفته دوش بگیرهlooool


    •   حاج.دولدار
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • دنيا كوجيكه !!


    •   tnhaei
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • میزاشتی یه دستم خودتو میکردن مستمسکت محکمه پسند تر بشه،بالاخره کار از محکم کاری عیب نمیکنه


    •   Bella_ragazza
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • سه چهارتا داستان نوشتی همه با ی مضمون فقط شخصیتاش فرق داشت خخ


    •   Gutin
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • اگر لحظات توی سکس رو توضیح نمیدادی و بازش نمیکردی بیشتر باور میکردم داستانت واقعیه.شاید از اونایی هستی که عشق اینن نامزدشون زیر کیر یکی دیگه پاره بشه...ولی خب در هرصورت از این اتفاقا زیاده...دخترا خیلی جنده شدن


    •   Behzadjafari
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • حسن خطر داره حسن


    •   SOTEDELAANIM
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • (rose)


    •   shohre@J
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • جالب بود واموزنده ....متاسفانه در جامعه از این اتفاقات تلخ زیاده ....


    •   Caboos1
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • بابا کاری نکردن که چقدر زود عصبانی میشی
      ازت چپ و راست معذرت خواهی هم که کردن
      واقعا کسکشای با مرامی بودن
      غیرقانونیا همه کار باهاش کردن تو که قانونی بودی تنها کاری که کردی سینه هاش رو از مانیتور دیدی؟ خاک برسرت کنن


    •   ناصر39
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • یک داستان فوق العاده غیر واقعی و آبکی
      اونقدر گاف داره که اصلا نیازی به نقد نیست
      فقط دیسکلایک


    •   asal173
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • داستانت قشنگ بود من که دستم رفت لای پام اما اصلا به واقعیت نمی‌خورد.


    •   kir20bisexual
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • معنی واقعی ذهن مجلوق رو فهمیدم...اخوندا هم همینجورین مث خودت


    •   Darksidersss
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • کسی که نامزدش خیانت کرده نمیاد با آب و تاب از سکسش صحبت کنه
      95درصد داستاهای شهوانی دروغ و کسشره
      خاطرات یک جغی?


    •   toolejen
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • خیلی میخوای ادا آقاجونا رو در بیاری و فاز پند و اندرز بگیری،ولی توی داستانت بیشتر از بهروز و مجید تو از کس دادن نامزدت لذت بردی تا اونا،قشنگ شخصیتت پیداس چجور ادمی هستی،اون پونصد تومن بهروز رو هم حسابشو داشته باش آقای حسابدار،


    •   charles23
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • راستش رو بخواهید زیاد دور از واقعیت نبود .همچین اتفاقی رو یکی از دوستانم داشت البته زنش بود .اگه یه روز حوصله داشتم براتون جریانشو تعریف میکنم


    •   zendegie_pichide_shiva
    • 3 هفته،4 روز
      • 2

    • مستسمك ؟! واقعا ؟ چرا ؟


    •   Winiston333
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • برا منم همچين اتفاقي افتاد ما ٨سال با هم دوست بوديم ١سالم نامزد بعدش فهميدم كه خانوم جندس قيچش كردم


    •   عشقبازمست...
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • تمام دوستت دارم ها دروغ !


      آن همه دوستت داشتن ها و این همه نگاههای دزدانه و یواشکی و از شرم دیده شدن ها
      ای کابوسهایم من به شماها مدیونم،می آیید و در خوابها و رویاهایم به من می پیوندید و ازینکه مرا در این سالها تنها نگذاشته اید از شما ممنونم .


      سکس از ده هزار سال پیش یه بیزنس بوده اما بدون تعهد
      خب تو که ارق و ژن جندگی تو خونت هست میخاری میری بری مزدوج بشی و یه نفر دیگه رو بدبخت کنی و عنگ کسکشی بهش بزنی
      البته اینها از زرنگی و مکر شما زنهاست ، شما زنها همیشه هر جا هر وقت هم خر رو خواستین هم خرمارو
      نفرین خدایان بر شما زنها
      عمر و جوونی و دارو ندار و انگیزه زندگی یه مرد رو ازش میگیرین


    •   Winston991
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • فقط خط اولشو خوندن چون از خوندن داستانای خیانت اعصابم بهم میریزه و یاد گذشته میوفتم ولی تحمل اینکه قبل از ازدواج نامزدت بهت خیانت کنه به مراتب خیلی راحت تر از اونیه که همسرت بعد از سه سال ازدواج با یه بچه بهت خیانت کنه اونم با یه فامیل نزدیک


    •   R.B.behruz
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • این آقا بهروز قصه شما خیلی پسر خوب و داش مشتی ای بوده، یجا طرف رو ترغیب کرده که برو با نامزدت سکس کن که راه باز بشه براش، یجا گفته من کلا چشمم دنبال ناموس کسی نیست!!!
      خدایا این جوونهای چشم پاک رو از ما نگیر!!!


    •   rebelmen
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • چرابعضیا زیر داستانها اینهمه کارآگاه بازی درمیارن؟ مثلا که چی؟ مگه فرقی بحال شما میکنه داستان واقعی باشی یا نه؟


    •   mehdisaadi
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • از قدیم گفتن زن خوده خوده شیطونه، دوستی بدرد چنین موقع هایی میخوره دیگه،امیدوارم یک ازدواج موفق داشته باشی، ولی نظر منو میخوای دیگه ازدواج نکن


    •   rebelmen
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • درجواب mandil.hot که گفته چرا پسرها هرغلطی میکنن ، مهم اینه که زن وشوهر به هم پابند باشن باید بگم خنگول کی بودی تو؟ اینا باهم نامزد بود،دختره مجردکه نبوده


    •   hamid30gari
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • احساس میکنم برکت از سایت داره میره.
      خیلی ها نیستن.
      مثل نیکا کاکا رستم و مهدی پاشنه طلا هم گه گاهی میاد.
      چند روزه مهران نیست حتی چند روز منم نبودم.
      اون بدبختم که مینوشت هرکی میگه کسشعره لایک کنه اومد یه داستان نوشت انقدر فحش خورد تو افق گم شد.دوستانی که یادم رفت اسمشون رو بیارم حلال کنن.


    •   ElnIMa
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • خارج از اینکه این داستان دروغ بود یا راست چون اینکه یه دوستی یه نفر رو بین این همه آدم بشناسه امکانش خیلی پایینه مگر شهر کوچیکی باشه که تو این داستان صدق نمیکرد. ولی به هر حال انتخاب یک نفر برای زندگی خیلی سخت شده تو این دور و زمونه. راه های غیر سنتی و سنتی هم تضمینی نمیده صد در صد.


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • لامصب اگه خود ادمینم سه تا داستان داشت هر سه تاش رو تو یه شب آپ نمی کرد.ریدی تو داستان خوندن ما رفت..عههه


    •   kokarostam
    • 3 هفته،4 روز
      • 4

    • دیوث


      اینکه داستانت تخمی بود را کار ندارم، اینکه اولش محجوب بودی و به جای کس و کون از واژه‌های نامانوس جلو و عقب استفاده کردی ولی آخرهای داستان بی‌ادب شدی و از کلمات مشمئزکننده کس و کون استفاده کردی را هم کار ندارم. فقط بگو ببینم تو که شش ما روز و شب با نامزدت بودی و بیرون میرفتی و با مجید خیلی جور بودی مگه میشه در مورد مجید به افسانه حرفی نزده باشی و با هم آشنا نکرده باشی؟ حتما بارها و بارها سه تایی سینما و پارک رفته بودید پس افسانه مجید را کاملا میشناخته. چطور توی خونه‌ی بهروز از دیدن مجید شوکه نشده و راحت بهش کون داده؟ از این فیلمهای آبدوغ‌خیاری زیاد نگاه کردی و اومدی داستان برامون تعریف کردی. شاشیدم توی داستانت و قوه‌ی تخیلت.


      کیر بهروز توی افسانه نشست
      کیر تو دردم به غمناکی شکست
      چون مجید هم کرد، کیرش را فرو
      جق بزن، ای مردکه با هر دو دست


      ها کـُ‌کا


    •   kokarostam
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • دیوث


      اینکه داستانت تخمی بود را کار ندارم، اینکه اولش محجوب بودی و به جای کس و کون از واژه‌های نامانوس جلو و عقب استفاده کردی ولی آخرهای داستان بی‌ادب شدی و از کلمات مشمئزکننده کس و کون استفاده کردی را هم کار ندارم. فقط بگو ببینم تو که شش ما روز و شب با نامزدت بودی و بیرون میرفتی و با مجید خیلی جور بودی مگه میشه در مورد مجید به افسانه حرفی نزده باشی و با هم آشنا نکرده باشی؟ حتما بارها و بارها سه تایی سینما و پارک رفته بودید پس افسانه مجید را کاملا میشناخته. چطور توی خونه‌ی بهروز از دیدن مجید شوکه نشده و راحت بهش کون داده؟ از این فیلمهای آبدوغ‌خیاری زیاد نگاه کردی و اومدی داستان برامون تعریف کردی. شاشیدم توی داستانت و قوه‌ی تخیلت.


      کیر بهروز توی افسانه نشست
      کیر تو دردم به غمناکی شکست
      چون مجید هم کرد، کیرش را فرو
      جق بزن، ای مردکه با هر دو دست


      ها کـُ‌کا


    •   ژوسف
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • قدیما عرقخور بودن مردم اگه کسی تو محل به بچه محلشون چپ نگاه میکرد میزدن لتو پارش میکردن.جدیدا جونا گلی یا شیسه ایی شدن میرن از پشت در اتاق نکاه میکنن چجوری ناموسشونو میگان بعد خر کیف میشن!اگه واقعی باشه این دست نوشتت باید بگم خیلی بی غیرتی که نشستی تا اخر نگاه کنی چجوری دارن میکنن نامزدتو بعد با ابو تابم تعریف میکنی


    •   Caboos1
    • 3 هفته،4 روز
      • 3

    • حمید سیگاری اینایی که میگی مثل آخرین حرفای یه محکومه به اعدامه


    •   Hashariman17
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • مستمسک؟؟؟آه چه میتوان گفت جز اینکه آلتم در میان ران هایت حسن :)


    •   Smtbt
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • قبل از ازدواج هر انسانی آزاده هر کاری بکنه ، تازه بعد از ازدواج هم انسان آزاده هر کاری بکنه ، کلا انسان آزاده ، پس سخت نگیر


    •   کیرکج_میرزا
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • جواب تاپیک به کیرم


    •   Mehrdadgaybot
    • 3 هفته،4 روز
      • 1

    • فکر کنم نامزدت رو یه بار من و رفیقم کردیمش


    •   garshasb.
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • سلام به همه عزیزانه شهوانی چ قدیمی چ جدید فقط خاستم از نکاه انسانی بگم چرا اینقد ک شماهایی ک ادعای روشنفکریتون میشه اینقد عتیقه نظربدید اصلا پسر و دختر فرقشون چیه ک دخترا جنده میسن ولی پسرا نه اصلا چرا خانما و دخترا باد لباس پوشیدن و رفتارشون رو باب میل آقایون کنن ک شاید دلبری کنن چرا باسن بزرگ برا خانما ی حسن حساب میشه فقط این حرفا رو واسه روشنفکرایی ک مثلا ...از همه دخترا و خانما عذر میخام برام مهم نیس ی مشت عقده ای بهم انگ کس لیسی بزنن البته این کلمه با ادبیاتم بکی نیس ...دخترا وجودشون جز پاکی وخوبی چیزی نیس این اقایون هستن ک با نوع رفتار و نوع پسندینشون باعث میشن ک بعضی خانما این شکلی رفتار کنن...


    •   جندهjon
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • ب نظرتون کدوم پسری که ی دوست دخترقد بلند کمر باریک ممه گنده و کون گنده داره میاد بخاطر توی جقی الدنگ دوس دخترشو‌میفروشه و از دستش میده ؟
      کی میاد این ریسکو کنه
      چرا تو مغزتون گوه ریختن؟اخه اسکل کسی ک ویلا تو لواسون داره و عشقو حال میکنه چرا از کس کردناش فیلم بگیره دخترا ک نیازی ب فیلم ندارن یکم بی محلی کنه میرن
      تو قطعا تو مغزت گوه و شاش خر ریختن احمق کسخل
      داستان واقعی:
      حسن میره زن خاستگاری تا چشمش ب دختره میفته میگه همینو میخام همین فردا عقدش میکنم
      بعدش میری ب رفیقت نشون میدی عکسشو میگی زنمه ببین چ کسو کونی داره
      رفیقتم میگه من اینو۲ سال کردم
      ۲ سالم زیر بهروز بود الان چجوری باکره شده واسه تو؟
      توام دو دستی میزنی تو سرت
      فرداش میری ب زنت میگی تو قبلا با کسی بودی؟ اونم میگه پس نه منتظر بودم توی کیر فیس بیای منو بگیری عن آقا
      بعدشم تو کیر میشی و قهر میکنی
      زنت فرداش مهریشو میذاره اجرا
      الانم داری کون میدی و ماهی ۱سکه به زنت میدی و با کون زخمی این داستانو مینویسی .ناراحت نباش امیدوارم کون دردت خوب شه


    •   Mr.Holmes
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • اینم وضعیت رئیس‌جمهور مملکت ما، بجای رسیدن به معیشت مردم داره اینجا داستان اپلود میکنه، "حسن خطرناکه حسن...."


      اما همون بهتر که ازدواجتون سر نگرفت، من فکر میکنم رو کارتتون باید مینوشتید "حسن و فرزانه" خودش برام کلی مایه نشاطه....


    •   ssonna
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • اولا توی یه رابطه ی دو نفره هیچوقت علت برد و باخت یکی ازونا نیست هردو سهیمن،دوما کی گفته یه زن یا یه مرد مجبوره با ضعفای طرفش یعمر بسازه و بسوزه ؟کم گذاشتی یا شایدم اصلاچیزی نداشتی که براش بذاری رفته دنبال کسی که جبران کنه تو ناقصی نه اون و در آخر آلت سگم تو دهنت که اینقدر بی غیرت و لاشی هستی .


    •   انسان.خوب
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اگه داستانت واقعی باشه ، هم خودت بیشعور هستی هم اون دوستت .


    •   2Samy
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • چون پسر سالمی بودی خدا اینجوری بهت کمک کرده


    •   آیت_الله_آملی_لاریجانی
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • بسیار بد بود پسرم
      شما بایو تمرین بیشتر کنید
      ومن الله توفیق


    •   hari.chobin
    • 3 هفته،3 روز
      • 0

    • اکثرا دخترا اینجوری شدن


    •   دکتر.گوندور
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • داستان تورو با هر سختی و ملالتی و ازز سر بیکاری خوندییم ..بگذریم از شخصیت شخمیت ک رگه های بی غیرتیتو میخاسستی خلی مبتدیانه و با مغذرت های مکرر شخصیت های روبروت توجیه کنی..بگذریم ازینکه اون هنو زنت بود و تو باس روش غیرت نشون میدادی ک حدقل همی دوستات رو زن ایندتتم کراش نکنن..بگذریم..من فقد میترسم فردا ییه کس خل دیگه ای بیاد همی داستانو ازز زبان مجید بنویسه برامون و پایینشم تگ کنه سکس تری سام با خانم همکار بی غیرتم جلو چشماشش


    •   mmd_squ
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • میدونی جاکش تر از نامزدت کیه؟ ایم دخترایین که زیر داستانت کامنت میذارن میگن وای دختره چه جنده ای بود یا جامعه زیاد شده متاسفانه... خب اخه جاکشا شما خودتون اینجایین ا جنده بودنتونه همتون ک نظر میدین که تاپیک زدین عکسای جدید کص و کونم ک جنده ها!!!!!


    •   Esf_nice_man
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • تو از افسانه نامردتری که حاضر شدی بشینی سکسشو ببینی


    •   Comicon
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • حسنی میای بریم حموم
      نه نمیام
      سرشو میخای ساک بزنی
      نه نمیخوام


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • خسته نباشید اقای شاهین


    •   King_hesam
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • حسن بایدتوهم ترتیبشومیدادی...ولی تواین زمونه الان پرده معنی نداره که بهروزکه مایه داربوده پردشومیزده وهزینه ترمیمشم میداده یکم باورش سخته ولی داستانت خوب بود


    •   zamankhan400
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • تلخ و فقط تلخ


    •   Sexybreasts
    • 3 هفته،1 روز
      • 1

    • khyLi birikht bod dastantoon (cool)


    •   just sex
    • 3 هفته
      • 1

    • درود.
      معمولا خیلی خیلی کم پیش میاد نظر بدم اما واقعا این داستان تا حدودی داستان زندگی من بود، حالا درسته یه جاهاییش رو مبالغه کرده بودی و تا حدودی سکسی شده بود ( که باید میشد) اما تا حدودی یاد خودم افتادم.
      اتفاقا دوست دختر ما هم اسمش افسانه بود. خیلی ادعای پاک بودنش میشد اما حرکاتش به شدت مشکوک بود تا اینکه خدا خواست و بدجوری سر مچش رو گرفتم. فقط یه کشیده خوابوندم در گوشش و برای همیشه از زندگیم محوش کردم. هنوز که هنوزه با شماره های متفاوت به من زنگ میزنه اما تا صداش رو میشنوم گوشی رو قطع میکنم و اون شماره رو هم بلاک میکنم.
      دوستان باور کنید دوستی هم مثل ازدواج مقدسه و خیانت در اون ، کار خیلی زشت و ناجوانمردانه ای محسوب میشه. همیشه از خیر داشتن چنین دوست دخترهایی بگذرید.
      یه تار گندیده تن فروشهایی که صادقانه این کار رو میکنند و باکشون نیست که باقی بفهمند تن فروش هستند صد شرف داره به اونایی که تن فروشی میکنند اما ادعای پاکی و نجابتشون میشه.
      خودارضایی صدشرف داره به داشتن چنین دوست دخترانی.
      ممنون بابت داستانت عزیز.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو