بگایی پشت بگایی

    آقا من کیر شانس ترین آدم روی زمینم میگید نه پس برو بریم.
    اسم من رضاس یه خواهر بزرگتر از خودم دارم که 24سالشه و ی خواهر کوچیکتر که 4سالشه تازه اثاث کشی کرده بودیم به یه محله جدید و منم کم کم با همسایه ها داشتم آشنا میشدم همسایه رو به رویی ما عباس آقا بود. یه مرد کچل و قد کوتاه و چاق کلا سیس کیری داشت.
    این عباس آقا یه دختر داشت به نام فریبا که هم سن خودم بود یعنی 20سالش،یه دختری با قد متوسط فیس کیری و پوست سیاه کلا وقتی می‌خندید دندونای زردش با صورتِ سیاهش تورو یاد لباس دورتموند مینداخت.
    از همون اول که وارد محله شده بودیم این هی مارو نگاه میکرد می‌خندید و نخ میداد. منم تا اون موقع هیچ دوست دختری نداشتم کلا اگه یه سال دیگه سینگل میموندم عقابا منو رو بازوشون خال کوبی میکردن.منم دیدم باید یه حرکتی خفنی بکنم و مخش بزنم البته زدنم نداشت خلاصه ما به همه گفتیم زدیم شمام بگید زده.
    یه روز رفتم سوپری خرید، دیدم فریبا هم اونجاست خلاصه خرید کردم و اومدم بیرون تو راه برگشت اون از اونور خیابون می‌رفت من این سمت،نگاش کردم دیدم باز یه لبخند کیری زد دهنش کلا خیلی گشاد بود لبخند که میزد دهنش تا گوشاش باز میشد ،منم با یه لبخند جوابش دادم و گفتم فریبا خانوم میشه شمارتونو داشته باشم گفت نخیر آقا شما در مورد من چه فکری کردی، پشمام ریخت گفتم ببخشید و دیگه هیچ حرفی نزدم که دیدم گفت حالا که پسر خوبی هستی میگم گوشیم در آوردم و گفت نوشتم و وقتی رسیدم دم در یه چشمک بهش زدم و داخل شدم.
    بعد از ظهر بود بهش پیام دادم خوشگل خانوم چطوره، واقعا همون موقع از کلمه خوشگل شرمنده بودم که برای اون به کار بردم ،از روی عکس پروفایلم شناخت گفت بَه پسر همسایه چطوره و به این کصشرا ادامه دادیم تا چند روز کارمون چت کردن بود که رسیدیم به سکس چت و حرفای سکسی البته من بلد نبودم فریبا پا پیش میگذاشت و شروع میکرد منم همراهی میکردم.از پسرای محل آمارش در آورده بودم که کون میداد ، تصمیم گرفتم وقتی خونه خالیه بیارمش و یه حالی بکنم و این که بار اولم بود خیلی دوست داشتم امتحان کنم.
    یه روز صبح مامانم با دوتا خواهرم رفتن خونه خالم،آخه دخترش داشت عروسی میکرد رفته بودن جهیزیه اش رو ببندن ،بابامم که تا ساعت سه سر کار بود، گفتم تا تنور داغه بچسبونم.
    از قبل باهاش هماهنگ کرده بودم اولش اوکی نمی‌داد ولی دیگه رو مخش کار کردم تا قبول کرد ،خلاصه بهش پیام دادم و گفت باشه رفتم بیرون دیدم دم در خونشونه تو کوچه نگاه کردم دیدم خلوته در باز گذاشتم پشت سرم اومد در و بست تا وارد خونه شد مثل پلنگ پریدم بغلش تعادلمون بهم خورد و با سر رفتیم تو در بلند شد گفت وحشی چرا اینطوری میکنی سرمو گرفتم گفتم ببخشید عشقم حول شدم ،خلاصه رفت نشست رو مبل براش یه چایی بردم خورد نشستم کنارش گفت رضا امروز تو دلم آشوبه گفتم چیزی نیست از اثرات عشقه گفت گه نخور اسهال دارم، من که دیگه شهوتی بودم به کیرم نبود انگار حرفاش نشنیدم و شروع کردم دستمالی اونم فقط مثل بز نگاه میکرد، گفتم نمیخوای یه حرکتی بکنی که یه دفه دیدم دهنش باز کرد و لباش گذاشت رو لبام شروع کردم به خوردن دهنش مزه گه میداد دیگه داشت حالم بهم میخورد که صورتمو ازش جدا کردم و سینه هاش مالیدم ،سینه هاش کوچیک، ولی سفت بودن یکم دستمالی کردمشون گفتم می‌خوام از کون بکنمت گفت باشه بلند شد کشید پایین منم کشیدم پایین کیرم شق شده بود دیگه طاقت نداشتم گفتم دولا شو کسکش که می‌خوام جرت بدم از لحن صحبتم تعجب کرد ولی خوب جوگیر شده بودم و فاز برداشته بودم آقا چشمتون روز بد نبینه تا دولا شد یه کون سیاه پره پشم، لای کونشو باز کردم گفتم میبینم به فیلترم مجهزی خندید گفت آره حاجی وقتی میگوزم اصلا بو نمیده .خلاصه پشماشو کنار زدم رسیدم به سوراخش یه سوراخ قرمز ایندفعه کون سیاهش با سوراخ قرمزش منو یاد تیم میلان انداخت لامصب برا خودش یه لیگ فوتبال بود ،انگشتم خیس کردم کردم تو کونش راحت رفت تو در آوردم گوزید ،گفتم این چی بود گفت طبق قوانین شیمی هر کنشی یه واکنشی داره .بلند شدم تف زدم سر کیرم و گذاشتم در کونش با یه فشار رفت داخل و شروع کردم تلمبه زدن کونش خیلی گشاد بود ولی خب ادامه دادم و سرعتم بیشتر کردم داشتم تلمبه میزدم که دیدم یه دفعه فریاد زد رضا داره میااااااد،فکر کردم آبشو میگه منم بلند گفتم بزار بیااااد تو همون لحظه دیدم کیرم داره به بیرون از کونش هدایت می‌شه کیرم رو در آوردم دیدم پشت بندش انگار که جلو سد باز کرده باشی داره اسهال رگ باری میپاشه بهم مخم گوز پیچ شده بود هنگ کرده بودم که ناخودآگاه باز کیرم کردم توش جلوش بسته شد یه لحظه حس پتروس فدا کار بهم دست داد، به پاهام نگاه کردم که همش گهی شده بود گفتم مادر جنده چکار میکنی گفت خودت گفتی بزار بیاد ،همین طوری داشتم جدول بادشو فوش میدادم که دیدم واااای نه الان موقعش نیست نخواب توروخدا نخواب، کیرم
    با دیدن این گند کاری خوابید و از کونش در اومد، باز شروع کرد به پاشیدن نشستم وشست دستمو کردم توش برا چند ثانیه خوب بود ولی فشار بیشتر شد و شستم باعث شد که تغییر جهت بده و با سرعت پاشید تو صورتم .صورتم اسهالی شده بود بوش باعث میشد اوق بزنم،دیدم روشو اینوری کرد و همون لبخند کیری همیشگی زد میخواستم بلند شم از وسط دوتاش کنم ولی خب نمیشد، دیگه مغزم نمی‌کشید بو گه داشت بیهوشم میکرد رفتم حموم خودم شستم تو اسهالش پره نخود لوبیا بود فکر کنم دیشب قرمه سبزی خورده بود اومدم بیرون که دیدم رفته خلاصه گه کاریاشو ی جوری جمع کردم و داشتم به خودم فوش و لعنت می‌فرستادم ،ولی بوش هنوز تو دماغم بود یاد آوری اون صحنه همش باعث میشد اوق بزنم .رفتم خوابیدم بعد از ظهر بلند شدم دیدم صدا میاد فهمیدم مامانم اینا برگشتن رفتم دیدم مامانم آشپز خونه مشغوله یه سلامی دادم گفتم شام چی دارم گفت قرمه سبزی که دوست داری تا گفت قرمه سبزی اون صحنه برام تداعی شد،اوووق گفت چت شد یکم آب خوردم حالم بهتر شد گفتم هیچی از صبح حالت استفراغ دارم خوب میشم میشه قرمه سبزی درست نکنی گفت چرا دوست داشتی که گفتم ی چیز دیگه درست کن گفت حرف نباشه من دیگه آماده کردم خلاصه دیدم نمیشه کاری کنم هیچی نگفتم و اومد تو اتاقم ولی باز حالت استفراغ داشتم ،گوشیم نگاه کردم پنج تماس بی پاسخ از طرف فریبا کلا یاد این جنده میوفتادم حالم بهم میخورد دیدم یه پیام اومد باز کردم دیدم خودشه نوشته:شما پسرا مثل همین میدونستم عشقت به من عشق واقعی نبود تو منو فقط به خاطر زیباییم و اندامم میخواستی،اینو که خواندم یه بیلاخ با یه کس ننت نوشتم و فرستادم براش و بلاکش کردم شمارش هم حذف کردم .شب شد و مامانم صدا کرد گفت بیا شام حاضره ولی خب میترسیدم بالا بیارم گفتم گشنه نیستم شما بخورید ،بابام اومد داخل اتاق گفت این مسخره بازیا چیه تخم سگ مثل بچه آدم بیا غذاتو بخور مجبور شدم و رفتم نشستم سر سفره.نگاه قرمه سبزی که میکردم میخواستم بالا بیارم و زود ی لیوان آب ریختم و خوردم یکم بهتره شدم و شروع کردم به خوردن ،قاشق سوم نخورده نتونستم خودم رو کنترل کنم و تو بشقابم آوردم بالا همه بهم خیره شده بودن ی لحظه سکوت حاکم بود که یه دفعه آبجی کوچیکم گفت مامانی چرا خورش داداش زرده از من سبزه منم از اونا می‌خوام حرفش تموم نشده بابام با تموم زورش خوابوند پشت سرم با سر رفتم تو بشقاب .خلاصه اونشب داشتم فقط به خودم فوش میدادم تا این ماجرا تموم شد رفت.
    تو طول این چند روز هر چی میخواستم شق کنم ی جقی بزنم کیرم بلند نمیشد کلا بعد اون اتفاق کیرم بلند نمیشد خلاصه تو گوگل سرچ کردم و تصمیم گرفتم قرص ویاگرا بگیرم ،رفتم داروخونه گرفتم و اومد خونه بعد از ظهر بود مامانم و خواهرام خونه نبودن بابام هم خوابیده بود رفتم اتاقم با خودم گفتم چند وقتیه ی جق درست و حسابی نزدم بزار بیشتر بخورم که کیرم بهتر شق بشه ی لحظه کسخول شده بودم سه تا ویاگرا انداختم بالا بعد ی مدت دیدم کیرم شق شد با اشتیاق تمام چند تا سوپر دانلود کردم و شروع کردم به زدن که آبم اومد و پاشیدم تو دستمال کاغذی و انداختم تو سطل. خرسند اومدم دراز کشیدم تو تختم که دیدم یه چی غیر معموله ،چرا کیرم نمی‌خوابه گفتم شاید از قرصاست بخوابم درست میشه یه ساعتی خوابیدم بلند شدم دیدم همونطوره پشمام ریخته بود هر کار میکردم نمیخوابید حتی به اون اتفاق هم فکر میکردم آخ نمی‌گفت ،با کیر شق شده به سمت هال رفتم و رو مبل نشستم مشغول دیدن تلویزیون شدم ولی حواسم همش پرت خوابوندن کیرم بود که دیدم بابام داره بیدار میشه زود یه بالش گذاشتم رو پاهام که کیرم معلوم نشه آخه خیلی ضایع بود شلوارمم گرم کن تنگ اصلا یه وضعی .با بابام داشتیم یه سریال ترکیه ای می‌دیدیم که دیدم زنگ آیفون میزنن به روی خودم نیاوردم که دیدم بابام گفت چرا نمیری باز کنی احتمالا مامانت اینان برو باز کن گفتم بابا دارم سریال میبینم میشه خودت باز کنی عزیزم ،که گفت نه میگم بلند شو در رو باز کن بگو چشم خودم رو زدم به کوچه علی چپ و با حالت طلب کارانه گفتم :یعنی چی مردم بابا دارن منم دارم چرا همش دستور میدی تا حالا حرف بدی بهت زدم ،بی احترام کردم ،که همش بهم دستور میدی بسه دیگه خسته شدم خودمم نمی‌فهمیدم چی میگفتم فقط میخواستم بلند نشم، که دیدم عصبانی شد گفت تخم سگ به بچه آدم یه بار میگن حالا گمشو در رو باز کن یه فکری به ذهنم خطور کرد گفتم آره من تخم سگم پس مثل سگا راه میرم چهاردستو پا شدم و به سمت آیفون داشتم حرکت میکردم و تو ذهنم به خودم افتخار میکردم که اینطوری جمعش کردم نزدیک آیفون که شدم با کیر شق شده بلند شدم بدون این که ببینم کیه در رو باز کردم و باز چهاردستو پا شدم و برگشتم رو مبل بابام شاخ در آورده بود از کارام ی دفعه دیدیم صدا داییم داره میاد.به خودم گفتم بدبخت شدم آبروم رفت تو همین حین داشتم فکر میکردم که چکار کنم یه دفعه در باز شد و داییم اینا با خانوادش اومدن داخل بابام برای استقبال بلند شد ولی من خب نمیشد بلند شم و لم داده بودم به مبل اصلا هنگ بودم که دیدم داییم گفت رضا جون خوابی پ کو سلامت گفتم سلام دایی ببخشد نمیتونم بلند شم پام خوابش برده ،دیدن داییم با دوتا دختراش و زنش استرسم بیشتر میکرد که دیدم بابام گفت رضا بلند شو چایی آماده کن این حرفش مثل آب یخ بود که ریختن رو سرم چکار میکردم خودمو زدم به نشیندن و تلویزیون نگاه میکردم که دیدم گفت رضا با توام بلند دیگه گفتم باشه بابا الان میرم داشتم دنبال یه راهی می‌گشتم که چکار کنم چکار نکنم ی دفعه بابام فریاد زد مگه با تو نیستم میگه بلند شو،ریدم به خودم گفتم بابا مگه پادگانه داد میزنی که با گفتن کلمه پادگان ی فکری به سرم زد نشستم رو زمین حالت کلاغ پر گرفتم گفتم چشم قربان اطاعت ،و با حالت کلاغ پر به سمت آشپز خونه رفتم اونجا که دیدم دیگه کاناپه نمی‌گذاشت که به کیرم دید داشته باشن بلند شدم برگشتم دیدم دارن به من میخندن ، از اینکه دلقک شده بودم به خودم فوش میدادم که چرا جوگیر شدم و سه تا قرص خوردم چایی بار گذاشتم و باز به حالت کلاغ پر اومدم نشستم رو مبل،پیش خودم گفتم حالا بعد می‌خوام چایی بیارم چه گهی بخورم اونو که نمیشه با کلاغ پر آورد تو خودم بودم که دیدم زنگ آیفون به صدا در اومد شاید بهترین صدای عمرم بود که شنیده بودم یه نفس راحت کشیدم و با به حالت کلاغ پر داشتم میرفتم سمت آیفون که دیدم بابام گفت جمع کن این مسخره بازیارو بسه دیگه و همه میخندیدن ولی خب مجبور بودم هیچ واکنشی نشون ندادم و رفتم آیفون برداشتم مامانم اینا بودم در رو باز کردم و رفتم بیرون و اعصابم به خاطر مسخره شدن بهم ریخته بود تا دیدم مامانم داره میاد سمتم نشستم زمین گفت چت شد گفتم هیچی پام خوابش برد ی لحظه، برو داخل دایی اینا اومدن سوییچ ماشین ازش گرفتم و رفتم بیرون ی چرخی زدم تا برن و بعد برگشتم بیرون و کیرمم کم کم خوابید،اومدم خونه دیدم بابام رفته کلی میوه گرفته گفتم مامان خبریه امشب؟ این همه میوه گفت امشب برا خواهرت خواستگار میاد گفتم کی؟گفت پسر عباس آقا ،اینو که گفت یاد دختر کیریش افتادم ،بدبختی پشت بدبختی خلاصه شب شد و مهمونا اومدن بزرگتر ها مشغول حرف زدن بودن و منم با دیدن فریبا یاد اون موقع میوفتادم باز حالت تهوع بهم دست داد رفتم تو آشپز خونه ی لیوان آب خوردم که دیدم خواهرم گفت داداش من استرس دارم نمیتونم چایی ببرم میشه تو چایی بیاری خواهش میکنم منم که دیدم دستاش داره میلرزه گفتم باشه و خواهرم رفت نشست و منم چایی هارو بردم اول سمت بابام گفت چرا نگذاشتی خواهرت بیاره گفتم استرس داشت نمیتونست بابام برداشت و بعد بردم جلو پسر عباس آقا اونم برداشت و بردم جلو عباس آقا که فریباهم کنارش نشسته بود تو همون حین که داشتم چایی به عباس آقا تعارف میکردم و دولا شده بودم یه نگاهی به صورت دخترش انداختم باز یادم اومد و یه اوق کوچیک زدم صاف وایستادم و عذر خواهی کردم و تو دلم خداروشکر میکردم که بالا نیاوردم و باعث آبرو ریزی نشدم و باز نگام افتاد تورو دختره ‌یه لبخند کیری زدی یاد همون لبخندش حین اتفاقه افتادم دیگه دست خودم نبود آوردم بالا و همش رو ریختم رو سر عباس آقا یه لحظه گوزپیج شدم و نفهمیدم
    چی شد که چاییی ها از دستم ول شدم و ریختن رو خشتکش مثل موشک بالستیک رفت هوا و فقط می‌گفت سوختم سوختم و دوید به سمت حیاط و زن و بچشم دنبالش ،اونوری شدم دیدم بابام زد تو سرش بلند شد که بزنه حالا من بدو و بابام بدو...


    نوشته: blackwoolf

  • 14

  • 18




  • نظرات:
    •   شیرشاهان
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • مرگ بر خامه ای مرگ بر ایران درودبر اسهاییل درود بر صدام. مرگ بر خمانی مرگ بر ادمین


    •   407TT
    • 3 هفته،6 روز
      • 12

    • کیرم دهنت پوکیدم :D


      پ.ن: عمو جون دمت گرم حالا مارو خندوندی ولی بشین کنکورتو بده لازم نیست بیای اینجا کص نمک بازی در بیاری


      فعلا با عباس آقا خوش بگذره


      جق شرف داشت به اون دختره!


    •   لاکغلطگیر
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • بد نبود.
      گاه مرحمت کرده،خندیدیم


    •   aliabadan
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • دهنت سرویس حالم بهم خورد⁦}:‑)⁩


    •   The.BitchKing
    • 3 هفته،6 روز
      • 10

    • خداوکیلی جزء بیمزه ترین متنایی بود که تو زندگیم خوندم. مقدمه مقاومت مصالح مریام از این جالب تر و بامزه تر بود.
      حدس میزنم اتاقی که نویسنده توش داشته تایپ میکرده رو بوی گوز برداشته اونقدری که نویسنده زور زده برا خنده دار کردن متنش.


      دیس


    •   .Nazanin.
    • 3 هفته،6 روز
      • 8

    • هر کسشری که خودتون باهاش خنده‌تون میگیره، مصداق داستان طنز نیست!


      دیس


    •   19masoud13
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • تو اصلا میفهمی طنز چیه؟؟؟


      یه سری چرت و پرت که شاید برای خودت خنده دار باشه دلیل نمیشه برای دیگران هم خنده دار باشه .......


      دو دقیقه بالا نیار بزار ببینیم چه خبره


    •   Kiiiiiiiirkoloft
    • 3 هفته،6 روز
      • 1

    • ببین رنگت زرده ریدی خبر نداری (dash)


    •   Mazy1221
    • 3 هفته،6 روز
      • 3

    • 《از شدت کص نمکی ترک بر میدارد》
      چقد کصنمکی آخه؟؟؟


    •   mrsmith
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • خداییش خندیدم ایول


    •   hans_mi
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • چااااااااااقال حال بهم زنی ننویس ولی خندیدیم بسی


    •   شبگردتنها44
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • (biggrin) (rolling) (rose) ممنون از طنزی که نوشتی


    •   Aazss
    • 3 هفته،6 روز
      • 0

    • دهنت سلبیس


    •   Mahan.king
    • 3 هفته،6 روز
      • 2

    • داستانت خوب بود ولی ی قرمه سبزی دوست داشتیم میخوردیم،تبریک میگم اونم به خاطر شما کنسل شد


    •   Sina0311
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دمت گرم اگه داستان اگه واقعیت خیلی باحاله


    •   amir_marali
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • به عنوان داستان طنز اکی بود ادامه بده


    •   فاضل_حشری
    • 3 هفته،5 روز
      • 1

    • ممنون از کسی که نوشتی


    •   Amir_Naji_1996
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • پشمام خخخخخ


    •   مردزخمی
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • نسبت به چرندیاتی که امشب خوندم بد نبود موفق باشی


    •   forestgumpnew
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • پتروس فداکار با مزه نوشتی (rolling)


    •   S7788
    • 3 هفته،5 روز
      • 0

    • دمت گرم کلی خندیدیم داداش


    •   ariyaii-boy
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • یعنی تو اگه تو بچگی زرنگ بازی در نمی آوردی و قطره فلج اطفالتو میخوردی
      الان یه آدم سالم بودی و کل مخیله منو بهم نمیزدی.
      دیوث حداقل اگه میخواستی گه کاری تعریف کنی اسم قرمه سبزی مقدس و خراب نمیکردی.


    •   Sirfelix
    • 3 هفته،4 روز
      • 0

    • یه چیزی نوشتی ک بعد از این منم هر وقت داستان بخونم بالا میارم


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو