بیوه میوه

    سلام به همگی، من یه چندسالی میشه خواننده داستان های شهوانی ام، بعضیاش واقعا کسشعرن دیگه، داستان من واقعی ه، تصمیم دارم خاطره سکسامو براتون بنویسم، البته اگه خوشتون اومد و دوس داشتید، من پنج سالی هست که مجردم، سمیه هستم34 سالمه، به خاطر موقعیتم مجبورم به خودم برسم و خودم و هیکلمو رو فرم نگه دارم، من میکاپ کار یه سالن به نام تو تهرانم، خوشگلم، من تجربه همه نوع سکسی داشتم گروپ، لز، سن بالا، سن پایین، سکس چت، هر کدوم یه لذتی داشته برام، همه سکسایی هم که داشتم پولی بوده حتی لز هام، اگه از نگارش داستانم خوشتون اومد بازم مینویسم براتون.


    این داستانی که میخوام بنویسم مربوط میشه به سه سال پیش دی ماه، تو سالن با چندتا خانم بیوه دوس شده بودم و رابطه خوبی با هم داشتیم، یه بار باید مفصل زندگی و تفریحاتشون رو براتون تعریف کنم، ولی الان در همین حد بگم که هر سه شون سنشون از من بالاتر بود و مشتری دایمی سالن بودند، لز رو با اونا امتحان و تجربه کردم، دی ماه بود داشتن برنامه سفر به قشم رو میچیدن، میرفتند از اونجا خرید عید خودشون رو میکردن، واسه شو لباسشون هم جنس میاوردن و به اسم ترک میفروختن، ما هم تو سالن سرمون خلوت بود و منم بدم نمیومد برم و خریدامو بکنم، کارامو ردیف کردم و باهاشون همراه شدم، من اولین باری بود که با اونا راهی میشدم، ولی قبلا قشم و کیش رفته بودم، تصمیم براین شد که با قطار بریم که هزینه سفر کمتر بشه و بتونیم بیشتر خرید کنیم، 6نفر شدیم و یه کوپه گرفتیم، مامور قطار اومد و بلیط مون و چک کرد، مرد جوون و خوش هیکلی بود، یه نگاه معناداری بینمون ردو بدل شد، من از همه همسفرام کم سن و سال تر بودم، اونام همه خانومای خوشگل و راحتی بودن و عشق لاس زدن داشتن، ولی من تو این وادیها نبودم، یه دوس پسر داشتم و فقط با اون بودم اونموقع، سکسای خوبی هم باهم داشتیم، خوبم برام خرج میکرد، از من کوچیکتر بود و به گفته خودش فقط عاشق کسم بود، 6ماهی بود که فقط با اون بودم، هی غر میزد و میگفت تو این یه هفته ای که نیستی من کس از کجا بیارم بکنم و بخورم، منم در جوابش میگفتم چیزی که زیاده کس و میخندیدم، برگردیم تو قطار، یه کم به گوشیم ور رفتم و از فرصت استفاده کردم و گرفتم خوابیدم، بیدار شدم عصر بود و نزدیک دوساعت خواب بودم، بیدار شدم همسفرام به شوخی بهم میگفتن گرفتی راحت خوابیدی و این مامورای قطارو تو کف خودت گذاشتی، چندبار رفتن و اومدن و امارتو میگرفتن، بدم نمیومد شیطونی کنم، پا شدم از کوپه زدم بیرون، یه چیپسم دستم گذفتم و وایستادم تو راهرو جلو پنجره، یه بیست دقیقه ای نگذشت دیدم سرو کله یکی از مامورا پیدا شد، از دور شتاخت منو چون دقیقا جلو کوپه مون وایستاده بودم، نزدیکم شد با یه لبخند، منم لبخند زدم و سلام کردم، نیشش حسابی باز شد و در جوابم گفت سلام خوشگل خانوم ساعت خواب!! نیش منم باز شد، یه چیپس گذاشتم تو دهنم، گفت تعارف نمیکنی، گرفتم سمتش برنداشت گفت نوش جونت، از لهجه اش معلوم بود جنوبی ه، گفت کاری داشتی عزیز در خدمتم، به چشمک بهش زدم و رفتم سمت در کوپه، رفتم تو یه دوساعتی تو بودم ، دوباره اومدم بیرون رفتم سمت سرویس بهداشتی، از جلو کوپه اش رد شده بودم دیدم زودی اومد بیرون، از پشت صدام کرد خانومی، برگشتم، گفت کجایی دوساعت منتظرتم، فهمیدم خیلی جدی گرفته لبخندارو، گفتم کاری داشتید؟؟ گفت حوصله ام سر رفته بود، میتونی بیا کوپه ما، با هم گپ بزنیم، گفتم بعد شام اگه تونستم ، گفت مامانت و بخوابون بیا بیرون، فکر کرده بود یکی از اونا مامانمه، گفتم باشه اگه شد، رفتم سمت دستشویی، پشتم اومد خیلی بهم نزدیک شد از پشت دستش و زد به باسنم، عکس العملی نشون ندادم، چسبیدم به نرده های سنت پنجره، راه باز کردم که ازم رد شه. بره جلو، از پشت خودشو چسبوند بهم و صورتش و اورد تو صورتم و گفت منتظرتما، خوشم اومد از حرکتش، داشت عکس العملای منو می سنجید و خودش و برای شب اماده میکرد، گفتم 11خوبه، اره عزیزم عالیه، باشه پس فعلا بای تا 11،اینو که گفتم انگار قند تو کونش اب کردن، یه چشمک بهم زد و رفت، من هیچوقت انقدر زود پا نمیدادم، ولی خوشم اومده بود ازش، بدم نمیومد باهاش باشم، من چیزی برای از دست دادنم نداشتم، مطمئن بودم خودمم بیشتر از سکس باهاش لذت میبردم، تصمیم داشتم بهش نگم زنم، فکر کنه دخترم و در حد عشق بازی جلو بریم، بعد شام همه ولو شدن، هنوز خیلی مونده بود تا 11، هندز فری رو گذاشتم تو گوشمو شروع کردم اهنگ گوش دادن، ساعت 10:15بود همه خواب بودن یا با گوشیشون ور میرفتن، زدم از کوپه بیرون، رفتم دستشویی و خودم و واسه یه عشق بازی پر اب اماده کردم، رفتم سمت کوپه شون، میدونستم دو نفرن اون تو، در زدم خودش اومد جلو در، گفتم مهمون نمیخواین، یه نگاه به اینور اونور کرد دید تو راهرو خبری نیست، رفت کنار و گفت بیا تو عزیزم، خودم با پای خودم اومده بودم که باهام حال کنن، رفم تو، همکارش تا منو دید یه لبخند معناداری زد، گفت صادق من میرم و میام، گفتم بمونید شما هم، از نظر من مشکلی نیست، چشمای جفتشون چهارتا شد، رفت بیرون و گفت صادق بیا چند لحظه، فکر میکردن نکنه واسشون دردسر بشم، چند لحظه بیرون حرف زدن و جفتشون اومدن تو، صادق گفت نسکافه میخوری عزیزم، گفتم ممنون میشم، داشت ابجوش میریخت برگشت به دوستش گفت مهران بیستکوییت بیار برا خانم خوشگله، گفت به مامانت گفتی اومدی، گفتم اره گفتم بهشون میرم سمت بوفه، گفت نیاد دنبالت، گفتم نه داشت میخوابید، نسکافه هارو اماده کرد و اومد نشست کنارم، رونش و چسبوند به رونم، گفت خوبی عسل، دستشو گذاشت رو رونم، یه شلوار جذب لی پام بود با یه مانتوی جلو باز برگشتم تو صورتش یه لبخند زدم و گفتم خوبم ممنون، گفت اسمت چیه جیگر،گفتم سمیه، سنم و پرسید دروغ گفتم 26، گفت مجردی، گفتم بله، اگر مجرد نبودم اینجا چیکار میکردم، متوجه منظورم شد لپمو بوسید و گفت جوون، خندیدم، فهمید خوشم اومد، گفت نسکافه تو بخور که از ظهر تو کفتیم و یه چشمک به مهران زد، اونم پاشد و قفل در کوپه رو چک کرد و پرده رو مرتب، پاشدم مانتو شالمو در اوردم پاشد از پشت بغلم کرد، سینه هامو گرفت تو دستش و گفت باور نمیشه اوحدی فکر میکنم دارم خواب میبینم، خودمم باورم نمیشد به این راحتی میخوام به دونفر حال بدم بدون چونه زدن سر قیمت، برگشتم سمتش و لبامو گذاشتم رو لباش و یه گاز ریز از لب پایینش گرفتم و گفتم نه عزیزم خواب نیستی کاملا بیداری، چسبید بهم شروع کرد لب گرفتن ازم، قشنگ کیرشو حس میکردم نیمه راست بود، مهران از پشت چسبید بهم، دکمه شلوارمو باز کردم ، از خدا خواسته تو صدم ثانیه کشیدش پایین، شورتمم داد پایین، صادق داشت لبامو میخورد و سینه هامو فشار میداد، مهرانم داشت لمبرای کونم و فشار میداد، لباسمم درداد اوردم ، مهرانم کفش و شلوارش رو دراورد، صادق برگردوندم، روم سمت مهران بود، شروع کرد به لب گرفتن و فشار سینه هام، ابم داشت میومد واسه دومین بار، رو انگشتاش تف انداخت و گذاشت لای پام، ادای تنگارو در اوردم و گفتم من دخترما، گفت باشه جیگر حواسم هست، صادق لای کونم و باز کرده بود و داشت لیس میزد، کسم خیس خیس شده بود، یکی داشت چوچولمو میمالید و. لبامو میخورد یکی ام لای کونم بود و داشت سوراخ کونمو لیس میزد، همه تو حس خودشون بودن و هرکی تو فکر ارضا کردن خودش، منکه چشام بسته بود و داشتم حال میکردم، قبلا هم سکس با دوتا مردو تجربه کرده بودم ولی این یه حال دیگه ای داشت، صادق هنوز شلوار پاش بود، خوابوندنم رو تخت مهران کیرشو گذاشت لای پام ، لای کسم خیس خیس بود، چند تا عقب جلو گرد ابش اومد، ابش رو ریخت رو شکمم، صادق تازه شلوارش و در اورده بود ، نشستم لای پاش، شروع کردم براش ساک زدن، کیرش راست راست بود، تا ته حلقم میبردم تو و میاوردم بیرون، همونزور که واسه اون ساک میزدم اب خودمم داشت میومد، اب صادقم اومد ریخت تو دهنم، مهران بیحال اونور ولو شده بود و صادق اینور، منم کامل ارگاسم شده بودم از عشقبازی این دوتا، نشستم کنار صادق، لبامو گذاشتم رو لباش و میکشون زدم ولی حس نداشت و باهام همراهی نکرد، شروع کردم لباسامو پوشیدن، صادق که اصلا نفهمید من دارم میرم ولی مهران بلند شد و درو برام باز کردو بوسیدم، اومدم بیرون، لای پام خیس خیس بود، رفتم خودمو شستم و رفتم تو کوپه مون، زود خوابم برد، بیدار شدم هوا روشن بود، یه کیک باز کردم و خوردم داشتم غش میکردم، همسفرام یه سری شون بیرون بودن و دستشویی، نشستم به اماده شدن و آرایش کردن، حسابی به خودم رسیدم و از کوپه زدم بیرون، مهران تو راهرو بود گفت معلومه کجایی صادق از کیه منتظرته، از صادق ناراحت بودم کارش که تموم شد اصلا یادش رفته بود منو، از مهران رد شدم و رفتم دستشویی، برگشتنی صادق نزدیک کوپه ما وایستاده بود منتظر، گفت عزیز معلومه کجایی؟نگاش کردم و رد شدم، میدونستم کارش چیه، شمارمو میخواست، بدون پرداخت یه هزار تومنی حال کرده بود و ارضا شده بود بدش نمیومد دوباره تکرار شه براش ولی از این خبرا نبود ، جون من خودم دیشب خواسته بودم و دیگه نمیخواستم، دستم و کشید، برگشتم و با اخم نگاش کردم، گفت تو چت شده معلومه، گفتم کارتو کردی دیگه چی میخوای، گفت میخوامت واسه همیشه، برگشتم بهش خندیدم و رد شدم، من صدتا مثل اونو میبرم لب چشمه و تشنه برمیگردونم، دیشب دلم خواسته بود و پا دادم، خودمم بیشتر از اون دو حال کرده بودم، ولی از رفتارش خوشم نیومد میتونست رابطه مون ادامه داشته باشه ولی خودش نخواست. تا آخرین لحظه ای هم که تو قطار بودیم خیلی تلاش کرد که نظرمو جلب کنه ولی نشد، اگر داستانمو دوست داشتید دوباره براتون مینویسم


    نوشته: سمیه

  • 5

  • 9




  • نظرات:
    •   hani.banooo
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • خودت سر دسته اونایی که گفتی هستی تازشم تو کفی خیلی تابلوعه


    •   artin4116
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • طی بررسی های انجام شده تو ادم خود میوه گرایی هستی
      و این میتونه خطرناک باشه


    •   Mberno86
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • کسشعرهای بعدی رو هم بنویس بخندیم فقط فانتزی های الکی داخلش نزار


    •   Spiritual_boy
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • صدتا مثل اونو میبری لب چشمه تشنه برمیگردونی؟ الان یعنی اون دوتا رو بردی لب چشمه تشنه برگردوندی؟ اونوقت میدونی منظور از این ضرب المثل چیه ؟


    •   myous
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • 34 سالته بعد به اونا گفتی دختری،اونام باور کردن.. جلل الخالق


    •   as B sa
    • 1 سال،4 ماه
      • 0

    • الآن رفتی بهشون دادی آبشونو آوردی تشنه برشون گردوندی؟؟
      یعنی باید حامله ات میکردن تا سیر بشن؟؟
      کسمغز ننویس جندگیاتو...ریدم تو فانتزیات جنده


    برای نظر دادن وارد شوید یا ثبت نام کنید

    جستجو