بُرِشی از زندگیِ چشمانِ آبی (۱)

    بعد از چند تا نوشته ای که توی سایت منتشر کردم و خوشبختانه تقریبا مورد رضایتتون بود تصمیم گرفتم اینبار بخشی از خاطراتم رو بنویسم هر چند که برای زیباتر شدن باید تا حدودی بهش شاخ و برگ داد.تم این داستان "تابو" "خیانت" عشقِ ممنوعه" "همجنسگرایی" و خیلی چیزایی هست که توصیه میکنم قبل از خوندن صفحه رو ببندین تا با روح و روانتون بازی نشه و وقتتون رو تلف نکرده باشین.این نوشته به احتمال زیاد توی سه بخش خدمتتون ارائه میشه.


    سه سال از دوران خوش دانشگاهم توی شهر مجاور خودمون میگذشت.یه سوئیت که جزوی از خونه ی یه پیر مرد و پیر زن مهربون و خوش اخلاق و اهل دل بود رو اجاره کرده بودم که کاملا از خونشون مجزی میشد...
    چون آبم با کسی توی یه جوب نمیرفت یا درست تَرِش اینکه کسی نمتونست تحملم کنه ترجیح میدادم تنها باشم.تنها که چه عرض کنم این پیرمرد و پیرزن اینقدر هوام رو داشتن که اصلا احساس دوری از خونه رو نداشتم.
    یه جمعه که رفته بودم خونه بابا و مامانم گفتن میخوایم باهات صحبت کنیم.با خودم فکر کردم لابد دوباره میخوان نصیحتم کنن که بیشتر به خودت برس و دوستات رو خونه نیار و از این حرفایی که دیگه گوشم ازشون پره...
    بابام اول شروع کرد.
    -راستش پسرم امروز علی آقا اومده بود اینجا بنده خدا یه خواهش ازت داشت.!
    -علی آقا؟کدوم علی آقا؟خواهش از من؟
    -همون علی آقا که توی عروسی پسر عموت باهاش آشنا شدی.از اقوام دورمونِ خانواده با شخصیتی هستن.
    اینقدر توی عروسی مست بودم که حتی یادم نیومد بابام کی رو میگه و اصلا نمیشناختمشون ولی به روی خودم نیاوردم...
    -خب حالا با من چیکار داره؟
    اینبار مامانم جواب داد:انگار پسرش سامان توی دانشگاه شما قبول شده ولی نتونسته خوابگاه بگیره خواست اگه مشکلی نداری باهات صحبت کنه یکی دوماه تا جایی پیدا کنه بیاد پیشت بمونه.مثل اینکه رفت و آمد تو این مدتی که دانشگاه ها باز شده واسشون سخت بوده.
    -مامان جون آخه...
    جمله م تموم نشده بود که زنگ در رو زدن و بابام به مامانم گفت فکر کنم خودشون باشن.پاشو در رو باز کن...
    خودشون بریده و خودشون دوخته بودن.توی عمل انجام شده قرارم دادن تا مجبور باشم قبول کنم...
    علی آقا و سامان اومدن و تعارفشون کردم تا بیان داخل و بشینن...
    با دیدن سامان جا خوردم.یه پسر ظریف و نسبت به پسر بودنش کمی کوتاه قد با دست و پاهای کشیده و کمر باریک.پوستش اینقدر سفید بود که احساس میکردی اگه بهش دست بزنی قرمز میشه...
    نوزده سالش بود اما به یه نوجوون پونزده شونزده ساله میخورد...
    راجع به اینکه فقط یکی دو ماه سامان پیشم باشه باهام حرف زدن و منم آخرین تیر ترکشم رو توی تاریکی رها کردم شاید میتونستم یه جورایی از سر خودم بازشون کنم.
    -راستش رو بخواید علی آقا من یه خورده وسواس دارم و شبا هم تو خواب زیاد خر و پف میکنم واسه همین فکر نمیکنم واسه همخونه شدن زیاد مناسب باشم.
    -حالا شما فقط یکی دوماه این سامان جانِ ما رو تحمل کن و مواظبش باش انشالله جبران میکنیم.کلاساش زیادِ سختِ برامون هر روز بخوایم چند ساعت توی رفت و آمد باشیم.اگه این محبت رو در حقش بکنی ممنون میشیم...
    انگار دیگه باید کار رو تموم شده میدونستم...
    -باشه اشکال نداره تشریف بیارید.منم میسپارم به دوستام که ساکن همونجان یه جای خوب واسه آقا سامان پیدا میکنیم...
    فردای اونروز که شنبه میشد من صبح زود راه افتادم و کلاسام رو رفتم و نزدیکای ظهر بود که رسیدم خونه.ناهار میخوردم که زنگ در رو شنیدم.
    در باز کردن همانا و بیرون زدن شاخ هام هم همانا.یه ماشین باری پر از وسایل و پشت سرش هم یه ماشین سواری پر از آدم...
    انگار یه سطل آب یخ رو سرم خالی کرده باشن.حالا من جواب صاحب خونه رو یه طوری میدادم این همه وسائل رو کجا جا بدم؟؟؟
    علی آقا و سامان پیاده شدن و سلام علیک کردن.
    -علی آقا نیازی به این وسائل نیست که.همه چیز اینجا دارم.نمیخواست زحمت بکشین...
    -نه بابا چه زحمتی.گفتیم ما که داریم میایم یه خورده خرت و پرت هم واسه سامان و شما بیاریم که استفاده کنید...
    تو دلم به خودم فحش میدادم که این دیگه چه بلاییِ که سرم میومد و روی صورتم هم همزمان یه لبخند تصنعی نقش بسته بود که صدای سلام کردن دو تا خانوم من رو به خودم آورد...
    واسه چند لحظه چشمام خیره موند و نگاهم توی همون حالت خشک شد...
    سلام کردم و سریع سرم رو پایین انداختم...
    کلا نمیدونم زیبایی با این خانواده معنا پیدا میکرد یا این خانواده به زیبایی معنی میبخشیدن.دقیقا ذهنم هم مثل همین جمله ای که حتی خودمم نمیتونم بفهمم که چی گفتم قفل کرده بود...
    مادر و خواهر سامان هم اومده بودن تا بهش توی چیدن وسائل کمک کنن هم اینکه ببینن کجا میخواد زندگی کنه.
    تعارفشون کردم تا بیان داخل.سفره ی ناهار هنوز اون وسط پهن بود.از اون بدتر وقتی به خودم نگاه کردم دیدم با یه زیر پوش و یه شلوارک جلو خانواده سامان وایسادم.تازه اینجا بود که خجالت اومد سراغم...
    اونروز به هر حال با همه دردسرهاش تموم شد و من بعد از سه سال واسه اولین بار میخواستم کنار هم خونه ایم که حتی درست و حسابی نمیشناختمش زندگی کنم.به نظرم خیلی سخت میومد...
    شب من مثل همیشه توی گوشیم غرق شده بودم و اصلا متوجه اطرافم نبودم که صدای سامان من رو متوجه دنیای بیرون کرد...
    -ببینم تو شام نمیخوری؟
    -نه نمیخورم.راستش چند ماهی هست که مربیم رژیمم رو سخت تر کرده.شبا فقط اجازه دارم میوه و سبزی بخورم.
    -رژیم؟؟تو که بدنت خیلی خوبه.واسه چی دیگه رژیم میگیری؟؟
    -نه از اون رژیم ها که فکر میکنی.یکی دو ماه دیگه مسابقات انتخابی تیم شهرمونِ.نفرات اول و دوم میرن مسابقات استانی.واسه اون دارم به بدنم حجم میدم.
    -چند دقیقه ای چیزی نگفتیم.پیش خودم فکر کردم حتما بیچاره گشنه ش هست که داره میپرسه دیگه.
    -ببینم سامان آشپزی هم بلدی؟؟تا حالا امتحان کردی اصلا؟
    -اگه نیمرو یا سیب زمینی سرخ کرده جزو آشپزی حساب بشه آره.ولی در کل نه آشپزی نکردم.
    بلند شدم و یکمی مرغ از تو یخچال برداشتم و آب پز کردم بعدم سرخ کردم و با خیار شور و گوجه و کاهو واسش آوردم.
    -تا اینجا هستی دیگه باید با غذاهای مامان پز خدافظی کنی.دیگه کم کم خود کفا میشی.باید چند سالی خودت رو با زندگی دانشجویی وفق بدی...
    اینا رو که میگفتم بغضِ تویِ چشماش پیدا بود...
    انگار واسه شب اولش بهش سخت میگذشت و من با حرفام بیشتر نمک رو زخمش میپاشیدم.به خودم میگفتم خودمونیم آداب معاشرتت در حد صفر شایدم زیر صفر.اصلا درک نمیکردم چقدر میتونه براش سخت باشه.خواستم یکمی فضا رو براش عوض کنم.
    -خب سامان جان من که راستش خیلی کم راجع به تو و خوانوادت میدونم از کجا میدونستی من توی دانشگاهی که قبول شدی هستم؟؟
    -من از همون روز اول که تو دانشگاه دیدمت شناختمت.البته تقریبا همه میشناسنت!!
    -منو میشناسن؟نمیدونستم!
    -البته ناراحت نشیا ولی زیادم حرفای خوبی راجع بهت نمیزنن...
    خندیدم و گفتم چطور مگه؟؟چی میگن حالا؟؟
    -میگن دخترا باید حواسشون جمع باشه که توی دامت نیوفتن.یه جورایی اغفالشون میکنی...
    -نه بابا!!اینجوری که تو گفتی حسِ شکارچی شب بهم دست داد.خب پس تو چه جوری تصمیم گرفتی که باهام هم خونه بشی؟؟
    -من خودم میخواستم.واسه همین از بابام خواهش کردم که باهات صحبت کنه.
    -پس اینکه نتونستی خوابگاه پیدا کنی دروغ بود ها؟؟قضیه داره جالب میشه.تعریف کن واسم..
    راستش به دوستام گفتم میخوام با تو همخونه بشم مسخرم میکردن و میگفتن اگه دختر بودی حتما باهاش همخونه میشدی...
    با هم زدیم زیر خنده.یخ بینمون آب شده بود.از اون به بعد چند باری با ماشین من میومد دانشگاه بعد از مدتی کم کم بهش عادت کرده بودم...
    عصر یکی از روزایی که خونه بودم گوشیم زنگ خورد..
    -سلام آقا فرهاد حال شما خوبه؟؟
    -سلام.ممنون بفرمایید.؟!
    -ساغر هستم...
    -ببخشیدا!!به جا نیاوردم...
    -ساغر مقدم هستم...
    -جسارت نشه ولی به جا نیاوردم...
    میدونستم کیه اما دوست داشتم سر به سرش بزارم...
    -ساغر دیگه!خواهرِ سامان!!
    بله!بله!خب از همون اول میگفتین ساغر دیگه!
    -خب منم که همین رو گفتم...
    بیچاره هنوز نمیدونست سرِ کارِ...
    خب بفرمایید.کاری با من داشتین؟؟؟
    معذرت میخوام مزاحم شما هم شدیم.چند ساعتیِ گوشیِ سامان خاموشِ مامانم نگرانش شده گفت به شما زنگ بزنم ببینم ازش خبری دارین؟
    -آخرین باری که من دیدمش میخواست از دوست دخترش ببخشید یعنی همکلاسی دخترش جزوه بگیره.
    -پس لطفا هر وقت اومد بگین تماس بگیره.
    -باشه حتما خودم گوشش رو میکشم که دیگه سر و گوشش نجنبِ...
    -وای نه تو رو خدا.یه وقت این کارو نکنیدا.گناه داره بیچاره...
    نمیدونم این خانواده شوت بودن یا شوت اول این خانواده بوده.به هر حال اصلا متوجه نمیشدن که من دارم سر به سرشون میذارم...
    شب سامان اومد و گوشیش رو زد به شارژ و روشنش کرد...
    قضیه رو بهش گفتم.رفت تو حیات و برگشت.انگار عصبانی بود...
    -تو چیزی به خانواده من گفتی؟؟
    من؟؟مثلا چی داشتم که بگم؟؟
    یعنی تو نگفتی که من با دوست دخترم بودم؟؟
    -به فرض من گفته باشم؟؟مگه قرارِ چی بشه؟؟خب جوونی دیگه.دوست دختر پیدا میکنی یه روزی هم با یکیشون ازدواج میکنی؟؟
    -بابا من اصلا از دختر ها خوشم نمیاد!!تو چرا نمیفهمی؟؟بیخودی چی گفتی به آبجیم؟؟
    -حسابی جا خوردم از جوابش.مغزم تو اون لحظه رَد داده بود...
    -اینی که میگی یعنی چی؟؟
    -گریه میکرد و بلند حرف میزد.
    -یعنی احساسات درونیم منو به سمت هم جنسم میکشونِ.دلم میخواد یه نفر توی بغلش منو محکم به خودش فشار بده.دلم میخواد اینقدر لبام رو بخوره تا از جاشون کنده بشه...میفهمی یعنی چی؟؟اونوقت تو به آبجیم گفتی من دوست دختر دارم؟؟؟
    -مات و مبهوت فقط نگاش میکردم.لابد اون یه نفری هم که میگه منم؟؟؟خواستم بغلم بگیرمش و آرومش کنم ولی تردید داشتم که واسش سوء تفاهم پیش بیاد.کلا توی وضع بدی بودم.یه لیوان آب ریختم و بهش دادم...
    -باور کن سامان من نمیدونستم.من اصلا راجع به دوست دختر چیزی به آبجیت نگفتم.فقط باهاش شوخی کردم و گفتم آخرین بار وقتی دیدمت از همکلاسیت که دختر بوده جزوه میگرفتی همین!!
    -خیلی خب.اشکال نداره.
    -چند روزی میشد که تو خودش بود و منم زیاد باهاش صحبت نمیکردم و هنوز درست نمیتونستم حرفاش رو هضم کنم.تا اینکه خانواده ش اومدن بهش سر بزنن.دیگه باهاشون راحت بودم و اونا هم مثل سامان باهام رفتار میکردن...
    شب ِ همون روز جلو تلوزیون دراز کشیده بودم که اومد و کنارم به پهلو خوابید و روش رو سمت من کرد.
    بالاخره سر صحبت رو باهام باز کرد.ولی بیشتر متعجبم کرد
    -ببینم فرهاد تو از ساغر خوشت میاد مگه نه؟؟
    -چی داری میگی پسر؟؟حالت خوبه؟دیوونه شدی؟؟ تو که میدونی من توی رابطه هستم پسر.چرا همچین چیز احمقانه ای میگی؟؟
    -اینکه من همجنسگرا هستم دلیل نمیشه که احمق باشم و نفهمم بین تو و ساغر یه چیزی هست...
    -ساغر چیزی بهت گفته؟
    -لازم نیست اون چیزی بگه.ناسلامتی اون خواهرمِ.خوب میشناسمش.نترس نمیخوام با چاقو بزنمت.میدونم که دوست داشتن یه نفر دست خود آدم نیست.سرزنشت نمیکنم همونطور که خودمو سرزنش نمیکنم که چرا یه نفر رو دوست دارم...
    جلوش رو گرفتم تا ادامه نده.چون میدونستم قرارِ به کجا ختم بشه...
    -اشتباه میکنی بین من و ساغر چیزی نیست.من میخوام برم بیرون چیزی لازم داشتی زنگ بزن...
    -کت مشکیِ چرمم رو پوشیدم و از خونه زدم بیرون.روی نیمکت توی پارک نشستم و گوشیم رو در آوردم و مثل بیشتر وقتا اینستاگرامم رو باز کردم.بازم جا خوردم...
    ساغر توی صفحه ش عکس امروز صبح رو گذاشته بود که سامان و ساغر و علی آقا و من کنار همدیگه گرفته بودیم و منم تگ کرده بود زیرش نوشته بود.
    -داداش گلم سامان.بابای مهربونم.این آقا خوشتیپپ هم اقا فرهاد هستن دوست سامان...
    کامنت های زیر عکس جالب بودن.بیشتر از نصفشون در رابطه با آقا خوشتیپ توی عکس بودن و تقریبا ساغر همه رو جواب داده بود.
    انگار سامان درست میگفت و اونقدر هام احمق نیست.
    حدودای ساعت دوازده برگشتم خونه و چون سامان روی تختخواب خوابش برده بود جام رو روی زمین انداختم و خوابیدم...
    چند دقیقه گذشت و چشمام گرم شده بودن که یه دست رو احساس کردم که از زیر گردنم رد شد منو از پشت بغل گرفت و صورتش دقیقا پشتم سرم بود و نفس های گرمش پشت گردنم میخورد...
    چیزی نگفتم و خوابیدم و صبح قبل از ایکه بیدار بشم اون رفته بود.ساعت رو نگاه کردم که ده رو نشون میداد.
    اونروز کلاس نداشتم و دلم نمیخواست از رختخواب بیام بیروم که گوشیم زنگ خورد.
    -کجایی پسرِ بد؟؟دلم حسابی واست تنگ شده.
    -علیک سلام!!!منم دلم واست تنگ شده خانومی.
    -باشه بابا سلام.پس خوبه!!من پشت درم بیا باز کن.
    درو واسش باز کردم و خودم رفتم سمت یخچال...
    -عزیزم مگه من نگفتم دیگه تنها نیستم؟اگه خواستی منو ببینی بیرون همدیگه رو میبینیم؟؟
    -یه سیب برداشتم.سیب رو گاز زده و نزده من رو برگردوند سمتش و لباش رو گذاشت رو لبام و دستش رو محکم حلقه کرد دور گردنم.پاهاش رو بالا آورد و دور پاهام حلقه کردو ازم آویزون شد...
    چه خبرتِ؟؟مگه از قحطی اومدی؟؟
    -آخه این لبا آدم رو از خود بی خود میکنه.مگه میشه واسه این لبا دلت تنگ نشه؟؟همش مالِ خودمِ.
    باشه بابا همش مالِ خودت فقط آرومتر.بزار این سیب بی صاحاب از گلوی من بره پایین تا خفه نشدم.
    دستم رو زیر کونش گرفتم تا نیفته و توی همین حالت تا اتاق خواب رسوندمش و گذاشتمش رو تخت و خودمم روش دراز کشیدم...
    انگار فقط برای یه چیز اومده بود.کمکش کردم تا لباساش رو در بیاره و تن لختش رو با دستام نوازش میکردم.صدای چرخش کلید توی قفل در رو شنیدم اما به روی خودم نیاوردم.چون فقط یه نفرِ که کلید خونه رو داره...
    اینکه سامان بیاد و موقع عشق بازی من رو ببینه حس شهوتم رو در اون لحظه چند برابر کرد.میخواستم ببینه چطور کیرم با لبای یه دختر تماس پیدا میکنه.اینکه وقتی کیرم رو محکم توی سوراخ تنگِ کون دوست دخترم میکنم یواشکی منو دید بزنه.بدن لختم رو ببینه که چه جوری یه دختر رو بغلم میگیرم و محکم به خودم فشارش میدم.تا حالا هیچوقت از سکس اینقدر هیجان زده نبودم حتی وقتی که اولین بار سکس رو تجربه میکردم...


    همونطور که خدمتتون عرض کردم این نوشته توی سه قسمت منتشر میشه اما برآیند نظرات و لایک ها و دیس لایک ها تعیین میکنه بخوام ادامه ش رو براتون بگم.ارادتمند همه شما.


    ادامه...


    نوشته:blue eyes

  • 43

  • 15




  • نظرات:
    •   مهتاب عشق
    • 2 ماه،1 هفته
      • 3

    • Thanks a lot blue eyes
      Like 1


    •   The-boy
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قلب عابی برای چشمای عابی .
      منتظر ادامه ش میمونم .


    •   Weed-m@n
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • خوب بود اما خودتو خیلی خوب نشون دادی تقریبا غیر واقعی بود ی ذره پیاز داغشو کم کن مخصوصا برد پیت بودن خودتو


    •   آپو
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • لایک ۱۵.
      زندگی چیست خون دل خوردنه اولش عشق و آخرش مردنه.


    •   Zhazha
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • با اختلاف از بقیه بهتر بود. غلط املایی نداشت. روان بود. ویرایش هم لازم نداشت. اون سه نفری هم دیسلایک کردن واسه اینه دستشون تو شورتشون بیکار موند. دکمه لایک را فشردیم


    •   girl+angel
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • چشم آبی پذیرفتیمت.درود.


    •   shiraz-m-m
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • عالی بود آقای خوشتیپ،منتظر ادامه داستانت هستم،لایک بیست و سوم با احترام تقدیم شما


    •   Sexgayfucking
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • اوف اخرش کیرمو راست کرد جونز


    •   Mr.Shelby
    • 2 ماه،1 هفته
      • 2

    • همیشه تعریف زیاد از چیزی نتیجه عکس داره. اینو یادت باشه . این داستانو مثل یک متن تبلیغاتی در مورد خودت نوشتی. برخلاف اولین داستانت اصلا لایک نداره


    •   bidelll
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود عالی منتظر ادامش هستم


    •   atabak1396
    • 2 ماه،1 هفته
      • 0

    • در کل داستانت خوب بود. حالا اینکه بعضیا عقیده دارن زیادی از خودت تعریف کردی یا نکردی ، به نظرم خیلی محلی از اعراب نداره .. چون میتونه به عنوان یه ضرورت داستانی بهش نگاه بشه نه الزاما خودستایی داستان نویس ..
      ادامه لطفا"


    •   والدمورت
    • 2 ماه،1 هفته
      • 1

    • هی پسر تو خوب مینویسی لعنتی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو