بچگی، گی، اعتیاد (۲)

1395/12/29

…قسمت قبل

وقتی که زندگی ی تئاتر مذخرفه تنها به جرئه های فراموشی دلخوشم
کار فرهاد که تموم شد ی بسته ترا ازش کرفتم و منتظر موقعیت که بتونم ی حال اساسی با هومن بکنمه خلاصه بعد چند روز همچی جور شد فرهاد گفته بود یساعت قبل سکس قرص بخور تا عمل کنه منم این کار و کردم اما چشتون روز بد نبینه بعد 20 دقیقه حالم خراب شد و استفراغ و بیمارستان و سرم و… خلاصه اون روز پیچوندیمو گفتم که غذای مسموم خوردم و گذشت
ی روز که خونه فرهاداینا بودم داشت باهام حال میکرد قضیه رو براش تعریف کردم اون برام توضیح داد که یدونه زیادت بوده یک چهارمشو بخور ی کام سیگارییم بزن حله سیگاری زیاد میکشیدم یادش بخیر چقدر میخندیدیم
تا ی مدت نتونستم کون جور کنم تا فرشاد اونم پسر خالمه اونم کردم ولی راضی کردنش مشکله اومد خونمون پدر مادرش میخواستن برن شهرستان آقا فرشادم 4 5 روزی میهمون ما بود صبح روز اول فقط بازی و خنده مسخره بازی بعد نهار مامانم گفت بعد از ظهر میخوام برم روضه از اون طرفم امامزاده توی خونه مواظب خودتون باشین ی لگد کوچکم به من زد و گفت به آقا فرشاد بد نگذرها منم ی چشم بلند گفتم ی چشمکم به فرشاد و ی احسنتم به شانسم
وقتی فهمیدم مادرم کی میخواد بره یکساعت قبلش یکم ترا خوردم نیم ساعت که گذشت هیچیم که نشد هیچ تازه سرحالم شده بودم مادرم که رفت دور از چشم فرشاد ی نصفه نخ بهمن کوتاه که اکثرا از بابام میدزدیدم بار کردم و کشیدم آخه فرشاد از دود و دم بدش میاد آخه بابا مامانشم دکترن و از این کسشرها توپ توپ شده بودم رفتم تو اتاق فرشاد ی نگاه با اون چشای نازش بهم کرد گفت علی بوی سیگار میدی محکم با پشت زد روی لپ کونم شروع کرد خندیدن و گفت علی عجب کونی داریا تا حالا از این رفتارا ازش ندیده بودم خیلی بچه مثبت بود منم خوشم اومد گفتم آره دوست داری گفت دستت درد نکنه تو منو نکن کونت واسه خودت حرفاش داشت دیوونم میکرد رفتم سمتش کونشه ی کم مالیدم داغ بود مثل همه بدنش فکر کنم اونم دلش میخواست آخه مثل خودم تازه به بلوغ رسیده بود همیشه وقتی دست به کونش میگرفتم فرار میکرد ولی حالا من داشتم اون کون خوشکل و میمالیدم و اون با چشای نازش نگام میکرد بدنش خیلی نرم بود که یهو گفت علی تو هم آبت اومده ی پوزخند بهش زدم و گفتم آره خیلی با حال شدی ازون حرفا میزنیا ای پسر بد ی چندتا فحشم داد که خیلی حال کردم و داشتم میخندیدم که گفت گوساله باهات حرف دارم دست داغش و گرفتم نشوندمش تو بغلم با اینکه کیر شقم و احساس میکرد چیزی نگفت بهش گفتم خوب بگو خوشکلم با یکم مکث گفت یادته قبلانا چکار میکردیم گفتم آره خوشکلم ولی تو که هیچ وقت روی خوش به من نشون نمیدادی گفت آره میدونم من همیشه از این میترسیدم تو به کسی بگی گفتم یعنی من دهن لقم دیگه گفت بخدا منظورم این نبود ولی دوست دارم باهم باشیم من قبلا به تو کون دادم ولی میدونم تو این کارو نمیکنی درسته گفتم آره ولی اگه بذاری منم هومن و بکنم هر وقت بخوای در اختیارتم گفتم باشه امروز ی حال درست حسابی بده فردا به بهونه تو هم شده هومن میکشونم اینجا اگه بهم نداد چی گفتم نترس اون از خداشه
بردمش روی تخت فورا لبامون قاطی شد با ماری که کشیده بودم فازم خیلی رفته بود بالا نیم سات لب و گردن اون لاله های نازنین گوشش و میخوردم همدیگرو لخت کردیم کیر کوچکش شق شق بود بردمش تو دهنم آهش بلندشد با صدای لرزون گفت چیکار کردی ی لیس به سرش زدم و ی نگاه تو چشای خوشکلش کردم گفتم کیرتم مثل همجات خوشکله فرشادی واست میخورم تا یاد بگیری چطوری واسم بخوری گفت نه کثیفه با اخم ی نگاه بهش کردم فورا گفت باشه قبول (بااینکه همسن بودیم ولی خیلی ازم میترسید) شروع کردم به خوردن و رونای سفید و نازش به یک دقیقه نکیشیده بود دیدم آبش میخواد بیاد دست نگه داشتم با ی لحن ملتمسانه گفت ی کم دیگه ادامه میدادی! اومد با دست شروع کنه گفتم ابله چکار میکنی اگه آبت بیاد دیگه حالی نمیبری گفتم بساز یا موقع دادن یا خودم واست میارم! گفت یاشه دو تا سینه کوچک ولی خوشکل داشت ی کم اون و خوردم گفتم حالا ببینم چطو ساک میزنی اول چند تا لیس زد شروع کرد به زدن خوب و محکم ساک میزد ولی کمر اینجانب سفت سفت بود ی 10 12 یقیقه ای زد دهنش خسته شد گفت چرا نمیاد گفتم حالا زوده باید بکنمت چندتا لیس دیگه زد و رو شکم خوابوندمش فرشاد با اینکه خیلی خوشکل و سوسول بود ولی کون لپی نداشت ولی سوراخ کونش خوشکل بود افتادم روش و کیرمو در همون حد که ساک زده بود گذاشتم لای پاش چند تا بوس بوس بازی کامل افتادم روش گفتم لای پات و ببند همین که بست کیرم گرمی و حس کرد چند تا بالا پایین کردم هی گرم تر گرم تر شد ولی دیگه خشک بود بلند شدم دو تا تف غلیظ ریختم لای پاش و کیرم تفی کردم گذاشتم لای پاش حالا دیگه روون شده بود همینطور لاله های گوشش و میخوردم تلمبه میزدم قرص عالی بود صدای فرشاد بلند شده بود و بر اثر مالش کیرش به زمین آه آه میکرد و میگفت آبم داره میاد الان میریزه رو پتو گفتم اشکال نداره بزار بریزه علی وایسا فرشاد میلرزید آبش ورو پتو خالی میکرد آوردمش کمی اونوتر خیلی ازش آب اومده چسبیدم بهش و صورت نازنینش و ی بوس کردم گفتم حال کردی گفت آره شروع کردم لاپایی زدن ولی از اونجایی که کون لپی نداشت لاپایی دیگه حالی نمیدادو از اونجایی که از بچگی سوراخی دادن و تجربه کردم نمیدونستم چکار کنم ولی گفتم ولش کن خودمو از بچگی سوراخی میکردن اونم با اون کیرای کلفت و ترس و دل و زدم به دریا یکم با انگشت با سوراخش بازی کردم …
فعلا بای

نوشته: علی


👍 6
👎 1
9045 👁️

     

برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید


نظرات جدید داستان‌ها






Top Bottom