بیقراری و دختر فراری

    از پنجره تاکسی رفت و آمد آدمها رو تو شلوغی بازار شب عید نگاه میکردم. ذهنم درگیر اتفاقات امروز بود و هر بار که مابین افکارم به خودم میومدم صدای رادیوی تاکسی که از قیمت پرتقال و میوه شب عید میگفت و شکایت راننده از ترافیک رو میشنیدم و دوباره غرق افکارم میشدم.


    هنوز تو شوک خداحافظی و رفتن نگار بودم. بعد از یکسال دوستی، خیلی راحت و بدون هیچ توضیحی ازم خواست دوستانه از هم جدا بشیم. مدام اتفاقات همین چند دقیقه پیش تو کافی شاپ رو تو سرم مرور میکردم. از غرورم که شکسته شده بود و از التماس هام واسه توضیح دلیل رفتنش و اصرار واسه موندنش، از گرفتن دستش و پس زدن اون، از بغض تو صدام لحظه خداحافظیش و از نگاه بی تفاوت اون..... از همه چی شاکی بودم.....
    با تماس دست مسافر کناری به پاهام به خودم اومدم. سرمو آروم برگردوندم. دستش رو از کنار کوله پشتی خودش روی پام گذاشته بود. کمی به دستهای ظریف و دخترونش با انگشتر و دستبند نقره تو دستش نگاه کردم. صورتمو آروم به سمتش چرخوندم. باورم نمی شد.....
    موقع سوار شدن اینقدر ذهنم درگیر و آشفته بود که متوجه نشده بودم. یه دختر نوجوون حدود 15 یا 16 ساله. اون سمتش پیرزنی با چشمای بسته در حال چرت زدن بود. دختر با چشمای نگران نگاهم کرد و دوباره سرش رو برگردوند.
    آروم دستش رو از روی پاهام برداشتم و کنار زدم. نمیدونم چرا احساس کردم اینکار رو واسه حساب کردن کرایش انجام داده. دلم براش سوخت و کرایه دو نفر رو حساب کردم. راننده با نگاه معنی دار کمی صدای رادیو رو کم کرد، از تو آینه نگاهم کرد و پرسید: دونفر فرمودین؟؟


    _بله آقا دو نفر کم کنین....


    آخر مسیر همه مسافرها پیاده شدیم. تو پیاده رو با فاصله کم دنبالم میومد. دوباره نگاهمون گره خورد. تو اون مانتوی جلوبازش تازه اندامش بهتر دیده میشد. سینه هایی که هنوز خام بودن! صورت بچگونه و قد و هیکل ظریفش......
    خیره به چشمام و منتظر تایید من بود. با اشاره ازش خواستم نزدیک بشه. خنده ای کرد و به سمتم اومد. بلافاصله دستشو تو دستم حلقه کرد و گفت:


    _خوبی؟؟ میدونستم از اون اُمُل ها نیستی!
    با تعجب نگاش کردم. دستمو آروم ازش جدا کردم و گفتم:
    _بچه تو چند سالته؟؟؟
    انگار دست روی نقطه ضعقش گذاشته بودم. جا خورد و با ناراحتی گفت:


    _15 سال. نکنه دنبال مامان بزرگ میگردی؟ دلتو زدم؟ خیلی بچم؟ خوشت نمیاد؟ فکر میکنی بلد نیستم....
    _آروم باش. من فقط سنت رو پرسیدم.
    کمی کنار هم و تو شلوغی جمعیت راه رفتیم. به چهارراه که رسیدیم نگاهش کردم و باخنده بهش گفتم: من مسیرم ازین سمته. تو هم برو خونه بچه! بشین درساتو بخون....


    _دستمو دوباره محکم گرفت و خودش رو بهم نزدیک کرد. با چهره ای معصوم و ملتمس گفت: من جایی ندارم. بچه هم نیستم..... از شهرستان اومدم. دیروز رسیدم. آواره ام! جایی نداری واسه امشب فقط؟؟ خواهش میکنم....
    نه فردین بودم ، نه اهل کفران نعمت و دست رد زدن به دختری که خودش رو دو دستی تحویل میده. اما ..... هر چقدر نگاهش میکردم واسم یه دختربچه معصوم بود و اصلا نمیتونستم بهش نگاه بد و حس شهوت داشته باشم.
    صدا و لحنم رو جدی کردم و پرسیدم:


    _چرا فرار کردی؟ دیشب کجا بودی پس؟
    _سرش رو زیر انداخت. با عصبانیت و ناراحتی گفت: دلیل فرارم رو بهت میگم قول میدم. دیشب هم پیش دو تا آدم لاشی و پست بودم. ناچار بودم. میفهمی؟؟ اما خوب حالشون رو گرفتم و صبح زود هم از دستشون فرار کردم ! جایی داری یا میخوای تا صبح سین جیم کنی مارو؟
    از نصیحت و از اینکه مثل بچه ها باهاش حرف زده بشه بدش میومد. نمیدونم چرا تو دلم باورش کردم. حرفاش و چشماش یه رنگ بودن. بعد از کلی کلنجار با خودم شروع به زنگ زدن به دوستام واسه مکان کردم. از کنارم تکون نمیخورد. مثل بچه ای که از ترس گم شدن دست پدرش رو محکم گرفته و ول نمیکنه. با هرزنگ و جواب رد دوستام، تو چشمام با ناراحتی نگاه میکرد و میگفت: اینم نشد؟؟؟


    آخرین کسی که به ذهنم رسید سعید بود. یه دوست قدیمی که چندماهی بود خبری ازش نداشتم. سعید وقتی ماجرا رو شنید با ذوق عجیبی گفت:
    _بیارش داداش! خونه ما تا دو سه روز کسی نیست. خیالت راحت. فقط کاندوم یادت نره! واسه شام هم هرچیزی خودتون میدونید بخرید!


    نخواستم پشت تلفن چیزی بگم و به سمت خونه سعید راه افتادیم.


    دختر که خیالش بابت امشب راحت شده بود دوباره شیطنتش گل کرد:


    _اسم من سحرِ. اسمتو نمیگی بهم؟


    _من احسانم بچه جون!
    _احسان و سحر! بهم میاد اسمهامون! مگه نه. دستاشو محکمتر تو دستام فشار میداد و سرش رو به بازوهام میکوبید. انگار ده سال بود من رو میشناخت.


    وارد ساندویچی شدیم. ازش پرسیدم چی میخوری؟
    _هرچی که ارزونتر باشه!! بیخود پولاتو خرج نکنی ها!


    با هر حرف و جمله ای که میگفت بیشتر احساس صمیمیت باهاش میکردم و ناخواسته حرفهاش و رفتار گرم و راحتش رو تو دلم با نگار مقایسه میکردم.


    موقع حساب کردن چشمش به کیف پول نیمه خالی من افتاد! دوباره با اصرار گفت: اگه پول نداری نمیخواد بیا بریم.....
    خندیدم و گفتم: دخترجون سه تا ساندویچ که بیشتر نیست. تو کارتم پول دارم. نگران نباش....


    شام رو خریدیم و راه افتادیم.


    تو مسیر و تو تاکسی سرش رو روی شونه هام گذاشت و آروم و با بغض گفت: احساااان چقدرررر تو خوبی....
    چقدر همین یه جمله از دهن یه دختر غریبه دلمو آروم کرد. تو یکسال رابطه با نگار هیچوقت همین جمله ساده رو هم ازش نشنیده بودم و همچین آرامشی رو تجربه نکرده بودم.


    با کلی احتیاط و هماهنگی قبلی وارد خونه سعید شدیم! سعید وسط پذیرایی با شلوارک نشسته بود و سرگرم بساط سیخ و سنگ بود. با تعجب و اخم نگاهش کردم. معلوم بود بدجور به دلش صابون زده بود و بعد از تماس من بلافاصله مشغول توپ کردن کمرش شده بود. سعید با دیدن سحر نگاهی بهش کرد و گفت: واااای دخترجون چه جیگری هستی. بیا تو بغل عمو سعید!
    سحر بعد از احوالپرسی به اتاق رفت تا لباس عوض کنه و من هم شروع به صحبت با سعید کردم:


    _داداش این دختر بچست. 15 سالشه فقط. فراریه. گناه داره. میتونی بیخیالش بشی؟ یا ببرمش جای دیگه؟ جبران میکنم برات.
    سعید که انگار بدترین ضدحال عمرش رو خورده بود با کلی اخم و غرغر بالاخره راضی شد.....


    مشغول صحبت با سعید بودم که سحر از اتاق صدام زد. به اتاق رفتم. نگاش کردم. یه شلوار مشکی و یه تیشرت زرشکی..... موهای بلند و سیاه و شال آبی تو دستش....


    _احسان عزیزم! این لباس مناسبه؟؟ شال بپوشم یا نه؟ تیشرتم آستینش خیلی کوتاه نیست........


    بلند زدم زیر خنده وگفتم: بچه جون مگه من شوهرتم؟؟ تو چرا جوگیر شدی؟ هر لباسی راحتی بپوش.


    _دوباره اخماش تو هم رفت. شوهرم نیستی ولی من خودمو به تو سپردم آقا! الان همه کَس من تویی...... جلوتر اومد و محکم بغلم کرد.


    با یه مکث کوتاه منم بغلش کردم و گفتم: باشه خب! قهر نکن. تا پیش من هستی نگران چیزی نباش.


    هنوز فکرش درگیر آستین کوتاه تیشرتش بود و لباس دیگه ای هم نداشت. پیراهن سفید آستین کوتاه خودم رو درآوردم، بهش دادم و پوشید. باهم از اتاق بیرون اومدیم.


    بعداز خوردن شام، سعید نزدیک سحر نشست و پرسید:
    خُب دخترجون نگفتی چرا فرار کردی؟ بچه کجایی؟؟


    سحر دوباره مضطرب شد و با بغض گفت: میگم.... همه چیز رو میگم. بزار یه امشب رو یاد اونها نیفتم و آروم باشم. ازشون متنفرررررم.....


    به چشمای سرخ و خسته و اشک آلود سحر نگاه کردم و ازش خواستم بره تو اتاق و بخوابه.


    سعید که هنوز جوابی نگرفته بود و بین وجدان و شهوتش هم همچنان نزاع بود با چشم غره به من، در نهایت حرفم رو تایید کرد و سحر به اتاق رفت.


    با سعید مشغول صحبت شدیم. از رابطه من با نگار خبر داشت و از اون پرسید و من هم جریان امروز و این مدت رو براش گفتم. از تغییر رفتارش این اواخر و از بهونه گیری هاش، از حال خراب خودم و از وقتی که بیهوده گذاشتم براش....
    یکساعتی سرگرم صحبت بودیم که با صدای سحر به اتاق رفتم.


    _چرا بیداری هنوز؟ فکر کردم خوابیدی بچه.
    _خواستم بخوابم. حرفای تو رو درمورد نگار شنیدم و خوابم نبرد. هرچند از تنهایی هم میترسم و همش فکر میکنم الان سعید وارد اتاق میشه و میخواد به زور منو وادار.....


    کنارش با فاصله کمی دراز کشیدم.
    به سمتم چرخید. صورتشو کمی نزدیک کرد و شروع به نوازش موهام با دستاش کرد. با کمی بغض تو صداش گفت:


    _تو لیاقتت خیلی بیشتر از امثال نگاره! فراموشش کن. دختری که یه دفعه بهونه گیر و بی تفاوت میشه، یا خواستگار پیدا کرده! یا یه نفر وارد زندگیش شده و الان دلخوش و سرگرمِ اون آدمه.


    اما تو فکر نکنی تنهایی! خودم درد و غمهاتو به جون میخرم.... اصلا بزار من نگارت بشم. بزار بهت ثابت کنم همه دخترها مثل نگار بیوفا نیستن.... بزار.....
    باورم نمیشد این حرفها رو از یه دختر 15 ساله میشنوم. هر کلمه از حرفهاش به دنبالش یه دریا آرامش داشت.
    چند دقیقه ای مثل یه رفیق واقعی، مثل یه همدم، تمام غم و غصه هام رو از دلم شست و آروم آرومم کرد. انگار خدا این دختر رو فقط واسه تسکین درد من سر راهم قرار داده بود.


    کم کم با نوازش هاش چشمام سنگین شد و خوابم گرفت. چشمامو بستم..... پیشونیم رو بوسید و گفت: بخواب عزیزم..... من کنارتم!


    همچین حس آرامشی رو هیچوقت تو زندگیم حس نکرده بودم.


    صبح ساعت حدود 7 بود که بیدار شدم. سحر روی تخت نبود .
    از ترس اینکه سعید بلایی سرش نیاورده باشه باعجله به بیرون از اتاق رفتم. سعید وسط پذیرایی خواب بود و خیالم راحت شد. تمام خونه رو گشتم ولی اثری از سحر نبود. به سمت اتاق برگشتم. اثری از مانتو و کوله پشتیش هم نبود. با تعجب لب تخت نشستم. هنگ بودم. روی میز کنار تخت نگاه کردم و موبایلم نبود. نگاهی به کشوهای نیمه باز اتاق انداختم. .....


    سعید رو با عجله بیدار کردم و گفتم دختره رفته!
    تا به خودمون اومدیم، دیدیم "جا ترِ ولی بچه نیست!"


    سعید با عصبانیت و با صدای دورگه خودش داد میزد:


    _گفتم بزار بکنیم توش! نگفتم؟؟ گفتم گول سن و ظاهرشو نخور، نگفتم؟؟ گفتم اینها بازیگرن نگفتم؟؟ (هیچکدوم اینها رو نگفته بود ولی روم نمیشد حرفی بزنم و فقط با سکوت گوش میکردم)


    گفتی گناه داره! مرده شور خودت و اون دلتو ببرن احسان! نه خودت کردی و نه گذاشتی من بکنم! گوشی منم برده. من گوشیمو تازه خریده بودم! کاش کرده بودم لااقل! بچه رو دست هم بهش نزدیم، اینجوری بازیمون داد و لختمون کرد!
    با عجله لباس پوشیدم تا برم بیرون دنبالش بگردم شاید ردی اثری.... پیراهن منم برده بود! دستمو به سمت جیب پشت شلوار جینم بردم کیف پولم هم نبود.....


    دیگه از عصبانیت هردو سر همدیگه داد و بیداد میکردیم.


    تازه یادم افتاد تو مغازه ساندویچ فروشی جلوش رمز کارتم رو به فروشنده گفتم و......


    تا دو هفته بعد هرروز سعید بهم زنگ میزد و میگفت: فلان ادکلن مادرم هم نیست! ساعت عتیقه و یادگاری پدربزرگم هم نیست! کفشای اسپرت خواهرم هم نیست! فلان وسیله هم نیست! این نیست اون نیست....


    واسه همینه که الان و سالها بعد از اون اتفاق، بی تفاوت و سرد از کنار هر نیازمندی عبور میکنم یا با شنیدن ابراز علاقه هر آدمی فقط سکوت میکنم و سکوت ....


    نوشته: mahdi.m

  • 191

  • 7




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 5 ماه،3 هفته
      • 26

    • لایک کردم و داستان رو دوست داشتم یه موضوع جالب و نگارش قوی بازم‌بنویس (rose)


    •   jerard96
    • 5 ماه،3 هفته
      • 17

    • عالی بود


      چه تناقض سنگینی بین وسط و اخر داستان


      محشر بود


      تو این چند وقته این دومین داستان توپی بود ک خوندم


    •   جان.کوچولو
    • 5 ماه،3 هفته
      • 11

    • آفرین آفرین.


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 5 ماه،3 هفته
      • 5

    • داداش اینجور که تو گفتی از این به بعد پدر به بچش اعتماد نمیتونه بکنه :)


    •   شاه ایکس
    • 5 ماه،3 هفته
      • 31

    • من جای سعید بودم تا شیش ماه هر روز دو دست میکردمت!! (biggrin)


    •   تخم هایش
    • 5 ماه،3 هفته
      • 6

    • جالب بود

      میخواستم کیر حوالت کنم فک میکردم از این عاشقانه های کیری پیری ولی رکب خوردم


    •   sepideh58
    • 5 ماه،3 هفته
      • 8

    • خوب بود و قابل تعمق.
      لایک 14


    •   nima58teh
    • 5 ماه،3 هفته
      • 8

    • چقدر حسی که تو و سعید الان دارین برای خیلی هامون آشناست .
      متاسفانه کمتر کسی پیدا میشه که به قول معروف زبون و دلش یکی باشه .
      ولی من به شخصه دوره پشیمونیم از خوبی کردن به دیگران نهایتا یک هفته هست .
      همیشه کسانی برنده هستند که بتونن نه بگن .
      لایک


    •   amir81709792
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی


    •   sina.ssss
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • قشنگ بود.
      لایک 25


    •   شب_گرد_تنها
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • بعد از یه مدت یه داستان خوب ممنون و دمت گرم لایک


    •   casperad
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • من خیلی وقت بود داستان نمیخوندم و کامنت ول نمیکردم فقط محض سرگرمی میومدم کامنتای زیر داستانا رو میخوندمو غش میکردم،ولی از داستانت خوشم اومدو تا تهش رفتم خوب بود دمت گرم ی لایکم از من گرفتی


    •   masih.
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • اره بعضی ها لیاقت اعتماد و دلسوزی رو ندارن


    •   SSAa699
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • وای. ..چقدر قشنگ بود این داستان ...بله نباید بکسی خوبی کنی مطمئن باش .ضربه بدی میبینی
      لایک32.
      موفق باشی.


    •   hirssaa1
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • جالب بود.


    •   Nightwolf000
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • خخخ دیدی اخرش فردین شدی


    •   darklord79
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • دمت گرم داداش شعور خودتو رسوندی


    •   ehsan9705
    • 5 ماه،3 هفته
      • 4

    • خوب بود
      خوب بردی بالا و یهو ول کردی.
      البته توجیه منطقی هم اینه که به خاطر رابطه جر خورده قبلی کمی احساسی فکر کنی


    •   ماینر
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • خیلی خوب بود.خود من با موارد زیادی برخورد داشتم ک پول میخواستن یاکمک دیگه اخرشم نیشم زدن.نمونه اخرش چندروز پیش یه کارگر رفته گرشهرداری ازم اب خنک خواست تا اومدم بهش یه لیوان یبارمصرف بدم دیدم درکلمن روبازکرده وپوز کثیفشو گزاشت روکلمن اب هیچی بهش نگفتم ازمیوه وخرت وپرتایی هم ک داشتم میخوردم بهش دادم این بشر اینقدر بی ادب وپررو بود گیلاسهارو یکی یکی گازمیزد پرت میکرد اونور میگفت اه اینا کرم زده ان!یه لحظه حواسم ب یه کارمهم پرت شد ولی زیر چشمی هواشو داشتم کاملا هم میدید دارم میبینمش ولی درکمال شگفتی پنج شیش تا ده تومنی ک حلودستش بودرو برداشت گزاشت جیبش رفتم یقشو گرفتم گفتم حرومزاده عوض تشکرته با دسته جارومیخاست بزنمون.خیلی عصابم روبهم ریخت!یبارم یه نفر اومد گفت گوشیتو بده یه زنگ بزنم خونه الکی شماره گرفت گفت جواب نمیده یه پیام بدم گفتم بده بعد فرداش ازهمون شماره زنگ زدن بهم ک چرا مزاحم زن من شدی وکاربه اخاذی واینامیخاست بکشه ک من سفت جلوش دردومدم دید ب ادم سفتی برخورده بیخیال شد.ولی اگر یجا اتفاقی ببینمش مطمنم میکشمش


    •   off_boy
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • در مقايسه با كس و شرايي كه سفارشي آپ ميشه و سفارشي لايك ميشه عالي بود.واقعا از خوندنش لذت بردم.كاش آخرش يه كم بهتر تموم ميشد.
      ولي بازم تاكيد ميكنم عالي بود (rose)
      موفق باشي


    •   ماینر
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • یه خاطره دیگه هم یادم اومد حدود هفت هشت ماه میش دوستم ک دانشجوعه شیرازه زنگ زد گفت یه زن مطلقه ک شیرازباهاش بودم یه مدتی اومده تهران جانداره میتونی براش جاردیف کنی.به هرکی تونستم روزدم هم ازسردلسوزی چون طرف بی کس وکار بود هم واسه اینکه بکنم ولی جاگیرم نیومد اخرش گفتم جاندارم گفت توماشینت میتونی نگهش داری هواهم خیلی سردبود به خونه خبردادم ک شب نمیام بعد هماهنگ کردم ادرس دادم ب طرف ک بیاد با اژانس اومد 30تومن پول اژانسش شده بود گفت ندارم توجای من حیاب کن پول میریزن کارتم میدم بهت همونجافهمیدم یارو هدفش تیغیدنه.اها اینم بگم هیکلش خوب بود ولی قیافش ب هیچ عنوان ب دلم ننشست بخصوص واسه اینکه روچونش موبود.تودلم گفتم بخاطر انسانیت امشبو نکهش میدارم بردمش براش غذاگرفتم توماشین یکم دست ب سینه هاش زدم اصلا نتونستم ارتباط برق ارکنم باهاش تاصبح توخیابونا اواره بودیم.بعد صبح ادرس دادم ک چطورمترو کدوم ایستگاه گفت من نمیرم خودت باید ببریم گفتم گوه بخور گورتوگم کن برو گفت پول ندارم بیست تومن بهش دادم گفتم عنتر روچه حساب بایدبهت پول بدم نه کردمت نه زیدمی دلم برات سوخته یه شب نگهت داشتم ازخواب وهمچیمم زدم با پول اژانستوغذاتو وهمین پول همینطوری صدتومن خرجت کردم.گفت چرا منت میزاری طرف گفت خیلی ادم خوبی هستی ک من اومدم پیشت گفتم بیخود گفته اینم بیست تومت دیگه تادم متروهم میبرما شماروبخیر وماروبسلامت.به یه بدبختی ازسرم بازش کردم اخرم متهم شدم ب ادم نبودن و اینا.ولی هنوزم ادب نشدم هرکی میاد رومیزنه کمک میکنم هرچندیسری کمکهام اخرش باعث دردسر وبدبختی بدی برام خاهدشد


    •   Randik
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • حالتو مفت هم نمی خوام...


    •   amin08585
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب و متفاوت نوشتی مرسی


    •   Zhazha
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • به اسمش نمیومد داستان خوبی باشه، ولی خوب بود، لایک نمودیم باشد که رستگار شوید.


    •   Zhazha
    • 5 ماه،3 هفته
      • 4

    • ماینر دهنت سرویس، حالم بدشد، یاد پیرزنهای قدیمی افتادم. اگه اون رفیقتو دیدی از طرف من یه دست بکنش، آدمی که زیدش رو چونه ش مو داره رو باید گا...


    •   X_Emo
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • متفاوت و جالب، وقت کردی بنویس. خوشم اومد.


    •   m...h...a...
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • نمیخام بگم تمام و کمال بود اما از خیلی از داستانای شهوانی بهتر بود..موفق باشی...لایک زدم برات


    •   EvA_L4E
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • (hypnotized)


    •   حاج.دولدار
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • خوبه حالا كونتون نزاشته


    •   ماینر
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • Zhazhaاتفاقا اینقدر به رفیقم چیز گفتم ک علنا گفت غلط کردم ببخشید .چون واقعا یه سب ازکارو زندگی انداختمون ازجیبمم یه صدتومن رفت اخرشم طلبکارهم شد.ازنظر من قیافش بحدی داغون بود ک هیچوقت حسرت نمیخورم چرا سکس نکردم باهاش (dash) (wanking) جق روترجیح میدم بهش


    •   Shamim.20
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • لعنت به فقر


    •   Farhawd_khan
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود
      یهو وسط داستان قضیه عوض شد


    •   nima58teh
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • Shamim.20

      17 ساعت،11 دقیقه
      لعنت به فقر


      بهترین نظر زیر این داستان تعلق میگیره به شمیم 20 ، هیچ کدوممون از این نظر به قضیه نگاه نکردیم .


    •   کیره.حاج.برات
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • kire haj barat to negar
      eyvala bade modati ye dastane khon
      like


    •   jani_dep
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • عالی بود پسر، عالی.


    •   Shanen
    • 5 ماه،3 هفته
      • 3

    • لایک 101
      عالییی بود پایان داستان خیلی خوب بود کلی خندیدم (rolling)


    •   badman.pir
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • داستان خوبی بود .خوب هم نوشتی .و میتونه واقعی باشه ولی امیدوارم نباشه .چقدر بده انسانها اعتمادشون را نسبت به هم از دست بدند


    •   marjan_aydin
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • خوب بود خسته نباشین


    •   اشی۸۵مشی
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • عالی بود عالی.
      دمتون گرم خیلی خوب و هیجانی نوشتید.
      خسته نباشید


    •   Analdriller2
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • نگارشت خوب بود


    •   Omidsaass
    • 5 ماه،3 هفته
      • 1

    • چه جالب واقعا منو ناراحت کرد بازم داستان بنویس


    •   ar30ar30
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • مهدی عزیز
      داستان خوبی بود،شیوه ی نگارشت اما خیلی شبیه به یکی از دوستان سایت بود،کات کردن بی دلیل نگار و کمبودات روحی اون برهه از زندگی باعث میشد تا باور کردن سحر طبیعی تر جلوه کنه
      ،یه نویسنده ی خوب همیشه اول به این نکته دقت می کنه که مخاطب داستانش از چه قشری هستند،برای کودکان نباید خیلی تلخ و جدی نوشت یا برای بانوان سرد و بی روح!!! می تونستی با یه سکس کوچولو و هیجانی یهویی با یه ارضای سریع و ناگهانی به جذابیت قصه برای خواننده های این سایت بیفزایی...تناقضاتی که بین رفتارهای سحر بود از اول داستان دستش رو رو میکرد که بهتر بود کمی رو شخصیت پردازی سحر بیشتر کار کنی،روی تک تک دیالوگها اگه دقت بیشتری میشد نتیجه خیلی بهتر از الان میشد،هرچند الان هم یکی از بهترین داستانهای ماه رو نوشتی،مث همیشه تاکید می کنم اینها ایراد گیری یا فخر فروشی نیست،صرفا یه نظر نیمه حرفه ایه از یه مخاطب ساده برای پیشرفت کار شما و البته بالارفتن سطح کلی داستانها


    •   alisexy1372
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • خخخخخخخ
      دمش گرم


    •   fuckermofti
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • ایول کون گلابی خوب بود . ساندویچ ها را کردین تو کیونتون خوب اشاره ای به خوردنشون میکردی


    •   lezatbebarim
    • 5 ماه،3 هفته
      • 2

    • اینکه این افراد توی جامعه زیاد هستند شکی نیست ، همان اندازه که این دختر بچه رو مقصر میدونم اون سعید که کاراگتر بد داستان بود رو هم مقصر میدونم و البته خود شما هم همینطور البته منظورم خود راوی و کاراکتر اون شخص و مقصررمیدونم ، چون اگر یک پسر بجای اون دختر بود آیا همینطور کمک میکردی؟ صد در صد نه با اینکه داخل داستان نشون میدادی نیتی نداشتی ولی باز چون دختر بود احساس ارامشی میکرد را وی که همان روز دچار یک شکست عشقی شده بود که با این دختر و حضورش داشت خودش و آروم مبکرد ، اینها همه زاییده فقر ذرجامعه ما هست و نداشتن اطلاعات کافی و تجربه های دیگران هم بیشتر بصورت سوژه مسخره کردن ماهست فقط یادمون باشه هر کسی همان اندازه که میتونه فرد نادرستی باشه میتونه حقیقت هم باشه پس باید خوب و با دقت به مسایل نگاه کنیم نه سادگی کنیم که فریب بخوریم نه زیادی بدبین که همه رو از لبه کناره باورمون سر بذیم و کنار بزنیم موفق باشیذ لایک بشما و همه خوانندگان داستان همگی لایک دارید


    •   to2rangiii
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • مهدی عزیز به حرفای بعضیا توجه نکن .
      تو این سایت یه گی نویس به لزنویس تبدیل میشه و جنسیتش مدام اینرو اونرو میشه .
      یهو همزمان میبینی مستر هم به میسترس تبدیل میشه.
      چیزی که بینشون (کینگ ها و اِف ها) مشترکه عقده و حسادته. (rolling)
      امیدوارم نیاز به توضیح بیشتر نباشه .


    •   hary_maguier
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • واقعا داستانت معرکه بود و البته آخرش بسیار بسیار خنده دار از هر داستان دیگه ای تو این سایت خنده دارتر (biggrin) فقط سعیدو (rolling)


    •   Kuhyar13RK
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • Namusn qshng bud rfiq?


    •   Ali_omrany
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • تهش عجیب پیچش داشت:o
      ولی اگه یه کم آتیش آخر داستانت رو تند تر می کردی باحال تر میشد


    •   amir7173
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستان زوایای پنهانی داره اونم سعید بدبخته این وسط کیر اصلیو سعید خورد نصف زندگیشو بردن که داشت مثل بچه ادم سیخ و سنگشو میزد??


    •   Shahab_m
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • to2rangiii دوست عزیز که زر میزنی و من انقد سرم شلوغه که ندیدم تا الان!!یعنی انقدر بیکاری و پیگیر؟این داستان تکراری شده یدونه جدید بساز،یه بار دیگ به هر دلیل تیکه بندازی یا توهین کنی به ادمین گزارش میدم!! لز یه کلمه ی توهین آمیزه میفهمی؟لزبین درسته، شعور خودتو جلوی همه نشون نده!!کاریتون هم ندارم بازم قفلی زدید رو من!!نکن بابا حس شاخی بهم دست میده!!


    •   Barad.vafayi
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • (clap)


    •   استار436789
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • واای خدا مردم از خندههههه (biggrin) (biggrin) (rolling)


    •   فرهاد.60
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • داستانت طوری تموم شد که انگار یه دفعه بدون راهنما و با سرعت پیچیدی تو فرعی! دمت گرم عاغا، خوب بود.


    •   Supersniper
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • باید اینا گرفت و ببندیشون به تخت و حاملشون کنی.


    •   ali.gh061
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • خوب بود.متن روان و زیبا بود.لایک


    •   fazi20
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • بدترین ضربه رو سعید خورد هیچی بهش نماسید بماند که کلی از کف داد حق داره خخخ موفق باشی لایک


    •   Xport.radel
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • ایولا


    •   F.a021
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • Awliiiiiiii boooooood
      Faz onaei k dislike krdno dark nmikonm hatmn bayad sexi bashe hamechì????
      Vaaaaay kheili khob boddddddd


    •   Mr.subat
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • عالی بود پسر. یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم. واقعا اینهمه لایک ارزش این داستانو داره. با نقل قول از jerard96 عزیز عجب تناقض سنگینی بین اواسط داستان و آخرش بود. امیدوارم همینطور داستان نویسیتو ادامه بدی و جزء برترین های ماه بشی. (clap) (rose) (ok) (rose)


    •   AM1111AM
    • 5 ماه،2 هفته
      • 1

    • نسبت به داستان های کسشعر شهوانی عالی بود


    •   Nikolfidas
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • نکردی ولی گاییدت بکن که نکننت خخخخخخ حالا برو حموم جقتو بزن


    •   hamid30gari
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • دیدم لایکات ۱۶۹ تاس گفتم منم یه لایک بزنم رند بشه ۱۷۰ تا.عالی نوشته بودی دمت گرم.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 5 ماه،2 هفته
      • 2

    • دادا بنظرم باید پول جنس سعید رو حداقل بهش میدادی????
      بعدشم کیرت تو مسترس و اینجور پلشتا.بعضی آدما ارزش فکر کردنم ندارن چه برسه بخوای باهاشون بحث هم بکنی.
      به نظرم اشتباهت این بود که اصلا جوابش رو دادی.
      تو این جور مواقع دایورت کن رو تخم چپت.بزار فکر کنه اون خوبه.اون حالیشه.
      منتظر داستان بعدیت هستم
      موفق باشی؛


    •   mohammad.mashhad.1373
    • 5 ماه،2 هفته
      • 0

    • ینی حلالش دختره


    •   آلیتا
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • (ok)


    •   Zp_mhd
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • اخرش فک میکردم به سکس و یه عمر زندگی کشیده میشه ولی عوض شد..فقط میتونم بگم ک عالی بود :) از اون داستانایی بود ک همیشه دمبالشم..و کسی ک میخونه راحت میتونه اون حسو داشته باشه و یا درک کنه..ادامه بده


    •   Zp_mhd
    • 5 ماه،1 هفته
      • 1

    • mistress.fببین تو خوشت نمیاد دلیل نمیشه اون 120تاهم پیرو تو باشنو پس بگیرن لایکو و نکته ی بعدی کامنت اول اشاره کردی به بد یا خراب بودن جنس مرد و کلی گفتی و جمع بستی این معلوم میکنه ک عقده داری از یک چیزی یا کردنت پولتو ندادن در کل بدون بدو خوب زیاد هست اما دلیل نمیشه چون تو اینجوری میگی جنس مونث بدون هیچ مشکلی هست و...خیر اینطور نی فرزندم کسی ک میاد نظر منفی میده اول باس ببینه نظرات مثبت چقده ک یه وقت یه مشت کیر نره تو همه جاش...دیس فور یو :)


    •   darya54
    • 5 ماه،1 هفته
      • 0

    • عالی و واقعی و تلخ.دل آدم برای همه آدمهای ماجرا میسوخت.همه یه جورایی قربانی نارو و خیانت بودن.حتی اون دختر هم که در آخر ،آدم بده قصه شد ،حتما با اون سن کمش کلی نامردی دیده تو خونواده و‌ جامعه که گرگ شده.
      قلمتون خیلی زیباست.
      نگارش و‌املا هم که بیست.
      امیدوارم‌باز هم ازتون آثار دیگه ای ببینیم.
      موفق باشید.


    •   a.4247
    • 5 ماه
      • 0

    • آقا عاااااالی


    •   @shab
    • 4 ماه،4 هفته
      • 0

    • ادمین کس خل گیر اوردی یا روزهای هفته رو موضوع بندی کردی که امشب همه داستانا در مورد فرار دخترهاست


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو