بُرشی از زندگیِ چشمانِ آبی.(۲ و پایانی)

    ...قسمت قبل


    دوستان گرامی قبل از اینکه بخواید این نوشته رو بخونید خدمتتون عرض میکنم که احتمالا تمِ این داستان اذیتتون میکنه پس این لطف رو به خودتون بکنید و صفحه رو ببندید تا مجبور نشید کامنت توهین آمیز بنویسید.


    -فقط یه شب مالِ من باش...
    -فکر کنم ساکت بشی بهتر باشه...
    -یعنی از تمام دنیا اینکه تو فقط یه شب مال من باشی خواسته ی زیادیِ؟؟
    -خب بعدش؟؟
    -حاضرم بمیرم.اصلا خودت جونمو بگیر...
    -مگه من قاتلم؟؟
    -تو چه خودت بخوای چه نخوای قاتلِ من شدی.چه با یه گلوله خلاصم کنی چه بزاری توی آتیشِ عشقت بسوزم تا بمیرم...
    شاعر هم که شدی؟!
    -مگه میشه کسی چشمای تو رو ببینه و شاعر نشه؟؟اصلا میدونی چیه؟!رویایی ترین خوابای من زمانیِ که لبای تو رو میبوسم.دوست دارم دیگه بیدار نشم...
    -تو که میدونی این اتفاق نباید بیفته پس چرا عذابم میدی؟؟
    -یعنی داری اعتراف میکنی که تو هم دوستَم داری و عذاب میکشی؟؟
    -لطفا بس کن.پشیمونم نکن که چرا قبولت کردم...
    سیگارم رو روشن کردم و یه کام عمیق ازش گرفتم.همینجوری که دستام میلرزید پیک بعدی مشروبم رو واسه خودم ریختم و رفتم بالا و پیک رو کوبیدم روی میز.بهش گفتم:آخه دیوونه آخه احمق اخه بیشعور تو که میدونی من بعدش پشیمون میشم پس چرا داری اینکار و باهام میکنی؟؟
    تِلو تِلو میخوردم و خودم رو به مبلی که جلو تلوزیون بود رسوندم و نشستم.نگاش کردم.فقط چشمایِ خمار و پر از اشکش توی نظرم میومد...
    با انگشتِ اشاره بهش فهموندم که بیاد طرفم.نزدیکم که شد دستاش رو گرفتم و نشوندمش روی پاهام طوری که صورتش درست جلو روم بود...
    دستام رو دو طرف سرش گرفتم و پیشونیش رو چسبوندم به پشینونیم و بهش گفتم:میدونی حس عذاب وجدان و پشیمونی که قرارِ بعدش بیاد سراغم میتونه منو بکشه؟؟
    فقط سرش رو به نشونه ی تایید تکون داد...
    بینیم رو کنار گردنش گذاشتم و یه نفس عمیق کشیدم...
    -آخه چه جوری عطر تَنِ یه نفر میتونه اینقدر بویِ خوبی داشته باشه؟؟
    یادمِ یه جایی یه روزی که حتی درست نمیدونم کی بود تویِ دفترچه ی یادداشتم معنی عشق رو واسه خودم اینطوری نوشتم:
    باید توی کویر خیره بشی به آسمون تا لذت واقعی دیدن ستاره ها روی پرده ی شب رو ببینی...
    باید پا برهنه روی ماسه های خنک ساحل بِدَوی تا لذتِ پیچیدن صدای باد و موجِ دریا توی گوش هات رو ببری...
    باید توی گندم زار راه بری و دستات رو باز کنی تا لذت خیس شدن دستات با شبنم صبحگاهی رو بچشی...
    باید دوسِش داشته باشی تا تلخی لباش بعد از خوردن مشروب برات طعم عسل داشته باشه...
    باید عاشقش باشی تا با شنیدن بوی اُدکُلُنش توی هر جای دنیا که باشی خاطره هاش واست زنده بشه...
    نمیدونم قانونِ طبیعت اینه که ما آدما از اولینِ مون هر چی رو برامون ممنوع کنن بیشتر به سمتش جذب میشیم یا اینکه خودمون این قانون رو وضع کردیم.به هر حال مرز عشقِ ممنوعه ی من رو فقط یه بوسه از لبای تلخش تعیین میکرد...
    از روزِ اولی که دیدمش میدونستم که حداقل شانسم رو واسه به دست آوردنش امتحان میکنم.اما من به ذهنم هم خطور نمیکرد که قرارِ برام تبدیل بشه به کسی که تنها خط قرمزِ زندگیم رو به خاطرش زیرِ پا میزارم...
    احتمالا اگر حوصله کردین و صفحه رو نَبستین و تا اینجایِ نوشته ی من رو خوندین باید کنجکاو باشین که کی میتونه عشق ممنوعه ی من باشه و من دارم از کی واستون میگم.پس بهتره که شروعش رو از پایانِ قسمت اول براتون بنویسم...
    یادمِ شبِ اون روز زیر دوش آب بیرون اومدم و حوله ی تَنیم رو پوشیدم.روی مبل جلو تلوزیون نشستم و یه چهارپایه زیر پاهام گذاشتم و درازشون کردم.به اتفاقایی که امروز صبح افتاده بود فکر میکردم.به اینکه امکان داره واقعا سامان موقع سکس من رو دیده باشه؟؟
    عذاب وجدان اومد سراغم.حس پشیمونیِ کاری که انجام دادی و دیگه نمیتونی بر گردی تا درستش کنی.اما به خودم که نمیتونستم دروغ بگم.امروز صبح یکی از فوق العاده ترین سکس های زندگیم رو داشتم...
    چشمام رو بستم و غرق توی افکار خودم بودم که سامان اومد و سلام کرد.
    -من دوش میگیرم و میام.
    سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم.بعد از چند دقیقه اومد و چون فقط یه مبل یه نفرِ داشتم کنارم روی زمین دراز کشید و دستاش رو گذاشت زیر سرش و گفت:
    -تو شام خوردی؟؟
    -میدونی که من شام نمیخورم.
    -از دانشگاه چه خبر؟
    -بی خبر!! امروز نرفتم...
    -اینجوری جواب میدی یعنی بلند شَم از جلو چشمات دور بشم؟؟
    -قبلش حتما لباس بپوش سینه پهلو نکنی!!
    با هم زدیم زیر خنده...
    -آها!خوبه پس حداقل نگرانمی.!
    -نه!علی آقا تو رو سپرده بِهِم.الان امانتی دست من...
    -میشه بگی من چیکارت کردم؟؟چرا از من بدت میاد؟چون مزاحم تنهاییت شدم؟یا اینکه مثل تو نیستم؟
    -اوووووه!چه خبرتِ؟یکم نفس بِکِش!کی گفته از تو بدم میاد؟؟
    چند دقیقه ای حرفی بینمون رد وبدل نشد تا اینکه بلند شد و کنارم نشست.
    -امروز با ساغر صحبت میکردم.
    یه کمی شاخَکام جُنبید...
    -کارِ خوبی کردی...
    میدونی!!راستش از پنج تا کلمه ای که میگفت چهارتاش راجع به تو بود.!
    نمیدونستم چی جوابش رو بدم و سکوت کردم و اون ادامه داد...
    -حداقل بهم ثابت شد که به قول تو احمق نیستم...
    -حالا من این همه کسشعر تحویل تو دادم هیچکدومش رو یادت نیست فقط همین کلمه احمق یادت مونده؟؟پاشو برو یه چیزی بردار بخور رنگ تو صورتت نمونده...
    -یعنی نمیخوای بدونی چی گفت؟؟
    حرفایِ خواهر برادریِ شما چه ربطی به من داره؟؟منُ سَ نَ نَ؟؟؟
    -آخرِ هفته واسه شام دعوتت کردن...
    -خواستی از طرف من عذر خواهی کنی و بگی نمیتونه بیاد...
    --به من مربوط نیست خود دانی!!
    -یعنی چی به تو مربوط نیست؟بعد میگم احمقی بهت بر میخوره.آخه من بعدِ شام تا برسم خونه خودمون دیگه نزدیکای صبح شده...
    -حالا این همه من پیشت موندم یه شبم تو بیا پیش ما بمون نمیمیری که!!نترس نمیخوریمت...
    -چیکار کنم؟!من خوردنیم دیگه!!دست خودم که که نیست.
    با خنده بهش میگفتم و مسخرس میکردم...
    بالش رو برداشت و پرتاب کرد سمتِ صورتم و گفت:خدا رو شکر ما آشغال خور نیستیم.مخصوصا دیگه اونایی از خود راضی هم هستن...
    آشغال ها!؟اصلا دیگه من باشم پام رو خونه شما بزارم...
    -خب نزار!!مگه من گفتم؟؟اون تلفن بردار زنگ بزن بگو نمیام...
    عصر پنج شنبه بود که راه افتادیم.از چیزی که توی زندگیم متنفرم لباسِ رسمی پوشیدنِ اما چون اولین بار بود که دعوت شده بودم و میرفتم خونشون ترجیح دادم که بپوشم.
    ساعت از شیش و نیم گذشته بود که رسیدیم.با یه دسته گل که تو دستام بود...
    سامان کلید انداخت که بریم داخل...
    -اخه آدمِ حسابی تو کلید بندازی بری اشکال نداره ناسلامتی من مهمون هستما!!زنگ در رو بزن...
    -خب حالا!!چرا میزنی؟؟
    علی آقا اومد استقبالمون و تعارف کرد تا بریم داخل.نشستیم و فراموش کرده بودم که دسته گل رو بدم و همینجوری توی دستام مونده بود...
    مادر سامان و ساغر هم با ظرف میوه و شیرینی اومدن داخل.رو میز گذاشتنشونو پیشمون نشستن...
    -علی آقا چرا اینقدر تو زحمت افتادین؟؟من یه نفر که بیشتر نیستم!!.
    -چه زحمتی پسرم؟!قابل تو رو نداره...
    تو حالِ خودم بودم که متوجه شدم همشون دارن زیر چشمی منو نگاه میکنن و لبخند میزنن که سامان گفت:
    ببینم نکنه میخوای دسته گل رو ببری خونتون؟؟که همشون با هم خندیدن...
    ساغر اومد جلو و دسته گل رو ازم گرفت.یه چشم غُره به سامان رفتم که یعنی حواست رو خوب جمع کن.دارم برات...
    سر میز شام طبق معمول فقط سالاد کشیدم و به غذاهای رنگارنگ روی میز دست نزدم.هاج و واج نگام میکردن که چرا چیزی نمیخورم...
    -به خدا سامان میدونه من کلا شام نمیخورم.مگه نه سامان؟؟!
    -آره.تا جایی که من دیدم فقط علف میخوره.خودش که میگه رژیم دارم...
    انگار سامان امشب شمشیر رو از رو بسته بود برام...
    مامان سامان با چشمایِ متعجب ازم پرسید:
    -وااا!آقا فرهاد شما هم رژیم میگیری؟شما دیگه چرا؟؟
    -قبلا به سامان هم گفتم از اون رژیم های لاغری نیست.به خاطرِ باشگاست.مربیم اینطور خواسته...
    بعد از شام دورِ هم نشسته بودیم و کلا به همدیگه نگاه میکردیم.جوِ خیلی مسخره ای بود..
    -خب علی آقا اگه اجازه بدین من دیگه از خدمتتون مرخص بشم...
    -نه بابا این موقع شب دیگه کجا میخوای بری؟حالا یه شب رو پیش ما بد بگذرون.
    -نه دیگه به شما هم زحمت نمیدم برم بهتره.
    -اصرار نکن که این موقع شب نمیزارم بری.خسته هستی شبم هست چند ساعتم باید رانندگی کنی خطرناکِ...
    انگار چاره ای نداشتم.فکر میکردم امشب رو اینقدر به هم نگاه میکنیم تا خوابمون ببره...
    خب شما جوونا انگار دیگه حوصله ما رو ندارید.پاشید برین بگردین یا همینجا یه سر گرمی واسه خودتون پیدا کنین اگه حوصلتون سر رفته...
    -من زیاد شهرِ شما نیومدم علی آقا.اگه سامان بخواد بدم نمیاد یه چرخی بزنیم...
    -داداشی منم بیام؟؟به خدا تو خونه دلم پوسید...
    -این میخواد بره دخترا رو دید بزنِ تو کجای میخوای بیای آخه؟؟
    صورتم سرخ شده بود.انگار این پسر امشب یه چیزیش میشد...
    -بابا جون اجازه میدی منم باهاشون برم؟؟فردا هم که جمعه س کاری ندارم...
    -اگه از نظر داداشت و اقا فرهاد اشکال نداره برو دخترم...
    -نشسته بودیم توی ماشین.سیگارمو روشن کردم چند تا کام ازش گرفتم.شیشه رو دادم پایین و خاکسترشو دادم به باد.سامان گفت به نظر من یه فروشگاه پیدا کن بریم یه خورده خرید کنیم.
    -فکر کنم دیگه این موقع شب عروسک فروشی ها بسته باشه سامان جون...
    همزمان با ساغر زدیم زیر خنده...
    حالت ناراحت شدن به خودش گرفت و ادایِ خندیدن ما رو در آورد...
    -هه هه هه.بی مزه منظورم این بود بریم یه لباس راحتی واسه تو بگیریم.با این لباسا که نمیتونی بخوابی.لباسایِ منم که اندازه تو نمیشه...
    با خنده بهش گفتم:همیشه میگن عقل هر چیز بِه از آدمیست من باور نمیکردم...
    -منو باش نگران راحت خوابیدن تو بودم.اصلا با همین کت و شلوار بخواب تا جونت در آد...
    ساغر از صندلی عقب جدا شد و سرش رو آورد بین صندلیایِ جلو و گفت:
    اوه.اوه.آقا فرهاد مواظب باش که داداشم عصبی شدِ الان یه وقت ناخنش اشتباهی میشکنه شما باید خسارتش رو بدی...
    اینو که گفت واسه تلافی تیکه هایی که جلو خانوادش بهم انداخته بود بلند تر میخندیدم و تو دلم میگفتم حالا نوشِ جان کن آقا سامان...
    -آقا فرهاد به نظر من بریم بستنی بگیریم.تو این هوای سرد میچسبه؟؟نظرتون چیه بچه ها؟؟
    -تجربه بهم میگه وقتی یه دختر خانوم هوس یه چیزی میکنه بهترِ بدون توجه به نظر اکثریت جمع واسش بخرم چون عواقب داره.البته تجربه که میگم منظورم آبجی هام هستا!!.
    -آره جونِ عمت.تو گفتی و ما هم باور کردیم...
    با این جمله ی سامان واسه اولین بار هر سه تامون با هم زدیم زیرِ خنده...
    علارغم فکرایی که میکردم شبِ بدی هم نبود.حداقل شاد بودیم...
    وقتی رسیدیم خونه دیگه تقریبا نصف شب بود.ساغر رفت توی اتاقش و من و سامان هم رفتیم توی اتاقِ اون...
    -میبخشی دیگه ما اتاق مهمون نداریم امشبَ رو مهمون خودم هستی.
    -اشکال نداره.جایِ من رو کنارِ تختت بندازی کافیه...
    -حیف که نمیشه!!!پیشم مهمونی.وگرنه رو زمین میخوابوندمت...تو رو تختِ من بخواب...
    -حالا مگه کی خوابش میاد؟؟وقتی خواستیم بخوابیم یه غلطی میکنیم دیگه.به نظرم پاسور که نداری.قلیونم که حتما نداری.روی کامپیوترت بازی که داری ها؟؟
    -آره فکر کنم fifa روش نصب باشه ولی من اصلا خوشم نمیاد.
    -اگه خوشِت میومد تعجب میکردم...
    -کتم و پیرهنم رو در آوردم و انداختم رو تخت با یه رکابی نشستم روی صندلیِ و کامپیوتر رو روشن کردم و گفتم:
    -آدم وقتی دوستش پاستوریزه باشه باید از تفریحات سالم استفاده کنه...
    یه نفر در زد و اومد داخل.ساغر بود با یه ظرف میوه...
    -دیدم چراغای اتاق روشنِ گفتم واستون میوه بیارم.ای تک خورا تنهایی بازی میکنید؟؟خب به منم میگفتین دیگه...
    -مگه بلدی؟؟تا حالا فوتبال بازی کردی؟؟
    -بزار یه دست بازی کنیم میفهمی!!
    -اخه مشکل اینجاست که من با آدمای آماتور بازی نمیکنم...
    -آماتور؟؟من روی دورِِ هارد تا حالا سه تا جام گرفتم این یعنی آماتورم؟؟
    -پس بدتر شد.چون من با کسایی که سطحشون از من بالاتره که دیگه اصلا بازی نمیکنم...
    -خوشت میاد بقیه رو اذیت کنی و سرِ کار بزاری نه؟؟
    -آره از کجا فهمیدی؟؟تازه به خاطرش دارو هم مصرف میکنم اگه اشتباه نکنم بهش میگن سادیسم.
    -باشه حالا!!!پس یه کاری میکنیم.دو تا گل بهت آوانس میدم خوبه؟؟شرطی هم بازی نمیکنیم چون سطحِ بازیت پایینِ قبول؟؟
    یه صندلی آورد و کنارم نشست.متوجه نگاه هایِ زیر چشمیش میشدم اما به روی خودم نمیاوردم.یه جورایی لذت خاصی داشت.اینقدر محوِ بازی و کل کل بودیم که متوجه نشدیم ساعت سه صبح شده بود...
    ساغر خدافظی کرد و رفت.سامان روی تخت خودشو جمع کرده بود و انگار خیلی وقت میشد خوابش برده بود.
    -پتو رو روش کشیدم و خودمم کنارش خوابیدم و چشمام رو بستم و خوابم برد...
    احساس کردم یه نفر داره دستاش رو میکشِ توی موهام.بیدار شدم اما چشمام رو باز نکردم.صدای نفس هاش رو میشنیدم که چقدر بِهم نزدیکِ.انگار سامان بود.خیلی آروم سرش رو جلو آورد و لباشو گذاشت روی لبام...خیلی ماهرانه زبونش رو رویِ لبام میکشید.احساس میکردم لرزش عجیبی تمامِ وجودم رو گرفته!!هم لذت بخش بود هم امیدوار بودم زودتر تمومش کنه تا مجبور نشم از این جلو تر برم...
    چند قیقه ای لبام رو بوسید و سرش رو بینِ سینه و بازوم گذاشت...آخرین تصویری بود که از اونشب به یاد دارم...
    شبِ بعد از اون خونه بودم که یه پیام از طرفِ ساغر دریافت کردم...
    -سلام.خواستم بابت دیشب ازتون تشکر کنم.واقعا خوش گذشت.
    میدونستم اگر جوابش رو بدم قرارِ آخرش به کجا ختم بشه اما بازم مثل بیشترِ آدم ها نتونستم جلوء کنجکاویم نسبت به اینکه یه رابطه جدید میتونه چه حسی داشته باشه رو بگیرم...
    تا قبل از اینکه یه رابطه شکل بگیرِ میتونیم همه چیز رو تحت کنترل بگیریم اما زمانی که واردِ یه رابطه میشی اونوقتِ که دیگه میتونه کاری کنه سر از هر جایی در بیاریم.
    همه چیز به اندازه ی یه پلک زدن واسم گذشته بود.ساغر هر روز بیشتر از روز قبل جاش رو توی دلم باز میکرد...
    اونروز صبح کلاس نداشتم واسه همین دیر بیدار شدم.حوصله نداشتم از جام بلند شم پتو رو کشیدم رو سرم شاید دوباره خوابم ببره.صدای سامان رو میشنیدم که داره با تلفن صحبت میکنه.
    -احسان؟؟ولی اونکه دو هفته دیگه قرار بود بیاد.فکر نمیکنم بتونم بیام خونه.یه خورده کلاس هام فشرده شده.
    کنجکاو بودم که احسان کیه؟!
    بلند شدم و دست و صورتم رو شستم و کنارش نشستم.
    -ببینم احسان کیه؟؟
    -یواشکی حرفای منو گوش میدانی؟؟
    -خواهشا واسه من فازِ روشن فکری بر ندار.یه سوال پرسیدم درست مثل بچه آدم جوابم رو بده...
    -اگه میخوای بدونی بهترِ از ساغر بپرسی؟؟
    -حالا که دارم از تو میپرسم!!نکنه باید به زور از زیرِ زبونت حرف بکشم؟؟
    -نامزدشِ .!
    -نامزدشِ؟؟نامزدِ کی؟؟
    -احسان نامزدِ ساغرِ خوب شد حالا؟راحت شدی؟
    انگار یه سطل آب یخ ریخته باشن روم.یه لحظه تمام بدنم یخ کرد...
    --چی داری میگی؟؟آخه همچین چیزی که شوخی بردار نیست.با همه چی که شوخی نمیکنن!!!
    -سکوت و چهره در همِ سامان بهم فهموند که انگار حرفاش واقعیت داره.
    -شما خواهر برادر دیوانه ای چیزی هستین؟؟چرا من نمیدونم؟؟؟چطور با من اینکارو کردین؟؟
    -دوسِش نداره...
    -این شد جوابِ من؟؟دوسِش نداره؟؟؟همین؟!!
    -بهترِ با خودش صحبت کنی.
    لباساش رو پوشیدو رفت بیرون...
    زنگ زدم به ساغر و توی دلم چند تا بد و بیراه آماده کردم تا وقتی صداش رو شنیدم نثارش کنم.اما هیچکدوم از تماس هام رو جواب نداد...
    منی که فقط هر از گاهی یه نخ سیگار میکشیدم.سیگارم رو با سیگار روشن میکردم...چند روزِ خیلی سخت رو میگذروندم احساس میکردم باهام بازی شده.هنوز جواب تلفن هام رو نمیداد...
    بعد از ظهر بود.بر خلاف عادتم که اگر میخواستم مشروب بخورم شب اینکار رو میکردم از همون موقع شروع کردم.یه میز چوبی کوچولو داشتم که گذاشتم جلوم و چهار زانو رو زمین نشستم و شیشه ی مشروب دست سازم کنارم بود و پیکی که هر از چند گاهی با فاصله ی طولانی ازشون استفاده میکردم.خیلی کم مشروب میخوردم اما فکر میکردم تنها چیزی که آرومم میکنه اونِ...
    صدای زنگ در رو شنیدم.حتی حوصله نداشتم بلندشم و در رو باز کنم هر کی هست خودش میره...
    چند لحظه بعد صدای پای یه نفر رو شنیدم که داره نزدیک میشه.اهمیتی ندادم و پیکم رو پر کردم...
    توقع نداشتم که ببینمش.چند باری چشمام رو باز و بسته کردم تا مطمئن شَم خودشِ؟؟آره انگار واقعا ساغرِ!!
    بدون اینکه چیزی بگه اومد و روبروم نشست...
    -اینجا چی میخوای؟؟لابد اومدی حالمو بپرسی؟؟چه جوری اومدی؟پس سامان کجاست؟
    سکوت کرد و چیزی نگفت.
    پیکِ من رو که پر بود بر داشت تا بره بالا...
    -نخور دختر جون.بهترِ از همون اول نخوری.اگه مزه ش رفت زیر زبونت دیگه نمیتونی این لعنتی رو ولش کنی...
    -بدون توجه به حرفام یه نفس رفت بالا.از صورتش معلوم بود که براش زیاد بود...
    -وقتی سامان زنگ زد که بهت گفته میترسیدم که جوابت رو بدم.واسه همین صبر کردم تا یکمی آروم بشی...
    -آروم باشم یا نباشم مگه فرقی هم داره؟؟بازم بهم ظلم کردی.البته شایدم حقمِ و دارم تاوان پس میدم تاوانِ دلایی که شکستم...
    -به خدا من دوسش ندارم...
    این همه راه رو واسه گفتن همین اومدی؟اینو که سامان گفته بود...
    -من به اجبارِ بابام و عموم باهاش پایِ سفره ی عقد نشستم.اون حتی هنوز دستش به من نخورده.
    پس فکر کردی اونایی که خیانت میکنن همشون عاشق زن ها یا شوهر هاشون هستن؟؟خیانت خیانتِ.چه با عشق چه بی عشق باید تاوان بدی سعی نکن واسه خودت توجیح کنی.حالا هم پاشو برو بزار تو حال خودم باشم...
    -فقط یه شب مالِ من باش...
    فکر کنم ساکت باشی بهتر باشه...
    ...
    ...
    ...
    ...
    انگار دوباره رسیدیم به جایی که باید از لبای تلخش بنویسم.به جایی که تنها خط قرمز زندگیم رو رد کردم...
    چه آدمایی که مثل من زندگیشون رو گذاشتن پای هوسشون یا عشقشون یا شهوتشون یا هر چیزی که شما اسمش رو میزارید.
    شهوت.!!آره فکر کنم توی اون لحظه شهوت بود که به من غالب شد...
    عطر تنش دیوانه کننده بود.فقط دیدن بدن لختش روی پاهام چشمام رو سیراب میکرد.بوییدن رایحه ی شهوتناکِ بین پاهاش لذت مستیِ واقعی رو بهم میفهموند.دستام فقط نوازش انحنای بدنِ داغِش رو میخواستن.لیسیدن بند بندِ وجودش باعث میشد ضربان قلبم به مرز انفجار برسه.گوشهام تمنای تبدیل شدن صدایِ ناله هاش وقتی که زیرِ من از حسِ لذتِ دخول فریاد میزد رو داشتن...
    مستی دقیقه های سکسمون رو چندین برابر میکرد و باعث شد به یاد موندنی ترین شب زندگیمون رقم بخوره.مالِ هم شدیم و امید به آینده ای نزدیک که همه ی موانعِ سر راهمون رو بر میداریم باعث شد که به پایان خوش باور پیدا کنیم..
    اما میدونم که برای من هیچوقت پایانِ خوش وجود نداره.
    نوروز.اسمش براتون خیلی قشنگه اما من با شنیدنش هر لحظه فقط میمیرم...
    ازش خداحافظی کردم تا بره و بعد از چند روز مسافرت دوباره آعوشش رو برام باز کنه.صفحه ی حوادث روزنامه هفتم فروردین ماه برای اونایی که خوندنش فقط چند لحظه تاسف به همراه داشت به نشونه ی دلسوزی برای خودرویِ سواری که به علت خواب آلودگی راننده ی کامیون به تهِ دره رفته بود اما واسه من یعنی تاوانِ خیانتی که باید پس میدادم و عذابی که هیچوقت تموم نمیشه...


    دوستان این آخرین نوشته ای هست که براتون مینویسم واسه همین جمله ی لایک ها و دیس لایک ها و نظراتتون تعیین میکنه که بخوام بازم بنویسم دیگه معنایی نداره.میتونید اگه دوست داشتین فحش بدید و خودتون رو خالی کنید.یک معذرت خواهی هم از اونایی میکنم که احساس کردن وقتشون رو با خوندن این نوشته تلف کردن.ارادتمند همه شما.


    نوشته:blue eyes

  • 36

  • 1




  • نظرات:
    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • قشنگ بود باز هم بنویس


    •   Neshane21
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ای بابا ای بابا


    •   bidelll
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • خییلی زیبا وکامل بود


    •   atabak1396
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • ادامه لطفا ...


    •   boy.t0p
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • دوست عزیز من دوست داشتم و لایک کردم. فقط یه انتقاد دوستانه! وقتی بیش از حد به جزییات و حرفای معمولی میپردازی داستانت طولانی و شبیه به رمان میشه. کاش کمی خلاصه تر مینوشتی و این همه شاخ و برگ بیخود نمیدادی.


    •   Eyes.blue
    • 2 ماه،2 هفته
      • 4

    • ممنون از دوستانی که لطف میکنن و نظر میدن یا لایک میکن.به هر حال اگر این نوشته بخواد از نظر یه نویسنده ارزیابی بشه سر تا پا اشکالِ.توان نویسنده بیشتر از این نیست.همین که خوندینش جای تشکر داره.این داستان یه قسمت دیگه هم داشت که کامل شهوانی بود چون به نوعی تابو بود طبق نظرات دوستان ترجیح دادم که منتشر نشه و در دو قسمت تموم بشه.ممنون که چند روزی تحملم کردین.موفق باشید (rose)


    •   والدمورت
    • 2 ماه،2 هفته
      • 3

    • یه داستان بازگشتی تمیز از یه نویسنده چشم ابی .
      نمیدونم شاید چون منم تجربه ی مشابه داشتم این حرفو میزنم یا ......
      این بهترین نوشته ای بود که تو این سایت خوندم خیلی ساده و زیبا

      سهل ممتنع
      البته قبلا ها یه داستان خوندم اینجا که یه دختر داشت سعی میکرد ناپدری وکیلش رو مخ بزنه که نمیدونم از کیه بود اون موقع عضو نبودم اون یه اثر فوق العاده بود امروز باز همون حس بهم دست
      دمت گرم


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،2 هفته
      • 2

    • خیلی لذت بردم از داستانت گرچه آخرداستان تراژدی تلخی داشت اما تو از معدود نویسندگان خوب اینجا بودی و انشالله هسی،دوست داشتم قلمت و دیالوگ های نوشته هات رو بخصوص این داستان،کاش این جمله رو نمیگفتی که این آخرین قلمت هست باز برامون بنویس که عجیب نوشته هات به دل من خواننده میشینه،باکمال احترام لایک سیزدهم تقدیم شما


    •   Abnabatam
    • 2 ماه،2 هفته
      • 0

    • مثل اینکه امشب همه چی به خاطرات تلخم اشاره میکنه
      شایدم من اینطوری تعبیر میکنم


    •   ماهایا9595
    • 2 ماه،2 هفته
      • 1

    • لایک بیستم
      بنویس لطفا...


    •   girl+angel
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • با افتخارمیگم که احسنت.روی من نویسنده ی معمولی رو سفید کردی.درود برتو.عالی بود.این داستان حیفه که تواین سایت باشه.با سایتهای دیگه هماهنگ شو و پخشش کن.


    •   Mr_jim
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • بازگو کردن خاطرات تلخ هیچ وقت آسون نیست و قطعا برای دوباره نوشتن زمان می خوای
      ولی حیف این استعداده که دیگه ننویسه


    •   mobham330
    • 2 ماه
      • 0

    • خوب بود


    •   321123arshia138148
    • 2 ماه
      • 1

    • چرا هرچی نویسنده خوب داریم تو شهوانی یهو قهر می کنه می ره اون از ایلونا که اکانتش حذف شد اون از شاه ایکس که خیلی وقته داستان نمی نویسه و... بخدا حیفه شما ها نباشید شهوانی می شه جای یه سری چرت نویس


    •   Mmafighter
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • این اگه واقعی بود که خیلی دردناک بود رفیق، داستانات حرف نداره


    •   mohammad.mashhad.1373
    • 1 ماه،2 هفته
      • 0

    • عالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو