بیقراری و دختر فراری

    از پنجره تاکسی رفت و آمد آدمها رو تو شلوغی بازار شب عید نگاه میکردم. ذهنم درگیر اتفاقات امروز بود و هر بار که مابین افکارم به خودم میومدم صدای رادیوی تاکسی که از قیمت پرتقال و میوه شب عید میگفت و شکایت راننده از ترافیک رو میشنیدم و دوباره غرق افکارم میشدم.


    هنوز تو شوک خداحافظی و رفتن نگار بودم. بعد از یکسال دوستی، خیلی راحت و بدون هیچ توضیحی ازم خواست دوستانه از هم جدا بشیم. مدام اتفاقات همین چند دقیقه پیش تو کافی شاپ رو تو سرم مرور میکردم. از غرورم که شکسته شده بود و از التماس هام واسه توضیح دلیل رفتنش و اصرار واسه موندنش، از گرفتن دستش و پس زدن اون، از بغض تو صدام لحظه خداحافظیش و از نگاه بی تفاوت اون..... از همه چی شاکی بودم.....
    با تماس دست مسافر کناری به پاهام به خودم اومدم. سرمو آروم برگردوندم. دستش رو از کنار کوله پشتی خودش روی پام گذاشته بود. کمی به دستهای ظریف و دخترونش با انگشتر و دستبند نقره تو دستش نگاه کردم. صورتمو آروم به سمتش چرخوندم. باورم نمی شد.....
    موقع سوار شدن اینقدر ذهنم درگیر و آشفته بود که متوجه نشده بودم. یه دختر نوجوون حدود 15 یا 16 ساله. اون سمتش پیرزنی با چشمای بسته در حال چرت زدن بود. دختر با چشمای نگران نگاهم کرد و دوباره سرش رو برگردوند.
    آروم دستش رو از روی پاهام برداشتم و کنار زدم. نمیدونم چرا احساس کردم اینکار رو واسه حساب کردن کرایش انجام داده. دلم براش سوخت و کرایه دو نفر رو حساب کردم. راننده با نگاه معنی دار کمی صدای رادیو رو کم کرد، از تو آینه نگاهم کرد و پرسید: دونفر فرمودین؟؟


    _بله آقا دو نفر کم کنین....


    آخر مسیر همه مسافرها پیاده شدیم. تو پیاده رو با فاصله کم دنبالم میومد. دوباره نگاهمون گره خورد. تو اون مانتوی جلوبازش تازه اندامش بهتر دیده میشد. سینه هایی که هنوز خام بودن! صورت بچگونه و قد و هیکل ظریفش......
    خیره به چشمام و منتظر تایید من بود. با اشاره ازش خواستم نزدیک بشه. خنده ای کرد و به سمتم اومد. بلافاصله دستشو تو دستم حلقه کرد و گفت:


    _خوبی؟؟ میدونستم از اون اُمُل ها نیستی!
    با تعجب نگاش کردم. دستمو آروم ازش جدا کردم و گفتم:
    _بچه تو چند سالته؟؟؟
    انگار دست روی نقطه ضعقش گذاشته بودم. جا خورد و با ناراحتی گفت:


    _15 سال. نکنه دنبال مامان بزرگ میگردی؟ دلتو زدم؟ خیلی بچم؟ خوشت نمیاد؟ فکر میکنی بلد نیستم....
    _آروم باش. من فقط سنت رو پرسیدم.
    کمی کنار هم و تو شلوغی جمعیت راه رفتیم. به چهارراه که رسیدیم نگاهش کردم و باخنده بهش گفتم: من مسیرم ازین سمته. تو هم برو خونه بچه! بشین درساتو بخون....


    _دستمو دوباره محکم گرفت و خودش رو بهم نزدیک کرد. با چهره ای معصوم و ملتمس گفت: من جایی ندارم. بچه هم نیستم..... از شهرستان اومدم. دیروز رسیدم. آواره ام! جایی نداری واسه امشب فقط؟؟ خواهش میکنم....
    نه فردین بودم ، نه اهل کفران نعمت و دست رد زدن به دختری که خودش رو دو دستی تحویل میده. اما ..... هر چقدر نگاهش میکردم واسم یه دختربچه معصوم بود و اصلا نمیتونستم بهش نگاه بد و حس شهوت داشته باشم.
    صدا و لحنم رو جدی کردم و پرسیدم:


    _چرا فرار کردی؟ دیشب کجا بودی پس؟
    _سرش رو زیر انداخت. با عصبانیت و ناراحتی گفت: دلیل فرارم رو بهت میگم قول میدم. دیشب هم پیش دو تا آدم لاشی و پست بودم. ناچار بودم. میفهمی؟؟ اما خوب حالشون رو گرفتم و صبح زود هم از دستشون فرار کردم ! جایی داری یا میخوای تا صبح سین جیم کنی مارو؟
    از نصیحت و از اینکه مثل بچه ها باهاش حرف زده بشه بدش میومد. نمیدونم چرا تو دلم باورش کردم. حرفاش و چشماش یه رنگ بودن. بعد از کلی کلنجار با خودم شروع به زنگ زدن به دوستام واسه مکان کردم. از کنارم تکون نمیخورد. مثل بچه ای که از ترس گم شدن دست پدرش رو محکم گرفته و ول نمیکنه. با هرزنگ و جواب رد دوستام، تو چشمام با ناراحتی نگاه میکرد و میگفت: اینم نشد؟؟؟


    آخرین کسی که به ذهنم رسید سعید بود. یه دوست قدیمی که چندماهی بود خبری ازش نداشتم. سعید وقتی ماجرا رو شنید با ذوق عجیبی گفت:
    _بیارش داداش! خونه ما تا دو سه روز کسی نیست. خیالت راحت. فقط کاندوم یادت نره! واسه شام هم هرچیزی خودتون میدونید بخرید!


    نخواستم پشت تلفن چیزی بگم و به سمت خونه سعید راه افتادیم.


    دختر که خیالش بابت امشب راحت شده بود دوباره شیطنتش گل کرد:


    _اسم من سحرِ. اسمتو نمیگی بهم؟


    _من احسانم بچه جون!
    _احسان و سحر! بهم میاد اسمهامون! مگه نه. دستاشو محکمتر تو دستام فشار میداد و سرش رو به بازوهام میکوبید. انگار ده سال بود من رو میشناخت.


    وارد ساندویچی شدیم. ازش پرسیدم چی میخوری؟
    _هرچی که ارزونتر باشه!! بیخود پولاتو خرج نکنی ها!


    با هر حرف و جمله ای که میگفت بیشتر احساس صمیمیت باهاش میکردم و ناخواسته حرفهاش و رفتار گرم و راحتش رو تو دلم با نگار مقایسه میکردم.


    موقع حساب کردن چشمش به کیف پول نیمه خالی من افتاد! دوباره با اصرار گفت: اگه پول نداری نمیخواد بیا بریم.....
    خندیدم و گفتم: دخترجون سه تا ساندویچ که بیشتر نیست. تو کارتم پول دارم. نگران نباش....


    شام رو خریدیم و راه افتادیم.


    تو مسیر و تو تاکسی سرش رو روی شونه هام گذاشت و آروم و با بغض گفت: احساااان چقدرررر تو خوبی....
    چقدر همین یه جمله از دهن یه دختر غریبه دلمو آروم کرد. تو یکسال رابطه با نگار هیچوقت همین جمله ساده رو هم ازش نشنیده بودم و همچین آرامشی رو تجربه نکرده بودم.


    با کلی احتیاط و هماهنگی قبلی وارد خونه سعید شدیم! سعید وسط پذیرایی با شلوارک نشسته بود و سرگرم بساط سیخ و سنگ بود. با تعجب و اخم نگاهش کردم. معلوم بود بدجور به دلش صابون زده بود و بعد از تماس من بلافاصله مشغول توپ کردن کمرش شده بود. سعید با دیدن سحر نگاهی بهش کرد و گفت: واااای دخترجون چه جیگری هستی. بیا تو بغل عمو سعید!
    سحر بعد از احوالپرسی به اتاق رفت تا لباس عوض کنه و من هم شروع به صحبت با سعید کردم:


    _داداش این دختر بچست. 15 سالشه فقط. فراریه. گناه داره. میتونی بیخیالش بشی؟ یا ببرمش جای دیگه؟ جبران میکنم برات.
    سعید که انگار بدترین ضدحال عمرش رو خورده بود با کلی اخم و غرغر بالاخره راضی شد.....


    مشغول صحبت با سعید بودم که سحر از اتاق صدام زد. به اتاق رفتم. نگاش کردم. یه شلوار مشکی و یه تیشرت زرشکی..... موهای بلند و سیاه و شال آبی تو دستش....


    _احسان عزیزم! این لباس مناسبه؟؟ شال بپوشم یا نه؟ تیشرتم آستینش خیلی کوتاه نیست........


    بلند زدم زیر خنده وگفتم: بچه جون مگه من شوهرتم؟؟ تو چرا جوگیر شدی؟ هر لباسی راحتی بپوش.


    _دوباره اخماش تو هم رفت. شوهرم نیستی ولی من خودمو به تو سپردم آقا! الان همه کَس من تویی...... جلوتر اومد و محکم بغلم کرد.


    با یه مکث کوتاه منم بغلش کردم و گفتم: باشه خب! قهر نکن. تا پیش من هستی نگران چیزی نباش.


    هنوز فکرش درگیر آستین کوتاه تیشرتش بود و لباس دیگه ای هم نداشت. پیراهن سفید آستین کوتاه خودم رو درآوردم، بهش دادم و پوشید. باهم از اتاق بیرون اومدیم.


    بعداز خوردن شام، سعید نزدیک سحر نشست و پرسید:
    خُب دخترجون نگفتی چرا فرار کردی؟ بچه کجایی؟؟


    سحر دوباره مضطرب شد و با بغض گفت: میگم.... همه چیز رو میگم. بزار یه امشب رو یاد اونها نیفتم و آروم باشم. ازشون متنفرررررم.....


    به چشمای سرخ و خسته و اشک آلود سحر نگاه کردم و ازش خواستم بره تو اتاق و بخوابه.


    سعید که هنوز جوابی نگرفته بود و بین وجدان و شهوتش هم همچنان نزاع بود با چشم غره به من، در نهایت حرفم رو تایید کرد و سحر به اتاق رفت.


    با سعید مشغول صحبت شدیم. از رابطه من با نگار خبر داشت و از اون پرسید و من هم جریان امروز و این مدت رو براش گفتم. از تغییر رفتارش این اواخر و از بهونه گیری هاش، از حال خراب خودم و از وقتی که بیهوده گذاشتم براش....
    یکساعتی سرگرم صحبت بودیم که با صدای سحر به اتاق رفتم.


    _چرا بیداری هنوز؟ فکر کردم خوابیدی بچه.
    _خواستم بخوابم. حرفای تو رو درمورد نگار شنیدم و خوابم نبرد. هرچند از تنهایی هم میترسم و همش فکر میکنم الان سعید وارد اتاق میشه و میخواد به زور منو وادار.....


    کنارش با فاصله کمی دراز کشیدم.
    به سمتم چرخید. صورتشو کمی نزدیک کرد و شروع به نوازش موهام با دستاش کرد. با کمی بغض تو صداش گفت:


    _تو لیاقتت خیلی بیشتر از امثال نگاره! فراموشش کن. دختری که یه دفعه بهونه گیر و بی تفاوت میشه، یا خواستگار پیدا کرده! یا یه نفر وارد زندگیش شده و الان دلخوش و سرگرمِ اون آدمه.


    اما تو فکر نکنی تنهایی! خودم درد و غمهاتو به جون میخرم.... اصلا بزار من نگارت بشم. بزار بهت ثابت کنم همه دخترها مثل نگار بیوفا نیستن.... بزار.....
    باورم نمیشد این حرفها رو از یه دختر 15 ساله میشنوم. هر کلمه از حرفهاش به دنبالش یه دریا آرامش داشت.
    چند دقیقه ای مثل یه رفیق واقعی، مثل یه همدم، تمام غم و غصه هام رو از دلم شست و آروم آرومم کرد. انگار خدا این دختر رو فقط واسه تسکین درد من سر راهم قرار داده بود.


    کم کم با نوازش هاش چشمام سنگین شد و خوابم گرفت. چشمامو بستم..... پیشونیم رو بوسید و گفت: بخواب عزیزم..... من کنارتم!


    همچین حس آرامشی رو هیچوقت تو زندگیم حس نکرده بودم.


    صبح ساعت حدود 7 بود که بیدار شدم. سحر روی تخت نبود .
    از ترس اینکه سعید بلایی سرش نیاورده باشه باعجله به بیرون از اتاق رفتم. سعید وسط پذیرایی خواب بود و خیالم راحت شد. تمام خونه رو گشتم ولی اثری از سحر نبود. به سمت اتاق برگشتم. اثری از مانتو و کوله پشتیش هم نبود. با تعجب لب تخت نشستم. هنگ بودم. روی میز کنار تخت نگاه کردم و موبایلم نبود. نگاهی به کشوهای نیمه باز اتاق انداختم. .....


    سعید رو با عجله بیدار کردم و گفتم دختره رفته!
    تا به خودمون اومدیم، دیدیم "جا ترِ ولی بچه نیست!"


    سعید با عصبانیت و با صدای دورگه خودش داد میزد:


    _گفتم بزار بکنیم توش! نگفتم؟؟ گفتم گول سن و ظاهرشو نخور، نگفتم؟؟ گفتم اینها بازیگرن نگفتم؟؟ (هیچکدوم اینها رو نگفته بود ولی روم نمیشد حرفی بزنم و فقط با سکوت گوش میکردم)


    گفتی گناه داره! مرده شور خودت و اون دلتو ببرن احسان! نه خودت کردی و نه گذاشتی من بکنم! گوشی منم برده. من گوشیمو تازه خریده بودم! کاش کرده بودم لااقل! بچه رو دست هم بهش نزدیم، اینجوری بازیمون داد و لختمون کرد!
    با عجله لباس پوشیدم تا برم بیرون دنبالش بگردم شاید ردی اثری.... پیراهن منم برده بود! دستمو به سمت جیب پشت شلوار جینم بردم کیف پولم هم نبود.....


    دیگه از عصبانیت هردو سر همدیگه داد و بیداد میکردیم.


    تازه یادم افتاد تو مغازه ساندویچ فروشی جلوش رمز کارتم رو به فروشنده گفتم و......


    تا دو هفته بعد هرروز سعید بهم زنگ میزد و میگفت: فلان ادکلن مادرم هم نیست! ساعت عتیقه و یادگاری پدربزرگم هم نیست! کفشای اسپرت خواهرم هم نیست! فلان وسیله هم نیست! این نیست اون نیست....


    واسه همینه که الان و سالها بعد از اون اتفاق، بی تفاوت و سرد از کنار هر نیازمندی عبور میکنم یا با شنیدن ابراز علاقه هر آدمی فقط سکوت میکنم و سکوت ....


    نوشته: mahdi.m

  • 187

  • 7




  • نظرات:
    •   lovely_grl
    • 3 هفته،4 روز
      • 26

    • لایک کردم و داستان رو دوست داشتم یه موضوع جالب و نگارش قوی بازم‌بنویس (rose)


    •   jerard96
    • 3 هفته،4 روز
      • 17

    • عالی بود


      چه تناقض سنگینی بین وسط و اخر داستان


      محشر بود


      تو این چند وقته این دومین داستان توپی بود ک خوندم


    •   جان.کوچولو
    • 3 هفته،4 روز
      • 11

    • آفرین آفرین.


    •   Nafas-
    • 3 هفته،4 روز
      • 23

    • ضربه شدیدی که از اعتماد بی جامون میخوریم مث یه واکسنه درسته درد داره ولی یاد میگیریم ادما چقد میتونن پست باشن و همه عین کسایی که بینشون بزرگ شدیم یه رنگ نیستن...خوشبختانه یا بدبختانه جای واکسنش رو بدن منم هست :) لایک ۷با کلی آرزوی ارامش


    •   وب.گرد
    • 3 هفته،4 روز
      • 18

    • بعله با چیزایی که فقط همینجا دیدم دیگه بهم ثابت شده که سحرهای 15 ساله کاربلدتر از نگارها هستن.(:
      عالی نبود ولی خوب بود حتما بازم بنویس.


    •   MAHDI.Bمهدی
    • 3 هفته،4 روز
      • 5

    • داداش اینجور که تو گفتی از این به بعد پدر به بچش اعتماد نمیتونه بکنه :)


    •   Hana95
    • 3 هفته،4 روز
      • 8

    • ببین شاید سحر قصه ات بهت دروغ نگفته ادما احساسات لحظه ایشونو میگن :)


    •   shahx-1
    • 3 هفته،3 روز
      • 31

    • من جای سعید بودم تا شیش ماه هر روز دو دست میکردمت!! (biggrin)


    •   تخم هایش
    • 3 هفته،3 روز
      • 6

    • جالب بود

      میخواستم کیر حوالت کنم فک میکردم از این عاشقانه های کیری پیری ولی رکب خوردم


    •   Niusha_sh
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • خوب بود، ولی خب اگه سی ساله یا بیست و پنج به بالا باشی داستان غیر قابل باوره چون من به شخصه به حماقتت باید بخندم، ولی کاملا متوجهه نتیجه ای که میخواستی خواننده بهش برسه شدم، تا حدودی جالب بود، و سوال اصلی اینه قسمت سکسی نداشت چجوری ادمین آپ کرد؟ مرسی از دستات که این داستان رو نوشت...لایک 10


    •   Twinkler
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • خوب بود عزیزم بنویس بازم


    •   sepideh58
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • خوب بود و قابل تعمق.
      لایک 14


    •   nima58teh
    • 3 هفته،3 روز
      • 8

    • چقدر حسی که تو و سعید الان دارین برای خیلی هامون آشناست .
      متاسفانه کمتر کسی پیدا میشه که به قول معروف زبون و دلش یکی باشه .
      ولی من به شخصه دوره پشیمونیم از خوبی کردن به دیگران نهایتا یک هفته هست .
      همیشه کسانی برنده هستند که بتونن نه بگن .
      لایک


    •   amir81709792
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • عالی


    •   مرد_کننده
    • 3 هفته،3 روز
      • 5

    • نتیجه اخلاقی : نکنی میکننت


    •   sina.ssss
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • قشنگ بود.
      لایک 25


    •   شب_گرد_تنها
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • بعد از یه مدت یه داستان خوب ممنون و دمت گرم لایک


    •   casperad
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • من خیلی وقت بود داستان نمیخوندم و کامنت ول نمیکردم فقط محض سرگرمی میومدم کامنتای زیر داستانا رو میخوندمو غش میکردم،ولی از داستانت خوشم اومدو تا تهش رفتم خوب بود دمت گرم ی لایکم از من گرفتی


    •   masih.
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اره بعضی ها لیاقت اعتماد و دلسوزی رو ندارن


    •   SSAa699
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • وای. ..چقدر قشنگ بود این داستان ...بله نباید بکسی خوبی کنی مطمئن باش .ضربه بدی میبینی
      لایک32.
      موفق باشی.


    •   mahdi@milf
    • 3 هفته،3 روز
      • 16

    • بچه ها ممنون از همتون که خوندین و ممنون از نظراتتون. بیشتر از 40 روزه این داستان فرستادم و بالاخره امشب منتشر شد. مشکلاتش رو به حساب اینکه داستان اولم بود بزارین. از دوستی که تو ویرایش داستان کمکم کرد هم تشکر میکنم. (rose)
      شاه ایکس : اون الان 6ماه که هیچ ، 6ساله با تیکه هاش تو هرجمع روزی سه بار داره تا دسته میزاره. خخخخ


    •   hirssaa1
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • جالب بود.


    •   سعید تبریزی
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • قشنگ بود تبریک


    •   Nightwolf000
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خخخ دیدی اخرش فردین شدی


    •   Ice_flower
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • اوع اوع...
      چ بد از یه دختر بچه چه رکبی خوردید...


      من ک کلا به اینجور افراد ک نیازمندند و گوشه کنار خیابون ولو حتی نگاه هم نمیکنم


    •   darklord79
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • دمت گرم داداش شعور خودتو رسوندی


    •   ehsan9705
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • خوب بود
      خوب بردی بالا و یهو ول کردی.
      البته توجیه منطقی هم اینه که به خاطر رابطه جر خورده قبلی کمی احساسی فکر کنی


    •   ماینر
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • خیلی خوب بود.خود من با موارد زیادی برخورد داشتم ک پول میخواستن یاکمک دیگه اخرشم نیشم زدن.نمونه اخرش چندروز پیش یه کارگر رفته گرشهرداری ازم اب خنک خواست تا اومدم بهش یه لیوان یبارمصرف بدم دیدم درکلمن روبازکرده وپوز کثیفشو گزاشت روکلمن اب هیچی بهش نگفتم ازمیوه وخرت وپرتایی هم ک داشتم میخوردم بهش دادم این بشر اینقدر بی ادب وپررو بود گیلاسهارو یکی یکی گازمیزد پرت میکرد اونور میگفت اه اینا کرم زده ان!یه لحظه حواسم ب یه کارمهم پرت شد ولی زیر چشمی هواشو داشتم کاملا هم میدید دارم میبینمش ولی درکمال شگفتی پنج شیش تا ده تومنی ک حلودستش بودرو برداشت گزاشت جیبش رفتم یقشو گرفتم گفتم حرومزاده عوض تشکرته با دسته جارومیخاست بزنمون.خیلی عصابم روبهم ریخت!یبارم یه نفر اومد گفت گوشیتو بده یه زنگ بزنم خونه الکی شماره گرفت گفت جواب نمیده یه پیام بدم گفتم بده بعد فرداش ازهمون شماره زنگ زدن بهم ک چرا مزاحم زن من شدی وکاربه اخاذی واینامیخاست بکشه ک من سفت جلوش دردومدم دید ب ادم سفتی برخورده بیخیال شد.ولی اگر یجا اتفاقی ببینمش مطمنم میکشمش


    •   off_boy
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • در مقايسه با كس و شرايي كه سفارشي آپ ميشه و سفارشي لايك ميشه عالي بود.واقعا از خوندنش لذت بردم.كاش آخرش يه كم بهتر تموم ميشد.
      ولي بازم تاكيد ميكنم عالي بود (rose)
      موفق باشي


    •   ماینر
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • یه خاطره دیگه هم یادم اومد حدود هفت هشت ماه میش دوستم ک دانشجوعه شیرازه زنگ زد گفت یه زن مطلقه ک شیرازباهاش بودم یه مدتی اومده تهران جانداره میتونی براش جاردیف کنی.به هرکی تونستم روزدم هم ازسردلسوزی چون طرف بی کس وکار بود هم واسه اینکه بکنم ولی جاگیرم نیومد اخرش گفتم جاندارم گفت توماشینت میتونی نگهش داری هواهم خیلی سردبود به خونه خبردادم ک شب نمیام بعد هماهنگ کردم ادرس دادم ب طرف ک بیاد با اژانس اومد 30تومن پول اژانسش شده بود گفت ندارم توجای من حیاب کن پول میریزن کارتم میدم بهت همونجافهمیدم یارو هدفش تیغیدنه.اها اینم بگم هیکلش خوب بود ولی قیافش ب هیچ عنوان ب دلم ننشست بخصوص واسه اینکه روچونش موبود.تودلم گفتم بخاطر انسانیت امشبو نکهش میدارم بردمش براش غذاگرفتم توماشین یکم دست ب سینه هاش زدم اصلا نتونستم ارتباط برق ارکنم باهاش تاصبح توخیابونا اواره بودیم.بعد صبح ادرس دادم ک چطورمترو کدوم ایستگاه گفت من نمیرم خودت باید ببریم گفتم گوه بخور گورتوگم کن برو گفت پول ندارم بیست تومن بهش دادم گفتم عنتر روچه حساب بایدبهت پول بدم نه کردمت نه زیدمی دلم برات سوخته یه شب نگهت داشتم ازخواب وهمچیمم زدم با پول اژانستوغذاتو وهمین پول همینطوری صدتومن خرجت کردم.گفت چرا منت میزاری طرف گفت خیلی ادم خوبی هستی ک من اومدم پیشت گفتم بیخود گفته اینم بیست تومت دیگه تادم متروهم میبرما شماروبخیر وماروبسلامت.به یه بدبختی ازسرم بازش کردم اخرم متهم شدم ب ادم نبودن و اینا.ولی هنوزم ادب نشدم هرکی میاد رومیزنه کمک میکنم هرچندیسری کمکهام اخرش باعث دردسر وبدبختی بدی برام خاهدشد


    •   Randik
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • حالتو مفت هم نمی خوام...


    •   R.Renger22
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • یادم باشه از این ب بعد دختر فراری دیدم با فاصله خیلی زیـــــــــــــــاد از کنارش رد شم (biggrin)


    •   amin08585
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • خوب و متفاوت نوشتی مرسی


    •   Zhazha
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • به اسمش نمیومد داستان خوبی باشه، ولی خوب بود، لایک نمودیم باشد که رستگار شوید.


    •   Zhazha
    • 3 هفته،3 روز
      • 4

    • ماینر دهنت سرویس، حالم بدشد، یاد پیرزنهای قدیمی افتادم. اگه اون رفیقتو دیدی از طرف من یه دست بکنش، آدمی که زیدش رو چونه ش مو داره رو باید گا...


    •   X_Emo
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • متفاوت و جالب، وقت کردی بنویس. خوشم اومد.


    •   amiralixyz
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • دوست داشتم


    •   m...h...a...
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • نمیخام بگم تمام و کمال بود اما از خیلی از داستانای شهوانی بهتر بود..موفق باشی...لایک زدم برات


    •   EvA_L4E
    • 3 هفته،3 روز
      • 1

    • (hypnotized)


    •   حاج.دولدار
    • 3 هفته،3 روز
      • 2

    • خوبه حالا كونتون نزاشته


    •   ماینر
    • 3 هفته،3 روز
      • 3

    • Zhazhaاتفاقا اینقدر به رفیقم چیز گفتم ک علنا گفت غلط کردم ببخشید .چون واقعا یه سب ازکارو زندگی انداختمون ازجیبمم یه صدتومن رفت اخرشم طلبکارهم شد.ازنظر من قیافش بحدی داغون بود ک هیچوقت حسرت نمیخورم چرا سکس نکردم باهاش (dash) (wanking) جق روترجیح میدم بهش


    •   Shamim.20
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • لعنت به فقر


    •   Farhawd_khan
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • عالی بود
      یهو وسط داستان قضیه عوض شد


    •   nima58teh
    • 3 هفته،2 روز
      • 2

    • Shamim.20

      17 ساعت،11 دقیقه
      لعنت به فقر


      بهترین نظر زیر این داستان تعلق میگیره به شمیم 20 ، هیچ کدوممون از این نظر به قضیه نگاه نکردیم .


    •   کیره.حاج.برات
    • 3 هفته،2 روز
      • 1

    • kire haj barat to negar
      eyvala bade modati ye dastane khon
      like


    •   Clay0098
    • 3 هفته،1 روز
      • 3

    • درسته دوم شدی ولی لایکات اصل هست
      اون ۳۰ یا ۴۰ نفری که پای داستان های دیگه به به چه چه میکنن و لایک میدن کجا هستن؟ اگه داستان خوب لایق لایک همه منتقدان هست پس این داستان چرا لایک نداره
      بیخیال
      بیخیال
      عاقلان دانند


    •   jani_dep
    • 3 هفته،1 روز
      • 2

    • عالی بود پسر، عالی.


    •   Shanen
    • 3 هفته
      • 3

    • لایک 101
      عالییی بود پایان داستان خیلی خوب بود کلی خندیدم (rolling)


    •   badman.pir
    • 3 هفته
      • 2

    • داستان خوبی بود .خوب هم نوشتی .و میتونه واقعی باشه ولی امیدوارم نباشه .چقدر بده انسانها اعتمادشون را نسبت به هم از دست بدند


    •   marjan_aydin
    • 3 هفته
      • 1

    • خوب بود خسته نباشین


    •   اشی۸۵مشی
    • 3 هفته
      • 1

    • عالی بود عالی.
      دمتون گرم خیلی خوب و هیجانی نوشتید.
      خسته نباشید


    •   Analdriller2
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • نگارشت خوب بود


    •   Omidsaass
    • 2 هفته،6 روز
      • 1

    • چه جالب واقعا منو ناراحت کرد بازم داستان بنویس


    •   ar30ar30
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • مهدی عزیز
      داستان خوبی بود،شیوه ی نگارشت اما خیلی شبیه به یکی از دوستان سایت بود،کات کردن بی دلیل نگار و کمبودات روحی اون برهه از زندگی باعث میشد تا باور کردن سحر طبیعی تر جلوه کنه
      ،یه نویسنده ی خوب همیشه اول به این نکته دقت می کنه که مخاطب داستانش از چه قشری هستند،برای کودکان نباید خیلی تلخ و جدی نوشت یا برای بانوان سرد و بی روح!!! می تونستی با یه سکس کوچولو و هیجانی یهویی با یه ارضای سریع و ناگهانی به جذابیت قصه برای خواننده های این سایت بیفزایی...تناقضاتی که بین رفتارهای سحر بود از اول داستان دستش رو رو میکرد که بهتر بود کمی رو شخصیت پردازی سحر بیشتر کار کنی،روی تک تک دیالوگها اگه دقت بیشتری میشد نتیجه خیلی بهتر از الان میشد،هرچند الان هم یکی از بهترین داستانهای ماه رو نوشتی،مث همیشه تاکید می کنم اینها ایراد گیری یا فخر فروشی نیست،صرفا یه نظر نیمه حرفه ایه از یه مخاطب ساده برای پیشرفت کار شما و البته بالارفتن سطح کلی داستانها


    •   alisexy1372
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • خخخخخخخ
      دمش گرم


    •   fuckermofti
    • 2 هفته،6 روز
      • 2

    • ایول کون گلابی خوب بود . ساندویچ ها را کردین تو کیونتون خوب اشاره ای به خوردنشون میکردی


    •   mistress.f
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • دیسلایک
      نگارشت خوب بود اما حیف که اونی نگارشش خوبه که ارزش های واقعی رو نمی بینه.
      پیام و مضمون داستانت بشدت مزخرف بود. نامردانه بود و بی وجدان.
      تا وقتی مردهای جامعه شماها باشید فقرا همچنان دزد می مونن.
      اول اینکه محبت بیش از اندازه ی دختره پایان داستانت رو لو داد. این قسمت رو خیلی ناشیانه نوشتی.
      و اینکه آخرش انتظار داشتم حالا که پسر رو سعی کردی پسر خوبی معرفی کنی اینطور بنویسی که
      گول خورد
      فهمید که گول خورد'' یا اینکه گول نخورد و عمدا اجازه داد دختره فکر کنه گولش زده''
      اما براش مهم نبود
      حداقل می تونست خوشحال باشه از اینکه شاید دختره واقعا نیازمند بود و اینطور تا حدی نیازش رفع شد''یعنی قضاوت عجولانه نمی کرد''
      هیچ پشیمونی ای نداشت چون درسته ضرر مالی دیده بود اما در برابر وجدانش شرمنده نبود.
      و اگر دوباره همچین موقعیتی براش پیش می اومد بهتر عمل می کرد و معنی بهتر عمل کردن اینه که از راه درستش به طرف کمک می کرد. کمک نقدی می کرد. به مراکز حمایتی معرفیش میکرد. راهنماییش میکرد. ''نه اینکه ببرتش خونه ی رفیقی که فقط می خواست بکنتش!!''
      و خیلی موارد دیگه ای می تونستی تو داستانت بیاری که نه وجدان تو داستان از بین بره نه مردونگی از بین بره و نه دختره بد بشه. دختره در واقع نماد یه بچه ی آسیب دیده ی اجتماعی بود که بدون توجه به اعمالش تمام افراد جامعه باید ازش حمایت کنن و کمکش کنن. چون همین جامعه باعث شده این دختر همچین کارهایی انجام بده. دختری ک احمق نیست و می دونه پیش این پسرها امنیت نداره و فقط می خواد خودشو نجااات بده!!
      ضمنا سعی کردی پسره رو خوب نشون بدی اما خوب نبود. پسر خوب وقتی می فهمه رفیقش چه قصدی داره دیگه دختره رو نمی بره پیشش. شخصیتت احمق بود اما به هیچ وجه خوب نبود. می تونی خوب باشی اما احمق نباشی. شما با این داستانت این پیام و می دی که خوب بودن مساوی است با احمق بودن و مورد تمسخر واقع شدن. اونم از سمت کسانی که هیچ اهمیتی در برابر انسانیت ندارن و تمسخرشون مهم نیست ولی پسره انقدر احمق و ضعیف النفسه که بشدت اهمیت میده!!
      از سمت دیگه شخصیت منفی داستانت یه بچه است!! چقدر خنده داره که بخوای مخاطب های داستانت از یه بچه متنفر بشن و برای اینکه اون بچه رو بد نشون دادی تشویقت کنن تازه یه بچه ی آسیب دیده نه یه بچه ی عادی!!
      موارد منفی داستانت زیاده که ارزش نگارشت رو هم از بین می بره. تا همین اندازه هم که گفتم باید خودت بقیه اش رو بفهمی وگرنه مطمئن باش هیچ انسانیتی در وجودت نیست. درست مثل همه ی اونایی که به داستانت لایک دادن.
      تا این لحظه که من پیام میدم ظاهرا فقط 6 انسان تو سایت هستن:''دیسلایک ها'' و 120 غیر انسان یا انسان احمق:''لایکها''
      اینم بگم نگار خوب شناخته بودش که ولش کرد. حقش بود :|
      دیسلایک و دیگه ننویس


    •   mahdi@milf
    • 2 هفته،5 روز
      • 7

    • کاربر mistreess-f اولش خواستم ازت بخاطر نکاتی که گوشزد کردی تشکر کنم چون نقدایی که از داستان داشتی به نظر منطقی میومد ، قصد داشتم چندتا نکته رو توضیح بدم که قسمت آخر کامنتت و توهین زنندت به همه کسایی که لایک کردن و داستان رو دوست داشتن پشیمونم کرد.
      اگه داستان رو دوست نداشتی دلیلی نداره که به کسایی که لایک کردن توهین کنی ، توهین به خودم‌بحثش جداست ولی توهین به مخاطب داستانم رو نمیتونم درک کنم چون کسی که ادعای منطق و انسانیت داره خودش به شعور و شخصیت 120نفر دیگه توهین نمیکنه هیچوقت. یه انسان نباید اونقدر عقده داشته باشه که سلیقه و خواست این افراد رو به استهزاء بگیره و اگر یه منتقد بودی که صرفا بخاطر اصلاح ایرادات داستان رو نقد کردی باید میفهمیدی هرکسی از زاویه و سلیقه ی خودش به داستان نگاه میکنه و براساس ذات خودش آدمها رو میسنجه. ذهن تاریکت متضاد با انسانیته. و حس میکنم کامنتت صرفا عقده گشایی بود.
      پسر و دختر داستان هم هردو مثل همه ادمها خاکستری ان و شخصیتشون بی ایراد نیست. .
      لطفا منصفانه نقد کنیم نه صرفا با هدف کوبیدن نویسنده و توهین به سلایق دیگران.
      اگه تعریفت از انسان خودتی با این حد از شخصیت و شعور من ترجیح میدم همون غیرانسان باشم.


    •   lezatbebarim
    • 2 هفته،5 روز
      • 2

    • اینکه این افراد توی جامعه زیاد هستند شکی نیست ، همان اندازه که این دختر بچه رو مقصر میدونم اون سعید که کاراگتر بد داستان بود رو هم مقصر میدونم و البته خود شما هم همینطور البته منظورم خود راوی و کاراکتر اون شخص و مقصررمیدونم ، چون اگر یک پسر بجای اون دختر بود آیا همینطور کمک میکردی؟ صد در صد نه با اینکه داخل داستان نشون میدادی نیتی نداشتی ولی باز چون دختر بود احساس ارامشی میکرد را وی که همان روز دچار یک شکست عشقی شده بود که با این دختر و حضورش داشت خودش و آروم مبکرد ، اینها همه زاییده فقر ذرجامعه ما هست و نداشتن اطلاعات کافی و تجربه های دیگران هم بیشتر بصورت سوژه مسخره کردن ماهست فقط یادمون باشه هر کسی همان اندازه که میتونه فرد نادرستی باشه میتونه حقیقت هم باشه پس باید خوب و با دقت به مسایل نگاه کنیم نه سادگی کنیم که فریب بخوریم نه زیادی بدبین که همه رو از لبه کناره باورمون سر بذیم و کنار بزنیم موفق باشیذ لایک بشما و همه خوانندگان داستان همگی لایک دارید


    •   mistress.f
    • 2 هفته،5 روز
      • 1

    • اول اینکه من هیچ ادعایی در مورد خودم ندارم. و اینکه هنوز بر این باورم اونایی که این داستان رو لایک کردن یا انسان نیستن یا انسان احمق هستن.
      طرف میاد یه فیلم غیر انسانی بطور مثال کودک آزاری منتشر میکنه. بنظر شما اونایی که کودک ازار و تشویق میکنن چی هستن؟ یا انسان نیستن یا اینکه مستن یا اینکه احمقن و هیچی نمی دونن. کودک آزاری غیر انسانی هست. این داستان هم بصورت خیلی خیلی شدیدی غیر انسانی هست. من باز هم میگم اونایی ک لایک کردن انسان نیستن. شماهایی هم ک احمق و نادون و بی اطلاع و فاقد قدرت تفکر و استدلال و نتیجه گیری هستید و پیام واضح داستان رو نمیگیرید حالا اگر پیام های من رو میخونید و لایکتون رو پس نمیگیرید از دسته ی احمق ها خارج میشید و میرید تو دسته ی غیر انسان ها. بهمین سادگی :|
      میگن اگر 9 نفر یه کار و تایید کردن وظیفه ی نفر دهم هست که مخالفت کنه چون ممکنه اون کار غلط باشه و اگر غلط هست باید کار درست هم کشف بشه.
      اگر 120 نفر داستان شما رو تایید کردن هیچ دلیلی نداره که من هم تایید کنم. نه شما رو نه اون 120 نفر رو. من اون نفر دهمی هستم که هم میگه این اشتباهه هم به اون 9 نفر میگه شما اشتباه میکنید.
      ظاهرا نویسنده ی داستان بجای دفاع از داستانش اومده و پشت طرفدارانش قایم شده تا عیب و ایرادات خودشو بپوشونه و از پشت سر طرفدارانش داره به منتقدش بد و بیراه میگه !! عجب انتقادپذیری ای!
      انتقاد من صرفا دفاع از انسانیت بود و اونی که می خونه متوجه میشه که قصد و منظور دیگه ای در کار نیست. وقتی هم میگم اونی که لایک کرده انسانیت نداره بخاطر بیدارسازی افرادی هست که بدون آگاهی هستن وگرنه که بقیه اهمیتی ندارن.
      من واقعا شوکه شدم که چقدر این داستان لایک خورده و چه کامنت های عجیبی نوشته شده. واقعا باعث تاسفه که من ک میسترس هستم متوجه غیر انسانی بودن این داستان شدم اما افراد ظاهرا عادی متوجه نشدن. معلومه اسم میسترس بد در رفته و خیلی ها هستن که خیلی بی رحم تر از میسترس هستن و فقط ادعای خوب بودن دارن. واقعا باعث تاسفه.
      من به توهین های شما جوابی نمیدم چون پیام شما کاملا بر ضد شماست و خیلی اشتباه کردید که همچین توهین هایی به من کردید. براتون فقط تف سربالاست.
      من نگارش شما رو تحسین کردم. متن روان و عالی و قابل تصور آسان. و این نشونه ی قدرت قلم شماست. اما بنظر من شما با افراد درستی در خصوص داستان نویسی نشست و برخاست نداشتید و راهنمایی اشتباه دریافت کردید. معمولا هم نویسنده هایی که آثارشون محتوای قوی نداره فقط تعریف و تمجید دوستانشون و دارن و بس. بنظر من باید تو جمع های نویسندگی شرکت کنید و حتی در مورد اینکه اون جمع ها رو چه نویسنده هایی تشکیل بدن انتخاب عاقلانه ای داشته باشید تا بیشتر ذهنتون رو منحرف نکنن.
      نویسنده ها چند دسته هستن. یک عده میگن شخصیت خاکستری یعنی شخصیتی که هم منفی باشه هم مثبت. یک عده هم میگن شخصیت خاکستری درسته که هم اعمال اشتباه باید انجام بده هم اعمال درست اما نباید اعمال منفی رو ترویج کنه و باعث بشه داستان پیام منفی داشته باشه.
      دسته ی اول میگن اگر داستان پیام منفی داشت تقصیر نویسنده نیست و تقصیر شخصیت هاست!! اینها منفی نویس هستن. دارک می نویسن. به خوب و بد داستانشون توجهی ندارن. میگن تو دنیا هم خوبی هست هم بدی. ما قضاوت نمی کنیم که واقعا خوبی خوبه یا بدی خوبه! از هر دوش می نویسیم و هر دو رو تایید می کنیم. حالا این انتخاب مخاطبه که دوست داره از داستان خوشش بیاد و قبولش کنه یا بدش بیاد و تاثیر نگیره.
      دسته ی دوم میگن این نظر اشتباهه. نویسنده با این حرفها میخواد مسئولیت کار بد خودش رو قبول نکنه. چون داستان همون پیامی رو می رسونه که نویسنده میخواد و قطعا هم چه مخاطب بخواد چه نخواد روش تاثیر منفی میزاره. شخصیت ها همون طوری هستن که نویسنده می خواد باشن. تاریک و روشن بودن شخصیت ها و داستان رو نویسنده تعیین میکنه چون تنها کسی که قدرت این کار و داره نویسنده است. اصلا شخصیت ها وجود مستقل و جون و فکر و شعور ندارن که بخوان خوب باشن یا بد و این مسخره است که نویسنده کارهای بد شخصیت ها رو به گردن خودشون بندازه.
      خب...هر دو دسته طرفدارهای خودشو دارن. اما شما هم باید انتخاب کنی که بنظرت کدوم یکی دارن درست میگن و میخوای تو کدوم دسته قرار بگیری. تو این انتخاب هم باید توجه کنی که 99 درصد مخاطبات از داستان به اندازه ای تاثیر می گیرن که اگر یه شخصیت بد محبوب درست کنی ممکنه خودشون هم دلشون بخواد بد باشن و مثل اون شخصیت رفتار کنن. حالا خوداگاه یا ناخوداگاه. یه زمانی خواستن سیگار کشیدن رو همه گیر کنن. اومدن به دست شخصیت های اول فیلم ها سیگار دادن و اثر هم کرد!
      من اوایل دسته ی اول رو قبول داشتم اما بمرور فهمیدم این اشتباهه. اون زمان نوجوون بودم و اطلاع کافی از این مسائل نداشتم. واقعا هم نوجوون ها هستن که اطلاع کافی ندارن. شاید شما هم نوجوونی یا فکرت نوجوون مونده. من بمرور فهمیدم دسته ی دوم درست میگن.
      اینکه داستانت پیام خوبی رو منتقل کنه یا پیام بد کاملا به خودت بستگی داره. شعور شخصیت ها، تو هستی. خاکستری بودن شخصیت ها ربطی به این نداره که نهایتا پیام داستان خوب باشه یا بد. تو حتی می تونی شخصیت کاملا سیاه وارد داستانت کنی اما پیام داستانت سفید باشه. پس اینکه میگی شخصیت خاکستریه و به من مربوط نیست که کارشون درسته یا اشتباه حرفی هست که حتی خودت هم معنیشو نمی دونی. اجازه بده شخصیت هات اشتباه کنن. بدی کنن. خاکستری باشن. سیاه و سفید باشن اما اجازه نده نهایتا پیام و نتیجه ی داستانت رو خراب کنن. داستان بشه داستانی که باعث میشه مخاطب ها از همدیگه متنفر بشن. اعمال بدشون تشویق بشه. با افتخار فلان کار بد و غیر انسانی رو که انجام دادن رو بیان و بعنوان ''بهترین کار'' برای دیگران تعریف و معرفی کنن. مثل این می مونه که یه ''سیگار انسان نباشم'' دادی دست شخصیت اول داستانت که تبلیغش کنه!
      فقط برای پیشرفت خودت میگم اونی که ذهن تاریکی داره در حال حاضر فقط شما هستی. در مورد داستان، نویسنده مهم تر از همه است که ذهن روشنی داشته باشه یا ذهن تاریک. بقیه فقط مخاطب هستن و ذهن نویسنده که خالق اثر هست از همه مهم تره. ذهنت رو روشن کن. کینه ها. عصبانیت ها و افکار منفی رو کنار بزار تا بتونی روشن هم بنویسی.
      البته...با توجه به پیامت انتظار ندارم حرفامو قبول کنی و پیشرفتی کنی. دقیقا هم به همین دلیل بهت گفتم دیگه ننویس. واقعا اگر قدرت خوب نوشتن نداری پس به خودت و مخاطبانت ظلم نکن و ننویس.
      اگر محتوای غیر انسانی داستانت غیر عمدی بود و متوجه اشتباهت شدی و فکر می کنی می تونی بهتر بنویسی بازم حاضرم بهت کمک کنم اگر نه که دیگه حرفی ندارم.


    •   to2rangiii
    • 2 هفته،4 روز
      • 2

    • مهدی عزیز به حرفای بعضیا توجه نکن .
      تو این سایت یه گی نویس به لزنویس تبدیل میشه و جنسیتش مدام اینرو اونرو میشه .
      یهو همزمان میبینی مستر هم به میسترس تبدیل میشه.
      چیزی که بینشون (کینگ ها و اِف ها) مشترکه عقده و حسادته. (rolling)
      امیدوارم نیاز به توضیح بیشتر نباشه .


    •   Mr_boy
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • نگارش عالی بود.استعدادت تو نوشتن عالیه
      من چندتا نکته بگم خیلی از دخترا ها ممکنه فراری باشه ممکنه جا نداشته باشه ممکنه از خانوادش خسته شده باشه همشون که دزد نیستن از دست یه عده ادم بد فرار کردن ما انسانیم باید کمکشون کنیم
      تو این داستان بنظرم شخصیت سعید بدتر از اون دخترس که به دختر پونزده ساله هم رحم نداره هرچقدر که دزد باشه بد باشه دلیل نداره که بخدای باهاش سکس کنی فقط پونزده سالشه ...


    •   hary_maguier
    • 2 هفته،4 روز
      • 1

    • واقعا داستانت معرکه بود و البته آخرش بسیار بسیار خنده دار از هر داستان دیگه ای تو این سایت خنده دارتر (biggrin) فقط سعیدو (rolling)


    •   Kuhyar13RK
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • Namusn qshng bud rfiq?


    •   Ali_omrany
    • 2 هفته،3 روز
      • 1

    • تهش عجیب پیچش داشت:o
      ولی اگه یه کم آتیش آخر داستانت رو تند تر می کردی باحال تر میشد


    •   amir7173
    • 2 هفته،2 روز
      • 2

    • داستان زوایای پنهانی داره اونم سعید بدبخته این وسط کیر اصلیو سعید خورد نصف زندگیشو بردن که داشت مثل بچه ادم سیخ و سنگشو میزد??


    •   Shahab_m
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • to2rangiii دوست عزیز که زر میزنی و من انقد سرم شلوغه که ندیدم تا الان!!یعنی انقدر بیکاری و پیگیر؟این داستان تکراری شده یدونه جدید بساز،یه بار دیگ به هر دلیل تیکه بندازی یا توهین کنی به ادمین گزارش میدم!! لز یه کلمه ی توهین آمیزه میفهمی؟لزبین درسته، شعور خودتو جلوی همه نشون نده!!کاریتون هم ندارم بازم قفلی زدید رو من!!نکن بابا حس شاخی بهم دست میده!!


    •   Niusha_sh
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • Shahab_m لعنتی چرا از طرف من حرف میزنی؟!؟!بابا من به اندازه ی کافی حاشیه دارما!!طرفداری نمیخوام!!اگه میخواستم جواب بدم همون روز جواب میدادم، یه نگاه به اکانتش بنداز!!فیکه!!اینا همه فرمون میگیرن جانم!!تو دیگه برام داستان نساز من به همه گفتم به تو هم میگم جواب نده،نشستی تو خونه چون باید استراحت کنی!!نه اینکه تو سایت پورن چرخ بزنی!!از دست تو شهاب (dash)


      مهدی جان ببخشید پای داستانت شلوغ کردیم این دوست ما حساسه رو من...من جواب اون اکانت رو هم ندادم که پای داستانت بحث نباشه،بازم ببخشید


    •   Barad.vafayi
    • 2 هفته،1 روز
      • 1

    • (clap)


    •   استار436789
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • واای خدا مردم از خندههههه (biggrin) (biggrin) (rolling)


    •   فرهاد.60
    • 2 هفته،1 روز
      • 2

    • داستانت طوری تموم شد که انگار یه دفعه بدون راهنما و با سرعت پیچیدی تو فرعی! دمت گرم عاغا، خوب بود.


    •   Supersniper
    • 2 هفته
      • 2

    • باید اینا گرفت و ببندیشون به تخت و حاملشون کنی.


    •   ali.gh061
    • 2 هفته
      • 1

    • خوب بود.متن روان و زیبا بود.لایک


    •   fazi20
    • 2 هفته
      • 1

    • بدترین ضربه رو سعید خورد هیچی بهش نماسید بماند که کلی از کف داد حق داره خخخ موفق باشی لایک


    •   Xport.radel
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • ایولا


    •   F.a021
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • Awliiiiiiii boooooood
      Faz onaei k dislike krdno dark nmikonm hatmn bayad sexi bashe hamechì????
      Vaaaaay kheili khob boddddddd


    •   Mr.subat
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • عالی بود پسر. یکی از بهترین داستان هایی بود که خوندم. واقعا اینهمه لایک ارزش این داستانو داره. با نقل قول از jerard96 عزیز عجب تناقض سنگینی بین اواسط داستان و آخرش بود. امیدوارم همینطور داستان نویسیتو ادامه بدی و جزء برترین های ماه بشی. (clap) (rose) (ok) (rose)


    •   AM1111AM
    • 1 هفته،6 روز
      • 1

    • نسبت به داستان های کسشعر شهوانی عالی بود


    •   Nikolfidas
    • 1 هفته،6 روز
      • 0

    • نکردی ولی گاییدت بکن که نکننت خخخخخخ حالا برو حموم جقتو بزن


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • دیدم لایکات ۱۶۹ تاس گفتم منم یه لایک بزنم رند بشه ۱۷۰ تا.عالی نوشته بودی دمت گرم.
      موفق باشی؛


    •   hamid30gari
    • 1 هفته،6 روز
      • 2

    • دادا بنظرم باید پول جنس سعید رو حداقل بهش میدادی????
      بعدشم کیرت تو مسترس و اینجور پلشتا.بعضی آدما ارزش فکر کردنم ندارن چه برسه بخوای باهاشون بحث هم بکنی.
      به نظرم اشتباهت این بود که اصلا جوابش رو دادی.
      تو این جور مواقع دایورت کن رو تخم چپت.بزار فکر کنه اون خوبه.اون حالیشه.
      منتظر داستان بعدیت هستم
      موفق باشی؛


    •   mohammad.mashhad.1373
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • ینی حلالش دختره


    •   آلیتا
    • 1 هفته،4 روز
      • 0

    • (ok)


    •   Zp_mhd
    • 1 هفته،3 روز
      • 0

    • اخرش فک میکردم به سکس و یه عمر زندگی کشیده میشه ولی عوض شد..فقط میتونم بگم ک عالی بود :) از اون داستانایی بود ک همیشه دمبالشم..و کسی ک میخونه راحت میتونه اون حسو داشته باشه و یا درک کنه..ادامه بده


    •   Zp_mhd
    • 1 هفته،3 روز
      • 1

    • mistress.fببین تو خوشت نمیاد دلیل نمیشه اون 120تاهم پیرو تو باشنو پس بگیرن لایکو و نکته ی بعدی کامنت اول اشاره کردی به بد یا خراب بودن جنس مرد و کلی گفتی و جمع بستی این معلوم میکنه ک عقده داری از یک چیزی یا کردنت پولتو ندادن در کل بدون بدو خوب زیاد هست اما دلیل نمیشه چون تو اینجوری میگی جنس مونث بدون هیچ مشکلی هست و...خیر اینطور نی فرزندم کسی ک میاد نظر منفی میده اول باس ببینه نظرات مثبت چقده ک یه وقت یه مشت کیر نره تو همه جاش...دیس فور یو :)


    •   darya54
    • 1 هفته،2 روز
      • 0

    • عالی و واقعی و تلخ.دل آدم برای همه آدمهای ماجرا میسوخت.همه یه جورایی قربانی نارو و خیانت بودن.حتی اون دختر هم که در آخر ،آدم بده قصه شد ،حتما با اون سن کمش کلی نامردی دیده تو خونواده و‌ جامعه که گرگ شده.
      قلمتون خیلی زیباست.
      نگارش و‌املا هم که بیست.
      امیدوارم‌باز هم ازتون آثار دیگه ای ببینیم.
      موفق باشید.


    •   a.4247
    • 1 روز،11 ساعت
      • 0

    • آقا عاااااالی


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو