بى ارزش

    صدای قدم هایش را میشنود ،محکم و پرضرب قدم بر میدارد….
    صورتش رو به دیوارست اما صدای قدم ها لرزه به جانش میاندازد ….کاش اتفاق جدید نیافته باشد….
    صدای باد و ضربه ای محکم و برنده به باسن لختش میخورد …..سوزشش سوزش کمربندست…..
    غافل گیر شده روی پهلو میافتد…
    جرات تکان خوردن ندارد….
    - فقط بگو چقدر دیگه از دستت بکشم؟ چرا هرجا میرم اسم تو هست؟ تو اینجا با چند نفر بودی؟ ….هااااااااان؟فقط جواب بده بگو با این نمره های مزخرفت چجوری بورسیه گرفتی؟ با چند نفر لاس زدی به چند نفر حال دادی تا به اینجا برسی؟
    موهایش که کشیده میشود روی زانو به سمت مخالف میچرخد …چهاردستوپا میماند ….سعی میکند صورتش راببیند…روبه رویش روی سکویی نشسته ،صورتش قرمز است و این یعنی خودت را مرده فرض کن…
    کشیده اول ….
    - آییییییی
    - هییسسسسسسسسسسسسس
    تکون نخور…..
    کشیده دوم
    کشیده سوم
    کشیده چهارم
    پنجم
    ششم
    هفتم
    هشتم
    - درد داره به خدا …تروخدا نزنین آقا ….درد داره …
    - خفه شوووووووو .خدا… تو خدا میشناسی…. فکر نمیکردم سگا هم خدا بشناسن .البته حیف سگ که تو باشی…تو از خوکم کمتری…
    کشیده نهم….
    _تو یه راسوی کثیفی!….
    کشیده دهم
    یکی که بوی کثافتش تو همه جا پیچیده…
    کشیده بعدی
    _تو اشغالی!
    کشیده بعدی…..پرت میشود رو زمین .
    _پاشو وایسا سرجات توله
    _اقا من …..اقا باور کنین من کاری نکردم….اقا به خدا من باهیچ کس نبودم….باور کنین ….
    _که کاری نکردی…..اره‍ههههه!
    _بله اقا ….به خدا…به خ
    با ضربه ناگهانی کمربند که از بالا سرش رد میشود و درست وسط پاهای از هم باز شده اش مبخورد حرفش نصفه میماند…
    _ارههههههههه….تو کاری نکردی!!راس میگی !!اینا که واسه تو کاری نیست ….اینا سرگرمیه واسه تو!
    چانه اش را گرفت و به طرفی کج کرد …تف روی چشمش افتاد …
    کشیده بعدی….
    میلرزید اما جرات گریه کردن هم نداشت…
    میترسید از بیشتر شدن خشمش ..
    نمیفهمید این همه مصیبت از کجا یکهو برسرش اوار میشود!آنهم اینجا در این زیر زمین نحس …درست بغل گوش مادرش….خجالت میکشید ….از صبح که جلوی چشم مادرش لختش کرده بود و قلاده به گردنش بسته و رفته بود …از صبح که مجبور شده بود تنها به دیوار نگاه کند خجالت کشیده بود….خجالت کشیده بود که مادرش حتی او را درحدی ندیده بود که بپرسد چرا این کار رابا او میکند….انگار مادرش هم باورش شده بود یک سگ بیشتر نیست…
    دید که کمربندش را برای ضربه بعدی اماده میکند،پاهایش را ناخداگاه جمع کرد.‌‌..میخواست شدت ضربه را روی قسمت حساس بدنش کمتر کند…از جمع شدن ادرار در مثانه اش…از اینکه ضربه بعدی را نتوانتد تحمل کند میترسید!
    دید که نگاهش به پاهای جمع شده اش افتاده….نباید بی اجازه کاری میکرد،این یعنی شعله ور کردن خشمش!این یعنی وای به حالت….روز اول با هر ضربه کمربندش گفته بود حتی برای نفس کشیدن هم باید اجازه بگیرد…و این نافرمانی،در این وضعیت…
    دید که بلند شد،دید که دورش قدم میزند…نمیتوانست حتی گردنش را بگرداند…صدای کشیده شدن چیزی فلزی …افتادن چند ظرف…اینکه ندانی چه اتفاقی قرار است بیافتد خود فاجعست….
    _پاهاتو باز کن!
    باز تر!!!!
    خیسی بین پاهایش خجالت اور بود….دستش را بین پاهایش کشید…
    _پس خوشت اومده…یاد کی افتادی اینجوری خیس شدی؟؟!!!
    خوب میکردت اره؟لابد خیلی خوب بوده که اینجوری به یادش خیس شدی!!!
    دستش راچند بار روی کسش میکشد…
    قول میدم اینم همونقدر بهت حال بده…
    بازهم صدای کشیده شدن فلز روی کف زیر زمین …
    _شاید به اون گرمی نباشه اما قول میدم از اونا بیشتر پرت کنه!
    قلبش ریخت…پر میشد؟با چه؟او که سکس را برایش غدقن کرده بود!!!نفسش به شماره افتاد…میترسید…از خشمی که به ظاهر مهار شده بود ،از فکری که نمیدانست چیست میترسید…
    صدای پاره شدن یک جلد پلاستیکی …
    _خوب،خوب…نفس عمیق بکش که قراره به ارزوت برسی…
    نفسش ناخدآگاه عمیق شد و بازدمش در سینه ماند…
    کاندومی را حس کرد روی بدنش…با حرکت کردن جسم زیر کاندوم روی خیسی کسش صدای کشیده شدن فلز را بیشتر شنید…حدسش خیلی سخت نبود…اما نمیخواست باور کند…زجری را که قراربود بکشد نمیخواست باور کند…
    انگشتی سوراخش را باز کرد….
    _هوووووم میبینم که دوسش داری….
    و یک دفعه همه لوله فلزی را در کسش حس کرد….نفس حبس شده اش با جیغی ازاد شد….
    هیس کشداری که کنار گوشش گفته شد همراه شد با بیشتر شدن فشار میله به داخل بدنش…میخواست پاره اش کند…گفته بود…قبلا گفته بود اگه باز هم ببیند یا بشنود چه بر سرش خواهد اورد…
    اشکهایش دیگر ریخت …
    کاش انقدر نمیترسید…کاش انقدر ضعیف نبود که زمانی که باید بین مردن و سگ شدن انتخاب میکرد مردن یکباره را انتخاب میکرد نه مردن هر لحظه اش را…
    کاش انقدر همه چیز را اسان نمیدید…کاش فهمیده بود درد مرد رو به رویش انقدر زیاد است که جایی برای گذشت نگذارد…
    _گریه میکنی؟؟؟؟اشک شوقه یا دلنتگش شدی؟؟؟
    حجم لوله انقدر برایش زیاد بود که حساس میکرد هرلحظه از بدنش خون خواهد اما…بدنش شروع به لرزیدن کرد…
    چند دقیقه در همان حالت ماند…دردش داشت کمتر میشد…
    حس کرد دارد لوله را بیرون میکشد …خوشحال شد!همینکه تنبیهش در همین حد بوده برایش دنیایی خوشحالی داشت…
    میخواست نفس راحتی بکشد دوباره لوله باشدت هرچه تمام تر به درونش فشار داده شد…فهمید بازهم زیادی خوشبین بوده…
    سرعت فرو کردن لوله هر دقیقه بیشتر میشد و تحملش برای نگه داشتن ادرارش کمتر…
    _اقا ….غلط ….کردم…خواهش…میکنم….التماس..میکنم…اقاااا…
    _یادت رفت چی باید صدام کنی؟؟؟ارههههه!!!
    اینبار با فشار لوله صورتش به زمین چسبید…
    _نه ارباب..نه….. گه خوردم…شما..اربابین..ببخشید…
    _نخوردی…اما اونم میخوری….فعلا حال کن که دارم جایزه کاراتو میدم بهت…
    با شدت گرفتن ضربه ها توانش را از دست داد و حجم مثانه اش را خالی کرد روی زمین…
    _تووووولهههههه سگ چه گهی خوردی؟؟!!!
    ضربه های کمربندی که روی بدنش میخورد یک طرف درد لوله درونش یک طرف…شمارش ضربه ها از دستش در رفته بود…
    _بچرخ.بچرخ…سرت و بذار روی جایی که خیسش کردی!!!مثل اینکه تشنت بوده….فقط وای به حالت میله دربیاد!!!دستم بهش نمیزنی….
    چرخیدن با میله ای که باقیش روی زمین کشیده میشد،مطمئن بود بیرون میاید!!!!سعی کرد پاهایش را جمع کند….سعی کرد اما با گیر کردن لوله به دیوار فهمید راهی ندارد….نه میتوانست لوله رابگیرد نه میتوانست نچرخد…کمربند را به جان خرید و چرخید میله با صدا افتاد…جرات نگاه کردن نداشت….فقط چرخید و سرش را روی حجم ادرارش گذاشت ….یک سمت صورتش روی زمین بود…تنها چیزی که میدید کفشهای رو به رویش بود!!!
    _خوب…خوب…خوب میبینم که انداختیش!!!!به نظرت الان باید چیکار کنی؟؟؟؟
    فکر کنم همین که تا صبح باهات باشه یادت بمونه حرف گوش کردن یعنی چی!!!
    تا صبح؟!!!!مگر حالا روز نبود… یعنی بیشتر از ۱۶ ساعت….
    مطمئن بود میمیرد…اب دهنش را قورت داد….
    تا .... صبح…ارباب؟؟؟
    ضربه کمربند رور دهانش محکم ترین جواب زندگیش بود….


    نوشته: Master_khashen

  • 5

  • 11




  • نظرات:
    •   _maRmuz_
    • 2 سال
      • 0

    • یا حضرت رضا شاه :|


    •   teen...wolf
    • 2 سال
      • 1

    • انگار داشتی املا میخوندی... و من چقدر از اینکه وقت برای خواندن این گذاشته ام احساس ندامت دارم.....
      امام خمینی: من ورزش نمیکنم ولی ورزشکاران را چرا.


    •   fjdonya
    • 2 سال
      • 0

    • واقعا لذت داره؟حتی بهش فکر کردن هم چندش اوره،اووووق


    •   مازیار خان
    • 2 سال
      • 1

    • عاقا من همین چن شب پیش پیش یه داستان خوب از شما خوندم
      ولی با عرض پوزش این داستان شما چرا انقد بی عرظش بود؟ :|
      خو عین آدم بنویس پفیوز
      مگه سر کلاس نشستیم؟ :|
      با عرض پوزش


    •   مازیار خان
    • 2 سال
      • 0

    • میگم ناراحت نشی یه وقت. :| چشی شوما


    •   koostala70
    • 2 سال
      • 0

    • وحشتناک بود این چیه نوشتی واقعا یعنی همچین حیونی هم هست متنفرم از داستان ارباب و برده خوشم نیومد نصف شبی حالمو خراب کردی با داستانت دیسلایک (dash) (dash) (dash) (dash) (dash)


    •   Danial_dex
    • 2 سال
      • 1

    • اينو قبلا خونده بودم همونموقع هم گفته بودم كير اسب اسكندر مقدوني تو كونت با اين تخيلات ساديستيكت. الانم تكرار ميكنم ، كير اسب اسكندر مقدوني تو تخيلات ساديستيكت.


    •   Miss_secret
    • 2 سال
      • 1

    • اینو ندوست!!!!دیگه خییییلی زیاده روی کرده بودی


    •   رشیدخان
    • 2 سال
      • 1

    • زندانیان آلکاترز اینجوری مجازات نمی شدن لعنتی این رابطه بی دی اس ام بود یا شکنجه؟


    •   myrez
    • 2 سال
      • 2

    • پشمام در هم تنیده شد
      دارم میشاشم به خودم این چی بود ولی دس به قلمت حرف نداره ادامش بده خوب ختمش کن ممکنه تخیلی بشه ولی می ارزه شخصیت داستان به فاک نره


    •   Fucktor666
    • 2 سال
      • 0

    • ساعت مارو داری؟
      این چه کسشری که نوشتی حیوان اینطوری برخورد نمی کنه کسمشنگ حداقل تخیل می‌کنی سعی کن به واقعیت نزدیک باشه


    •   I.love.possy
    • 2 سال
      • 0

    • گند زد تو حسو حالم جالب نبود


    •   Persianlady93
    • 2 سال
      • 0

    • بیش از حد خشن .... اصلا نتونستم حتی از نصف بیشتر بخونم ...دیسلایک


    •   mehrankaraj
    • 3 ماه،1 هفته
      • 0

    • دختری هست بزاره کف پاشو بلیسم؟


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو