بوی موهاش زیر بارون

    روشنک دختر همسایمون… دبیرستانی و همسن و سال خودم، خوشگل و زیبا،با وقار، هرروز از پنجره اتاق میدیدمش . خانوادش سالها همسایه ما بودند و اونها رو خوب میشناختم.خونه اونها درست طبقه اول وزیر خونه ما بود و من از طبقه بالا و پنجره اتاقم خیلی راحت میتونستم حیاط خونه شون رو دید بزنم.من و روشنک وقتی بچه بودیم اکثر اوقات توی کوچه باهم بازی میکردیم.ولی بتدریج که من بزرگتر شدم از او فاصله گرفتم و ارتباطمون قطع شد. آخه پسربچه ها از اینکه با یک دختر دوست باشن خیلی خجالت میکشن. (ولی وقتی مرد شدن میخوان خودشون رو بکشن تا دوباره بتونن با همون دختره دوست بشن!) من همیشه ازپنجره اتاقم اونو توی حیاط خونه شون میدیدم. پوست سبزه با موهای خرمایی و بلند داشت.معمولا” دامن کوتاه میپوشید که ساق پاهاش از اون بالا کاملا” معلوم بود.اندام متوسطی داشت که سینه هاش مثل دوتا لیمو در بالای اون خودنمایی میکرد.همه فکر و ذکرم شده بود.بیشتر اوقات کنار پنجره میومدم تا شاید بتونم اونو ببینم.ولی مشکل اصلی این بود که چطور باهاش ارتباط برقرار کنم و منظورم رو بهش بگم.اگه بمن راه نده… اگه نخواد باهم دوست باشیم… اگه فکر بد کنه… اونوقت چی؟ همه دنیای من در روشنک خلاصه شده بود و باید به هرقیمتی که شده شکارش میکردم. ولی چطوری ؟ فردا که به مدرسه رفتم ،توی راه و سرکلاس فقط به روشنک فکر میکردم. وقتی مدرسه تعطیل شد عمدا” بخونه نرفتم و توی کوچه پرسه میزدم تا معشوقم رو موقع برگشتن از مدرسه ببینم. آخرکوچه ایستادم تا وقتی که میاد درخلاف جهت همدیگه راه بریم و صورتش رو ببینم وشاید بتونم به بهانه ای سرصحبت رو باهاش بازکنم.بالاخره روشنک با کیف مدرسه اش از سرخیابون پیدا شد. منهم در جهت روبروی او شروع به حرکت کردم.چقدرلباس مدرسه بهش میومد. بااون مقنعه مشکی، زیبایی صورتش بیشتر شده بود. حتی راه رفتنش هم بنظرم قشنگ میومد.بتدریج به هم نزدیکتر میشدیم. ضربان قلبم تند شد و دلشوره گرفتم.اصلا” روم نمیشد مستقیم توی صورتش نگاه کنم چه خواسته با اینکه باهاش حرف بزنم. از شدت خجالت و ترس پشیمون شدم و میخواستم برگردم ولی اینطوری بدتر بود و پیش خودش فکرمیکرد چقدر بی ادب هستم که تا اون رو دیدم برگشتم. به چندقدمی هم رسیدیم، حالا دیگه صورتش رو بطور کامل میدیدم. چقدر زیبا بود. عشق آدم رو شجاع میکنه ! خیلی هیجان داشتم. فکرمیکردم که روشنک از قصد من خبرداره و ممکنه ناراحت بشه. صدای ضربان قلبم رو خودم هم میشنیدم. نگاهش به نگاه من گره خورد. وای خدای من چه نگاه گرم وگیرایی. دلم میخواست همون موقع بهش بگم عزیزم اجازه میدی من تو رو دوست داشته باشم؟!! وقتی منو دید لبخند زد و سلام کرد. آنقدر مجذوب او شده بودم که یادم رفته بود بهش سلام کنم.بادستپاچگی سلام کردم. مونده بودم بعد از سلام چی بگم. پرسید:خانواده چطورند ؟ و من با خجالت جواب دادم : حال شماخوبه؟! هردومون از این اشتباه خندیدیم.دست و پاهام بی حس شده بود،زبونم بند اومده بود و لته پته میکردم. اونکه متوجه حال من شده بود گفت: آقا پویا مثل اینکه کسالت دارید، چون صورتتون خیلی قرمز شده! راست میگفت، خودم هم احساس میکردم که از صورتم داره بخار بلند میشه! با دستپاچگی جواب دادم : آره فکرکنم تب کردم. روشنک خیلی محترمانه خداحافظی کرد و رفت و من مات و مبهوت او را نگاه میکردم. واقعا” تب کرده بودم. تب عشق! به خونه برگشتم. اولین برخورد عاشقانه من با روشنک هر چند خیلی معمولی بود ولی تاثیرزیادی روی من گذاشت. حالا دیگه من اکثر اوقاتم رو کنار پنجره میگذروندم تا هروقت روشنک برای چرخ سواری به حیاط خونه شون بیاد، بتونم ببینمش. پنجره اتاق من به« کانال دوچرخه سواری روشنک» تبدیل شده بود و مدام تصویر اونو پخش میکرد ! گاهی برای درس خوندن به حیاط میومد و کتابش رو بدست میگرفت و راه میرفت. گاهی برای نرمش میدیدمش. وقتی طناب بازی میکرد نمیتونستم از سینه هاش که بالا وپایین میپریدند چشم بردارم. همش در حسرت این بودم که بتونم اون سینه های قشنگش رو لمس کنم.ولی از همه اینها قشنگتر وقتی بود اتش گردون قلیون پدرش رو تاب میداد.من مخصوصا” عاشق تاب موهاش و اتیش بازی جرقه های زغال و اون صحنه دل انگیز بودم. من سعی میکردم هرروز به بهانه های مختلف سرراهش سبز بشم. برخورد او با من صمیمانه تر شده بود و من کمتر خجالت میکشیدم. بعد از مدتی متوجه شدم که روشنکم بیشتر از سابق به بهانه درس خوندن یا دوچرخه سواری به حیاط میاد و جالبه که لباسش هم راحتتر شده بود.بعضی وقتها آرایش دخترانه ای میکرد و تاپ و شلوارک کوتاهی میپوشید و ساعتها در حیاط خونه شون وقت میگذروند. از خودم میپرسیدم یعنی او متوجه منظور من شده و به عمد این کارها رو انجام میده ؟ یعنی میشه روشنک هم منو دوست داشته باشه ؟ قلبم گواهی میداد که اون هم منو دوست داره و دلش بامنه فقط رویش نمیشه تا علاقه اش رو ابراز کنه. اینو از نگاهش، از لبخندهایی که توی کوچه بمن میزد، و از اینکه همیشه توی حیاط بود وجلب توجه میکرد، میفهمیدم. این اواخر دیگه ارتباط پنجره اتاق من به حیاط اونها خیلی قوی شده بود ! زن عموم سالی یکبار آش نذری میپخت و بین در و همسایه و آشنایان پخش میکردیم.خونه عموم بقل خونه ما بود روز پختن آش، پابپای زن عموم بهش کمک میکردم. مادرم هم مدام منو دعا میکرد و میگفت آش رو هم بزن و نذر کن و حاجت بخواه. منهم ازصبح پای دیگ آش نشسته بودم و اونو هم میزدم و توی دلم میگفتم: خدایا من روشنک رو میخوام، ما رو بهم برسون !اون موقع هنوز معتقد بودم (نمیدونستم دعای اونروزم اینقدر زود مستجاب میشه.) کار پختن آش که تموم شد لباس مرتبی پوشیدم و تیپ کردم و کاسه ها رو بدر خونه چندتا از همسایه ها بردم تا نوبت به خونه اونها رسید. بخت با من یار بود و خودش برای گرفتن کاسه اومد. هردومون بهم لبخند معنی داری زدیم. با نگاهش و لبخندش رضایت و عشق دو طرفه رو حس کردم. چادری که بسرکرده بود نمیتونست زیبایی صورتش رو مخفی کنه. تازه سینه اش روهم باز گذاشته بود تا تاپ نارنجی که پوشیده بود کاملا” مشخص باشه. موقعی که کاسه رو از من میگرفت عمدا” دستم رو بدستش کشیدم. خیلی نرم و لطیف بود. حرارتش تمام بدنم رو گرم کرد. من با چشمام داشتم سینه هاش رو میخوردم که روشنک روبمن گفت: « پویا یادتونه قدیمها که بچه بودیم روزی که عموت اینا آش میپختید، توی خونه عمو تون ما باهم بازی میکردیم؟ یادش بخیر چقدر خوش میگذشت، اون موقعها ما بیشتر از الان باهم بودیم. » دیگه برام ثابت شده بود که داره چراغ سبز نشون میده، بدون معطلی گفتم من همیشه بیاد شما هستم ولی این اواخر کمی گرفتار شده بودم و کمتر خدمتتون میرسیدم. ولی فردا خانواده ما میرن مشهد و شما اگه دوست داشتید میتونید بیاید تا خاطرات گذشته رو باهم زنده کنیم.ف کر میکردم الان محکم میزنه توی گوشم یا اینکه هرچی فحش بلده بارم میکنه و در رو میبنده. ولی اصلا” اینطوری نشد،لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت: فردا ؟ حتما” ! خدایا ازت متشکرم که نذر منو به این زودی ادا کردی.با خوشحالی به خونه برگشتم. دیگه سر از پا نمیشناختم. خوشبخت ترین مرد رو زمین بودم معشوقه به سامان شد تا باد چونین بادا به برادرم گفتم بره بقیه آش ها رو پخش کنه و خودم یکراست به حمام رفتم تا برای فردا تر تمیز باشم ! در فاصله این چند ساعت من فقط در این فکربودم که موقع روبرو شدن با روشنک چکار کنم. چی بگم چی نگم کم تجربه گیم عذابم میداد .اما عشق شور عجیبی داشت !فردا صبح که خانواده ام منو تنها گذاشتن و به مسافرت رفتن با خوشحالی اونها رو بدرقه کردم و گفتم اصلا” نگران من نباشید و هرچقدر دلتون خواست باخیال راحت اونجابمونید! اتفاقا”همین موقع بود که روشنک هم از خونه بیرون اومد و بعد از احوالپرسی به مادرم گفت خانم شماخیالتون راحت باشه،مگه ما آقا پویا رو تنها میذاریم ؟! خانواده ام بسوی مشهد حرکت میکردن و من در حالیکه به روشنک خیره شده بودم برای آنها دست تکان میدادم.به خونه برگشتم. هردقیقه برایم یک ساعت و هرساعت برایم یکروز طول میکشید. پس این دخترهمسایه کی میخواد بمن سر بزنه و منو از تنهایی در بیاره ؟ مدام پشت پنجره منتظر ایستاده بودم تا اومدنش رو ببینم.ناهارم رو با بی میلی خوردم. همش میترسیدم نکنه نیاد و منو سرکارگذاشته باشه. تا بعدازظهر هم هیچ خبری ازش نشد . یه دفعه فکری بخاطرم رسید : آخه اون برای اومدنش یه بهانه ای میخواست، همینطوری که نمیتونست زنگ خونه ماروبزنه و بگه اومدم باهم باشیم ! به تراس رفتم. یکی از تیشرت هام رو که شسته بودم و روی رخت آویز پهن بود تا خشک بشه رو برداشتم و اونو با هر بدبختی که بود به حیاط خونشون پرتاب کردم.خودم هم به اتاقم رفتم تا کمی بخوابم. عصر دوباره کنار پنجره اومدم. از روشنک هیچ خبری نبود.مدتی گذشت تا اینکه برای دوچرخه سواری به حیاط اومد. نگاهی به پنجره من انداخت،براش دست تکون دادم و خندید. بعد کنار دیوار اومد و دولا شد و تیشرت منو برداشت. راستش یکم خجالت کشیدم !! بلافاصله به داخل ساختمان برگشت. من خودم رو مرتب کردم و با دلهره منتظرش نشستم. بیشتر از یک ساعت گذشت تا زنگ خونمون بصدا در اومد. و صدای ارومش اضطرابم رو چند برابر کرد. در رو براش بازکردم. برای اینکه کسی نبیندش فورا” تو اومد. سلام علیک گرم و صمیمانه ای باهم کردیم. باهاش دست دادم.وقتی دستم روگرفت یه حالی شدم! میخواستم ببوسمش، ولی هنوز خیلی زود بود. من و عشقم داخل پذیرایی اومدیم و روبروی هم نشستیم. مدتی به سکوت گذشت. نمیدونستم در این موقعیت چکار باید بکنم. بی اختیار پرسیدم از این طرفها؟ با خنده معنی داری گفت: یکی از لباسهای شما توی حیاط ماافتاده بود، براتون آوردمش. هردومون خندیدیم. از جا بلند شدم و موزیک ملایمی گذاشتم.حالا ضربان قلبم آرومتر شده بود و احساس آرامش میکردم. روسریش رو در آورد. موهای فوق العاده زیبایی داشت. همون موقع هم اهنگ ستار بوی موهات زیر بارون بوی گندم زار نمناک بوی خیس تن خاک رو میخوند به سمتش رفتم و یه شکلات به او دادم.هردومون احساس عجیبی داشتیم.نگاهمون به هم گره خورد و هرکدوم منتظر بودیم تا اون یکی شروع کنه.من با ترس دستم رو جلوبردم.خیلی راحت دستش رو توی دستم گذاشت. حالا دیگه میتونستم باخیال راحت دستش رو نوازش کنم و از لطافت پوستش لذت ببرم. وقتی دستش رو بوسیدم دیگه طاقت نیاورد و منو بغل کرد و بوسید. من گیج شده بودم و نمیدونستم چکار باید بکنم. آخه هیچوقت از این صحنه های احساسی تا حالا نداشته بودم که بلد باشم! خودم رو به روشنک سپردم تا هرکاری میخواد بامن بکنه.بدون تعارف بگم: اون داشت با من حال میکرد ! من بی تجربه برای اینکه کم نیارم هرکاری که اون میکرد منهم میکردم. یه دستم رو دور کمرش حلقه کردم و همونطور که اون لب منو میخورد منهم لبش رو میخوردم. خیلی خوشمزه بود! یه دفعه گفت: مواظب باش کبودش نکنی! سرش رو بالا گرفت و گردنش روبمن چسبوند. متوجه منظورش شدم، شروع به لیسیدن و خوردن گردنش کردم. بوی عطرش منو مست کرده بود و هرچی میخوردم سیر نمیشدم.دستم رو که روی پاش گذاشته بودم بالا آوردم و با احتیاط از روی لباس روی سینه اش گذاشتم.احساس لمس سینه یک دختر برای اولین بار غیرقابل توصیفه. دلم میخواست محکم فشارش بدهم،ولی میترسیدم دردش بیاد.آروم اونو با انگشتام گرفتم و مثل لیمو چلوندم.چشمش رو بسته بود و آه میکشید. او منو میبوسید و با دستش سینه ام رو نوازش میکرد. دکمه بالایی پیراهنم رو باز کرد و دستش رو از اون بالا داخل فرستاد. از نوازش و گرفتن موهای سینه ام با دستش خیلی لذت میبرد. دوست داشتم همه دکمه هام رو باز میکرد تا راحت بشم! درست در لحظه ای که من خیلی تحریک شده بودم و میخواستم یه قدم دیگه جلو برم، مثل برق گرفته ها از جا پرید و گفت:من باید برم،الان مامانم از خرید برمیگرده و همه چی لو میره. دلیلی برای اصرار وجود نداشت.با دلخوری از جا پاشدم و پرسیدم پس کی میای باهم باشیم؟ همینطور که خودش رو مرتب میکرد گفت سعی میکنم فردا برای دیدنت بیام.هروقت اوضاع مرتب بود و تونستم بیام نیم ساعت قبلش حوله و لباسم رو روی بند پهن میکنم تا بفهمی،تو هم که همیشه کنار پنجره هستی و منو میبینی !! خیلی خجالت کشیدم. نمیدونستم که در تمام این مدت او متوجه حضور من در پشت پنجره اتاقم و دید زدنش بوده است.از خجالت سرم رو پایین انداختم.چونه منو گرفت و بوسید و گفت خجالت نکش،من در تمام این روزها متوجه تو بودم و خوشحال بودم که منو میبینی ! دیگه میخواستم زمین دهن بازکنه و منو ببلعه، چه افتضاحی! موقع خداحافظی، تیشرت منو از توی کیفش درآورد و گفت:راستی این توی حیاط ما افتاده بود. خیلی خوشرنگه یادت باشه فردا همینو بپوشی، خیلی بهت میاد! من با خوشحالی زایدالوصفی تا دم در رسوندم و منتظر فردا شدم. اون روز حال و هوای دیگه ای داشتم. صبحونه ام رو که خوردم، تیشرت قرمز راه راهم رو که توی حیاط همسایه انداخته بودم و ازش خوشش اومده بود برداشتم و اتو کردم! بعد به فکرم رسید که بهش عطر هم بزنم تا خوشبو بشه! فکر کنم توی حمام سه بار بدنم رو با صابون شستم. وسواس داشتم که نکنه بدنم بوی عرق بده و ناراحت بشه. موهای زاید بدنم رو تراشیدم تا کیرم سفیدتر و بلندتر بنظر بیاد. شلوارک راحتی پوشیدم و در انتظار دیدن عشقم پشت پنجره اتاقم لحظه شماری میکردم. خوشبختانه طولی نکشید که روشنک با حوله و لباسش به حیاط خونه شون اومد تا اونها رو روی رخت آویز پهن کنه. مطمئن بودم منو پشت پنجره دیده ولی عمدا” سرش رو بالا نمیکنه. دیگه دل توی دلم نبود. طبق قرارمون باید تا نیم ساعت دیگه پیش من میومد. فقط مسئله بی تجربگیم منو آزار میداد. من قبلآ از این کارها نکرده بودم و نمیدونستم چطوری با دخترها حال کنم. شاید اگر میفهمید که من تجربه دختربازی ندارم، از من خوشش نمیومد، اصلا” هم دلم نمیخواست توی دلش به سادگی من بخنده. ولی مجبور بودم حقیقت رو بهش بگم. بالاخره حقیقت بهتر از هرچیزیه. بابرخوردی که دیروز باهاش داشتم معلوم بود او برخلاف من چندان هم بی تجربه نیست.! توی این فکرها بودم که زنگ خونمون رو زد. زیباترین صدای زنگی بود که در تمام عمرم شنیده بودم. مانتو تیره و لباس رسمی که پوشیده بود منو به شک انداخت. ازش پرسیدم مگه قراره جایی بری؟ او که از این همه ساده دلی من خنده اش گرفته بود با نیشخندگفت:به مامانم نمیتونستم بگم که دارم میرم خونه پسر همسایه !! هردومون خندیدیم. بدون تعارف مقنعه اش رو درآورد و دکمه های مانتوش رو یکی یکی باز کرد. یک تاپ و شلوارک زرد و نارنجی پوشیده بود که رنگش منو حسابی تحریک میکرد. من نمیتونستم ازش چشم بردارم. روبروی من نشست و همینطور که فنجان چایی رو برمیداشت پرسید: مگه تاحالا دختر ندیدی که اینطوری نگاه میکنی؟! منم از روی سادگی گفتم نه ! نمیدونم چی شد که یه دفعه توی اون وضعیت بحرانی صداقتم گل کرد! رفتم کنار دستش نشستم و همینطور که دستش رو توی دستم گرفته بودم و با انگشترش بازی میکردم سرم رو پایین انداختم و گفتم:، من تو رو خیلی دوست دارم و دلم میخواد باهم باشیم، ولی راستش نمیدونم وقتی ما باهم هستیم چکار باید بکنم ! روشنک که از این اعتراف من خوشش اومده بود، دست منو توی دستش گرفت و با غرور گفت: عیبی نداره عزیزم من خودم بهت یاد میدم، فقط باید به حرفهای من خوب گوش بدی تا هردومون لذت ببریم ! تنها کاری که دراون موقع به ذهنم رسید این بود که ببوسمش. روشنک ازجا بلند شد و گفت عجله کن که وقت نداریم. من مثل بچه ها دستم رو توی دستش گذاشتم و باهم به سمت اتاقم رفتیم. نگاهی به در و دیوار و عکسهای اتاقم انداخت. با کنجکاوی اونها رو ورانداز میکرد. یه دفعه چشمش به پنجره افتاد. کنار پنجره اومد و گفت: از اینجا حیاط خونه ما خیلی خوب معلومه، این مدت خوب منو دید میزدی و صفامیکردی ! باخجالت ازش پرسیدم از کی متوجه حضور من در پشت پنجره بودی ؟ همینطور که پرده اتاق رو میکشید گفت: همیشه میدیدمت ! فکر کردی اون همه دوچرخه سواری و طناب بازی کردنم توی حیاط بدون حکمت بود ؟! باخودم فکر میکردم که حدسم درست بوده و اونم منو دوست داره و به عمد اون کارها رو میکرده، ولی حالا دیگه احساس میکردم جای شکار و شکارچی باهم عوض شده! واز اینکه انقدر پاچه دریدس تو ذوقم خورده بود ولی با همه این حرف ها دیوونه وار دوسش داشتم اومد کنار من روی تخت نشست، اول نگاههامون بهم قفل شد و بعدش یه دفعه باران بوسه بود که نثار هم کردیم. بدن همدیگه رو از روی لباس نوازش میکردیم و خودمون رو بهم میمالیدیم. البته من فقط تا اینجاش رو بلد بودم! مثل بچه ها ازش پرسیدم حالا چکار کنیم؟ مثل خانم معلمهای خوشکل و مهربون گفت: اول باید لباسهامون رو دربیاریم! با اون تاپ و شلوارکی که پوشیده بود، خودش که تقریبا” نیمه لخت بود، پس منظورش این بود که من باید لخت بشم. از خجالت خیس عرق شده بودم. نمیدونم صورتم چقدر سرخ شده بود که گفت: پسر این قدر خجالت نکش، اول تو بیا لباسهای منو دربیار. لباسش دو تیکه بیشتر نبود ولی واقعا” نمیدونستم اول از کدومش شروع کنم! دستم رو روی رونش گذاشتم و آروم بالا اومدم، پهلوهاش رو تا زیربغل نوازش کردم و بعد دوباره دستم رو پایین بردم و تاپش رو بالا کشیدم. سرش رو بمن چسبوند. شلوارکش رو هم سریع درآوردم.پوست سبزه بدنش با شورت توری مشکی منو حسابی حشری کرده بود. در حالیکه میبوسیدمش سینه هاش رو بادستم فشار میدادم. خیلی سفت شده بود و نوکشون بیرون زده بود. دستش رو از روی شلوارک روی کیر من گذاشت و باخنده گفت: اوه چه خبره!! چندبار فشارش داد و بعد شلوارکم رو پایین کشید. حالا دیگه شرم و حیا رو از یاد برده بودم. کمرم رو کمی بالا گرفتم تا بتونه شلوارکم رو دربیاره. بهش گفتم عزیزم همون تیشرتی رو پوشیدم که خواسته بودی. گفت اره ولی الان باید درش بیارم. پاهام رو ازهم باز کردم و بحالت نیمه نشسته روی تخت دراز کشیدم. اولین باری بود که کسی کیر منو لمس میکرد. خیلی خوشم اومده بود . روشنک به آرومی شورت منو پایین میکشید و قسمتهای بالای کیرم رو بادستش نوازش میکرد. موقعی که کش شورت از روی کیرم رد شد احساس کردم از زندان خلاص شده ! حالا کیر شق شده من باتمام وجود براش خودنمایی میکرد. کیرم رو گرفت و دستش رو چند بار از بالا تا پایین کشید.نوکش رو بوسید. نمیتونم احساسم رو درست بیان کنم. فقط میتونم بگم یه چیزی بود شبیه غلغلک ولی خیلی لذتبخش تر. معلوم بود که خیلی باتجربه ست. هر وقت من میخواست آبم بیاد و ناله میکردم، کیرم رو ول میکرد و لبامو میخورد بعدش روی پاهای من نشست و بدنش رو بمن چسبوند و بالا کشید. از گردن تا سینه و شکمش رو به کیر من مالید. چندبار همینطور بالا و پایین کرد. بعد خودش رو طوری بالاتر از من قرار داد که من بتونم راحت سینه هاش رو بخورم. این قدر خوشگل بودن که دلم میخواست دهنم جا داشت، هر دوتاشون رو باهم میخوردم ! همینطور که سینه هاش رو یکی یکی میمکیدم دستم رو از کمرش پایین بردم و باسن گوشتیش رو نوازش کردم. عمدا” خودش رو طوری تکون میداد که شورتش پایین بیاد. منهم راحتش کردم و اونو کامل از پاش درآوردم! دستم رو لای پاش و روی کسش کشیدم. خیس خیس شده بود. کسش رو مرتب روی کیر شق ده من میمالید. منهم باسنش رو به سمت خودم فشار میدادم تا بدنش بمن بچسبه. کم کم داشتم از این وضعیت خسته میشدم. کار ما بر عکس شده بود، مرجان روی من افتاده بود و داشت با من حال میکرد ! دلم میخواست ببینم کسش چه شکلیه. به هرکلکی بود خودم رو از زیرش بیرون کشیدم و روی تخت جای خودم خوابوندمش. پاهاش رو محکم بهم چسبوند تا من نتونم کسش رو ببینم. کمی در همین حالت باهم بازی کردیم. من سرم رو پایین شکمش گذاشتم و رونش رو میمالیدم. یواش یواش لای پاش از هم باز شد و من برای اولین بار در زندگیم کس دیدم!! یک برآمدگی گوشتی، با لبهای قرمز روشن و خط برجسته ای در وسطش، چه لحظه باشکوهی! کسش رو نه یکبار که چندین بار بوسیدم. مثل بچه های فضول باانگشتم تمام جاهاش رو وارسی کردم. موقعی که میخواستم نوک انگشتم رو توش فرو کنم یه باره پاهاش رو بهم فشار داد و گفت چکار میکنی ؟ ملتمسانه نگاهش کردم. میدونست این نگاه من از درماندگیه. ازم خواست براش قوطی کرم بیارم و به پشت خوابید.بمن گفت اول تمام پشت و کمرش روبراش ماساژ بدهم و همین طوری پایین بیام. از ماساژ بدنش خیلی لذت میبردم. شونه و پشتش رو خوب مالیدم. گاهی سینه هاش رو از پشت سر توی هر دودستم میگرفتم و اینقدر فشار میدادم تا جیغ بکشه. بعد از کمر نوبت به باسنش رسید. دلم میخواست همین جا بمونم و دیگه پایین تر نروم! لمبه هاش رو یکی یکی با دو دستم مثل حلقه میگرفتم و از بیرون به سمت داخل فشار میدادم. سرش رو بعقب برگردوند و گفت مثل اینکه شاگرد بااستعدادی هستی! خوشحال شدم که از اینکار من خوشش اومده. چندین بار اینکار رو کردم. با دستم درز کونش رو باز کردم. سفت وسبزه خوشرنگ بود، بدون یک تار مو! بعد یواش یواش دستم رو لای پاهاش بردم و اونها رو از هم باز کردم. شاید تنها چیزی که توی دنیا وارونه اش هم مثل خودش قشنگه، کسه !! از این زاویه هم که وارونه میدیدمش خیلی ازش خوشم میومد. روشنک ازم خواست که بین پاش رو بمالم. بدون اینکه خودم هم بفهمم چکار میکنم، بادستم کون و کس و هرچیز دیگه ای اون وسطها بود میمالیدم! اصلا” نمیدونستم چکار میکنم، فقط از صدای نفسهاش که بلندتر میشد میفهمیدم که داره خیلی حال میکنه. هروقت آه میکشید منهم همون جا رو بیشتر میمالیدم! کم کم داشت عرق میکرد. دست منو گرفت و گفت دیگه بسه. بعدش ازجا پا شد و کنار پنجره ایستاد (البته پرده ها رو قبلا” کشیده بود و کسی ما رو نمیدید ) و منو بغل کرد و گفت لبم رو بخور. این قدر لباشو خوردم که حسابی ورم کرده بود. قوطی کرم رو برداشت و با دستش تمام کیر منو چرب کرد. از اینکارش خیلی خوشم اومد.اول فکرکردم میخواد برام جق بزنه ولی وقتی کیر منو خوب چرب کرد به و پاهاش رو بهم چسبوند و بمن اشاره کرد. کیرم رو لای پاها و درست زیر کسش فرو کردم.چند بار عقب و جلو کردم.سرکیرم حساس بود و اذیتم میکرد. با کرم رونش رو چرب کردم و دوباره کیرم رو لای پاش گذاشتم، عالی شده بود. دستم رو روی شونه اش گذاشتم و عقب… جلو… عقب… جلو…کردم. اولش خیلی رمانتیک بود و آروم اینکار رو میکردم و بینش میبوسیدمش، ولی بعد دیگه کنترل خودم رو از دست دادم و کیرم رو با تمام قوا لای پاهاش فرو میکردم و حرکت میدادم. اونهم از اینکار من خیلی حال میکرد و پاهاش رو محکمتر بهم فشار میداد تا کیر منو بهتر لمس کنه.دیگه احساس کردم داره آبم میاد. میخواستم کیرم رو دربیارم تا آبم روش نریزه، ولی محکم بغلم کرد . برای آخرین بار کیرم رو بین پاش فشار دادم. دیگه رمق نداشتم. بوسیدمش و خودم رو روی تختخواب انداختم. آب من روی رونش ریخته بود و از اونجا به سمت زانوش سرازیر شده بود.خودش رو با دستمال کاغذی تمیز کرد. میخواستم ازش عذر خواهی کنم ولی او گفت که از ریختن آب روی بدنش خیلی لذت میبره. ( نمیدونم تا حالا چندبار تجربه کرده بود ! ) هردومون لباسامون رو پوشیدیم. من ازش بخاطر اومدنش تشکر کردم و ازش خواستم توی این چند روز منو تنها نذاره ! شاید بشه گفت اون چند روزی که خانواده ام به مسافرت رفته بودن بهترین ایام زندگیم بود. اولین و بهترین خاطرات سکسی من مربوط به همون چند روزه که با روشنک حال میکردم. از روزی که براش لاپایی زدم و آبم رو روی بدنش ریختم، هرروز عطش من برای سکس بیشتر میشد و دوست داشتم جلوتر برم. زمان زیادی تا برگشتن خانواده ام از سفر باقی نمونده بود و من غصه میخوردم که چرا سفر اونها به زودی تموم میشه ! دفعه دوم ازم خواست که توی کونش بزارم! الآن مدتها از اون ایام گذشته،هرچند من خاطره سکس با روشنک رو هرگز فراموش نمیکنم ولی هنوز یک سوال برای من باقی مونده: واقعا” در این چند روز من با اون حال میکردم یا اینکه اون با من حال میکرد ؟!!اما هر وقت اهنگ بوی موهات ستار رو گوش میدم یادم به اپلین عشقم میفته همیشه صدای بارون اونو یاده من میاره


    نوشته: پویا

  • 9

  • 5




  • نظرات:
    •   .سامان.
    • 3 هفته
      • 11

    • همش رو کردی یه پاراگراف...


    •   navida.x
    • 3 هفته
      • 10

    • یاد لیلی و مجنون افتادم


      کیرم تو همون کاسه ای که از دستای لطیفش گرفتی


    •   TheBitchKing
    • 3 هفته
      • 8

    • چقد دراز!!!


      آغا وقتی داد پاراگراف بندی میزنیم، منظورمون اینطور چیزا هم هست. که درازی متن یه تیکه باعث نشه آدم بگرخه. خدایی به همین دلیل رغبت نمیکنم این داستان رو بخونم. چون میدونم هر چند خط، رشته کار از دستم در میره. میدونم که داستان توی ذهنم قراره گنگ و درهم از آب در بیاد.


      خواهشا رعایت کنین عزیزان. به نفع خودتون میشه.


    •   Neshane21
    • 3 هفته
      • 8

    • روشنک وسط ماجرا شد مرجان...... خدا این شعبده بازیارو ازتون نگیره .....


    •   شاه ایکس
    • 3 هفته
      • 9

    • یه جقول بچه مدرسه ای رشد ذهنیش اینقدر نیست که معنای عشق رو بفهمه. چیزی که شما حس میکنید هورمون و تخلیه است. در حالی که عشق یه کشش روحی است ربطی به اومدن ابتون نداره.........


    •   ali80xx
    • 3 هفته
      • 1

    • لامصب انقد خوب تعریف کردی که موقع خوندن اصن تو حال خودم نبودم منکه لایک میکنم


    •   L(G)BT_LIFE
    • 3 هفته
      • 3

    • بد نبووود خوووبم نبود متوسط جای پیشرفت داری فقط چندتا اشتباه ریز داشتی (rose)


    •   chiiman
    • 3 هفته
      • 4

    • دفعه دوم خواست کونش بزاری :|


      والا هیچ دختری رو ندیدم با عقل سلیم که خودش بگه بیا کونمو بکن :|


    •   Avvaaa
    • 3 هفته
      • 10

    • آقاجون ِخدا بیامرزم اصلا اجازه نمی داد بی روسری برم حیاط،اگه می دید یه دعوایی شروع می کرد....نمی دونستم پیرمرد چرا اینقد حساس هست،نگو اون بدبخت کسکشای مثل تو رو می شناخت.
      در ضمن من ندیدم لباس مدرسه،دختری رو زیبا کنه جقی خان.
      یه سوال،"تیپ کردم" یعنی چی؟؟تیپ رو مگه می کنن؟؟جق الجالق (biggrin)


    •   nahana
    • 3 هفته
      • 2

    • خوب بود


    •   arsh2452
    • 3 هفته
      • 5

    • باز دمت گرم که غلط املایی کم داشت . علائم و دستورات نگارشی رو بیشتر استفاده کن . کاری به راست یا دروغ بودن داستان ندارم ولی اون اهنگ ستار منو وادار کرد لایک بدم بهت .
      بیشتر تمرین کن و بنویس . (rose)


    •   پروفسور بالتازار
    • 3 هفته
      • 7

    • خاطراتی برام زنده شد مخصوصا اسم داستان قشنگ بود، اگه از اون مرجانی که یهو سبز شد وسط داستان بگذریم اشتباهات قابل اغماض هستند، فقط اینکه آدم تو این سایت وقتی یه داستان رومانتیک میخونه بنظرش یه چیزی غلط میاد از بس که این کونی‌ها و لاشیها زیادن و عجایب گی و خاله و ضربدری و ... آپ میشن


    •   Daniani
    • 3 هفته
      • 8

    • خونه ماهم طبقه دومه به حیاط همسایمونم دید داره فقط فرقش اینه یه پیره زنه میاد تو حیاطش یه بار از بالکن دیدمش از رو ادب سلامی کردم
      مادر مهربون اومد در خونمون دادو بیداد به بابام میگفت پسرت منو دید میزنه بعد کلی غربتی بازی که همسایه ها جمع شده بودن بابام گفت : اکبر اقا خدا بیامرز میگفت کس زنم عین غاره تخمامم سر میخوره تو کسش , من که پولم بدی نمیکنمت اقا این همه ادم شاهد تو دامنتو بده بالا هرکی راست کرد معلومه پسر منم تورو دید میزده ما ازین محل میریم تازه اگه دیدم بزنه سه هیچ به نفع تو
      اصن به بالا دادن دامن نرسید کوچه خلوت شد
      صغرا خانومم هر وقت تونستی کوچه منو میدید لباشو غنچه میکرد تا پونزده سالگیم از ترس اینکه تنها تو کوچه نگیره کونم بزاره با بابام بیرون میرفتم, این یه طرف شبام همش فک میکردم از بالکن میاد تو اتاقمو ...
      به قول اون بنده خدا ایران شما کجاس که هرکیو نگاه میکنی میاد بهت میده


    •   saeedno15
    • 3 هفته
      • 4

    • اروتیک نوشتن سواد و شعور کافی میخواد که تو نداری دوست عزیز.
      قبل از نوشتن اروتیک چندتا از داستان های خوب همین سایت رو میخوندی اونوقت به این چیزی که نوشتی اروتیک نمیگفتی.


    •   Caboos1
    • 3 هفته
      • 3

    • داستان طولانی بود حسش نی
      آوا خدا آقا جونتو بیامرزه
      فقط اونایی که به این چیزا گیر میدن خودشون تهه اینکاران
      البته خدا روح ایشونو قرین رحمت بگردانه انشاللللهه


    •   _یوگی_
    • 3 هفته
      • 0

    • بنظرم اگه عین واقعیت رو مینوشتی زیباتر ازین میشد ولی باز خوب بود


    •   Shahab__sang
    • 3 هفته
      • 0

    • خوب بودپسندیدم


    •   Scott12
    • 3 هفته
      • 1

    • جای کاکو رستم خالیه.
      بوی موهاش زیر بارون
      بوی سینه زیر ناودون
      بوی سرکه بوی ریحون
      بوی اون گل تو گلستون
      همه مستن و تو مستور
      بنده شاهم شما دستور
      رنگ غم تو زمستون
      رنگ شادی تو تابستون
      بود همه کنار هم جمع
      ....
      دیگه حسش نبود وگرنه ادامه میدادم.


    •   Gayaneh
    • 2 هفته،6 روز
      • 0

    • خیلی از دوستان براشون سوال بود که مرجان از کجا پیداش شد.
      این داستان چند سال پیش نوشته شده بود با این تفاوت که اونجا اسم دختره مرجان بود و اینجا با همت نویسنده و کلی زحمت به روشنک تغییر پیدا کرده بود.
      البته تلاش نویسنده به تعویض اسم ختم نشده بلکه تکه لباسی هم که به حیاط مرجان (شما بخونید روشنک) پرت شده بود شورت بود نه تیشرت (برگردید قسمت در آوردن لباس پویا.
      دستت درد نکنه غیر از یه سوتی کپی تمیزی بود


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو