بچه هاى خيابونى (۳)

    ...قسمت قبل


    چند وقتى گذشت و درسا برنگشت.دلم براش خيلى تنگ بود،ولى سعى ميكردم كه فراموشش كنم.از دخترايى كه تو باغ بودن فقط سارا و نغمه و محدثه مونده بودن،بقيشون مثل درسا از اونجا رفتن.چون خلوت شده بود،با زور و التماس بچه ها به خاله،اجازه گرفتيم كه ما هم بريم باغ زندگى كنيم. خونرو پس داديم و رفتيم باغ.امير باشگاه ميرفت و هر روز گنده تر ميشد و هر روز يه زخم جديد رو بدنش ميوفتاد.با چند نفر از بچه هاى اون محل بُر خورده بود كه كارشون خفتگيرى و شرخرى بود،حس ميكردم كه امير كم كم داره عوض ميشه،ولى هنوز مثل برادرم دوسش داشتم.با نغمه خيلى صميمى شده بودم،هميشه هر درد و دلى داشتم بهش ميگفتم،مثل يه خواهر بهم گوش ميداد و بهم دلدارى ميداد.رابطم با سارا هم بد نبود،به جز وقتايى كه تو اتاق خواب بوديم مثل دوتا دوست معمولى بوديم.رابطمون بيشتر حالت حيوونى داشت،فقط براى ارضا شدن حس جنسيمون بود.با محدثه كارى نداشتم،ميدونستم خيلى ازم خوشش نمياد،چون منو مقصر رفتن درسا ميدونست.يه چيزايى بين امير و محدثه حس ميكردم.نگاهاشون،حرف زدنشون،غيب شدن جفتشون باهم.امير چيزى نميگفت،ولى مثل كف دستم ميشناختمش،ميدونستم يه خبرايى بينشون هست.همه پول در مياوردن و ميدادن به خاله،من ولى از همه كم كار تر بودم.نميدونستم كه چيكار ميخوام بكنم،بعضى وقتا با امير و بقيه رفيقامون ميرفتم،بعضى وقتا با كمك نغمه چند نفرو تيغ ميزديم.عملاً از همه بى مصرفتر بودم،واسه همين خاله از دستم شكار بود و همش سرم غر ميزد.
    .
    -الو كوهيار،كدوم گورى هستى؟
    +قهوه خونم خاله، جونم؟
    -پاشو بيا باغ برات يه كار درست و درمون دارم.عجله كن،منتظرما!
    +رو چشمم،ميام الان.
    از قهوه خونه بيرون اومدم و پياده رفتم سمت باغ.وقتى رسيدم،خاله داشت با سارا حرف ميزد.
    -چه عجب!خوبه گفتم عجله كن!
    +خاله پنج ديقه ام نشد ناموساً!حالا چى شده؟
    -يه لباس درست و حسابى بپوش،با سارا بايد بريد سر قرار.
    +سر قرار چى؟
    -يه يارو هست،از اون خرپولاس.با رفيقاش هر هفته ميز قمار ميچينن يجا،با سارا برو خودتو جا كن.بعدشم كه با امير ميريد واسه خالى كردن.
    +خب سارا تنها نميتونه؟
    سارا خندش گرفت.
    -خب الاغ اگه ميتونستم كه به توعه پلشت نميگفتم بياى!
    +از بس بى عرضه اى!چيه داستان يارو؟
    .
    لباسامو عوض كردم و با سارا رفتيم يكى از رستوراناى گرون قيمت بالاشهر.سارا تو راه برام يكم از يارو گفت كه چجور آدميه و بايد چيكار كنم كه باهاش رفيق بشم.نشسته بوديم و منتظر يارو كه اسمش اشكان بود بوديم.
    -كوهيار مثه هميشه گند نزنى ناموساً!
    +آخه اسكل تو دارى به من ميگى؟من ده تاى تورو درس ميدم.
    -كس نگو بابا،تارا رو كه يادت نرفته؟كلى پول بگا دادى سرش!
    +دارى ميرى تو مخما...
    يه دفعه صداى يه نفر از پشت سرم حرفمو قطع كرد.
    -به به!سارا جون،چطورى؟
    برگشتم سمتش.يه پسر قد بلند و جوون بود،از اون پسرا كه تو اينستاگرام بغل استخر با پيرهن مردونه يقه باز عكس ميزارن.سارا يدفعه حالت صورتش عوض شد و لبخند اومد رو صورتش.
    -واى اَشى جونم نميدونى چقدر ميسِت بودم عزيزم!از تركيه كه برگشتم اولين نفر به تو زنگ زدم!
    پشمام ريخت كه تو يه لحظه چقدر مدل حرف زدنش عوض شد.اشكان يكم نگاهم كرد و دستش رو دراز كرد.
    -سلام آقا،اشكان هستم.
    +سلام داداش كوهيارم!بفرما بشين.
    نشست سر ميز و شروع كرد خوش و بش كردن با سارا.
    -نگفته بودى با دوستت مياى سارا جون!
    +واى عزيزم نميدونى چقدر اين كوهيار پسر گليه كه!يه پارچه آقا مثل خودت!گفتم حيف شما دوتا همديگرو نبينيد!
    يكم خودمو جمع و جور كردم.
    -سارا لطف داره!خيلى از شما تعريف كرده بود،مهندسى نه؟
    +بله معمار هستم.
    -عه پس همكاريم؟!
    +شما هم معماريد؟
    -نه من حمالم،سر ساختمون آجر ميندازم بالا!
    اينو كه گفتم سارا صورتش كش اومد.با دهن باز منو نگاه كرد كه يعنى چه كسشعرى بود كه گفتى.ولى اشكان زد زير خنده،فهميدم كه راه درستو انتخاب كردم.تا چند ساعت داشتم مزه ميريختم و سعى ميكردم يخشو آب كنم.كلى گفتيمو خنديديم،معلوم بود ازم خوشش اومده.
    -داش كوهيار شما خيلى باحالى!من يه رفيق دارم اسمش عليه،مثل خودته،حتماً بايد ببينيش!
    +من نوكرتم سلطان!با كسايى كه حال ميكنم شوخى زياد ميكنم!آره داش حتماً،شمارمو بزن يه برنامه بكنيم باهم!
    شمارمو بهش دادم.چند دقيقه بعدش پول غذاى سه تامونو حساب كرد و رفت.همينكه رفت،سارا دوباره مثل هميشه شد.
    -كس نمكـ!اين كس كلك بازيا چيه؟
    +ديدى كه كلى ام باهام حال كرد و كير شدى!
    -ببينيم و تعريف كنيم!بالاخره به يه دردى شايد بخورى!
    دهنمو كج كردم و اداشو در آوردم.
    -ميسِت بودم اَشى!
    .
    چند بار با اشكان و دوستاش بيرون رفتم،كوه و سينما و رستوران.با نمك ريختن سعى ميكردم خودمو تو دلشون جا كنم،تا اينكه بالاخره نقشم جواب داد و دعوتم كردن كه آخر هفته باهاشون برم باغ يكى از دوستاشون براى دورهمى.با امير و چند تا از بچه هايى كه خاله بهشون اعتماد داشت هماهنگ كرديم و قرار شد كه من برم تو،هروقت كه زمان مناسب بود بيام درو براى بچه ها باز كنم كه بريزن.روز قضيه كه شد استرس و ترس هميشگيم اومد سراغم،دهنم خشك شده بود و قلبم تند ميزد.يكم دير راه افتادم،جلو در كه رسيدم زنگ زدم به اشكان كه درو برام باز كنه.حامد يكى از دوستاى اشكان اومد جلوى در و درو باز كرد.بوى مشروب دهنش از ده مترى ام تو ذوق ميزد.تلو تلو داشت ميخورد،بغلم كرد.
    -به به داش كوهيار خودم!دير كردى سلطان!
    +ترافيكـ بود داداش،شرمنده.مهمونا اومدن؟
    -مهمون كه خودمونيم فقط،با چند تا جك و جنده!
    باغ خفنى بود،معلوم بود كه صاحبش خيلى خر پوله.وقتى رفتيم تو،١٠-١٥ نفر بيشتر نبودن.پسرا نشسته بودن دور يه ميز و داشتن ورقبازى ميكردن.دخترا ام داشتن دورشون ميچرخيدن و دستماليشون ميكردن.خيلى خراب بودن،معلوم بود كه جنده پولين.اشكان كه منو ديد داد زد:
    -ببين چه سوتونى اومد!بيا بشين داش كوهيار!
    +سلام...دمت گرم داداش من بلد نيستم،شما بفرماييد!
    -عه!پس يه مشروبى بزن تا بازى ما تموم بشه!
    رو ميزو كه نگاه كردم خايه هام چسبيد زير گلوم.پر از تراول بود.پيش خودم گفتم چه لقمه چربى گيرمون اومد.رفتم سمت ميز مشروبا كه يه پيكى بزنم تا بچه ها برسن،كه يادم اومد امير بهم گفته بود كه مشروب نخور كه حواست جمع باشه.حوصلم سر رفت و كلافه مشغول ديد زدن دخترا شدم.على اومد سمتم و دستشو انداخت دور گردنم.
    -دوست دارى؟!
    +چى؟
    -از اين پلنگا!
    +كى بدش مياد؟
    -هركدومو عشقته دستشو بگير ببر اتاق پس!
    +ناموساً؟!
    -كسخلى؟تا خرخره بهشون پول دادم!يه شب ام مثه ما عشقو حال كن داش كوهيار!
    پيش خودم گفتم كه حالا كه منتظرم،ضررى نداره يه حالى ام بكنم.چشمم به دوتا دختر خورد كه گوشه اتاق نشسته بودن.رفتم سمتشون كنارشون نشستم.يكشيون سنش كمتر بود،اونيكه سنش بيشتر بود صورتشو انقدر عمل كرده بود كه شبيه عروسك شده بود،پوستش برنزه بود و آرايش خيلى غليظ داشت.يه لباس شب آبى و باز پوشيده بود.
    -خوش ميگذره خانوما؟
    +مگه ميشه جيگرايى مثه تو اينجا باشن و خوش نگذره؟!
    -جون،جيگر دوست دارى؟
    +آره جونى!
    صداش كلفت بود و با عشوه حرف ميزد.
    -ميخواى برقصيم؟
    +اين وسط؟
    -اينجا كه نه پسر جون!بيا بريم تو اتاق!
    از جاش بلند شد و با خنده دستمو گرفت و برد سمت يكى از اتاقا.رو مبل نشستم و سعى كردم استرسمو كم كنم.اومد جلوم وايستاد.ممه ها و كونش خيلى گنده بود،معلوم بود كه اونا رو هم عمل كرده.شروع كرد در آوردن لباسش.
    -نديده بودمت قبلاً،جديدى؟
    +آره تازه با اشكان رفيق شدم،تو زياد مياى؟
    -هر هفته!مشترى ثابتن اشكان جون اينا!
    +خيلى خوبه،شروع كن زودتر!
    -هوليا بچه جون!صبور باش و لذتشو ببر!
    با شرت و سوتين شروع كرد رقصيدن.خيلى حرفه اى بود،كيرم داشت ميتركيد.كونشو تو صورتم تكون ميداد و ممه هاشو ميماليد.روناشو ميماليد بهم و تموم زورشو ميزد كه تحريكم كنه.نميتونستم خيلى لذت ببرم،به خاطر استرسى كه داشتم.ميدونستم كه خيلى وقت ندارم،هر لحظه ممكنه بچه ها برسن.
    -بسه ديگه،بخواب بكنمت!
    +بزار كارمو بكنم!
    -نه بخواب.
    يكم اَخ و پيف كرد و رو تخت دراز كشيد و قمبل كرد.كس و كونش تر و تميز مثل هلو بود،دهنم آب افتاد.شلوارمو كشيدم پايين،همينكه اومدم كيرمو بكنم تو،يدفعه صداى جيغ و داد از بيرون اومد.
    -مادرتونو گاييدم!
    شلوارمو كشيدم بالا و رفتم سمت در.
    -چه خبره؟!
    +هيچى همينجا بمون!
    از در رفتم بيرون،تو سالن همه رو زمين خوابيده بودن و امير و چند نفر ديگه هم وسط خونه قمه به دست وايساده بودن.امير با عصبانيت داد زد:
    -كونكش كدوم گورى هستى؟!دو ساعته جلو در منتظريم!
    +داشتم ميومدم ديگه!
    اشكان يدفعه داد زد:
    -تو با اينايى حرومزاده؟!من روزگارتونو سياه ميكنم!
    +خفه شو بابا كون بچه!ميخواى برى بگى سر ميز قمار خاليم كردن؟اِسى،يه چند تا عكس بگير از اينا.بقيه ام پولارو برداريد!
    رو به همه داد زدم:
    -همه گوشيا،كيف پولا،گردنبندا،ساعتا،دستبندا و هرچى داريد بزاريد جلوتون،هركى بخواد زرنگى كنه به ناموسم از كون همين وسط دارش ميزنم!
    .
    سهم بقيه بچه هارو كه باهامون اومده بودنو داديم و رفتيم سمت باغ.همه توى خونه منتظر بودن كه ببينن دست پر ميايم يا نه،وقتى ساك به دست رفتيم تو،همه از خوشحالى جيغ زدن.ساكارو وقتى وسط خونه خالى كرديم،همه حتى خاله ام چشماشون گرد شد.نغمه با هيجان گفت:
    -واى چقدر پووول!!داداشايه خودمين ديگه!
    يه كم گفتيم و خنديديم،تا اينكه خاله پولا و وسايلو جمع كرد.
    -خب ديگه بسه خوشحالى،كوه كه نكنديد!
    +خاله خداوكيلى بيا بريم جشن بگيريم!از اين موقعياتا كم پيش ميادا!
    -من حوصله ندارم!بيا،اين پولو بگير خودتون بريد هر غلطى ميخوايد بكنيد!
    اون شب همه با هم رفتيم بيرون كه جشن بگيريم.رفتيم يه رستوران شيكـ،يه دل سير غذا خورديم،بدون اينكه به بدبختيامون و بى پولى فكر كنيم.تو پارك بين مردم قدم زديم و بستنى خورديم و سر و كله هم زديم،انگار كه با بقيه بچه ها و نوجوونا فرقى نداريم.اونشب امير و محدثه رو زير نظر داشتم،ديگه مطمئن شدم كه باهمن.عين احمقا سعى ميكردن پنهان كنن ولى تابلوتر از هميشه بودن.تا صبح تو خيابونا راه رفتيم و گفتيم و خنديديم،براى اولين بار تو زندگيم احساس كردم كه فقط من و امير تنها نيستيم.نغمه،سارا،محدثه و حتى خاله مثل خوانواده اى بودن كه هيچوقت نداشتم.اونشب يكى از بهترين شباى زندگيم بود،شبى كه بعد از مدت ها حس كردم كه منم آدمم.
    .
    صبح از همه زودتر بيدار شدم.خاله رفته بود وسايلو پول كنه.حس خيلى خوبى داشتم،رفتم نون تازه خريدم و املت درست كردم و سفره انداختم.كم كم بچه ها از خواب بيدار شدن و اومدن سر سفره نشستن.مثل يه خوانواده دور هم نشستيم و شروع كرديم صبحونه خوردن.
    نغمه داشت تند تند غذارو ميچبوند تو دهنش.
    -داداش كوهيار دست پختت خوبه ها!
    امير با خنده گفت:
    -والا هركى هر روز سه وعده املت درست كنه بده رفيق بدبختشم بخوره خوب درست ميكنه!
    يه تيكه نون پرت كردم سمتش.
    -جاكش اگه اينقد بهت تخم مرغ نميدادم كه نميشدى امير سه پا!
    همه زدن زير خنده،فقط نغمه مثل گيجا داشت نگامون ميكرد.
    -امير،چرا بهت ميگن سه پا؟قبلاً ام شنيده بودم اِسى اينا بهت ميگفتن!
    سارا يدونه زد پس گردنش.
    -اَه!نغمه حالمونو بهم نزن سر صبحونه ناموساً!
    +وا!چه حال بهم زدنى؟!خب سواله ديگه!كوهيار تو بگو من نميفهمم اينا چرا ميخندن!
    زير چشمى به امير و محدثه نگاه كردم و نيشخند زدم.
    -چرا از من ميپرسى قربونت بشم؟از محدثه خانوم بپرس.
    محدثه غذاش پريد تو گلوش و شروع كرد سرفه كردن.قاشقشو پرت كرد سمتم،ولى جا خالى دادم.
    -بيشعور!
    امير زير زيركى ميخنديد.نغمه كه هنوز انگار نفهميده بود قضيه چيه داشت مات نگامون ميكرد.
    -اى واى نغمه!اى واى!يه پسر چجورى ميتونه سه تا پا داشته باشه؟!
    +خب نميدونم...آها...آهااان!
    -جون بكن!
    همه خنديدن،ولى بازم نغمه مثل اسكلا ماتش برده بود.
    -خب فهميدم چرا...ولى ربطشو به محدثه نفهميدم!
    زل زد به محدثه و امير كه نزديك هم نشسته بودن و داشتن ميخنديدن.انگار كه بالاخره فهميد قضيه چيه،يه لبخند گنده اومد رو صورتش.
    -آخـــى!بميرم من براتون!از اولم من به سارا ميگفتم اين دوتا به هم ميان،نميگفتم سارا؟!
    +آره با اين عقل كمش راست ميگه اينو.
    يكم سكوت كرد و زير چشمى به نغمه نگاه كرد.
    -حالا كه امير و محدثه معلوم شد داستانشون،نغمه خپله ام يه خبر داره!
    +عه سارا ببند دهنتو!
    -خفه شو بابا!نغمه داره با يه پسره نامزد ميكنه!
    +نخيرم،هنوز كه خبرى نيست!گفته ميخوام بگيرمت،ولى هنوز كه نه به داره نه به باره!
    لقمه رو چپوندم تو دهنم.
    -مباركه!كى هست پسره؟
    +داداش كوهيار اسمش ميثمه،انقدر پسر خوبيه!وضعشم خوبه،تو كرج بوتيك داره!
    -ايول،ايول...آدرس مغازشو بده بريم با امير يه خودى نشون بديم فكر نكنه بى كسو كارى!
    +نه قربونت!تو كه تنهايى قيافت پنج سال حبس داره،امير ام كه كنارت باشه حكمتون اعدامه!ببينه شما هارو دمشو ميزاره رو كولش فرار ميكنه!
    محدثه لپ اميرو كشيد و يدونه بوسش كرد.
    -خيلى ام گوگوليه بچم!
    قيافمو كج و كوله كردم كه انگار حالم داره بهم ميخوره.
    -اين نره خر گوگوليه؟!اينو ماشين پليس از يه كيلومترى ميبينه آژير ميكشه!بعد تو بهش ميگى گوگولى؟!
    همه دوباره زدن زير خنده.رومو كردم سمت نغمه:
    -من آخر نفهميدم من بچه خوشگلم يا قيافم حبس داره!
    +مگه بچه خوشگلا نميرن حبس؟
    -تو پول ميگيرى انقدر كس نمك باشى تپل؟
    +خيلى ام با نمكم،قدر منو نميدونيد كه!
    .
    چند وقتى از قضيه دزديمون گذشته بود.حسابى كم كار شده بوديم،چون ميترسيديم كه دنبالمون باشن.پولامون دوباره داشت ته ميكشيد و فقط با خورده كارى سعى ميكرديم بيكار نمونيم.روزا ميرفتيم قهوه خونه نزديك باغ و تا شب اونجا لش ميكرديم و بعضى وقتا يه كار ريزى ميكرديم و شبا ام ميرفتيم خونه با بچه ها ميگفتيم و ميخنديديم.با چند تا از بچه هاى قهوه خونه كه رفيقاى امير بودن خيلى صميمى شديم.يكشيون اسماعيل بود كه همه به خاطر اينكه پا چپش لنگ ميزد بهش ميگفتن اِسى فلج،با اينكه پاش شل بود،ولى از تيزى كشاى معروف بود.يكى ديگه از بچه ها ام فريدون بود،خيلى با مرام و مشتى بود.قيافش خيلى ترسناك بود و هيكل گنده اى داشت،واسه همين تو شرخرى اسم در كرده بود.با خيلياى ديگه ام آشنا شده بوديم كه هركدوم تو يه خلافى استاد بودن.امير خيلى زود ياد ميگرفت،خوبم ياد ميگرفت.از هركى يچيزى ياد گرفت و چند بارى ام تو دعوا گنده لاتارو زد،واسه همين رسماً به عنوان يكى از گنده لاتاى منطقه اسمش در اومد.محلمون كه باغ توش بود،به اسم راسته آدم فروشا معروف بود.چون يه سرى از بچه هاى اون محل از قديم كارشون خريد و فروش كليه و بقيه اعضاى بدن بود.
    با اينكه به خاطر اسم و رسم امير به منم خيلى احترام ميزاشتن،ولى برعكس امير خيلى تو لات بازى نرفتم.بيشتر تو تيغ زدن سعى ميكردم كار ياد بگيرم،اينكه چجورى مخ دخترا و زنارو بزنم و ازشون پول بتيغم.نغمه و سارا خيلى بهم كمك ميكردن،چون خودشون دختر بودن ميدونستن كه دخترا چى دوست دارن.معمولاً با زناى سن بالا ميپلكيدم و مجبورشون ميكردم برام خرج كنن،وقتش ام كه ميشد يه پولى ازشون ميگرفتم و غيب ميشدم.اينجورى چند وقتى سرمونو گرم كرده بوديم.
    .
    يه روز داشتيم بيكار با ماشين فريدون دور ميزديم و كسشعر ميگفتيم و بحثاى مختلف ميكرديم.فريدون داشت حرف ميزد:
    -حاجى ناموساً اين دختره كه خاطرخواش شدم،يه گوشه چشمم نشون نميده لامصب،دارم كسخل ميشم به ولله!
    +كدوم دختره؟
    -فاطى ديگه،چادريه،دختر اكبر سبزى فروش!
    +كسخلى دايى؟يارو يه وانت داداش داره،ماشالا همشون ام سطح يكه لاتين!از جونت سير شدى؟
    -عمو كوهيار ناموساً قصدم خيره!به ننم گفتم ميخوامش،دستم خاليه وگرنه همين فردا ميرفتم خاستگارى به جون عمو!
    اسى با اون صداى نازك و خشدارش پريد وسط حرفش:
    -بيا بريم يه جنده بكنيم،خاطر خواهى از كله كيريت ميپره!
    زدم تو سرش.با خنده گفتم:
    -كير تو دهنت بره!سگ به جنده پول ميده؟!
    +عمو كوهيار همه مثه توعه جاكش خوش شانس نيستن از درو ديوار واسشون بريزه كه!
    -فعلاً كه با اين شانسم بازم برنامه هرشب پوزيشن گرگيه.
    +گرگى چيه؟
    -ميشنيم دم سوراخ زوزه ميكشم،خانوم يه هفتس زده به برق!
    بچه ها زدن زير خنده.اِسى يكم جدى شد:
    -ولى جون عمو اين جنده ها ام خوب پول در ميارنا!كاش دختر بوديم ميداديم پول ميگرفتيم حداقل!
    +تو دخترم ميشدى بايد پول ميدادى ميكردنت با اين قيافت!
    امير كه تا اون لحظه ساكت بود بالاخره به حرف اومد:
    -پولاشون كه مال خودشون نيست بدبختا،ميدن به كسكشا و جاكشاشون.اونا ام يه چس پول كه اندازه پول مواد و غذاشون ميشه فقط مثه سگ ميندازن جلوشون.
    +آره ناموساً اينو راست ميگى،من خودم يه جنده خونه ميشناسم،ده تا جنده توش كار ميكنن!هرچى پول در ميارن ميزارن تو صندوق،آخر هفته صاحابشون مياد پولارو برميداره ميره،يه پوليم ميده به اين بيچاره ها.
    -همون كسكش ميدونى چقدر در آمد داره؟ده تا جنده تو يه هفته ميدونى چقدر...
    يه دفعه امير چشماشو بست و رفت تو فكر،سريع گرفتم كه داره به چى فكر ميكنه.از اسى پرسيدم:
    -ميدونى چه روزايى يارو مياد پولارو ميگيره؟
    +آره،اين جندهه كه ميرم پيشش ميگفت جمعه ها،چطور؟
    امير به حرف اومد:
    -ميدونى ده تا جنده تو يه هفته چقدر پول در ميارن؟
    من حرفشو ادامه دادم:
    -همه اون پولا اونوقت تو يه صندوق،تو يه جنده خونه بى در و پيكره!
    فريدون و اسى يكم سكوت كردن.اسى بالاخره با شك به حرف اومد:
    -يعنى بريم خاليشون كنيم؟!
    +آره ديگه احمق!بگايى ام نميشه واسمون،پيش پليس كه نميرن!
    فريدون گفت:
    -پلشتا ميدونيد چندتا نگهبان دارن؟حداقل سه تا گردن كلفت با تيزى اونجان!
    +خب وقتى غافلگير بشن كه نميتونن گهى بخورن،بعدشم اونا سه تا گردن كلفتن،ما چهار تا كير كلفتيم!
    .
    برنامشو زود ريختيم.قرار گذاشتيم كه من اول مثل هميشه به عنوان مشترى برم سر و گوش آب بدم،بعدش درو سريع براى بچه ها باز كنم كه بيان تو.دوباره ام مثل هميشه استرس و ترس داشت از درون ميخوردتم.جلوى در ساختمون كه وايساده بودم،پاهام داشت ميلرزيد.يه ساختمون قديمى و رنگ و رو رفته،ته يه كوچه خلوت و خاكى.از پله ها كه داشتم ميرفتم بالا،نفسم بند اومده بود.رسيدم دم در واحدشون،در زدم.چند ثانيه بعد يه گردن كلفت گنده درو باز كرد.قيافش شبيه آدم كشاى تو فيلما بود.
    -سلام...با مهين خانوم قرار دارم.
    +مايه.
    -الان پول بدم؟من كه هنوز نديدم مهين خانومو!
    +بچه كونى مايه بيا بالا،وگرنه سيكتيرتو بزن.
    دلم ميخواست همونجا جلو در چاقوش كنم،ولى خودمو كنترل كردم.بيست تومن شمردم دادم دست يارو.از شونم گرفتتم و هولم داد تو.خونه عجيبى بود،دو طرف خونه با ديوار كاذب راهرو و اتاق درست كرده بودن.از در كه ميومدى تو،يه فضاى كوچيكى بود كه مثل مطب دكترا ميز گذاشته بودن و يه زن پشتش مثل منشيا نشسته بود.چشممو انداختم دور اتاق،دو نفر ديگه گولاخ روى مبل نشسته بودن و با اخم زل زده بودن بهم.رفتم سمت زنى كه پشت ميز نشسته بود.
    -سلام،با مهين خانوم قرار دارم.
    +مشترى داره.منتظر باش تموم شد صدات ميكنم.
    قوانينو كه ميدونى؟
    -نه،چيه؟
    +نميزنى،فحش نميدى،كاندوم ميزارى،لب نميگيرى،آبت اومد چه يه ديقه چه يه ساعت همونو ميكشى بالا و هِرى!اگه بخواى زرنگ بازى درارى،اين گولاخا از كون ميكننت!
    -امر ديگه اى نيست؟
    +از عقب خواستى بكنى ده تومن بيشتر بايد بدى.
    -باشه،مستراح كجاس؟
    +كورى؟پشت سرته!
    اعصاب داشت خورد ميشد.رفتم سمت دستشويى و درو بستم.به امير پيام دادم و گفتم كه چند نفرن و چجوريه،گفت كه زود ميان.داشتم دستامو ميشستم كه يه نفر در زد.
    -مشتريش رفت،راهرو چپيه اتاق آخر.
    از دستشويى اومدم بيرون و بدون هيچ حرفى رفتم سمت اتاق.بين راه،هيچكدوم از اتاقا در نداشت.بعضيا مشغول سكس بودن و چند نفر داشتن مواد ميكشيدن.رسيدم اتاق آخرى،يه زن چاق سياه،لخت رو تشك به پشت دراز كشيده بود.بدنش پر از ترك و جاى زخم بود.صورتشو نميديدم ولى از موهاى نصف سياه و نصف سفيدش فهميدم كه سنش زياده.لاى كس و كونش پر از مو بود.پيش خودم گفتم كاش امير زودتر بياد،رفتم سمتش و شلوارمو در آوردم.كاندوم اونجا بود،ولى گفتم بيخيالش.دست زدم به كسش،سردو خشك بود.حالم داشت بهم ميخورد،زن هم عكس العملى نشون نميداد.ژل كنار تخت رو برداشتم و ماليدم به كسش،كيرمو آروم كردم توش.حتى توى كسش ام سرد بود،بازم هيچ حركتى نكرد.با اكراه داشتم تلمبه ميزدم و دعا ميكردم كه زودتر تموم بشه.
    -يكم ناله كن آبم بياد!
    هيچى نگفت.همينجورى كه داشتم تلمبه ميزدم،تلفنم زنگ خورد.با خوشحالى كيرمو كشيدم بيرون و جواب دادم.
    -الو عمو ما جلو دريم!
    بلند شدم و سريع شلوارمو پوشيدم.به زنه نگاه كردم،هنوز همون شكلى بدون حركت دراز كشيده بود.يكم نگرانش شدم،رفتم سمتش و چند بار تكونش دادم.حركتى نكرد.آروم سرشو بلند كردم و به صورتش نگاه كردم.يه دفعه از ترس عقب پريدم.صورتش پف كرده بود و از دهنش كف داشت ميزد بيرون،چشماش ام نيمه باز و نيمه بسته بود.معلوم بود اُوردوز كرده.
    -يا ابلفضل!
    با عجله از اتاق اومدم بيرون و رفتم سمت در و قبل اينكه گولاخا بتونن كارى بكنن درو باز كردم و بچه ها اومدن تو،شروع كردن با تيزى و مشت و لگد زدن.تا جايى كه ديگه بلند نشن كتكشون زديم،همه از اتاقا اومده بودن بيرون و داشتن نگامون ميكردن.اسى كه صورتشو پوشونده بود زنى كه پشت ميز نشسته بودو از موهاش گرفت و كشيدش رو زمين.
    -مادر جنده در صندوقو باز كن!
    +به قرآن ما صندوق نداريم!
    -سرتو ميبرم به ناموس زهرا،پولارو بده!
    زنه با ترس رفت پشت ميز و در كمدشو باز كرد.هرچى پول توش بودو گذاشت رو ميز.اسى پولارو ريخت تو كيفش و با عجله رفت سمت در.بچه ها اومدن فرار كنن،كه دست اميرو گرفتم.
    -چته عمو؟بيا بريم ديگه!
    +حاجى يه گندى زدم!
    -الان وقتش نيست،بيا بريم!
    +بابا احمق جندهه كه كردمش مرده!
    بچه ها يدفعه مثل جن زده ها نگاهم كردن.امير آب دهنشو قورت داد،با حالت ترسيده و عصبى گفت:
    -تو كشتيش؟!
    +كسخلى ناموساً؟رفتم تو مرده بود!
    -خب كيرته پس!بيا بريم!
    +آخه بدون كاندوم كردم توش،ببرنش پزشكى قانونى ممكه داستان شه!
    -كيرم دهنت كوهيار كه هردفعه بايد يه بگايى بدى!كدوم اتاقه؟!
    با امير رفتيم سمت اتاق و جسدشو برداشتيم.انداختش رو كولش و با عجله از در رفتيم بيرون.شانس آورديم تو كوچه هنوز خلوت بود،جسدو انداختيم صندوق ماشين فريدون و با سرعت دور شديم.همه ساكت بودن و داشتن يه رو به روشون نگاه ميكردن.فريدون بالاخره به حرف اومد.
    -حاجى من يكيو ميشناسم آدم غيب ميكنه،ببريمش اونجا؟
    +پول ميگيره؟
    -نه ماچ ميگيره،خب كونى معلومه پول ميگيره!
    +چقدر؟
    -اين چون خودش مرده،فك كنم ٢ تومن!
    +خب اينجورى كه بايد هرچى زديمو بديم!
    -كيرته داش!تو لاكار نرى كافيه!
    نفس عميق كشيدم،حالم خيلى خراب بود.اميرو نگاه كردم،قيافش يجورى بود كه انگار نااميد شده ازم.نميتونستم تحمل كنم.
    -شماها بريد،منو پياده كن حالم خوب نيست!
    بدون هيچ حرفى تو سكوت زد بغل،پياده شدم.همينكه ماشين دور شد خم شدم تو جوب بالا آوردم،نشستم كنار خيابون و زار زار گريه كردم.دست و پام ميلرزيد،داشتم قيافه زنرو همش تو ذهنم تجسم ميكردم.با حال خراب به سمت باغ راه افتادم.
    .
    وقتى رسيدم هوا داشت تاريكـ ميشد،چراغاى خونه ام خاموش بود.هنوز دست و پام داشت ميلرزيد.درو باز كردم و رفتم تو،محدثه و سارا رو ديدم كه تو تاريكى نشستن و سارا داره گريه ميكنه.تا منو ديدن خودشونو جمع و جور كردن.
    -كوهيار...بيا بشين يه لحظه!
    فهميدم كه اتفاق بدى افتاده،بدون اينكه حرف بزنم رفتم نشستم كنارشون.سارا چند تا نفس عميق كشيد.با گريه شروع كرد حرف زدن:
    -كوهيار...كوهيار...نغمه...!
    +چى شده؟
    سارا دوباره گريش شروع شد،محدثه يكم نگاهم كرد.آروم و با صداى گرفته گفت:
    -كوهيار...نغمه رو بهش تجاوز كردن!
    چشمام سياهى رفت،كل خونه شروع كرد دور سرم چرخيدن.بدبختى پشت بدبختى.مغزم از كار افتاد،خون تو رگم يخ زد.
    -كجاس؟
    +تو اتاق خواب،خاله پيششه!
    -كدوم بيناموسى اين گهو خورده؟!
    +همون پسره كه گفته بود ميخواد بگيرتش...با رفيقش بردنش تو بيابونى بهش تجاوز كردن!
    -آدرس!
    -كسخل بازى در نيار،بهت گفتم كه يه راه حل بدى بهمون!
    +كسشعر نگو،من خونشو ميريزم!آدرس بده!
    -بابا تو از امير كسخلترى!ميگم بايد از راهه قانونى وارد بشيم!
    +قانونى؟!بريم پيش پليس نميگن اين دختر ننش كو،باباش كو،گه خورده از خونه فرار كرده كه الان اين بلا سرش بياد؟!بعدشم هيچى نميشه،برش ميگردونن خونه اون باباى عملى ديوثش،اونم واسه جنس اين دختر بدبختو به دوزار بفروشه!
    -الان ميخواى برى چيكار كنى؟!
    +ميخوام بكشمش!آدرس بده!
    داشتم با محدثه بحث ميكردم،سارا ام داشت هنوز گريه ميكرد كه خاله از اتاق اومد بيرون.نگاهش كردم،انگار از هميشه پيرتر شده بود.تو سكوت يكم نگاهم كرد.با صداى گرفته كه معلوم بود گريه كرده گفت:
    -نغمه جز ماها كسيو نداره،بزار بفهمه كه يه مرد پشتشه...محدثه آدرسو بده بهش!
    محدثه تو سكوت آدرسو نوشت رو كاغذو داد دستم.با چشماى خون شده و خون به جوش اومده از خونه زدم بيرون.
    .
    تو مسير تا كرج فقط داشتم به اينكه چجورى با نفمه مثل يه حيوون رفتار كرده بودن فكر ميكردم،فقط ميخواستم كه طرفو جر و واجر كنم،ميخواستم استخوناشو له كنم.تو فكر بودم كه تلفنم زنگ خورد.
    -الو عمو!همونجا كه هستى وايسا تا من برسم!
    +خودم ميرم.
    -كسشعر نگو!اگه قرار باشه گهى بخورى كه تهش بگايه منم بايد باشم!
    +امير...خودم حلش ميكنم!
    داشت حرف ميزد كه تلفنو قطع كردم و گوشيمو خاموش كردم.تنها بايد ميرفتم،اگر قرار بود بگا برم ميخواستم تنها بگا برم.
    .
    جلوى در مغازش وايساده بودم و به در نگاه ميكردم.هنوز مغزم كار نميكرد.براى آخرين بار يه نفس عميق كشيدم و رفتم تو.مغازه تقريباً شلوغ بود،رفتم سمت ميزى كه روش حساب ميكردن.يه پسر لاغر و قد بلند پشتش نشسته بود و با گوشيش ورميرفت.رفتم سمتش و بالا سرش وايسادم.
    -آقا ميثم؟!
    سرشو آورد بالا نگاهم كرد.منتظر بودم كه تاييد كنه.
    -خودمم كارتون...
    با آخرين زورم با مشت كوبيدم تو دماغش.از رو صندلى پرت شد رو زمين،شروع كردم با لگد تو سر و صورتش زدن.همه مشتريا از مغازه فرار كردن بيرون.رو زمين افتاده بود و ناله ميكرد،قفسه هاى مغازشو ريختم زمين.كل مغازشو ريختم بهم،دوباره شروع كردم كتك زدن و فرياد كشيدن سرش.همش قيافه مظلوم نغمه جلوى چشمم بود.
    -بيناموس فك كردى نغمه بى كسو كاره؟!من ناموستو ميگام!
    روش نشسته بودم و با مشت ميكوبيدم پشت هم تو صورتش،كه با صداى آژير پليس به خودم اومدم.صورتش و كف مغازه پر از خون شده بود و بيهوش بود،خواستم سريع از مغازه فرار كنم كه مردمى كه جلوى در جمع شده بودن گرفتنم.هركارى كردم نتونستم در برم،پليس اومد و با چك و لگد كردنم تو ماشين.وقتى ماشين داشت راه ميوفتاد،بين جمعيت امير و اِسى رو ديدم كه رو موتور داشتن با بغض نگاهم ميكردن.
    .
    -حمال ميدونى چه گهى خوردى؟!بميره ميدونى سرت بالا داره؟!
    +بله جناب سرهنگ.
    -واسه چى اين گهو خوردى؟!مثلاً خيلى لاتى؟!
    +مشكل شخصى دارم باهاش.
    -تو به گور پدرت خنديدى حرومزاده!تو بازداشتگاه حاليت ميكنن زبون درازى تاوانش چيه!ببر حمالو!
    انداختنم تو بازداشتگاه،كلى كتكم زدن.نميدونستم چند روز گذشت كه دوباره بردنم دفتر سرهنگ.وقتى رفتم تو،با عصبانيت داشت نگاهم ميكرد.
    -رفيقات ديشب ريختن تو بيمارستانى كه بسترى بود پسره،خوانوادش تصميم گرفتن شكايتشونو پس بگيرن!ولى ببين منو حمال!من تورو ولت نميكنم،هم تورو هم رفيقاى انگلت جاتون تو زندانه!به جرم شرارت ميفرستمت دادگاه،سفارشتم ميكنم كه حكم تپل ببندن به شيكمت كه تو باشى ديگه از اين گه خوريا نكنى!
    يه نفس راحت كشيدم،حداقل جرم قتل از گردنم در اومده بود و ديه هم لازم نبود بدم.ولى ميدونستم كه حبسو بايد برم.بردنم دادگاه،تو دادگاه به جرم بهم ريختن نظم عمومى و درگيرى با سفارش جناب سرهنگ،يه سال حبس برام تو زندان رجايى شهر كرج بريدن...
    .
    دوره حبس خيلى بد نبود،چند تا رفيقام ام تو بودن.حتى رضا ام بود،به جرم كاسبى ابد خورده بود.هوامو خيلى داشت و حواسش بود كسى اذيتم نكنه.هيچكس نميتونست بياد ملاقاتم به خاطر اينكه روابط خوانوادگى نداشتم.تماس ام نميگرفتم،چون ميدونستم ممكه براى بچه ها دردسر بشه.از هرچيزى بيشتر،دلم واسه امير تنگ شده بود.براى اولين بار تو كل زندگيم مدت طولانى ازش دور افتاده بودم.دلم واسه اون قيافه احمقانش كه فكر ميكرد خيلى ترسناكه پر ميكشيد،واسه خنده هاش،واسه كسشعر گفتناش.روز شمارى ميكردم كه زودتر ببينمش و تو بغلم بگيرمش،مثل قديم بريم يه گوشه بشينيم و همو دلدارى بديم و از آرزو هامون بگيم.مست كنيم و سر و كله هم بزنيم.
    يه سال هرجور كه بود،با بيخبرى و دلتنگى بالاخره گذشت.
    .
    در آهنى كه باز شد،هواى تازه و نور خورشيد خورد تو صورتم.هواى بيرون از ديوارا خيلى با هواى تو فرق ميكرد.رفتم وسط خيابون،يه پرشيا سفيدو ديدم كه يكم اونور تر از در پارك كرده.رفتم سمتش و توشو نگاه كردم.يه يارو توش نشسته بود كه انقدر گنده بود كه پشمام ريخت اين چجورى رو صندلى جا شده.دستاش پر از زخم و خالكوبى و ريش بلند داشت.برگشت سمتم و زل زد به چشمام.يكم كه دقت كردم باورم نشد اميره،خيلى قيافش عوض شده بود.يه لبخند گنده اومد رو صورتش و از ماشين پياده شد.محكم گرفتمش تو بغلم،با اون قيافه خطرناكش هنوزم بوى بچگياشو ميداد.
    -كيرم تو دهنت اين چه سر و شكليه واسه خودت درست كردى گوريل؟!
    +عمو،داشتم ميمردم از دوريت به مولا!قربون كله كچلت بشم من!
    -لوس نكن خودتو نره خر!ماشين دزديه؟
    +نه سلطان مال خودمه،يعنى مال جفتمونه!بشين بريم كه كلى كار داريم!
    نشستم تو ماشين و زل زدم بهش.پشت قيافه ترسناكش و هيكل گندش هنوز همون امير ريزه و استخونى بود.از حبس براش گفتم،كه چيا شد،چجورى بود،كيا رو ديدم.اونم واسم از بچه ها گفت،همه چى مثل قبل بود.ولى از قيافش فهميدم كه يه چيزى ميخواد بگه اما روش نميشه.
    -چته سوتون؟
    +عمو...نميدونم چجورى بگم!دو تا خبر دارم ولى ناموساً خجالت ميكشم!
    -بنال ببينيم چيه.
    +راستش...عمو...محدثه رو عقدش كردم!
    محكم زدم پس گردنش.
    -خب تو گه خوردى!حمال نميتونستى صبر كنى من بيام بيرون؟!
    +نزن داش كوهيار!رفتيم محضر رسميش كرديم فقط،مگه ميشه داداش بزرگم حبس باشه و ما جشن بگيريم؟به خبره دومم ربط داره كه چرا عجله اى شد!
    -چرا اونوقت؟!
    +عمو كوهيار...دارى عمو ميشى!
    زبونم بند اومد،كل تنم از خوشحالى لرزيد.ناراحتيم كلاً از ذهنم پريد،پشت فرمون يجورى بغلش كردم كه نزديك بود تصادف كنيم.
    -فداى بچت آقا امير!ببين چه يَلى بشه اون پدر سگ!جنسش چيه؟چند وقت ديگه مياد؟
    +پسره عمو،هفت ماهش ام تموم شده.همين روزا مياد!
    -از آقا امير سه پا جز پسر كه بر نمياد ناموساً...ولى كيرى يه اسم درست رو بچه بزاريا!از اين عشق لاتيا نذارى كه بزرگ شد به حق على دكتر و مهندس شد خجالت بكشه از اسمش!
    +اسمشو محدثه انتخاب كرده...قراره اسمشو بذاريم امير كوهيار!
    .
    از سر كوچه باغ كه پيچيديم تو،كل كوچرو چراغونى كرده بودن.كل محل و بچه هاى قهوه خونه تو كوچه منتظر بودن كه برسم.شروع كردن جيغ و دست زدن.جلو در از ماشين پياده شدم و با همه روبوسى كردم،تو باغ كه رفتيم،خاله و چند تا خانوم پير داشتن غذا درست ميكردن.خاله منو كه ديد با لبخند از جاش بلند شد.
    -سلامتى همه زندونياى با غيرت صلوات بفرس!
    رفتم سمتش و دستشو ماچ كردم،براى اولين بار بغلم كرد.همه دورم جمع شده بودن،انگار كه حاجى از مكه برگشته باشه.وقتى از در رفتم تو،نغمه و سارا و محدثه جلو در منتظرم بودن.نغمه با گريه بغلم كرد.
    -قربونت بشم من چقد عوض شدى!نغمه الهى بميره برات!فدات بشم من الهى!
    +خدا نكنه،بسه ديگه زشته جلو مردم!
    نغمه رفت كنار،محدثه رو پشتش ديدم.شيكمش باد كرده بود و اندازه توپ شده بود،اونم بغلم كرد و بهم خوش اومد گفت.بعدش سارا رو ديدم كه با لبخند داشت نگاهم ميكرد،دلم واسش تنگ شده بود.بدون هيچ حرفى محكم بغلم كرد.بعد از خوش و بش و ناهار،كم كم همه رفتن و فقط خودمون مونديم.تا آخر شب گفتيم و خنديدم و مشروب خورديم.چون امير و محدثه باهم بودن،يكى از اتاقا كه اتاق قديمى درسا بود خالى مونده بود كه خاله اون اتاقو داد بهم.تا آخر شب انقدر حرف زديم كه كف كردم از خستگى.بالاخره وقت خواب شد،رفتم تو اتاق و رو تخت دراز كشيدم.هنوز بوى درسارو توى اتاق حس ميكردم.به سقف زل زده بودم و به خاطراتم فكر ميكردم كه در اتاق باز شد و سارا اومد تو.اومد رو تخت كنارم دراز كشيد و شروع كرد ناز كردنم.
    -كوهيار،يه چى ميگم ولى ناموساً پرو نشو!
    +چى؟
    -خيلى دلم تنگت بود!
    +منم همينطور خوشگل،تو حبس كلى به يادت جق زدم!
    محكم با مشت زد تو سينم.با حرص گفت:
    -ميميرى دو ديقه ادا آدمارو در بيارى حيوون؟
    يكم نگاهش كردم،تو چشماش زل زدم و گفتم:
    -منم دلم واست تنگ بود سارا!واسه اين چشماى خوشرنگت كه آدمو ديوونه ميكنه،واسه اين بوى تنت كه نخورده مستم ميكنه،براى رنگ قشنگ موهاى بلندت و حتى اين لاتى حرف زدنت كه آدم دلش ميخواد گازت بگيره!منم دلم واست تنگ شده بود،هرشب به داغى پوست سفيد خوشرنگت فكر ميكردم و با روياى چشمات خوابم ميبرد!دلم پر ميكشيد كه يبار ديگه تو بغلم بگيرمت،موهاتو جمع كنم و اون لباى خيس گوشتيتو بوس كنم!دلم واست خيلى تنگ بود،خيلى زياد...
    با دهن باز بهم زل زده بود و به حرفام گوش ميكرد.با صداى گرفته به حرف اومد:
    -تو كه از اين حرفا بلد بودى چرا قبلاً نميزدى؟
    +اگه ميزدم كه عاشقم ميشدى و قرارمون بهم ميخورد!
    يكم خودشو جمع و جور كرد و صداشو صاف كرد.
    -حالا پرو نشو!پاشو برو يه دوش بگير،بو گهت خفم كرد!
    +ول كن بابا ناموساً،حال ندارم!
    -زر نزن بابا!با اين كثافتى كه ازت بالا ميره عنم بهت نميدم چه برسه به كس!پشماتم بزن.
    خنديدم و از جام بلند شدم،رفتم حموم و خودمو شستم و اصلاح كردم.از حموم كه اومدم بيرون،سارا لخت رو تخت دراز كشيده بود.نور ماه از پنجره افتاده بود رو تنش و صد برابر سكسى ترش كرده بود.حولمو انداختم رو زمين و رفتم رو تخت.لبامو محكم گذاشتم رو لباش،شروع كردم با ولع خوردنشون.دستمو ميكشيدم رو بدن داغش،نفساش داشت سنگين ميشد.از رو لباش رفتم رو گردنش،شروع كردم ميكيدن.كل گردنشو محكم ميك ميزدم و اونم پشتمو پنجه ميكشيد.از رو گردنش رفتم رو سينش،ممه هاشو ليس زدم و ميك زدم.نوك ممشو گذاشتم تو دهنم و اون يكي ممشو با دست محكم ميماليدم.ناله هاش شروع شد و سرمو فشار ميداد رو سينش موقع خوردن.از سينش رفتم پايين،زبونمو كشيدم تا كسش.روناشو بوس كردم،لبايه كسشو بوس كردم،زبونمو گذاشتم لاى كسشو تند تند شروع كردم ليس زدن.ناله هاش بلند تر شد.انگشتمو فرو كردم تو كسش،موقع ميك زدن چوچولش تند انگشتش ميكردم.يكم كه اينكارو كردم خسته شدم،بلند شدم و رفتم روش.موقع لب بازى كردن كيرمو گذاشتم دم سوراخش و هل دادم تو.دلم واسه داغى كس تنگ شده بود،ولى كيرم انگار عادت نداشت.ميدونستم آبم قراره خيلى زود بياد،پس آروم كيرمو عقب و جلو ميكردم.سارا آروم دم گوشم ناله ميكرد و محكم پشتمو پنجه ميكشيد كه وحشيم كنه،ولى نميخواستم زود آبم بياد.
    -تندتر بكن!
    +آبم مياد زود.
    -اشكال نداره تند بكن دارم ميشم!
    سرعتمو زياد كردم،با آخرين زورم شروع كردم تلمبه زدن.اونقدر كه فكر ميكردم آبم زود نيومد.ادامه دادم تلمبه زدنمو،بلند شدم و ممه هاشو گرفتم تو مشتم،محكم ميماليدم و فشارشون ميدادم.تخمام محكم ميخورد لاى پاهاش،بلند ناله ميكرد.تا اينكه بالاخره احساس كردم آبم داره مياد،كشيدم بيرون و گذاشتم بالاى كسش.واسم جق زد تا آبم با فشار پاچيد رو شيكمش و كنارش ولو شدم.بدنم درد ميكرد،بعد از يه سال جق زدن كيرم رنگ كس ديد.
    سارا خودشو كشوند تو بغلم و سرشو گذاشت رو سينم.
    -ايندفعه ميبخشمت،دفعه بعد اينجورى خروسى بكنى ميزنم تو گوشت!
    +دفعه بعد ايشالا يجورى ميزنم توت نفت بزنه بيرون.
    -ببينيم و تعريف كنيم...سيگار دارى؟
    +خودت ندارى؟
    -دارم ولى دلم يه چيز كسشعر و سگى ميخواد،از اونا كه تو ميكشى!
    +الان مثلاً كسنمك شدى؟
    خنديد و لبمو بوس كرد و بلند شد.سيگارشو روشن كرد و گوشيشو برداشت.
    -آهنگ جديد شاهينو گوش كردى؟
    +آره كنسرت گذاشته بود تو زندان خوند برامون.
    -هر هر!گوش كن خفنه.
    دوباره دراز كشيد تو بغلم،سيگارمو روشن كرد.بهش نگاه كردم،آرزوم بود كاش به جاش درسا پيشم بود تا انقدر بوسش كنم تا بميرم.تو فكرم داشتم ميگفتم كه اگه دوباره ببينمش محكم بغلش ميكنم،ميگم غلط كردم،گه خوردم،نرو،من بدون تو ميميرم،كه آهنگ شاهين از فكر درم آورد:
    "...كسى جز تو از دردها و درون من آگاه نيست
    كسى جز تو چون تو براى زمان بزنگاه نيست
    تو باشى پريشانم پيش تو
    تو نفى حجابى،عريانم پيش تو
    كجاست اى يار آغوش تو..."




    صبح كه از خواب بيدار شدم،درسا تو تخت نبود.حس خيلى خوبى داشتم.احساس ميكردم يه فشار زيادى از روم برداشته شده.وقتى از اتاق اومدم بيرون ديدم همه خوابن.اروم از در خونه رفتم بيرون كه ديدم امير تو حياط داره سيگار ميكشه.
    -بَه داش امير!سحرخيز شدى!
    +آره داداش تا صبح رو كس بودم آخه!
    -نه بابا؟جون عمو؟
    +معلومه نه كسكش!تا صبح اون دختر خپله انقدر زر زد نذاشت بخوابم كلاً!بالاخره كه خفه شد اومدم بخوابم خر و پفش شروع شد،حاجى دوست داشتم خفش كنم حرومزادرو!
    نتونستم جلو خودمو بگيرم و زدم زير خنده.امير اولش اخماش تو هم بود ولى بعد از چند لحظه اونم خندش گرفت.يكم با هم شوخى كرديم و خنديديم.
    -حاجى اين دختره صبح داشت ميرفت گفت بمونيد اينجا سهمتونو ميارم،با اون پيرزنه سوار ماشين شدن رفتن.
    +خوبه ديگه!دست خالى ام نميمونيم...
    يكم سكوت كردم و ادامه دادم.
    -امير ولى اين كارم بد نيستا!خطرش كمتره خدا وكيلى!
    +عمو اين دزديه!اونايى كه ميان مواد ميخرن با پايه خودشون ميان،اين بدبختا كه نميان بگن از ما دزدى كنيد،نامرديه!
    -ولى بيين،يه چند وقت اينكارو بكنيم،ببينيم پولش چطوره،حتى اگه بگيرمونم،تهش ١-٢ سال زندانه،اعداممون نميكنن ديگه.
    امير رفت تو فكر.هميشه وقتى ميخواست فكر كنه چشماشو ميبست.
    -كوهيار دزدى نامرديه!
    +مگه بقيه به اين فكر ميكنن كه كاراشون نامرديه در حق ما؟داداش يه آرزو داشتيم از بچگى،اگه يكيمونو بگيرن آرزو هامون بگا ميره!
    -حالا بزار فكر كنم،حرف ميزنيم.
    اومدم حرف بزنم كه در باغو زدن.با دلهره رفتم درو باز كردم،كه ديدم خاله و درسا پشت درن.خاله درو محكم باز كرد اومد تو.سر تا پامو يه نگاه كرد و زير لب چند تا فحش داد و رفت سمت خونه.درسا اومد تو،دوباره همون شكلى مثل روز اول شده بود.محكم بغلش كردم.رفتيم سمت امير.
    -سهم ما كو؟
    +عجله داريا امير!ايناها تو كيفه!بزار بريم صبحونه بخوريم،ميدم سهمتونو.
    -مرسى ما صبحونه نميخوريم،كار داريم بايد بريم!
    يه چشم غره به امير رفتم ولى توجه نكرد.
    -اين زنيكه منو ديده شروع كرده فحش دادن،پايه سفره اين نميشينم من.پولو بده بريم.
    درسا دست كرد تو كيف و چند بسته پول در آورد.
    -خاله اخلاقش همينجوريه،كلاً از مردا خوشش نمياد.بيا اينم سهمتون.
    امير پولارو شمرد.چند برابر پول جنسايى بود كه ديشب داده بوديم.يه اشاره بهم زد كه بريم.درسارو بغلش كردم ازش خداحافظى كردم.
    .
    چند ماهى همينجورى گذشت.رابطم با درسا خيلى خوب بود.تقريباً هروز ميديمش و باهم بيرون ميرفتيم و بعضى شبا پيشم ميموند.ازم جنس نميگرفت،فكر ميكردم از كسه ديگه ميگيره،منم چون دوست نداشتم بكشه يجورايى خوشحالم بودم كه ازم نميگيره.همش ميگفت كارو ول كنم برم با اونا ولى به خاطر امير ميگفتم نه.تا اينكه يروز وسط كار امير گفت:
    -عمو تصميمو گرفتم!
    +راجب چى؟
    -ديگه نفروشيم،به درسا بگو ميخوايم كار كنيم!
    +مطمئنى؟
    -آره،نميخوام جنوبو نديده بكشنم بالا!
    خيلى خوشحال شدم.سريع به درسا زنگ زدم و بهش گفتم.قرار شد بريم با خاله صحبت كنيم.به رضا ام گفتيم كه ديگه نميخوايم كار كنيم،اونم راضى نبود، اما قبول كرد.با خاله تو يه قهوه خونه نزديكـ همون باغ قرار گذاشتيم.وقتى رفتيم تو قهوه خونه خالى بود.خاله با يه چادر مشكى ته قهوه خونه نشسته بود و سيگار دود ميكرد.رفتيم نشستيم رو به روش،بدون مقدمه شروع كرد.
    -ببينيد بچه ها،من تا حالا با پسرا كار نكردم،ولى درسا خيلى ازتون تعريف ميكنه،تصميم گرفتم به خاطر اون بيارمتون تو كار ولى يه فرصت بيشتر نداريد خودتونو ثابت كنيد!خراب كنيد دمتونو بايد بزاريد رو كولتونو و هِرى!
    تو سكوت به حرفاش گوش كرديم.روشو كرد سمت من و گفت:
    -راستى تو خاطر خواه درسا شدى نه؟
    +آره خاطرشو ميخوام!
    -ميدونى كه كار ميكنه؟
    +جيب بره.
    -نه غير اون،پولى ام هست!
    يه نيشخندم بهم زد.قفل كردم.چشمام سياهى رفت،اونقدر كه داشتم از رو صندلى ميوفتادم پايين.كل تنم يه دفعه داغ شد.ميخواستم با مشت بكوبم تو صورتش.امير دستشو گذاشت رو پام فشار داد.اروم گفت كه اروم باشم.دندونامو رو هم فشار ميدادم.به خاله گفت:
    -ما كارى نداريم كى چيكار ميكنه،ما كارمونو ميكنيم پولمونو ميگيريم.دله دزدى ام نميكنيم،كار گنده ميخوايم!
    خاله يكم نگاهش كرد.يه نخ سيگار ديگه روشن كرد.
    -كار گنده مال آدم گنده هاس،شماها بچه ايد!
    +آره بچه ايم ولى خايه داريم اندازه كپسول گاز!كار گنده ميخوايم كه پول گنده بگيريم.
    يكم نگامون كرد.هنوز كلم داغ بود.نميتونستم حرف بزنم.سقف دور سرم ميچرخيد،ميخواستم بالا بيارم از ناراحتى.
    -اگه كار گنده ميخوايد يكار دارم ولى يه نفرس،ميتونيد از همين الان شروع كنيد.
    +بگو چيه شروع كنيم!
    -يه دختره هست،از دوستايه دختراس،ميگن باباش از اون خر پولاس،ماهى ١سكه طلا به اضافه پول تو جيبى ميده دخترش،ولى دختره هرز ميپره.يكيتون بايد ازش فيلم و عكس بگيره،بتيغتش،تا جرعت نكنه به كسى بگه.همه سكه هاشو ازش ميتيغيد مياريد پيش من.حله؟
    امير هنگ كرده بود.مات خالرو نگاه ميكرد.با عصبانيت گفت:
    -اين ديگه بيناموسيه، ما بيناموس...
    پريدم وسط حرفش:
    -من ميكنم!
    امير مثل جن زده ها نگاهم كرد.تعجب كرد كه من قبول كردم.ولى من اونقدر حرص داشتم از درسا كه ميخواستم سر يكى تلافيش كنم.
    -حالا شديد بچه خوب.پول بهت ميدم برى به سر وضعت برسى،با نغمه هماهنگ كن كه كى كارو شروع كنيد.
    سرم داغه داغ بود.تو يه لحظه از همه دخترا بدم اومد.امير هنوز با تعجب بهم زل زده بود.
    .
    -اينا چيه تنه من كردى ناموساً؟ميخواى ملت بهم بخندن؟
    نغمه خندش گرفت.
    -احمق اينا مده!چه ميفهمى تو!
    +كيرم تو اين مد كه لباس ٣سايز از خودم بزرگتر بايد بپوشم!
    -بابا اين دختره عشق اين پسر لشاس،اينا الان رو بورسه،گوشواره نزاشتى واست بندازم وگرنه خيلى خوب ميشد!
    +به بار ديگه اسم گوشواررو بيارى جلوم با سوزن ميزنم بهت بادت خالى شه ها خپل!
    -عه بيشعور!من خپل نيستم فقط يه كم تو پُرم!
    +آره باشه ٢بار!بابا كو اين دختره،كف كردم.بگو ٢تا چايى بيارن بخوريم حداقل!
    -اينجا با كلاسه چايى نميخوره كسى كه!الان ميگم ٢تا كاپوچينو بيارن!
    +همون عنو بگو بيارن،گاييدى مارو با اين كلاس!
    تو كافه نشسته بوديم منتظر اون دختره كه اسمش تارا بود.سر تا پامو نغمه درست كرده بود كه مثلاً شبيه بچه بالا شهرا بشم.كلى باهام تمرين كرده بود كه با كلاس حرف بزنم و چجورى خالى ببندم،ولى همه حرفاش يادم رفته بود.
    -جمع كن خودتو كوهيار!اومد.
    برگشتم نگاه كردم سمت در.يه دختر قد كوتاه و تو پُر و برنزه با موهايه بلوند داشت ميومد سمتمون،صورتش گرد بود و دماغشو لباش عملى بود.زير لب گفتم:
    -اين تو پُره تو چاقى!
    يدونه محكم زد تو پام از زير ميز.بلند شد و دختررو بغل كرد و روبوسى و كلى قربون صدقه هم رفتن.نشستن سر ميز و نغمه منو معرفى كرد.
    -اين كوهيار يكى از دوستايه خوب منه تارا جون!چند روزه از آلمان اومده تازه،پيش من مهمونه!
    +واى چقد كول!من خودم شهروند آلمانم!شما از كدوم شهر اومديد؟
    اينو كه گفت،نغمه وا رفت.هرچى فكر كردم اسم شهرى كه گفته بودو يادم نميومد.يكم فكر كردم و گفتم:
    -من زياد يجا بند نميشم كلاً،تو كشورايه مختلف ميگردم.فرانسه،بلژيكـ و اينا!بابا اينا بيشتر آلمانن!رفته بودم بهشون سر بزنم،سفرو دوست دارم.شما اروپارو دوست دارى؟
    +واى مثل من،منم عاشق اروپام،با مامى ميريم هر تابستون كل اروپارو ميگرديم.
    -به به!چقدر عالى!يه برنامه اروپا گردى باهم بايد بزاريم پس!
    خنديد و بحث رو عوض كرد.كلى حرف زديم ولى نصف حرفاشو نميفهميدم.نغمه زير زيركى بهم ميرسوند كه چى بگم.بعد از كلى حرف زدن بالاخره رفت دستشويى.
    -كيرم توش حاجى!من نميتونم،اين درسته منو قورتم ميده!
    +دارى خوب پيش ميرى،معلومه ازت خوشش اومده فقط خراب نكن كوهيار!به پولش فكر كن فقط.
    -بابا گيرى افتاديما!ماموريت غير ممكن دادن به ما،آقا من پشيمون شدم اصلاً!
    +گه بازى در نيار ديگه،يكم ديگه ادامه بدى شمارشو گرفتى،بعدشم كه راحته من بهت ميگم چيا بگى!
    -اى بابا اى خدا!
    تارا برگشت سر ميز و دوباره شروع كرد حرف زدن.فقط دعا ميكردم زودتر تموم شه بريم از اونجا بيرون.تا اينكه تلفنش زنگ خورد و مجبور شد بره.
    -اى بابا كجا ميرى؟تازه داشت خوش ميگذشت!
    +واى به منم!ولى مامى زنگ زده ميخوايم بريم بيرون!
    نغمه بهم اشاره كرد كه شمارشو بگير.
    -آهان راستى!نغمه داره ميره سفر،من تنهام،شمارتو بده باهم بريم بيرون من تنها نباشم اين روزايه آخر،آخه ميخوام برگردم چند روز ديگه!
    +عه به سلامتى!اتفاقاً منم بيكارم اين چند روزه!گوشيتو بده بزنم واست.
    گوشى كه خاله بهم داده بودو از جيبم دادم بهش و شمارشو زد و رفت.وقتى از در رفت بيرون سرمو گذاشتم رو ميز و يه نفس راحت كشيدم.نغمه شروع كرد خنديدن.
    -با اينكه كسخلى ولى استعداد دارى!
    .
    سمت درسا نميرفتم.سعى ميكردم ازش دور بمونم.روزا كه ميدونستم نيست ميرفتم باغ و قبل اينكه بياد ميرفتم خونه.امير باهام حرف نميزد.خيلى ازم شكار بود ولى تصميممو گرفته بودم.با نغمه تمرين ميكردم كه چجورى مخ تارارو بزنم.يكى ديگه از دخترايى كه تو باغ بود اسمش سارا بود.يه دختر بور و چشم سبز و لاغر،كه هميشه پايه چشماش سياه بود.سارا زياد از درسا خوشش نميومد و كلاً باهم مشكل داشتن،برايه اينكه حرص درسارو درارم،با سارا سعى كردم صميمى بشم.يروز كه نشسته بودم پيش نغمه كه برام مخ تارارو بزنه،يه دفعه جيغ زد.
    -كير خر!ترسيدم،چته؟
    +واى كوهيار !دعوتت كرد برى خونشون!
    بدنم شل شد.ته دلم دوست نداشتم كه بشه.يجورايى فقط واسه اينكه خودمو خالى كنم قبول كرده بودم،ولى قضيه جدى شده بود.
    -كسشعر نگو!يارو رو كلاً ١بار ديدم بعد دعوتم كرده خونشون؟
    +آره ديگه!شانس دارى احمق،گفتم كه هوس استخر كردم گفت بيا اينجا باهم بريم!
    -تپل از من بپرس قبله اينكه يه زرى بزنى ديگه!من شنا بلد نيستم برم تو استخر غرق ميشم!
    +واى ببين من با كى همدست شدم!بيشعور يارو ميخواد بهت بده،استخر بهونس!
    -خب حالا چيكار كنم؟
    +هيچى ديگه،ميرى اونجا ميكنيش فيلم ميگيرى بقيشو خاله بهت ميگه!
    نفسم بند اومده بود.دلم نميخواست در حق كسى نامردى كنم ولى به اين فكر ميكردم كه درسا برام نقش بازى كرده كله تنم آتيش ميگرفت.ميخواستم سر يكى تلافى كنم.
    .
    جلو در خونشون منتظر بودم.خيلى استرس داشتم.همش پيش خودم داشتم مرور ميكردم كه چى بگم،چيكار كنم،چجورى فيلم بگيرم.بالاخره درو باز كرد.رفتم تو حياط كل پشمام ريخت.تو فيلم ام همچين خونه اى نديده بودم.رفتم سمت در.درو كه باز كردم ي دفعه تارا پريد تو بغلم.
    -واى كوهى!چقدر خوب كه اومدى!
    +مگه ميشه دعوت تورو رد كنم خوشگل.
    -بيا تو،مايو آوردى؟
    +آره از زير شلوارم پوش...
    از بغلم كه رفت كنار تازه ديدم كه چى تنشه.يه شوار ساپورت مشكى تنگ و نازكـ،با تاپ كوتاه مشكى كه تا بالايه شيكمش بود.تو نافش يه پيرسينگ سبز گنده ام انداخته بود.دهنم باز مونده بود.
    -چشمام اين بالاسا!
    به خودم اومدم ديدم زل زدم به سينه هاش.
    -دارم به سنگى كه انداختى تو نافت نگاه ميكنم،خيلى باحاله!
    +ووش!چقدر با نمكى تو آخه،سنگى كه انداختى تو نافت!بگو پيرسينگت ديگه!
    همينجورى كه حرف ميزديم رفتيم سمت آشپز خونه.محو خونه شده بودم.
    -قبل اينكه بريم يه ديرينكـ بخوريم؟
    +آره چرا كه نه.
    نميدونستم ديرينكـ چيه تا اينكه از تو كمد يه بطرى مشروب با ليوان در آورد گذاشت رو ميز.تازه فهميدم ديرينكـ يعنى مشروب.ريخت تو ليوان و همشو يه دفعه رفتم بالا.
    -واا!كوهى ويسكيو چرا اينجورى ميخورى؟
    +چجورى ميخورم؟
    -مثل اين لاتا!اروم بخور لذت ببر عشقم!
    بهم كه گفت عشقم مطمئن شدم كه قراره نقشم بگيره.موقع حرف زدن سعى ميكردم بهش دست بزنم ولى نه جورى كه تابلو بشه.بالاخره گفت كه بريم استخر.جايه استخرو نشونم داد و گفت منتظر بمونم تا بره مايوشو تنش كنه.منم از فرصت استفاده كردم تا دوربينمو يه جايه خوب كار بزارم.همينكه كار گذاشتم،برگشت.سريع برگشتم سمتش.چشمام گرد شد.يه مايو ٢تيكه قهوه اى تنش كرده بود.سينه هاش تو مايو خيلى بزرگتر از قبل شده بود.رويه رونش يه خالكوبى شير داشت.
    -كوهى هنوز كه لباس تنته!چيكار ميكردى پس!
    آب دهنمو قورت دادم.
    -منتظر بودم بياى باهم بريم.
    شروع كردم لباسامو در آوردن.لخت كه شدم،اومد سمتم.دستشو گذاشت رو بازوم.
    -نگفته بودى ورزشكارى!
    +نيستم!به خاطر...
    اومدم بگم به خاطر كارگرى كردنه ولى حرفمو خوردم.
    -كلاً بدنم سفته!
    يه دفعه هولم داد تو آب.
    -اونقدم سفت نبودى كه پهلوون پنبه!
    سرمو از زير آب آوردم بيرون و پاهاشو گرفتم كشيدمش تو آب.انقدر سر كله هم زديمو آب بازى كرديم كه خسته شديم.تكيه دادم به كنار استخر.شنا كرد اومد سمتم.دستشو گذاشت رو سينم.
    -راسى كوهى اين تَتوت يعنى چى؟
    +تتو؟
    -آره ديگه نوشته رو سينت الف.كـ!
    +اهان،الف اول اسمه داداشمه،كـ ام اول اسم خودم!
    ‏-wow!چقدر احساسى،داداشت الان آلمانه؟
    همينطور كه داشت حرف ميزد دستشو ميكشيد رو سينم.همينطور كه داشت حرف ميزد دلمو زدم به دريا و يه دفعه لبشو بوس كردم.يه دفعه شوكه شد.خودشو كشيد عقب يكم نگاهم كرد.رفتم سمتشو دوباره لبشو بوس كردم.اين دفعه خودشو نكشيد عقب.دستشو حلقه كرد دور گردنم و شروع كرد محكم لبامو ميكـ زدن.موهايه خيسشو پشت سرش جمع كردم و از زير آب كونشو گرفتم تو دستم.كونش گوشتيو نرم بود و راحت تو دست ميومد.موقع خوردن لباش كونشو محكم ميمالوندم.فشارش ميدادم تو بغلم،هر چقد بيشتر فشارش ميدادم محكمتر لبامو ميخورد.دستمو كشيدم رو بدنش اوردم بالا و گره مايوشو اروم باز كردم.مايوش رو آب شناور شد و سينه هاش افتاد بيرون.كشيدمش بالا تو بغلم،لبامو گذاشتم رو نوكـ ممه درشتش.نفس عميق كشيد سرمو فشار داد رو سينش.با زبونم نوكـ ممشو بازى ميدادم و ميكـ ميزدم.دستشو كرد زير مايوم و كيرمو گرفت تو دستش و شروع كرد ماليدن.تويه آب دستاش خيلى نرم شده بود.اروم تخمامو ميماليد وقتى ممشو ميخوردم.اروم گفت:
    -كوهى دوست دارم بكنى، ولى پرده دارم من!
    يه لحظه قفل كردم.سرمو آوردم بالا و تو چشماش نگاه كردم.آرايشش رو صورتش پخش شده بود و نفساش سنگين بود.حشر از چشمايه خمارش ميريخت.
    -واقعاً؟!
    +يعنى چى واقعاً؟
    -هيچى،چيكار كنم الان؟
    +بزار لاش فقط!
    دوباره لبامو گذاشتم رو لباش.مايوشو تا زانوش دادم پايين.كيرمو اروم گذاشتم لايه پاش.كسش انقدر تپل بود كه كيرم كامل لايه كسش جا شد.
    -حواست باشه نكنى تو فقط!
    اروم شروع كردم عقب جلو كردن.روناشو فشار ميداد به كيرم.داغى كسشو تو آب ام حس ميكردم.تند كردم تلمبه هامو.ناخوناشو محكم رو پشتم ميكشيد.انقدر محكم كه احساس ميكردم پشتم داره خون مياد.اروم دمه گوشم ناله ميكرد.با دستم كونشو ميماليدم.اروم اروم احساس كردم دارم ارضا ميشم.
    -آبمو بريزم تو آب؟
    +نه!بشين لبه استخر.
    خودمو كشيدم بالا و نشستم لبه استخر.اومد لايه پاهامو و لباشوحلقه كرد دور كيرم و شروع كرد ميكـ زدن.از پشت سرش گرفتم و كيرمو فشار دادم تو دهنش.شروع كرد سرشو بالا پايين كردن.كيرم تو دهنش داشت ذوب ميشد.سرمو گرفتم بالا و احساس كردم تخمام داره منفجر ميشه.كيرمو در اورد و شروع كرد جق زدن.آبم با فشار پاچيد رو شيكمم.لب استخر ولو شدم.فقط تو فكرم ميگفتم كه بالاخره تموم شد.دلم ميخواست فقط پاشم دوربينو بردارم و فرار كنم.اومد لب استخر كنارم دراز كشيد.نميخواستم بهش نگاه كنم.
    -چى شد كوهى؟ناراحتى؟
    زير لب گفتم:
    -نه خوشگل!عميق ارضا شدم بدنم تير ميكشه!
    +قربونت بشم من!
    لباشو گذاشت رو لبام.حالم از خودم بهم ميخورد.ميخواستم زمين دهن باز كنه برم توش.
    -تارا حموم كجاس من يه دوش بگيرم بايد برم جايى.
    +كجا ميخواى برى؟تازه اومدى كه،من تا فردا خونمون كسى نيستا!
    -نه ديگه بايد برم يه سرى كار دارم قبل اينكه بخوام برگردم،امروز اگه به خاطر تو نبود نميومدم اصلاً!
    يكم ناراحت شد ولى نميتونستم تحمل حتى يه ساعت ديگه اونجا باشم.كنار استخر يه دوش بود.رفتم زير دوش و تارا ام رفت لباس تنش كنه.وقتى رفت سريع دوربينو دوباره گذاشتم تو كوله پشتيم.لباسامو پوشيدمو ازش خداحافظى كردم.وقتى از در رفتم بيرون،كل تنم بى حس بود.گيج بودم و نميدونستم چيكار كنم.شروع كردن تو خيابون قدم زدن و فكر كردن.تلفنمو در آوردم شماره اميرو گرفتم.
    -الو امير كجايى؟
    +به به آقا كوهيار،يادى از ما كردى؟
    -حالم بده،كجايى بيام پيشت؟
    +من قهوه خونم،بگو كجايى ميام دنبالت.


    نوشته: كوهيار

  • 20

  • 2




  • نظرات:
    •   Ado_Den_Haag
    • 1 ماه،1 هفته
      • 5

    • به نظر من نگارش خوبی داری اینو تو داستان های قبلیت هم ثابت کردی.


    •   TheBitchKing
    • 1 ماه،1 هفته
      • 3

    • یا خود خدا! چقد درازه لامصب. نمیدونی ما دراز دوست نمیداریم؟ باشه سر وقت و حوصله.


    •   اسکلخان
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چرا یهو برگشتی عقب دوباره


    •   Matin_jexjex
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی (cool)


    •   zanbory
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی طوووووووووولانیه داستانت الان۴صبحه باشه بعدا بخونم.


    •   rezamikrob
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • داستانت خیلی بلند بکنش تووکونت


    •   X_Emo
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • این قسمت هم عالی بود مثل بقیه قسمت ها ............... فقط واسه دفعه بعدی دقت کن که قسمت قبلی رو آخرش نذاری دوباره (rose) (rose) (clap) (biggrin) (biggrin)


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 1

    • من داستانت رو دوست دارم


    •   Y.m_writer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • من داستانت رو دوست دارم


    •   Sexybreasts
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • لايك (rose)
      واى من عاشق اين داستانم :)
      ادامه بده (ok)


    •   Irish..GuNNer
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • این قسمت دومش مال قسمتای پیش نبود؟ درسا و استخر و اینا !
      در هر صورت، خیلی خوب بود. لایک.


    •   Arashhakimi1980
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • من کلی گشتم تا این داستانو پیدا کردم قبلا قسمت اولشو خونده بودم
      چیشد تموم شد؟ پس درسا چیشد چرا اینجوری نصفه نیمه گذاشتیش پس


    •   سالوادور_تنها
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • قشنگ بود ولی خیلی طولانی بود


    •   .No.name
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالیه باید فیلم اینو ساخت حیف ک نمیشه (clap)


    •   رادی-
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی خیلی لذت بردم، بی صبرانه منتظر قسمت بعدم فقط یکم زودتر، این دفعه دو ماه و نیم نشه... ?
      فقط هنگم که چرا برگشتی عقب... امیدوارم این برگشتن طوری نباشه که هر چی تا الان خوندیم یهو غلط از آب در بیاد و واقعیشو تو ادامه بنویسی... به هر حال مرسی از داستانت... منتظر ادامشم


    •   JAHANGIR144
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • کسکش چیه نوشتی


    •   خوشگلخانم
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • خیلی داستان عالی بود متشکزم


    •   Reza18aa
    • 1 ماه،1 هفته
      • 0

    • چشمام دارن درست میبینن؟


      بعد از این همه مدت انتظار بالاخره داستان رو منتشر کردی دمت گرم


    •   ronald jj
    • 1 ماه
      • 0

    • ساعت7صبحه شهوانی که هیچی کمتر کتابی باعث میشه تا این ساعت بیدار بمونم دمت گرم کاش ادامش بدی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو