به نام خواهر

    تو حیاط کنار حوض نشسته بودم ، دستامو تو آب حوض بازی میدادم و خنکی آب پوستمو نوازش میکرد ، با چشمام ماهی های کوچولو و قرمز توی آب رو دنبال میکردم ، هوا اَبری و آسمون پر بغض بود . صدای جیغ و ناله ی مامانم از توی خونه تو دلم رو خالی میکرد ، وجودم پر از نگرانی و هیجان بود . وقتی صبح با صدای زجه ی مامانم از خواب بیدار شدم بابا باعجله چکمه هاش رو پوشید و از خونه بیرون زد بعدش خاله مریم سراسیمه اومد تو و رفت کنار رخت خواب مامانم . دستاشو تو دستای مامانم حلقه کرد و با همون لحن دلسوزانش به مامانم گفت : خواهرت بمیره !! همین الان بی بی خاتون میرسه یه کم تحمل کن.
    بی بی خاتون رو میشناختم یه پیرزن ۷۰ ساله ، پشتش خمیده بود و همیشه چادر گلداری سرش میکرد ، مامانم میگفت منم بی بی خاتون دنیا آورده ، میگفت هر بچه ای که توی سقز به دنیا میاد بی بی خاتون به دنیا آوردشون.
    صدای کُبه ی در چوبی باعث شد به سمت در بدوم ، پشت در هیبت مردونه ی بابام و پشت خمیده ی بی بی خاتون بی توجه به من سریع وارد خونه شدن . به داداش محمد نگاه کردم توی کوچه داشتن با دوستاشون فوتبال بازی میکردن. آروم اومدمو کنار حوض نشستم دوباره با ماهی ها خودم رو سرگرم کردم که صدای گریه ی یه نوزاد باعث شد به طرف خونه بدوم ، تا قبل اون خاله مریم نمیذاشت برم و حال مامانم رو ببینم . وارد خونه شدم خاله مریم خندید و بابام وضو گرفت و سجادَش رو برداشت . به مامانم نگاه کردم بی حال و پریشون و درد کشیده بود ، وقتی خاله مریم تورو داد دستم گفت : شهلا جون ببین از این به بعد تنها نیستی یه خواهر خوشگل و شیطون کنارته همیشه. با دستای کوچولوم بغلت کردم . گریه میکردی و من میخندیدم .
    خاله اسمشو چی بذاریم؟؟
    خاله مریم به مامانم نگاه کرد، مامانم خندید ، خاله مریم‌نگاهم کرد : چی دوست داری خودت ؟؟
    اممممم نسرین چطوره؟؟ ابجی نسرین کوچولوی خودم.
    بی بی خاتون گفت : یه دختر مثله پنجه ی آفتاب خدا بخشیده بهتون دخترم. دوباره بهت خیره شدم .اَبروها و شکل لبات . حالت چهره ی معصومت منو یاد چهره ی بچگونه ی خودم‌مینداخت . پیشونیت رو بوسیدم.....
    ما دیدیم ، ما نگاه کردیم ، ما حس کردیم که خیلی از مادرا بخاطر نداشتن پول و نرفتن به بیمارستان برای زایمان ، بچشون تلف شد ، ما تصمیم گرفتیم. تصمیم گرفتیم که بزرگ بشیم و نذاریم دیگه بچه ای سر زا بره . روز به روز قد کشیدیم گاهی که داداش محمد دعوات میکرد سینه سپر میکردم و مثله یه مرد مشتامو گره میکردم و با تکون دادن مشتم تهدیدش میکردم که بهت کاری نداشته باشه. بابام کلاه نخیش رو سر میکرد و میگفت : بومه خِر هرنگ دلم و گلاره چاوِم( فدای آسایش دلم و روشنایی چشمام) نَمَدش رو روی دوش مینداخت و میرفت سر زمین . مامان همیشه از تو مطبخ داد میزد دخترا نرید بیرون ، تو حیاط بازی کنید. گاهی بغلت میکردم با اینکه خیلی بزرگتر نبودم . جثه هامون تقریبا هم اندازه شده بود به زحمت راه میرفتم . لِی لِی بازی میکردیم و گاهیم "قارچون" ( یه نوع بازی محلی که با سنگ انجام میشه ) که همیشه میذاشتم ببری و وقتی از بردن من شاد میشدی و جیغ میزدی توی دلم قربون صدقه ات میرفتم خواهری .... روز به روز بزرگ تر شدیم من دانشکده ی پیرا پزشکی قبول شدم و پرستاری خوندم . میگفتم : من نمیذارم هیچ آدمی از زخم‌بمیره . اجازه نمیدم مریضی ازم‌ نااُمید بشه ۷ سال بعد توهم پرستاری خوندی . باهم تو یه بیمارستان مشغول کار شدیم. اواخر ۵۷ بود . هیچ جایی دیگه مثل قبل نبود مردم توی خیابونا جمع میشدن و علیه شاه شعار میدادن ساواک و مامورا خیلیارو زخمی میکردن و ما معالجشون میکردیم. با هم تبعید شدیم ، با هم زندانی شدیم و پشت میله های سرد زندان به گرمای بیرون با حسرت نگاه کردیم . خواهر حس میکنم آخراشه. انگار همه چیز داره زیر و رو میشه... همه چیز...
    صدای شهلا تو صدای گلوله ها ی بی رحم و خشن‌ گم‌ شد ... انگار زمین از عمق وجودش غرید و یه پایان تلخ رو برای دو خواهر رقم زد ، یه پایان تلخ و غرور آمیز ، بعد از اون فقط سکوت بود .. سکوت و خاموشی...




    مرد پر از شهوت و حس مالکیت بود ، دستش رو روی باسن گرد و خوش فرم دختر کشید و آخرین پُک رو به سیگارش زد . با صدای پوفی دود رو از ریه هاش بیرون کشید و تو فضای نیمه تاریک اتاق رها کرد و فیلتر سیگار رو توی زیر سیگاری مچاله کرد. دستاشو به هم مالید و دوباره روی باسن دختر چَک زد ، با این چک دختر تکونی به خودش داد و به چشمای مرد خیره شد و با صدایی که سعی میکرد دُز عشوه اش رو بالا ببره رو به مرد گفت : امشب میخوام بهترین سکس دنیارو باهات تجربه کنم.
    جووووون !! قراره حسابی ازت کام‌ بگیرم دختر.
    با این حرف روی ریشش دست کشید و تا پایین چونه اش ریشش رو مرتب کرد. سرش رو به صورت دختر نزدیک کرد و لباش رو به لبای دختر چسبوند ، دستاش رو حریصانه روی تن لخت دختر میکشید هیچ برجستگی از زیر دستش در نمیرفت سینه های دختر رو محکم چنگ زد که باعث شد دختر از روی درد جیغ کوتاهی بکشه ، لباش رو به گردن دختر رسوند و زبونش رو طمعکارانه به پوست گردنش کشید . دستش رو روی کون نرم و هوس برانگیز دختر کشید و دوباره محکم روی کونش سیلی زد ، هاله ی دستش حالا کاملا روی باسن دختر نقش انداخته بود ، دوباره لباش رو قفل لبای دختر کرد و با ولع لباش رو خورد. بلند شد و لباسش رو درآورد حالا هردو لخت بودن ، دختر رو دِمر روی تخت خوابوند و سنگینی وزنش رو از پشت روش انداخت و مشغول میک زدن گردنش شد ، کیرش رو به پشت کُسش مالید و با هر حرکت کیرش روی کُس دختر ، ناله های پرهوس دختر بیشتر حریص و مشتاقش میکرد . کف دستش رو تُفی کرد و با انگشتاش کس طعمه اش رو خیس و لزج کرد و با صدایی که از ته گلوش خارج شد گفت : حالا وقتشه ، وقت حس کردن گرما ...با یه حرکت کیرش رو به کس دختر فشار داد و حالا تونست کل حجم کیرش رو توی اون کس گرم و خیس حس کنه سرخوش شد و آهی از ته دل کشید و شروع کرد به کمر زدن ، با هر تلمبه بدن دختر چند سانت رو به جلو میرفت و صدای جیر جیر تخت تنها صدایی بود که به گوش میخورد. با خشونت رو به دختر گفت : مگه نگفتم دوس ندارم وقتی دارم میگامت ساکت باشی دِ باز کن اون حنجرتو قناری.
    دختر انگار منتظر دستور بود و با آه و ناله های تصنعیش سعی میکرد حس شهوت مرد رو بالا تر ببره . مرد دستشو از روی شکم دختر بالا کشید و سینه های درشت دختر و تو دستاش گرفت . دختر سرش رو برگردوند و دوباره لباش رو به لبای مرد گره زد و حرکت زبونشون روی هم و قاطی شدن آب دهنشون با هم و صدای برخورد کون نرم دختر به شکم تقریبا برآمده و پر موی مرد چیزی بود که تو اون اتاق داشت اتفاق میفتاد ، مرد با شدت و خشونت کیرش رو داخل کس دختر تلمبه میزد و دهن نیمه باز و چشمای خمار دختر نشون میداد که چقدر داره لذت میبره ، دختر با دستاش تشک رو چنگ انداخت و لب پایینش رو با دندونش گاز گرفت و با صدای ناله ی خفیفی و لرزش بدنش اُرگاسمش رو حس کرد ، مرد بعد از چند تلمبه ی محکم کیرش رو بیرون کشید و آبش رو با شدت پشت کمر دختر خالی کرد . با انگشت آب غلیظش رو روی کمر دختر پخش کرد و دوباره محکم روی باسن دختر سیلی زد و میشد تو چشماش رضایت رو دید ، پاکت مگنا رو برداشت و یه نخ بیرون کشید فندکش رو برداشت و سیگارو روشن کرد و با یه نفس عمیق دود رو تو ریه هاش فرستاد. صدای در باعث شد اون حال خوشش به هم بخوره و با عصبانیت گفت : کدوم‌احمقیه باز؟؟
    یه صدای تقریبا زیر که تشخیص اینکه صاحب صدا یه مرد یا زن باشه برای دختر سخت بود با حالتی عجول گفت : قربان ساعت ۲ نصفه شبه فقط دوساعت و نیم‌مونده.
    مرد روی ریش پر پشتش دست کشید و با بی حوصلگی بلند شد و لباسش رو پوشید ، از جیب شلوارش چندتا اسکناس بیرون آورد و با حالتی که شیطنت توی صداش موج میزد اسکناس ها رو روی باسن دختر ریخت .
    خیلی چسبید ، من میرم توئم پاشو بپوش لباساتو فردا آفتاب نزده برو.
    مرد قدم‌برداشت و از اتاق خارج شد .
    نیم ساعت بعد پشت یه در قفل شده و فلزی ایستاد و ساعتش رو نگاه کرد تک صرفه ای کرد و کلید رو توی قفل انداخت و وارد سلول شد.
    به طرف کلید برق رفت و روشنش کرد . مهتابی رنگ و رو رفته ی اتاق با چند بار پلک زدن روشن شد . قدم زد و با پا صندلی رو به میز بازجویی نزدیک کرد و مقابل دوخواهر ایستاد ، به هیبت رنج کشیده ی دخترا نگاه کرد و نیشخند زد ، رو صندلی نشست ، با انگشتاش روی میز ضرب گرفت .
    خواهران کعبی !! جرمتون خیلی سنگینه.
    شهلا مصمم‌ به چهره ی مرد خیره شد و با صدایی که اراده توش موج میزد رو به مرد گفت : جرم ؟؟ از کدوم جرم حرف میزنی؟؟
    دختر مثل اینکه متوجه نیستی ؟؟!! اونایی که شما دوا درمونشون کردید دشمن این مردم ، این مملکت و این آب و خاکن.
    این بار نسرین بود که خلط حجنرش رو قورت داد که بتونه صحبت کنه ، تک صرفه ای کرد .
    ما طبق رسالتمون آدم هایی که به کمک نیاز داشتن رو درمان کردیم ، اونا زخمی و درمونده بودن ، هیچ پناهی نداشتن ، اونا جنگیدن شمام جنگیدید ، اون لحظه که داشتیم درمانشون میکردیم به این فکر نکردیم که گناهکارن با بی گناه ، کشتن یا کشته شدن ، ظالمن یا مظلوم....
    صدای فریاد مرد توی اتاق پیچید و حرف نسرین رو توی حنجره ش خفه کرد.
    کاااافیه ! ببند اون دهنتو همین الانم پرونده تون به اندازه ی کافی سنگین هست ، حکم‌ اعدامتون توی دادگاه صادر شده .
    به ساعتش نگاه کرد و سری تکون داد تسبحیش رو از جیب کتش بیرون آورد و ادامه داد :
    ۱ ساعت و نیم دیگه فقط مونده ، به کارهای بدتون فکر کنید ، امیدوارم خدا شمارو ببخشه ... یادتون باشه آرزوی تکه تکه شدن این مملکت و تشکیل یه کشور جدید رو شما آشغالا به گور میبرید ، ما همشون رو میکشیم ، چند نفرو میتونید مداوا کنید؟؟ ۱ نفر؟؟۲ نفر؟؟۱۰ نفر؟؟ ۱۰۰ نفر؟؟ چند نفر؟؟ ما همشون رو میکشیم نمیذاریم شما پانکُ...
    صدای فریاد شهلا توی اتاق طنین انداخت.
    لعنت به شما ، لعنت بهتون . بدون اینکه دادگاهی تشکیل بدید حکم‌ مارو صادر کردید ؟؟ خدا بین‌ما قضاوت میکنه و فقط اونه که میدونه ما بیگناهیم.‌
    مرد تسبیحش رو دور دستش چرخوند و نیش خند ترسناکی نثار قیافه ی مصمم دو خواهر کرد . بلند شد و آروم و شمرده از اتاق خارج شد.
    نسرین به شهلا نگاه کرد و اشک روی گونه ش لغزید ، دست شهلا رو فشرد. احساس میکرد نیاز داره دوباره شهلا رو به آغوش بکشه و تو بغلش گریه کنه ، احساس میکرد نیاز داره دوباره بچه بشه ، یه بچه ی شیطون و بی دغدغه ، احساس میکرد نیاز داره که دوباره به شهر بچگیش برگرده و تو آغوش پرمهر پدرش و گرم مادرش بخوابه ، به شهلا نگاه کرد و متوجه نگاه خیره ی شعله شد
    میترسی خواهری؟
    از چی؟
    از گلوله ، از بوی باروت ، از صدای وحشتناکی که بعد کشیدن ماشه گوشارو کر میکنه ...... از مردن......
    نسرین سرش رو پایین انداخت ، اون نمیترسید ... از هیچی ... از هیچکس..
    شهلا ؟
    جانم خواهر؟
    یادته وقتی محمد اذیتم میکرد همیشه به تو تکیه میدادم و ترسی نداشتم ؟؟ چون میدونستم پشتمی.
    بی اختیار اشکای بی صدای شهلا پهنای صورتش رو در برگرفت.‌ دستای نسرین رو محکمتر فشرد .رو به خواهر کوچیکش کرد.
    الانم پشتتم ، الانم نمیذارم کسی اذیتت کنه.
    هیچکسی پشت خودت نیست ،
    هیچکس پشتمون نیست شهلا.. هیچ کس
    .............................................................


    خنکی نسیم شهریور ماه روی تن پادگان نظامی سیلی میزد ، قرص کامل ماه توی آسمون آروم و پر ستاره روی زمین آسفالت شده می تابید ، شهر خوابیده و چراغ هاش خاموش بود . دو دختر دوشادوش هم با دست و پای غل و زنجیر شده قدم میزدن دو طرفشون رو مامورا گرفته بودن . به محوطه ی وسیع پادگان نگاه کردن ، دیوار هایی با فاصله ی دور که با سیم خار دار لبه هاشون رو تزئین کرده بودن . بوی غربت و مرگ محوطه رو در برگرفته بود. ولی دو دختر مصمم و پر اراده قدم‌بر میداشتن انگار این قدم ها ، قدم های ورزشکاری بود که برای گرفتن مدال روی سکو میرفت نه کسی که به سمت مرگ‌ میرفت .
    شهلا شبح دو تیر چوبی رو از دور دید ، توی تاریکی نمیتونست فاصله رو تشخیص بده .‌به خواهرش نگاه کرد اراده رو تو چشماش دید . سکوت سهمگین شدیدا فضارو پر کرده بود .


    با هر قدم واضح تر و دقیق تر تیرهای چوبی رو میدیدن تو فاصله ی ده متری از چوبه ها دو مامور ایستاده بودن . قنداق تفنگ ها روی آسفالت سرد قرار داشت و مثله عصا تفنگ‌هارو تو دستشون گرفته بودن ، آروم‌بی صدا....
    دخترارو به چوبه ها بستن ، صدای قدم هایی که به سمتشون میومد سکوت رو میشکست.
    شهلا به سمت صدا برگشت و تونست هیکل مرد رو که یک ساعت پیش اونارو به استنتاق گرفته بود بشناسه ، تو دستای مرد دو دستمال سیاه بود ، پارچه هایی شبیه چشم بند .‌ تو دو قدمی نسرین ایستاد و یکی از پارچه هارو به چشمای نسرین نزدیک کرد .
    نه ، خواهش میکنم ... نمیخوام‌ با چشم بسته بمیرم ، میخوام برای بار آخر ماه رو توی آسمون ببینم.
    زهر خند مرد به چهره ی نسرین و قدم زدنش به طرف شهلا.... دوخواهر سکوت کرده بودن.. مرد پارچه رو به طرف شهلا برد.
    شهلا مصمم بود :
    چشمای من رو ببند ، محکم‌ و سفت ...
    تا جایی که دستات جون داره گره رو محکم‌تر بزن.
    مرد به شهلا خیره شد ، تحقیر آمیز نگاهش کرد و خندید .
    چیه ؟؟ میترسی ؟؟ از دیدن مرگ‌میترسی؟؟
    شهلا مصمم بود و خنده ی مرد رو به سخره گرفت .
    البته که نمیترسم ، من.... من نمیخوام‌ مرگ خواهرم‌ رو ببینم.
    بغض نسرین ترکید ، با بغض رو به مرد گفت که دستمال رو‌محکم روی چشمای اون هم ببنده ....
    همه چیز تاریک بود و شهلا زمزمه وار گفت : ببخشید خواهرم ، ببخشید که پشتت نیستم . ببخشید که نمیتونم‌جای تو بمیرم.. نسرین بی صدا اشک ریخت و به نجواهای شهلا گوش سپرد.. به نجواهایی که خاطرات بچگی رو براش باز گو میکرد ، صدای شهلا تو صدای بی رحم و خشن گلوله ها گم‌شد.... صدای زمخت و بم‌ مرد مثل پتک روی قلب شیشه ای دخترا فرود اومد. "آتش"


    بووووووووووووم ، بوووووووووووووم.


    سینه ی چاک شده ی دو خواهر و خونی که مسیرش رو از زخم پیدا میکرد و جسم بی جون دوتا خواهر صحنه ی غمگینی بود ولی نه برای کسی‌که قلبش از سنگ بود..
    انگار مهتاب داشت به دو خواهر نگاه میکرد ... یه نگاه پر از غم ...پر از حسادت... پر از غصه....


    نوشته: lovely_grl

  • 92

  • 35




  • نظرات:
    •   Adtenos35
    • 2 هفته،1 روز
      • 13

    • حالا
      یه عده میان میگن نخوندیم ولی داستان هایlovely_grl
      لایک داره
      یه عده دیگه شونم میان میگن طولانی بود ،لایکو میدیم بعد میخونیم
      یه عده دیگه شونم نخونده لایک میکنن
      یه عده دیگه هم میگن،نبودی دختر کجا بودی ؟؟


    •   Baby_unicorn
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • مثه همیشه عالی (rose)
      من نمیدونم ولی واقعا واسه یه مداوا اعدام میکردن؟ :(


    •   Vashkin
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • خدا قوت
      موفق باشی (clap)


    •   Real_slim_shady-
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • بوووووووووم


      لایکو بگیر


    •   shahx-1
    • 2 هفته،1 روز
      • 22

    • لاولی ازت شکارم شدید . کی زمان شاه دکترا و پرستارهای بیمارستانو به خاطر معالجه مردم تیر بارون کردن هر مزخرفی که اخوندا میگن باید باور کنین؟؟ گارد جاویدان تو میدان ژاله شلیک کرد درست اما با فشنگ های ضد شورش (پلاستیکی) شلیک کردن هیچ کس به بیمارستان حمله نکرد دکتر پرستار اسیر بگیره ببره تو پادگان!! اعدام کنه به علاوه مریض که میاد اول میزارن رو برانکارد میبرن داخل اینجوری حساب کنی از پذیرش و راننده امبولانس و دکتر و همه رو باید اعدام میکردن!!
      شما مینویسی چهارتا احمق اینقدر تکرارش میکنن رسما میره جزو تاریخ!! (dash)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 13

    • سلام دوستان خیلی ازتون ممنونم شاه ایکس جان این داستان بر اساس واقعیت نوشته شده کافیه فقط اسم شهلا یا نسرین کعبی رو توی نت سرچ کنید در ضمن جرم این دوخواهر مداوای زخمی های کومله و جنگجوهای خلق کردستان بوده که با حکم دادگاه و قاضی شرع اون زمان خلخالی اعدام شدن البته تو داستان خیلی مستقیم اشاره نکردم که خیلی سیاسی نباشه در واقع این دو خواهر بعد انقلاب اعدام شدن و کافیه اسمشون رو توی گوگل سرچ کنید آها یه نکته ی دیگه اینکه تو ادیت اول داستان اشتباها گاهی اسم شهلا رو شعله نوشتم ولی در ادیت نهایی تصحیح شد و اگه جایی به اسم‌شعله خوردید منو ببخشید


    •   shahx-1
    • 2 هفته،1 روز
      • 17

    • اگر بعد از انقلاب اعدام شدن پس دیگه ربطی به شاه مرحوم نداشته تو تا خود صبح به اون دوتا جلاد خلخالی و لاجوردی فحش ناموس بده نامردم تک تکشو لایک نکنم اصلا یه پنج قسمتی مینویسم تقدیمش میکنم به تو!! حزب کومله با خلخالی و دارو دستش جنگید قبول!!! یک عده ازشون هم اعدام شدن اینم قبول ولی وجدانن نوشتن جنایات اخوندای هزار پدر ولدو زنا پای شاه یک درجه ای از نامردیه که حتی براش کلمه هم اختراع نشده......... (dash) (dash) (dash)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 9

    • شاه ایکس این داستان در حقیقت انتقادیه به رفتار افراطی خلخالی و کمیته ی اون دوران و اصلا شاه فقید محورش نیست .. توی داستان مستقیما اشاره نکردم ک انگ سیاسی نخورم در حقیقت این دوخواهر شهریور۵۹ اعدام شدن


    •   amiralixyz
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • غیر منطقی بود


    •   doki-kar balad
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • با توجه به اشکالات کمی که داشت، لایک طلایی
      نذار نکته مبهم و المان تعریف نشده تو داستانت تو ذوق بزنه
      معرفی شخصیت های داستان کامل نبود ، فضاسازی یکم گنگ
      زمان ها هم خوب تعریف نشده بود که خواننده رو گیج میکرد
      به نظر من مهم روایت تولد نبود مسیر زندگی بیشتر به چشم
      میومد اگه منظورت حمایت و پشتیبانی از خواهر کوچکتر بود
      یهو از بدو تولد رسیدی به دستگیری و اعدام
      جای زیادی برای کار داشت این سوژه ناب
      موفق باشی دوست عزیز


    •   me.she@
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • پیرو فرمایش دوست خوشمزمون من هم خوندم هم طولانی نبود . سراغیم از نویسنده نمیگیرم .
      لایک 5. داستانت جاش اینجا نبود ولی خوب من دوسش داشتم .


    •   fazi20
    • 2 هفته،1 روز
      • 5

    • من نوشته هاتو دوس دارم در کل..اما قاطی کردن این دوتا داستانو نع خوشم نیومد جالب نبود البته این نظر شخصیه منه... لایک به خاطر خودت (rose)


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • هفتمین لایک نثارت،اتفاقاً دیشب داشتم درباره این دوتا خواهر میخوندم لعنت به ستمگرا(خودشون میدونن با کی هستم (biggrin) )


    •   sina.ssss
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • آبجی حیف قلمت که حروم این ایده بشه .
      دپ شدم ناموسن. زیاد رو خاص بودن چت کنی تهش بیراهس. 9 از ماس.


    •   Kosdat
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • در جریان هستی که خلخالی خوتهران کعبی اعدام کرد جرمش درسته اگه میدونی ربطی به شکنجه ساواک نداشت اگه نمیدونی که اطلاعات غلطه ولی خوب بود


    •   no-roots
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • میگم خلاصه داستان ندارید؟؟؟ (biggrin) (biggrin)


      من فقط یکم خسته ام^___^


    •   سعید تبریزی
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • جذاب بود


    •   Reza-460
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • کیرم تو مغزت


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 2 هفته،1 روز
      • 12

    • خوب و جذاب بود
      ایکاش اون قسمت اطلاعات تاریخی رو واضح تر مینوشتی


      به یه مقطعی از حکومت پادشاهی اشاره کردی ، حالا درست یا اشتباه ، ولی بعدش رو نگفتی که سیاسی نشه !!؟؟؟
      این نگفتن باعث سوءتفاهم در خواننده میشه که شاه ایکس توضیح دادن


    •   ashkaanm
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • روان و قشنگ و جالب بود .
      ولی داستان مربوط به بعد انقلاب بود
      شاه خیلی اقاتر و انسان تر از این حرفا بود
      که دستور قتل دو پرستار رو بده
      شاه دو بار سوقصد کنندگان خودش رو بخشید .
      روحش شاد


    •   off_boy
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • داستان رو كه نخوندم چون هزار بار گفتم داستان هاي طولاني چه بسا واقعي هم باشن اينجا طرفدار نداره چه برسه به اينكه نيمه تخيليِ!
      فقط كامنتارو خوندم يه جا اسم خلخالي اومده بود كلي فحش كه حقيقتا حقش نيست.از ته دل آرزو ميكنم يه خلخالي ديگه پيدا شه و راس قدرت قرار بگيره تا هرچي دزد و رانت خور و اختلاس گره بدون ترس اعدام كنه.جامعه بگا رفته كه رئيسي رو آوردن رو كار و انتظار دارن مثل خلخالي عمل كنه كه عمرا بتونه....


    •   Alijahan64
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • تراوشات ذهن بیمارتو جای دیگه بنویس
      مزدور جمهوری اسلامی


    •   Javane.jahel
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • همون بالاش نوشته بود اجتماعی فهمیدم کسشعره نابه. نه به اونا که میان دوخط جق زدنه دیشبشونو مینویسن اسمشو میزارن داستان سکسی، نه به اینا که عشق لایک گرفتن از رفیقاشونن. اینجارو با وبلاگ شخصی اشتباه گرفتن. البته اینا همه از دولتی سر ادمین کصخله.


    •   Binamariai
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • شهلا کعبی و نسرین کعبی دو خواهر کرد اهل سقز بودند که به پرستاری اشتغال داشتند. خواهران کعبی به اتهام «شرکت در درگیری‌های کردستان» و «همکاری با افراد مهاجم» و «مداوای ضدانقلاب در بیمارستان سقز» به دستور صادق خلخالی اعدام شدند. شهلا در هنگام اعدام ۳۴ و نسرین ۲۷ سال داشت.


    •   hessihs
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • راضیم ازت،اولین داستانی بود ک خیلی خوشم اومد...


    •   lezat19
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • هر بژی کورد. (زنده باد کورد.)


    •   maryam099
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • ????بی غیرت (dash)


    •   موری.جون
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • قشنگ و جذاب برای خواننده که تا آخر بشینه پای داستانت خوب بود و ای کاش این داستان واقعی نبود آخراش گریه آدم در میاد به خاطرظلمی که به این دو خواهرشده و ازبیچارگی و درمانده شدنشون


    •   ali2a
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • شاید اگر هر کدوم از ما تو شرایط خواهران کعبی بودیم
      وظیفه اخلاقی و انسانیم میدونستیم به هم‌نوعمون کمک کنیم


      امیدوارم دیگه اینجور مسائل توواقعیت اتفاق نیفته
      هرچند تاریخ تسلسل اشتباهات بشر است....


      روحشون شاد (rose) (rose) (rose) (rose)


    •   M_O_o
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • اشکمو در اورد اخرش خوب بود:)


    •   Artemisi
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • قلمت خوبه ولی من خوشم نیومد


    •   Barad.vafayi
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • من یه مدت نبودم الان کامنتای مهدی پاشنه طلارو نمیبینم کسی ازش خبر نداره


    •   Behzad3213
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خیلی قشنگ و تاثیر گذار بود من فقط قسمت سکسیشو نخوندم چون خود داستان خیلی خفن بود ❤❤❤????


    •   ehsan9705
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • وقتی اول اسم نویسنده رو ببینی می دونی با چی طرفی
      به هر حال تلفیق سکس و یه داستان اجتماعی تاریخی با یه ذره نمک سیاسی می تونه اثری رو بسازه که کامنتای زیادی رو در بر داشته باشه
      مثل همیشه خوب ولی حتما جا داره که بهتر بشه


    •   Shabsavar
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کارات همیشه محشره آفرین به قلمت ...هر جا اسم تو باشه مطمنن باید منتظر یه داستان عالی بود


    •   sepideh58
    • 2 هفته،1 روز
      • 10

    • لایک 32 آوا جان
      داستانت خیلی سیاه بود و تلخ ...جنایت های اوایل انقلاب و خلخالی و گورهای دسته جمعی ....فقط اینکه تاریخ رو عوض کردی و به شاه ربطش دادی رو نمی دونم !نیازی نبود واقعا گفتنش ....
      فک کنم به جای گفتن از بچگی و نشون دادن حس پشتیبانی شهلا ار خواهرش از وقایع اون زمان میگفتی بهتر و جالب تر میشد هرچند سلیقه ایه و قطعا اینجوری صلاح دیدی ....
      اون سکس بازپرس توی زندان بود یا خونه طرف ؟چون قطعا با اون بگیر و ببند ها و خفقان اوایل انقلاب این کار توی زندان محال بود مگر تجاوز به دختران باکره برای اعدام که توجیه اسلامی داشته ارواح عمشون!
      در کل داستان جذابی بود و پر کشش مرسی مینویسی ...موفق باشی عزیزم(rose)


    •   dsa321
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • سلام به اساتید
      یه استادیم قلم رنجه بفرمایند از جنایات کومله که کرد و غیر کرد نشناخت بنویسه
      یه استادیم از جنایات شهید مسعود رجوی که خودی و غیر خودی نشناخت بنویسه
      یه عده بی سوادم بیان لایکش کنن خب چی میشه
      کی به کیه
      چی به چیه
      وطن چیه
      وطن پرستی چیه
      شاه مرحوم که میلیاردها دلار ورداشت و رفت عرضه نداشت از وطنش دفاع کنه
      خب اگه وطن پرست بود که فوقش مثل قذافی می موند و تو وطن خودش کشته میشد تهش همین بود دیگه مگه رفت خارج چی شد چند سال موند ولی رفت همه می میرن یکی بخاطر وطنش میمیره یکی بخاطر خودش
      یادش بخیر داشتیم کسایی رو که توی جنگ زمانی که داشتن با دشمن میجنگیدن برادرای کومله کشتنشون
      آیا می دونین کومله ها با اسرای خودشون چیکار می کردن پوست سرشون رو می کندن عسل میریختن رو سرشون تا زنبورها اول عسلو بمکن بعدش به همراه عسلش خونشونو بمکن تا اینجوری زجر کش بشن حیف اونا که بخاطر من و امثال من که میشید شما رفتند .... حیف


    •   87Yasdoom
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کاش میشد ساعتی باتو هم صحبت میشدم ادم ایده ال اونیه که تو سایت شهوانی پیداش کنی ولی باور توحیدی داشته باشه..... ولی حیف دیگه هیچکس هیچجا به هیچچیز معتقد نیست ..... اصل اول : منفعت...... اگه مال من باشه.....


    •   ناصر39
    • 2 هفته،1 روز
      • 11

    • لاولی عزیز علیرغم احترامی که براتون قائل هستم اما بهتون دیسکلایک می دم . دلیلش هم دقیقا گمراهی خواننده هست ! اگر کسی خواهران کعبی رو نشناسه فکر می کنه که این افراد توسط ساواک اعدام شده اند در حالی که چنین نیست ! داستانت قشنگ و روان بود اما عدم اشاره صحیح به تاریخ وقایع باعث شد که این داستان دیسکلایک بگیره


    •   مجید34
    • 2 هفته،1 روز
      • 7

    • واقعا ۳۴ تا لایک برای یک داستان سیاسی که غلط هم روایت شده ؟ اگر این باند بازی نیست پس چیه ؟


    •   marjan_aydin
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • تلخ بود
      عالی نوشتی عزیزم : (


    •   nima_rahnama
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • اشاره درست ب زمان نکردی ک داستان سیاسی نشه؟؟
      فازت چیه؟؟
      تم و شخصیت هات سیاسیه اون وقت میگی نگفتم سیاسی نشه؟؟
      خواننده رو ب انحراف کشیدی و این بشدت صداقتت رو زیر سوال میبره
      روح خواهران کعبی شاد
      (هر بژی کورد؛ هر بژی کوردستان)


    •   allforsex
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب در اینکه داستان بسیار زیبا نوشته بود شکی نیست.
      احتمالا اون دختره هم برای گریختن از اعدام راضی به سکس شده.
      چون گفته دو ساعت دیگه برو. شایدم فقط یک روسپی بوده.
      ولی به هر حال اشاره ات به سال 57 و ساواک این فکر رو به ذهن القا میکرد که این دو در زمان شاه اعدام شدند.
      اول به خاطر همین دیسلایک دادم. ولی بعد از اینکه فهمیدم این مربوط به سال 59 هست و توی داستان اشاره نشده بود و شاید بهتر بود اشاراتی میشد، به خاطر اینکه قسمت سکسی اش خیلی کم بود دیسلایکم رو پس نگرفتم.
      شاید همون قسمت سکسیش هم فقط به خاطر اشاره به فاسد بودن مأموران اون زمان بود و قصد تحریک خاننده نبود.
      به هر حال اینجا شهوانیه و من ترجیح میدم اولویت اول تحریک کننده بودن متن باشه.
      حالا اگه یه مفهومی هم به صورت ظریف گنجونده بشه بد نیست.
      ولی این مدلی به نظرم جاش توی شهوانی نیست.
      با احترام برای دیدگاه سایر دوستان و نویسنده محترم.


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 5

    • alijahan64
      مطمئنم بعد اینکه بفهمی کلا فازت اشتباه بوده و این داستان اشاره ب جنایات خلخالی داره خودت شرمنده میشی
      sepideh58
      این خوشحالم میکنه ک داستان رو دوس داشتی در مورد سکس بگم ک اون سکس تو هرجایی غیر از زندان انجام گرفته چون ک ذکر شده بازجو نیم ساعت بعد پشت در سلول میرسه اشاره هم کردم که اون دختر یه فاحشه بوده قسمتی که اسکناس هارو میریزه روش..خوشحالم ک هستی و نظر. ادی (rose)


    •   lovely_grl
    • 2 هفته،1 روز
      • 5

    • اما چند نکته در مورد خود داستان:
      برای بار چندم میگم این داستان ابدا در مورد پهلوی و شاه فقید نیستش .. اشاره داره ب تند روی امثال خلخالی و گروهش داره من هیچوقت نمیخوام از حزب یا شخص خاصی دفاع کنم کومله یا هر حزب دیگه ای قابل دفاع نیستن..
      شاید اشاره نکردن دقیق به تاریخ جزئیات از نظر شما اشکال باشه ولی این یه داستان واقعی هستش که با یه سرچ ساده توی گوگل میتونه شمارو کمک کنه تا روح داستان رو بهتر درک کنید ... یه سری نشونه ها توی داستان بود اگه مخاطب ریز بین بود میفهمید که این کار توسط ساواک انجام نشده مثل ریش پر پشت و تسبیح بازپرس طبیعتا هیچ ساواکی همچین مدل شخصیتی نداشته .. یه جا اشاره کردم ک ساواک و مامورای پهلوی مردم معترض رو زخمی کردن که این دو خواهر معالجشون کردن.. دقیقا خواستم اشاره کنم که این دوخواهر صرفا به وظیفشون عمل کردن و فرقی نداشته بیمار کی باشه..قبل انقلاب زخمی های تظاهرات و بعدش افرادی که از امثال خلخالی ضربه خوردن..فارغ مشکلاتی ک هست من ب احترام این دوخواهر کلاه از سر برمیدارم.. میتونید به من نویسنده با نوع نگارشم بتازید ولی هیچوقت به خواهران‌کعبی توهین نکنید


    •   royaei
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • مثل همیشه خوب و عالی مینویسی؛
      من اطلاعات چندانی از این دو خواهر ندارم و برای بار اوله که اسمشون رو اینجا شنیدم ؛
      کامنت ها رو که خوندم تا حدودی یه چیزایی فهمیدم ؛
      ولی اینجوری دقیقا نفهمیدم که حق با کی بوده و یا بی گناه بودن یا نه ؛
      ولی نظر خودم اینه که پرستار کارش فقط پرستاریه و با شخصیت آدمها زیاد ارتباط نداره که مریض یه مجرمه یا نه ؛
      داستانهات رو دوست دارم و می خونمشون ؛
      موفق باشی


    •   گروهبان_گارسيا
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود، ممنون


    •   Mehraaan@
    • 2 هفته،1 روز
      • 18

    • به به آواخانم! بفرمایید تو گونی در خدمت باشیم! (biggrin)

      آوا با تم داستانت که اصلا حال نکردم و خودت هم قطعا از بازخوردها متوجه مناسب نبودنش شدی.
      اما دو تا نکته مثبت رو بدون تعارف میگم: اول شجاعتت واسه زنده کردن نام این دو خواهرِ که خودش کلی ارزش داره.
      و دومی که واسه من بیشتر مهمه، نوع نگارشت هست که بازهم پیشرفتت مشهود و عالی بود. چیدمان درست جملات و کلمات و پارت بندی مناسب و غلطهای نگارشی خیلی خیلی کمتر. همین تاثیرگذاری متن رو خواننده نشون دهنده قدرت قلم توئه....
      درضمن اسم داستانت هم خیلی مناسب و خوب بود.
      لایک 39 و امیدوارم باشی همچنان!


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • تسبیح دست مرد بازجو و جنده بازیش اشاره ی ظریفی بود به ریاکاری کثافتهایی که چندین ساله پدر مردم رو در آوردن،
      داستان قشنگی بود و فلاش بک های خوبی داشت، ایراداتی هم داشت تو پردازشش که کمی گنگش میکرد و اگه توضیحاتت تو کانتها رو نمیخوندم بسختی میتونستم موضوع کلی رو حدس بزنم، ضمنا تو ویرایش ایکاش کلمه سرفه رو هم اصلاح میکردی .
      در کول خوب بود قلمت مانا


    •   R.B.behruz
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کامنتها


      درکل


    •   Nazi.mirzayi3244
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • خوب بود اجی مرسی


    •   mahboob66
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • کسشعر محض ...
      این چرندیات چه ربطی به شهوانی داره ?
      فقط یه ایرانیه که کسشعرهای بشر دوستانه مغزیشو توی سایت وزین شهوانی می نویسه ! چطوری ایرانی ?!
      ننویس دیگه


    •   m...h...a...
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • لاولی گرل نمیدونم چرا با این داستانت حال نکردم..واقعا نمیدونم چرا؟؟؟


    •   mina.hisss
    • 2 هفته،1 روز
      • 6

    • لاولی جان لایک 45 . چه تلخ بود گلم . چه عشق دوخواهر بهم بکر بود. چه قشنگ توصیفش کردی .


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • دواقعا قشنگ نوشته بودی ولی چون شخصیت های داستان طرفدار این نظام بودن من لایک نمیکنم.
      ولی ممنون بابت قلم و نگارش خوبت و وقتی که گذاشتی.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • وقتی میگی اعدام بعد از انقلاب بوده باید بهش اشاره میکردی.جوری که من از داستان برداشت کردم این بود که زمان جاوید شاه این اتفاق افتاده.منم با شاه ایکس موافقم و اگه تو داستان میگفتی بعده انقلاب اعدام شدن و چهره ی واقعی انقلاب رو نشون میداد بی تردید لایک میکردم


    •   بيايد زنمو جر بديد
    • 2 هفته،1 روز
      • 0

    • هر كي ميخواد زن منو جر بده
      شمارشو بزاره


    •   Nirvana1999
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • ابتدا درموردداستانت این داستانت بنظرمن بافاصله نسبت. بع داستانای قبلیت بهترین بود حتی داستانایی که تو این مدت خوندم،درمورده این دو خواهرهم سرگذشتشون خیلی ناراحت کننده بود هرچندالان ذرحال حاضر اینجور افراد زیادن که کسی نمیشناسشون لایک 52تقدیمت عزیزم


    •   Adolf2519
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • قلمت خوبه ،ولی واقعا نمی‌فهمم یه داستان سیاسی تو این سایت چه مفهومی داره.؟؟؟ مثلا یه تیکه فرعی سکسی هم وارد کردی که یه جوری داستان به شهوانی ربط پیدا کنه ولی به نظرم کافی نبود.
      در ضمن اصلا تِم داستانت که در محکوم کردن رژیم محمدرضا شاه بود رو نپسندیدم.!
      به همین دلیل دیسلایک.
      ولی اعتراف میکنم قلم بسیار خوبی داری. بازم بنویس ولی لطفا به دور از جهت گیری سیاسی.!


    •   Adolf2519
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • الان کامنتت رو خوندم. ایکاش حداقل سال اعدام رو میگفتی تا آدم با رغبت بیشتری بخونه داستانت رو لاولی جان.
      وقتی میگی شهریور، من فکر کردم منظورت 57 هست و...
      نگم برات چه حسی پیدا کردم.
      الان که فکر میکنم میبینم لایک داری دختر، نه اصن بیگ لایک داری (rose)


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • لاولی عزیز، واقعا ناراحت شدم که نویسنده ی بعضا
      برجسته ی سایت غلط املایی های مشهودی داره،
      سرفه که دوبار تکرار شده بود و استنطاق هم بود که...
      و اینکه اول داستان رو به مخاطب حرف زدی و بعد طرفت رو عوض کردی و رو به خواهرت حرف زدی که این تو نگارش خیلی جالب نیست، دلم میخواست مطلبی ازت یاد بگیرم ولی محتوای آموزنده نداشت و من با اینکه این مطلب رو خوندم باز هم جونِ دشمنم تو هنگام بیماریش برام مهمه!!به امید خوندن ایده ای قوی تر و نگارشی بهتر...


    •   Esi_darbedar
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • داستان که نمیشه بهش گفت.هیچ کشش و جذبی نداشت.صحنه سکسیش بدک نبود و هی میشد گفت روحیه مثلا سادیستیک بازجو رو نشون میده.یه دیالوگی از باز جو داری که شدیدا تو ذوق میزنه و خارج از چهارچوب
      جایی که باز جو میگه به کارای بدتون فکر کنید!!!این مال تنبیه آقا جون به فرزندشه نه بازجویی که حکم اعدام میخواد بده.
      در نهایت چی خواستی بگی با این نوشته ها؟مظلومیت دو خواهر؟ستم گری شاه!یا منظور همون دادگاههای انقلاب!انگیزه دو خواهر واقعا کمک به همنوع بود یا پان کرد بودن؟داستانت منسجم نیست


    •   lezatbebarim
    • 2 هفته،1 روز
      • 4

    • این و در جواب کسی میگم که گفت گارد جاویدان توی میدان ژاله با فشنگ پلاستیکی شلیک میکرد میگم که این حرفت آنقدر کودکانه بود که حتی نمیشود به آن نخندید ، شما چه خبری داری که تا این اندازه محکم حرف میزنید ،؟ دایی من همان روز از مطب خودش واقع در خیابان نیروی هوایی بیرون میاد تا به مطبی دیگر که در خیابان آزادی داشت برود ، داخل میدان ژاله بوده که از پیاده رو عبور کرده همیشه از کنار مامورا رد میشد با کارت شناسایی خودش که در ضمن پزشک کمیسیون ارتش هم بود ، همان لحظه درست فرمان تیراندازی صادر شد که دایی من بگفته سربازی که خبر آورد به مادربزرگ و پدربزرگ من که دایی من داشته بحالت دویدن میرفته تا از کنار تظاهرات کننده ها عبور کنه که هدف یازده تیر قرار گرفته تمام هم جنگی از تفنگ ژسه که همیشه این داستان و توی ذهنم حک شده بود از بچگی که مادرم اینها تعریف میکردند , جالب اینکه پدر بزرگ من خودش بازنشسته گارد جاویدان بود و مورد احترام هم اهالی محله بوده هم طبعا در مقابل نیروهای نظامی که برایش احترام زیادی قایل بودند، در ضمن داستان هیچ ارتباط به زمان شاه نداشت بلکه تاکید داشت روی وقایع کردستان بعد از انقلاب که یک حادثه خیالی رو داشت به تصویر درمیاوردکه البته اینظوری هم نبوده و تاکید میکنم که هیچ‌وقت اینطوری هم نبوده و‌اینکه بهتره از این موضوعات هم حرفی نزنیم که عده ای سعی داشتن بخشی از سرزمین ایران عزیزمان را با کمک‌عراق جدا کنند که کاری نادرست بوده همانطور که رسیدگی نکردن دولت مرکزی به مردم شریف کرد هم کاری نادرست بوده ولی بهر حال نیاید فرذموش کنیم ایران سرزمین ماهست ویکپارچگی اش هم باید در فکر هر وط وطن پرستی باشه .


    •   kokarostam
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • بی‌معنی


      قلم نسبتاً خوبی داری ولی داستان بی‌معنی بود. فکر نمیکنم دو نفر را با هم در یک اتاق و همزمان بازجویی کنند. البته بازجویی که چه عرض کنم، بیشتر شبیه آشنایی و احوالپرسی بود. بازجو کننده هم معلوم نشد که ساواکی زمان شاه بود یا حاج‌آقای پاسدار انقلاب اسلامی بود. اون تیکه سکسی داستان را هم توی این قضیه چپوندی که بهش رنگ داستان سکسی بدی. متاسفانه اصلا جالب نبود. نمیخوام بگم شاشیدم توی داستانت چون عملا خودت شاشیدی توش.


      ها کـُ‌کا


    •   Takmard
    • 2 هفته،1 روز
      • 3

    • لایک ، نمیدونم ژانر داستانت سکسی سیاسی مستندمحسوب میشه چون اصلا چنین ژانری بمعنای کلمه وجود نداره که در نوع خودش جالب و خلاقانه ست ،
      داستانتو سه تیکه کرده بودی بخش آفریتش ، بخش سکس و بازجویی و بخش پایانی ، اگه آرمانت بزرگ کردن شخصیت این خواهرا بود بهتر بود کمتر به مقوله بدنیا اومذن و سکس بی مسمای بازپرس میپرداختی ،چیزی که پیشینه این خانما هست اینه که اینا قبلا هم سابقه زندان و تبعید داشتن و دو برادرشون عضو حزب کومله بودن ، کاری که تو میتونستی بهتر روش مانور بدی ، مگه پرستار نمیتونه منش سیاسی داشته یاشه ، گر چه اعدامشون قطعا توحیه پذیر نیست ...
      بخش واپسین داستانت و شجاعت اونا و البته انتخاب چنین سوژه ای خوبه و انتظار کارای جدید و بهترتو ایجاد میکنه !


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته
      • 2

    • لایک 58 (rose)


    •   Clay0098
    • 2 هفته
      • 2

    • نمیدونم شما پسر هستید یا دختر که البته مهم نیست اما دوست عزیز شما نویسنده خوبی هستید.شاید کمترین ایرادتون این باشه وه کمی لحنتون پسرونه هست که خب اینم بزارید به حساب کار و تخصص بنده که خیلی روی متن و ... دقت میکنم.
      و خوشحالم جای خالی تیراس،اساطیر،شیوانا در حال پر شدن هست
      هر چند جاشون خالیه،خیلی خالیه.
      در مورد داستان هم شخصا خوشم اومد چون آغاز و پایان شسته رفته اب داشت
      به امید کار بعدیتون
      لایک بعدی


    •   fooootigh
    • 2 هفته
      • 2

    • نظر شما چیه؟یاد وخا طر شان گرامی


    •   darya54
    • 2 هفته
      • 6

    • داستان زندگی دو خواهر کرد که با محرومیت و سختی در شرایط سخت آن زمان، ادامه تحصیل دادند و‌ مبارز سیاسی بودند،خودش به اندازه کافی جذاب هست که‌ نیازی به گنجاندن قسمت سکس سادیسمی بازپرس نباشد
      اما به هر حال چون اینجا یک سایت‌‌سکسی، است متوجه هستم که شاید شما ناگزیر بودید که برای انتشار داستانتان این قسمت بی ربط را وارد داستان جذاب دوخواهر کنید.
      اما قلم بسیار خوبی دارید.
      اگر کمی منسجم تر بنویسید، حتماً در آینده نوشته های بهتری از شما خواهیم دید.
      سپاس از شما
      و روح این دو خواهر بزرگوار قرین رحمت الهی


    •   _KING_WOLF_
    • 2 هفته
      • 3

    • من کوردم و بهش افتخار میکنم، تونستی یکی از بیشمار ظلم هایی که بهمون شده رو به تصویر بکشی، ولی هنوز نتونستی اونچه که باید و نشون بدی


    •   Wonder_01
    • 2 هفته
      • 1

    • داستان و قلم نوشته بسیار عالی بود مثل همیشه!
      لیکن اون قسمت سکس و .. نفهمیدم ربطشو به کل این داستان..
      بدون مقدمه وارد سکس شد یکم گمراه کننده و گنگ بود
      اما ارزش لایک رو داره حتما.. موفق باشید.


    •   mrchicco
    • 2 هفته
      • 3

    • سلام و عرض ادب خدمت خانم لاولی نویسنده توانا و عرض ادبی دیگه خدمت دوستان خوبم در شهوانی
      در مورد داستان باید بگم خوب بود شیوه روایی داستان کاملا خط سیر خودش و نشون میده و من نمیدونم چرا دوستان اسرار دارند که بگند این اتفاق تو داستان نشون داده که در زمان شاه اتفاق افتاده در صورتی که نویسنده با یک جمله کوتاه تسبیح در دستش کاملا موضوع رو حل کرده و در قسمت سکشوال هم کاملا قضایا مشخصه دوستان بهتر هست کل داستان رو با دقت بخونند.
      متاسفانه بعضی از دوستان فقط میاند تا انتهای داستان چرت و پرتهای خودشون رو بنویسند و اصلا خود داستان براشون مهم نیست
      اابته من قصد دفاع از عملکرد خلخالی رو ندارم ولی فکر میکنم در کنار پدر سوختگیهایی که داشت ولی کاردرست عمل میکرد و البته حزب کومله افراد بیگناه زیادی رو کشت فقط جهت اطلاع


    •   Alijahan64
    • 2 هفته
      • 0

    • خصوصیتو چک کن


    •   وب.گرد
    • 2 هفته
      • 4

    • تو دنیای واقعی هم اصلا با فاز سیاسی موافق نیستم. شهوانی که جای خود.
      البته نظر شخصیمه و ربطی به نوشته نداره.
      خوب بود .
      بهتر بنویس.
      ولی بنویس.


    •   hirssaa1
    • 2 هفته
      • 6

    • ذهن خلاق و قلم توانمندت رو تو مسیر درست هدایت کن .
      یکی از بااستعدادترین ها هستی.داستانت آمیخته به یه عشق خاص و خالص بود. عشقی که اعدام فقط آسمونی و ابدیش کرد... (rose)


    •   ssonna
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • کنار خونه ی ما همیشه سبزه زاره
      دشتاش پراز بوی گل اینجا همش بهاره
      دل وقتی مهربونه شادی میاد میمونه
      خوشبختی از رو دیوار پر میکشه تو خونه (drinks)


    •   Dr.amirkhan
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • احسنت
      حکایتی زیبا از خواهران کعبی. ۵ شهریور سالروز اعدام اونها بود اگر اشتباه نکنم.
      عالی موفق باشی


    •   ava modiri
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • قشنگ بود اما کاش به صورت پی نوشت یه توضیحی در مورد اینکه این دو خواهر واقعا کی بودند می دادی اینجوری دوستان فکر نمی کردن داستان تخیلیه. کلا خانواده کعبی سرنوشت تلخی داشتند


    •   بردیا128
    • 1 هفته،6 روز
      • 5

    • شاه ایکس عزیز نمیدونم چند سالتون بود که انقلاب شد / اما من هم شوهر خاله ام گارد جاویدان شاه بود هم خونه خودمون تو میدان زاله بود اصلا گارد جاویدان اقدام به تیراندازی نکرد یه عده که معلوم نبود چطوری اسلحه به دستشون افتاده بود اول چند تا از کاسب های میدان ژاله رو با گلوله زدن بعدش وقتی همهمه ایجاد شد و مردم چه انقلابی چه عادی وحشت زده در صدد پناه گرفتن بودن همون ادمای اسلحه به دست به سمت گارد جاویدان شلیک کردند و افسران لشکر گارد جاویدان مجبور شدند برای دفاع از خودشون و مبارزه با افراد مسلح درگیری پیدا کنند وقتی گارد جاویدان اقدام به تیراندازی به سمت افراد مسلح کرد اون گروه با برنامه ریزی قبلی به دو دسته تقسیم شدن یه عده با گارد جاویدان مبارزه کردن دسسته دوم هم به سمت مردم بی گناه تیراندازی کردن و میدان ژاله رو به خاک و خون کشیدن و نیم ساعت بعد کل درگیری نیم ساعت بود یهو فریاد برآوردن که ای ببینید که ارتش شاه با مردم بی گناه چه کرد


    •   lezbii
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • ????


    •   Paria_1991
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • (dash)


    •   hary_maguier
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • ببینید عزیزان من اینجارو با سایت فرهنگستان اشتباه نگیرید.داستان میتونه ادبی باشه اما استخون بندیش باید سکسی باشه در غیر اینصورت جاش تو این سایت نیست.


    •   اشی۸۵مشی
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • دمِن گرم.
      خوب نوشتی و خوب هم اون حسو حاله اون فضای تخمی و وحشتناک رو به خواننده انتقال دادی.


      لایک


    •   Ramior
    • 1 هفته،2 روز
      • 1

    • مجموعا خوب بود و جالبه بدونیم که سفاکهای این رژیم به اسم اسلام چه جنایتها و بیناموسیهایی میکنن . لایک داشت واقعا


    •   1122focker
    • 1 هفته،1 روز
      • 1

    • سوای مسائل سیاسی،لایک به قلمه نافذ و تاثیرگذارت،مخاطب باهات قدم به قدم،لحظه به لحظه ،همراه میشه و تصویر سازی میکنه،دمت گرم


    •   setnova2
    • 1 هفته،1 روز
      • 3

    • کاش می شد
      وقتی قلم آدم انقدر خوب کار می کنه ، تو توصیف لحظات آخر انقدر میتونه میخکوب کننده باشه ، و انقدر روال داستان و بخشهای داستانی رو خوب مرتبط می کنه ، ... به همون اندازه هم تو انتخاب سوژه ش دقت کنه ، صرفا بخاطر کُرد (کورد) بودن و همزبانی و شناخت اولیه از خواهران کعبی ، و بدون دونستن بک گراند سیاسی داستان ، باعث سردرگمی خواننده ها اونم تو سایت سکسی نشه که توی کامنتها خواننده های سلطنت طلب از یک طرف به جون طرفداران نظام حاکم و طرفداران کشتار مردم کوردستان نیفتن و این وسط و تو یه همچین روزایی اسم خواهرای کعبی مستمسک بعضی از کامنت های درخشان ! نشه
      بعضی جزییات داستانی هم عجولانه نوشته شده مثل انتخاب اسم کودک تازه متولد شده توسط خواهر بزرگتر ، یا ارجاع خواهران کعبی به خدا و این خزعبلات ، بازم تاکید می کنم ، که قلمتون رو خیلی دوست دارم ، اما موضوعتون به نظر من چون درباره شخصیتهای حقیقیه ، هم جاش اینجا نبود ، هم بحق نبود که با این پرداخت کم نوشته بشه
      موفق باشی


    •   _Azi_
    • 1 هفته،1 روز
      • 2

    • زیبا بود مرسی


    •   shureshy
    • 1 هفته
      • 1

    • دپ شدم الان نمیدونم لایک بدم یا دیس چیکار کنم خودت بگو????


    •   Koshti.pars
    • 1 هفته
      • 1

    • سلام


      آفرین


      با تشکر (clap) (clap)


    •   nadem74rozegar
    • 1 هفته
      • 0

    • کیری بود


    •   mchf1888
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • حاجی این سایت شهوانی یا داشاغ خفه کن.دنگمون خوابید.


    •   mchf1888
    • 3 روز،19 ساعت
      • 0

    • حاجی این سایت شهوانی یا داشاغ خفه کن.دنگمون خوابید.


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو