به چشم خواهر می دیدمش (۲)

1400/08/29

...قسمت قبل

دوستان عزیز اگه ایراد خاصی تو داستان بود حتما تو نظرات بیان کنید
— بخش سوم ___
چند روز بود حتی حوصله غذا خوردن هم نداشتم، از ترس سودا خانومم پیامای مهسا خواهر زنمو پاک کرده بودم تمام ذهنم درگیر اون لحظه بود نمیدونم عذاب وجدان بود یا لذت …
ساعت ۶ عصر بود تازه از کار برمیگشتم که یه پیام از سودا اومد
عزیزم شب خونه محسن اینا مهمونیم جایی نرو زود بیا
محسن برادر زنم بود از همه خواهرا بزرگتر بود،یه زن غرغرو داشت با این که محسن خوشتیب و خوش چهره بود و حتی وضع مالیش هم بد نبود ولی اعتقاد داشت میتونست شوهر بهتری گیرش بیاد.
قبل رفتن به مهمونی یه دلشوره خاصی داشتم و مطمئن بودم پدر زنم و خانوادش اونجان.نمیدونم چرا دلم میخواست بهترین تیپمو بزنم ،وقتی سودا تیپمو دید گفت
_ هوی چخبره مگه میخوای کل دخترای شهر بیافتن دنبالت
+منم گفتم تو که نمیخوای پیش برادر زنت کم بیاری
یه بوسی به پیشونیم زد و گفت
_وقتی شب برگشتیم میخوام خوب جرم بدی
یه چشمی گفتمو بغلش گرفتمو بلندش کردم و یه جیغ کوتاهی زد
وقتی خونشون رسیدیم خورد تو ذوقم از جلو در معلوم بود پدر زنم اینا نیستن و با دیدن جاکفشی مطمئن شدم .
محسن جلو در منتظر بود و با احوال پرسی داخل شدیم بعد یکم گپ و گفتگو بلاخره صدای زنگ بصدا در اومد آیهان پسر کوچولو محسن یه دادی زد و گفت آخ جون خاله مهسا اینا اومدن ، مهسا با بچه ها رابطه خوبی داشت.
وقتی وارد شدن دیدم مهسا یه تیپ حسابی زده با یه شلوار جین تنگ که از ساق پاهاش یه نمه بیرون بود وقتی نگاهمو بالا بردم دیدم مهسا یه نیش خند کوچکی کرد بنظرم فهمید وراندازش کردم .
واقعا خانومی شده بود برا خودش یه بلوز تنگ پوشیده بود بدون سوتین که نوک سینه هاش از بلوز برجسته بود.
با اومدن باجناق بزرگه خونه کلا شلوغ شد و کسی خواسش به نگاه های بین منو و مهسا نبود کلا چشم ازم بر نمیداشت گوشیشو برداشت یه پیام اومد نخوری منو،، با دیدن پیامش یه لبخندی زدم و گوشی گذاشتم کنار.
آیهان و پارلا دختر باجناقم دستشو گرفتن رفتن اتاق خواب.
____ بخش چهارم ____
کم کم داشتم عصبی میشدم ، امیر سه روزه بهش پیام میدم جواب نمیده و تماسمم رد میکنه، بخاطر بوسی که زدم مطمئن بودم به خواهرم چیزی نمیگه و این خیالمو راحت میکرد البته همیشه موقعی پیام میدادم که مطمئن بودم سر کاره، دلو زدم به دریا و گفتم برم خونه خواهرم و هوا تاریک شد بمونم شام خونشون. نمیدونم چرا شیطون زیر جلدم رفته بود که حتما باید یه کاری بکنم، چند روز بود حتی به سالار دوست پسرمم زیاد محل نمیذاشتم. به مامانم گفتم حوصله ام سر رفته میرم خونه سودا تا غروب بر میگردم میدونستم واسه شام موندن اجازه نمیده.
خواهرم تنها بود و همیشه اوقاتشو با گلدوزی و وسایل تزئینات سرگرم میشد وضع مالیشون خوب بود ولی همیشه دوست داشت مستقل از امیر پول در بیاره.اتاقش به هم ریخته بود پر از تیکه های پارچه و آت آشغال
_شرمنده اگه خبر میدادی که میای حتما مرتب میکردم
+نه بابا این چه حرفیه خواهری غریبه که نیستم
بعد یه گپ و گفت ساده حرفو به مسائل زناشویش کشوندم
از امیر دل پری داشت میگفت صب تا شب سر کاره و وقتی میاد یه چایی میخوره یه کم میخوابه بعد واسه شام بیدار میشه
این کار هرروزشه یه وقت کوچیک هم برا گردش و خریدشون نمیذاره و این هفته هم کلا حرف نمیزنه.
+خب خواهرم هم پسر خوش تیپه و پولدار …هر گؤزلین بیر عیبی اولار
_والا خسته شدم مهسا
+آخر شب هم برات وقت کم میذاره(یه خنده ریزی کردم)
با خنده من متوجه منظورم شد با خنده یه بالش زد تو سرم
_داری پر رور میشیا
با خنده های ریزم گفتم
+خب یه جوری ناله میکنی آدم فک میکنه منطورت اینه
با صدای در متوجه شدیم امیر اومده منم از قصد مانتو و روسریمو تو حال در آورده بودم و با یه تاب بدون سوتین و یه شلوار جین تنگ تو اتاق بودم.
امیر هم فک کنم از رو عادت اومد سمت همون اتاق تا سودا رو ببینه
با دیدن من یه لحظه کپ کرد و گفت معذرت فک کردم کسی نیست زود برگشت با سودا با خنده گفت عیب نداره بابا
سودا بعد غروب به زور منو شام نگهم داشت و بعد شام زنگ زد گفت به بابا بگو نیاد ما خودمون سودارو میاریم ولی مامانم گفت رفتن خونه خاله و ممکنه دیر وقت بیان موقع برگشتن منو از اینجا بر میدارن.
خدا خدا میکردم که شبو خونشون بمونم آخه تا دو سه سال پیش هی خونشون میخوابیدیم و شاید فانتزیای سکسی من از اون شبها کلیک خورده بود. نشستیم و امیر یه فیلم هندی گذاشت اولش باهم یه کمی در مورد صحنه های فیلم حرف میزدیم که متوجه شدم سودا تو همون حالت خوابش برده نگاهای امیر زوم رو من بود و نگاهای من رو اون.
نمیدونم چرا یهو بلند شد رفت آشپزخونه، کم کم داشت عین فیلمای پورن میشد میخواستم برم آشپزخونه گوشی سودا زنگ زد مامانم بود سودا خوابش سنگین بود پس باید خودم جوابشو میدادم.
+سلام مامان
_سلام سودا به مهسا بگو ده دیقه میرسیم حاضرشو
+خودمم مامان مهسام
_زودباش حاضرشو دخترم داریم میرسیم
با خدافظی امیر از آشپزخونه گفت مامان بود
+اره میگه ده دقیقه میرسیم
رفتم اتاق خواب تا کیفمو بردارم که با حس امیر پشت سرم ترسیدم
منو از عقب بغل کرد و سینه هاشو تو دستاش گرفت بدنم فوری داغ داغ شد
آروم گفتم
_امیر سودا بیدار میشه آبرومون میره
+نترس خوابش سنگین تر از این حرفاس
همزمان طی گفتگو داشت سینه هامو فشار میداد و نوکشونو با دو تا انگشتش میمالید. بوسه های داغش رو گردنم بد جور حشریم کرده بود
+جون عجب چیزی هستی چند روزه تو کفتم
_عاشقتم امیرم میدونم گناهه ولی دست خودم نیس
+این کون اگه منو جهنمم ببره عیب نداره
آروم دستشو از عقب زیر شلوارم برد و رسوند کسم
+خیسه خیسه حیف وقت کم داریم ولی بنظر خوشمزه میاد
با حرفاش داشت آتیشم میزد برگشتم سمشو لباشو بردم دهنم محکم میک میزدم اونم بدجور داغ کرده بود رفتم پایین دکمه شلوارشو باز کردم کیرش شق شده بود تا حالا فقط یه بار برا سالار ساک زده بودم اونم تو ماشین ولی کیرش از مال امیر کلفت بود ولی کوتاه تر از این .
سر کیرشو لیس زدم و یه آه کوچولو زد دستاشو رو سرم گذاشت و تند تند عقب جلو کرد یکی دو دقیقه همینجور خوردم براش با صدای گوشیم به خودم اومدم مامان بود
شالمو بستم و کیفمو برداشتم و یه بوس از لپ امیر
_عاشقتم امیرم
+مواظب خودت باش کوچولو
سریع از پله ها پایین رفتم و سوار ماشین بابام شدم

امیدوارم لذت برده باشین دوستان اگه ایرادی داشت به بزرگی خودتون ببخشید

ادامه...

نوشته: شاه سیک


👍 38
👎 2
60101 👁️


     
برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

843495
2021-11-20 00:44:06 +0330 +0330

عالی، منتظر ادامش…

4 ❤️

843558
2021-11-20 04:13:49 +0330 +0330

تخمی نه ولی انصافاً جذاب و ماجراجویانه بود… همینش قشنگش کرد

1 ❤️

843563
2021-11-20 05:10:56 +0330 +0330

خدا نصیب همه کنه همچین خواهرزنی رو

0 ❤️

843631
2021-11-20 16:15:24 +0330 +0330

بعد چند وقت بالاخره تو این سایت ی داستان قشنگ خوندیم 👍👍

2 ❤️

843635
2021-11-20 17:05:49 +0330 +0330

از قدیم گفتن خواهر زن مثل خواهر آدم می‌مونه یعنی نامردی ونادرستیه حتی فکر خواهر زن باشی چه برسه به عملش…بعد لزومی نداشت اون قسمت رو از گفته مهسا ترکی بگی من خودم کُردم… در کل نصفه و نیمه خوندم…نتیجه:کلا هرکار خلاف شرع انسانی بکنی یه روز عین همون رو یاسر زنت یا خواهرت یا بچه ت درمیارن همون ضرب المثل که میگه در مردم را نزن با انگشت درَت را میزنن با پُتک ولَگَد

1 ❤️

843650
2021-11-20 19:11:55 +0330 +0330

قسمت چهارم بر خلاف قسمت سوم یه لوکیشن و زمان دیگه رو تفسیر میکنه.
در حالی که مثل قسمت اول باید یه لوکیشن و یه اتفاق مشترک رو از زاویه دید دو نفر توضیح و تفسیر میکرد.
فکر کنم جابجایی پیش اومده تو تدوین 😂

2 ❤️

843692
2021-11-21 00:57:45 +0330 +0330

خیلی تخمی بزن ب چاک ادا شیوا رو در نیار کونی

0 ❤️

843914
2021-11-22 02:39:18 +0330 +0330

الان ادامه ش رو بزار یه ماه دیگه آپلود کن

0 ❤️

844010
2021-11-22 14:49:51 +0330 +0330

بسیار عالی و جذاب ،، زودتر قسمت سومشو بذار

0 ❤️


نظرات جدید داستان‌ها