به کدامین گناه

    سلام
    اسمم امیره ....


    این داستان توش جق نداره. اگه دنبال جقی نخون فقط تجربه داره .
    سال 76حدودا ده سالم بود چهارم ابتدایی ؛همه چیز از اون روزی شروع شد که یکی از بچه های فامیلمون که دوسال ازم بزرگتر بود با خط واحد اومد خونمون و منم موقع رفتن باهاش رفتم.اون روز خونشون کسی نبود ولی داداشش و یکی دیگه از دوستاش بودن .میخوام داستانما بدون جزئیات بنویسم چون با جزئیات نمیتونم بنویسم یاد اوری خاطرات اون روزا هم عذابم میده ...........
    اون روز یکم با هم شیطونی کردیم ولی نه به صورت جدی در حدی که کاری به همدیگه نداشتیم ولی داشتیم خودمونا برانداز میکردیم و التامونا بررسی میکردیم با اینه سوراخامونا نگاه میکردیم ......
    اون روز من فهمیدم اب منی چیه و بچه چجوری درست میشه و جق چیه .....
    یکسال بعد از شانس تخمی من خونمونا عوض کردن و رفتیم تو محل اونا ...


    اون نامردا میدونستن همه چیزا را و من نه .من یه ادم خیلی ساده لوحی هستم که بقیه اینا نمیدونن و فکر میکنن از اون هفت خطام ولی خودم میدونم چقد ابلهم ......اخه ادم اینقد ساده .
    یادم نیست چطور قبول کردم و اول با کدوم یکی شروع شد ولی وقتی چشم باز کردم دیدم با هر سه تاشون دارم کون کونک بازی میکنم ....اون نامردا با نقشه اومدن جلو و وقتی منا دیدن چون بچه خوشگل بودم نقشه را کشیده بودن و اولی که مخما زده بود به بقیه گفته بود و اونام چون دیده بودن اهل برنامه هستم اومدن سراغم البته گی ما دو طرفه بود منم اونا را میکردم ولی یه نفر کجا سه نفر کجا من اون موقه ها بر عکس الانم اینقد داغ نبودم ......
    بعد از چند وقت من دیدم ازشون هیچ لذتی نمیبرم همیشه عذاب وجدان داشتم و میخواستم این کارا را بزارم کنار که وقتی بهشون گفتم ناراحت شدن و هی بهونه اوردن حالا دیگه من اول راهنمائی بودم و وقتی اون پست فطرتا فهمیدن جدی هستم پی به نقطه ضعفم بردن و منا فتیله پیچ کردن (ابرو)از بچگی یه جور تربیت شده بودیم و در گوشمون خونده بودن که ابرو برامون خیلی مهم بود خوب دیگه اینم از شانس ما دهه شصتیاست خوب یا بد برا من که بد تموم شد.دیگه روابط داشت یکطرفه میشد نه این که اونا اجازه ندن من هم بکنم نه ولی هیچ لذتی ازشون نمیبردم و چون اونا چند نفر بودن حس مفعول بودن بهم دست میداد
    ودیگه راحت نبودم و اینکه این رابطه گروهی شده بود و برای من اجباری هم بود که دیگه لذت را ازم میگرفت ....
    هر بار نه میاوردم پای ابروما وسط میکشیدن و من به اجبار قبول میکردم .دوستان خیلی دوران سخت و عذاب اوری بود برای من .با این که سکس ما دخول نداشت ولی همین اجبار داشت منا داغون میکردواین که اون نامردا به بقیه هم موضوع را گفته بودند و دیگران هم در فکر فتح کونم بودن من نمیدونستم ولی عملا ابروم رفته بود .خیلی اذیت شدم و خیلی هم ناراحتم .چون من تا سوم راهنمایی طی 4 سال شایدم بیشتر عذاب کشیدم و روز خوش ندیدم .و منزوی شدم و اینکه اینقد ترسو بودم که حتی یکبار نتونستم تو روشون وایسم و بگم برید هر غلطی دلتون میخواد بکنید جاکشا چقد من ابله بودم ولی یه روز این کارا کردم
    و اون روز تو خونه خالی بهشون ندادم و لج کردم چون دیگه بزرگ شده بودم و یکم غرور داشتم واز اون روز یکی از اون اشغالا با من لج شد 4 یا پنج سال عذاب سکسی و بعد از خلاصی از اون تازه یک عقده برام موند و تصمیم گرفتم تو دنیای مالی از اونی که باهام لج بود جلو بزنم که خود این حس رقابت منا تا سن 29 سالگی عذاب داد و هر روز تو زندگی عقب تر انداخت چون میخواستم پله ها را دوتا یکی برم بالا تا از اون جلو بزنم و هر بار شکست تازه ای برام رقم میخورد تا اینکه سال 95 با مطالبی که تو تلگرام خوندم متوجه شدم باید برای خودم زندگی کنم و الان خدا را شکر دوساله ارامش دارم خدا پدر و مادر تلگ
    رام را بیامرزه ....


    ولی اون نامردا سالهای نوجوونیما ازم گرفتن و دوران جوانی منا تو رقابتی که پیش اومد تباه کردن


    نتیجه .
    باید به من اموزش میدادن تا تو دام این دیوثا نمی افتادم .مقصر اصلی هم خانواده و جامعه هست تو رو خدا با بچه هاتون راحت باشین .


    هیچوقت با کسی که ازتون بزرگتره سعی کنید دوست نشید چون همیشه تحت تسط اونید و هر چی میگه حرف حرف اونه و هزار چیز بلده که شاید تو نمیدونی ....


    نباید میترسیدم و اینقد خنگ نمیبودم ..البته خنگیم ذاتیه هیچ وقت نترسید و ساده نباشید تواخرین بار که باهاشون تو خونه خالی بودم کاری را کردم که باید روزای اول میکردم.نترسید به کسایی که باید بگن گفتن به کس دیگه ای هم نمیگن چون ابروی خودشونم میره


    و اینکه نخواید پوز هر خری را به خاک بمالید .من خودم بابت این قضیه خیلی عذاب کشیدم و چون عجله داشتم هر روز بیشتر به عقب رفتم دوران طلائی زندگیم را به تباهی کشیدم ......


    الان هم این داستان.را نوشتم تا تخلیه بشم و دوستان فحش دادید اشکال نداره ولی این کار زشت را نکنید سوال یا ابهام دارید بگید جواب میدم .
    و این که بگید چکار کردم که نباید میکردم .
    و از تجربه ام درس بگیرید و .........


    نوشته: ساده لوح

  • 7

  • 3




  • نظرات:
    •   ابدالشق
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • منم به شکلی اینجور بودم درکت میکنم واقعا سخته و اینکه چقددرر داری حسرت میخوری بخاطر سالهای از دست رفته. من ازت کوچیکترم و مثل قبلا تو حس خیلی بدی ولی چندوقتی هست بخودم اومدم و فقط و فقط دنبال پیشرفت هستم و بشدت انگیزه دارم برای ٱینده... فقط توی لحظه حال زندگی میکنم نه آینده و نه گذشته برام مهم نیستن
      یه زندگی بدون هیچ کینه و انتقام و فکر کردن به گذشته تلخی...
      امیدوارم فقط بفکر الانت باشی. لایک


    •   ک+ک+ک
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • دوتا راه از نظر(منا) بیشتر نداری یا خودتو نفله کن یا هنوز دیر نشده برای یه بار تو عمرت مرد باش وناموس بدخواهاتو بگا بیشتر از اینم آبروی باباتو نبر نذار تو دلش بگه ایکاش اون شب اینو از رو فرش جمع نمیکردم و نمیریختم تو کوس ننش همینه دیگه قاطی پرزای فرش رفتی تو شدی کونی


    •   Amir_78
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • بخاطر حرف های اخرش دیس لایک نمیکنم ولی نگرانش و داستانت کسشعر بود
      کلیشه ای و تکراری با نگراش داغون


      خوشمان نیااامد


    •   بهنام.ماساژور
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • نخوندمش نه بخاطر جق نزدنش ولی دلیل نداره خاطرات دادن بچگیتونو بنویسید.مثلا که چی تجربه بشه واسه بچه ها.آخه کونیا کدوم بچه ده دوازده ساله میاد تو سایت تا بخواد داستان کون دادن شما رو بخونه تا براش تجربه بشه.اسکولی بیش نیستین


    •   محمدگلادیاتور880
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • گوه.نخور بابا خودت بهشون کون میدادی اگه نمیدونستی کار بدیه چرا.جلو.مامان بابات نمیکردی؟ دوازده ساله همچنینم بچه نیس اونم پسر


    •   Alighorbani33
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • راست میگی منم به درد تو دچار شدم و وسر عموم که هفت سال از من بزرگتر بوداینقد اروم اروم منو اورد تو این کار که اصلا متوجه نشدم کی بهش کون دادم اون موقع ده سالم بود


    •   Saba_sayna
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • میدونم سخته واقعامن به شکل دیگه ولی درک میکنم


    •   mamadkaraji
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • خدا رو شکر که آرامش به زندگیت برگشته
      شاید بشه گفت این برای دوستان کم سن و سال که میان اینجا مطلب میخونند عبرت آموز باشه
      ممنون از لطفت


    •   erny19qwerty
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • همه ما به نوعی گناه داریم :(


      خوشحالم باز ارامش داری


    •   پسرمطیع
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • کیر خودما همه دوستاما خانوادما کسا کارم تو اون لهجه کیری اصفهانیت بیاد شما ککه های داهاتی اصفهان چرا فکر میکنید لهجه کیریتون اینقدر قشنگه که تو نوشتنتونم بکار میبریدش


    •   مهتی.پاشنه.طلا
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • بچه الاغ چرا فکر میکنی دیگران با خوندن داستان کون دادنت باید بجقن؟؟ خاطره از خاله الکسیس تعریف کردی مگه
      بردن کونت گذاشتن و تو هم اسکل بودی ، و اینکه میگی ساده بودم خوب معلومه دیگه چون اگه راه راه بودی میشدی گورخر ، ولی ساده همون خر خودمون میشی. انتر


      فقط یه تیکه حرفت درست بود که بچه های کم سن و سال چه دختر یا پسر ، به هیچ عنوان گول حرف و محبت دیگران رو نخورید که پشیمانی بعدش سودی نداره.


    •   Neshane21
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • باشه


    •   shiraz-m-m
    • 3 هفته،2 روز
      • 0

    • داستان و سرگذشت دوران کودکیت به درد سن پایین های سایت میخورد،ولی لایک پنجم رو از آن خودت کردی بخاطر پندها و توصیه های آخر داستانت


    •   moadbbiad
    • 3 هفته،1 روز
      • 0

    • اسم یه فیلمه این عنوانت


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو